ابزار کاربر

ابزار سایت


start

تفاوت‌ها

تفاوت دو نسخهٔ متفاوت از صفحه را مشاهده می‌کنید.

پیوند به صفحه‌ی تفاوت‌ها

نگارش قبل در دو طرف نگارش قبل
start [2019/04/08 21:09]
moayeri
start [2019/04/09 13:43] (فعلی)
moayeri
خط 12: خط 12:
  ​فرامی خواند. پس از نام یزدان پاک استاد سخن [[خرد]] را ارج می‌نهد. می‌فرماید:​  ​فرامی خواند. پس از نام یزدان پاک استاد سخن [[خرد]] را ارج می‌نهد. می‌فرماید:​
   * خرد بهترین داده ایزد است.   * خرد بهترین داده ایزد است.
 +
   * خرد راهنمای در هر دو سرا (دنیا و آخریت)است.   * خرد راهنمای در هر دو سرا (دنیا و آخریت)است.
 +
   * شادی و غم و کمی و فروزی دست آورد خرد است.   * شادی و غم و کمی و فروزی دست آورد خرد است.
 +
   * اگر خرد را در دستور کار خود نگذاری، از دید دانایان دیوانه خواهی بود.   * اگر خرد را در دستور کار خود نگذاری، از دید دانایان دیوانه خواهی بود.
 +
   * در هر دو جهان از خرد می‌توانی ارجمندی بیابی.   * در هر دو جهان از خرد می‌توانی ارجمندی بیابی.
 +
   * خرد برای جان آدمی مانند چشم است برای تن آدم.   * خرد برای جان آدمی مانند چشم است برای تن آدم.
 +
   * خرد نخستین آفریده یزدان است.   * خرد نخستین آفریده یزدان است.
 +
   * خرد سه نگهبان دارد: چشم؛ گوش؛ زبان   * خرد سه نگهبان دارد: چشم؛ گوش؛ زبان
 استاد فرزانه توس در دنباله می‌فرماید:​ کسی نمی‌تواند خرد و جان را آنگونه که شایسته است، ستایش کند. اگر من نیز بتوانم آنگونه که روا است آن را ستایش کنم، کسی توان شنیدن این ستایش را نخواهد داشت. پس بهتر است از دنبال کردن سخن در این باره پرهیز کنیم. استاد فرزانه توس در دنباله می‌فرماید:​ کسی نمی‌تواند خرد و جان را آنگونه که شایسته است، ستایش کند. اگر من نیز بتوانم آنگونه که روا است آن را ستایش کنم، کسی توان شنیدن این ستایش را نخواهد داشت. پس بهتر است از دنبال کردن سخن در این باره پرهیز کنیم.
خط 24: خط 31:
  
 جهان از چهار آخشیج (عنصر) پدید آمده: آتش؛ باد؛ آب؛ خاک جهان از چهار آخشیج (عنصر) پدید آمده: آتش؛ باد؛ آب؛ خاک
- 
 نخست از آتش بزرگ جنبشی پدید آمد پس از آن جهان از گرما به خشکی رسید و پس از آرامش به سردی گرایید. پس از سرد شدن آب پدید آمد. در پی این آفرینش بزرگ جهان آفرین نو به نو آفریده ها و گهرهایی را آفرید. دوازده رخ آسمانی(برخ فلکی) را ساخت و بر آن هفت (مدار فلکی) را کدخدا کرد. کوه ها برآمدند (دوران کوه زایی) و دریا ها ساخته شده. خورشید زمین را روشن و گرم کرد(منبع انرژی پیدا شد). ابر آمد و آب را فروریخت(چرخه آب پدید آمد). پس از اینکه زمین آماده زندگی شد نخست گیاهان پدید آمدند و پس از آن پویندگان. نخست از آتش بزرگ جنبشی پدید آمد پس از آن جهان از گرما به خشکی رسید و پس از آرامش به سردی گرایید. پس از سرد شدن آب پدید آمد. در پی این آفرینش بزرگ جهان آفرین نو به نو آفریده ها و گهرهایی را آفرید. دوازده رخ آسمانی(برخ فلکی) را ساخت و بر آن هفت (مدار فلکی) را کدخدا کرد. کوه ها برآمدند (دوران کوه زایی) و دریا ها ساخته شده. خورشید زمین را روشن و گرم کرد(منبع انرژی پیدا شد). ابر آمد و آب را فروریخت(چرخه آب پدید آمد). پس از اینکه زمین آماده زندگی شد نخست گیاهان پدید آمدند و پس از آن پویندگان.
  
 پس از آن مردم پدید آمدند که گفتار خوب داشتند و خرد را بکار می‌بستند. تو خودت را هرگز دست پایین نگیر، مردمی را از دو جهان و به کمک چندین میانجی ساخته‌اند. مرد( نوع بشر) پیش از فطرت بوده و پس از روز شمار نیز خواهد بود. پس روا است که خود را برای دانش اندوختن به رنج بیندازی. ​ پس از آن مردم پدید آمدند که گفتار خوب داشتند و خرد را بکار می‌بستند. تو خودت را هرگز دست پایین نگیر، مردمی را از دو جهان و به کمک چندین میانجی ساخته‌اند. مرد( نوع بشر) پیش از فطرت بوده و پس از روز شمار نیز خواهد بود. پس روا است که خود را برای دانش اندوختن به رنج بیندازی. ​
 +رفتار ماه و خورشید را بنگر چگونه در جایگاهی که از پیش برایشان اندازه(معین) شده راه می‌پیمایند. هر روز از پس یکدیگر دیده می‌شوند و ماه چون سی روز پی در پی دیده شد، دو روز ناپدید می‌شود و روز دیگر مانند کسی که از غم عشق روی زرد و خمیده است آشکار می‌شود و زود از دیده ها ناپدید می‌گردد. اینکه ماه هر شب باریک می‌شود و دوباره از نو پر می‌شود، نِهادی است که خداوند در وی نهاده است و او هرگز از آن نافرمانی نمی‌کند.
  
-رفتار ماه و خورشید را بنگر چگونه در جایگاهی که از پیش برایشان اندازه(معین) شده ​راه می‌پیمایندهر روز ​از پس یکدیگر دیده میشوند ​و ماه چون سی روز پی در پی دیده شد، دو روز ناپدید می‌شود و روز دیگر مانند ​کسی که از غم عشق روی زرد و خمیده است آشکار میشود و زود از دیده ها ناپدید ​میگردد. اینکه ماه ​هر شب باریک می‌شود و دوباره از نو پر می‌شود، نِهادی است که خداوند در وی نهاده است ​و او هرگز از آن نافرمانی نمی‌کند. +اگر می‌خواهی در هر دو جهان رستگار باشی باید از گفتار و فرمان ​پیامبر راه روی کنی. همان پیامبر نیز ​می‌فرماید ​من شهر دانش هستم و [[علی]] دری برای رهیافتن به این ​شهر است. خداوند این جهان را مانند ​دریا آفریدهفتاد کشتی در آن روان است. یکی از این کشتی ها از همه بزرگتر و مانند ​عروس پر رنگ و نگار است ​که محمد ​و علی -درود خدا ​بر ایشان- با خاندان پیامبر در آن نشسته اند. تو نیز اگر در پی یافتن جایگاهی نیک ​در سرای دیگر ​هستی ​در این کشتی با ایشان ​همراه باش. اگر ​بد دیدی گناهش به گردن من. کسی که دشمنی علی-درود خدا بر او باد- را در دل دارد، زارترین کس در جهان است. نگر(مراقب باش) جهان را به بازی نگیری. در این باره هرچه بگوم سخن به پایان نخواهد رسید.
  
-اگر می‌خواهی در هر دو جهان رستگار باشی باید از گفتار و فرمان پیامبر راه روی کنی. همان پیامبر نیز می‌فرماید من شهر دانش هستم و [[علی]] دری برای رهیافتن به این شهر است. خداوند این جهان را مانند دریا آفرید. هفتاد کشتی در آن روان است. یکی از این کشتی ها از همه بزرگتر و مانند عروس پر رنگ و نگار است که محمد و علی -درود خدا بر ایشان- با خاندان پیامبر در آن نشسته اند. تو نیز اگر در پی یافتن جایگاهی نیک در سرای دیگر هستی در این کشتی با ایشان همراه باش. اگر بد دیدی گناهش به گردن من. کسی که دشمنی علی-درود خدا بر او باد- را در دل دارد، زارترین کس در جهان است. نگر(مراقب باش) جهان را به بازی نگیری. در این باره هرچه بگوم سخن به پایان نخواهد رسید. 
 پیش از من دانشمندان بزرگ، میوه‌های درخت دانش را چیده‌ و هرچه باید، را گفته. شاید بخش (سهم) من تنها نشستن در سایه این درخت بالا بلند باشد. پیش از من دانشمندان بزرگ، میوه‌های درخت دانش را چیده‌ و هرچه باید، را گفته. شاید بخش (سهم) من تنها نشستن در سایه این درخت بالا بلند باشد.
  
خط 39: خط 45:
 |كزين نامور نامه شهريار||به گيتی بمانم يكی يادگار| |كزين نامور نامه شهريار||به گيتی بمانم يكی يادگار|
 داستان‌های شاهنامه را نباید دروغ و افسانه بشماری. هر بخشی از آن را که خرد نمی پذیرد و آن را نا شدنی میداند، در خود رازی دارد و مازی است که باید آن را به خوبی واکاوی کرد. ​ داستان‌های شاهنامه را نباید دروغ و افسانه بشماری. هر بخشی از آن را که خرد نمی پذیرد و آن را نا شدنی میداند، در خود رازی دارد و مازی است که باید آن را به خوبی واکاوی کرد. ​
- 
 |تو اين را دروغ و فسانه مدان||به یکسان روشن زمانه مدان| |تو اين را دروغ و فسانه مدان||به یکسان روشن زمانه مدان|
 |ازو هر چه اندر خورد با خرد||دگر بر ره رمز و معنی برد| |ازو هر چه اندر خورد با خرد||دگر بر ره رمز و معنی برد|
- 
 نامه‌ای (کتابی) از هنگام باستان به جا مانده که داستان های پرشماری از روزگار باستان در خود داشت. دلیری دهقان نژاد که [[پژوهنده‌ روزگار نخست]] بود و فرمان داد، از هر کشوری [[موبدی سالخورد]] را فراخواند و داستان پادشاهان و بزرگان را برای نگارش در [[نامور نامه]] گرد آورد. ​ نامه‌ای (کتابی) از هنگام باستان به جا مانده که داستان های پرشماری از روزگار باستان در خود داشت. دلیری دهقان نژاد که [[پژوهنده‌ روزگار نخست]] بود و فرمان داد، از هر کشوری [[موبدی سالخورد]] را فراخواند و داستان پادشاهان و بزرگان را برای نگارش در [[نامور نامه]] گرد آورد. ​
- 
 ==== دقیقی شاعر ==== ==== دقیقی شاعر ====
 هنگامی که نامورنامه آماده شد و داستان هایش پسند افتاد، یک [[جوان گشاده زبان]] برای سرودن آن پیشگام شد. آن جوان با همه‌ی خوبی هایی که داشت به خوی بدی نیز آلوده بود. سرانجام نیز آن خوی بد او را به کشتن داد. هنگامی که نامورنامه آماده شد و داستان هایش پسند افتاد، یک [[جوان گشاده زبان]] برای سرودن آن پیشگام شد. آن جوان با همه‌ی خوبی هایی که داشت به خوی بدی نیز آلوده بود. سرانجام نیز آن خوی بد او را به کشتن داد.
خط 50: خط 53:
 استاد می‌فرماید پس از وی آهنگ سرودن آن نامه را داشتم لیکن از دو چیز در هراس بودم: استاد می‌فرماید پس از وی آهنگ سرودن آن نامه را داشتم لیکن از دو چیز در هراس بودم:
   * مرگم فرارسد پیش از آنکه سرایشم به پایان رسد.   * مرگم فرارسد پیش از آنکه سرایشم به پایان رسد.
 +
   * پولم تمام شود پیش از آنکه کارم را به پایان برسانم.   * پولم تمام شود پیش از آنکه کارم را به پایان برسانم.
 +
 در شهر من [[مهربان دوست]]ی بود که اندیشه من برای سرودن این نامور نامه را پسندید و یک نَسکِ نوشته(نسخه کتبی) از نامور نامه را به من داد تا آن را بن مایه (منبع) سرودن کنم. هنگامی که کار سرودن را آغاز کرده بودم [[مهتری گردنفراز]] از نژاد پهلوانان پشتیبان پولی من شد. وی هرچه نیاز داشتم برای من فراهم کرد و از هیچ چیز فروگذار نبود. او به شایستگی مردِ داد و دِهش بود. شوربختانه آن نیک بخت به ناگاه از زمانه ناپدید شد و به دست [[نِهنگان مردمکُشان]] کشته شده. از زنده یا مرده‌ی او، نشانی در دست نیست. لیکن از او پندی به یادگار دارم که به من سفارش کرد پس از پایان کارِ سرایشِ این [[نامه شهریار]](شاهنامه)، آن را به دربار پادشاهی ببرم و با سپردن آن به نسک خانه شاهی آن را از تباهی باز دارم. در شهر من [[مهربان دوست]]ی بود که اندیشه من برای سرودن این نامور نامه را پسندید و یک نَسکِ نوشته(نسخه کتبی) از نامور نامه را به من داد تا آن را بن مایه (منبع) سرودن کنم. هنگامی که کار سرودن را آغاز کرده بودم [[مهتری گردنفراز]] از نژاد پهلوانان پشتیبان پولی من شد. وی هرچه نیاز داشتم برای من فراهم کرد و از هیچ چیز فروگذار نبود. او به شایستگی مردِ داد و دِهش بود. شوربختانه آن نیک بخت به ناگاه از زمانه ناپدید شد و به دست [[نِهنگان مردمکُشان]] کشته شده. از زنده یا مرده‌ی او، نشانی در دست نیست. لیکن از او پندی به یادگار دارم که به من سفارش کرد پس از پایان کارِ سرایشِ این [[نامه شهریار]](شاهنامه)، آن را به دربار پادشاهی ببرم و با سپردن آن به نسک خانه شاهی آن را از تباهی باز دارم.
 +
 شبی به یاد شاه [[محمود]] غزنوی خفته بودم که وی را درخواب دیدم با شکوه بسیار. با خود گفتم این خواب گزارشی (تعبیری) دارد. دو تن در درگاه محمود از همه به اون نزدیکتر هستند. ​ شبی به یاد شاه [[محمود]] غزنوی خفته بودم که وی را درخواب دیدم با شکوه بسیار. با خود گفتم این خواب گزارشی (تعبیری) دارد. دو تن در درگاه محمود از همه به اون نزدیکتر هستند. ​
   * [[نصر]] برادر محمود   * [[نصر]] برادر محمود
-  ​* [[سپهدار توس]]+  [[سپهدار توس]]
 اینک به [[نامور نامه شهریار]] خواهم پرداخت. اینک به [[نامور نامه شهریار]] خواهم پرداخت.
 +
 ====== پادشاهی كيومرس‏ ====== ====== پادشاهی كيومرس‏ ======
 ==== پادشاهی گيومرت؛ سی سال بود ==== ==== پادشاهی گيومرت؛ سی سال بود ====
خط 62: خط 69:
 |مگر كز پدر ياد دارد پسر||بگويد ترا يك به يك در بدر| |مگر كز پدر ياد دارد پسر||بگويد ترا يك به يك در بدر|
 [[پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان]] می‌گوید:​ نخستین کسی که به اندیشه‌ی بنیان نهادن آیین پادشاهی افتاد [[کیومرث]]، بود. وی در برج بره-فروردین ماه- تاج گذاری کرد و برتخت نشست. [[پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان]] می‌گوید:​ نخستین کسی که به اندیشه‌ی بنیان نهادن آیین پادشاهی افتاد [[کیومرث]]، بود. وی در برج بره-فروردین ماه- تاج گذاری کرد و برتخت نشست.
 +
 خود کیومرث و کارگزارانش رخت هایی از چرم پلنگ پوشیدند و در کوه جای گرفتند؛ کیومرث سی سال برجهان شاه بود؛ وی بر دد و دام و مردم فرمان می‌راند. ایشان در زمان پادشاهی کیومرث دشمنی نداشتند مگر [[آهِرمَنِ بدکُنش]] که به او رشک می‌برد. ​ خود کیومرث و کارگزارانش رخت هایی از چرم پلنگ پوشیدند و در کوه جای گرفتند؛ کیومرث سی سال برجهان شاه بود؛ وی بر دد و دام و مردم فرمان می‌راند. ایشان در زمان پادشاهی کیومرث دشمنی نداشتند مگر [[آهِرمَنِ بدکُنش]] که به او رشک می‌برد. ​
 [[گَرشاه]] پسری به نام [[سیامک]] داشت. [[سروش خجسته]] آگهی آورد که [[اهریمن]] پنهانی سرگرم آماده شدن برای نبردی بزرگ با مردمان است. در این نبرد فرزند تو نیز کشته خواهد شد؛ سیامک این پیام را شنید و بی باک از مرگ، به رویارویی با [[دیو سیاه]] رفت و در آن نبرد به دست [[پوراهرمن]]، [[خزوران(خزوران)]] کشته شد.  [[گَرشاه]] پسری به نام [[سیامک]] داشت. [[سروش خجسته]] آگهی آورد که [[اهریمن]] پنهانی سرگرم آماده شدن برای نبردی بزرگ با مردمان است. در این نبرد فرزند تو نیز کشته خواهد شد؛ سیامک این پیام را شنید و بی باک از مرگ، به رویارویی با [[دیو سیاه]] رفت و در آن نبرد به دست [[پوراهرمن]]، [[خزوران(خزوران)]] کشته شد. 
 کیومرث بسیار اندوهگین شد و سخت گریست. وی از یزدان خواست آن اندازه در این جهان زندگی کند که بتواند کین فرزند خود را از اهرمن بستاند؛ پس از آنکه یک سال سوگ سیامک را نگه داشتند، سروش خجسته فرود آمد و به کیومرث مژده داد بر اهریمن پیروز خواهد شد و از او خواست آماده‌ی نبرد شود. کیومرث نیز یزدان را به [[برترین نام]] خواند و از او در این کار یاری خواست. کیومرث بسیار اندوهگین شد و سخت گریست. وی از یزدان خواست آن اندازه در این جهان زندگی کند که بتواند کین فرزند خود را از اهرمن بستاند؛ پس از آنکه یک سال سوگ سیامک را نگه داشتند، سروش خجسته فرود آمد و به کیومرث مژده داد بر اهریمن پیروز خواهد شد و از او خواست آماده‌ی نبرد شود. کیومرث نیز یزدان را به [[برترین نام]] خواند و از او در این کار یاری خواست.
 +
 سیامک فرزندی به نام [[هوشنگ]] داشت. وی آن فرزند را پَروَرد تا روزگاری جانشین او شود؛ پس از آنکه هوشنگ توانست رهبری مردمان را به دست گیرد، سپاهی برساخته از دد و دام و مرغ و پری آراست و به جنگ اهریمن تاخت؛ کیومرث نیز در پشت سپاه وی بود؛ هوشنگ در نبردی اهریمن را به بند چرمین بست و سر او را از تن جدا کرد؛ چندی پس از آنکه اهریمن به کین سیامک کشته شد، زندگانی کیومرث نیز به پایان رسید و این جهان را پدرود کرد. سیامک فرزندی به نام [[هوشنگ]] داشت. وی آن فرزند را پَروَرد تا روزگاری جانشین او شود؛ پس از آنکه هوشنگ توانست رهبری مردمان را به دست گیرد، سپاهی برساخته از دد و دام و مرغ و پری آراست و به جنگ اهریمن تاخت؛ کیومرث نیز در پشت سپاه وی بود؛ هوشنگ در نبردی اهریمن را به بند چرمین بست و سر او را از تن جدا کرد؛ چندی پس از آنکه اهریمن به کین سیامک کشته شد، زندگانی کیومرث نیز به پایان رسید و این جهان را پدرود کرد.
 +
 |جهان سربسر چو فسانه است و بس||نماند بد و نيك بر هيچ كس‏| |جهان سربسر چو فسانه است و بس||نماند بد و نيك بر هيچ كس‏|
 ====== پادشاهی هوشنگ؛ چهل سال بود ====== ====== پادشاهی هوشنگ؛ چهل سال بود ======
خط 72: خط 82:
 هوشنگ پس از کیومرث برای چهل سال برتخت نشست. پس از برتخت نشستن گفت: من به داد و دهش و فرمان یزدان کمر بسته ام. هوشنگ : هوشنگ پس از کیومرث برای چهل سال برتخت نشست. پس از برتخت نشستن گفت: من به داد و دهش و فرمان یزدان کمر بسته ام. هوشنگ :
   * با گوهری که به چنگ آورد آتش را پیدا کرد و به کمک آتش آهن را از سنگ آهن جدا کرد.   * با گوهری که به چنگ آورد آتش را پیدا کرد و به کمک آتش آهن را از سنگ آهن جدا کرد.
 +
   * آهنگری پیشه کرد و گُراز(نوعی بیل) و تبرواره و تیشه ساخت.   * آهنگری پیشه کرد و گُراز(نوعی بیل) و تبرواره و تیشه ساخت.
 +
   * آب خیز داری را پایه نهاد و از دریابها رودها پدید آورد. سامانه‌های آبیاری برای رونق کشاورزی ساخت.   * آب خیز داری را پایه نهاد و از دریابها رودها پدید آورد. سامانه‌های آبیاری برای رونق کشاورزی ساخت.
 +
   * روش تخم و کشت و درود را پراکند(کشاورزی را توسعه داد)   * روش تخم و کشت و درود را پراکند(کشاورزی را توسعه داد)
  - درکنار شکار جانورانی مانند گور و گوزن، جانواران رام( اهلی ) مانند گاو و خر و گوسپند... را نیز برای خوردن و بهره بردن پرورش داد.  - درکنار شکار جانورانی مانند گور و گوزن، جانواران رام( اهلی ) مانند گاو و خر و گوسپند... را نیز برای خوردن و بهره بردن پرورش داد.
 +
   * از پوست: روباه، قاقم، سنجاب و سمور رخت و پوشش ساخت.   * از پوست: روباه، قاقم، سنجاب و سمور رخت و پوشش ساخت.
 +
 پس از هوشنگ فرزندش تهمورس برتخت نشست. ​ پس از هوشنگ فرزندش تهمورس برتخت نشست. ​
 |ببخشيد و گسترد و خورد و سپرد||برفت و جز از نام نيكی نبرد| |ببخشيد و گسترد و خورد و سپرد||برفت و جز از نام نيكی نبرد|
خط 88: خط 103:
   * برای شکار از جانوران شکاری مانند سیاه گوش و یوز و از مرغان شکاری مانند شاهین و باز بهره ببرد. ​   * برای شکار از جانوران شکاری مانند سیاه گوش و یوز و از مرغان شکاری مانند شاهین و باز بهره ببرد. ​
   * مرغ و خروس را به میان زندگی مردم آورد.   * مرغ و خروس را به میان زندگی مردم آورد.
 +
 تهمورس دستوری (وزیری) خردمند و نامبردار و نیکنام به نام [[شهرسپ]](شَ رَ) داشت. شهرسپ روزها روزه بود و شبها به ستایش یزدان می‌پرداخت. به کمک راهنمایی های این دستور پاک، تهمورس چنان از بدی‌ها پالوده شد که فر ایزدی از چهر او تابید و شایسته‌‌ی پیکار با اهریمن شد. وی به پیکار با اهریمن رفت. بر او چیره شد. برپشت اهریمن زین نهاد و گرداگرد زمین را با او گشت. تهمورس دستوری (وزیری) خردمند و نامبردار و نیکنام به نام [[شهرسپ]](شَ رَ) داشت. شهرسپ روزها روزه بود و شبها به ستایش یزدان می‌پرداخت. به کمک راهنمایی های این دستور پاک، تهمورس چنان از بدی‌ها پالوده شد که فر ایزدی از چهر او تابید و شایسته‌‌ی پیکار با اهریمن شد. وی به پیکار با اهریمن رفت. بر او چیره شد. برپشت اهریمن زین نهاد و گرداگرد زمین را با او گشت.
 +
 دیوان و جادوگران زمین همه باهم برای نبرد با تهمورس هم‌داستان شدند؛ تهمورس در نبرد، نیمی از ایشان را کشت و نیم دیگر را در بند کرد ؛ دیوها به شاه پیشنهاد کردند شاه از کشتن ایشان در گذرد و ایشان بجای آن نوشتن به بیش از سی زبان را به او بیاموزند. تهمورس پذیرفت و ایشان نیز نوشتن به بیش از سی زبان مانند: تازی، رومی، پهلوی، سغدی و چینی را به او آموختند؛ سرانجام پس از سی سال روزگار تهمورس دیوبند نیز به پایان آمد. رفت این جهان را به دیگری سپرد. دیوان و جادوگران زمین همه باهم برای نبرد با تهمورس هم‌داستان شدند؛ تهمورس در نبرد، نیمی از ایشان را کشت و نیم دیگر را در بند کرد ؛ دیوها به شاه پیشنهاد کردند شاه از کشتن ایشان در گذرد و ایشان بجای آن نوشتن به بیش از سی زبان را به او بیاموزند. تهمورس پذیرفت و ایشان نیز نوشتن به بیش از سی زبان مانند: تازی، رومی، پهلوی، سغدی و چینی را به او آموختند؛ سرانجام پس از سی سال روزگار تهمورس دیوبند نیز به پایان آمد. رفت این جهان را به دیگری سپرد.
 +
 |برفت و سرآمد برو روزگار||همه رنج او ماند از او يادگار| |برفت و سرآمد برو روزگار||همه رنج او ماند از او يادگار|
 |جهانا مپرور چو خواهی درود||چو مي بدروی پروريدن چه سود| |جهانا مپرور چو خواهی درود||چو مي بدروی پروريدن چه سود|
خط 95: خط 113:
 پس از تهمورس، فرزندش، [[جمشید]]، بر تخت شاهی نشست؛ در زمانه‌ی جمشید آرامش برزمین فرانروا شد. دیوان نیز به دست جمشید رام شدند. از آن پس جمشید درباره‌ی فرمانرایی خود گفت: پس از تهمورس، فرزندش، [[جمشید]]، بر تخت شاهی نشست؛ در زمانه‌ی جمشید آرامش برزمین فرانروا شد. دیوان نیز به دست جمشید رام شدند. از آن پس جمشید درباره‌ی فرمانرایی خود گفت:
   * من هم شاه هستم و هم موبد.   * من هم شاه هستم و هم موبد.
 +
   * بدان را از بدی باز خواهم داشت.   * بدان را از بدی باز خواهم داشت.
 +
 کارنامه جمشید: کارنامه جمشید:
   * جمشید نخست فن‌آوری آهنگری را گسترش داد و آهن را از سنگ آهن بیرون آورد و از آن ابزار جنگ و خود-کلاه خود- و زره و برگستوان ساخت. این سازماندهی و گسترش فن آوری پنجاه سال به درازا کشید؛ پس از پایان این بازه جمشید رشتن و بافتن و شستن و دوختن را به ایرانیان آموخت.   * جمشید نخست فن‌آوری آهنگری را گسترش داد و آهن را از سنگ آهن بیرون آورد و از آن ابزار جنگ و خود-کلاه خود- و زره و برگستوان ساخت. این سازماندهی و گسترش فن آوری پنجاه سال به درازا کشید؛ پس از پایان این بازه جمشید رشتن و بافتن و شستن و دوختن را به ایرانیان آموخت.
 +
   * پس از آنکه زیر ساخت‌های زندگی روزمره‌ی مردم فراهم شد در پنجاه سال آینده جمشید در اندیشه سامان دادن شهر و شهرنشینی افتاد. از هر گروهی مردانی را گرد آورد و لایه‌های باهمال(اجتماع) را به مردم شناساند: ​   * پس از آنکه زیر ساخت‌های زندگی روزمره‌ی مردم فراهم شد در پنجاه سال آینده جمشید در اندیشه سامان دادن شهر و شهرنشینی افتاد. از هر گروهی مردانی را گرد آورد و لایه‌های باهمال(اجتماع) را به مردم شناساند: ​
   * [[اتورنیان]] (کاتوزیان):​ پرستندگان دین یزدان که جمشید ایشان را در کوه جای داد.   * [[اتورنیان]] (کاتوزیان):​ پرستندگان دین یزدان که جمشید ایشان را در کوه جای داد.
 +
   * [[نیساریان]]:​ ارتشتاران و سپاهیان که نیروی رزمی پادشاهی بودند.   * [[نیساریان]]:​ ارتشتاران و سپاهیان که نیروی رزمی پادشاهی بودند.
 +
   * [[پسویی]]:​ کشاورزان و دامپروران، کسانی که هنگام خوردن از کسی سرزنش نمی شنوند و تنها از دست رنج خود می‌خورند.   * [[پسویی]]:​ کشاورزان و دامپروران، کسانی که هنگام خوردن از کسی سرزنش نمی شنوند و تنها از دست رنج خود می‌خورند.
 +
   * [[اهتوخشی]](اُ تُ خُ): این گروه پیشه وران و فن آوران( صنعتگران) بودند.   * [[اهتوخشی]](اُ تُ خُ): این گروه پیشه وران و فن آوران( صنعتگران) بودند.
 +
 این بخش بندی ها برای آن بود که هرکس اندازه و پایگاه خود در ساختار اجتماعی شهر را بداند. این بخش بندی ها برای آن بود که هرکس اندازه و پایگاه خود در ساختار اجتماعی شهر را بداند.
 +
   * در دنباله‌ی کار جمشید دیو هایی را که در بند خویش آورده بود بر آن داشت دیوارهای بلند برگرداگرد شهر کشیده و ساختمان‌های همگانی مانند گرمابه و... بسازند. ​   * در دنباله‌ی کار جمشید دیو هایی را که در بند خویش آورده بود بر آن داشت دیوارهای بلند برگرداگرد شهر کشیده و ساختمان‌های همگانی مانند گرمابه و... بسازند. ​
   * از [[کان]]ها( معدن ها) سنگ‌های پربها مانند یاکند([[یاقوت]]) و [[بیچاده]](یاقوت سرخ) و [[زر]]و [[سیم]]را بیرون آوردند.   * از [[کان]]ها( معدن ها) سنگ‌های پربها مانند یاکند([[یاقوت]]) و [[بیچاده]](یاقوت سرخ) و [[زر]]و [[سیم]]را بیرون آوردند.
 +
   * گياهان خوشبويی مانند [[بان]] و [[كافور]] و [[مشكناب]] و [[داربوی]] و [[عنبر]] (شاهبوی) و [[گلاب]] را كه‏ برای درمان بيماري‌ها بكار می‏رفت را شناختند و بکار بردند. ​   * گياهان خوشبويی مانند [[بان]] و [[كافور]] و [[مشكناب]] و [[داربوی]] و [[عنبر]] (شاهبوی) و [[گلاب]] را كه‏ برای درمان بيماري‌ها بكار می‏رفت را شناختند و بکار بردند. ​
   * همچنین دانش پزشکی در نزد ایرانیان به اندازه‌ای رسید که مرگ از میان برداشته شد و درمان همه‌ی بیماری‌ها را می‌دانستند.   * همچنین دانش پزشکی در نزد ایرانیان به اندازه‌ای رسید که مرگ از میان برداشته شد و درمان همه‌ی بیماری‌ها را می‌دانستند.
 +
   * جمشید کشتی‌ای ساخت و بر آن سوار شد و به گرد جهان گشت. وی هیچ کسی را برتر از خود ندید. ​   * جمشید کشتی‌ای ساخت و بر آن سوار شد و به گرد جهان گشت. وی هیچ کسی را برتر از خود ندید. ​
   * همه این کارهای نیز پنجاه سال به درازا کشید.   * همه این کارهای نیز پنجاه سال به درازا کشید.
 +
   * جمشید گردونه‌ای از شیشه ساخت و هرگاه که می‌خواست، دیو آن را برمی‌داشت و جمشید را به گرد پادشاهی خویش می‌گرداند. ​   * جمشید گردونه‌ای از شیشه ساخت و هرگاه که می‌خواست، دیو آن را برمی‌داشت و جمشید را به گرد پادشاهی خویش می‌گرداند. ​
   * [[هرمز فوردین]] (هُ فَ و رَ)، نخستین روز فروردین، روزی بود که ایرانیان گرد جمشید آمدند و آن روز را [[نوروز]] نامیدند. ​   * [[هرمز فوردین]] (هُ فَ و رَ)، نخستین روز فروردین، روزی بود که ایرانیان گرد جمشید آمدند و آن روز را [[نوروز]] نامیدند. ​
   * سی سال گذشت و ایرانیان مرگ را به خود ندیدند.   * سی سال گذشت و ایرانیان مرگ را به خود ندیدند.
 +
   * دیوها بنده شاه بودند.   * دیوها بنده شاه بودند.
 +
   * پس از آنکه همه‌ی اندیشه‌های جمشید پیاده شد و او برجهان کامروا، وی که تا پیش از این شاهی یزدان شناس بود، منی کرد و با کَردگار هنر پیوست. شاهنشاه سالخوردگان و بزرگان را فراخواند و هنر های خود را بازگفت و افزود همه‌ی جهان ازآن من است کسی در کنار من پادشاه نیست. هنگامی که جمشید این سخنان را می‌گفت، همه‌ی موبدان سر افکنده بودند و کسی گستاخی گفتن چون و چرا نداشت. ​   * پس از آنکه همه‌ی اندیشه‌های جمشید پیاده شد و او برجهان کامروا، وی که تا پیش از این شاهی یزدان شناس بود، منی کرد و با کَردگار هنر پیوست. شاهنشاه سالخوردگان و بزرگان را فراخواند و هنر های خود را بازگفت و افزود همه‌ی جهان ازآن من است کسی در کنار من پادشاه نیست. هنگامی که جمشید این سخنان را می‌گفت، همه‌ی موبدان سر افکنده بودند و کسی گستاخی گفتن چون و چرا نداشت. ​
 پس از آنکه جمشید، آن شاه کیانی ناسپاس شد و از راه یزدان پیچید، فره‌ی ایزدی از وی گسست و او از جایگاه ویژه‌ای که در نزد یزدان داشت فرو افتاد. ​ پس از آنکه جمشید، آن شاه کیانی ناسپاس شد و از راه یزدان پیچید، فره‌ی ایزدی از وی گسست و او از جایگاه ویژه‌ای که در نزد یزدان داشت فرو افتاد. ​
خط 119: خط 150:
 پادشاهی یزدان شناس به نام [[مرداس]] بر [[دشت سواران نیزه‌گذار]] در نیمروز(جنوب) دریای پارس، شاه بود. او شاهی نیک روش بود. وی هزار گاو و بز دوشا را برای بهره مندی نیازمندان، به دوشندگان سپرده بود. وی پسری داشت به نام [[ضحاک]] که او را [[بیوراسب]] می‌خواندند. ​ پادشاهی یزدان شناس به نام [[مرداس]] بر [[دشت سواران نیزه‌گذار]] در نیمروز(جنوب) دریای پارس، شاه بود. او شاهی نیک روش بود. وی هزار گاو و بز دوشا را برای بهره مندی نیازمندان، به دوشندگان سپرده بود. وی پسری داشت به نام [[ضحاک]] که او را [[بیوراسب]] می‌خواندند. ​
 در پهلوی بیوراسب همان «ده هزار» در فارسی است. این نام «دارنده‌ی ده هزار اسب» خوانده می‌شود. ضحاک دارای ده هزار اسب تازی با افسارهای زرین نیز بود. هر روز دو بهره از این اسبان زین کرده و آماده بودند. این نمایش نه برای جنگ و کین که برای برای نمایش بزرگی وی بود. در پهلوی بیوراسب همان «ده هزار» در فارسی است. این نام «دارنده‌ی ده هزار اسب» خوانده می‌شود. ضحاک دارای ده هزار اسب تازی با افسارهای زرین نیز بود. هر روز دو بهره از این اسبان زین کرده و آماده بودند. این نمایش نه برای جنگ و کین که برای برای نمایش بزرگی وی بود.
 +
 [[ابلیس(داستان ضحاک)]](اهریمن) روزی در ریخت یک نیکخواه با ضحاک دیدار کرد. در این دیدار ابلیس از بیوراسپ خواست با او پیمانی ببندد و در برابر این پیمان او نیز رازی را به بیوراسپ خواهد گفت. بیوراسپ پیمان کرد. [[ابلیس(داستان ضحاک)]](اهریمن) روزی در ریخت یک نیکخواه با ضحاک دیدار کرد. در این دیدار ابلیس از بیوراسپ خواست با او پیمانی ببندد و در برابر این پیمان او نیز رازی را به بیوراسپ خواهد گفت. بیوراسپ پیمان کرد.
 +
 ابلیس گفت با بودن پسری چون تو چرا باید پدری پیر بر تخت بنشیند. او را بکش و جای او را بگیر. اگر این کار را بکنی تو تنها کدخدای جهان خواهی شد. بیوراسپ از اینکه خون پدرش را بریزد دلش پر از درد شد. لیکن ابلیس پیمانش را یادآوری کرد و گفت اگر پیمان شکنی کنی برای همیشه خوار می‌مانی و پدرت ارجمند خواهد شد. بیوراسپ برای آنکه شاه را بکشد، از ابلیس راهکار خواست. ابلیس راه را به او نشان داد: ابلیس گفت با بودن پسری چون تو چرا باید پدری پیر بر تخت بنشیند. او را بکش و جای او را بگیر. اگر این کار را بکنی تو تنها کدخدای جهان خواهی شد. بیوراسپ از اینکه خون پدرش را بریزد دلش پر از درد شد. لیکن ابلیس پیمانش را یادآوری کرد و گفت اگر پیمان شکنی کنی برای همیشه خوار می‌مانی و پدرت ارجمند خواهد شد. بیوراسپ برای آنکه شاه را بکشد، از ابلیس راهکار خواست. ابلیس راه را به او نشان داد:
 مرداس در نیمه‌های هر شب برای نماز بردن به درگاه یزدان به باغی که ویژه‌ی این کار ساخته بود می‌رفت و در آن جا هیچ چراغی روشن نمی‌کرد. اهریمن، بیوراسب را برانگیخت که در راه پدر چاهی بِکَنَد، مرداس در آن افتد و کشته شود. بیوراسب چنین کرد و ابلیس آن چاه را از خاک پر کرد .(کار او را تکمیل) از [[دانا(داستان ضحاک)]] شنیدم که فرزند هرچند بد باشد، خون پدر را نخواهد ریخت مگر آنکه مادرش راز ناگفته‌ای در نهان داشته باشد. مرداس در نیمه‌های هر شب برای نماز بردن به درگاه یزدان به باغی که ویژه‌ی این کار ساخته بود می‌رفت و در آن جا هیچ چراغی روشن نمی‌کرد. اهریمن، بیوراسب را برانگیخت که در راه پدر چاهی بِکَنَد، مرداس در آن افتد و کشته شود. بیوراسب چنین کرد و ابلیس آن چاه را از خاک پر کرد .(کار او را تکمیل) از [[دانا(داستان ضحاک)]] شنیدم که فرزند هرچند بد باشد، خون پدر را نخواهد ریخت مگر آنکه مادرش راز ناگفته‌ای در نهان داشته باشد.
 +
 پس از آن بیوراسب برتخت شاهی نشست. ابلیس به او گفت پاداش فرمانبرداری خود را گرفتی اگر همچنان گوش به فرمان من باشی بر جهان و دَد و دام و مرغ فرمان روا خواهی شد.  پس از آن بیوراسب برتخت شاهی نشست. ابلیس به او گفت پاداش فرمانبرداری خود را گرفتی اگر همچنان گوش به فرمان من باشی بر جهان و دَد و دام و مرغ فرمان روا خواهی شد. 
 اهریمن چاره‌ی دیگری اندیشید؛ خود را مانند جوانی آراست و به درگاه اژی‌دهاک(ضحاک) رفت و خود را خوالیگری نامور (آشپزی پرآوازه) خواند و از شاه خواست کلید خورش خانه شاهی را به او بدهد. ضحاک پذیرفت و ابلیس درآن زمان که هنوز خوردن جانوران به آیین(رسم) نبود بیوراسپ را مانند شیر از خون پرورش داد. وی در چهار روز: اهریمن چاره‌ی دیگری اندیشید؛ خود را مانند جوانی آراست و به درگاه اژی‌دهاک(ضحاک) رفت و خود را خوالیگری نامور (آشپزی پرآوازه) خواند و از شاه خواست کلید خورش خانه شاهی را به او بدهد. ضحاک پذیرفت و ابلیس درآن زمان که هنوز خوردن جانوران به آیین(رسم) نبود بیوراسپ را مانند شیر از خون پرورش داد. وی در چهار روز:
خط 129: خط 163:
   * خورشی از پشت گاو جوان به همراه گلاب و زغفران و می‌سالخورده   * خورشی از پشت گاو جوان به همراه گلاب و زغفران و می‌سالخورده
 به ضحاک خوراند. هنگامی که ضحاک از او خواست مزد کاری که انجام داده بود را از وی بخواهد، ابلیس گفت آرزو دارد مانند جفت او سفت(کتف) او را ببوسد. ضحاک دستور(اجازه) داد و ابلیس پس از بوسیدن سفت شاه، در زمین ناپدید شد. هر کاری که کردند این درد درمان نشد تا اینکه مارها را از بیخ بریدند و شگفتا که باز این مارها روییدند؛ بار دیگر اهریمن به سیمای پزشکی بر ایشان نمایان شد و راه آرام کردن این مارها را به ضحاک آموخت؛ پزشک به او گفت اگر می‌خواهی مارها رهایت کنند نباید آنها را نباید از بیخ ببُری باید آنها را با دادن خوراک آرام کنی. ایشان را تنها می‌توان از مغز سر مردم سیر کرد. خواست دیو از دادن این راهکار، تهی کردن جهان از مردم بود. به ضحاک خوراند. هنگامی که ضحاک از او خواست مزد کاری که انجام داده بود را از وی بخواهد، ابلیس گفت آرزو دارد مانند جفت او سفت(کتف) او را ببوسد. ضحاک دستور(اجازه) داد و ابلیس پس از بوسیدن سفت شاه، در زمین ناپدید شد. هر کاری که کردند این درد درمان نشد تا اینکه مارها را از بیخ بریدند و شگفتا که باز این مارها روییدند؛ بار دیگر اهریمن به سیمای پزشکی بر ایشان نمایان شد و راه آرام کردن این مارها را به ضحاک آموخت؛ پزشک به او گفت اگر می‌خواهی مارها رهایت کنند نباید آنها را نباید از بیخ ببُری باید آنها را با دادن خوراک آرام کنی. ایشان را تنها می‌توان از مغز سر مردم سیر کرد. خواست دیو از دادن این راهکار، تهی کردن جهان از مردم بود.
 +
 ===== تباه شدن روزگار جمشید ===== ===== تباه شدن روزگار جمشید =====
 در [[ایران]] نیز پس از آنکه جمشید از یزدان بپیچید و موبدان از پند دادنش بازماندند، مردم آرام آرام از کار جمشید ناخرسند شدند و از کنار وی پراکنده. از هر سویی کسی پرچم پادشاهی برافراخت و ایران پرآشوب شد. ایرانیان شنیدند شاهی ترسناک و اژدها پیکر در دشت نیزه‌وران فرمان روا است. ایشان نزد ضحاک رفتند و او را شاه ایران خواندند؛ ضحاک به ایران آمد و جمشید را از تخت پایین آورد. جمشید برای سد(صد) سال از دیده‌ها پنهان شد. ضحاک در سال سدم(صدم) در دریای چین او را یافت و با اره به دونیم کرد. به این سان هفت‌سد(هفتصدسال) سال پادشاهی جمشید به پایان رسید. در [[ایران]] نیز پس از آنکه جمشید از یزدان بپیچید و موبدان از پند دادنش بازماندند، مردم آرام آرام از کار جمشید ناخرسند شدند و از کنار وی پراکنده. از هر سویی کسی پرچم پادشاهی برافراخت و ایران پرآشوب شد. ایرانیان شنیدند شاهی ترسناک و اژدها پیکر در دشت نیزه‌وران فرمان روا است. ایشان نزد ضحاک رفتند و او را شاه ایران خواندند؛ ضحاک به ایران آمد و جمشید را از تخت پایین آورد. جمشید برای سد(صد) سال از دیده‌ها پنهان شد. ضحاک در سال سدم(صدم) در دریای چین او را یافت و با اره به دونیم کرد. به این سان هفت‌سد(هفتصدسال) سال پادشاهی جمشید به پایان رسید.
 +
 ====== ضحاک بر ایران از هزار سال یک روز کمتر، فرمان راند ====== ====== ضحاک بر ایران از هزار سال یک روز کمتر، فرمان راند ======
 |هنر خوار شد جادویی ارجمند ||نهان راستی آشکارا گزند| |هنر خوار شد جادویی ارجمند ||نهان راستی آشکارا گزند|
 |شده بر بدی دست دیوان دراز||به نیکی نرفتی سخن جز به راز| |شده بر بدی دست دیوان دراز||به نیکی نرفتی سخن جز به راز|
 پس از آنکه ضحاک تخت را از جمشید ستاند، دو دختر جمشید به نام‌های [[شهرناز]] و [[ارنواز]] را به ایوان او بردند. ضحاک نیز به ایشان بدی آموخت. اژی‌دهاک(ضحاک) همچنان به کشتار جوانان ایران زمین می‌پرداخت و هرشب دو مرد جوان را به خورش خانه‌ی شاه می‌برد و از مغز ایشان مارها را خورش می‌داد. دو تن از نژاد کیان به نام‌های [[ارمایل]](اَ) و [[گرمایل]](گَ) خود را در پوشش آشپز به آشپزخانه اژی‌دهاک(ضحاک) رساندند. ایشان هرشب از میان آن دوجوانی که برای کشتار به آشپزخانه آورده می‌شد، یکی را آزاد می‌کردند و بجای مغز او مغز گوسپندی را جایگزین می‌کردند. به خواست یزدان اهریمن از این کار آگاه نمی‌شد. ایشان توانستند در هر ماه سی تن را از مرگ برهانند. ارمایل و گرمایل به کسانی که از مرگ رها گشته بود، چند سر(راس) دام می‌دادند که در کوه به دور از چشم همه روزگار به سر ببرند. استاد می‌فرماید:​ قوم [[کرد]](کُ) که مردمی کوچنده اند، از این نژاد هستند؛ اژی‌دهاک(ضحاک) هرگاه که خواست باده گساری داشت، در بزم خود یک مرد جنگی را می‌کشت و در هرجا دختری خوبروی را می‌یافت بدون آیین زناشویی وی را به مشکوی(مُ) خود می‌برد. پس از آنکه ضحاک تخت را از جمشید ستاند، دو دختر جمشید به نام‌های [[شهرناز]] و [[ارنواز]] را به ایوان او بردند. ضحاک نیز به ایشان بدی آموخت. اژی‌دهاک(ضحاک) همچنان به کشتار جوانان ایران زمین می‌پرداخت و هرشب دو مرد جوان را به خورش خانه‌ی شاه می‌برد و از مغز ایشان مارها را خورش می‌داد. دو تن از نژاد کیان به نام‌های [[ارمایل]](اَ) و [[گرمایل]](گَ) خود را در پوشش آشپز به آشپزخانه اژی‌دهاک(ضحاک) رساندند. ایشان هرشب از میان آن دوجوانی که برای کشتار به آشپزخانه آورده می‌شد، یکی را آزاد می‌کردند و بجای مغز او مغز گوسپندی را جایگزین می‌کردند. به خواست یزدان اهریمن از این کار آگاه نمی‌شد. ایشان توانستند در هر ماه سی تن را از مرگ برهانند. ارمایل و گرمایل به کسانی که از مرگ رها گشته بود، چند سر(راس) دام می‌دادند که در کوه به دور از چشم همه روزگار به سر ببرند. استاد می‌فرماید:​ قوم [[کرد]](کُ) که مردمی کوچنده اند، از این نژاد هستند؛ اژی‌دهاک(ضحاک) هرگاه که خواست باده گساری داشت، در بزم خود یک مرد جنگی را می‌کشت و در هرجا دختری خوبروی را می‌یافت بدون آیین زناشویی وی را به مشکوی(مُ) خود می‌برد.
 +
 ===== خواب اژی‌دهاک(ضحاک) ===== ===== خواب اژی‌دهاک(ضحاک) =====
 چهل سال مانده به فرجامِ کارِ ضحاک، شبی وی در خواب دید سه تن به سوی او می‌آیند. یکی از ایشان-که رخت پوشیدن و راه رفتن شاهان را داشت و کم سال تر از دو همراه خود بود- به سوی اژی‌دهاک(ضحاک) آمد و با [[گرز گاوسار]] بر سرش کوفت و سرتا پای او را دَوال چرمی کشید و دستش را با زِه بست و پالهنگی به گردنش انداخت. آن مرد اژی‌دهاک(ضحاک) را دست بسته تا دماوند کوه برد. ضحاک بسیار ترسید. فریاد بلندی زد و از خواب پرید. ارنواز از او خواست برای گزارش(تعبیر) خوابش از خوابگزاران سراسر کشور کمک بخواهد. تا ببیند، فرجام کار او(مرگش) به دست چه کسی خواهد بود. ​ چهل سال مانده به فرجامِ کارِ ضحاک، شبی وی در خواب دید سه تن به سوی او می‌آیند. یکی از ایشان-که رخت پوشیدن و راه رفتن شاهان را داشت و کم سال تر از دو همراه خود بود- به سوی اژی‌دهاک(ضحاک) آمد و با [[گرز گاوسار]] بر سرش کوفت و سرتا پای او را دَوال چرمی کشید و دستش را با زِه بست و پالهنگی به گردنش انداخت. آن مرد اژی‌دهاک(ضحاک) را دست بسته تا دماوند کوه برد. ضحاک بسیار ترسید. فریاد بلندی زد و از خواب پرید. ارنواز از او خواست برای گزارش(تعبیر) خوابش از خوابگزاران سراسر کشور کمک بخواهد. تا ببیند، فرجام کار او(مرگش) به دست چه کسی خواهد بود. ​
 خواب‌گزاران از همه جا به ایرانشهر آمدند. خواب را شنیدند و گزارش آن را پیدا کردند لیکن تا سه روز گستاخی (جرات) سخن گفتن را نداشتند. روز چهارم یکی از ایشان به نام [[زیرک]] پای پیش نهاد و پس از پیمان گرفتن و زنهار خواستن از ضحاک لب به سخن بازکرد و گفت: فرزندی در این سرزمین از مادر زاده خواهد شد که تخت شاهی را از تو باز پس خواهد گرفت و تو را به بند خواهد کشید. اژی‌دهاک(ضحاک) پرسید: چرا من را خواهد کشت مگر من به او چه کرده‌ام؟ خواب‌گزار به او گفت چون تو پدر و دایه‌ی او را خواهی گشت. ​ خواب‌گزاران از همه جا به ایرانشهر آمدند. خواب را شنیدند و گزارش آن را پیدا کردند لیکن تا سه روز گستاخی (جرات) سخن گفتن را نداشتند. روز چهارم یکی از ایشان به نام [[زیرک]] پای پیش نهاد و پس از پیمان گرفتن و زنهار خواستن از ضحاک لب به سخن بازکرد و گفت: فرزندی در این سرزمین از مادر زاده خواهد شد که تخت شاهی را از تو باز پس خواهد گرفت و تو را به بند خواهد کشید. اژی‌دهاک(ضحاک) پرسید: چرا من را خواهد کشت مگر من به او چه کرده‌ام؟ خواب‌گزار به او گفت چون تو پدر و دایه‌ی او را خواهی گشت. ​
 ضحاک از شنیدن این سرگذشت از هوش رفت و از تخت به زیر افتاد. پس از آنکه نشانی فریدون را به اژی‌دهاک(ضحاک) دادند، وی در جهان به دنبال او گشت تا او را بیابد و از میان بردارد؛ در این میان فریدون از مادر زاده شد. بالید(رشد کرد) و فر شاهنشاهی از او تابید. ضحاک از شنیدن این سرگذشت از هوش رفت و از تخت به زیر افتاد. پس از آنکه نشانی فریدون را به اژی‌دهاک(ضحاک) دادند، وی در جهان به دنبال او گشت تا او را بیابد و از میان بردارد؛ در این میان فریدون از مادر زاده شد. بالید(رشد کرد) و فر شاهنشاهی از او تابید.
 +
 در البزرکوه گوساله‌ای از مادر زاده شد که هر موی او درست مانند طاووس نر رنگارنگ بود. از دیدن این گاو همگان در شگفت می‌ماندند. این گاو را [[برمایه]] (بَ) نامیدند؛ جهان پر از گفت گوی فریدون بود. جهان بر [[آبتین]] پدر [[فریدون]] که از روزبانان ضحاک گریزان بود، تنگ شد. روزی وی که از جان خود سیر بود، با ایشان درگیر شد و او را گرفتند و نزد ضحاک بردند. ضحاک نیز زندگی او را پایان داد. [[فرانک]]- مادر آفریدون- فرزند را برداشت و به مرغزاری که در آن گاو برمایه می‌زیست برد. فرانک فرزند را به [[نگهبان مرغزار]] سپرد تا او را از شیر آن گاو بپروَرد. نگهبان مرغزار پذیرفت مانند بنده‌ای در پیش این کودک به پای ایستد؛ وی سه سال پدروار از فریدون نگهداری کرد؛ سخن گاو برمایه بر سر زبانها افتاد. فرانک بیمناک از جان پسرش، به مرزغزار رفت و فرزند را از آن مرغزار به هندوستان و البرزکوه برد. در آنجا نیز فرزند را به یک [[مرد دینی]] که در کوه زندگی می‌کرد، سپرد و گفت که این کودک همان کشنده‌ی ضحاک است و از او خواست که نگهدار فریدون باشد. در البزرکوه گوساله‌ای از مادر زاده شد که هر موی او درست مانند طاووس نر رنگارنگ بود. از دیدن این گاو همگان در شگفت می‌ماندند. این گاو را [[برمایه]] (بَ) نامیدند؛ جهان پر از گفت گوی فریدون بود. جهان بر [[آبتین]] پدر [[فریدون]] که از روزبانان ضحاک گریزان بود، تنگ شد. روزی وی که از جان خود سیر بود، با ایشان درگیر شد و او را گرفتند و نزد ضحاک بردند. ضحاک نیز زندگی او را پایان داد. [[فرانک]]- مادر آفریدون- فرزند را برداشت و به مرغزاری که در آن گاو برمایه می‌زیست برد. فرانک فرزند را به [[نگهبان مرغزار]] سپرد تا او را از شیر آن گاو بپروَرد. نگهبان مرغزار پذیرفت مانند بنده‌ای در پیش این کودک به پای ایستد؛ وی سه سال پدروار از فریدون نگهداری کرد؛ سخن گاو برمایه بر سر زبانها افتاد. فرانک بیمناک از جان پسرش، به مرزغزار رفت و فرزند را از آن مرغزار به هندوستان و البرزکوه برد. در آنجا نیز فرزند را به یک [[مرد دینی]] که در کوه زندگی می‌کرد، سپرد و گفت که این کودک همان کشنده‌ی ضحاک است و از او خواست که نگهدار فریدون باشد.
 +
 ضحاک از داستان گاو برمایه آگاه شد؛ روزبانان اژی‌دهاک(ضحاک) به آن جا تاختند و گاو برمایه را به همراه همه‌ی چهارپایانی که آنجا بود کشتند. ایشان فریدون را نیافتند. لیکن خانه وی را آتش زدند. ضحاک از داستان گاو برمایه آگاه شد؛ روزبانان اژی‌دهاک(ضحاک) به آن جا تاختند و گاو برمایه را به همراه همه‌ی چهارپایانی که آنجا بود کشتند. ایشان فریدون را نیافتند. لیکن خانه وی را آتش زدند.
 +
 فریدون در شانزده سالگی از [[البرز کوه]] به نزد مادر بازگشت و از مادر نام و نشان پدر خود را جویا شد. فرانک به او گفت که تو از پدری تهمورث نژاد به نام آبتین به جهان آمدی. ضحاک برای یافتن تو تلاش‌ها کرده و سرانجام پدرت جان خود را برای رهاندن تو از مرگ بَرخی (قربانی)کرد. مغز وی نیز خوراک ماران ضحاک شد. پس از آن گاو برمایه دایه‌ی تو شد و ضحاک او را نیز کشت؛ هنگامی که فریدون از داستان خود آگاه شد خواست بی‌درنگ به جنگ ضحاک برود لیکن مادر او را از اینکار بازداشت و پندش داد که جهان را به چشم جوانی مبین. مادر توانایی(قدرت) ضحاک را یادآوری کرد و افزود که کین‌خواهی رسم و آیین خود را دارد. فریدون در شانزده سالگی از [[البرز کوه]] به نزد مادر بازگشت و از مادر نام و نشان پدر خود را جویا شد. فرانک به او گفت که تو از پدری تهمورث نژاد به نام آبتین به جهان آمدی. ضحاک برای یافتن تو تلاش‌ها کرده و سرانجام پدرت جان خود را برای رهاندن تو از مرگ بَرخی (قربانی)کرد. مغز وی نیز خوراک ماران ضحاک شد. پس از آن گاو برمایه دایه‌ی تو شد و ضحاک او را نیز کشت؛ هنگامی که فریدون از داستان خود آگاه شد خواست بی‌درنگ به جنگ ضحاک برود لیکن مادر او را از اینکار بازداشت و پندش داد که جهان را به چشم جوانی مبین. مادر توانایی(قدرت) ضحاک را یادآوری کرد و افزود که کین‌خواهی رسم و آیین خود را دارد.
 +
 چنان شد که روز گار ضحاک پر از گفتگوی فریدون و ترس از پیدا شدن او بود. روزی بزرگان کشور را از هرسو گرد آورد و با ایشان از دشمن خردی که دارد سخن گفت. وی افزود من این دشمنِ خرد را کوچک نمی شمرم و برای رویارویی با او لشکری آمیخته از دیو و مردم پدید خواهم آورد. آژی دهاک از ایشان خواست گواه نامه‌ای بنویسند و در آن ضحاک را راست کردار و دادگر بخوانند. چنان شد که روز گار ضحاک پر از گفتگوی فریدون و ترس از پیدا شدن او بود. روزی بزرگان کشور را از هرسو گرد آورد و با ایشان از دشمن خردی که دارد سخن گفت. وی افزود من این دشمنِ خرد را کوچک نمی شمرم و برای رویارویی با او لشکری آمیخته از دیو و مردم پدید خواهم آورد. آژی دهاک از ایشان خواست گواه نامه‌ای بنویسند و در آن ضحاک را راست کردار و دادگر بخوانند.
 +
 در همین انجمن بود که ناگاه فریاد دادخواهی مردی از درگاه شاه بلند شد. او را نزد ضحاک بردند و پیش بزرگان نشاندند. آن مرد خود را [[کاوه ‌دادخواه]] خواند و از شاه خواست فرزندش که بدست روزبانان ضحاک دستگیر شده به او ببخشد. در همین انجمن بود که ناگاه فریاد دادخواهی مردی از درگاه شاه بلند شد. او را نزد ضحاک بردند و پیش بزرگان نشاندند. آن مرد خود را [[کاوه ‌دادخواه]] خواند و از شاه خواست فرزندش که بدست روزبانان ضحاک دستگیر شده به او ببخشد.
 +
 اژی‌دهاک(ضحاک) فرمان داد فرزندش را به او بازپس دهند. پس از آن کاوه را به گواهی کردن نامه‌ی بزرگان، فراخواند. (گواه‌نامه را امضا کند). هنگامی که کاوه نوشتار گواه‌نامه را خواند، برآشفت و فریاد برآورد و کسانی را که در آنجا ایستاده بودند را پایمرد دیو خواند. وی ایشان را سرزنش کرد که چرا در برابر ستمگر خاموشند. کاوه گفت هرگز این نوشته را گواهی نخواهد کرد. کاوه ی آهنگر آن نامه را پاره کرد و زیر پای انداخت و با فرزند خویش از دربار بیرون زد. اژی‌دهاک(ضحاک) فرمان داد فرزندش را به او بازپس دهند. پس از آن کاوه را به گواهی کردن نامه‌ی بزرگان، فراخواند. (گواه‌نامه را امضا کند). هنگامی که کاوه نوشتار گواه‌نامه را خواند، برآشفت و فریاد برآورد و کسانی را که در آنجا ایستاده بودند را پایمرد دیو خواند. وی ایشان را سرزنش کرد که چرا در برابر ستمگر خاموشند. کاوه گفت هرگز این نوشته را گواهی نخواهد کرد. کاوه ی آهنگر آن نامه را پاره کرد و زیر پای انداخت و با فرزند خویش از دربار بیرون زد.
 +
  ​درباریان شگفت زده از نرمش آژی دهاک به او گفتند چرا فرمان کشتن کاوه را ندادی؛ اژی‌دهاک(ضحاک) گفت هنگامی که آن مرد در پیشگاه من بود گویی میان من و او یک کوه آهن جای داشت و من نمی‌توانستم از آن بگذرم.  ​درباریان شگفت زده از نرمش آژی دهاک به او گفتند چرا فرمان کشتن کاوه را ندادی؛ اژی‌دهاک(ضحاک) گفت هنگامی که آن مرد در پیشگاه من بود گویی میان من و او یک کوه آهن جای داشت و من نمی‌توانستم از آن بگذرم.
 +
 کاوه پیشبند چرمی‌ای را که آهنگران هنگام کار پیش پای خود می‌بندند به سر نیزه زد و مردم کوی و برزن را به یاری فراخواند. وی بی‌باک فریاد می‌زد و مردم را به سرپیچی از ضحاک و پیوستن به فریدون می‌فراخواند. کاوه پیشبند چرمی‌ای را که آهنگران هنگام کار پیش پای خود می‌بندند به سر نیزه زد و مردم کوی و برزن را به یاری فراخواند. وی بی‌باک فریاد می‌زد و مردم را به سرپیچی از ضحاک و پیوستن به فریدون می‌فراخواند.
 +
 کاوه که میدانست فریدون کجاست به همراه سپاهی که پشت او گرد آمده بودند به سوی درگاه فریدون به راه افتادند. فریدون آن چرمِ بر سر نیزه را به مُروا گرفت. چرم را به دیبای روم پوشاند، زمینه آن را زر نگار کرد و پیکرش را از گوهر پوشاند. این درفش مانند ماهِ پر(ماه کامل) درخشان بود. فریدون سه رشته‌ی رنگین به رنگ‌های [[زرد و سرخ و بنفش]] از این بوم آویخت و آن را درفش کاویان نامید؛ شاهان پس از فریدون نیز هرکس چیزی به این درفش افزودند و آن را گرامی داشتند. ​ کاوه که میدانست فریدون کجاست به همراه سپاهی که پشت او گرد آمده بودند به سوی درگاه فریدون به راه افتادند. فریدون آن چرمِ بر سر نیزه را به مُروا گرفت. چرم را به دیبای روم پوشاند، زمینه آن را زر نگار کرد و پیکرش را از گوهر پوشاند. این درفش مانند ماهِ پر(ماه کامل) درخشان بود. فریدون سه رشته‌ی رنگین به رنگ‌های [[زرد و سرخ و بنفش]] از این بوم آویخت و آن را درفش کاویان نامید؛ شاهان پس از فریدون نیز هرکس چیزی به این درفش افزودند و آن را گرامی داشتند. ​
 فریدون به سوی مادر رفت و از او خواست برای او که راهی کارزار است در نیایش‌ها از خداوند نیکی بخواهد. مادر نیز با چشمی گریان او را پدرود کرد و به یزدان پاک سپردش. فریدون از دوبرادرش،[[کیانوش]] و [[برمایه]] که هر دو از او بزرگتر بودند خواست آهنگران را پیش او بیاورند. فریدون پرگار بدست گرفت و پی رنگ جنگ ابزاری که مانند سرگاومیش بود را بر روی خاک کشید و از ایشان خواست ماننده‌ی آن جنگ ابزار را برایش بسازند. ایشان نیز چنین کردند و فریدون به آنها سیم و زر داد و همچنین گفت: اگر بر اژدها چیره گردد ایشان را به مهتری می‌رساند. فریدون به سوی مادر رفت و از او خواست برای او که راهی کارزار است در نیایش‌ها از خداوند نیکی بخواهد. مادر نیز با چشمی گریان او را پدرود کرد و به یزدان پاک سپردش. فریدون از دوبرادرش،[[کیانوش]] و [[برمایه]] که هر دو از او بزرگتر بودند خواست آهنگران را پیش او بیاورند. فریدون پرگار بدست گرفت و پی رنگ جنگ ابزاری که مانند سرگاومیش بود را بر روی خاک کشید و از ایشان خواست ماننده‌ی آن جنگ ابزار را برایش بسازند. ایشان نیز چنین کردند و فریدون به آنها سیم و زر داد و همچنین گفت: اگر بر اژدها چیره گردد ایشان را به مهتری می‌رساند.
 +
 فریدون به یاران خود امید داد که پس از نابودکردن اژدها جهان را از بدی‌ها می‌شوید و به سوی داد رهنمون می‌شود. فریدون در [[خرداد روز]] -ششم ماه- با دوبرادر خود به نام‌های کیانوش و برمایه و سپاهش به سوی پایگاه فرمانده‌ی اژی‌دهاک(ضحاک) به راه افتاد. شب هنگام در نزدیکی جایگاه [[یزدان پرستان]] اردو زدند. در آن شب [[سروش]] بر فریدون آشکار شد و به او افسون‌هایی آموخت که در آینده کلید دشواری‌های پیش آمده گردد. پس از خوردن خوراک و نوشیدن می، فریدون سرش گران شد و آماده‌ی خواب. برادران فریدون بر آن شدند هنگامی که فریدون خوابیده، سنگی را از کوه به پایین بیندازند و او را در خواب بکشند. به خواست خداوند، فریدون از آوای سنگ بیدار شد و به کمک افسونی که آموخته بود جلوی پیشروی آن سنگ را گرفت. همان زمان فریدون از آن جایگاه به سوی بلندی سپاه را پیش برد و از این داستان با کسی سخن نگفت. کاوه پیشرو سپاه او بود. فریدون به یاران خود امید داد که پس از نابودکردن اژدها جهان را از بدی‌ها می‌شوید و به سوی داد رهنمون می‌شود. فریدون در [[خرداد روز]] -ششم ماه- با دوبرادر خود به نام‌های کیانوش و برمایه و سپاهش به سوی پایگاه فرمانده‌ی اژی‌دهاک(ضحاک) به راه افتاد. شب هنگام در نزدیکی جایگاه [[یزدان پرستان]] اردو زدند. در آن شب [[سروش]] بر فریدون آشکار شد و به او افسون‌هایی آموخت که در آینده کلید دشواری‌های پیش آمده گردد. پس از خوردن خوراک و نوشیدن می، فریدون سرش گران شد و آماده‌ی خواب. برادران فریدون بر آن شدند هنگامی که فریدون خوابیده، سنگی را از کوه به پایین بیندازند و او را در خواب بکشند. به خواست خداوند، فریدون از آوای سنگ بیدار شد و به کمک افسونی که آموخته بود جلوی پیشروی آن سنگ را گرفت. همان زمان فریدون از آن جایگاه به سوی بلندی سپاه را پیش برد و از این داستان با کسی سخن نگفت. کاوه پیشرو سپاه او بود.
 +
 سپاه فریدون به پیشداری کاوه‌ی آهنگر به [[اروندرود]] رسیدند. اروند در پهلوی همان دجله است. ایشان در [[بغداد]] فرود آمدند. [[نگهبان رود]] به ایشان گفت هیچکس نمی‌تواند بدون فرمان ضحاک از این رود بگذرد. فریدون که از این شنیده خشمگین شده بود سوار بر اسب از آبهای خروشان گذشت و همرانش به دنبال او به آب زدند و در میان شگفتی دیگران، از رود گذشتند و به سوی [[گنگ دژ هوخت]](گَ خَ) یا همان[[بیت المقدس]] -مرکز فرمانده‌ای اژی‌دهاک(ضحاک)- روی نهادند؛ این شهر را در فارسی می‌توان [[خانه‌ی پاک]] خواند. سپاه فریدون به پیشداری کاوه‌ی آهنگر به [[اروندرود]] رسیدند. اروند در پهلوی همان دجله است. ایشان در [[بغداد]] فرود آمدند. [[نگهبان رود]] به ایشان گفت هیچکس نمی‌تواند بدون فرمان ضحاک از این رود بگذرد. فریدون که از این شنیده خشمگین شده بود سوار بر اسب از آبهای خروشان گذشت و همرانش به دنبال او به آب زدند و در میان شگفتی دیگران، از رود گذشتند و به سوی [[گنگ دژ هوخت]](گَ خَ) یا همان[[بیت المقدس]] -مرکز فرمانده‌ای اژی‌دهاک(ضحاک)- روی نهادند؛ این شهر را در فارسی می‌توان [[خانه‌ی پاک]] خواند.
 +
 فریدون به نزدیک شهر رسید و از یک میلی کاخ اژی‌دهاک(ضحاک) را که ایوانش از کیوان نیز برتر بود، دید وی به همراهانش گفت کسی که می‌تواند چنین کاخی را برآورد، بی‌گمان رازی نهان نیز با اوهست(از نیروهای اهریمنی برخوردار است) باید در جنگ با او شتاب کرد. فریدون نام یزدان را بر لب آورد و باگرزی که داشت روزبانان ضحاک را از پای در آورد و [[طلسم ضحاک]] را که سر به آسمان فرازیده بود پایین کشید. ​ فریدون به نزدیک شهر رسید و از یک میلی کاخ اژی‌دهاک(ضحاک) را که ایوانش از کیوان نیز برتر بود، دید وی به همراهانش گفت کسی که می‌تواند چنین کاخی را برآورد، بی‌گمان رازی نهان نیز با اوهست(از نیروهای اهریمنی برخوردار است) باید در جنگ با او شتاب کرد. فریدون نام یزدان را بر لب آورد و باگرزی که داشت روزبانان ضحاک را از پای در آورد و [[طلسم ضحاک]] را که سر به آسمان فرازیده بود پایین کشید. ​
 فریدون همه‌ی جادوان کاخ که از [[نره دیوان]] بودند را کشت. وی پوشیده رویان شبستان ضحاک را بیرون آورد و مغز ایشان را از جادوی ضحاک پاک کرد. در میان ایشان [[ارنواز]] و [[شهرناز]] دختران جمشید نیز بودند. ایشان پس از آنکه جادو زدایی شدند شگفت زده، از کسی که زهره‌ی رویارویی با ضحاک را داشته، نام و نشانش را پرسیدند. فریدون همه‌ی جادوان کاخ که از [[نره دیوان]] بودند را کشت. وی پوشیده رویان شبستان ضحاک را بیرون آورد و مغز ایشان را از جادوی ضحاک پاک کرد. در میان ایشان [[ارنواز]] و [[شهرناز]] دختران جمشید نیز بودند. ایشان پس از آنکه جادو زدایی شدند شگفت زده، از کسی که زهره‌ی رویارویی با ضحاک را داشته، نام و نشانش را پرسیدند.
 +
 ارنواز شاه آفریدون را که از «میان بَرنده‌ی ضحاک» است، شناخت و زبان به ستایش او گشود. وی به فریدون گفت اژی‌دهاک(ضحاک) به راهنمایی یک پیش گو، به هندوستان رفته تا آبزنی(استخری) بسازد و در آن خون هزار تن آدمی و دد و مرغ را بریزد و در آن شنا کند تا این مرغوا(فال بد) از او بگردد. از دست آن مارها آسایش ندارد و از هر کشوری به کشور دیگر پیوسته در گذار است. بزودی او باز خواهد گشت چراکه زمان درازی نمی‌تواند در یک جا باشد؛ در نبود ضحاک دستور او به نام [[کندرو(دستور ضحاک)]](کَ رَ) که تاج و تخت را نگه می‌داشت، به دربار آمد. او فریدون را مانند سروی بر تخت دید که شهرناز و ارنواز در کنارش نشسته بودند. بدون آنکه آسیمه گردد پیش آمد و شاه را نماز برد. فریدون از او خواست کسانی که شایسته بزم هستند و در دانش می‌توانند دلزُدای شاه باشند را به بزم فراخوان. ارنواز شاه آفریدون را که از «میان بَرنده‌ی ضحاک» است، شناخت و زبان به ستایش او گشود. وی به فریدون گفت اژی‌دهاک(ضحاک) به راهنمایی یک پیش گو، به هندوستان رفته تا آبزنی(استخری) بسازد و در آن خون هزار تن آدمی و دد و مرغ را بریزد و در آن شنا کند تا این مرغوا(فال بد) از او بگردد. از دست آن مارها آسایش ندارد و از هر کشوری به کشور دیگر پیوسته در گذار است. بزودی او باز خواهد گشت چراکه زمان درازی نمی‌تواند در یک جا باشد؛ در نبود ضحاک دستور او به نام [[کندرو(دستور ضحاک)]](کَ رَ) که تاج و تخت را نگه می‌داشت، به دربار آمد. او فریدون را مانند سروی بر تخت دید که شهرناز و ارنواز در کنارش نشسته بودند. بدون آنکه آسیمه گردد پیش آمد و شاه را نماز برد. فریدون از او خواست کسانی که شایسته بزم هستند و در دانش می‌توانند دلزُدای شاه باشند را به بزم فراخوان.
 +
 کندرو شب هنگام بر باره‌ی تیزرو نشست و به سوی هندوستان رفت و به اژی‌دهاک(ضحاک) گفت نشانه‌های برگشتن بخت از تو پدید آمده، سه مرد با لشکری به کاخ تو آمده‌اند. از میان ایشان آن کس که کوچکتر است به تخت تو نشسته. او گرزی دارد که مانند یک لخته کوه است با آن گرز مردان و دیوان تو را از میان برداشته و بر تخت شاهیت نشسته است. ​ کندرو شب هنگام بر باره‌ی تیزرو نشست و به سوی هندوستان رفت و به اژی‌دهاک(ضحاک) گفت نشانه‌های برگشتن بخت از تو پدید آمده، سه مرد با لشکری به کاخ تو آمده‌اند. از میان ایشان آن کس که کوچکتر است به تخت تو نشسته. او گرزی دارد که مانند یک لخته کوه است با آن گرز مردان و دیوان تو را از میان برداشته و بر تخت شاهیت نشسته است. ​
 ضحاک گفت: شاید او مهمان باشد. ​ ضحاک گفت: شاید او مهمان باشد. ​
خط 160: خط 211:
 کندرو گفت اگر مهمان است با شبستان تو چه کار دارد؟ همواره در کنار ارنواز و شهرناز است و شب‌ها نیز با ایشان است. ​ کندرو گفت اگر مهمان است با شبستان تو چه کار دارد؟ همواره در کنار ارنواز و شهرناز است و شب‌ها نیز با ایشان است. ​
 اژی‌دهاک(ضحاک) از این گفته‌ها خشمگین شد و بی‌درنگ به گنگ‌دژ آمد. وی سپاهش را از بیراهه به سوی شهر آورد و لشکر فریدون نیز هنگامی که از آمدن او آگاه شدند خود را به بیراهه رساندند و با ایشان درگیر شدند. اژی‌دهاک(ضحاک) از این گفته‌ها خشمگین شد و بی‌درنگ به گنگ‌دژ آمد. وی سپاهش را از بیراهه به سوی شهر آورد و لشکر فریدون نیز هنگامی که از آمدن او آگاه شدند خود را به بیراهه رساندند و با ایشان درگیر شدند.
 +
 در شهر پیر و جوان همه با چوب و سنگ و هرچه داشتند با ضحاکیان در نبرد بودند. ضحاک از روی رشک، زره سرتاسر آهنی خود را پوشید و برای کشتن ارنواز و شهرناز به کاخ رفت. از دیوار کاخ کمندی آویخت و خود را به خوابگاه ایشان رساند. او می‌خواست با خنجری آبگون شهرناز و ارنواز را بکشد که فریدون با گرزه‌ی گاوسار بر وی کوبید و او را برزمین انداخت. همین که فریدون خواست اژی‌دهاک(ضحاک) را بکشد، [[سروش خجسته(داستان فریدون)]] پیش آمد و او را از این کار بازداشت. وی به فریدون فرمان داد او را همین گونه شکسته و بسته به سوی کوه ببرد و در آنجا ببندد. فریدون نیز بی‌درنگ با چرم شیر سرتاپای او را بست. در شهر پیر و جوان همه با چوب و سنگ و هرچه داشتند با ضحاکیان در نبرد بودند. ضحاک از روی رشک، زره سرتاسر آهنی خود را پوشید و برای کشتن ارنواز و شهرناز به کاخ رفت. از دیوار کاخ کمندی آویخت و خود را به خوابگاه ایشان رساند. او می‌خواست با خنجری آبگون شهرناز و ارنواز را بکشد که فریدون با گرزه‌ی گاوسار بر وی کوبید و او را برزمین انداخت. همین که فریدون خواست اژی‌دهاک(ضحاک) را بکشد، [[سروش خجسته(داستان فریدون)]] پیش آمد و او را از این کار بازداشت. وی به فریدون فرمان داد او را همین گونه شکسته و بسته به سوی کوه ببرد و در آنجا ببندد. فریدون نیز بی‌درنگ با چرم شیر سرتاپای او را بست.
 +
 فریدون برتخت ضحاک نشست و مردمان را به کنار گذاشتن جنگ ابزار و نبرد فراخواند و از ایشان خواست تا هرکس به پیشه‌ی خود بازگردد. پس از آن بزرگان به دیدار او آمدند و شاه نیز همه‌ی ایشان را نواخت؛ فریدون به ایشان گفت یزدان پاک من را از البرز کوه بر انگیخت تا جهان به فَر من از بدِ اژدها رها شود. من کدخدای جهان هستم و نمی‌توان بسیار اینجا درنگ کنم. فریدون برتخت ضحاک نشست و مردمان را به کنار گذاشتن جنگ ابزار و نبرد فراخواند و از ایشان خواست تا هرکس به پیشه‌ی خود بازگردد. پس از آن بزرگان به دیدار او آمدند و شاه نیز همه‌ی ایشان را نواخت؛ فریدون به ایشان گفت یزدان پاک من را از البرز کوه بر انگیخت تا جهان به فَر من از بدِ اژدها رها شود. من کدخدای جهان هستم و نمی‌توان بسیار اینجا درنگ کنم.
 +
 ضحاک را از زندان بیرون آوردند. فریدون و همراهانش او را به سوی [[شیرخوان]] بردند در آنجا بود که فریدون خواست او را بکشد لیکن بار دیگر سروش خجسته از او خواست آژی دهاک را با کمترین شمار همراهان به سوی [[دماوند]] بِبَرد. فریدون به راهنمایی سروش خجسته، اژی‌دهاک(ضحاک) را در غاری تنگ و بن ناپدید با میخ‌ها و زنجیرهای سنگین، بست. فریدون به خواست یزدان سه کار را به انجام رساند: ضحاک را از زندان بیرون آوردند. فریدون و همراهانش او را به سوی [[شیرخوان]] بردند در آنجا بود که فریدون خواست او را بکشد لیکن بار دیگر سروش خجسته از او خواست آژی دهاک را با کمترین شمار همراهان به سوی [[دماوند]] بِبَرد. فریدون به راهنمایی سروش خجسته، اژی‌دهاک(ضحاک) را در غاری تنگ و بن ناپدید با میخ‌ها و زنجیرهای سنگین، بست. فریدون به خواست یزدان سه کار را به انجام رساند:
   * آزاد کردن مردم از بند ضحاک   * آزاد کردن مردم از بند ضحاک
خط 167: خط 221:
   * کین‌خواهی از خون پدر ​   * کین‌خواهی از خون پدر ​
 وی پانسد سال در جهان شاه ماند. وی پانسد سال در جهان شاه ماند.
 +
 |فریدون فرخ فرشته نبود||ز مشک و ز عنبر سرشته نبود| |فریدون فرخ فرشته نبود||ز مشک و ز عنبر سرشته نبود|
 |یه داد و دهش یافت آن نیکویی||تو دادو دهش کن، فریدون تویی| ​ |یه داد و دهش یافت آن نیکویی||تو دادو دهش کن، فریدون تویی| ​
 ====== پادشاهی فريدون‏ (پانسد سال) ====== ====== پادشاهی فريدون‏ (پانسد سال) ======
 شاه فریدون کیانی [[سرمهرماه]] برتخت نشست، بی آنکه کسی در شهریاری با او برابری کند. او [[آیین مهر]] را برگزید؛ فرانک هنوز از پیروزی فرزندش بر ضحاک آگاه نبود. هنگامی که سوی فرانک آگهی بردند که فرزندت بر تخت شاهی نشسته است. فرانک سر و تن شست و به درگاه یزدان رفت. وی نخست بر ضحاک بدکیش نفرین کرد و آنگاه یزدان را ستایش كرد. فرانک یک هفته به تهی دستان چندان چیز بخشید که در آن شهر تهی دستی نماند. پس از آن یک هفته به بزم نشست. وی گنج‌ها و جامه و گوهر شاهوار، اسبان تازی، زره و خود و ژوبین و تیغ و کلاه و کمر، هرچه داشت را بر شتر بار کرد و به نزد فریدون فرستاد. بزرگان لشکر نیز به دیدار وی آمدند. شاه فریدون کیانی [[سرمهرماه]] برتخت نشست، بی آنکه کسی در شهریاری با او برابری کند. او [[آیین مهر]] را برگزید؛ فرانک هنوز از پیروزی فرزندش بر ضحاک آگاه نبود. هنگامی که سوی فرانک آگهی بردند که فرزندت بر تخت شاهی نشسته است. فرانک سر و تن شست و به درگاه یزدان رفت. وی نخست بر ضحاک بدکیش نفرین کرد و آنگاه یزدان را ستایش كرد. فرانک یک هفته به تهی دستان چندان چیز بخشید که در آن شهر تهی دستی نماند. پس از آن یک هفته به بزم نشست. وی گنج‌ها و جامه و گوهر شاهوار، اسبان تازی، زره و خود و ژوبین و تیغ و کلاه و کمر، هرچه داشت را بر شتر بار کرد و به نزد فریدون فرستاد. بزرگان لشکر نیز به دیدار وی آمدند.
 +
 آگهی پادشاهی فریدون به همه جا رسید. از همه‌ی کشورها بزرگان با پیشکش‌های فراوان به نزد وی آمدند؛ فریدون به گرد پادشاهی خود گشت و هرجا بیدادی دید آن را کوتاه کرد. پس از آن فریدون پایتخت خود را از آمل به [[تمیشه]] برد که در پهلوی [[گوش]] خوانده می‌شود. ​ آگهی پادشاهی فریدون به همه جا رسید. از همه‌ی کشورها بزرگان با پیشکش‌های فراوان به نزد وی آمدند؛ فریدون به گرد پادشاهی خود گشت و هرجا بیدادی دید آن را کوتاه کرد. پس از آن فریدون پایتخت خود را از آمل به [[تمیشه]] برد که در پهلوی [[گوش]] خوانده می‌شود. ​
 ===== پسران فریدون ===== ===== پسران فریدون =====
 هنگامی که فریدون پنجاه ساله شد سه فرزند- دوتا از شهرناز و یکی(پسر کوچتر) از ارنواز- داشت که از آغاز زَهش(تولد) بر ایشان نام ننهاده بود. هنگامی که فرزندانش بزرگ شدند، شاه فریدون، دستورش [[جندل]] را فراخواند تا گِرد پادشاهی بگردد و سه دختر از یک پدر و مادر که شایسته‌ی این سه برادر باشند را بیابد. جندل بسیار گشت تا اینکه سرانجام سه دخترِ [[سرو(شاه یمن)]] را شایسته‌ی خانواده‌ی شاه دید. هنگامی که فریدون پنجاه ساله شد سه فرزند- دوتا از شهرناز و یکی(پسر کوچتر) از ارنواز- داشت که از آغاز زَهش(تولد) بر ایشان نام ننهاده بود. هنگامی که فرزندانش بزرگ شدند، شاه فریدون، دستورش [[جندل]] را فراخواند تا گِرد پادشاهی بگردد و سه دختر از یک پدر و مادر که شایسته‌ی این سه برادر باشند را بیابد. جندل بسیار گشت تا اینکه سرانجام سه دخترِ [[سرو(شاه یمن)]] را شایسته‌ی خانواده‌ی شاه دید.
 +
 پس از آنکه جندل با شاه یمن از خواسته‌ی شاه فریدون سخن گفت، شاه یمن که خوش نمی داشت دختر به شاه ایران بدهد، با رای‌زنان خود به رای نشست. بزرگان یمن گفتند اگر نمی‌خواهد دختر به ایران بدهد، ایشان از رای او- هرچند مایه‌ی جنگ میان دو کشور گردد- پشتیبانی می‌کنند؛ شاه یمن که جنگ را چاره‌ی کار نمی‌دانست از جندل خواست پسران فریدون را نزد او بیاورد. جندل راهی ایران شد. پس از آنکه جندل با شاه یمن از خواسته‌ی شاه فریدون سخن گفت، شاه یمن که خوش نمی داشت دختر به شاه ایران بدهد، با رای‌زنان خود به رای نشست. بزرگان یمن گفتند اگر نمی‌خواهد دختر به ایران بدهد، ایشان از رای او- هرچند مایه‌ی جنگ میان دو کشور گردد- پشتیبانی می‌کنند؛ شاه یمن که جنگ را چاره‌ی کار نمی‌دانست از جندل خواست پسران فریدون را نزد او بیاورد. جندل راهی ایران شد.
 +
 فریدون فرزندان خود را فراخواند و پند داد که شاه یمن مردی ژرف‌اندیش است در برخورد با او بسیار هشیار باشید. فریدون گفت شاه یمن برای شما بزمی خواهد ساخت و برای آزمودن شما، سه دختر خود را وارونه‌ی سال زندگی ( معکوس ترتیب سنی )شما، نزدتان خواهد نشاند و از شما سال زندگی ایشان را خواهد پرسید. پس از آن فرزندان شاه فریدون به سوی یمن به راه افتادند. فریدون فرزندان خود را فراخواند و پند داد که شاه یمن مردی ژرف‌اندیش است در برخورد با او بسیار هشیار باشید. فریدون گفت شاه یمن برای شما بزمی خواهد ساخت و برای آزمودن شما، سه دختر خود را وارونه‌ی سال زندگی ( معکوس ترتیب سنی )شما، نزدتان خواهد نشاند و از شما سال زندگی ایشان را خواهد پرسید. پس از آن فرزندان شاه فریدون به سوی یمن به راه افتادند.
 +
 ==== دربار سرو، شاه یمن ==== ==== دربار سرو، شاه یمن ====
 ميهماني‌ای برای آزمودن فرزندان فريدون برگزار شد که در آن سه دختر شاه یمن آمدند و هر یک روبروی یکی از فرزندان فریدون نشستند. شاه یمن از پسران فریدون خواست کهتر از مهتر ایشان بازشناسند(ترتیب سنی این سه دختر را حدس بزنند). فرزندان فریدون همانگونه که از او آموخته بودند سال دختران سرو را به درستی بازشناختند و سرو از هوشیاری فریدون افسوس خورد. ميهماني‌ای برای آزمودن فرزندان فريدون برگزار شد که در آن سه دختر شاه یمن آمدند و هر یک روبروی یکی از فرزندان فریدون نشستند. شاه یمن از پسران فریدون خواست کهتر از مهتر ایشان بازشناسند(ترتیب سنی این سه دختر را حدس بزنند). فرزندان فریدون همانگونه که از او آموخته بودند سال دختران سرو را به درستی بازشناختند و سرو از هوشیاری فریدون افسوس خورد.
 +
 دختران شاه به خانه رفتند؛ هنگامی که پسران فریدون از باده مست شدند یمنی ها ایشان را در پالیز زیر درختان گل جای دادند؛ سرو از جادویی، سرمایی جانفرسا پدید آورد تا فرزندان فریدون از مستی در سرما کشته شوند. فریدونِ افسون گشا، راه گریز از جادویی‌های سرو را نیز به فرزندانش آموخته بود. ایشان به آن افسون از سرما جان به در بردند. دختران شاه به خانه رفتند؛ هنگامی که پسران فریدون از باده مست شدند یمنی ها ایشان را در پالیز زیر درختان گل جای دادند؛ سرو از جادویی، سرمایی جانفرسا پدید آورد تا فرزندان فریدون از مستی در سرما کشته شوند. فریدونِ افسون گشا، راه گریز از جادویی‌های سرو را نیز به فرزندانش آموخته بود. ایشان به آن افسون از سرما جان به در بردند.
 +
 ==== آزمودن فریدون پسرانش را ==== ==== آزمودن فریدون پسرانش را ====
 سرو – شاه یمن- که این بدبیاری را از اختر خویش می‌دانست به ناچار پیشکش‌های فراوانی را به همراه دختران خود به سوی ایران روانه کرد. فریدون برای آگاه شدن از نهاد فرزندان خود، به افسون خود را در ریخت اژدهایی درآورد و بر سر راه ایشان آشکار شد. سرو – شاه یمن- که این بدبیاری را از اختر خویش می‌دانست به ناچار پیشکش‌های فراوانی را به همراه دختران خود به سوی ایران روانه کرد. فریدون برای آگاه شدن از نهاد فرزندان خود، به افسون خود را در ریخت اژدهایی درآورد و بر سر راه ایشان آشکار شد.
 +
   * پسر بزرگ فریدون از روبارويی با [[اژدها(داستان فریدون)]] پرهیز کرد و راه گریز را در پیش گرفت. ​   * پسر بزرگ فریدون از روبارويی با [[اژدها(داستان فریدون)]] پرهیز کرد و راه گریز را در پیش گرفت. ​
   * پسر دوم بی‌باک کمان را به زه کرد به رویارویی با اژدها رفت. اگر چه پنچه در پنجه‌ی آن اژدها نهادن بي‌خردی بود. ​   * پسر دوم بی‌باک کمان را به زه کرد به رویارویی با اژدها رفت. اگر چه پنچه در پنجه‌ی آن اژدها نهادن بي‌خردی بود. ​
   * فرزند سوم شاه به سوی اژدها رفت و از او خواست با فرزندان شاه آفریدون روبرو نشود. وی افزود اگر چنین نکنی برای همیشه بر سرت افسر بد خویی خواهم نهاد.   * فرزند سوم شاه به سوی اژدها رفت و از او خواست با فرزندان شاه آفریدون روبرو نشود. وی افزود اگر چنین نکنی برای همیشه بر سرت افسر بد خویی خواهم نهاد.
 +
 اژدها که این سخنان را شنید از سر راه ایشان کنار رفت. پس از آنکه ایشان به ایرانشهر بازگشتند فریدون راز اژدها و آزمون ایشان را بازگفت. سپس برای ایشان نامهایی در خور آنچه ایشان در رویارویی با اژدها انجام داده بودند، برگزيد. اژدها که این سخنان را شنید از سر راه ایشان کنار رفت. پس از آنکه ایشان به ایرانشهر بازگشتند فریدون راز اژدها و آزمون ایشان را بازگفت. سپس برای ایشان نامهایی در خور آنچه ایشان در رویارویی با اژدها انجام داده بودند، برگزيد.
 +
   * نام فرزند مهتر را که از رویارویی با اژدها روی گردانده بود و سلامت گزیده بود، [[سلم]](سِ) نهاد. ​   * نام فرزند مهتر را که از رویارویی با اژدها روی گردانده بود و سلامت گزیده بود، [[سلم]](سِ) نهاد. ​
   * دومین فرزند را که مانند شیری دلیر و بی باک رفتار کرده بود، [[تور]] نامید.   * دومین فرزند را که مانند شیری دلیر و بی باک رفتار کرده بود، [[تور]] نامید.
 +
   * سومی را که راه و رسم کیان داشت و در رویارویی با اژدها نیک و بد کار را اندیشیده بود و راه میانه را برگزیده بود، [[ایرج]] نام نهاد و او را شایسته‌ی شاهی دید. ​   * سومی را که راه و رسم کیان داشت و در رویارویی با اژدها نیک و بد کار را اندیشیده بود و راه میانه را برگزیده بود، [[ایرج]] نام نهاد و او را شایسته‌ی شاهی دید. ​
 پس از آن همسران ایشان را نیز نام نهاد: ​ پس از آن همسران ایشان را نیز نام نهاد: ​
خط 192: خط 257:
   * [[آزاده‌خوی]]، ​   * [[آزاده‌خوی]]، ​
   * [[سهی]].   * [[سهی]].
 +
 ===== ایرج؛ سلم و تور ===== ===== ایرج؛ سلم و تور =====
 فریدون فرمانروایی خود را سه بخش کرد: فریدون فرمانروایی خود را سه بخش کرد:
خط 205: خط 271:
   * ترک و چین را به تور   * ترک و چین را به تور
  - ایران و دشت نیزه‌وران را به ایرج سپرد.  - ایران و دشت نیزه‌وران را به ایرج سپرد.
 +
 فریدون به سال پیری رسید؛ سلم و تور ناخرسند از اینکه چرا پدر، ایران و [[دشت یلان]] و [[یمن]] به ایرج سپرده و روم، خاور یا دشت ترکان و چین بخش آن دو گشته با یکدیگر نامه نگاری کردند و برای شوریدن بر ایرج هم‌پیمان شدند. سلم از روم و تور از چین بیرون آمدند و در جایی بایکدیگر دیدار کردند. ایشان پیکی به نزد آفریدون فرستادند و خواستار کنار گذاشتن ایرج از جایگاه کارگزار پادشاه- نایب السطنه- شدند. فریدون به سال پیری رسید؛ سلم و تور ناخرسند از اینکه چرا پدر، ایران و [[دشت یلان]] و [[یمن]] به ایرج سپرده و روم، خاور یا دشت ترکان و چین بخش آن دو گشته با یکدیگر نامه نگاری کردند و برای شوریدن بر ایرج هم‌پیمان شدند. سلم از روم و تور از چین بیرون آمدند و در جایی بایکدیگر دیدار کردند. ایشان پیکی به نزد آفریدون فرستادند و خواستار کنار گذاشتن ایرج از جایگاه کارگزار پادشاه- نایب السطنه- شدند.
 +
 [[موبدی تیزویر]] پیام جوانان ناهوشیار را به شاه رساند. فریدون پس از شنیدن این سخنان، ایشان را پند داد و گفت: [[موبدی تیزویر]] پیام جوانان ناهوشیار را به شاه رساند. فریدون پس از شنیدن این سخنان، ایشان را پند داد و گفت:
 از راه داد متابید؛ من این كار را به رای‌زنی موبدان و ستاره‌شناسان کرده‌ام؛ مگذارید دیو بر تخت خردتان بنشیند؛ این جهان گذران است. فرستاده بازگشت. فریدون ايرج را فراخواند و از او خواست در جنگ با برادرانش پیش دستی کند. از راه داد متابید؛ من این كار را به رای‌زنی موبدان و ستاره‌شناسان کرده‌ام؛ مگذارید دیو بر تخت خردتان بنشیند؛ این جهان گذران است. فرستاده بازگشت. فریدون ايرج را فراخواند و از او خواست در جنگ با برادرانش پیش دستی کند.
 +
 ایرج در پاسخ به شاه گفت اگر دستور باشد (اجازه بدهی) بجای جنگ کردن با برادران، به نزد ایشان بروم و درباره‌ی گذرا بودن جهان و تخت شاهی ایشان را پند دهم. ​ ایرج در پاسخ به شاه گفت اگر دستور باشد (اجازه بدهی) بجای جنگ کردن با برادران، به نزد ایشان بروم و درباره‌ی گذرا بودن جهان و تخت شاهی ایشان را پند دهم. ​
 شاه هرچند اینکار را به زیان ایرج میدید لیکن با او هم‌داستان شد و نامه‌ای برای دو فرزند خود نوشت و به ایشان گفت که ایرج از تاج و تخت خود گذشته؛ با او گفتگو کنید و وی را تندرست به نزد شاه بازگردانید. شاه هرچند اینکار را به زیان ایرج میدید لیکن با او هم‌داستان شد و نامه‌ای برای دو فرزند خود نوشت و به ایشان گفت که ایرج از تاج و تخت خود گذشته؛ با او گفتگو کنید و وی را تندرست به نزد شاه بازگردانید.
 +
  ​هنگامی که ایرج به اردوگاه نابرادرانش پای گذاشت، همه‌ی لشکریان از دیدار وی خرسند شدند و او را به شاهی آفرین گفتند. تور، مهر لشکر به ایرج را دید و این را چونان بیمی در نهان(خطری بالقوه) به سلم گوشزد کرد.  ​هنگامی که ایرج به اردوگاه نابرادرانش پای گذاشت، همه‌ی لشکریان از دیدار وی خرسند شدند و او را به شاهی آفرین گفتند. تور، مهر لشکر به ایرج را دید و این را چونان بیمی در نهان(خطری بالقوه) به سلم گوشزد کرد.
 +
 سه برادر در سراپرده‌ای به گفتگو نشستند. تور به ایرج گفت: چرا تو باید تخت ایران را داشته باشی و من و سلم در ترک و چین باشیم؟ ایرج در پاسخ گفت: اگر شما چشم به ایران دارید، من نه تخت ایران را می‌خواهم نه روم و نه چین. من از این دنیا گوشه‌ای را برخواهم گزید. ​ سه برادر در سراپرده‌ای به گفتگو نشستند. تور به ایرج گفت: چرا تو باید تخت ایران را داشته باشی و من و سلم در ترک و چین باشیم؟ ایرج در پاسخ گفت: اگر شما چشم به ایران دارید، من نه تخت ایران را می‌خواهم نه روم و نه چین. من از این دنیا گوشه‌ای را برخواهم گزید. ​
 تور که سخن راست ایرج را باور نداشت درمیان گفتگوها ناگهان از جای جست و از پشت سر به او تگ آورد و با صندلی زر به سر او کوفت. هنگامی که خواست او را بکشد، ایرج از او خواست از خون وی درگذرد چراکه خون ایرج سرانجام دامن گیر او خواهد شد. لیکن دل تور را دیو گرفته بود و با خنجری که از موزه بیرون آورده بود، برادر را کشت. ایشان سر ایرج را به نزد فریدون فرستادند. تور که سخن راست ایرج را باور نداشت درمیان گفتگوها ناگهان از جای جست و از پشت سر به او تگ آورد و با صندلی زر به سر او کوفت. هنگامی که خواست او را بکشد، ایرج از او خواست از خون وی درگذرد چراکه خون ایرج سرانجام دامن گیر او خواهد شد. لیکن دل تور را دیو گرفته بود و با خنجری که از موزه بیرون آورده بود، برادر را کشت. ایشان سر ایرج را به نزد فریدون فرستادند.
 +
 پس از آنکه آگاهی مرگ ایرج به ایران رسید اندوه کشور را فراگرفت. فریدون از دیدن ایرج در تابوت زر، از اسب فرو افتاد و جامه بر تن درید. فریدون سر ایرج را به باغی که جشنگاه ایرج بود برد و هوی و ‌های کنان در باغ و نشستنگاه او آتش زد و دست به سوی پروردگار برداشت و از او خواست تا از نژاد ایرج کسی را برای کین‌خواهی از خون او برگزیند. پس از چندی، فریدون در یافت که [[ماه آفرید ایرج]] از او باردار است. فریدون [[دختر ایرج]] را در ناز پرورید تا هنگام شویش رسید. سرانجام این دختر با [[پشنگ(برادرزاده‌ی فریدون)]]- برادرزاده‌ی فریدون که از نژاد جمشید شاه بود- پیوند گزید و از ایشان پسری به نام [[منوچهر]] به این جهان فراخ پای نهاد. پس از آنکه آگاهی مرگ ایرج به ایران رسید اندوه کشور را فراگرفت. فریدون از دیدن ایرج در تابوت زر، از اسب فرو افتاد و جامه بر تن درید. فریدون سر ایرج را به باغی که جشنگاه ایرج بود برد و هوی و ‌های کنان در باغ و نشستنگاه او آتش زد و دست به سوی پروردگار برداشت و از او خواست تا از نژاد ایرج کسی را برای کین‌خواهی از خون او برگزیند. پس از چندی، فریدون در یافت که [[ماه آفرید ایرج]] از او باردار است. فریدون [[دختر ایرج]] را در ناز پرورید تا هنگام شویش رسید. سرانجام این دختر با [[پشنگ(برادرزاده‌ی فریدون)]]- برادرزاده‌ی فریدون که از نژاد جمشید شاه بود- پیوند گزید و از ایشان پسری به نام [[منوچهر]] به این جهان فراخ پای نهاد.
 +
 منوچهر در دربار فریدون مانند یک تازه سیب بالید(رشد کرد) و همه‌ی دانش‌هایی که به کار جهانداری می‌آید را آموخت. سالها از پی هم گذشتند تا اينكه منوچهر بزرگ شد. فریدون لشکر خود را با پهلوانانی چون [[قارن فرزند کاوه‌ی آهنگر]] و چون [[اشکش(فرزند قباد پهلوان)]] و [[آوگان(زمان منوچهر)]] به منوچهر سپرد تا کین پدر را از نابرادرانش بستاند. منوچهر در دربار فریدون مانند یک تازه سیب بالید(رشد کرد) و همه‌ی دانش‌هایی که به کار جهانداری می‌آید را آموخت. سالها از پی هم گذشتند تا اينكه منوچهر بزرگ شد. فریدون لشکر خود را با پهلوانانی چون [[قارن فرزند کاوه‌ی آهنگر]] و چون [[اشکش(فرزند قباد پهلوان)]] و [[آوگان(زمان منوچهر)]] به منوچهر سپرد تا کین پدر را از نابرادرانش بستاند.
 +
 سلم و تور که از این داستان آگاه شده بودند نامه‌ای به نزد پدر نوشتند و در آن چرایی کار خود را این‌گونه بازگفتند:​ سلم و تور که از این داستان آگاه شده بودند نامه‌ای به نزد پدر نوشتند و در آن چرایی کار خود را این‌گونه بازگفتند:​
   * بوش چنین بود (تقدیر خداوند بر آن بود که ایرج کشته شود)   * بوش چنین بود (تقدیر خداوند بر آن بود که ایرج کشته شود)
   * فرمان دیو ما را از راه ایزدی بیرون برد وسپهر بلند در این کار گناهکار بود.   * فرمان دیو ما را از راه ایزدی بیرون برد وسپهر بلند در این کار گناهکار بود.
 +
   * دیو در تمام این کارها درمیان ما و ایرج بود (شیطان گولمان زد)   * دیو در تمام این کارها درمیان ما و ایرج بود (شیطان گولمان زد)
 ایشان از گناه خود پوزش خواسته بودند و از شاه درخواست کردند آن گناه را به پای بی‌دانشی ایشان بگذارد. در پایان گستاخانه از شاه خواسته بودند منوچهر را برای جبران آنچه در گذشته کرده بودند، به نزد ایشان بفرستد. سپس یک [[مرد پاکدل(فرستاده سلم و تور)]] را برای رساندن این نامه به فریدون برگزیدند. ​ ایشان از گناه خود پوزش خواسته بودند و از شاه درخواست کردند آن گناه را به پای بی‌دانشی ایشان بگذارد. در پایان گستاخانه از شاه خواسته بودند منوچهر را برای جبران آنچه در گذشته کرده بودند، به نزد ایشان بفرستد. سپس یک [[مرد پاکدل(فرستاده سلم و تور)]] را برای رساندن این نامه به فریدون برگزیدند. ​
 شاه فریدون پس از خواندن نامه‌ی ایشان، درپاسخ ایشان نوشت که منوچهر را نخواهید دید مگر در میان سپاه و با رخت نبرد، هنگامی که قارن پیشاپیش او و [[شاپور نستوه]] پشت سپاهش است و [[شیدوش(زمان منوچهر)]] و [[شیروی(زمان منوچهر)]] در دو سوی سپاه او. اگر خود به کین‌خواهی ایرج نیامده ام برای آن است که نبرد پدر و پسر نیکو نیست. شاه فریدون پس از خواندن نامه‌ی ایشان، درپاسخ ایشان نوشت که منوچهر را نخواهید دید مگر در میان سپاه و با رخت نبرد، هنگامی که قارن پیشاپیش او و [[شاپور نستوه]] پشت سپاهش است و [[شیدوش(زمان منوچهر)]] و [[شیروی(زمان منوچهر)]] در دو سوی سپاه او. اگر خود به کین‌خواهی ایرج نیامده ام برای آن است که نبرد پدر و پسر نیکو نیست.
 +
 فرستاده بازگشت و بزرگی سپاه ایران را به فرماندهی قارِن و گنجوری [[گرشاسپ]] برای آن دو خونی باز گفت. سپاه سلم و تور از روم و چین برای نبرد با سپاه ایران بیرون آمدند. فرستاده بازگشت و بزرگی سپاه ایران را به فرماندهی قارِن و گنجوری [[گرشاسپ]] برای آن دو خونی باز گفت. سپاه سلم و تور از روم و چین برای نبرد با سپاه ایران بیرون آمدند.
 +
 فریدون منوچهر را به شکیبایی و هوش داشتن در کار، پند داد و امید داد که سرانجامِ بدان، پادافره خواهد بود. پس از آن منوچهر به فرمان فریدون سپاه را از تمیشه به سوی هامون آورد. در این سپاه تا دو میل پیل‌های جنگی آراسته بودند که: فریدون منوچهر را به شکیبایی و هوش داشتن در کار، پند داد و امید داد که سرانجامِ بدان، پادافره خواهد بود. پس از آن منوچهر به فرمان فریدون سپاه را از تمیشه به سوی هامون آورد. در این سپاه تا دو میل پیل‌های جنگی آراسته بودند که:
   * بر پشت شست پیل تخت زر و گوهر بود(برای بودجه جنگ) ​   * بر پشت شست پیل تخت زر و گوهر بود(برای بودجه جنگ) ​
خط 235: خط 312:
   * کمین‌ور:​ گرد تلیمان نژاد   * کمین‌ور:​ گرد تلیمان نژاد
 سپاه ایران الانان و دریا را پشت سر نهادند و با سپاه دو اهریمن روبرو شد. تور به قباد پیام داد اگر از ایرج دختری مانده چرا امروز منوچهر کین خواه ایرج است. منوچهر در پاسخ به او خندید و گفت سخنی از سر نادانی گفته و یزدان بر نیای من که ایرج و فریدون است آگاه است. سپاه ایران الانان و دریا را پشت سر نهادند و با سپاه دو اهریمن روبرو شد. تور به قباد پیام داد اگر از ایرج دختری مانده چرا امروز منوچهر کین خواه ایرج است. منوچهر در پاسخ به او خندید و گفت سخنی از سر نادانی گفته و یزدان بر نیای من که ایرج و فریدون است آگاه است.
 +
 منوچهر سپاهیان خود را نوید داد: هرکس در این رزمگاه کشته شود به بهشت خواهد رفت و هرکس زنده بماند سرافراز خواهد شد. روز نخست سپاه منوچهر پیروز میدان بود. روز دوم کسی از سپاه روبرو برای نبرد بیرون نیامد؛ سلم و تور در اندیشه‌ی شبیخون کردن بودند؛ منوچهر از این آگاه شد و سپاه را به قارن سپرد و خود با سی‌هزار تن به کمین ایشان رفت؛ تور با سد هزار سپاهی خود آهنگ شبیخون کرد و میان سپاه قارن و سپاه منوچهر گیر افتاد. سپاه تور زمین گیر شد و تور روی به گریز آورد. منوچهر از پی او تاخت و با نیزه او را از زین برگرفت و بر زمین زد و بی‌درنگ سر از تنش جدا کرد. ​ منوچهر سپاهیان خود را نوید داد: هرکس در این رزمگاه کشته شود به بهشت خواهد رفت و هرکس زنده بماند سرافراز خواهد شد. روز نخست سپاه منوچهر پیروز میدان بود. روز دوم کسی از سپاه روبرو برای نبرد بیرون نیامد؛ سلم و تور در اندیشه‌ی شبیخون کردن بودند؛ منوچهر از این آگاه شد و سپاه را به قارن سپرد و خود با سی‌هزار تن به کمین ایشان رفت؛ تور با سد هزار سپاهی خود آهنگ شبیخون کرد و میان سپاه قارن و سپاه منوچهر گیر افتاد. سپاه تور زمین گیر شد و تور روی به گریز آورد. منوچهر از پی او تاخت و با نیزه او را از زین برگرفت و بر زمین زد و بی‌درنگ سر از تنش جدا کرد. ​
 منوچهر این پیروزی را در نامه‌ای برای فریدون گزارش کرد و همراه با سر تور به نزدش فرستاد، همانگونه که ایشان سر ايرج را برای فريدون فرستاده بودند؛ سلم نیز از داستان تور آگاه شد؛ قارن که فرمانده‌ای زیرک بود می‌دانست سلم به سوی [[الان دژ]] خواهد گریخت. وی از منوچهر خواست انگشتر و درفش تور را برای گرفتن الانان دژ به او بدهد. او می‌خواست به همراه گرشاسب و با اندک سپاهی به سوی الانان دژ رفته و با نیرنگ آنجا را به دست آورد. ​ منوچهر این پیروزی را در نامه‌ای برای فریدون گزارش کرد و همراه با سر تور به نزدش فرستاد، همانگونه که ایشان سر ايرج را برای فريدون فرستاده بودند؛ سلم نیز از داستان تور آگاه شد؛ قارن که فرمانده‌ای زیرک بود می‌دانست سلم به سوی [[الان دژ]] خواهد گریخت. وی از منوچهر خواست انگشتر و درفش تور را برای گرفتن الانان دژ به او بدهد. او می‌خواست به همراه گرشاسب و با اندک سپاهی به سوی الانان دژ رفته و با نیرنگ آنجا را به دست آورد. ​
 نزدیکی‌های دژ، قارن سپاه را به شیروی سپرد؛ قارن با نشان دادن انگشتر و درفش تور به [[نگهبان الان دژ]] خود را فرستاده‌ی او جا زد و گفت برای کمک به نگهبانان دژ آمده. دژبان با دیدن مهر و انگشتر تور گفته‌های او را پذیرفت؛ بامداد قارن با برافراشتن درفش، به شیروی فرمان تاختن به دژ را داد. ایرانیان توانستند به آسانی دژ را بدست بگیرند و آخرین پناهگاه سلم برای گریختن و پنهان شدن را در دست گرفتند. نزدیکی‌های دژ، قارن سپاه را به شیروی سپرد؛ قارن با نشان دادن انگشتر و درفش تور به [[نگهبان الان دژ]] خود را فرستاده‌ی او جا زد و گفت برای کمک به نگهبانان دژ آمده. دژبان با دیدن مهر و انگشتر تور گفته‌های او را پذیرفت؛ بامداد قارن با برافراشتن درفش، به شیروی فرمان تاختن به دژ را داد. ایرانیان توانستند به آسانی دژ را بدست بگیرند و آخرین پناهگاه سلم برای گریختن و پنهان شدن را در دست گرفتند.
 +
 هنگامی که قارن به نزد منوچهر بازگشت و گزارش کار خود را داد منوچهر نیز گفت در نبود قارن [[کاکوی]] نبیره‌ی ضحاک با سد هزار سوار بر او تاخته و چند تن از پهلوانان سپاهش را کشته. شاه گوشزد کرد اینک که سپاهی از گنگ‌دژ‌هوخت به یاری کاکوی رسیده او بار دیگر برای نبرد آماده خواهد شد. منوچهر افزود در سپاه وی یک [[دیو جنگی]] است که با چشم خود هنوز او را ندیده‌ و با او دست و پنجه نرم نکرده‌ام. قارن گفت به فر شاه از پس هر دشمنی برخواهد آمد و به زودی کاکوی را نیز از میان خواهد برد. منوچهر خواست که تنها خودش با کاکوی روبرو شود. هنگامی که قارن به نزد منوچهر بازگشت و گزارش کار خود را داد منوچهر نیز گفت در نبود قارن [[کاکوی]] نبیره‌ی ضحاک با سد هزار سوار بر او تاخته و چند تن از پهلوانان سپاهش را کشته. شاه گوشزد کرد اینک که سپاهی از گنگ‌دژ‌هوخت به یاری کاکوی رسیده او بار دیگر برای نبرد آماده خواهد شد. منوچهر افزود در سپاه وی یک [[دیو جنگی]] است که با چشم خود هنوز او را ندیده‌ و با او دست و پنجه نرم نکرده‌ام. قارن گفت به فر شاه از پس هر دشمنی برخواهد آمد و به زودی کاکوی را نیز از میان خواهد برد. منوچهر خواست که تنها خودش با کاکوی روبرو شود.
 +
 کاکوی و منوچهر در میدان با یکدیگر روبرو شدند. کاکوی با نیزه‌ای به کمرگاه شاه زد. زره شاه دریده شد. این دو جنگجو از بامداد تا نیمروز با یکدیگر جنگیدند. سرانجام منوچهر کمربند کاکوی را از زین برگرفت. به زمین کوفتش و با شمشیر او را کشت؛ سلم که بی‌یار مانده بود به سوی دژ گریخت. منوچهر از پس او تاخت و برای آنکه زودتر به او برسد، زره و برگستوان اسب را باز کرد(تا سبک تر شود). سرانجام توانست سلم را فراچنگ آورد و به زخم شمیر میانش را به دو نیم گرداند؛ پس از کشته شدن سلم سپاهش در بیابان پراکنده شد؛ سپاه پراکنده فرستاده‌ای را برگزید و به نزد منوچهر فرستاد. ایشان خود را در خون ایرج بی‌گناه خواندند و از او زینهار خواستند؛ منوچهر گفت هنگامی که به فریزدان پیروز شدیم و ریشه‌ی بدی را کندیم، گنه کار و بی‌گناه با هم بخشیده شده‌اند. امروز روز داد است. کاکوی و منوچهر در میدان با یکدیگر روبرو شدند. کاکوی با نیزه‌ای به کمرگاه شاه زد. زره شاه دریده شد. این دو جنگجو از بامداد تا نیمروز با یکدیگر جنگیدند. سرانجام منوچهر کمربند کاکوی را از زین برگرفت. به زمین کوفتش و با شمشیر او را کشت؛ سلم که بی‌یار مانده بود به سوی دژ گریخت. منوچهر از پس او تاخت و برای آنکه زودتر به او برسد، زره و برگستوان اسب را باز کرد(تا سبک تر شود). سرانجام توانست سلم را فراچنگ آورد و به زخم شمیر میانش را به دو نیم گرداند؛ پس از کشته شدن سلم سپاهش در بیابان پراکنده شد؛ سپاه پراکنده فرستاده‌ای را برگزید و به نزد منوچهر فرستاد. ایشان خود را در خون ایرج بی‌گناه خواندند و از او زینهار خواستند؛ منوچهر گفت هنگامی که به فریزدان پیروز شدیم و ریشه‌ی بدی را کندیم، گنه کار و بی‌گناه با هم بخشیده شده‌اند. امروز روز داد است.
 +
 لشکرِ پناهجو، جنگ ابزار و زره خود را نزد منوچهر آوردند و زنهار خواستند. شاه ایشان را پذیرفت. منوچهر سر سلم و نامه‌ی پیروزی را برای فریدون فرستاد و افزود خودش به زودی در پی این نامه به سوی شاه خواهد آمد. منوچهر شیروی را برای گرد آوردن گنج‌های الانان دژ فرستاد و از او خواست آن گنج را بی کم و کاست به سوی فریدون ببرد. لشکرِ پناهجو، جنگ ابزار و زره خود را نزد منوچهر آوردند و زنهار خواستند. شاه ایشان را پذیرفت. منوچهر سر سلم و نامه‌ی پیروزی را برای فریدون فرستاد و افزود خودش به زودی در پی این نامه به سوی شاه خواهد آمد. منوچهر شیروی را برای گرد آوردن گنج‌های الانان دژ فرستاد و از او خواست آن گنج را بی کم و کاست به سوی فریدون ببرد.
 +
 هنگامی که ایشان به ساری نزدیک شدند فریدون نیز با سپاه ایران از دریای گیلان بیرون آمد و به پیشواز منوچهر رفت. منوچهر با دیدن درفش فریدون شاه، از اسب پیاده شد و سپاه در جای خود ایستاد. فریدون او را بوسید و نواخت. فرمود تا بر اسب بنشیند. هنگامی که ایشان به ساری نزدیک شدند فریدون نیز با سپاه ایران از دریای گیلان بیرون آمد و به پیشواز منوچهر رفت. منوچهر با دیدن درفش فریدون شاه، از اسب پیاده شد و سپاه در جای خود ایستاد. فریدون او را بوسید و نواخت. فرمود تا بر اسب بنشیند.
 +
 فریدون پس از آنکه به خواسته‌ی خود رسید، روی به آسمان کرد و یزدان پاک را برای برآوردن خواسته‌اش ستود. وی که دیگر نمی‌توانست در این جهان زندگی کند از خداوند خواست او را به دیگر سرای رهنمون شود. فریدون پس از آنکه به خواسته‌ی خود رسید، روی به آسمان کرد و یزدان پاک را برای برآوردن خواسته‌اش ستود. وی که دیگر نمی‌توانست در این جهان زندگی کند از خداوند خواست او را به دیگر سرای رهنمون شود.
 +
 ده روز مانده به پایان ماه مهر، شیروی با گنج الانان دژ به نزد فریدون رسید و او گنج‌های بدست آمده از سلم و تور را میان سپاه بَخش کرد. پس از آن شاه فریدون از جهان چشم فرو بست و تخت شاهی را به منوچهر سپرد. ده روز مانده به پایان ماه مهر، شیروی با گنج الانان دژ به نزد فریدون رسید و او گنج‌های بدست آمده از سلم و تور را میان سپاه بَخش کرد. پس از آن شاه فریدون از جهان چشم فرو بست و تخت شاهی را به منوچهر سپرد.
 +
 ====== پادشاهی منوچهر شاه ====== ====== پادشاهی منوچهر شاه ======
 پس از مرگ فریدون، منوچهر یک هفته‌ی پردرد و رنج را پشت سرگذاشت و روز هشتم بر تخت نشست و به افسون درِ جادویی‌ها را بست. او سد و بیست سال پادشاهی کرد؛ منوچهر پس از نشستن بر تخت به انجمن و مردم چنین گفت: پس از مرگ فریدون، منوچهر یک هفته‌ی پردرد و رنج را پشت سرگذاشت و روز هشتم بر تخت نشست و به افسون درِ جادویی‌ها را بست. او سد و بیست سال پادشاهی کرد؛ منوچهر پس از نشستن بر تخت به انجمن و مردم چنین گفت:
   * هم دین و هم فره‌ی ایزدی دارم.   * هم دین و هم فره‌ی ایزدی دارم.
 +
   * هم دست بخشش و هم دست بدی دارم.   * هم دست بخشش و هم دست بدی دارم.
 +
   * با همه توانمندی‌ها بنده‌ی کوچکی برای کردگار جهان هستم.   * با همه توانمندی‌ها بنده‌ی کوچکی برای کردگار جهان هستم.
 +
   * همان روش و منش فریدون را در کشور داری نگاه خواهم داشت.   * همان روش و منش فریدون را در کشور داری نگاه خواهم داشت.
 +
   * منوچهر افزود: در سراسر پادشاهی اگر کسی از دین بگردد و دست به گرداوری سرمایه از دارایی‌های مردم فرودست بزند در نزد من از اهریمن بدکنش ناپاک‌تر است.   * منوچهر افزود: در سراسر پادشاهی اگر کسی از دین بگردد و دست به گرداوری سرمایه از دارایی‌های مردم فرودست بزند در نزد من از اهریمن بدکنش ناپاک‌تر است.
 +
 نخست، پهلوان و سپهبد ایرانیان [[سام]] سوار بود که بر پای خواست و منوچهر را به شاهی ستود. در پی او دیگر پهلوانان نیز چنین کردند. نخست، پهلوان و سپهبد ایرانیان [[سام]] سوار بود که بر پای خواست و منوچهر را به شاهی ستود. در پی او دیگر پهلوانان نیز چنین کردند.
 +
 ===== داستان زال زر ===== ===== داستان زال زر =====
 جهان پهلوان سام سوار فرزندی نداشت تا اینکه یزدان پاک به او روی کرد و [[نگاری در شبستان سام]] از او باردار شد. فرزندی خوب چهره و نیک تن از وی زاده شد. تنها آهوی(عیب) کودکِ خوبچهرِ سام، مویِ سر و مژگان و ابروی سرتاسر سپیدش بود. دایگان و پرستاران از ترس سام مژده‌ی زَهش (تولد) این فرزند را تا چند روز به سام ندادند. سرانجام [[دایه‌ی زال]] فرزند را پیش او برد. وی نخست از خوبی‌ها و زیبایی کودک سخن گفت و از سام برای رساندن این پیام مژدگانی خواست. خرسندی سام از این نوید خوش دیری نپایید و دیدن سپیدی موی کودک او را دُژم کرد. سام که نمی‌دانست این کودک اهریمن است یا مردمی؟ فرمان داد کودک را به [[جایی که سیمرغ لانه داشت]] بردند. پند همراهان و رای‌زنان نیز در این باره کارگر نیفتاد و سام بر فرمان خود ایستاد. جهان پهلوان سام سوار فرزندی نداشت تا اینکه یزدان پاک به او روی کرد و [[نگاری در شبستان سام]] از او باردار شد. فرزندی خوب چهره و نیک تن از وی زاده شد. تنها آهوی(عیب) کودکِ خوبچهرِ سام، مویِ سر و مژگان و ابروی سرتاسر سپیدش بود. دایگان و پرستاران از ترس سام مژده‌ی زَهش (تولد) این فرزند را تا چند روز به سام ندادند. سرانجام [[دایه‌ی زال]] فرزند را پیش او برد. وی نخست از خوبی‌ها و زیبایی کودک سخن گفت و از سام برای رساندن این پیام مژدگانی خواست. خرسندی سام از این نوید خوش دیری نپایید و دیدن سپیدی موی کودک او را دُژم کرد. سام که نمی‌دانست این کودک اهریمن است یا مردمی؟ فرمان داد کودک را به [[جایی که سیمرغ لانه داشت]] بردند. پند همراهان و رای‌زنان نیز در این باره کارگر نیفتاد و سام بر فرمان خود ایستاد.
 +
 فرزند را به دشت بردند و جایی دور از شهر که [[سیمرغ]] آشیانه داشت، به زیر آفتاب رها کردند. سیمرغ برای شکار به پرواز درآمد. کودک را یافت و برای خوراک فرزندان خود به آشیانه برد. فرزندان سیمرغ بجای آنکه کودک را بخورند با او بازی کردند و او را مانند یکی از خودشان پذیرفتند. از آن پس سیمرغ افزون بر فرزندان خود این کوک را نیز خوراک می‌داند. بخش‌های نازکتر شکار و خون، بخش (سهم) کودک مهمان بود. فرزند را به دشت بردند و جایی دور از شهر که [[سیمرغ]] آشیانه داشت، به زیر آفتاب رها کردند. سیمرغ برای شکار به پرواز درآمد. کودک را یافت و برای خوراک فرزندان خود به آشیانه برد. فرزندان سیمرغ بجای آنکه کودک را بخورند با او بازی کردند و او را مانند یکی از خودشان پذیرفتند. از آن پس سیمرغ افزون بر فرزندان خود این کوک را نیز خوراک می‌داند. بخش‌های نازکتر شکار و خون، بخش (سهم) کودک مهمان بود.
 +
 چندی گذشت و زال یال برافراخت و جوانی سترگ‌تن شد. کم‌کم داستان این جوان که در کوهپایه‌های البرزکوه دیده می‌شد پراکنده گشت. این داستان به گوش سام نیز رسید؛ شبی سام در خواب دید [[مردی از کشور هندوستان(خواب سام)]] سوار بر اسب تازی به او مژده‌ی زنده بودن فرزندش را داد. سام با موبدان و بزرگان رای‌زنی کرد. ایشان او را به یافتن فرزند و پوزش خواهی از یزدان، فراخواندند. چندی گذشت و زال یال برافراخت و جوانی سترگ‌تن شد. کم‌کم داستان این جوان که در کوهپایه‌های البرزکوه دیده می‌شد پراکنده گشت. این داستان به گوش سام نیز رسید؛ شبی سام در خواب دید [[مردی از کشور هندوستان(خواب سام)]] سوار بر اسب تازی به او مژده‌ی زنده بودن فرزندش را داد. سام با موبدان و بزرگان رای‌زنی کرد. ایشان او را به یافتن فرزند و پوزش خواهی از یزدان، فراخواندند.
 +
 سام بار دیگر در خواب جوانی را دید که با سپاه و درفش به سوی او می‌آید. [[موبد(خواب سام)]]ی بر دست چپ او و [[خردمند(خواب سام)]]ی در دست راست او ایستاده بود. یکی از آن دو مرد به سوی سام آمد و او را برای کاری که کرده بود سرزنش کرد. سام از خواب برخواست و بی‌درنگ به پای کوه رفت؛ هیچ راهی برای بالا رفتن از آن کوهِ سر در ابر نیافت. سام از خداوند خواست که اگر آن بچه، بچه‌ی اهریمن نیست، راهی برای رسیدن به او پیش پایش بگذارد. سیمرغ از بالای کوه آنها را دید و دانست ایشان چه کسانی هستند و برای چه کاری راهِ به این درازی را آمده اند. سام بار دیگر در خواب جوانی را دید که با سپاه و درفش به سوی او می‌آید. [[موبد(خواب سام)]]ی بر دست چپ او و [[خردمند(خواب سام)]]ی در دست راست او ایستاده بود. یکی از آن دو مرد به سوی سام آمد و او را برای کاری که کرده بود سرزنش کرد. سام از خواب برخواست و بی‌درنگ به پای کوه رفت؛ هیچ راهی برای بالا رفتن از آن کوهِ سر در ابر نیافت. سام از خداوند خواست که اگر آن بچه، بچه‌ی اهریمن نیست، راهی برای رسیدن به او پیش پایش بگذارد. سیمرغ از بالای کوه آنها را دید و دانست ایشان چه کسانی هستند و برای چه کاری راهِ به این درازی را آمده اند.
 +
 سیمرغ زال را فراخواند از گذشته با او سخن گفت. سیمرغ افزود از روی مهر و دوستی او را پرورده و نام او را [[دستان]] نهاده است. سمیرغ از دستان خواست به نزد پدر بازگردد؛ زال از بازگشتن ناخرسند بود؛ سیمرغ از او خواست به نزد پدر برود، اگر زندگی در شهر و کاخ بهتر از زندگی در کنام سیمرغ نبود [[پر(سیمرغ)]] سیمرغ را آتش بزند تا بی‌درنگ سیمرغ نزد او بیاید. سیمرغ چند پر به او داد تا زال برای رفتن به نزد سام با او هم‌داستان شود. ​ سیمرغ زال را فراخواند از گذشته با او سخن گفت. سیمرغ افزود از روی مهر و دوستی او را پرورده و نام او را [[دستان]] نهاده است. سمیرغ از دستان خواست به نزد پدر بازگردد؛ زال از بازگشتن ناخرسند بود؛ سیمرغ از او خواست به نزد پدر برود، اگر زندگی در شهر و کاخ بهتر از زندگی در کنام سیمرغ نبود [[پر(سیمرغ)]] سیمرغ را آتش بزند تا بی‌درنگ سیمرغ نزد او بیاید. سیمرغ چند پر به او داد تا زال برای رفتن به نزد سام با او هم‌داستان شود. ​
 زال پذیرفت و به نزد سام رفت. سام که از دیدن کودک دیروز و آزادسرو امروز شگفت زده شده بود یزدان پاک را فراوان ستود و فرزند را در آغوش گرفت. پیراهنی نیکو به زال پوشاند و نام [[زال زر]] را بر او نهاد. زال پذیرفت و به نزد سام رفت. سام که از دیدن کودک دیروز و آزادسرو امروز شگفت زده شده بود یزدان پاک را فراوان ستود و فرزند را در آغوش گرفت. پیراهنی نیکو به زال پوشاند و نام [[زال زر]] را بر او نهاد.
 +
 ==== آگاه شدن منوچهر شاه ==== ==== آگاه شدن منوچهر شاه ====
 بزودی داستان پیدا شدن سپهبد ایران تا ايرانشهر رفت و منوچهر شاه فرزندانش، [[نوذر]]و [[زرسپ(پسر منوچهر)]]را به زابل روانه كرد تا هم به سام شادباش گويند و هم از چگونگی اين پورِ برومند آگاه شوند. شاه از ایشان خواست پهلوان و پورش را به دربار فراخوانند. بزودی داستان پیدا شدن سپهبد ایران تا ايرانشهر رفت و منوچهر شاه فرزندانش، [[نوذر]]و [[زرسپ(پسر منوچهر)]]را به زابل روانه كرد تا هم به سام شادباش گويند و هم از چگونگی اين پورِ برومند آگاه شوند. شاه از ایشان خواست پهلوان و پورش را به دربار فراخوانند.
 +
 سام سوار و زال زر به سوی دربار ايران رفتند. شاه داستان زال را پرسید و مو به مو برایش بازگفتند. شاه از ستاره‌شناسان خواست آینده‌‌ی زال را ببینند. ایشان وی را پهلوانی شکوهمند یافتند. شاه پیشکش‌های فراوانی به همراه تخت و تاج و مُهر به سام داد و گشادنامه‌ای نوشت و: سام سوار و زال زر به سوی دربار ايران رفتند. شاه داستان زال را پرسید و مو به مو برایش بازگفتند. شاه از ستاره‌شناسان خواست آینده‌‌ی زال را ببینند. ایشان وی را پهلوانی شکوهمند یافتند. شاه پیشکش‌های فراوانی به همراه تخت و تاج و مُهر به سام داد و گشادنامه‌ای نوشت و:
   * همه‌ی [[کابل]]   * همه‌ی [[کابل]]
خط 271: خط 368:
 زال که تنها مانده بود بزرگان و دانشمندان را فراخواند و هر اندازه می‌توانست از ایشان دانش‌های گوناگون آموخت؛ زال پس از چندی برای سركشی به گوشه‌های فرمانروايي‌اش به هند و دنبر و مرغ و مای رفت. در این گذار وی به کابل رسید. [[مهراب]] که پادشاه شایسته‌ی کابل بود از رسیدن زال به کابل بسيار شاد شد و برای آنکه دوستی خود را به او نشان دهد با پیشکش‌های فراوان به دیدار او آمد. زال از دیدن مهراب و برز و بالای او در نهان و نزد همراهانش او را ستود؛ يكی از همراهان زال به او گفت مهراب دختری نیکو و شایسته دارد. ​ زال که تنها مانده بود بزرگان و دانشمندان را فراخواند و هر اندازه می‌توانست از ایشان دانش‌های گوناگون آموخت؛ زال پس از چندی برای سركشی به گوشه‌های فرمانروايي‌اش به هند و دنبر و مرغ و مای رفت. در این گذار وی به کابل رسید. [[مهراب]] که پادشاه شایسته‌ی کابل بود از رسیدن زال به کابل بسيار شاد شد و برای آنکه دوستی خود را به او نشان دهد با پیشکش‌های فراوان به دیدار او آمد. زال از دیدن مهراب و برز و بالای او در نهان و نزد همراهانش او را ستود؛ يكی از همراهان زال به او گفت مهراب دختری نیکو و شایسته دارد. ​
 بامداد روز دیگر مهراب به ديدار زال رفت و او را به كاخ خود فراخواند. زال اين فراخوان را نپذيرفت، و گفت سام از اینکه من به خانه‌ی یک بت پرست بروم و می‌بخورم و شاد گردم ناخرسند خواهند شد. زال به او گفتهرچیز دیگری از من بخواهی برآورده می‌کنم. هرچند این سخن مهراب را ناخرسند کرد لیکن او به روی خود نیاورد و در دل نفرین و بر زبان آفرین گوی زال بود. زال نیز زبان به ستایش او گشود هرچند که چون او بت پرست بود زال در ستودن او پروا داشت (ملاحظه می‌کرد) پس از آنکه زال مهراب را ستود، بزرگان که نخست مهراب را ستایش نکرده بودند و او را بزرگ نشمرده بودند، زبان به ستایش او گشودند. زال در دلش مهری به مهراب پدید آمد. هرچند این مهر از خرد دور بود. بامداد روز دیگر مهراب به ديدار زال رفت و او را به كاخ خود فراخواند. زال اين فراخوان را نپذيرفت، و گفت سام از اینکه من به خانه‌ی یک بت پرست بروم و می‌بخورم و شاد گردم ناخرسند خواهند شد. زال به او گفتهرچیز دیگری از من بخواهی برآورده می‌کنم. هرچند این سخن مهراب را ناخرسند کرد لیکن او به روی خود نیاورد و در دل نفرین و بر زبان آفرین گوی زال بود. زال نیز زبان به ستایش او گشود هرچند که چون او بت پرست بود زال در ستودن او پروا داشت (ملاحظه می‌کرد) پس از آنکه زال مهراب را ستود، بزرگان که نخست مهراب را ستایش نکرده بودند و او را بزرگ نشمرده بودند، زبان به ستایش او گشودند. زال در دلش مهری به مهراب پدید آمد. هرچند این مهر از خرد دور بود.
 +
 مهراب به كاخ بازگشت. در كاخ همسرش [[سيندخت]] و دخترش [[رودابه]] چشم به راهش بودند. سیندخت از زال و ديدارش با مهراب پرسيد. مهراب در پاسخ زال را ستود و گفت: زال پهلوانی بی همتا است. وی در ستایش او سخن‌های گزاف گفت و افزود تنها آهوی(عیب) او موی سپیدش است که به گمان من آن مو بر وی بسیار برازنده است. رودابه دختر مهراب كه اين گفتگو را مي‌شنيد از راه شنيده‌هايش درباره‌ی زال هواخواه و دلباخته‌ی او شد و از خواب و خوراك افتاد؛ رودابه [[پنج کنیز(رودابه)]] داشت که همراه و رای‌زن او بودند. به ایشان گفت که شیفته و عاشق زال شده؛ آنها رودابه را برای عشق به کسی که مهراب به كاخ بازگشت. در كاخ همسرش [[سيندخت]] و دخترش [[رودابه]] چشم به راهش بودند. سیندخت از زال و ديدارش با مهراب پرسيد. مهراب در پاسخ زال را ستود و گفت: زال پهلوانی بی همتا است. وی در ستایش او سخن‌های گزاف گفت و افزود تنها آهوی(عیب) او موی سپیدش است که به گمان من آن مو بر وی بسیار برازنده است. رودابه دختر مهراب كه اين گفتگو را مي‌شنيد از راه شنيده‌هايش درباره‌ی زال هواخواه و دلباخته‌ی او شد و از خواب و خوراك افتاد؛ رودابه [[پنج کنیز(رودابه)]] داشت که همراه و رای‌زن او بودند. به ایشان گفت که شیفته و عاشق زال شده؛ آنها رودابه را برای عشق به کسی که
   * دشمن پدر   * دشمن پدر
خط 276: خط 374:
   * سپید موی مانند پیران   * سپید موی مانند پیران
 است، سرزنش کردند. رودابه به ایشان بانگ زد و گفت من برای زیبایی زال عاشق او نشدم بلکه برای هنرهایش و تنها از روی شنیدها، شیفته‌ی او شدم. کنیزکان از گفته‌ی خود بازگشتند و تن به خواسته‌های رودابه دادند. است، سرزنش کردند. رودابه به ایشان بانگ زد و گفت من برای زیبایی زال عاشق او نشدم بلکه برای هنرهایش و تنها از روی شنیدها، شیفته‌ی او شدم. کنیزکان از گفته‌ی خود بازگشتند و تن به خواسته‌های رودابه دادند.
 +
 سرماه فرودين بود و زمين پراز گل. كنيزكان رودابه به بهانه‌ی گل چيدن به لشكر زال نزديك شدند و خود را به او نشان دادند. زال كه ايشان را در مرغزار ديد به بهانه‌ی شكار كمانی برداشت و با يكی از غلامان خود به ايشان نزديك شد. رود پر از [[خشنسار]] بود. زال پرنده‌ای را شكار كرد و [[ریدک پهلوان]] به دنبال آوردن آن مرغابی كبود به سوی کنیزان رودابه رفت؛ كنيزكان رودابه بسيار زيركانه با خوب گفتن از سرور خود، غلام زال را بر آن داشتند تا از خوبي‌های زال سخن بگويد؛ گفتگوها بالا گرفت؛ ایشان پیشنهاد دادند کاری کنند که زال و رودابه با یکدیگر دیدار کنند؛ ریدک خندان از نزد ایشان بازگشت و داستان را به زال باز گفت؛ زال پیام خود را به همراه گنجی از دینار و گوهر به سوی کنیزان رودابه فرستاد؛ ایشان گفتند راز هنگامی راز است که تنها میان دو تن باشد، زمانی که راز میان سه تن بود به آن نانهان گفته می‌شود و هنگامی که میان چهار تن بود دیگر سخن آشکار. [[سیه چشم(گنجور زال)]] که دستور و گنجور زال در این کار بود بازگشت و هرچه از ایشان شنیده بود را به زال گزارش داد. زال به سوی گلستان رفت و با کنیزان درباره‌ی رودابه گفتگو کرد؛ ایشان چندان از زیبایی رودابه گفتند که سرانجام زال از ایشان خواست راه دیدار با رودابه را به او نشان دهند. ایشان گفتند ما هر کاری از دستمان بر بیاید انجام می‌دهیم تا تو را به رودابه برسانیم. خوبرویان رفتند و زال به سراپرده بازگشت. سرماه فرودين بود و زمين پراز گل. كنيزكان رودابه به بهانه‌ی گل چيدن به لشكر زال نزديك شدند و خود را به او نشان دادند. زال كه ايشان را در مرغزار ديد به بهانه‌ی شكار كمانی برداشت و با يكی از غلامان خود به ايشان نزديك شد. رود پر از [[خشنسار]] بود. زال پرنده‌ای را شكار كرد و [[ریدک پهلوان]] به دنبال آوردن آن مرغابی كبود به سوی کنیزان رودابه رفت؛ كنيزكان رودابه بسيار زيركانه با خوب گفتن از سرور خود، غلام زال را بر آن داشتند تا از خوبي‌های زال سخن بگويد؛ گفتگوها بالا گرفت؛ ایشان پیشنهاد دادند کاری کنند که زال و رودابه با یکدیگر دیدار کنند؛ ریدک خندان از نزد ایشان بازگشت و داستان را به زال باز گفت؛ زال پیام خود را به همراه گنجی از دینار و گوهر به سوی کنیزان رودابه فرستاد؛ ایشان گفتند راز هنگامی راز است که تنها میان دو تن باشد، زمانی که راز میان سه تن بود به آن نانهان گفته می‌شود و هنگامی که میان چهار تن بود دیگر سخن آشکار. [[سیه چشم(گنجور زال)]] که دستور و گنجور زال در این کار بود بازگشت و هرچه از ایشان شنیده بود را به زال گزارش داد. زال به سوی گلستان رفت و با کنیزان درباره‌ی رودابه گفتگو کرد؛ ایشان چندان از زیبایی رودابه گفتند که سرانجام زال از ایشان خواست راه دیدار با رودابه را به او نشان دهند. ایشان گفتند ما هر کاری از دستمان بر بیاید انجام می‌دهیم تا تو را به رودابه برسانیم. خوبرویان رفتند و زال به سراپرده بازگشت.
 +
 هنگامی که پرستندگان با گل‌هایی در دست به کاخ بازگشتند [[نگهبان کاخ]] بر سر ایشان داد زد و گفت مگر نمی‌دانید که زال در کابل است اگر زال شما را دیده بود بی‌گمان مرده بودید؛ ایشان به نزد رودابه رفتند و گزارش کار خود را بازگفتند؛ رودابه خانه‌ی پر نقش و نگاری داشت آن را برای پذیرایی از زال آراست. هنگامی که پرستندگان با گل‌هایی در دست به کاخ بازگشتند [[نگهبان کاخ]] بر سر ایشان داد زد و گفت مگر نمی‌دانید که زال در کابل است اگر زال شما را دیده بود بی‌گمان مرده بودید؛ ایشان به نزد رودابه رفتند و گزارش کار خود را بازگفتند؛ رودابه خانه‌ی پر نقش و نگاری داشت آن را برای پذیرایی از زال آراست.
 +
 زال شب هنگام به سوی خانه‌ی رودابه رفت. رودابه از دیدار او شاد شد و گیسوانش را بازکرد و از زال خواست گیسوانی که از بام تا کوی آویخته شده را برای بالا آمدن از دیوار کاخ به چنگ گیرد. زال گفت هرگز در جان خویش چنگ نخواهم زد. پهلوان کمندی را در کنگره‌ی کاخ رودابه انداخت و به سرای او رفت و با او از نزديك ديدار كرد. زال شب هنگام به سوی خانه‌ی رودابه رفت. رودابه از دیدار او شاد شد و گیسوانش را بازکرد و از زال خواست گیسوانی که از بام تا کوی آویخته شده را برای بالا آمدن از دیوار کاخ به چنگ گیرد. زال گفت هرگز در جان خویش چنگ نخواهم زد. پهلوان کمندی را در کنگره‌ی کاخ رودابه انداخت و به سرای او رفت و با او از نزديك ديدار كرد.
 +
 زال و رودابه به کام دل خود رسیدند. ایشان تنها یک دلواپسی داشتند. منوچهر شاه و سام سوار آیا هرگز به این پیوند خرسند خواهند شد؟ زال گفت سوگند خورده‌ام که از پیمان تو نگذرم. هرچند در این راه جانم را از دست بدهم. رودابه نیز گفت من نیز سوگند می‌خورم که جز زال زر کسی را نپذیرم. تا بامداد این‌گونه با یکدیگر سخن گفتند و سرانجام زال رودابه را پدرود کرد و از کاخ او پایین آمد. زال و رودابه به کام دل خود رسیدند. ایشان تنها یک دلواپسی داشتند. منوچهر شاه و سام سوار آیا هرگز به این پیوند خرسند خواهند شد؟ زال گفت سوگند خورده‌ام که از پیمان تو نگذرم. هرچند در این راه جانم را از دست بدهم. رودابه نیز گفت من نیز سوگند می‌خورم که جز زال زر کسی را نپذیرم. تا بامداد این‌گونه با یکدیگر سخن گفتند و سرانجام زال رودابه را پدرود کرد و از کاخ او پایین آمد.
 +
 بامداد روز پسين زال به رای‌زنان خود داستان مهرش به رودابه را گفت و پرسید كه آیا منوچهر شاه به اين پيوند خرسند خواهد شد يا نه؟ رای‌زنان به زال گفتند هرچند که مهراب از گوهر اژدها(ضحاک) است لیکن منوچهر هرگز به خواست سام پشت نخواهد كرد، پس نخست بايد سام را به این پیوند خرسند كني. بامداد روز پسين زال به رای‌زنان خود داستان مهرش به رودابه را گفت و پرسید كه آیا منوچهر شاه به اين پيوند خرسند خواهد شد يا نه؟ رای‌زنان به زال گفتند هرچند که مهراب از گوهر اژدها(ضحاک) است لیکن منوچهر هرگز به خواست سام پشت نخواهد كرد، پس نخست بايد سام را به این پیوند خرسند كني.
 +
 زال نامه‌ای به سام نوشت و از پدر خواست با پيوند او و رودابه هم‌داستان شود. در نامه به این سخن هم گوشه‌ای زد كه نخستین روز ديدارشان سام به او گفته بود هرگز كاری نخواهد كرد زال که آزرده شود. زال نامه‌ای به سام نوشت و از پدر خواست با پيوند او و رودابه هم‌داستان شود. در نامه به این سخن هم گوشه‌ای زد كه نخستین روز ديدارشان سام به او گفته بود هرگز كاری نخواهد كرد زال که آزرده شود.
 +
 سام از خواندن نامه بسيار غمگین شد. او بر سردوراهی مانده بود. یا باید پیمانی که با فرزندش بسته بود را می‌شکست و یا تن به آینده‌‌ی ناروشن پیوند میان رودابه که از نژاد ضحاک است و زال که پرورده‌ی مرغ، تن بدهد. سام از خواندن نامه بسيار غمگین شد. او بر سردوراهی مانده بود. یا باید پیمانی که با فرزندش بسته بود را می‌شکست و یا تن به آینده‌‌ی ناروشن پیوند میان رودابه که از نژاد ضحاک است و زال که پرورده‌ی مرغ، تن بدهد.
 +
 سام موبدان را انجمن کرد و از ستاره‌شمار خواست آینده‌ی زال و رودابه را بنگرند. ايشان در پاسخ مژده دادند كه این دو همسران خوبی برای یکدیگر خواهند بود و از ایشان پهلوانی زاده خواهد شد که پادشاهی‌های ایران از او سود خواهند دید. سام موبدان را انجمن کرد و از ستاره‌شمار خواست آینده‌ی زال و رودابه را بنگرند. ايشان در پاسخ مژده دادند كه این دو همسران خوبی برای یکدیگر خواهند بود و از ایشان پهلوانی زاده خواهد شد که پادشاهی‌های ایران از او سود خواهند دید.
 +
 سام سوار خرسند شد و نگارنده نامه ‌را پيش خواند و برای زال نامه‌ای نگاشت و گفت با اینکه از این پیوند خرسند نیستم، لیکن برای پیمانی که با تو بستم، به ایرانشهر خواهم رفت و با شاه در این باره سخن خواهم گفت. سام سوار خرسند شد و نگارنده نامه ‌را پيش خواند و برای زال نامه‌ای نگاشت و گفت با اینکه از این پیوند خرسند نیستم، لیکن برای پیمانی که با تو بستم، به ایرانشهر خواهم رفت و با شاه در این باره سخن خواهم گفت.
 +
 از يك سو نامه به دست زال رسيد و از سوی ديگر سام آماده رفتن به ايرانشهر شد. زال از خواندن آنچه كه در نامه نوشته شده بود بسيار شاد شد و به تهيدستان بخشش بسيار كرد. در ميان زال و رودابه [[زنی شیرین سخن]] بود كه پيامهای ايشان را به يكديگر مي‌رساند. زال وی را فراخواند و او را از نامه‌ی سام آگاه كرد تا او نيز رودابه را آگاه كند. از يك سو نامه به دست زال رسيد و از سوی ديگر سام آماده رفتن به ايرانشهر شد. زال از خواندن آنچه كه در نامه نوشته شده بود بسيار شاد شد و به تهيدستان بخشش بسيار كرد. در ميان زال و رودابه [[زنی شیرین سخن]] بود كه پيامهای ايشان را به يكديگر مي‌رساند. زال وی را فراخواند و او را از نامه‌ی سام آگاه كرد تا او نيز رودابه را آگاه كند.
 +
 هنگامی كه زن به خانه‌ی رودابه رفت و او را از اين نامه آگاه كرد، رودابه به او بخششهای فراوان كرد و از او خواست یک شاره سربند و یک جفت انگشتر هنگامی كه زن به خانه‌ی رودابه رفت و او را از اين نامه آگاه كرد، رودابه به او بخششهای فراوان كرد و از او خواست یک شاره سربند و یک جفت انگشتر
  را نزد زال پیشکشی ببرد؛ در راه بازگشت از خانه‌ی رودابه، سیندخت آن زن را دید و از دیدن آنچه در دست داشت به او گمانی(مشکوک) شد. پرسش هایی از او کرد که آن زن نتوانست درست پاسخ دهد. سیندخت نهانِ داستان را دریافت و دخترش را برای عشق به زال سرزنش كرد. رودابه گفت: ما از ضحاک که بزرگ تازیان بود چیزهای بسیاری در دست داریم، لیکن تو همه‌ی این‌ها را با بدنامی به باد خواهی داد. ​  را نزد زال پیشکشی ببرد؛ در راه بازگشت از خانه‌ی رودابه، سیندخت آن زن را دید و از دیدن آنچه در دست داشت به او گمانی(مشکوک) شد. پرسش هایی از او کرد که آن زن نتوانست درست پاسخ دهد. سیندخت نهانِ داستان را دریافت و دخترش را برای عشق به زال سرزنش كرد. رودابه گفت: ما از ضحاک که بزرگ تازیان بود چیزهای بسیاری در دست داریم، لیکن تو همه‌ی این‌ها را با بدنامی به باد خواهی داد. ​
 رودابه شرمگین از سخنان مادر، آنچه میان او و زال رخ داده بود و پیمانی که با زال بسته بود، را باز گفت و مادر را از نامه‌ای که سام برای زال نوشته بود آگاه کرد؛ سيندخت كه زنی زیرک و دانا بود می‌دانست چیزی بهتر از پیوند با خاندان سام نیست لیکن این بیم را هم در دل داشت كه اگر شاه با اين كار هم‌داستان( موافق) نباشد از شهر كابل گرد بر می‌آورد. رودابه شرمگین از سخنان مادر، آنچه میان او و زال رخ داده بود و پیمانی که با زال بسته بود، را باز گفت و مادر را از نامه‌ای که سام برای زال نوشته بود آگاه کرد؛ سيندخت كه زنی زیرک و دانا بود می‌دانست چیزی بهتر از پیوند با خاندان سام نیست لیکن این بیم را هم در دل داشت كه اگر شاه با اين كار هم‌داستان( موافق) نباشد از شهر كابل گرد بر می‌آورد.
 +
 سیندخت از این اندیشه‌ها آشفته بود؛ مهراب به خانه بازگشت و سيندخت را آشفته ديد؛ مهراب از چرایی آشفتگی همسرش جویا شد و سيندخت همه‌ی داستان را با مهراب باز گفت. مهراب از شنيدن داستان، خونش به جوش آمد و از اينكه دخترش دل در گرو عشق جوانی از خاندان سام نهاده بسيار آشفته شد؛ مهراب نيای خود را ياد كرد كه او را پند داده بود دخترش را به سنت تازيان بكُشد. وی دست به شمشير برد و می‌خواست به سوی رودابه برود و او را بکشد. سيندخت كه مهراب را چنين آشفته ديد دست در كمر او گرد( حلقه) كرد و به خواهش او را از اين كار بازداشت؛ سیندخت گوشزد کرد اگر شاه با این پیوند هم‌داستان باشد و تو رودابه را بکشی به پادافره این کار کشته خواهی شد؛ مهراب از كشتن رودابه در گذشت. رودابه را فراخواند و او را برای آنکه از میان ایرانیان همسر برگزیده بسیار سرزنش کرد. رودابه دم درکشید و خاموش ماند. سیندخت از این اندیشه‌ها آشفته بود؛ مهراب به خانه بازگشت و سيندخت را آشفته ديد؛ مهراب از چرایی آشفتگی همسرش جویا شد و سيندخت همه‌ی داستان را با مهراب باز گفت. مهراب از شنيدن داستان، خونش به جوش آمد و از اينكه دخترش دل در گرو عشق جوانی از خاندان سام نهاده بسيار آشفته شد؛ مهراب نيای خود را ياد كرد كه او را پند داده بود دخترش را به سنت تازيان بكُشد. وی دست به شمشير برد و می‌خواست به سوی رودابه برود و او را بکشد. سيندخت كه مهراب را چنين آشفته ديد دست در كمر او گرد( حلقه) كرد و به خواهش او را از اين كار بازداشت؛ سیندخت گوشزد کرد اگر شاه با این پیوند هم‌داستان باشد و تو رودابه را بکشی به پادافره این کار کشته خواهی شد؛ مهراب از كشتن رودابه در گذشت. رودابه را فراخواند و او را برای آنکه از میان ایرانیان همسر برگزیده بسیار سرزنش کرد. رودابه دم درکشید و خاموش ماند.
 +
 ==== آگاه شدن منوچهر از کار زال و رودابه ==== ==== آگاه شدن منوچهر از کار زال و رودابه ====
 پيش از آنکه سام سوار به سوی دربار راه بیفتد، داستان مهر زال و رودابه به دربار ايران رسيد. شاه از رای‌زنان خود در اين باره پرسید؛ ايشان يافتن پاسخ را به خود او واگذار كردند چرا كه منوچهر شاه خود از خردمندترين مردم زمانه‌اش بود. پيش از آنکه سام سوار به سوی دربار راه بیفتد، داستان مهر زال و رودابه به دربار ايران رسيد. شاه از رای‌زنان خود در اين باره پرسید؛ ايشان يافتن پاسخ را به خود او واگذار كردند چرا كه منوچهر شاه خود از خردمندترين مردم زمانه‌اش بود.
 +
 شاه نيز كي‌نوذر، فرزند خود را به سوی سام فرستاد تا او را به دربار فراخوانند؛ سام به دربار رسيد و از او پذيرايی گرمی شد. شاه خود به پيشواز پهلوان سپاهش رفت؛ برای سام مهمانی بزرگی برپا شد؛ [[ساری]] و [[آمل]] پر جوش و خروش شد. شاه از سام درباره‌ی کارویژه اش(ماموريتش) در گركسار پرسيد و سام گفت: شاه نيز كي‌نوذر، فرزند خود را به سوی سام فرستاد تا او را به دربار فراخوانند؛ سام به دربار رسيد و از او پذيرايی گرمی شد. شاه خود به پيشواز پهلوان سپاهش رفت؛ برای سام مهمانی بزرگی برپا شد؛ [[ساری]] و [[آمل]] پر جوش و خروش شد. شاه از سام درباره‌ی کارویژه اش(ماموريتش) در گركسار پرسيد و سام گفت:
 شهر را از ديوان و مردم بد و سپاهی که [[سگسار(سپاه)]] خوانده می‌شد پالودم. سپهدار ايشان [[كركوي(نبیره سلم و ضحاک)]]، نبيره‌ی سلم بود كه از مادر نیز نژادش به ضحاک می‌رسید، پس از روبرو شدن با او، در نبردی تن به تن وی را از كمرگاهش گرفتم و از اسب بر زمين كوفتم. سپاهيانش چون ديدند كه كركوی از پای درآمده پراكنده شدند یا به دست ايرانيان گرفتار گشتند. شهر را از ديوان و مردم بد و سپاهی که [[سگسار(سپاه)]] خوانده می‌شد پالودم. سپهدار ايشان [[كركوي(نبیره سلم و ضحاک)]]، نبيره‌ی سلم بود كه از مادر نیز نژادش به ضحاک می‌رسید، پس از روبرو شدن با او، در نبردی تن به تن وی را از كمرگاهش گرفتم و از اسب بر زمين كوفتم. سپاهيانش چون ديدند كه كركوی از پای درآمده پراكنده شدند یا به دست ايرانيان گرفتار گشتند.
 +
 شاه از شنيدن اين داستان بسيار خرسند شد و سام را ستود؛ تا با مداد به بگماز نشستند. فردا پگاه، شاه به سام فرمان داد به هندوستان رود و كابل و خاندان مهراب را از ميان بردارد؛ شاه گفت نباید کسی از نژاد ضحاک بر زمین فرمان براند؛ سام بدون هيچ درنگی فرمان را پذيرفت و به سوی کابل به راه افتاد. ​ شاه از شنيدن اين داستان بسيار خرسند شد و سام را ستود؛ تا با مداد به بگماز نشستند. فردا پگاه، شاه به سام فرمان داد به هندوستان رود و كابل و خاندان مهراب را از ميان بردارد؛ شاه گفت نباید کسی از نژاد ضحاک بر زمین فرمان براند؛ سام بدون هيچ درنگی فرمان را پذيرفت و به سوی کابل به راه افتاد. ​
 هنگامی كه زال از فرمان شاه درباره‌ی تاختن به كابل آگاه شد، گفت اگر كسی بخواهد آهنگ كابل كند بايد نخست با من درآويزد. پس از آن زال به سوی لشكر سام به راه افتاد. هنگامی كه به نزديك لشكر سام بزرگ رسيد، بزرگان با او ديدار كردند و به او گفتند كه سام از سخنش دلگير و آزرده شده است. پس از آن زال به سوی سام رفت و او را ارج نهاد. زال با پدر درباره‌ی گذشته سخن گفت و دوباره پایِ گناه گذشته‌ی سام را به ميان كشيد. سام كه خود را در داستان زال گناه كار مي‌دانست و از سويی پيمانش با زال دست و پاگيرش ‌شده بود پذيرفت در تاختن به كابل درنگ كند تا زمانیکه زال با نامه‌ی سام به دربار رود و رای پايانی منوچهر شاه را در اين باره بدست آورد. سام نامه‌ای نوشت و در آن داستان را بازگفت و زال را با نامه به سوی دربار فرستاد. هنگامی كه زال از فرمان شاه درباره‌ی تاختن به كابل آگاه شد، گفت اگر كسی بخواهد آهنگ كابل كند بايد نخست با من درآويزد. پس از آن زال به سوی لشكر سام به راه افتاد. هنگامی كه به نزديك لشكر سام بزرگ رسيد، بزرگان با او ديدار كردند و به او گفتند كه سام از سخنش دلگير و آزرده شده است. پس از آن زال به سوی سام رفت و او را ارج نهاد. زال با پدر درباره‌ی گذشته سخن گفت و دوباره پایِ گناه گذشته‌ی سام را به ميان كشيد. سام كه خود را در داستان زال گناه كار مي‌دانست و از سويی پيمانش با زال دست و پاگيرش ‌شده بود پذيرفت در تاختن به كابل درنگ كند تا زمانیکه زال با نامه‌ی سام به دربار رود و رای پايانی منوچهر شاه را در اين باره بدست آورد. سام نامه‌ای نوشت و در آن داستان را بازگفت و زال را با نامه به سوی دربار فرستاد.
 +
 سام در نامه نوشت: سام در نامه نوشت:
   * نخست بر جهان آفرين دادگر آفرين كرد و سپس شاه را ستود.   * نخست بر جهان آفرين دادگر آفرين كرد و سپس شاه را ستود.
 +
   * داستان پهلوانی خود را در كشتن [[اژدهای كشف رود]] چنین گفت: اژدهایی که هرکس من را در نبرد با او دید دیگر امید به زنده ماندن من نداشت؛ سه تیر به سوی پوزه و دهانش زدم و با گرزه‌ی گاوچهر سر او را شکستم و کَشَف رود را پرخون کردم. از این رو من را سام یکزخم می‌خوانند. ​   * داستان پهلوانی خود را در كشتن [[اژدهای كشف رود]] چنین گفت: اژدهایی که هرکس من را در نبرد با او دید دیگر امید به زنده ماندن من نداشت؛ سه تیر به سوی پوزه و دهانش زدم و با گرزه‌ی گاوچهر سر او را شکستم و کَشَف رود را پرخون کردم. از این رو من را سام یکزخم می‌خوانند. ​
   * من رو به پيری گراييده‌ام و شست ساله شدم. پس از من زال می‌تواند پهلوانی شايسته برای اين خاك باشد. ​   * من رو به پيری گراييده‌ام و شست ساله شدم. پس از من زال می‌تواند پهلوانی شايسته برای اين خاك باشد. ​
   * سام افزود: زال پيش من آمد و گفت اگر من را بکشی بهتر است تا کابل را ویران کنی؛ كار مهر زال به جايی رسيده است كه هر كس مي‌بيندش دلش برای او مي‌سوزد. زال پروده‌ی آشيانه‌ی مرغ است و هركس كه مانند او دور از شهرگاني(تمدن) بزرگت شده باشد و ناگهان با ماه‌رويی چون رودابه ديدار كند ديوانه خواهد شد.    * سام افزود: زال پيش من آمد و گفت اگر من را بکشی بهتر است تا کابل را ویران کنی؛ كار مهر زال به جايی رسيده است كه هر كس مي‌بيندش دلش برای او مي‌سوزد. زال پروده‌ی آشيانه‌ی مرغ است و هركس كه مانند او دور از شهرگاني(تمدن) بزرگت شده باشد و ناگهان با ماه‌رويی چون رودابه ديدار كند ديوانه خواهد شد. 
   * او را با این نامه نزد شاه فرستادم تا هرچه درست(صلاح) می‌داند همان کار را انجام دهد.   * او را با این نامه نزد شاه فرستادم تا هرچه درست(صلاح) می‌داند همان کار را انجام دهد.
 +
 ==== كابل دربار مهراب ==== ==== كابل دربار مهراب ====
 مهراب كه سخت برآشفته بود خواست با كشتن رودابه و سیندخت دل شاه ايران را بدست آورد تا مگر دست از تاختن به كابل بردارد. ليكن سيندخت همسر خردمندش از او خواست كه دست نگه‌دارد. ​ مهراب كه سخت برآشفته بود خواست با كشتن رودابه و سیندخت دل شاه ايران را بدست آورد تا مگر دست از تاختن به كابل بردارد. ليكن سيندخت همسر خردمندش از او خواست كه دست نگه‌دارد. ​
 ==== سياست زنانه ==== ==== سياست زنانه ====
 سيندخت كه از جان رودابه بيمناك بود از مهراب پيمان ستاند كه به هیچ روی، رودابه را برخی( قربانی) سياست نكند. سپس با پيشكش‌های فراوان مانند اسبان آراسته و نيكو، كاسه‌های زر، تخت و كلاه جواهر نشان به سوی سام راه افتاد. سيندخت كه از جان رودابه بيمناك بود از مهراب پيمان ستاند كه به هیچ روی، رودابه را برخی( قربانی) سياست نكند. سپس با پيشكش‌های فراوان مانند اسبان آراسته و نيكو، كاسه‌های زر، تخت و كلاه جواهر نشان به سوی سام راه افتاد.
 +
 هنگامی كه سيندخت به ديدار سام رسید بدون اينكه كيستي‌اش را آشكار كند، خود را فرستاده‌ی مهراب، شاه كابل خواند؛ سام پس از ديدن آنهمه پيشكش بر سر دوراهی ماند و با خود انديشيد اگر آن را بپذيرد شاه را آزرده و اگر نپذيرد زال را. سام فرمان داد تا همه‌ی آن خواسته‌ها را پيشكشی از سوی رودابه بشمارند و به گنجور زال بسپارند؛ سام با سیندخت به راي‌زنی نشست. سيندخت گفت: اگر مهراب گناهكار است مردم كابل چه گناهی كرده اند و چرا بايد خون بيگناهان ريخته شود. هنگامی كه سيندخت به ديدار سام رسید بدون اينكه كيستي‌اش را آشكار كند، خود را فرستاده‌ی مهراب، شاه كابل خواند؛ سام پس از ديدن آنهمه پيشكش بر سر دوراهی ماند و با خود انديشيد اگر آن را بپذيرد شاه را آزرده و اگر نپذيرد زال را. سام فرمان داد تا همه‌ی آن خواسته‌ها را پيشكشی از سوی رودابه بشمارند و به گنجور زال بسپارند؛ سام با سیندخت به راي‌زنی نشست. سيندخت گفت: اگر مهراب گناهكار است مردم كابل چه گناهی كرده اند و چرا بايد خون بيگناهان ريخته شود.
 +
 سام پاسخ داد: راستش را بگو تو همسر مهراب هستی يا فرستاده‌اش؟ آیا رودابه را مي‌شناسي؟ او به چهره و رفتار و گفتار چگونه است؟ سيندخت دست سام را به دست گرفت و پس از آنکه از او به سختی پيمان خواست، گفت كه من سيندخت همسر مهراب و مادر رودابه هستم؛ رودابه نيز از خوبی چيزی كم ندارد؛ خاندان ما همواره نيك‌خواه سام و زابل بوده است؛ روا نيست دل بيگناهان كابل را بسوزانی و با ايشان نبرد كني. سام پاسخ داد: راستش را بگو تو همسر مهراب هستی يا فرستاده‌اش؟ آیا رودابه را مي‌شناسي؟ او به چهره و رفتار و گفتار چگونه است؟ سيندخت دست سام را به دست گرفت و پس از آنکه از او به سختی پيمان خواست، گفت كه من سيندخت همسر مهراب و مادر رودابه هستم؛ رودابه نيز از خوبی چيزی كم ندارد؛ خاندان ما همواره نيك‌خواه سام و زابل بوده است؛ روا نيست دل بيگناهان كابل را بسوزانی و با ايشان نبرد كني.
 +
 سام كه اين سياست وَرزی و منش زيركانه را از سيندخت ديده بود وی را ستود و با آنکه ایشان از نژاد شاهان ایران نبودند، درخور و شایسته‌ی شاهی خواندشان. سام از سیندخت خواست دیداری میان رودابه و سام برگزار کند؛ سیندخت كه دل سام را نرم کرده بود و لبش را پرخنده، وی را برای دیدار، كابل فراخواند. سام كه اين سياست وَرزی و منش زيركانه را از سيندخت ديده بود وی را ستود و با آنکه ایشان از نژاد شاهان ایران نبودند، درخور و شایسته‌ی شاهی خواندشان. سام از سیندخت خواست دیداری میان رودابه و سام برگزار کند؛ سیندخت كه دل سام را نرم کرده بود و لبش را پرخنده، وی را برای دیدار، كابل فراخواند.
 +
 روز دوم هنگام بازگشت سيندخت، سام وی را به گرمی نواخت و دستش را به دست گرفت و با او پيمان بست. وی رودابه را برای زال از سیندخت خواستگاری کرد. سيندخت را با خواسته‌ها و پيشكش‌های فراوان به سوی كابل روانه كرد. روز دوم هنگام بازگشت سيندخت، سام وی را به گرمی نواخت و دستش را به دست گرفت و با او پيمان بست. وی رودابه را برای زال از سیندخت خواستگاری کرد. سيندخت را با خواسته‌ها و پيشكش‌های فراوان به سوی كابل روانه كرد.
 +
 ==== زال در دربار منوچهر شاه ==== ==== زال در دربار منوچهر شاه ====
 هنگامی كه زال به دربار منوچهر رسيد. شاه به گرمی از او پذيرايی كرد و او را نواخت. شب به بگماز نشستند؛ فردا پگاه شاه از زال خواست در پیشگاه او، با موبدان به گفتگو بنشيند؛ [[موبدان آزماینده زال]] برای سنجش رای و هوش زال برای او شش چيستان گفتند و از او خواستند آنها را پاسخ دهد: هنگامی كه زال به دربار منوچهر رسيد. شاه به گرمی از او پذيرايی كرد و او را نواخت. شب به بگماز نشستند؛ فردا پگاه شاه از زال خواست در پیشگاه او، با موبدان به گفتگو بنشيند؛ [[موبدان آزماینده زال]] برای سنجش رای و هوش زال برای او شش چيستان گفتند و از او خواستند آنها را پاسخ دهد:
خط 323: خط 444:
   * اين همان ماه نو است كه هر شب مي‌كاهد این شمارگان می‌تواند سی روز یا بیست و نه روز باشد   * اين همان ماه نو است كه هر شب مي‌كاهد این شمارگان می‌تواند سی روز یا بیست و نه روز باشد
   * مردی كه در بيابان با داسی تيز می‌آيد و هيچ لابه‏ای نشنود و خشك و تر را با هم بدرود، همان زمانه است و ما همچون گياهانيم كه به پير و جوان ما نمی‏نگرد و هر آنچه دستش رسد، برچيند.   * مردی كه در بيابان با داسی تيز می‌آيد و هيچ لابه‏ای نشنود و خشك و تر را با هم بدرود، همان زمانه است و ما همچون گياهانيم كه به پير و جوان ما نمی‏نگرد و هر آنچه دستش رسد، برچيند.
 +
   * سخن از كار گيتی‏ است كه از بخش بره (فروردین) تا ترازو(مهر)، تيرگی را در نهان دارد( و روشنی را آشکار)، ليكن چون از اين باز گردد و به ماهی(اسفند) رسد، به آن تيرگی و سياهی می‏رسد. آن دو سرو نيز دو بازوی چرخ بلند هستند و آن مرغ پران نيز خورشيد است.   * سخن از كار گيتی‏ است كه از بخش بره (فروردین) تا ترازو(مهر)، تيرگی را در نهان دارد( و روشنی را آشکار)، ليكن چون از اين باز گردد و به ماهی(اسفند) رسد، به آن تيرگی و سياهی می‏رسد. آن دو سرو نيز دو بازوی چرخ بلند هستند و آن مرغ پران نيز خورشيد است.
 +
   * شارسان که برسر کوه است سرای درنگ و جای آسایش(جهان دیگر است) و آن خارسان این جهان است که ناگهان زمین لرزه‌ای به ما بانگ رفتن می‌زند.   * شارسان که برسر کوه است سرای درنگ و جای آسایش(جهان دیگر است) و آن خارسان این جهان است که ناگهان زمین لرزه‌ای به ما بانگ رفتن می‌زند.
 +
 زال با پاسخ‌های خود، خرد و ديدگاهش را به نمايش گذاشت و پس از آنکه از اين آزمون سربلند بيرون آمد شاه برايش مهماني‌ای گرفت؛ فردای آن روز زال نزد شاه رفت و گفت دلتنگ سام و زابل است و می‌خواهد باز گردد؛ شاه با كنايه به او گفت: تو دلتنگ دختر مهراب هستی نه دلتنگ سام و زابل. زال با پاسخ‌های خود، خرد و ديدگاهش را به نمايش گذاشت و پس از آنکه از اين آزمون سربلند بيرون آمد شاه برايش مهماني‌ای گرفت؛ فردای آن روز زال نزد شاه رفت و گفت دلتنگ سام و زابل است و می‌خواهد باز گردد؛ شاه با كنايه به او گفت: تو دلتنگ دختر مهراب هستی نه دلتنگ سام و زابل.
 +
 شاه از او خواست یک روز دیگر هم بماند تا در میدان سواری شاه را همراهی کند. در میدان سواری هر يك از پهلوانان هنرهای خود را به نمايش گذاشتند و هنگامی كه میدان به زال رسيد وی كمان را به زه كرد و تيری به سوی تنه‌ی درخت كهن سالی كه در ميان ميدان بود رها كرد. در شگفتی همگان اين تير از ميان تنه‌ی درخت گذشت و از سوی ديگر بيرون آمد. شاه از او خواست یک روز دیگر هم بماند تا در میدان سواری شاه را همراهی کند. در میدان سواری هر يك از پهلوانان هنرهای خود را به نمايش گذاشتند و هنگامی كه میدان به زال رسيد وی كمان را به زه كرد و تيری به سوی تنه‌ی درخت كهن سالی كه در ميان ميدان بود رها كرد. در شگفتی همگان اين تير از ميان تنه‌ی درخت گذشت و از سوی ديگر بيرون آمد.
 +
 شاه رو به پهلوانان كرد و گفت چه كسی مي‌خواهد با او نبرد كند. گردان همه جنگ ابزارهای خود را بیرون آوردند و با دلی خشمناک و زبانی پر شوخی با زال در آویختند. زال به سوی [[نامدارترین و گردنکشترین]] ایشان رفت و كمربند او را گرفت و به آسانی از پشت زين برداشتش و برزمین زد. گردان همگی خستو(معترف) شدند که هرکس با زال بجنگد خود را به کشتن داده. شاه رو به پهلوانان كرد و گفت چه كسی مي‌خواهد با او نبرد كند. گردان همه جنگ ابزارهای خود را بیرون آوردند و با دلی خشمناک و زبانی پر شوخی با زال در آویختند. زال به سوی [[نامدارترین و گردنکشترین]] ایشان رفت و كمربند او را گرفت و به آسانی از پشت زين برداشتش و برزمین زد. گردان همگی خستو(معترف) شدند که هرکس با زال بجنگد خود را به کشتن داده.
 +
 شاه از اين كرده بسيار خشنود شد؛ پيشكش‌های فراوان به زال بخشيد و نامه‌ای هم برای سام نوشت و در آن هم‌داستانی خود را با اين پيوند باز گفت؛ زال پیکی را به سوی سام روانه کرد تا پیش از رسیدنش پدر را از رای شاه آگاه کند. شاه از اين كرده بسيار خشنود شد؛ پيشكش‌های فراوان به زال بخشيد و نامه‌ای هم برای سام نوشت و در آن هم‌داستانی خود را با اين پيوند باز گفت؛ زال پیکی را به سوی سام روانه کرد تا پیش از رسیدنش پدر را از رای شاه آگاه کند.
 +
 پس از رسيدن نامه به سام، وی سواری را به سوی مهراب فرستاد و او را از نامه آگاه كرد. در كابل شادی به پای شد؛ مهراب و رودابه هرکدام جداگانه از سیندخت برای آسان کردن این کار دشوار سپاس‌گزاری کردند. ایشان رودابه را در خانه‌ای زرنگار نشاندند و کسی را نزد او راه ندادند تا هنگامی که زال او را ببیند. پس از رسيدن نامه به سام، وی سواری را به سوی مهراب فرستاد و او را از نامه آگاه كرد. در كابل شادی به پای شد؛ مهراب و رودابه هرکدام جداگانه از سیندخت برای آسان کردن این کار دشوار سپاس‌گزاری کردند. ایشان رودابه را در خانه‌ای زرنگار نشاندند و کسی را نزد او راه ندادند تا هنگامی که زال او را ببیند.
 +
 زال به نزدیک کابل و سام رسید؛ سام داستان سیندخت را باز گفت؛ زال که گوشش به سام نبود در پایان از او پرسید پس کی به کابل خواهیم رفت؟ سام دانست كه زال به هیچ چیز جز رودابه نمی اندیشد. زال به نزدیک کابل و سام رسید؛ سام داستان سیندخت را باز گفت؛ زال که گوشش به سام نبود در پایان از او پرسید پس کی به کابل خواهیم رفت؟ سام دانست كه زال به هیچ چیز جز رودابه نمی اندیشد.
 +
 هنگامی كه سام به كابل پای نهاد، از وی پذيرايی شايسته‌ای شد و مهراب در كاخ خود، ايشان را به شايستگی مهمان كرد. سام پس از ديدن سيندخت با لبی خندان به وی گفت تا کی میخواهی رودابه را پنهان کنی؟ سیندخت پس از گرفتن رونما سام را به سوی رودابه در خانه‌ی زرنگار برد. هنگامی كه سام به كابل پای نهاد، از وی پذيرايی شايسته‌ای شد و مهراب در كاخ خود، ايشان را به شايستگی مهمان كرد. سام پس از ديدن سيندخت با لبی خندان به وی گفت تا کی میخواهی رودابه را پنهان کنی؟ سیندخت پس از گرفتن رونما سام را به سوی رودابه در خانه‌ی زرنگار برد.
 +
 جشن آراستند و به آیین و کیش دست ایشان را به هم بستند و به پیوند هم درآوردند. پس از آن گنجور دفتر آورد و گنج‌هایی که به ایشان بخشیده شده بود را خواند؛ یک هفته جشن گرفتند. از آنجا به کاخ رفتند و سه هفته نیز آنجا جشن گرفتند. پس از چهار هفته‌ای که در كابل جشن و شادی بود و سرانجام سام و زال به همراه مهراب و رودابه و سيندخت به سوی زابل به راه افتادند. پس از سه روز جشن سيندخت آنجا ماند و سام آهنگ رفتن به سوی گرگسار کرد. سام گفت منشور آن بوم و بر به نام من است و مردم آنجا از پادشاهی ما خرسند نیستند می‌ترسم باز سر به شورش بردارند. او زال را پادشاه زابل کرد و خود به سوی گرگسار به راه افتاد. جشن آراستند و به آیین و کیش دست ایشان را به هم بستند و به پیوند هم درآوردند. پس از آن گنجور دفتر آورد و گنج‌هایی که به ایشان بخشیده شده بود را خواند؛ یک هفته جشن گرفتند. از آنجا به کاخ رفتند و سه هفته نیز آنجا جشن گرفتند. پس از چهار هفته‌ای که در كابل جشن و شادی بود و سرانجام سام و زال به همراه مهراب و رودابه و سيندخت به سوی زابل به راه افتادند. پس از سه روز جشن سيندخت آنجا ماند و سام آهنگ رفتن به سوی گرگسار کرد. سام گفت منشور آن بوم و بر به نام من است و مردم آنجا از پادشاهی ما خرسند نیستند می‌ترسم باز سر به شورش بردارند. او زال را پادشاه زابل کرد و خود به سوی گرگسار به راه افتاد.
 +
 ===== زادن رستم ===== ===== زادن رستم =====
 پس از آنکه زال و رودابه در سيستان آرام گرفتند، ديری نگذشت كه رودابه باردار شد. وی از سنگينی کودکی که در شکم داشت، به ستوه آمده بود. رودابه به مادر گفت: گمان مي‌كنم كه درون پوستم پر از سنگ است و ميان آن از آهن. رودابه به زاری روزگار به سر برد تا هنگام زادن فرزند نزديك شد. نزدیک زمان زایمان رودابه از فزونی درد از هوش رفت. از دربار زال خروش و هياهويی برخواست و همه در نگرانی فرو رفتند. در اين ميان زال كه از همه نگران تر بود به ياد پرهای سيمرغ افتاد. زال بي‌درنگ پر سيمرغ را آورد و به سوی آتش‌دان رفت و آن پر را به آتش افكند. چندی نگذشت كه گردی در هوا برخاست و آسمان تيره شد و از ميان آن تيرگی سيمرغ با فر و شكوه بر زمين نشست. پس از آنکه زال و رودابه در سيستان آرام گرفتند، ديری نگذشت كه رودابه باردار شد. وی از سنگينی کودکی که در شکم داشت، به ستوه آمده بود. رودابه به مادر گفت: گمان مي‌كنم كه درون پوستم پر از سنگ است و ميان آن از آهن. رودابه به زاری روزگار به سر برد تا هنگام زادن فرزند نزديك شد. نزدیک زمان زایمان رودابه از فزونی درد از هوش رفت. از دربار زال خروش و هياهويی برخواست و همه در نگرانی فرو رفتند. در اين ميان زال كه از همه نگران تر بود به ياد پرهای سيمرغ افتاد. زال بي‌درنگ پر سيمرغ را آورد و به سوی آتش‌دان رفت و آن پر را به آتش افكند. چندی نگذشت كه گردی در هوا برخاست و آسمان تيره شد و از ميان آن تيرگی سيمرغ با فر و شكوه بر زمين نشست.
 +
 سيمرغ كه زال را پريشان ديد، او را دل‌داری داد و گفت: فرزند تو- که در خرد مانند سام و در نیرو مانند شیر نر خواهد شد- به خواست يزدان مانند دیگر فرزندان چشم به جهان نخواهد گشود. کاردپزشکان(جراحان) چيره‌دست را فرا بخوان. سیمرغ دستور کار پزشکان را به زال گفت و خود پرگشود و رفت. سيمرغ كه زال را پريشان ديد، او را دل‌داری داد و گفت: فرزند تو- که در خرد مانند سام و در نیرو مانند شیر نر خواهد شد- به خواست يزدان مانند دیگر فرزندان چشم به جهان نخواهد گشود. کاردپزشکان(جراحان) چيره‌دست را فرا بخوان. سیمرغ دستور کار پزشکان را به زال گفت و خود پرگشود و رفت.
 +
  ​نخست رودابه را با داروی هوشبر كه آميخته با می‌بود، از هوش بردند و سپس به راهنمايی سيمرغ، پزشكان -كه كارشان کاردپزشکی(جراحی) بود- شكم رودابه را شكافتند و فرزندش را از پهلوی مادر، به تندرستی بيرون آوردند. جای بريدگی را دوختند و از داروي گياهی كه سيمرغ نشانی داده بود و شیر و مشک، بر آن پماد كردند. پس از آن به دستور سیمرغ، پر سیمرغ را بر آن نهادند.  ​نخست رودابه را با داروی هوشبر كه آميخته با می‌بود، از هوش بردند و سپس به راهنمايی سيمرغ، پزشكان -كه كارشان کاردپزشکی(جراحی) بود- شكم رودابه را شكافتند و فرزندش را از پهلوی مادر، به تندرستی بيرون آوردند. جای بريدگی را دوختند و از داروي گياهی كه سيمرغ نشانی داده بود و شیر و مشک، بر آن پماد كردند. پس از آن به دستور سیمرغ، پر سیمرغ را بر آن نهادند.
 +
 رودابه يك روز و يك شب بيهوش ماند. هنگامی كه به هوش آمد. خوشی زادن فرزند با زنده ماندن مادر در كام زال شيرين‌تر شد؛ كودك نو رسيده را رستم نام كردند پس از آن تندیسی پارچه‌ای از ابريشم هم اندازه‌ی [[تهمتن]] ساختند و نقش ماه و خورشید را بر آن دوختند. این تندیس را از موی سمور پرکردند و به بازويش نشان اژدها را ( كه نشان خاندانشان بود) بستند و به يك دستش كوپال دادند به دست دیگرش عنان. وی را بر اسبی سوار کرده و چند تن را نیز کنار او نهادند. این دست آورد را به سوی سام فرستادند تا سام كه در گرگسار مازندران به سر مي‌برد نيز در شادی زهش(به دنيا آمدن) اين نبيره‌ی گرامی هنباز شود. رودابه يك روز و يك شب بيهوش ماند. هنگامی كه به هوش آمد. خوشی زادن فرزند با زنده ماندن مادر در كام زال شيرين‌تر شد؛ كودك نو رسيده را رستم نام كردند پس از آن تندیسی پارچه‌ای از ابريشم هم اندازه‌ی [[تهمتن]] ساختند و نقش ماه و خورشید را بر آن دوختند. این تندیس را از موی سمور پرکردند و به بازويش نشان اژدها را ( كه نشان خاندانشان بود) بستند و به يك دستش كوپال دادند به دست دیگرش عنان. وی را بر اسبی سوار کرده و چند تن را نیز کنار او نهادند. این دست آورد را به سوی سام فرستادند تا سام كه در گرگسار مازندران به سر مي‌برد نيز در شادی زهش(به دنيا آمدن) اين نبيره‌ی گرامی هنباز شود.
 +
 زابل تا کابل همه در شادی فرو رفتند. مهراب نیز از شنیدن این پیام شاد شد. سام نیز از ديدن اين نقش به شگفت آمد و نامه‌ای به زال نوشت و از زال خواست به گونه‌ای ویژه نگهبان و نگهدار این فرزند كه در آینده پشتوانه‌ی خاندان سام و ايران زمين خواهد شد، باشد. زابل تا کابل همه در شادی فرو رفتند. مهراب نیز از شنیدن این پیام شاد شد. سام نیز از ديدن اين نقش به شگفت آمد و نامه‌ای به زال نوشت و از زال خواست به گونه‌ای ویژه نگهبان و نگهدار این فرزند كه در آینده پشتوانه‌ی خاندان سام و ايران زمين خواهد شد، باشد.
 +
 ==== سيستان- دربار زال ==== ==== سيستان- دربار زال ====
 رستم كه از شير مادر سير نمي‌شد را به دايه سپردند. دَه دايه همزمان از وی نگهداری مي‌كردند. پس از آنکه زمان شير خوردنش سپری شد به خورش روی آورد و در هر پاس(وعده) به اندازه‌ی يك مرد خوراك مي‌خورد. كمی كه بزرگتر شد به اندازه‌ی پنج مرد خوراك مي‌خورد. وی در هشت سالگی مانند يك مرد بزرگ، شده بود و چهره‌اش مانند سام می‌نمود. رستم كه از شير مادر سير نمي‌شد را به دايه سپردند. دَه دايه همزمان از وی نگهداری مي‌كردند. پس از آنکه زمان شير خوردنش سپری شد به خورش روی آورد و در هر پاس(وعده) به اندازه‌ی يك مرد خوراك مي‌خورد. كمی كه بزرگتر شد به اندازه‌ی پنج مرد خوراك مي‌خورد. وی در هشت سالگی مانند يك مرد بزرگ، شده بود و چهره‌اش مانند سام می‌نمود.
 +
 ==== آمدن سام به دیدار رستم ==== ==== آمدن سام به دیدار رستم ====
  پس از آنکه رستم هشت ساله شد، سام دیگر نتوانست دوری او را تاب بیاورد و راهی زابل شد. هنگامی که آگهی آمدن سام به زابل رسید، خاندانش آماده‌ی دیدار با او شدند. خانواده‌ی زال و مهراب به پیشواز سام رفتند و پیش از آنکه او به شهر پای بگذارد، با او دیدار کردند. در این دیدار تهمتن بر تختی زرین و بر پشت پیلی نشسته بود. سام از دیدن نبیره‌ی خود در شگفت ماند و او را آفرین گفت. پس از آن سام و همراهان به سوی [[گورابه]] به راه افتادند.  پس از آنکه رستم هشت ساله شد، سام دیگر نتوانست دوری او را تاب بیاورد و راهی زابل شد. هنگامی که آگهی آمدن سام به زابل رسید، خاندانش آماده‌ی دیدار با او شدند. خانواده‌ی زال و مهراب به پیشواز سام رفتند و پیش از آنکه او به شهر پای بگذارد، با او دیدار کردند. در این دیدار تهمتن بر تختی زرین و بر پشت پیلی نشسته بود. سام از دیدن نبیره‌ی خود در شگفت ماند و او را آفرین گفت. پس از آن سام و همراهان به سوی [[گورابه]] به راه افتادند.
 +
 در کاخ مهمانی‌ای برگزار شد و بزرگان زابل و کابل به آن فراخوانده شدند. سام از شیوه‌ای که تهمتن زاده شده بود، در شگفت ماند و گفت اگر سد نژاد (نسل) به گذشته بازگردی هم کسی از چنین روشی یاد نمی‌کند. سام به سیمرغ آفرین گفت؛ در آن مهمانی مهراب که از بسیار خوردنِ می، مست شده بود جام می‌را بدست گرفت و گفت با داشتن چنین فرزندی -رستم ​ * دیگر نه از سام و زال و نه از شاه ایران بیم خواهم داشت و بار دیگر آیین ضحاک را زنده خواهم کرد. در کاخ مهمانی‌ای برگزار شد و بزرگان زابل و کابل به آن فراخوانده شدند. سام از شیوه‌ای که تهمتن زاده شده بود، در شگفت ماند و گفت اگر سد نژاد (نسل) به گذشته بازگردی هم کسی از چنین روشی یاد نمی‌کند. سام به سیمرغ آفرین گفت؛ در آن مهمانی مهراب که از بسیار خوردنِ می، مست شده بود جام می‌را بدست گرفت و گفت با داشتن چنین فرزندی -رستم ​ * دیگر نه از سام و زال و نه از شاه ایران بیم خواهم داشت و بار دیگر آیین ضحاک را زنده خواهم کرد.
 +
 پس از آن سام چندی در زابل ماند و سر ماه نو در هرمز مهرماه- نخستین روز از مهرماه- آهنگ بازگشت کرد؛ سام زال را فراوان پند داد و دو پسرش را پدرود کرد؛ به سوی باختر به راه افتاد و زال و تهمتن تا سه ایستگاه(منزل) به دنبالش رفتند. پس از آن سام چندی در زابل ماند و سر ماه نو در هرمز مهرماه- نخستین روز از مهرماه- آهنگ بازگشت کرد؛ سام زال را فراوان پند داد و دو پسرش را پدرود کرد؛ به سوی باختر به راه افتاد و زال و تهمتن تا سه ایستگاه(منزل) به دنبالش رفتند.
 +
 ==== دربار منوچهر شاه ==== ==== دربار منوچهر شاه ====
 پس از آنکه منوچهر شاه سد و بیست سال برتخت شاهی نشست و جهان را زیر فرمان گرفت، ستاره‌شناسان به وی گفتند هنگام رفتنش فرا رسیده. نوذر-فرزندش- را فراخواند و به او پندهای بسیاری داد تا در آینده برای کشورداری از آنها بهره بردارد. در میان پندها و راهکارهایی که منوچهر به نوذر گفت دو آگاهی از آینده نیز به او داد که یکی از این دو آگاهی برای ایرانیان بسیار ناگوار بود. منوچهر به نوذر گفت: ​ پس از آنکه منوچهر شاه سد و بیست سال برتخت شاهی نشست و جهان را زیر فرمان گرفت، ستاره‌شناسان به وی گفتند هنگام رفتنش فرا رسیده. نوذر-فرزندش- را فراخواند و به او پندهای بسیاری داد تا در آینده برای کشورداری از آنها بهره بردارد. در میان پندها و راهکارهایی که منوچهر به نوذر گفت دو آگاهی از آینده نیز به او داد که یکی از این دو آگاهی برای ایرانیان بسیار ناگوار بود. منوچهر به نوذر گفت: ​
   * در [[خاورزمین]] پیمبری خواهد آمد و مردم را به یزدان پرستی فراخواهد خواند، آیین او را بپذیر و او را یاری کن.    * در [[خاورزمین]] پیمبری خواهد آمد و مردم را به یزدان پرستی فراخواهد خواند، آیین او را بپذیر و او را یاری کن. 
   * تورانیان به ایران خواهند تاخت و تخت شاهی را بدست خواهند گرفت.   * تورانیان به ایران خواهند تاخت و تخت شاهی را بدست خواهند گرفت.
 +
  ​منوچهر در دنباله به نوذر سفارش کرد که هرگاه با این رویدادها روبرو شد از خاندان سام و این شاخ نورسته، تهمتن، یاری بخواهد. شهنشاه، منوچهرِ واﻻ نژاد، پس از آنکه تخت و تاج را به نوذر سپرد، زمان دزاری نزیست و بسیار زود برای همیشه از جَهانِ جَهان رخت بربست و به سرای دیگر رفت. روانش به مینو کهن باد.  ​منوچهر در دنباله به نوذر سفارش کرد که هرگاه با این رویدادها روبرو شد از خاندان سام و این شاخ نورسته، تهمتن، یاری بخواهد. شهنشاه، منوچهرِ واﻻ نژاد، پس از آنکه تخت و تاج را به نوذر سپرد، زمان دزاری نزیست و بسیار زود برای همیشه از جَهانِ جَهان رخت بربست و به سرای دیگر رفت. روانش به مینو کهن باد.
 +
 |شد آن نامور، پرهنر شهریار،||به گیتی، سخن، ماند ازاو یادگار.| |شد آن نامور، پرهنر شهریار،||به گیتی، سخن، ماند ازاو یادگار.|
 ====== پادشاهی نوذر ====== ====== پادشاهی نوذر ======
 پس از مرگ منوچهر شاه، نوذر برتخت شاهی نشست. دیری نگذشت که نوذر از آیین شاه پیچید و بیدادگر شد و روی کشور پر آشوب گردید. کشاورزان سپاهی شدند و دلیران در اندیشه‌ی پادشاهی افتادند. نوذر که ناخرسندی مردم و بزرگان را دید، نامه‌ای به سام نوشت و از او خواست به ایرانشهر بیاید. سام با سپاهش از گرگسار به ایرانشهر آمد. پس از مرگ منوچهر شاه، نوذر برتخت شاهی نشست. دیری نگذشت که نوذر از آیین شاه پیچید و بیدادگر شد و روی کشور پر آشوب گردید. کشاورزان سپاهی شدند و دلیران در اندیشه‌ی پادشاهی افتادند. نوذر که ناخرسندی مردم و بزرگان را دید، نامه‌ای به سام نوشت و از او خواست به ایرانشهر بیاید. سام با سپاهش از گرگسار به ایرانشهر آمد.
 +
 بزرگان پیش از آنکه سام به دیدار شاه برود، با او دیدار کردند و به او پیشنهاد دادند که با ایشان هم‌داستان شود تا شاه را از جایگاهش پایین آورند و سام را بجای او بر تخت بنشانند. سام در برابر این پیشنهاد، پاسخی استوار داد و گفت تا هنگامیکه کسی از نژاد شاهان و کیان بر تخت نشسته شایسته نیست جهان به همچون منی سپرده شود؛ سام به ایشان گفت من با شاه دیدار خواهم کرد و او را به راه ایزد فراخواهم خواند. شما نیز از آنچه که در سر داشتید پشیمان شوید؛ چنان هم شد و نوذر پند سام را پذیرفت و رفتار خود را به همان شیوه‌ی پدرانش بازگرداند. با اینکه نوذر بار دیگر به راه ایزدی بازگشت لیکن گویا سپهر بلند را با او سر مهر نبود. بزرگان پیش از آنکه سام به دیدار شاه برود، با او دیدار کردند و به او پیشنهاد دادند که با ایشان هم‌داستان شود تا شاه را از جایگاهش پایین آورند و سام را بجای او بر تخت بنشانند. سام در برابر این پیشنهاد، پاسخی استوار داد و گفت تا هنگامیکه کسی از نژاد شاهان و کیان بر تخت نشسته شایسته نیست جهان به همچون منی سپرده شود؛ سام به ایشان گفت من با شاه دیدار خواهم کرد و او را به راه ایزد فراخواهم خواند. شما نیز از آنچه که در سر داشتید پشیمان شوید؛ چنان هم شد و نوذر پند سام را پذیرفت و رفتار خود را به همان شیوه‌ی پدرانش بازگرداند. با اینکه نوذر بار دیگر به راه ایزدی بازگشت لیکن گویا سپهر بلند را با او سر مهر نبود.
 +
 ===== لشکرکشی افراسیاب به ایران ===== ===== لشکرکشی افراسیاب به ایران =====
  ​[[پشنگ(پدر افراسیاب)]]-پدر افراسیاب- که از مرگ منوچهر شاه آگاه شده بود پهلوانان و بزرگانش را گرد آورد و از پدرش [[زادشم(نیای افراسیاب)]] و تور یاد کرد؛ پشنگ بزرگان لشکرش مانند [[ارجاسب(لشکری پشنگ)]] و [[گرسیوز(پسر پشنگ)]] و [[بارمان پسر ویسه]] و [[کلباد(نخست)]] و سپهبد [[ویسه]] را فراخواند و با ایشان از داستان سلم و تور و کشته شدن ایشان بدست منوچهر سخن گفت. در این میان خون افراسیاب بجوش آمد و گفت اگر زادشم دست به شمشیر برده بود، هرگز جهان را به [[گرشاسب]] نمی‌سپرد. افراسیاب که خود را هم‌آورد ایرانیان می‌دانست نوید داد کین نیاکان خود را از ایرانیان خواهد گرفت. پشنگ که به زورِ بازوی افراسیاب باور داشت فرمان داد برای نبرد با ایران آماده شود. پس از آنکه افراسیاب فرمان یافت سپاه را برای تاختن به ایران آماده کند، [[اغریرث]] به نزد پدر رفت و به او گفت: گمان نکن اگر منوچهر از میان ایرانیان کم شده است ایشان دیگر آن توان گذشته را ندارند، هنوز سامِ سوار از اسب فرود نیامده و قارن و [[گشواد]] کمربند باز نکرده‌اند. آیا بیاد نمی‌آوری که ایشان در نبردهای پیشین چه به روز ما آوردند؟ پدرت زاد شم هرگز آرزوی ایران را نداشت. بهتر است ما نیز این آرزو را از سر بیرون کنیم.  ​[[پشنگ(پدر افراسیاب)]]-پدر افراسیاب- که از مرگ منوچهر شاه آگاه شده بود پهلوانان و بزرگانش را گرد آورد و از پدرش [[زادشم(نیای افراسیاب)]] و تور یاد کرد؛ پشنگ بزرگان لشکرش مانند [[ارجاسب(لشکری پشنگ)]] و [[گرسیوز(پسر پشنگ)]] و [[بارمان پسر ویسه]] و [[کلباد(نخست)]] و سپهبد [[ویسه]] را فراخواند و با ایشان از داستان سلم و تور و کشته شدن ایشان بدست منوچهر سخن گفت. در این میان خون افراسیاب بجوش آمد و گفت اگر زادشم دست به شمشیر برده بود، هرگز جهان را به [[گرشاسب]] نمی‌سپرد. افراسیاب که خود را هم‌آورد ایرانیان می‌دانست نوید داد کین نیاکان خود را از ایرانیان خواهد گرفت. پشنگ که به زورِ بازوی افراسیاب باور داشت فرمان داد برای نبرد با ایران آماده شود. پس از آنکه افراسیاب فرمان یافت سپاه را برای تاختن به ایران آماده کند، [[اغریرث]] به نزد پدر رفت و به او گفت: گمان نکن اگر منوچهر از میان ایرانیان کم شده است ایشان دیگر آن توان گذشته را ندارند، هنوز سامِ سوار از اسب فرود نیامده و قارن و [[گشواد]] کمربند باز نکرده‌اند. آیا بیاد نمی‌آوری که ایشان در نبردهای پیشین چه به روز ما آوردند؟ پدرت زاد شم هرگز آرزوی ایران را نداشت. بهتر است ما نیز این آرزو را از سر بیرون کنیم.
 +
 پشنگ پند پور خردمند خود را نپذیرفت و به او گفت: افراسیاب در میدان نبرد مانند نهگ است، بیگمان او می‌تواند از پس این کار بزرگ بربیاید. شما نیز در بهار به همراه افراسیاب به [[دهستان]] و [[گرگان]] –همان جاهایی که منوچهر با تور نبرد کرد-بروید و در این راه از راي‌زنی با او دریغ نکن. پشنگ پند پور خردمند خود را نپذیرفت و به او گفت: افراسیاب در میدان نبرد مانند نهگ است، بیگمان او می‌تواند از پس این کار بزرگ بربیاید. شما نیز در بهار به همراه افراسیاب به [[دهستان]] و [[گرگان]] –همان جاهایی که منوچهر با تور نبرد کرد-بروید و در این راه از راي‌زنی با او دریغ نکن.
 +
 در بهار همان سال، تورانیان لشکر خود را به سوی ایران روانه کردند. هنگامی که تورانیان به [[جیحون]] رسیدند، ایرانیان نیز با سپاهی به سپهداری قارن رزمزن و فرماندهی خود پادشاه به سوی دهستان براه افتادند. دو سپاه در دهستان رویارو شدند لیکن افراسیاب نبرد را آغاز نکرد. او دو فرمانده به نام‌های [[شماساس]] و [[خروزان]] را با سی هزار تن به سوی زابل فرستاد. در بهار همان سال، تورانیان لشکر خود را به سوی ایران روانه کردند. هنگامی که تورانیان به [[جیحون]] رسیدند، ایرانیان نیز با سپاهی به سپهداری قارن رزمزن و فرماندهی خود پادشاه به سوی دهستان براه افتادند. دو سپاه در دهستان رویارو شدند لیکن افراسیاب نبرد را آغاز نکرد. او دو فرمانده به نام‌های [[شماساس]] و [[خروزان]] را با سی هزار تن به سوی زابل فرستاد.
 +
 ==== مرگ سپهدار سام سوار ==== ==== مرگ سپهدار سام سوار ====
 در این هنگام همزمان با تازش تورانیان به ایران، از گرگسار مازندران آگهی رسید که سام سوار درگذشته است. افراسیاب سپاه چهارسد هزار تنی خود را در برابر سپاه سدوچهل هزار تنی نوذر آراست. او نامه‌ای به پشنگ نوشت و او را از برتری جنگجویان خود و درگذشت سام سوار آگاه کرد. افراسیاب افزود زال که سوگوار پدرش است توان رویارویی با ما را ندارد. بی‌گمان شماساس در نیمروز پیروز خواهد شد. در این هنگام همزمان با تازش تورانیان به ایران، از گرگسار مازندران آگهی رسید که سام سوار درگذشته است. افراسیاب سپاه چهارسد هزار تنی خود را در برابر سپاه سدوچهل هزار تنی نوذر آراست. او نامه‌ای به پشنگ نوشت و او را از برتری جنگجویان خود و درگذشت سام سوار آگاه کرد. افراسیاب افزود زال که سوگوار پدرش است توان رویارویی با ما را ندارد. بی‌گمان شماساس در نیمروز پیروز خواهد شد.
 +
 ==== آوردگاه، دهستان، خاور دریاری مازندران ==== ==== آوردگاه، دهستان، خاور دریاری مازندران ====
 دو سپاه در دهستان در شرق دریای مازندران به هم رسیدند هر دو سپاه به فاصله‌ی دو پرسنگ(فرسنگ) از یکدیگر چادر زدند. ترکی به نام [[بارمان]] برای ارزیابی سپاه نوذر به ایرانیان نزدیک شد. وی پس از بازگشت، از افراسیاب خواست فرمان نبرد تن به تن میان بارمان و پهلوانی از ایران را بدهد. اغریرث به ایشان گفت اگر بارمان از ایرانیان شکست بخورد پشت سپاه توران شکسته می‌شود. افراسیاب و بارمان رای او را نپذیرفتند و بارمان برای نبرد به سوی طلایه‌داران ایران آمد و از قارن هم‌آورد خواست. هیچکس از سپاه ایران برای نبرد با این تورانی پا به میدان نگذاشت. [[قباد]] برادر قارن که پیرمردی سالخورده بود برای نبرد با او آماده شد. دو سپاه در دهستان در شرق دریای مازندران به هم رسیدند هر دو سپاه به فاصله‌ی دو پرسنگ(فرسنگ) از یکدیگر چادر زدند. ترکی به نام [[بارمان]] برای ارزیابی سپاه نوذر به ایرانیان نزدیک شد. وی پس از بازگشت، از افراسیاب خواست فرمان نبرد تن به تن میان بارمان و پهلوانی از ایران را بدهد. اغریرث به ایشان گفت اگر بارمان از ایرانیان شکست بخورد پشت سپاه توران شکسته می‌شود. افراسیاب و بارمان رای او را نپذیرفتند و بارمان برای نبرد به سوی طلایه‌داران ایران آمد و از قارن هم‌آورد خواست. هیچکس از سپاه ایران برای نبرد با این تورانی پا به میدان نگذاشت. [[قباد]] برادر قارن که پیرمردی سالخورده بود برای نبرد با او آماده شد.
 +
 هرچه قارن تلاش کرد او را از این نبرد بازدارد، قباد نپذیرفت. چراکه اگر او پای به میدان نمی گذاشت قارن این کار را انجام می‌داد. اگر قارن کشته می‌شد پشت سپاه ایران می‌شکست. قباد در برابر خواهش‌های برادر به او دل‌داری داد که اگر من در این نبرد پیروز شوم تورانیان شکست بزرگی خورده اند و اگر کشته شوم برای ایشان کشتن یک پیرمرد سرفرازی در پی نخواهد داشت.(افتخاری نخواهد بود.) وی از برادر خود خواست که اگر در نبرد کشته شد او را به شیوه‌ی یزدان پرستان دخمه کند. قباد سالخورده، از آغاز روز تا فراگیر شدن آفتاب با بارمان جوان نبرد کرد. سرانجام جوانی بارمان بر پیری قباد چیره شد. بارمان نیزه‌ای بر سرین قباد زد و خون آن سردار دلیر سپاه ایران بر زمین روان گشت. پس از مرگ قباد بارمان نزد افراسیاب رفت و از او ردا(خلعت) گرفت. هرچه قارن تلاش کرد او را از این نبرد بازدارد، قباد نپذیرفت. چراکه اگر او پای به میدان نمی گذاشت قارن این کار را انجام می‌داد. اگر قارن کشته می‌شد پشت سپاه ایران می‌شکست. قباد در برابر خواهش‌های برادر به او دل‌داری داد که اگر من در این نبرد پیروز شوم تورانیان شکست بزرگی خورده اند و اگر کشته شوم برای ایشان کشتن یک پیرمرد سرفرازی در پی نخواهد داشت.(افتخاری نخواهد بود.) وی از برادر خود خواست که اگر در نبرد کشته شد او را به شیوه‌ی یزدان پرستان دخمه کند. قباد سالخورده، از آغاز روز تا فراگیر شدن آفتاب با بارمان جوان نبرد کرد. سرانجام جوانی بارمان بر پیری قباد چیره شد. بارمان نیزه‌ای بر سرین قباد زد و خون آن سردار دلیر سپاه ایران بر زمین روان گشت. پس از مرگ قباد بارمان نزد افراسیاب رفت و از او ردا(خلعت) گرفت.
 +
 با کشته شدن پهلوان ایران دوسپاه به فرماندهی قارن و گرسیوز با یکدیگر روبرو شدند. قارن چنان رزمی کرد که افراسیاب برای جلوگیری از پیش روی او ناچار شد سپاه را به سویی که او می‌جنگید ببرد. با فرا رسیدن شب قباد سپاه را به سوی دهستان و به نزد نوذر برد. با کشته شدن پهلوان ایران دوسپاه به فرماندهی قارن و گرسیوز با یکدیگر روبرو شدند. قارن چنان رزمی کرد که افراسیاب برای جلوگیری از پیش روی او ناچار شد سپاه را به سویی که او می‌جنگید ببرد. با فرا رسیدن شب قباد سپاه را به سوی دهستان و به نزد نوذر برد.
 +
 نوذر به قارن گفت از مرگ سام سوار تا امروز از مرگ کسی به اندازه‌ی مرگ قباد سوگوار نبوده. قارن گفت کمربندی که فریدون برای کین‌خواهی از ایرج به او داده تا زمان مرگ بازنخواهد. برادرش نیز چین کرده. قارن افزود که سپاه ایشان بسیار بیشتر از سپاه ما است. هنگامی که گروهی از ایشان خسته می‌شوند گروه دیگر جای آنها را میگیرند. نوذر به قارن گفت از مرگ سام سوار تا امروز از مرگ کسی به اندازه‌ی مرگ قباد سوگوار نبوده. قارن گفت کمربندی که فریدون برای کین‌خواهی از ایرج به او داده تا زمان مرگ بازنخواهد. برادرش نیز چین کرده. قارن افزود که سپاه ایشان بسیار بیشتر از سپاه ما است. هنگامی که گروهی از ایشان خسته می‌شوند گروه دیگر جای آنها را میگیرند.
 +
 ==== دهستان، روز دوم نبرد ==== ==== دهستان، روز دوم نبرد ====
 دو لشکر برای بار دوم رو در روی یکدیگر ایستادند. در این میدان هرگاه که افراسیاب به بخشی از سپاه ایران نزدیک می‌شد رودی از خون به راه می‌انداخت. نوذر به ناچار و پاد(خلاف) شیوه‌ی شاهان از دل سپاه بیرون آمد و با افراسیاب رو برو شد. نبرد سختی میان ایشان در گرفت. ایرانیان کشته‌های فراوانی از خود به جا گذاشتند. دو لشکر برای بار دوم رو در روی یکدیگر ایستادند. در این میدان هرگاه که افراسیاب به بخشی از سپاه ایران نزدیک می‌شد رودی از خون به راه می‌انداخت. نوذر به ناچار و پاد(خلاف) شیوه‌ی شاهان از دل سپاه بیرون آمد و با افراسیاب رو برو شد. نبرد سختی میان ایشان در گرفت. ایرانیان کشته‌های فراوانی از خود به جا گذاشتند.
 +
 همان شب نوذر پنهانی با [[توس]] و [[گستهم(فرزند نوذر)]]- فرزندانش- دیدار کرد و از ایشان خواست شبانه به سوی پارس راه بپیمایند و خانواده‌ی شاهی را از [[پارس]]به سوي [[زاو کوه]] – در شرق تربت حیدریه- راهنمایی کنند و از آنجا نیز ایشان را به [[البرز کوه]] ببرند. شاه از ایشان خواست که از راه [[سپاهان]] به پارس بروند. وی امیدوار بود که با این کار دست کم یکی دو تن از نژاد فریدون زنده بمانند. نوذر از ایشان خواست هر پیام بد و ناخوشایندی هم که به ایشان رسید از راه خود باز نگردند. وی فرزندانش را در آغوش گرفت و همگی گریستند. همان شب نوذر پنهانی با [[توس]] و [[گستهم(فرزند نوذر)]]- فرزندانش- دیدار کرد و از ایشان خواست شبانه به سوی پارس راه بپیمایند و خانواده‌ی شاهی را از [[پارس]]به سوي [[زاو کوه]] – در شرق تربت حیدریه- راهنمایی کنند و از آنجا نیز ایشان را به [[البرز کوه]] ببرند. شاه از ایشان خواست که از راه [[سپاهان]] به پارس بروند. وی امیدوار بود که با این کار دست کم یکی دو تن از نژاد فریدون زنده بمانند. نوذر از ایشان خواست هر پیام بد و ناخوشایندی هم که به ایشان رسید از راه خود باز نگردند. وی فرزندانش را در آغوش گرفت و همگی گریستند.
 +
 ===== دهستان، روز سوم نبرد ===== ===== دهستان، روز سوم نبرد =====
 پس از دو روز آرامش ایرانیان به ناچار بار دیگر برای نبرد آماده شدند قارن فرمانده‌ی سپاه ایران، لشکرش را به این‌گونه آراست: پس از دو روز آرامش ایرانیان به ناچار بار دیگر برای نبرد آماده شدند قارن فرمانده‌ی سپاه ایران، لشکرش را به این‌گونه آراست:
خط 374: خط 529:
   * [[تلیمان]] دست چپ سپاه؛   * [[تلیمان]] دست چپ سپاه؛
   * قارن پیشرو سپاه.   * قارن پیشرو سپاه.
 +
 پیش از آغاز نبرد قارن به شاپور هشدار داد اگر کارویژه(ماموریت) خود را بدرستی انجام ندهد بیگمان نبرد به سود تورانیان به پایان خواهد رسید. شاپور نیز قارن را دل آسوده کرد که تا زنده است هرگز نخواهد گذاشت تورانیان از راست سپاه بگذرند. پیش از آغاز نبرد قارن به شاپور هشدار داد اگر کارویژه(ماموریت) خود را بدرستی انجام ندهد بیگمان نبرد به سود تورانیان به پایان خواهد رسید. شاپور نیز قارن را دل آسوده کرد که تا زنده است هرگز نخواهد گذاشت تورانیان از راست سپاه بگذرند.
 +
 نبرد آغاز شد و تورانیان که سربازان بیشتری داشتند، نبرد را پیش میبردند لیکن هرگز نتوانستند از سمت راست سپاه گذر کنند. روز به نیمه رسیده بود که شاپور نستوه کشته شد و پرچمش فرو افتاد. نبرد آغاز شد و تورانیان که سربازان بیشتری داشتند، نبرد را پیش میبردند لیکن هرگز نتوانستند از سمت راست سپاه گذر کنند. روز به نیمه رسیده بود که شاپور نستوه کشته شد و پرچمش فرو افتاد.
 +
  ​ایرانیان از انبوه دشمن ناچار به پس روی (عقب نشینی) شدند و سپاه خود را به باروی دهستان بردند. تورانیان نیز گرداگرد شهر را گرفتند.(این شهر را محاصره کردند.) سه گذرگاه برای دسترسی دشمن به سپاه ایران بود، در همه‌ی این گذرگاه‌ها شب و روز میان دو سپاه جنگ روان بود. پس از آنکه نوذر ناچار شد در دژ بماند، افراسیاب گرداگرد دژ را گرفت و به [[کروخان ویسه نژاد]] یکی از فرماندهان توران، فرمان داد از راه بیابان به سوی پارس برود. قارن از این داستان آگاه شد. به سوی شاه رفت و از او خواست دستور (اجازه) دهد ایرانیان برای جلوگیری از دست یابی افراسیاب به پوشیده رویان ایشان، روانه‌ی پارس شوند. شاه به ایشان گفت، پیشتر توس و گستهم را برای جابجا کردن بنه و خانواده‌ی شاهی به ایران فرستاده است.  ​ایرانیان از انبوه دشمن ناچار به پس روی (عقب نشینی) شدند و سپاه خود را به باروی دهستان بردند. تورانیان نیز گرداگرد شهر را گرفتند.(این شهر را محاصره کردند.) سه گذرگاه برای دسترسی دشمن به سپاه ایران بود، در همه‌ی این گذرگاه‌ها شب و روز میان دو سپاه جنگ روان بود. پس از آنکه نوذر ناچار شد در دژ بماند، افراسیاب گرداگرد دژ را گرفت و به [[کروخان ویسه نژاد]] یکی از فرماندهان توران، فرمان داد از راه بیابان به سوی پارس برود. قارن از این داستان آگاه شد. به سوی شاه رفت و از او خواست دستور (اجازه) دهد ایرانیان برای جلوگیری از دست یابی افراسیاب به پوشیده رویان ایشان، روانه‌ی پارس شوند. شاه به ایشان گفت، پیشتر توس و گستهم را برای جابجا کردن بنه و خانواده‌ی شاهی به ایران فرستاده است.
 +
 قارن و گشواد و [[شیدوش(نوذر)]] پس از این نشست با یکدیگر هم‌داستان شدند، فرمان شاه را نادیده بگیرند و شبانه به سوی ایران روانه شوند. در بیرون دژ قباد با بارمان ​ * فرمانده‌ی نیروهای دشمن که دژ را در برگرفته بودند- روبرو شد و به خون برادر او را از پای درآورد. ​ قارن و گشواد و [[شیدوش(نوذر)]] پس از این نشست با یکدیگر هم‌داستان شدند، فرمان شاه را نادیده بگیرند و شبانه به سوی ایران روانه شوند. در بیرون دژ قباد با بارمان ​ * فرمانده‌ی نیروهای دشمن که دژ را در برگرفته بودند- روبرو شد و به خون برادر او را از پای درآورد. ​
 شاه که از رفتن ایشان آگاه شده بود از دژ بیرون آمد و به دنبال ایشان به راه افتاد. افرسیاب از بیرون آمدن نوذر از دژ آگاه شد به دنبال او رفت؛ شب تا بامداد نوذر با افراسیاب جنگید تا سرانجام با هزار و دویست تن از یارانش به دست افراسیاب گرفتار شد؛ افراسیاب از ویسه خواست به خون پسرش-بارمان- کمر به یافتن قارن و کشتنش ببندد. ویسه با سپاهش به جایگاهی که بارمان کشته شده بود رسید و تن بارمان که به همراه سواران و یارانش بر خاک افتاده بود را دید. شاه که از رفتن ایشان آگاه شده بود از دژ بیرون آمد و به دنبال ایشان به راه افتاد. افرسیاب از بیرون آمدن نوذر از دژ آگاه شد به دنبال او رفت؛ شب تا بامداد نوذر با افراسیاب جنگید تا سرانجام با هزار و دویست تن از یارانش به دست افراسیاب گرفتار شد؛ افراسیاب از ویسه خواست به خون پسرش-بارمان- کمر به یافتن قارن و کشتنش ببندد. ویسه با سپاهش به جایگاهی که بارمان کشته شده بود رسید و تن بارمان که به همراه سواران و یارانش بر خاک افتاده بود را دید.
 +
 قارن از رسیدن ویسه آگاه شد و سوارانی را به سوی نیمروز روانه کرد و خود با سپاهی از پارس بیرون آمد، قارن درفش ویسه را که با سپاه از سوی چپ به او نزدیک می‌شدند، دید و دو سپاه روبرو شدند. قارن از رسیدن ویسه آگاه شد و سوارانی را به سوی نیمروز روانه کرد و خود با سپاهی از پارس بیرون آمد، قارن درفش ویسه را که با سپاه از سوی چپ به او نزدیک می‌شدند، دید و دو سپاه روبرو شدند.
 +
 ویسه از میان سپاه به قارن گفت اینک که از [[قنوج]] تا مرز [[کابلستان]] و [[بست]] (بُ) و [[زابلستان]] در دست ما است تو به کجا خواهی گریخت؟ قارن گفت من گلیمم را در آب روان نمی اندازم(بلدم گلیمم رو از آب بیرون بکشم) اگر از پیش تو رفتم برای کشتن پسرت بوده نه برای گریختن از تو؛ دو سپاه با یکدیگر جنگیدند و سرانجام تورانیان از ایرانیان شکست خوردند. قارن سپاه خود را از دنبال کردن ایشان بازداشت. ویسه از نبرد گریخت و به نزد افراسیاب بازگشت. ویسه از میان سپاه به قارن گفت اینک که از [[قنوج]] تا مرز [[کابلستان]] و [[بست]] (بُ) و [[زابلستان]] در دست ما است تو به کجا خواهی گریخت؟ قارن گفت من گلیمم را در آب روان نمی اندازم(بلدم گلیمم رو از آب بیرون بکشم) اگر از پیش تو رفتم برای کشتن پسرت بوده نه برای گریختن از تو؛ دو سپاه با یکدیگر جنگیدند و سرانجام تورانیان از ایرانیان شکست خوردند. قارن سپاه خود را از دنبال کردن ایشان بازداشت. ویسه از نبرد گریخت و به نزد افراسیاب بازگشت.
 +
 سپاهیانِ شهر [[ارمان]] به سرکردگی شماساس که پیشتر از سوی جیحون برای گرفتن نیمروز گسیل شده بودند و خروزان با سد هزار شمشیر زن، به نزدیک [[هیرمند]] رسیدند. در این هنگام زال در شهر گورابه سوگوار پدر بود و مهراب در شهر(به جانشینی از سوی زال پادشاهی زابل و کابل را اداره میکرد). او که خود را دربرابر سپاه دشمن ناتوان می‌یافت نامه‌ای به سوی تورانیان فرستاد و از ناخرسندی خود از پادشاهی ایران سخن گفت. و مهراب خواست تورانیان، به او زمان بدهند تا نامه‌ای -دربرگیرنده‌ی پیام دوستی- به افراسیاب بنویسد. اگر افراسیاب دوستی او را بپذیرد، مهراب نیز زابل را بدون جنگ به ایشان خواهد سپرد. مهراب با این نیرنگ سرداران تورانی را سرگرم کرد و بیدرنگ نامه‌ای برای زال فرستاد و او را به زابل فراخواند. زال که کشور را در چنگ دشمن میدید غم از دست دادن پدر را فراموش کرد و بیدرنگ بسوی زابل به راه افتاد. هنگامی که او از پایمردی مهراب آگاه شد گفت بیمی از شماساس و خروزان ندارم. زال کمان و تیرهایی که به اندازه‌ی الوار یک درخت بود برداشت و به سوی اردوی تورانیان رفت. وی سه تیر خدنگ به سوی اردوی ایشان پرتاب کرد. تورانیانی که در جنگهای پیشین تیرهای ویژه‌ی زال را دیده بودند دانستند زال زر از راه رسیده و مهراب به ایشان نیرنگ زده. سپاهیانِ شهر [[ارمان]] به سرکردگی شماساس که پیشتر از سوی جیحون برای گرفتن نیمروز گسیل شده بودند و خروزان با سد هزار شمشیر زن، به نزدیک [[هیرمند]] رسیدند. در این هنگام زال در شهر گورابه سوگوار پدر بود و مهراب در شهر(به جانشینی از سوی زال پادشاهی زابل و کابل را اداره میکرد). او که خود را دربرابر سپاه دشمن ناتوان می‌یافت نامه‌ای به سوی تورانیان فرستاد و از ناخرسندی خود از پادشاهی ایران سخن گفت. و مهراب خواست تورانیان، به او زمان بدهند تا نامه‌ای -دربرگیرنده‌ی پیام دوستی- به افراسیاب بنویسد. اگر افراسیاب دوستی او را بپذیرد، مهراب نیز زابل را بدون جنگ به ایشان خواهد سپرد. مهراب با این نیرنگ سرداران تورانی را سرگرم کرد و بیدرنگ نامه‌ای برای زال فرستاد و او را به زابل فراخواند. زال که کشور را در چنگ دشمن میدید غم از دست دادن پدر را فراموش کرد و بیدرنگ بسوی زابل به راه افتاد. هنگامی که او از پایمردی مهراب آگاه شد گفت بیمی از شماساس و خروزان ندارم. زال کمان و تیرهایی که به اندازه‌ی الوار یک درخت بود برداشت و به سوی اردوی تورانیان رفت. وی سه تیر خدنگ به سوی اردوی ایشان پرتاب کرد. تورانیانی که در جنگهای پیشین تیرهای ویژه‌ی زال را دیده بودند دانستند زال زر از راه رسیده و مهراب به ایشان نیرنگ زده.
 +
 بامداد فردا دو سپاه رو در روی یکدیگر ایستادند و نبرد آغاز شد. خزوران در کشاکش کارزار با گزر به تن زال کوفت، آن چنان که گبر زال شکافت. گردان کابل به یاری‌اش شتافتند. زال جامه‌ی رزم را نو کرد و دوباره به کارزار آمد. بار دوم زال با گزر گاورنگ- که یادگار پدر بود- به سر خزوران کوفت و جهان را در برابر دیدگانش تار کرد؛ شماساس خود را از زال پنهان کرد؛ پس از کشتن خروزان، زال آهنگ کلباد کرد. او نیز خود را از زال پنهان کرد. زال با خدنگی که به سوی او افکند وی را به زین اسبی که سوارش بود دوخت و جانش را ستاند. بامداد فردا دو سپاه رو در روی یکدیگر ایستادند و نبرد آغاز شد. خزوران در کشاکش کارزار با گزر به تن زال کوفت، آن چنان که گبر زال شکافت. گردان کابل به یاری‌اش شتافتند. زال جامه‌ی رزم را نو کرد و دوباره به کارزار آمد. بار دوم زال با گزر گاورنگ- که یادگار پدر بود- به سر خزوران کوفت و جهان را در برابر دیدگانش تار کرد؛ شماساس خود را از زال پنهان کرد؛ پس از کشتن خروزان، زال آهنگ کلباد کرد. او نیز خود را از زال پنهان کرد. زال با خدنگی که به سوی او افکند وی را به زین اسبی که سوارش بود دوخت و جانش را ستاند.
 +
 شماساس و لشکرش در بیابان پراکنده شدند. سپاه زابل و مهراب به دنبال ایشان رفتند و بسیاری را کشتند. شماساس و سپاهش در بیابان با سپاه قارن که به سوی زابل می‌آمدند روبرو شد. قارن ایشان را شناخت و با آنها درگیر شد و بیشتر تورانیان را کشت و به بند آورد لیکن شماساس گریخت و به سوی افراسیاب رفت. شماساس و لشکرش در بیابان پراکنده شدند. سپاه زابل و مهراب به دنبال ایشان رفتند و بسیاری را کشتند. شماساس و سپاهش در بیابان با سپاه قارن که به سوی زابل می‌آمدند روبرو شد. قارن ایشان را شناخت و با آنها درگیر شد و بیشتر تورانیان را کشت و به بند آورد لیکن شماساس گریخت و به سوی افراسیاب رفت.
 +
 ==== کشته شدن نوذر ==== ==== کشته شدن نوذر ====
 پس از آنکه گزارش کشته شدن سرداران سپاه توران به افراسیاب رسید او به بهانه‌ی کین‌خواهی ویسه از ایرانیان فرمان داد شاه نوذر را برهنه سر و پای، به میدان بیاورند و بکشند. وی همچنین دستور کشتار همه‌ی سربازانِ در بند را نیزد داد. اغریرث برادر خردمند افراسیاب پادرمیانی کرد و نگذاشت این کار انجام شود. ایرانیانِ در بند را در شهر [[ساري]] به زندان افکندند. افراسیاب که بیشه را از شیر تهی دیده بود از دهستان به سوی شهر [[ری]] آمد و در ری تاج برسرنهاد. پس از آنکه گزارش کشته شدن سرداران سپاه توران به افراسیاب رسید او به بهانه‌ی کین‌خواهی ویسه از ایرانیان فرمان داد شاه نوذر را برهنه سر و پای، به میدان بیاورند و بکشند. وی همچنین دستور کشتار همه‌ی سربازانِ در بند را نیزد داد. اغریرث برادر خردمند افراسیاب پادرمیانی کرد و نگذاشت این کار انجام شود. ایرانیانِ در بند را در شهر [[ساري]] به زندان افکندند. افراسیاب که بیشه را از شیر تهی دیده بود از دهستان به سوی شهر [[ری]] آمد و در ری تاج برسرنهاد.
 +
 ==== آگاه شدن زال ==== ==== آگاه شدن زال ====
 پس از آن که گستهم و توس گزارش کشته شدن نوذر را شنیدند آن را به زال رساندند و از او خواستند بر این درد درمانی بیابد. زال نیز سوگند خورد تا کین نوذر را از تورانیان نخواسته رخت نبرد از تن بیرون نکند. پس از آن ایرانیان دست بکار فراهم آوردن سپاه شدند. پس از آن که گستهم و توس گزارش کشته شدن نوذر را شنیدند آن را به زال رساندند و از او خواستند بر این درد درمانی بیابد. زال نیز سوگند خورد تا کین نوذر را از تورانیان نخواسته رخت نبرد از تن بیرون نکند. پس از آن ایرانیان دست بکار فراهم آوردن سپاه شدند.
 +
 ==== اغریرث ==== ==== اغریرث ====
 هنگامی که آگهی گرد آوری سپاه به ساری رسید، ایرانیانِ دربند که میدانستند اگر افراسیاب از لشکرکشی زال آگاه شود ایشان را خواهد کشت، بار دیگر دست به دامن اغریرث شدند و از او خواستند آنها را از بند رها کند. اغریرث نپذیرفت. لیکن گفت اگر زال با لشکری به ساری نزدیک شود وی ایرانیان را آزاد می‌کند و خود نیز از ساری و آمل بیرون می‌رود. هنگامی که آگهی گرد آوری سپاه به ساری رسید، ایرانیانِ دربند که میدانستند اگر افراسیاب از لشکرکشی زال آگاه شود ایشان را خواهد کشت، بار دیگر دست به دامن اغریرث شدند و از او خواستند آنها را از بند رها کند. اغریرث نپذیرفت. لیکن گفت اگر زال با لشکری به ساری نزدیک شود وی ایرانیان را آزاد می‌کند و خود نیز از ساری و آمل بیرون می‌رود.
 +
 ایرانیان این نیک دلی اغریرث را به زال گزارش کردند و زال از پهلوانان خواست کسی برای انجام این کارویژه پیشگام شود.( برای ماموریت داوطلب شود) گِشواد پذیرفت که با سپاهی به سوی ساری برود و ایرانیان را آزاد کند؛ همزمان با رسیدن گشواد به ساری اغریرث ایرانیان را از بند رهانید و خود نیز شهر را تهی کرد. گشواد بدون آنکه نبردی کند ایرانیان را آزاد کرد و شهر ساری وآمل را بدست گرفت. ایرانیان این نیک دلی اغریرث را به زال گزارش کردند و زال از پهلوانان خواست کسی برای انجام این کارویژه پیشگام شود.( برای ماموریت داوطلب شود) گِشواد پذیرفت که با سپاهی به سوی ساری برود و ایرانیان را آزاد کند؛ همزمان با رسیدن گشواد به ساری اغریرث ایرانیان را از بند رهانید و خود نیز شهر را تهی کرد. گشواد بدون آنکه نبردی کند ایرانیان را آزاد کرد و شهر ساری وآمل را بدست گرفت.
 +
 ==== کشته شدن اغریرث ==== ==== کشته شدن اغریرث ====
 پس از آنکه اغریرث شهر را پرداخت و به ری آمد، افراسیاب به بهانه‌ی اینکه چرا از کشتار ایرانیان سرباز زده‌ است، خودش به دست خود، با شمشیر برادرش را کشت. پس از آنکه اغریرث شهر را پرداخت و به ری آمد، افراسیاب به بهانه‌ی اینکه چرا از کشتار ایرانیان سرباز زده‌ است، خودش به دست خود، با شمشیر برادرش را کشت.
 +
 ==== لشکر کشیدن زال به ری ==== ==== لشکر کشیدن زال به ری ====
 زال با شنیدن آگهی کشته شدن اغریرث لشکرش را به سوی پارس به راه انداخت. افراسیاب نیز لشکر را به [[خوار ري]] برد و دو سپاه شب و روز پیوسته در نبرد و خون ریزی بودند. ​ زال با شنیدن آگهی کشته شدن اغریرث لشکرش را به سوی پارس به راه انداخت. افراسیاب نیز لشکر را به [[خوار ري]] برد و دو سپاه شب و روز پیوسته در نبرد و خون ریزی بودند. ​
 ====== پادشاهی زو تهماسب (پنج سال) ====== ====== پادشاهی زو تهماسب (پنج سال) ======
 شبی زال با رای‌زنان خویش از تهی بودن تخت سخن گفت و افزود که توس و گستهم شایستگی پادشاهی را ندارند. انجمن [[زو پسر تهماسپ]] -از نژاد فریدون- را شایسته‌ی تاج و تخت یافتند. قارن و [[موبد(تاجگذاری زو)]] و [[مرزبان(تاجگذاری زو)]] با سپاهی از [[بامین]]و [[گرزبان]] به سوی زو رفتند و مژده‌ی پادشاهی را به او دادند. زو در روزی همایون بر تخت نشست و بزرگان به شاهی بر او آفرین خواندند. شبی زال با رای‌زنان خویش از تهی بودن تخت سخن گفت و افزود که توس و گستهم شایستگی پادشاهی را ندارند. انجمن [[زو پسر تهماسپ]] -از نژاد فریدون- را شایسته‌ی تاج و تخت یافتند. قارن و [[موبد(تاجگذاری زو)]] و [[مرزبان(تاجگذاری زو)]] با سپاهی از [[بامین]]و [[گرزبان]] به سوی زو رفتند و مژده‌ی پادشاهی را به او دادند. زو در روزی همایون بر تخت نشست و بزرگان به شاهی بر او آفرین خواندند.
 +
 زوِ کهن سال، پنج سال بر تخت شاهی نشست. وی کسی را نکشت و کسی را نیز به زندان نیفکند؛ در زمان پادشاهی زوتهماسپ بدسالی(قحطی) پدید آمد و آسمان خشک ماند و باران نیامد. هشت ماه بود که دو سپاه رو در روی یکدیگر ایستاده بودند و هیچ جنگی در نمی‌گرفت؛ سرانجام دوسپاه جنگی بزرگ کردند و هر دو سو، بی توش و تاب شدند. آرام آرام این اندیشه در هر دو سپاه، پا گرفت که این خشکی آسمان پادافره (کیفر) ستمکاری هر دو گروه است. از این رو هر دو سپاه دست از جنگ کشیدند و تورانیان فرستاده‌ای را با پیام آشتی به نزد زو فرستادند. ایشان از شاه ایران خواستند مرزهای ایران و توران را به همان جایگاهی که فریدون بخشیده بود (تقسیم کرده بود) باز گردد. از [[رودابد]] و [[شیر]] تا مرز توران و از آنجا تا مرز ختن در دست توران باشد. زو و زال از مرزی که در آن [[رسم خرگاه]] است دور باشند و ترکان نیز به دیگر سو نیایند. پادشاهی ایران پیشنهاد آشتی را پذیرفت. پس از این آتش بس، زال به زابل و زو به پارس بازگشتند. آسمان نیز بار دیگر بارید. زو بزرگان را فراخواند و گفت این بخشش آسمان از یزدان پاک بوده و باید به هر سو جشنگاهی بیارآیید. زوِ کهن سال، پنج سال بر تخت شاهی نشست. وی کسی را نکشت و کسی را نیز به زندان نیفکند؛ در زمان پادشاهی زوتهماسپ بدسالی(قحطی) پدید آمد و آسمان خشک ماند و باران نیامد. هشت ماه بود که دو سپاه رو در روی یکدیگر ایستاده بودند و هیچ جنگی در نمی‌گرفت؛ سرانجام دوسپاه جنگی بزرگ کردند و هر دو سو، بی توش و تاب شدند. آرام آرام این اندیشه در هر دو سپاه، پا گرفت که این خشکی آسمان پادافره (کیفر) ستمکاری هر دو گروه است. از این رو هر دو سپاه دست از جنگ کشیدند و تورانیان فرستاده‌ای را با پیام آشتی به نزد زو فرستادند. ایشان از شاه ایران خواستند مرزهای ایران و توران را به همان جایگاهی که فریدون بخشیده بود (تقسیم کرده بود) باز گردد. از [[رودابد]] و [[شیر]] تا مرز توران و از آنجا تا مرز ختن در دست توران باشد. زو و زال از مرزی که در آن [[رسم خرگاه]] است دور باشند و ترکان نیز به دیگر سو نیایند. پادشاهی ایران پیشنهاد آشتی را پذیرفت. پس از این آتش بس، زال به زابل و زو به پارس بازگشتند. آسمان نیز بار دیگر بارید. زو بزرگان را فراخواند و گفت این بخشش آسمان از یزدان پاک بوده و باید به هر سو جشنگاهی بیارآیید.
 +
 ===== درگذشت زو تهماسپ ===== ===== درگذشت زو تهماسپ =====
 زو تهماست که پادشاهی دادگر و مردم دوست بود در هشتادو شش سالگی درگذشت. پس از او بار دیگر تخت ایران بدون شاه ماند. افراسیابِ شکست خورده هنگامی که از خوار ری به سوی آب( رود مرزی جیحون یا آمو دریا) رفت پشنگ او را -که کشنده‌ی اغریرث بود- از خود راند. گاه می‌شد سال و ماه می‌گذشت و چهره‌ی او را نمی دید؛ آگهی درگذشت شاه ایران به توران رسید؛ بار دیگر پشنگ پیامی به افراسیاب داد و گفت با سپاهی گران به سوی ایران لشکر بکش. زو تهماست که پادشاهی دادگر و مردم دوست بود در هشتادو شش سالگی درگذشت. پس از او بار دیگر تخت ایران بدون شاه ماند. افراسیابِ شکست خورده هنگامی که از خوار ری به سوی آب( رود مرزی جیحون یا آمو دریا) رفت پشنگ او را -که کشنده‌ی اغریرث بود- از خود راند. گاه می‌شد سال و ماه می‌گذشت و چهره‌ی او را نمی دید؛ آگهی درگذشت شاه ایران به توران رسید؛ بار دیگر پشنگ پیامی به افراسیاب داد و گفت با سپاهی گران به سوی ایران لشکر بکش.
 +
  ​هنگامی که گزارش لشکرکشی دوباره توران، به ایران رسید بزرگان گرد زال آمدند و او را سرزنش کردند که چرا در روبارویی با افراسیاب کُندی می‌کند. ایشان گفتند پس از مرگ سام دیگر ما از جهان پهلوانی تو فروغی ندیدیم. زال درپاسخ پیری را بهانه کرد و تهمتن را برای جانشینی خود، پیشنهاد داد.  ​هنگامی که گزارش لشکرکشی دوباره توران، به ایران رسید بزرگان گرد زال آمدند و او را سرزنش کردند که چرا در روبارویی با افراسیاب کُندی می‌کند. ایشان گفتند پس از مرگ سام دیگر ما از جهان پهلوانی تو فروغی ندیدیم. زال درپاسخ پیری را بهانه کرد و تهمتن را برای جانشینی خود، پیشنهاد داد.
 +
 وی افزود برای او اسب جنگی خواهد یافت و با او درباره‌ی این کارویژه(ماموریت) سخن خواهد گفت. بزرگان از گفتار او خرسند شدند؛ زال با تهمتنِ نوجوان سخن گفت و او را در پذیرفتن یا نپذیرفتن این کارویژه آزاده گذاشت. تهمتن پیشنهاد پدر را با جان و دل پذیرفت. وی افزود برای او اسب جنگی خواهد یافت و با او درباره‌ی این کارویژه(ماموریت) سخن خواهد گفت. بزرگان از گفتار او خرسند شدند؛ زال با تهمتنِ نوجوان سخن گفت و او را در پذیرفتن یا نپذیرفتن این کارویژه آزاده گذاشت. تهمتن پیشنهاد پدر را با جان و دل پذیرفت.
 +
 ===== رخش ===== ===== رخش =====
 گله داران از زابل و کابل هرچه اسب نیکو داشتند آوردند. هر اسبی را که رستم بر پشتش دست می‌فشرد، پشتش خم می‌‌شد و پاهایش سست. گله‌ای از کابل آمد که مادیانی سفیدرنگ با تنی مانند شیر و پاهایی کوتاه و دوگوشِ مانند خنجر و برویالی فربه، در خود داشت. کره‌ای از پس او دوان بود که سیه چشم و بورِاَبرش و گاودُم بود و نقش تنش مانند داغ گل بر زعفران بود. گله داران از زابل و کابل هرچه اسب نیکو داشتند آوردند. هر اسبی را که رستم بر پشتش دست می‌فشرد، پشتش خم می‌‌شد و پاهایش سست. گله‌ای از کابل آمد که مادیانی سفیدرنگ با تنی مانند شیر و پاهایی کوتاه و دوگوشِ مانند خنجر و برویالی فربه، در خود داشت. کره‌ای از پس او دوان بود که سیه چشم و بورِاَبرش و گاودُم بود و نقش تنش مانند داغ گل بر زعفران بود.
 +
 رستم تا این کره اسپ را دید، کمند انداخت و او را به خم کمند در دام آورد، در این هنگام [[چوپان پیر(رخش)]] به رستم گفت که این اسب دارایی کس دیگری است نباید به آن دست اندازی کنی. رستم تا این کره اسپ را دید، کمند انداخت و او را به خم کمند در دام آورد، در این هنگام [[چوپان پیر(رخش)]] به رستم گفت که این اسب دارایی کس دیگری است نباید به آن دست اندازی کنی.
 +
 تهمتن پرسید دارنده‌ی اسپی که هیچ داغی روی ران خود ندارد، کیست؟ چوپان در پاسخ گفت که دارنده‌ی این اسب را کسی نمی شناسد. ما او را [[رخش رستم]] می‌خوانیم. سه سال است که این اسب را هرکس پسندیده مادرش نگذاشته که به او دست یابد. رستم رخش را به کمند گرفت و هنگامی که مادرش برای جدا کردن او به نزد رستم رسید، تهمتن چنان غرید که اسب بترسید و بر زمین خورد. برخواست و گریخت. تهمتن پرسید دارنده‌ی اسپی که هیچ داغی روی ران خود ندارد، کیست؟ چوپان در پاسخ گفت که دارنده‌ی این اسب را کسی نمی شناسد. ما او را [[رخش رستم]] می‌خوانیم. سه سال است که این اسب را هرکس پسندیده مادرش نگذاشته که به او دست یابد. رستم رخش را به کمند گرفت و هنگامی که مادرش برای جدا کردن او به نزد رستم رسید، تهمتن چنان غرید که اسب بترسید و بر زمین خورد. برخواست و گریخت.
 +
 هنگامی که رستم توانست کره اسب را از مادیانش جدا کند و بر او زین بنهد، بر همگان آشکار شد که او رستم، تاجبخش، مرزبان ایران زمین است. پس از آنکه رستم بر رخش سوار شد از چوپان رمه ارزش اسب را پرسید. ایشان که دریافته بودند او رستم است، گفتند که اگر تو رستم هستی به کمک این اسب به ایران زمین خدمت کن ارزش(قیمت) این اسب بر و بوم ایران زمین است. تهمتن رخش را به خانه برد. هرشب برای او اسپند دود می‌کردند و زال از دیدن این اسب و سوار خرسند بود. هنگامی که رستم توانست کره اسب را از مادیانش جدا کند و بر او زین بنهد، بر همگان آشکار شد که او رستم، تاجبخش، مرزبان ایران زمین است. پس از آنکه رستم بر رخش سوار شد از چوپان رمه ارزش اسب را پرسید. ایشان که دریافته بودند او رستم است، گفتند که اگر تو رستم هستی به کمک این اسب به ایران زمین خدمت کن ارزش(قیمت) این اسب بر و بوم ایران زمین است. تهمتن رخش را به خانه برد. هرشب برای او اسپند دود می‌کردند و زال از دیدن این اسب و سوار خرسند بود.
 +
 ==== لشکر کشیدن زال سوی افراسیاب ==== ==== لشکر کشیدن زال سوی افراسیاب ====
 ایرانیان از سیستان و شست جای دیگر کوس جنگ را زدند و به سوی سپاه دشمن رفتند. افراسیاب نیز لشکر را به سوی خوارِ ری برد. هنگامی که ایرانیان به دو فرسنگی دشمن رسیدند زال از تهمتن خواست در درازنای دوهفته، تا البرز کوه برود و [[کی‌قباد]] که یَلی از نژاد فریدون است و موبد نشانی‌های آن را داده، به سوی ایشان بیاورد. ایرانیان از سیستان و شست جای دیگر کوس جنگ را زدند و به سوی سپاه دشمن رفتند. افراسیاب نیز لشکر را به سوی خوارِ ری برد. هنگامی که ایرانیان به دو فرسنگی دشمن رسیدند زال از تهمتن خواست در درازنای دوهفته، تا البرز کوه برود و [[کی‌قباد]] که یَلی از نژاد فریدون است و موبد نشانی‌های آن را داده، به سوی ایشان بیاورد.
 +
 رستم به البرز کوه رفت و شاه جوان را همانگونه که زال خواسته بود تا ایرانشهر همراهی کرد. با رسیدن کی‌قباد به پایتخت انجمن مهستان یک هفته به گفتگو پرداخت و سرانجام در روز هشتم کی‌قباد را به پادشاهی برگزید. ​ رستم به البرز کوه رفت و شاه جوان را همانگونه که زال خواسته بود تا ایرانشهر همراهی کرد. با رسیدن کی‌قباد به پایتخت انجمن مهستان یک هفته به گفتگو پرداخت و سرانجام در روز هشتم کی‌قباد را به پادشاهی برگزید. ​
 ====== پادشاهی کی‌قباد ====== ====== پادشاهی کی‌قباد ======
 بزرگانی چون [[خراد(زمان قبادکیانی)]](خَ) گشواد و [[برزین(زمان قبادکیانی)]] و دستان و قارن بر او آفرین گستردند؛ قباد از ایشان درباره‌ی افراسیاب و سپاه پرسید؛ فردای روزی که کی‌قباد بر تخت نشست، لشکر ایران به فرماندهی زال و همراهی کی‌قباد به سوی خوار ری به راه افتاد. فرماندهی یک دست سپاه –چپ یا راست- با مهراب بود و دست دیگر با [[گژدهم(زمان کی قباد)]](گُ) . قارنِ رزم زن و گشواد نیز در میانه‌ی سپاه جای گرفته بودند و پشت همه‌ی اینها شاه کی‌قباد و زال با آتش سپند در دست به راه افتاده بودند. پیشاپیش سپاه نیز درفش کیانی روان بود. رستم نیز در این نبرد رخت رزم پوشیده و همراه ایشان بود. بزرگانی چون [[خراد(زمان قبادکیانی)]](خَ) گشواد و [[برزین(زمان قبادکیانی)]] و دستان و قارن بر او آفرین گستردند؛ قباد از ایشان درباره‌ی افراسیاب و سپاه پرسید؛ فردای روزی که کی‌قباد بر تخت نشست، لشکر ایران به فرماندهی زال و همراهی کی‌قباد به سوی خوار ری به راه افتاد. فرماندهی یک دست سپاه –چپ یا راست- با مهراب بود و دست دیگر با [[گژدهم(زمان کی قباد)]](گُ) . قارنِ رزم زن و گشواد نیز در میانه‌ی سپاه جای گرفته بودند و پشت همه‌ی اینها شاه کی‌قباد و زال با آتش سپند در دست به راه افتاده بودند. پیشاپیش سپاه نیز درفش کیانی روان بود. رستم نیز در این نبرد رخت رزم پوشیده و همراه ایشان بود.
 +
 ==== رویارویی دولشکر ==== ==== رویارویی دولشکر ====
 هنگامی که دولشکر با یکدیگر روبرو شدند قارن رزمی کرد که همگان به شگفتی در آمدند، رستم که رزم قارن را دید به سوی زال رفت و از او نشان افراسیاب را پرسید تا با او تن به تن نبرد کند و او را خوار و دست بسته به سوی شاه آورد. زال نشانی‌های افراسیاب را که سیاه پوش و سیاه درفش است به تهمتن گفت و او را پند داد که از افراسیابِ نیرنگ باز و جنگاور دوری کند. هنگامی که دولشکر با یکدیگر روبرو شدند قارن رزمی کرد که همگان به شگفتی در آمدند، رستم که رزم قارن را دید به سوی زال رفت و از او نشان افراسیاب را پرسید تا با او تن به تن نبرد کند و او را خوار و دست بسته به سوی شاه آورد. زال نشانی‌های افراسیاب را که سیاه پوش و سیاه درفش است به تهمتن گفت و او را پند داد که از افراسیابِ نیرنگ باز و جنگاور دوری کند.
 +
 رستم اسب را تاخت و یکراست به سوی افراسیاب رفت. افراسیاب که پیشتر این پهلوان ایرانی را ندیده بود از ترکان پرسید که او کیست؟ پاسخ دادند او بی‌گمان باید از دوده‌ی سام باشد که گرز-گرز گاوسار- او را با خود همراه دارد و این‌گونه جویای نام پا به میدان نهاده. رستم اسب را تاخت و یکراست به سوی افراسیاب رفت. افراسیاب که پیشتر این پهلوان ایرانی را ندیده بود از ترکان پرسید که او کیست؟ پاسخ دادند او بی‌گمان باید از دوده‌ی سام باشد که گرز-گرز گاوسار- او را با خود همراه دارد و این‌گونه جویای نام پا به میدان نهاده.
 +
 |نبینی که با گرز سام آمدست ​ ||جوانست و جویای نام آمدست| |نبینی که با گرز سام آمدست ​ ||جوانست و جویای نام آمدست|
 هنگامی که رستم افراسیاب را دید به او نزدیک شد و بی‌درنگ کمربند او را گرفت و افراسیاب را از زین بلند کرد. لیکن کمربند، سنگینی افراسیاب را تاب نیاورد و پاره شد و افراسیاب بر زمین افتاد. بی‌درنگ سپاهیان از هر سو به رستم تگ آوردند و افراسیاب را رهاندند در بازگشت رستم از خویشتن گلایه می‌کرد که چرا به جای آنکه هم‌آورد را زیر کش(زیربغل) بگیرد این گونه آسانَش از دست داده؟ هنگامی که رستم افراسیاب را دید به او نزدیک شد و بی‌درنگ کمربند او را گرفت و افراسیاب را از زین بلند کرد. لیکن کمربند، سنگینی افراسیاب را تاب نیاورد و پاره شد و افراسیاب بر زمین افتاد. بی‌درنگ سپاهیان از هر سو به رستم تگ آوردند و افراسیاب را رهاندند در بازگشت رستم از خویشتن گلایه می‌کرد که چرا به جای آنکه هم‌آورد را زیر کش(زیربغل) بگیرد این گونه آسانَش از دست داده؟
 ==== شکست تورانیان ==== ==== شکست تورانیان ====
 در پی نبردهای چندین و چنان ایرانیان، دشمن آرام آرام از راهی که آمده بودند باز می‌گشت، تورانیان نخست لشکر خود را تا [[دامغان]] پس کشیدند و سپس به آن سوی جیحون رفتند؛ افراسیاب به نزد پشنگ رفت و به او گفت که هنگامه‌ی آشتی جستن است چراکه ایرانیان پرتوان تر از همیشه با پهلوانی نورسیده پای به میدان نهاده اند. این پهلوان من را مانند پشه‌ای از پشت اسب به هوا بلند کرد. در پی نبردهای چندین و چنان ایرانیان، دشمن آرام آرام از راهی که آمده بودند باز می‌گشت، تورانیان نخست لشکر خود را تا [[دامغان]] پس کشیدند و سپس به آن سوی جیحون رفتند؛ افراسیاب به نزد پشنگ رفت و به او گفت که هنگامه‌ی آشتی جستن است چراکه ایرانیان پرتوان تر از همیشه با پهلوانی نورسیده پای به میدان نهاده اند. این پهلوان من را مانند پشه‌ای از پشت اسب به هوا بلند کرد.
 +
 افراسیاب که از سپاه ایران بسیار ترسیده بود آن اندازه در گوش پشنگ خواند تا او را به آشتی جستن ناگزیر کرد. او گفت اگر آشتی نکنی باید با رستمی که روز نبرد خورشید هم با او برابری نمی‌کند و قارنی که هرگز شکست نیافته و گشواد و مهراب روبرو شوی؛ پشنگ نامه‌ای نوشت شاه ایران را به آشتی جستن فراخواند و پیشنهاد کرد دوباره مرزهای ایران و توران را به همان مرزهایی که فریدون بخشیده بود، بازگردانند. او برای نرم کردن دل شاه، در این نامه گفت: تور برای تاج و تخت به ایرج نیکبخت، بدی کرد. افراسیاب که از سپاه ایران بسیار ترسیده بود آن اندازه در گوش پشنگ خواند تا او را به آشتی جستن ناگزیر کرد. او گفت اگر آشتی نکنی باید با رستمی که روز نبرد خورشید هم با او برابری نمی‌کند و قارنی که هرگز شکست نیافته و گشواد و مهراب روبرو شوی؛ پشنگ نامه‌ای نوشت شاه ایران را به آشتی جستن فراخواند و پیشنهاد کرد دوباره مرزهای ایران و توران را به همان مرزهایی که فریدون بخشیده بود، بازگردانند. او برای نرم کردن دل شاه، در این نامه گفت: تور برای تاج و تخت به ایرج نیکبخت، بدی کرد.
 +
 کی‌قباد در پاسخ یادآور شد که همیشه تورانیان در بدی کردن آغاز کننده بوده‌اند؛ افراسیاب شاه ایران، نوذر و برادر دادگر خود، اغریرث را کشته است؛ شاه افزود اگر امروز از گذشته‌های خود پشیمان هستید ما آماده‌ی آشتی هستیم. شاهنشاه ایران، آب(جیحون) را مرز ایران و توران نهاد و پیمان آتش بس را پذیرفت. تهمتن بسیار تلاش کرد شاه را برای دنبال کردن نبرد تا مرگ افراسیاب با خود همراه کند لیکن شاه به تهمتن گفت هیچ چیز بهتر از «داد» نیست؛ شاه برای سپاس‌گزاری از دست اندرکاران این پیروزی:​ کی‌قباد در پاسخ یادآور شد که همیشه تورانیان در بدی کردن آغاز کننده بوده‌اند؛ افراسیاب شاه ایران، نوذر و برادر دادگر خود، اغریرث را کشته است؛ شاه افزود اگر امروز از گذشته‌های خود پشیمان هستید ما آماده‌ی آشتی هستیم. شاهنشاه ایران، آب(جیحون) را مرز ایران و توران نهاد و پیمان آتش بس را پذیرفت. تهمتن بسیار تلاش کرد شاه را برای دنبال کردن نبرد تا مرگ افراسیاب با خود همراه کند لیکن شاه به تهمتن گفت هیچ چیز بهتر از «داد» نیست؛ شاه برای سپاس‌گزاری از دست اندرکاران این پیروزی:​
   * پادشاهی نیمروز- از زاولستان تا سند- را به تهمتن ​   * پادشاهی نیمروز- از زاولستان تا سند- را به تهمتن ​
   * و پادشاهی کابل را به مهراب سپرد. ​   * و پادشاهی کابل را به مهراب سپرد. ​
   * کی‌قباد زال را فراوان درود فرستاد و پیشکش‌های بسیاری نیز برای او آماده کرد.   * کی‌قباد زال را فراوان درود فرستاد و پیشکش‌های بسیاری نیز برای او آماده کرد.
 +
   * همچنین به قارن و گشواد و [[برزین(زمان کی قباد)]] و خراد درم و دینار و تیغ و کلاه داد.   * همچنین به قارن و گشواد و [[برزین(زمان کی قباد)]] و خراد درم و دینار و تیغ و کلاه داد.
 +
 ===== برتخت نشستن شاه ===== ===== برتخت نشستن شاه =====
 پس از آنکه کشور از آشوب برآسود شاه به پارس رفت و در شهر [[استخر]] برتخت نشست؛ کی‌قباد در آغاز پادشاهی خود گفت: پس از آنکه کشور از آشوب برآسود شاه به پارس رفت و در شهر [[استخر]] برتخت نشست؛ کی‌قباد در آغاز پادشاهی خود گفت:
   * همه راستی پیشه کنید و از کین و جنگ بپرهیزید.   * همه راستی پیشه کنید و از کین و جنگ بپرهیزید.
 +
   * سپاهی و شهری در چشم من یکسان هستند.   * سپاهی و شهری در چشم من یکسان هستند.
 +
   * دارندگان از دارایی خود بهره‌مند گردند و بخشی از آن را به دربار شاهی بدهند(مالیات)   * دارندگان از دارایی خود بهره‌مند گردند و بخشی از آن را به دربار شاهی بدهند(مالیات)
   * کسانی که چیزی ندارند و تهیدست هستند از گنج شاه بهره‌مند خواهند شد.(بیمه‌ی بیکاری عمومی)   * کسانی که چیزی ندارند و تهیدست هستند از گنج شاه بهره‌مند خواهند شد.(بیمه‌ی بیکاری عمومی)
 در پایان شاه از گذشتگان نامدار ایران یاد کرد. در پایان شاه از گذشتگان نامدار ایران یاد کرد.
 +
 ===== درگذشت شاه ===== ===== درگذشت شاه =====
 کی‌قباد دوره‌ی پر آسایشی را گذراند و پس از سد سال پادشاهی تخت را پدرود کرد. پیش از مرگش از میان چهار پسری که داشت [[کی‌کاووس]] را برای جانشینی خویش برگزید؛ فرزندان دیگر کیقباد، [[کی‌آرش]]، [[کی‌پشین]] و [[بیرش]] بوده‌اند. ​ کی‌قباد دوره‌ی پر آسایشی را گذراند و پس از سد سال پادشاهی تخت را پدرود کرد. پیش از مرگش از میان چهار پسری که داشت [[کی‌کاووس]] را برای جانشینی خویش برگزید؛ فرزندان دیگر کیقباد، [[کی‌آرش]]، [[کی‌پشین]] و [[بیرش]] بوده‌اند. ​
 ====== پادشاهی کاووس ====== ====== پادشاهی کاووس ======
 [[کاووس]] بر تخت پدر نشست و از گنج‌های او برخوردار شد. [[کاووس]] بر تخت پدر نشست و از گنج‌های او برخوردار شد.
 +
 ===== سودای مازندران ===== ===== سودای مازندران =====
 روزی که کاووس شاه با پهلوانان ایران در کاخ به بزم نشسته بود، [[رامشگری دیو]]– که خود را از مردم مازندران نامیده بود- به دربار آمد و خواست کاووس را ببیند. به او بار(اجازه) داده شد به نزد شاه برود و سروده‌ی خود را بخواند. او چنان از شهر مازندران به نیکی یاد کرد که کاووس از شنیدن چامه‌ی مازندران، دل و دین از دست داد و در اندیشه‌ی گرفتن مازندران افتاد. روزی که کاووس شاه با پهلوانان ایران در کاخ به بزم نشسته بود، [[رامشگری دیو]]– که خود را از مردم مازندران نامیده بود- به دربار آمد و خواست کاووس را ببیند. به او بار(اجازه) داده شد به نزد شاه برود و سروده‌ی خود را بخواند. او چنان از شهر مازندران به نیکی یاد کرد که کاووس از شنیدن چامه‌ی مازندران، دل و دین از دست داد و در اندیشه‌ی گرفتن مازندران افتاد.
 +
 هنگامی که اندیشه لشکر کشیدن به مازندران را با بزرگان درمیان گذاشت ایشان نتوانستند در برابر رای او سخنی به زبان بیاورند و به ناچار سخن او را پذیرفتند. بزرگان ایران- [[توس]] و [[گودرز]] و [[گیو(پسر گودرز)]] و [[خراد(زمان کاووس)]] و [[گرگین]] و [[شاپور]]- که این کار را دور از خرد میدانستند گرد هم آمدند تا شاید بتوانند جلوی این کار را بگیرند. سرانجام ایشان بر آن شدند به زال گزارش دهند، مگر او بتواند شاه را از راهی که در پیش گرفته بازگرداند. هنگامی که اندیشه لشکر کشیدن به مازندران را با بزرگان درمیان گذاشت ایشان نتوانستند در برابر رای او سخنی به زبان بیاورند و به ناچار سخن او را پذیرفتند. بزرگان ایران- [[توس]] و [[گودرز]] و [[گیو(پسر گودرز)]] و [[خراد(زمان کاووس)]] و [[گرگین]] و [[شاپور]]- که این کار را دور از خرد میدانستند گرد هم آمدند تا شاید بتوانند جلوی این کار را بگیرند. سرانجام ایشان بر آن شدند به زال گزارش دهند، مگر او بتواند شاه را از راهی که در پیش گرفته بازگرداند.
 +
 پیکی به سیستان رفت و زال را به پایتخت فراخواند. زال که امید فراوانی نداشت کاووس پند او را بپذیرد، با تهمتن به سوی پایخت به راه افتاد. هنگامی که زال به نزدیکی پایتخت رسید، توس و گودرز و گیو و [[بهرام]] و گرگین و [[رهام]] به پیشوازش رفتند. توس از اینکه زال رنج راه را پذیرفته و به ایران آمده سپاس‌گزاری کرد، زال به ایشان گفت هرچند پند پیران برای جوانان چندان کارگر نیست لیکن نباید از پند دادن چشم پوشید. زال به دیدار شاه رفت. شاه وی را گرامی داشت؛ زال با شاه از رفتن به مازندران سخن گفت و به شاه یادآور شد که پادشاهان بزرگی مانند منوچهر، نوذر و کیقباد هرگز از آن دیار یاد نکردند و به آن سو نرفتند، تو نیز از این اندیشه درگذر. پیکی به سیستان رفت و زال را به پایتخت فراخواند. زال که امید فراوانی نداشت کاووس پند او را بپذیرد، با تهمتن به سوی پایخت به راه افتاد. هنگامی که زال به نزدیکی پایتخت رسید، توس و گودرز و گیو و [[بهرام]] و گرگین و [[رهام]] به پیشوازش رفتند. توس از اینکه زال رنج راه را پذیرفته و به ایران آمده سپاس‌گزاری کرد، زال به ایشان گفت هرچند پند پیران برای جوانان چندان کارگر نیست لیکن نباید از پند دادن چشم پوشید. زال به دیدار شاه رفت. شاه وی را گرامی داشت؛ زال با شاه از رفتن به مازندران سخن گفت و به شاه یادآور شد که پادشاهان بزرگی مانند منوچهر، نوذر و کیقباد هرگز از آن دیار یاد نکردند و به آن سو نرفتند، تو نیز از این اندیشه درگذر.
 +
 کاووس که خود را به فر و توان از گذشتگان بشکوه‌تر میدانست پند زال را نپذرفت. وی از زال سپاس‌گزاری کرد و او را پدرود گفت. پس از رفتن زال از شهر، شاه به توس و گودرز فرمان داد آماده‌ی نبرد شوند. شاه، ایران‌زمین و کلید گنج را به میلاد سپرد و سفارش کرد اگر کارِ گران و دشخواری پیش آمد از زال و رستم کمک بخواهد. کاووس که خود را به فر و توان از گذشتگان بشکوه‌تر میدانست پند زال را نپذرفت. وی از زال سپاس‌گزاری کرد و او را پدرود گفت. پس از رفتن زال از شهر، شاه به توس و گودرز فرمان داد آماده‌ی نبرد شوند. شاه، ایران‌زمین و کلید گنج را به میلاد سپرد و سفارش کرد اگر کارِ گران و دشخواری پیش آمد از زال و رستم کمک بخواهد.
 +
 ==== رسیدن به مازندران ==== ==== رسیدن به مازندران ====
  ​شاه و همراهانش در نزدیکی [[کوه اسپروز]] اردو زدند و [[تخت میشسار]] را زمین گذاشتند. شبی را به بزم گذراندند. شاه، گیو را به همراه دوهزارتن گسیل کرد به شهر مازندران بتازد و آن شهر را بدست گیرد. گیو به شهر تاخت و مرد و زن را از دم تیغ گذراند و شهر را سوخت و غارت کرد. او مازندران را شهری پرنگار و ثروتمند دید. کاووس از شنیدن این پیام شاد شد و به کسی که راه مازندران را به او نشان داده بود درود فرستاد. ایرانیان یک هفته در شهر به تاخت و تاز سرگرم بودند. آگهی تازش ایرانیان به [[شاه مازندران]] رسید، وی [[سنجه]] -یکی از دیوانی که نزد او بود- را به سوی [[دیوسپید]] فرستاد و او را به یاری فراخواند.  ​شاه و همراهانش در نزدیکی [[کوه اسپروز]] اردو زدند و [[تخت میشسار]] را زمین گذاشتند. شبی را به بزم گذراندند. شاه، گیو را به همراه دوهزارتن گسیل کرد به شهر مازندران بتازد و آن شهر را بدست گیرد. گیو به شهر تاخت و مرد و زن را از دم تیغ گذراند و شهر را سوخت و غارت کرد. او مازندران را شهری پرنگار و ثروتمند دید. کاووس از شنیدن این پیام شاد شد و به کسی که راه مازندران را به او نشان داده بود درود فرستاد. ایرانیان یک هفته در شهر به تاخت و تاز سرگرم بودند. آگهی تازش ایرانیان به [[شاه مازندران]] رسید، وی [[سنجه]] -یکی از دیوانی که نزد او بود- را به سوی [[دیوسپید]] فرستاد و او را به یاری فراخواند.
 +
 ==== آمدن دیو سپید به مازندران ==== ==== آمدن دیو سپید به مازندران ====
 دیو سپید رسید وی به سوی مازندران به راه افتاد. با آمدن دیو سپید روز بر ایرانیان تیره شد. وی از جادوگری ابری سیاه پدید آورد. پیش از آنکه روز بردمد چشمان نیمی از سپاه ایران تیره شد و دیگر نتوانستند جایی را ببینند. هنگامی که چشمان کاووس نیز خیره شد، افسوس خورد که چرا پند زال را نپذیرفته است و آهنگ مازندران کرده است. دیو سپید رسید وی به سوی مازندران به راه افتاد. با آمدن دیو سپید روز بر ایرانیان تیره شد. وی از جادوگری ابری سیاه پدید آورد. پیش از آنکه روز بردمد چشمان نیمی از سپاه ایران تیره شد و دیگر نتوانستند جایی را ببینند. هنگامی که چشمان کاووس نیز خیره شد، افسوس خورد که چرا پند زال را نپذیرفته است و آهنگ مازندران کرده است.
 +
 یک هفته به این گونه گذشت. دیو سپید، شاه و ایرانیان را در غاری زندانی کرد. دوازده هزار دیو نگهبان این غار بودند و خوراک زندانیان اندکی سبوز(تفاله‌ی جو) بود. دیو سپید گنج کاووس را به [[ارژنگ]] سالار مازندران سپرد و برای شاه مازندران پیام داد: کاری که میخواستی انجام شد و جای بهانه جویی نیست. شاه ایران نیز را نکشتم تا در زندان آرام آرام و به سختی بمیرد تا پندی باشد برای همگان. ​ یک هفته به این گونه گذشت. دیو سپید، شاه و ایرانیان را در غاری زندانی کرد. دوازده هزار دیو نگهبان این غار بودند و خوراک زندانیان اندکی سبوز(تفاله‌ی جو) بود. دیو سپید گنج کاووس را به [[ارژنگ]] سالار مازندران سپرد و برای شاه مازندران پیام داد: کاری که میخواستی انجام شد و جای بهانه جویی نیست. شاه ایران نیز را نکشتم تا در زندان آرام آرام و به سختی بمیرد تا پندی باشد برای همگان. ​
  ​شاه ایران از زندان پیکی به سوی زال روانه کرد و از او خواست به یاریش بیاید؛ زال از تهمتن خواست برای این کار بزرگ آماده شود. وی دو راه را برای رسیدن به مازندران پیشنهاد کرد:  ​شاه ایران از زندان پیکی به سوی زال روانه کرد و از او خواست به یاریش بیاید؛ زال از تهمتن خواست برای این کار بزرگ آماده شود. وی دو راه را برای رسیدن به مازندران پیشنهاد کرد:
  - راهی دیریاز- طوﻻنی- که کاووس برگزیده بود.  - راهی دیریاز- طوﻻنی- که کاووس برگزیده بود.
 +
   * راهی پرهراس(پرخطر) لیکن کوتاه، که تهمتن را یک هفته‌ای به مازندران میرساند.   * راهی پرهراس(پرخطر) لیکن کوتاه، که تهمتن را یک هفته‌ای به مازندران میرساند.
 +
 تهمتن رفتن به مازندران را مانند پای به دوزخ نهادن می‌دانست. از سوی دیگر او نمی‌توانست بیم کشته شدن شاه و ایرانیان را نیز نادیده بگیرد. تهمتن سوگند یاد کرد تا هنگامی‌که دیو سپید، ارژنگ، سنجه، [[کولادغندی]] و [[بید]] را از پای در نیاورده از رخش فرود نیاید. وی جانش را برخی شاه و ایرانیان دانست. پس از پدرود کردن پدر و مادر، تهمتن جوان پای به راهی پرداستان نهاد. تهمتن رفتن به مازندران را مانند پای به دوزخ نهادن می‌دانست. از سوی دیگر او نمی‌توانست بیم کشته شدن شاه و ایرانیان را نیز نادیده بگیرد. تهمتن سوگند یاد کرد تا هنگامی‌که دیو سپید، ارژنگ، سنجه، [[کولادغندی]] و [[بید]] را از پای در نیاورده از رخش فرود نیاید. وی جانش را برخی شاه و ایرانیان دانست. پس از پدرود کردن پدر و مادر، تهمتن جوان پای به راهی پرداستان نهاد.
 +
 ===== هفت خوان ===== ===== هفت خوان =====
 تهمتن سوار بر رخش، با شتاب بسیار از نیمروز بیرون آمد و پای در راه نهاد. او شبها نیز می‌تاخت و راه دو روزه را یک روزه می‌پیمود. وی پس از یک روز تاختن، به دشتی پر از گور رسید. تهمتن خسته از گرد راه، دست به شکار گور برد و پس از خوردن، رخش را در مرغزار رها کرد و خود در نیستان خوابید. تهمتن سوار بر رخش، با شتاب بسیار از نیمروز بیرون آمد و پای در راه نهاد. او شبها نیز می‌تاخت و راه دو روزه را یک روزه می‌پیمود. وی پس از یک روز تاختن، به دشتی پر از گور رسید. تهمتن خسته از گرد راه، دست به شکار گور برد و پس از خوردن، رخش را در مرغزار رها کرد و خود در نیستان خوابید.
 +
 ==== خوان نخست شیر ==== ==== خوان نخست شیر ====
 هنگامی که تهمتن در خواب بود، شیری که در آن بیشه زندگی میکرد به خانه بازگشت و کنام خود را در دست بیگانه دید. [[شیر(هفت خوان تهمتن)]] آهنگ تهمتن کرد. رخش با او درگیر شد. وینت شگفت که رخش به زخم سم، شیر را از پای در آورد. هنگامی که تهمتن در خواب بود، شیری که در آن بیشه زندگی میکرد به خانه بازگشت و کنام خود را در دست بیگانه دید. [[شیر(هفت خوان تهمتن)]] آهنگ تهمتن کرد. رخش با او درگیر شد. وینت شگفت که رخش به زخم سم، شیر را از پای در آورد.
 +
 هنگامی که رستم از هیاهوی این نبرد از خواب برخواست، شیر را کشته و بر خاك افتاده یافت. او بیش از آنکه از کشته شدن شیر خرسند باشد، از اینکه رخش، جان خود را به هراس(خطر) انداخته بود ناخشنود شد و رخش را سرزنش کرد. تهمتن گفت: اگر در این نبرد کشته می‌شدی من چگونه گرزِگران و شمشیر و این تن پیلوار را تا مازندران می‌بردم؟ هنگامی که رستم از هیاهوی این نبرد از خواب برخواست، شیر را کشته و بر خاك افتاده یافت. او بیش از آنکه از کشته شدن شیر خرسند باشد، از اینکه رخش، جان خود را به هراس(خطر) انداخته بود ناخشنود شد و رخش را سرزنش کرد. تهمتن گفت: اگر در این نبرد کشته می‌شدی من چگونه گرزِگران و شمشیر و این تن پیلوار را تا مازندران می‌بردم؟
 ==== خوان دوم -تشنگی ==== ==== خوان دوم -تشنگی ====
 تهمتن راه خود را دنبال کرد تا به بیابانی بی آب رسید. از تشنگی زبانش چاك چاک شد. رستم از رخش پیاده شد و بخشی از بار رخش را کم کرد؛ هنگامی که تهمتن خود را به مرگ نزدیک می‌دید با یزدان پاك این‌گونه سخن گفت: تهمتن راه خود را دنبال کرد تا به بیابانی بی آب رسید. از تشنگی زبانش چاك چاک شد. رستم از رخش پیاده شد و بخشی از بار رخش را کم کرد؛ هنگامی که تهمتن خود را به مرگ نزدیک می‌دید با یزدان پاك این‌گونه سخن گفت:
 خدایا اگر از این رنج که بر من رسیده، خوشنودي، من نیز خوشنودم لیکن من این رنج را برای خود نمی برم، برای رهاندن شاه و ایرانیان که همه بنده و پرستنده‌ی تو هستند و در بند دیو گرفتار شده‌اند این رنج را بر خود روا داشته ام. خدایا اگر از این رنج که بر من رسیده، خوشنودي، من نیز خوشنودم لیکن من این رنج را برای خود نمی برم، برای رهاندن شاه و ایرانیان که همه بنده و پرستنده‌ی تو هستند و در بند دیو گرفتار شده‌اند این رنج را بر خود روا داشته ام.
 +
 رستم که از تشنگی نزدیک مرگ بود، بر زمین افتاد و تن پیلوارش از گرما تفیده شد. در همین هنگام قوچی را دید. دریافت که این [[قوچ(هفت خوان تهمتن)]] به سوی آب می‌رود و بیگمان این بخشایش یزدان پاك است که راهِ آب را به او نشان داده. رستم که از تشنگی نزدیک مرگ بود، بر زمین افتاد و تن پیلوارش از گرما تفیده شد. در همین هنگام قوچی را دید. دریافت که این [[قوچ(هفت خوان تهمتن)]] به سوی آب می‌رود و بیگمان این بخشایش یزدان پاك است که راهِ آب را به او نشان داده.
 +
 تهمتن به سختی خود را به آب رساند و از مرگ رها شد؛ او کشنده‌ی این غرم را نفرین کرد(آرزوی زندگانی بلند کرد)؛ تن رخش را با آن آب شست؛ یزدان را ستایش کرد؛ آهنگ شکار کرد و گوری برای خوردن به چنگ آورد. رستم پس از آنکه نوشید و چمید-خورد-، آهنگ خفتن کرد. او از رخش خواست اگر درنده‌ای به ایشان نزدیک شد، با او نبرد نکند و هر کاری پیش آمد تهمتن را بیدار کند. تهمتن به سختی خود را به آب رساند و از مرگ رها شد؛ او کشنده‌ی این غرم را نفرین کرد(آرزوی زندگانی بلند کرد)؛ تن رخش را با آن آب شست؛ یزدان را ستایش کرد؛ آهنگ شکار کرد و گوری برای خوردن به چنگ آورد. رستم پس از آنکه نوشید و چمید-خورد-، آهنگ خفتن کرد. او از رخش خواست اگر درنده‌ای به ایشان نزدیک شد، با او نبرد نکند و هر کاری پیش آمد تهمتن را بیدار کند.
 +
 ==== خوان سوم -اژدها ==== ==== خوان سوم -اژدها ====
 هنگامی که تهمتن به خواب ژرف فرو رفت، اژدهایی در بیشه پدیدار شد. رخش تلاش کرد تهمتن را بیدار کند لیکن هر بار که تهمتن بیدار می‌شد، [[اژدها(هفت خوان تهمتن)]] ناپدید می‌گشت. آشکار و پنهان شدن چند باره‌ی اژدها تهمتن را خشمگین کرد و او گمان کرد که رخش آهنگ آزار او را داشته. هنگامی که تهمتن به خواب ژرف فرو رفت، اژدهایی در بیشه پدیدار شد. رخش تلاش کرد تهمتن را بیدار کند لیکن هر بار که تهمتن بیدار می‌شد، [[اژدها(هفت خوان تهمتن)]] ناپدید می‌گشت. آشکار و پنهان شدن چند باره‌ی اژدها تهمتن را خشمگین کرد و او گمان کرد که رخش آهنگ آزار او را داشته.
 +
 تهمتن به رخش گفت که اگر دوباره این کار را انجام دهد، رخش را خواهد کشت. هنگامی که اژدها بار دیگر پدیدار شد، رخش به ناچار خود با اژدها به نبرد برخاست. در کشاکش این نبرد تهمتن از خواب بیدار شد. این بار به خواست یزدان پاک، زمین اژدها را در خود پنهان نکرد و تهمتن او را دید. تهمتن به رخش گفت که اگر دوباره این کار را انجام دهد، رخش را خواهد کشت. هنگامی که اژدها بار دیگر پدیدار شد، رخش به ناچار خود با اژدها به نبرد برخاست. در کشاکش این نبرد تهمتن از خواب بیدار شد. این بار به خواست یزدان پاک، زمین اژدها را در خود پنهان نکرد و تهمتن او را دید.
 +
  ​تهمتن از اژدها خواست نام خود را بگوید تا بی‌نام در این دشت کشته نشود. دو جنگی با یکدیگر در آویختند. هنگامی که کار تهمتن با اژدها باﻻ گرفت رخش به میان آمد و دو کتف اژدها را به دندان، کَند. تهمتن از این کار شگفت زده شد. این کار به تهمتن زمان داد تا بر اژدها چیره شود و او را بکشد. پس از کشتن اژدها سرو تن بشست و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و خداوند را برای نیرویی که به وی ارزانی داشته است، ستود.  ​تهمتن از اژدها خواست نام خود را بگوید تا بی‌نام در این دشت کشته نشود. دو جنگی با یکدیگر در آویختند. هنگامی که کار تهمتن با اژدها باﻻ گرفت رخش به میان آمد و دو کتف اژدها را به دندان، کَند. تهمتن از این کار شگفت زده شد. این کار به تهمتن زمان داد تا بر اژدها چیره شود و او را بکشد. پس از کشتن اژدها سرو تن بشست و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و خداوند را برای نیرویی که به وی ارزانی داشته است، ستود.
 +
 ==== خوان چهارم -زن جادو ==== ==== خوان چهارم -زن جادو ====
 پس از گذشتن از این خوان تهمتن به جایی پر سبزه و خرم رسید که در میان آن خوانی-سفره اي- گسترده بود و تنبور و می در کنار آن. تهمتن از دیدن می و تنبور و خوراك، شاد و خرسند به سوی خوانی رفت که همه‌ی خوراک‌های آن از جادو ساخته شده بودند. تهمتن نخست ساز را برداشت و به نغمه‌ی پهلوی آواز و سرود سر داد. وی سرودی درباره‌ی زندگی خود که شادی ندارد و همواره در نبرد با شیر و اژدها است خواند. پس از گذشتن از این خوان تهمتن به جایی پر سبزه و خرم رسید که در میان آن خوانی-سفره اي- گسترده بود و تنبور و می در کنار آن. تهمتن از دیدن می و تنبور و خوراك، شاد و خرسند به سوی خوانی رفت که همه‌ی خوراک‌های آن از جادو ساخته شده بودند. تهمتن نخست ساز را برداشت و به نغمه‌ی پهلوی آواز و سرود سر داد. وی سرودی درباره‌ی زندگی خود که شادی ندارد و همواره در نبرد با شیر و اژدها است خواند.
 +
 [[زن جادو(هفت خوان تهمتن)]] خود را مانند زنی زیبا آراست و با تهمتن به گفتگو نشست. تهمتن یزدان را از اینکه در این راهِ سخت بزمی چنین بر سر راهش گذاشته بود ستود. هنگامی که تهمتن جام می را برداشت و نام یزدان پاك را بر زبان راند. زن جادو که روانش تاب شنیدن نام یزدان و ستودن او را نداشت، سیاه شد. تهمتن بی‌درنگ کمند انداخت و وی را گرفتار کرد. زن جادو به گَنده پیری دگرگون شد. تهمتن میانش را به خنجر به دو نیم کرد. [[زن جادو(هفت خوان تهمتن)]] خود را مانند زنی زیبا آراست و با تهمتن به گفتگو نشست. تهمتن یزدان را از اینکه در این راهِ سخت بزمی چنین بر سر راهش گذاشته بود ستود. هنگامی که تهمتن جام می را برداشت و نام یزدان پاك را بر زبان راند. زن جادو که روانش تاب شنیدن نام یزدان و ستودن او را نداشت، سیاه شد. تهمتن بی‌درنگ کمند انداخت و وی را گرفتار کرد. زن جادو به گَنده پیری دگرگون شد. تهمتن میانش را به خنجر به دو نیم کرد.
 +
 ==== خوان پنجم –اوﻻد ==== ==== خوان پنجم –اوﻻد ====
 تهمتن پس از گذر از شبی تیره به دشتی روشن و خرم رسید. او که خیس عرق شده بود، ببر بیان را از تن باز کرد و زین از رخش برداشت و به زیر درختی خوابید. پس از چندی [[دشتوان]](دشتبان) که بیگانه‌ای را در دشت خفته و اسبش را رها میدید به سوی وی آمد و با چوبدستی خود به پای بیگانه کوفت. تهمتن از او خشمگین شد و هر دو گوش دشتوان را کند و در دست او نهاد. تهمتن پس از گذر از شبی تیره به دشتی روشن و خرم رسید. او که خیس عرق شده بود، ببر بیان را از تن باز کرد و زین از رخش برداشت و به زیر درختی خوابید. پس از چندی [[دشتوان]](دشتبان) که بیگانه‌ای را در دشت خفته و اسبش را رها میدید به سوی وی آمد و با چوبدستی خود به پای بیگانه کوفت. تهمتن از او خشمگین شد و هر دو گوش دشتوان را کند و در دست او نهاد.
 +
 دشتبان یکراست به سوی اوﻻد رفت. [[اوﻻد(راهنمای تهمتن)]] پهلوانی جوان و مرزبان آن دشت بود. هنگامی که این داستان را شنید بی‌درنگ با جنگجویانش به سوی دشت به راه افتاد و با تهمتن روبرو شد. تهمتن با ایشان درآویخت و به خم کمندِ شست‌خم اولاد را گرفتار کرد. دشتبان یکراست به سوی اوﻻد رفت. [[اوﻻد(راهنمای تهمتن)]] پهلوانی جوان و مرزبان آن دشت بود. هنگامی که این داستان را شنید بی‌درنگ با جنگجویانش به سوی دشت به راه افتاد و با تهمتن روبرو شد. تهمتن با ایشان درآویخت و به خم کمندِ شست‌خم اولاد را گرفتار کرد.
 +
 جهان پهلوان به اولاد پیشنهاد کرد: اگر کژی پیشه نکند و جایگاه دیو سپید و کولادغندی و بید و جایی که کاووس در آن زندانی است را به وی نشان دهد، پس از انجام کارویژه‌اش، وی را به تخت مازندران بنشاند. جهان پهلوان به اولاد پیشنهاد کرد: اگر کژی پیشه نکند و جایگاه دیو سپید و کولادغندی و بید و جایی که کاووس در آن زندانی است را به وی نشان دهد، پس از انجام کارویژه‌اش، وی را به تخت مازندران بنشاند.
 +
 اوﻻد پیشنهاد تهمتن را پذیرفت و به رستم گفت: اوﻻد پیشنهاد تهمتن را پذیرفت و به رستم گفت:
   * از این جا تا جایگاهی که کاووس بسته است سد پرسنگ راه است. ​   * از این جا تا جایگاهی که کاووس بسته است سد پرسنگ راه است. ​
خط 477: خط 690:
   * از آنجا که بگذری به دشتی پُر سنگ میرسی و پس از آن به رودی که بیش از دو پَرسنگ پهنا دارد. در آن مرز نره دیوی است که دیوان بسیاری به فرمان او هستند. ​   * از آنجا که بگذری به دشتی پُر سنگ میرسی و پس از آن به رودی که بیش از دو پَرسنگ پهنا دارد. در آن مرز نره دیوی است که دیوان بسیاری به فرمان او هستند. ​
   * سی‌سد پرسنگ که از آن بگذری به سرای بزگوش‌ها و نرم پایان میرسی. از آنجا تا شهر مازندران نیز راهی بسیار سخت است.   * سی‌سد پرسنگ که از آن بگذری به سرای بزگوش‌ها و نرم پایان میرسی. از آنجا تا شهر مازندران نیز راهی بسیار سخت است.
 +
   * در مازندران نیز شاهی برتخت است که که شش‌سد هزار سوار و هزار و دویست پیل جنگی دارد. تو اگر خود از آهن هم باشی به سوهان ایشان سوده خواهی شد.    * در مازندران نیز شاهی برتخت است که که شش‌سد هزار سوار و هزار و دویست پیل جنگی دارد. تو اگر خود از آهن هم باشی به سوهان ایشان سوده خواهی شد. 
 تهمتن به گفتار او خندید و به او گفت با من همراه باش و به درستی مرا راهنمایی کن تا ببینی چگونه میتوانم به نیروی یزدان پیروزگر و شمشیر و هنر از پس همه‌ی این‌ها بر بیایم؛ تهمتن شب و روز تاخت تا به نزدیکی کوه اسپروز ​ * جایی کاووس لشکرش را فرود آورده بود- رسید. شب را در نزدیکی شهر خوابید. نیمه‌های شب از شهر بانگ خروش و جوش برخواست و آتش‌ها افروخته شد. تهمتن از اولاد پرسید چه شده است؟ اولاد گفت آنجا شهر مازندران و جایگاه ارژنگ است. تهمتن، اوﻻد را به درختی بست و خوابید. بامداد فردا گرز سام را برداشت و به سوی دروازه‌ی شهر رفت. تهمتن به گفتار او خندید و به او گفت با من همراه باش و به درستی مرا راهنمایی کن تا ببینی چگونه میتوانم به نیروی یزدان پیروزگر و شمشیر و هنر از پس همه‌ی این‌ها بر بیایم؛ تهمتن شب و روز تاخت تا به نزدیکی کوه اسپروز ​ * جایی کاووس لشکرش را فرود آورده بود- رسید. شب را در نزدیکی شهر خوابید. نیمه‌های شب از شهر بانگ خروش و جوش برخواست و آتش‌ها افروخته شد. تهمتن از اولاد پرسید چه شده است؟ اولاد گفت آنجا شهر مازندران و جایگاه ارژنگ است. تهمتن، اوﻻد را به درختی بست و خوابید. بامداد فردا گرز سام را برداشت و به سوی دروازه‌ی شهر رفت.
 +
 ==== خوان ششم- ارژنگ دیو ==== ==== خوان ششم- ارژنگ دیو ====
 تهمتن کلاه خودی خسروی بر سر نهاد و ببر بیان که عرق آلوده بود را بر تن کرد و به سوی ارژنگ دیو رفت. ایشان از دیدن آن بیگانه شگفت زده شده بودند. تهمتن به سوی ارژنگ رفت و پیش از آنکه ارژنگ بتواند کاری کند تهمتن گریبان و یال او را گرفت و سرش را از بیخ کند. دیوان که زور بازو و توان و خشم تهمتن را دیده بودند پا به گریز گذاشتند. تهمتن با شمشیر در میان آنها افتاد و یک بهره (بخشی) از ایشان را کشت. تهمتن به نزدیک اسپروز بازگشت. بار دیگر از اولاد برای رسیدن به زندان کاووس راهنمایی خواست. جهان پهلوان به سوی زندان به راه افتاد و یک راست به پیش شاه رفت. شاه او را در آغوش گرفت. تهمتن کلاه خودی خسروی بر سر نهاد و ببر بیان که عرق آلوده بود را بر تن کرد و به سوی ارژنگ دیو رفت. ایشان از دیدن آن بیگانه شگفت زده شده بودند. تهمتن به سوی ارژنگ رفت و پیش از آنکه ارژنگ بتواند کاری کند تهمتن گریبان و یال او را گرفت و سرش را از بیخ کند. دیوان که زور بازو و توان و خشم تهمتن را دیده بودند پا به گریز گذاشتند. تهمتن با شمشیر در میان آنها افتاد و یک بهره (بخشی) از ایشان را کشت. تهمتن به نزدیک اسپروز بازگشت. بار دیگر از اولاد برای رسیدن به زندان کاووس راهنمایی خواست. جهان پهلوان به سوی زندان به راه افتاد و یک راست به پیش شاه رفت. شاه او را در آغوش گرفت.
 +
 کاووس به تهمتن گفت باید رخش را پنهان کنی چراکه به زودی به دیو سپید آگهی کشته شدن ارژنگ خواهد رسید و او نیز با نره دیوانش به سوی تو می‌آید. پیش از آنکه دیو سپید آگاه شود به سوی او برو. کاووس به تهمتن گفت برای رسیدن به خانه‌ی دیو سپید باید از هفت کوه که میان آن پر از دیو است، گذر کنی. پس از آن غاری پدید آید که دیو سپید آنجا است. اگر او را بکشی دیگر از کسی بیم نخواهیم داشت. ​ کاووس به تهمتن گفت باید رخش را پنهان کنی چراکه به زودی به دیو سپید آگهی کشته شدن ارژنگ خواهد رسید و او نیز با نره دیوانش به سوی تو می‌آید. پیش از آنکه دیو سپید آگاه شود به سوی او برو. کاووس به تهمتن گفت برای رسیدن به خانه‌ی دیو سپید باید از هفت کوه که میان آن پر از دیو است، گذر کنی. پس از آن غاری پدید آید که دیو سپید آنجا است. اگر او را بکشی دیگر از کسی بیم نخواهیم داشت. ​
 پز شکان فرزانه درمان چشمِ تیره شده‌ی شاه و ایرانیان را چکاندن سه چکه از خون جگر دیو سپید می‌دانستند. تهمتن به ایرانیان گفت که اگر من شکست بخورم شما در این سختی خواهید ماند و اگر پیروز شوم بار دیگر کامیاب خواهید شد. پز شکان فرزانه درمان چشمِ تیره شده‌ی شاه و ایرانیان را چکاندن سه چکه از خون جگر دیو سپید می‌دانستند. تهمتن به ایرانیان گفت که اگر من شکست بخورم شما در این سختی خواهید ماند و اگر پیروز شوم بار دیگر کامیاب خواهید شد.
 +
 ==== خوان هفتم- دیو سپید ==== ==== خوان هفتم- دیو سپید ====
 تهمتن به هفت کوه و چاهی که دیو سپید در آن خانه داشت رسید. از اولاد برای واپسین بار راهنمایی خواست. اولاد به تهمتن گفت باید تا هنگام نیمروز شکیبایی کند در آن هنگام دیو‌ها در خواب سنگینی فرو می‌روند. تهمتن بار دیگر دست و پای اولاد را بست و در میانه‌ی روز در میان سپاه خواب آلوده‌ی دیوان افتاد و بسیاری را کشت. کسی از ایشان با او به نبرد برنخواست. تهمتن به درون چاهی تیره که دیو سیپید در آن خوابیده بود رفت. زمانی درنگ کرد تا چشمانش به تاریکی خو بگیرد. تهمتن دیوی را دید که تنش مانند شَبَه سیاه و مویش مانند شیر سپید بود. او با ساعدی پوشیده از آهن و کلاه خودی بر سر، به سوی رستم آمد. تهمتن پیش از آنکه دیو بتواند کاری کند به شمشیر یک پای او را برید. دیو با یک پای بریده به جنگ تهمتن شتافت، هر دو تن چنان بر یکدیگر زخم زدند که زمین خون آلود شده بود. در کشاکش نبرد تهمتن با خود گفت: اگر امروز از این نبرد جان تازه به در برم، اَمرداد خواهم شد(دیگر هرگز نخواهم مرد). در این هنگام دیو سپید هم، با خود گفت: اگر از دست این پهلوان زخم خورده جان به در ببرم دیگر در مازندران هیچ کهتر و مهتری مرا را نخواهد دید. تهمتن به هفت کوه و چاهی که دیو سپید در آن خانه داشت رسید. از اولاد برای واپسین بار راهنمایی خواست. اولاد به تهمتن گفت باید تا هنگام نیمروز شکیبایی کند در آن هنگام دیو‌ها در خواب سنگینی فرو می‌روند. تهمتن بار دیگر دست و پای اولاد را بست و در میانه‌ی روز در میان سپاه خواب آلوده‌ی دیوان افتاد و بسیاری را کشت. کسی از ایشان با او به نبرد برنخواست. تهمتن به درون چاهی تیره که دیو سیپید در آن خوابیده بود رفت. زمانی درنگ کرد تا چشمانش به تاریکی خو بگیرد. تهمتن دیوی را دید که تنش مانند شَبَه سیاه و مویش مانند شیر سپید بود. او با ساعدی پوشیده از آهن و کلاه خودی بر سر، به سوی رستم آمد. تهمتن پیش از آنکه دیو بتواند کاری کند به شمشیر یک پای او را برید. دیو با یک پای بریده به جنگ تهمتن شتافت، هر دو تن چنان بر یکدیگر زخم زدند که زمین خون آلود شده بود. در کشاکش نبرد تهمتن با خود گفت: اگر امروز از این نبرد جان تازه به در برم، اَمرداد خواهم شد(دیگر هرگز نخواهم مرد). در این هنگام دیو سپید هم، با خود گفت: اگر از دست این پهلوان زخم خورده جان به در ببرم دیگر در مازندران هیچ کهتر و مهتری مرا را نخواهد دید.
 +
 تهمتن مانند نره شیری به دیو دست یاخت و او را از زمین برکند بر باﻻی دست برد و بر زمینش کوفت (که در دم جان داد). با خنجری آبگون پهلوی دیو را شکافت و جگر او را بیرون کشید. همه‌ی غار پر از خون شده بود. تهمتن مانند نره شیری به دیو دست یاخت و او را از زمین برکند بر باﻻی دست برد و بر زمینش کوفت (که در دم جان داد). با خنجری آبگون پهلوی دیو را شکافت و جگر او را بیرون کشید. همه‌ی غار پر از خون شده بود.
 +
 ===== سودای دوباره‌ی مازندران ===== ===== سودای دوباره‌ی مازندران =====
 تهمتن پس از آن اوﻻد را از بند رهانید و جگر دیو را به او سپرد. اوﻻد از او خواست به پیمان خود پای بند باشد و رنج‌های اوﻻد را پاسخ دهد. تهمتن گفت پس از کشتن شاه مازندان اگر زنده باشم به پیمان خود پایدار می‌مانم و تو را شاه مازندران خواهم کرد. تهمتن پس از آن اوﻻد را از بند رهانید و جگر دیو را به او سپرد. اوﻻد از او خواست به پیمان خود پای بند باشد و رنج‌های اوﻻد را پاسخ دهد. تهمتن گفت پس از کشتن شاه مازندان اگر زنده باشم به پیمان خود پایدار می‌مانم و تو را شاه مازندران خواهم کرد.
 +
 تهمتن به سوی کاووس شاه به راه افتاد. وی به کمک خون جگر دیو سپید، شاه و ایرانیان را از جادوی دیو رهانید؛ ایرانیان تخت نهادند. کاووس بر تخت نشست و توس و [[فریبرز]] و گودرز و گیو و [[رهام]] و گرگین و بهرام در پیشش به پای ایستادند. ایرانیان یک هفته به شادی و باده گساری نشستند و در روز هشتم برای رفتن به سوی شهر مازندران و شاه آن شهر که دیگر پشتیبانی نداشت آماده شدند. کاووس فرستاده‌ای چرب گوی را برای رفتن به درگاه شاه مازندران نیاز داشت، تهمتن نیز با رای کاووس هم‌داستان بود. تهمتن به سوی کاووس شاه به راه افتاد. وی به کمک خون جگر دیو سپید، شاه و ایرانیان را از جادوی دیو رهانید؛ ایرانیان تخت نهادند. کاووس بر تخت نشست و توس و [[فریبرز]] و گودرز و گیو و [[رهام]] و گرگین و بهرام در پیشش به پای ایستادند. ایرانیان یک هفته به شادی و باده گساری نشستند و در روز هشتم برای رفتن به سوی شهر مازندران و شاه آن شهر که دیگر پشتیبانی نداشت آماده شدند. کاووس فرستاده‌ای چرب گوی را برای رفتن به درگاه شاه مازندران نیاز داشت، تهمتن نیز با رای کاووس هم‌داستان بود.
 +
 کاووس نامه‌ای به شاه مازندران نوشت و از کشته شدن پشتیبانان این شهر یاد کرد و از او خواست که یا باژ گران را بپذیرد و یا آماده‌ی نبرد با پهلوانان ایران گردد. کاووس نامه را به [[فرهاد(از مازندران)]] سپرد و او را به شهر [[سست‌پایان]] (نرم پایان) فرستاد. [[مردم نرم پا]] مردمی جنگجو بودند که پاهای ایشان مانند دوال سست و نرم(قابل انعطاف) بود. ​ کاووس نامه‌ای به شاه مازندران نوشت و از کشته شدن پشتیبانان این شهر یاد کرد و از او خواست که یا باژ گران را بپذیرد و یا آماده‌ی نبرد با پهلوانان ایران گردد. کاووس نامه را به [[فرهاد(از مازندران)]] سپرد و او را به شهر [[سست‌پایان]] (نرم پایان) فرستاد. [[مردم نرم پا]] مردمی جنگجو بودند که پاهای ایشان مانند دوال سست و نرم(قابل انعطاف) بود. ​
 شاه مازندران مردانی را به پیشواز فرهاد فرستاد و از ایشان خواست توانایی خود را به او نشان دهند. در نخستین دیداری که میان فرهاد و پهلوانان آن سرزمین روی داد، هنگام خوش آمد گویی، یکی از ایشان آنچنان دست فرهاد را فشرد که استخوان دستش آزرده شد لیکن فرهاد به روی خود نیاورد و در چهره‌اش هیچ نشانی از درد پدیدار نشد. پس از این خوش آمدگویی مازندرانی، فرهاد به دیدار شاه مازندران رفت. هنگامی که شاه مازندران از خواسته‌ی کاووس و آنچه که برای ارژنگ و دیو سپید و کولادغندی روی داده بود آگاه شد، سخت پریشان دل شد. وی به تلخی و تندی پاسخ نامه‌ی کاووس را داد و ایرانیان را به نبرد فراخواند. شاه مازندران مردانی را به پیشواز فرهاد فرستاد و از ایشان خواست توانایی خود را به او نشان دهند. در نخستین دیداری که میان فرهاد و پهلوانان آن سرزمین روی داد، هنگام خوش آمد گویی، یکی از ایشان آنچنان دست فرهاد را فشرد که استخوان دستش آزرده شد لیکن فرهاد به روی خود نیاورد و در چهره‌اش هیچ نشانی از درد پدیدار نشد. پس از این خوش آمدگویی مازندرانی، فرهاد به دیدار شاه مازندران رفت. هنگامی که شاه مازندران از خواسته‌ی کاووس و آنچه که برای ارژنگ و دیو سپید و کولادغندی روی داده بود آگاه شد، سخت پریشان دل شد. وی به تلخی و تندی پاسخ نامه‌ی کاووس را داد و ایرانیان را به نبرد فراخواند.
 +
 کاووس شاه در پاسخ به این گستاخی نامه‌ی تند دیگری نوشت و به پیشنهاد رستم، خودِ تهمتن را به فرستادگی- سفیري- نزد شاه مازندران فرستاد؛ هنگامی که تهمتن به نزدیک مازندران رسید شاه مازندرانی گروهی برگزیده را به پیشواز ایشان فرستاد. تهمتن که سپاه ایشان را دید برای آنکه خودی نشان دهد درختی را از بیخ برکند و به سوی ایشان پرتاب کرد. ایشان از دیدن زور و بازوی تهمتن شگفت زده شدند. بار دیگر همان [[مرد زور آزمای]] که دست فرهاد را آزرده بود به پیش تهمتن آمد و تلاش کرد که دست او را نیز بیفشارد. تهمتن دست او را چنان فشرد که رنگ از رویش پرید و از اسب به زیر افتاد. کاووس شاه در پاسخ به این گستاخی نامه‌ی تند دیگری نوشت و به پیشنهاد رستم، خودِ تهمتن را به فرستادگی- سفیري- نزد شاه مازندران فرستاد؛ هنگامی که تهمتن به نزدیک مازندران رسید شاه مازندرانی گروهی برگزیده را به پیشواز ایشان فرستاد. تهمتن که سپاه ایشان را دید برای آنکه خودی نشان دهد درختی را از بیخ برکند و به سوی ایشان پرتاب کرد. ایشان از دیدن زور و بازوی تهمتن شگفت زده شدند. بار دیگر همان [[مرد زور آزمای]] که دست فرهاد را آزرده بود به پیش تهمتن آمد و تلاش کرد که دست او را نیز بیفشارد. تهمتن دست او را چنان فشرد که رنگ از رویش پرید و از اسب به زیر افتاد.
 +
  ​شاه مازندران سرداری دیگر را به نام [[کلاهور]] را برای هنرنمایی به سوی رستم فرستاد. رستم چنان دست او را فشرد که ناخن‌هایش ریخت. کلاهور با دستی پردرد و رویی زرد به نزد شاه مازندران رفت و به او گفت بهتر است با ایرانیان از در آشتی در آید. در این هنگام تهمتن نیز به کاخ رسید و نامه‌ی کاووس را به شاه مازندران داد. شاه مازندران که توانایی و اندام رستم را دیده بود درباره‌ی اینکه او خودِ تهمتن است، گمانی شد(مشکوک شد). رستم کیستی خود را پنهان کرد و گفت من تنها یکی از چاکران شاه هستم که این نامه را برای تو آورده‌ام.  ​شاه مازندران سرداری دیگر را به نام [[کلاهور]] را برای هنرنمایی به سوی رستم فرستاد. رستم چنان دست او را فشرد که ناخن‌هایش ریخت. کلاهور با دستی پردرد و رویی زرد به نزد شاه مازندران رفت و به او گفت بهتر است با ایرانیان از در آشتی در آید. در این هنگام تهمتن نیز به کاخ رسید و نامه‌ی کاووس را به شاه مازندران داد. شاه مازندران که توانایی و اندام رستم را دیده بود درباره‌ی اینکه او خودِ تهمتن است، گمانی شد(مشکوک شد). رستم کیستی خود را پنهان کرد و گفت من تنها یکی از چاکران شاه هستم که این نامه را برای تو آورده‌ام.
 +
 شاه مازندران گفت به کاووس بگو که تو شاه ایران هستی و من شاه مازندران. او ایرانیان را بیم داد(تهدیدکرد) که اگر با سپاه مازندران روبرو شوند از میان خواهند رفت؛ شاه مازندران جامه‌ای شاهوار و اسب زرین ستام به رستم پیشکش کرده بود که تهمتنِ خشمگین آن را نپذیرفت. هنگامی که رستم به نزد شاه و ایرانیان بازگشت، آنچه دیده و شنیده بود باز را گفت. کاووس ایرانیان را به نبرد فرمان داد. شاه مازندران گفت به کاووس بگو که تو شاه ایران هستی و من شاه مازندران. او ایرانیان را بیم داد(تهدیدکرد) که اگر با سپاه مازندران روبرو شوند از میان خواهند رفت؛ شاه مازندران جامه‌ای شاهوار و اسب زرین ستام به رستم پیشکش کرده بود که تهمتنِ خشمگین آن را نپذیرفت. هنگامی که رستم به نزد شاه و ایرانیان بازگشت، آنچه دیده و شنیده بود باز را گفت. کاووس ایرانیان را به نبرد فرمان داد.
 +
 ==== نبرد با شاه مازندران ==== ==== نبرد با شاه مازندران ====
  ​کاووس لشکر آراست:  ​کاووس لشکر آراست:
   * راست سپاه را به توس ​   * راست سپاه را به توس ​
   * چپ سپاه را به گودرز کشوادگان داد.   * چپ سپاه را به گودرز کشوادگان داد.
 +
 و و
   * تهمتن در پیش سپاه   * تهمتن در پیش سپاه
   * کاووس در میان سپاه ایستاد   * کاووس در میان سپاه ایستاد
 از دیگر سو سپاه دیوان مازندران نیز به سرکردگی پادشاهشان به پیش آمد. یکی از دیوان مازندارن به نام [[جویان]] پای پیش نهاد و از ایرانیان هماورد خواست. هیچکس از ایرانیان برای نبرد با او پای پیش نگذاشت. رستم افسار اسب را گرداند و از شاه درخواست کرد تا به او دستور نبرد دهد. از دیگر سو سپاه دیوان مازندران نیز به سرکردگی پادشاهشان به پیش آمد. یکی از دیوان مازندارن به نام [[جویان]] پای پیش نهاد و از ایرانیان هماورد خواست. هیچکس از ایرانیان برای نبرد با او پای پیش نگذاشت. رستم افسار اسب را گرداند و از شاه درخواست کرد تا به او دستور نبرد دهد.
 +
 تهمتن پس از کمی خودستایی(رجزخوانی) برای پهلوان پیش آمده، یکراست به سوی او تاخت و با نیزه‌اش وی را مانند مرغی که در بابزن است از پشت اسب برداشت و بر زمین کوفت. پس از آن در شیپورجنگ دمیده شد و هر دو سپاه با یکدیگر به نبرد پرداخت. تهمتن پس از کمی خودستایی(رجزخوانی) برای پهلوان پیش آمده، یکراست به سوی او تاخت و با نیزه‌اش وی را مانند مرغی که در بابزن است از پشت اسب برداشت و بر زمین کوفت. پس از آن در شیپورجنگ دمیده شد و هر دو سپاه با یکدیگر به نبرد پرداخت.
 +
 این نبرد تا یک هفته به درازا کشید. روز هشتم کاووس نیایش کنان به درگاه یزدان رفت و از جهان آفرین، یکتا خدای درخواست بخشایش و کمک به ایرانیان کرد. پس از آن کاووس فرمان داد توس از پشت سپاه بیرون بیاید و گودرز و [[زنگه شاوران]] و گرگین و رهام آماده‌ی نبردی تازه شوند. کاووس بار دیگر لشکر ایران را بدین گونه آراست: این نبرد تا یک هفته به درازا کشید. روز هشتم کاووس نیایش کنان به درگاه یزدان رفت و از جهان آفرین، یکتا خدای درخواست بخشایش و کمک به ایرانیان کرد. پس از آن کاووس فرمان داد توس از پشت سپاه بیرون بیاید و گودرز و [[زنگه شاوران]] و گرگین و رهام آماده‌ی نبردی تازه شوند. کاووس بار دیگر لشکر ایران را بدین گونه آراست:
   * تهمتن را به میان سپاه کشاند.   * تهمتن را به میان سپاه کشاند.
 +
   * گودرز گشواد در راست سپاه ایستاد.   * گودرز گشواد در راست سپاه ایستاد.
 +
   * از راست تا چپ سپاه را به گیو سپرد.   * از راست تا چپ سپاه را به گیو سپرد.
 +
   * و [[گرازه(بزرگ گیوگان)]] درفش دار ایرانیان شد.   * و [[گرازه(بزرگ گیوگان)]] درفش دار ایرانیان شد.
 +
 ایرانیان با این آرایش تازه بار دیگر به میدان پای نهادند و در نبرد از کشته پشته ساخته شد. در هنگامه‌ی نبرد تهمتن آهنگ پادشاه مازندران کرد و با نیزه‌ای در دست، به سوی او تاخت. هنگامی که به او نزدیک شده و خواست با نیزه به کمربند او بزند، شاه مازندران از جادویی خود را مانند یک لخته سنگ کرد.(تبدیل به یک تکه سنگ شد) کاووس نیز خود را به تهمتن رساند و از آنچه رخ داده بود آگاه شد. تهمتن در میان شگفتی گروه، آن لخته کوه را بر دوش نهاد و به سوی اردوگاه رفت. در این میان ایرانیان پیوسته بر او نام یزدان را میخواندند و زر و گوهر می‌افشاندند. هنگامی که به لشکرگاه رسیدند تهمتن روی به آن لخته کوه کرد و گفت اگر از این جادو بیرون نیایی تو را با تیغ پولاد و تبر، ریز ریز خواهم کرد. سخن تهمتن به پایان نرسیده بود که شاه مازندران از میان سنگ بیرون آمد. تهمتن از این کار خنده‌اش گرفت. ایرانیان با این آرایش تازه بار دیگر به میدان پای نهادند و در نبرد از کشته پشته ساخته شد. در هنگامه‌ی نبرد تهمتن آهنگ پادشاه مازندران کرد و با نیزه‌ای در دست، به سوی او تاخت. هنگامی که به او نزدیک شده و خواست با نیزه به کمربند او بزند، شاه مازندران از جادویی خود را مانند یک لخته سنگ کرد.(تبدیل به یک تکه سنگ شد) کاووس نیز خود را به تهمتن رساند و از آنچه رخ داده بود آگاه شد. تهمتن در میان شگفتی گروه، آن لخته کوه را بر دوش نهاد و به سوی اردوگاه رفت. در این میان ایرانیان پیوسته بر او نام یزدان را میخواندند و زر و گوهر می‌افشاندند. هنگامی که به لشکرگاه رسیدند تهمتن روی به آن لخته کوه کرد و گفت اگر از این جادو بیرون نیایی تو را با تیغ پولاد و تبر، ریز ریز خواهم کرد. سخن تهمتن به پایان نرسیده بود که شاه مازندران از میان سنگ بیرون آمد. تهمتن از این کار خنده‌اش گرفت.
 +
 کاووس که او را گناه کار می‌دید گناهانش را برایش باز خواند و به [[دژخیم (کشنده شاه مازندران)]] فرمود تا او را ریز ریز کنند. شاه فرستاده‌ای را به اردوگاه شاه مازندران فرستاد و از آنها خواست گنج و خواسته هرچه دارند گرد آورند. شاه این خواسته را میان سپاه به اندازه‌ی (بر حسب) کوشش و رنجشان، بخش کرد؛ کاووس فرمان داد دیوان ناسپاس را سر ببرند؛ پادشاه یک هفته به درگاه یزدان به نیایش ایستاد؛ ایرانیان دو هفته را به بزم و شادی گذراند و در پایان هفته سوم تهمتن به شاه گفت این هنرها که من کردم به راهنمایی مردی به نام اوﻻد بود. من به او پادشاهی مازندران را نوید داده بودم. شاه نیز آن را پذیرفت و در پیشگاه بزرگان مازندران، پادشاهی مازندران را به اوﻻد سپرد و خود با همراهان به ایران بازگشت. کاووس که او را گناه کار می‌دید گناهانش را برایش باز خواند و به [[دژخیم (کشنده شاه مازندران)]] فرمود تا او را ریز ریز کنند. شاه فرستاده‌ای را به اردوگاه شاه مازندران فرستاد و از آنها خواست گنج و خواسته هرچه دارند گرد آورند. شاه این خواسته را میان سپاه به اندازه‌ی (بر حسب) کوشش و رنجشان، بخش کرد؛ کاووس فرمان داد دیوان ناسپاس را سر ببرند؛ پادشاه یک هفته به درگاه یزدان به نیایش ایستاد؛ ایرانیان دو هفته را به بزم و شادی گذراند و در پایان هفته سوم تهمتن به شاه گفت این هنرها که من کردم به راهنمایی مردی به نام اوﻻد بود. من به او پادشاهی مازندران را نوید داده بودم. شاه نیز آن را پذیرفت و در پیشگاه بزرگان مازندران، پادشاهی مازندران را به اوﻻد سپرد و خود با همراهان به ایران بازگشت.
 +
 ==== بازگشت شاه به ایران ==== ==== بازگشت شاه به ایران ====
 پس از درهم کوبیدن دیوان مازندران شاه کاووس به ایران بازگشت و بار دیگر در پایتخت خویش به فرمانروایی نشست. کاووس روزی‌دهان را خواند و به دیوانِ دینار نشاند. وی پیشکش‌های فراوانی به تهمتن داد و در کنار این پیش‌کش‌ها پادشاهی نیمروز- سیستان- را نیز برای همیشه به تهمتن و خاندانش سپرد. پس از درهم کوبیدن دیوان مازندران شاه کاووس به ایران بازگشت و بار دیگر در پایتخت خویش به فرمانروایی نشست. کاووس روزی‌دهان را خواند و به دیوانِ دینار نشاند. وی پیشکش‌های فراوانی به تهمتن داد و در کنار این پیش‌کش‌ها پادشاهی نیمروز- سیستان- را نیز برای همیشه به تهمتن و خاندانش سپرد.
 +
 ==== آمار پیشکش‌های شاه ==== ==== آمار پیشکش‌های شاه ====
   * ردا(خلعت)   * ردا(خلعت)
خط 525: خط 760:
   * یک گوهردان پیروزه   * یک گوهردان پیروزه
 داستان پیروزی کاووس در مازندران همه جا پیچید و بدان را از بدی دست کوتاه شد. جهان مانند بهشی آراسته گردید. داستان پیروزی کاووس در مازندران همه جا پیچید و بدان را از بدی دست کوتاه شد. جهان مانند بهشی آراسته گردید.
 +
 ===== هاماوران ===== ===== هاماوران =====
 کاووس بر آن می‌شود که از ایران به توران و چین گذر کند و از [[مکران زمین]] و [[زره]](آب زره) دیدن کند. همه‌ی سرزمین‌های میان این دو سرزمین آراسته شدند. پس از آن شاه به سوی [[بربر]] رفت. [[شاه بربر]] از [[روم]] سپاهی به یاری خواست و با شاه ایران نبرد کرد. بسیاری از ایرانیان در این نبرد کشته شدند. تنها با دلیری و توانمندی‌های گودرز و هزار تن از سپاهیانش بود که ایرانیان توانستند از این میدان پیروز بیرون بیایند. پس از شکست سپاهِ بَربَر پیرانِ شهر به زینهار نزد کاووس رفتند و باژ پذیرفتند. شاه ایران نیز ایشان را نواخت. ​ کاووس بر آن می‌شود که از ایران به توران و چین گذر کند و از [[مکران زمین]] و [[زره]](آب زره) دیدن کند. همه‌ی سرزمین‌های میان این دو سرزمین آراسته شدند. پس از آن شاه به سوی [[بربر]] رفت. [[شاه بربر]] از [[روم]] سپاهی به یاری خواست و با شاه ایران نبرد کرد. بسیاری از ایرانیان در این نبرد کشته شدند. تنها با دلیری و توانمندی‌های گودرز و هزار تن از سپاهیانش بود که ایرانیان توانستند از این میدان پیروز بیرون بیایند. پس از شکست سپاهِ بَربَر پیرانِ شهر به زینهار نزد کاووس رفتند و باژ پذیرفتند. شاه ایران نیز ایشان را نواخت. ​
 شاه با لشکر بزرگش از مکران به سوی [[کوه قاف]] و [[باختر]]رفت. مردمان آنجا نیز او را به شاهی ستودند. پس این جهانگردی شاه به زابلستان رفت و یک ماهی مهمان تهمتن و خاندانش گشت. شاه با لشکر بزرگش از مکران به سوی [[کوه قاف]] و [[باختر]]رفت. مردمان آنجا نیز او را به شاهی ستودند. پس این جهانگردی شاه به زابلستان رفت و یک ماهی مهمان تهمتن و خاندانش گشت.
 +
 در آن هنگام بود که مردم [[مصر]] و [[شام]] به فرماندهی [[مردی باگوهر(شورشی زمان کاووس)]] سر از فرمان کاووس شاه پیچیدند. هنگامی که آگهی سرپیچی ایشان به شاه رسید، ایرانیان بزم را رها کرده و بر سپرها نام نوشتند و کشتی هایشان را به دریا انداختند و هزار فرسنگ راه را پیمودند. ​ در آن هنگام بود که مردم [[مصر]] و [[شام]] به فرماندهی [[مردی باگوهر(شورشی زمان کاووس)]] سر از فرمان کاووس شاه پیچیدند. هنگامی که آگهی سرپیچی ایشان به شاه رسید، ایرانیان بزم را رها کرده و بر سپرها نام نوشتند و کشتی هایشان را به دریا انداختند و هزار فرسنگ راه را پیمودند. ​
 ایرانیان به جایی رسیدند که مصر را در دست چپ و بربر را در دست راست و هاماوران را پیش رو داشتند. مردمان این سه کشور با یکدیگر هم‌پیمان شدند. ایرانیان به جایی رسیدند که مصر را در دست چپ و بربر را در دست راست و هاماوران را پیش رو داشتند. مردمان این سه کشور با یکدیگر هم‌پیمان شدند.
 +
 ایرانیان که با سپاهی گَشَن روبارو شده بودند با هنر نمایی [[بهرام پسر گودرز]] و گرگین و توس و گودرزِ گشواد و گیو و [[شیدوش(کاووس)]] و [[فرهاد]] و خود کاووس شاه، سپاه دشمن را از کرده‌ی خود پیشمان کردند. شاه هاماوران که راهبر این همپشتگی-اتحاد- بود شکست را پذیرفت و از در آشتی برآمد و باژ و ساو گران را پذیرفت. [[گوینده(داستان هاماوران)]] به شاه گفت که در پس پرده‌ی شاه هاماوران دختری زیبا و برازنده‌ی کاووس شاه هست. ایرانیان که با سپاهی گَشَن روبارو شده بودند با هنر نمایی [[بهرام پسر گودرز]] و گرگین و توس و گودرزِ گشواد و گیو و [[شیدوش(کاووس)]] و [[فرهاد]] و خود کاووس شاه، سپاه دشمن را از کرده‌ی خود پیشمان کردند. شاه هاماوران که راهبر این همپشتگی-اتحاد- بود شکست را پذیرفت و از در آشتی برآمد و باژ و ساو گران را پذیرفت. [[گوینده(داستان هاماوران)]] به شاه گفت که در پس پرده‌ی شاه هاماوران دختری زیبا و برازنده‌ی کاووس شاه هست.
 +
 کاووس مردی [[بیدار دانش ‌پژوه]] را با همراهان و پیشکش‌های فراوان به سوی شاه هاماوران فرستاد و از او دخترش را خواستگاری کرد. شاه هاماوران در پاسخ به فرستاده گفت شاه دو چیز از من خواسته که من بجر آن دو، چیز سومی ندارم. نخست خواسته مال و دارایی‌ام بود که در آشتی نامه از من ستاند و اینک دخترم را که دلگرمی من در جهان به او است، از من میخواهد. با این همه من از فرمان شاه سرپیچی نمیکنم. کاووس مردی [[بیدار دانش ‌پژوه]] را با همراهان و پیشکش‌های فراوان به سوی شاه هاماوران فرستاد و از او دخترش را خواستگاری کرد. شاه هاماوران در پاسخ به فرستاده گفت شاه دو چیز از من خواسته که من بجر آن دو، چیز سومی ندارم. نخست خواسته مال و دارایی‌ام بود که در آشتی نامه از من ستاند و اینک دخترم را که دلگرمی من در جهان به او است، از من میخواهد. با این همه من از فرمان شاه سرپیچی نمیکنم.
 +
  ​شاه هاماوران با دلی آگنده از غم [[سوداوه]] را پیش خواند و داستان را با وی بازگفت. سوداوه که از پیوند با شاه جهان خرسند بود پدر را دلگرمی داد. پدر که او را از این پیوند خرسند میدید پیش درآمد پیوگانی –مقدمات عروسی- وی را فراهم کرد و بر آیین و کیش خو، سوداوه را به پیوند کاووس در آوردند.  ​شاه هاماوران با دلی آگنده از غم [[سوداوه]] را پیش خواند و داستان را با وی بازگفت. سوداوه که از پیوند با شاه جهان خرسند بود پدر را دلگرمی داد. پدر که او را از این پیوند خرسند میدید پیش درآمد پیوگانی –مقدمات عروسی- وی را فراهم کرد و بر آیین و کیش خو، سوداوه را به پیوند کاووس در آوردند.
 +
 چو آمد بنزدیک کاوس شاه ​ دل آرام با زیب و با فر و جاه چو آمد بنزدیک کاوس شاه ​ دل آرام با زیب و با فر و جاه
 دو یاقوت خندان دو نرگس دژم ​ ستون دو ابر و چو سیمین قلم دو یاقوت خندان دو نرگس دژم ​ ستون دو ابر و چو سیمین قلم
 نگه کرد کاوس و خیره بماند ​ به سوداوه بر نام یزدان بخواند نگه کرد کاوس و خیره بماند ​ به سوداوه بر نام یزدان بخواند
 سوداوه را به ایران آوردند و پس از آن به آیین ایرانیان آیین پیوند زناشویی میان کاووس و سوداوه بسته شد. سوداوه را به ایران آوردند و پس از آن به آیین ایرانیان آیین پیوند زناشویی میان کاووس و سوداوه بسته شد.
 +
 ==== مهمانی شاهانه ==== ==== مهمانی شاهانه ====
 درست یک هفته پس از پیوند شاه و سوداوه، شاه هاماوران که شکست‌های پیاپی از کاووس را نمی‌توانست بپذیرد دست به نیرنگ برد و شاه را برای مهمانی در دربار خویش فراخواند. سوداوه که نیرنگ پدر را شناخته بود شاه را از رفتن به آن مهمانی بازداشت لیکن کاووس که خودرای بود سخنان او را نشینده گرفت و به همراه پهلوانان سپاهش به آن مهمانی رفت. هاماورانی‌ها چنان از شاه پذیرایی کردند که هرگونه بدبینی‌ای را از ایرانیان زدودند و شاه ایران، مانند یک خویشاوند به شاه هاماوران نگاه می‌کرد. پس از یک هفته سپاهی از بربر به سوی هاماوران آمد و شاه و گیو و گودرز و توس را به بند کردند. درست یک هفته پس از پیوند شاه و سوداوه، شاه هاماوران که شکست‌های پیاپی از کاووس را نمی‌توانست بپذیرد دست به نیرنگ برد و شاه را برای مهمانی در دربار خویش فراخواند. سوداوه که نیرنگ پدر را شناخته بود شاه را از رفتن به آن مهمانی بازداشت لیکن کاووس که خودرای بود سخنان او را نشینده گرفت و به همراه پهلوانان سپاهش به آن مهمانی رفت. هاماورانی‌ها چنان از شاه پذیرایی کردند که هرگونه بدبینی‌ای را از ایرانیان زدودند و شاه ایران، مانند یک خویشاوند به شاه هاماوران نگاه می‌کرد. پس از یک هفته سپاهی از بربر به سوی هاماوران آمد و شاه و گیو و گودرز و توس را به بند کردند.
 +
 چو پیوسته خون نباشد کسی ​ نباید برو بودن ایمن بسی بین چو پیوسته خون نباشد کسی ​ نباید برو بودن ایمن بسی بین
 چو مهر کسی را بخواهی بسود ​ بباید به سود و زیان ازمود چو مهر کسی را بخواهی بسود ​ بباید به سود و زیان ازمود
خط 544: خط 787:
 چنین است گیهان ناپاك رای ​ به هر باد خیره بجنبد ز جای چنین است گیهان ناپاك رای ​ به هر باد خیره بجنبد ز جای
 هاماورانی‌ها شاه و همراهانش را در [[دژی سر اندر ابر]] و در میان دریا بر آبخوستی-جزیرهای – زندانی کردند. سه هزار تن را به نگهبانی از آن زندان گماشتند. هنگامی که شاه هاماوران زنانی را برای بازگرداندن سوداوه به کاخ به فرستاد، سوداوه پدرش را سرزنش کرد و به گلایه گفت: چرا آن روز که رختش زره بود و تختش اسب، او را دربند نکردید و از وی ترسیدید؟ سوداوه افزود که نمی‌خواهد از شوی خود جدا شود. شاه هاماوران که دخترش را این‌گونه پشتیبان کاووس دید فرمان داد سوداوه را نیز به خواری به زندانی که کاووس در بند بود، بیفکنند. هاماورانی‌ها شاه و همراهانش را در [[دژی سر اندر ابر]] و در میان دریا بر آبخوستی-جزیرهای – زندانی کردند. سه هزار تن را به نگهبانی از آن زندان گماشتند. هنگامی که شاه هاماوران زنانی را برای بازگرداندن سوداوه به کاخ به فرستاد، سوداوه پدرش را سرزنش کرد و به گلایه گفت: چرا آن روز که رختش زره بود و تختش اسب، او را دربند نکردید و از وی ترسیدید؟ سوداوه افزود که نمی‌خواهد از شوی خود جدا شود. شاه هاماوران که دخترش را این‌گونه پشتیبان کاووس دید فرمان داد سوداوه را نیز به خواری به زندانی که کاووس در بند بود، بیفکنند.
 +
 ==== کشور بی‌پادشاه ==== ==== کشور بی‌پادشاه ====
 هنگامی که کشور بی‌پادشاه گشت، دشمنان از [[ترک(توران)]] و [[دشت نیزه وران]] به ایران زمین روی نهادند. تورانیان به سرکردگی افراسیاب از یک سو و تازیان از سوی دیگر روی به ایران نهادند. کار به جایی رسید که بر سر بدست گرفتن ایران، میان این دو دشمن- [[تازیان]] و تورانیان- درگیری رخ داد و سه ماه این دو سپاه با یکدیگر نبرد کردند. سرانجام تورانیان بر تازیان پیروز گشتند. نیمی از سپاه ایران که پیشتر شکست خورده بود برای یاری خواستن از پور دستان به سوی زابل به راه افتاد. هنگامی که کشور بی‌پادشاه گشت، دشمنان از [[ترک(توران)]] و [[دشت نیزه وران]] به ایران زمین روی نهادند. تورانیان به سرکردگی افراسیاب از یک سو و تازیان از سوی دیگر روی به ایران نهادند. کار به جایی رسید که بر سر بدست گرفتن ایران، میان این دو دشمن- [[تازیان]] و تورانیان- درگیری رخ داد و سه ماه این دو سپاه با یکدیگر نبرد کردند. سرانجام تورانیان بر تازیان پیروز گشتند. نیمی از سپاه ایران که پیشتر شکست خورده بود برای یاری خواستن از پور دستان به سوی زابل به راه افتاد.
 +
 تهمتن سپاه خود را نخست برای رها کردن کاووس از بند آماده کرد. هنگامی که تهمتن به نزدیکی هاماوران رسید یک [[مرد جوینده راه(داستان هاماوران)]] به سوی کاووس شاه فرستاد و [[نامداری ز گندآوران(داستان هاماوران)]] را نیز به سوی شاه هاماوران. تهمتن به شاه هاماوران گفت اگر کاووس را از بند رها کنی از چنگ اژدها رستی و با تو کاری نخواهم داشت. همچنین او شاه هاماوران را برای نیرنگی که کرده بود سخت سرزنش کرد. شاه هاماوران پند رستم را نپذرفت و آهنگ نبرد با او کرد. سپاه ایران تا سر مرز مازندران آمد و سالار هاماوران نیز با آنها روبرو شد.  تهمتن سپاه خود را نخست برای رها کردن کاووس از بند آماده کرد. هنگامی که تهمتن به نزدیکی هاماوران رسید یک [[مرد جوینده راه(داستان هاماوران)]] به سوی کاووس شاه فرستاد و [[نامداری ز گندآوران(داستان هاماوران)]] را نیز به سوی شاه هاماوران. تهمتن به شاه هاماوران گفت اگر کاووس را از بند رها کنی از چنگ اژدها رستی و با تو کاری نخواهم داشت. همچنین او شاه هاماوران را برای نیرنگی که کرده بود سخت سرزنش کرد. شاه هاماوران پند رستم را نپذرفت و آهنگ نبرد با او کرد. سپاه ایران تا سر مرز مازندران آمد و سالار هاماوران نیز با آنها روبرو شد. 
 جنگ آغاز شد و رستم ببر بیان پوشید سپاه هاماوران از بسیاریِ ایرانیان و یال و کوپال تهمتن ترسیدند و پراکنده شدند و شاه هاماوران که چنان دید دونامه‌ی جداگانه برای دو هم پشته‌ي (متحد) دیرین خود فرستاد و از مصر و بربر کمک خواست. دیری نگذشت که سپاهی از سه کشور-مصر و شام و بربر- به سوی هاماوران روان شد. رستم که از جان شاه ترس داشت به کاووس پیام فرستاد که من از نبرد با این سه کشور هراس ندارم لیکن میترسم به جان تو گزندی برسد. شاه نیز در پاسخ وی را به جنگ فرمان داد و گفت: جنگ آغاز شد و رستم ببر بیان پوشید سپاه هاماوران از بسیاریِ ایرانیان و یال و کوپال تهمتن ترسیدند و پراکنده شدند و شاه هاماوران که چنان دید دونامه‌ی جداگانه برای دو هم پشته‌ي (متحد) دیرین خود فرستاد و از مصر و بربر کمک خواست. دیری نگذشت که سپاهی از سه کشور-مصر و شام و بربر- به سوی هاماوران روان شد. رستم که از جان شاه ترس داشت به کاووس پیام فرستاد که من از نبرد با این سه کشور هراس ندارم لیکن میترسم به جان تو گزندی برسد. شاه نیز در پاسخ وی را به جنگ فرمان داد و گفت:
   * تا بوده چنین بوده که گاهی زهر از زمانه می‌یابی گاهی نوش.   * تا بوده چنین بوده که گاهی زهر از زمانه می‌یابی گاهی نوش.
 +
   * دارنده (خداوند) یار و نگهدار من است.   * دارنده (خداوند) یار و نگهدار من است.
 +
  ​هنگامه‌ی نبرد فرا رسید و تهمتن برگستوان در بر و پشت بر رخش به سوی دشمن رفت و از ایشان هماورد خواست. هیچ کس را یارای آن نبود که با تهمتن به نبرد بپردازد.  ​هنگامه‌ی نبرد فرا رسید و تهمتن برگستوان در بر و پشت بر رخش به سوی دشمن رفت و از ایشان هماورد خواست. هیچ کس را یارای آن نبود که با تهمتن به نبرد بپردازد.
 +
 روز دیگر سپاه هر سه کشور رده برکشیدند و رویاروی سپاه ایران ایستادند. تهمتن سپاه را گفت که تنها به نوک سنان و سر و یال اسب نگاه کنید و پی در پی تیر اندازی کنید. تهمتن به یاران خود گفت اگر ایشان سد هزار تن باشند و ما سد تن، باز هم کاری از پیش نخواهند برد. در کشاکش نبرد تهمتن از جنگیدن با سربازان فرومایه (رده پایین) روی گردان بود و یک راست به سوی [[شاه شام]] تاخت و با کمند وی را از روی اسب به زیر افکند. بهرام نیز بی‌درنگ دست آن شاه را بست و او را به بند کشید [[شاه بربرستان]] نیز با چهل تن از همراهانش دستگیر شد؛ شاه هاماوران که بار دیگر خود را شکست خورده میدید فرستاده‌ای را به نزد رستم فرستاد و پیمان کرد که کاووس شاه را از بند رها کرده و بار دیگر به فرمان شاه گردن نهد. روز دیگر سپاه هر سه کشور رده برکشیدند و رویاروی سپاه ایران ایستادند. تهمتن سپاه را گفت که تنها به نوک سنان و سر و یال اسب نگاه کنید و پی در پی تیر اندازی کنید. تهمتن به یاران خود گفت اگر ایشان سد هزار تن باشند و ما سد تن، باز هم کاری از پیش نخواهند برد. در کشاکش نبرد تهمتن از جنگیدن با سربازان فرومایه (رده پایین) روی گردان بود و یک راست به سوی [[شاه شام]] تاخت و با کمند وی را از روی اسب به زیر افکند. بهرام نیز بی‌درنگ دست آن شاه را بست و او را به بند کشید [[شاه بربرستان]] نیز با چهل تن از همراهانش دستگیر شد؛ شاه هاماوران که بار دیگر خود را شکست خورده میدید فرستاده‌ای را به نزد رستم فرستاد و پیمان کرد که کاووس شاه را از بند رها کرده و بار دیگر به فرمان شاه گردن نهد.
 +
 پس از رهایی شاه و گودرز و توس و گیو از بند، شاه کجاوهای سیاه پوشی ویژه‌ی سوداوه ساخت و او را به ایران فرستاد. جنگ ابزار و گنج هر سه شاه به گنج کاووس پیوسته شد. (مصادره شد) و سپاهیان بربر به شمارگان سپاه ایران افزوده شد. شمار سپاه ایران به سی‌سد هزار تن رسید. پس از رهایی شاه و گودرز و توس و گیو از بند، شاه کجاوهای سیاه پوشی ویژه‌ی سوداوه ساخت و او را به ایران فرستاد. جنگ ابزار و گنج هر سه شاه به گنج کاووس پیوسته شد. (مصادره شد) و سپاهیان بربر به شمارگان سپاه ایران افزوده شد. شمار سپاه ایران به سی‌سد هزار تن رسید.
 +
 ==== پیغام فرستادن کاووس به نزدیک قیصر روم و افراسیاب ==== ==== پیغام فرستادن کاووس به نزدیک قیصر روم و افراسیاب ====
 کاووس از بند رها شد و به پارس بازگشت. وی نامه‌ای به [[قیصر روم(زمان کاووس)]] نوشت و از او خواست شماری از بزرگان روم را به آیین نوا (عنوان گروگان) به ایران بفرستد؛ از دشت سواران نیزه گزار فرستاده‌ای با پیام دوستی به ایران آمد و گفت ما هنگامی که از گرگسار و توران به ایران تاخت شد به رویارویی با افراسیاب آمدیم، اینک نیز آماده‌ایم تا به فرمان شاه بار دیگر با ایشان بجنگیم. شاه پیام دوستی ایشان را پذیرفت و پس از آن نامه‌ای به افراسیاب نوشت و به او گفت که بی گفت و شنود از ایران بیرون برو؛ افراسیاب نپذیرفت. کاووس با افراسیاب به نبرد پرداخت؛ رستم فرمانده این نبرد بود و نیمی از تورانیان در این جنگ کشته شدند. کاووس پس از شکستن تورانیان به پارس پای گذارد؛ شاه پهلوانانی به [[مرو]] و [[نشابور]] و [[بلخ]] و [[هری]] فرستاد. هنگامی که جهان برای کاووس آسوده و آراسته شده بود، جهان پهلوانی را به رستم سپرد. کاووس از بند رها شد و به پارس بازگشت. وی نامه‌ای به [[قیصر روم(زمان کاووس)]] نوشت و از او خواست شماری از بزرگان روم را به آیین نوا (عنوان گروگان) به ایران بفرستد؛ از دشت سواران نیزه گزار فرستاده‌ای با پیام دوستی به ایران آمد و گفت ما هنگامی که از گرگسار و توران به ایران تاخت شد به رویارویی با افراسیاب آمدیم، اینک نیز آماده‌ایم تا به فرمان شاه بار دیگر با ایشان بجنگیم. شاه پیام دوستی ایشان را پذیرفت و پس از آن نامه‌ای به افراسیاب نوشت و به او گفت که بی گفت و شنود از ایران بیرون برو؛ افراسیاب نپذیرفت. کاووس با افراسیاب به نبرد پرداخت؛ رستم فرمانده این نبرد بود و نیمی از تورانیان در این جنگ کشته شدند. کاووس پس از شکستن تورانیان به پارس پای گذارد؛ شاه پهلوانانی به [[مرو]] و [[نشابور]] و [[بلخ]] و [[هری]] فرستاد. هنگامی که جهان برای کاووس آسوده و آراسته شده بود، جهان پهلوانی را به رستم سپرد.
 +
 ===== ساختمان‌های کاووس ===== ===== ساختمان‌های کاووس =====
  ​شاه در البرز کوه دیوان را وادار کرد که سازه‌هایی بسازند: ​  ​شاه در البرز کوه دیوان را وادار کرد که سازه‌هایی بسازند: ​
خط 560: خط 811:
   * یک آخور از سنگ برای بیش از سی‌سد اسب. ​   * یک آخور از سنگ برای بیش از سی‌سد اسب. ​
   * دو خانه ازآبگینه ساخته شد و با زبرجد آراسته گشت و آن را جای آرامش و خورش کرد.   * دو خانه ازآبگینه ساخته شد و با زبرجد آراسته گشت و آن را جای آرامش و خورش کرد.
 +
   * دوخانه از سیم ناب برای نگهداری جنگ افزار.   * دوخانه از سیم ناب برای نگهداری جنگ افزار.
 +
   * خانه‌ای در دل سنگ که روز در آن همواره یکسان است درازای این کاخ سد و بیست رش بود و در آراستن آن از پیروزه و یاکند-یاقوت- بهره جسته بودند. این کاخ از سرما و گرما به دور بود و از دیوار آن مَی، می‌بارید. ​   * خانه‌ای در دل سنگ که روز در آن همواره یکسان است درازای این کاخ سد و بیست رش بود و در آراستن آن از پیروزه و یاکند-یاقوت- بهره جسته بودند. این کاخ از سرما و گرما به دور بود و از دیوار آن مَی، می‌بارید. ​
 ===== سودای پرواز ===== ===== سودای پرواز =====
 هیچکس از پادشاهی کاووس در رنج نبود مگر دیوانی که در بند بودند. روزی اهریمن یاران خویش را گرد کرد و از ایشان خواست راهی بیابند و بار دیگر کاووس را از راه یزدان بیرون ببرند. یک [[دیودژخیم]] برپای خواست و انجام این کار را پذیره گشت. او خود را به ریخت جوانی خوش سیما درآورد و در شکارگاه به دیدار شاه رفت. زمین را بوسید و در پیش شاه چربزبانی کرد. به شاه گفت اینک همه‌ی گیتی در زیر فرمان تو است. تنها یک کار مانده که انجام بدهی تا دیگر کسی نتواند از تو برتر باشد و آن پا نهادن به آسمان است. هیچکس از پادشاهی کاووس در رنج نبود مگر دیوانی که در بند بودند. روزی اهریمن یاران خویش را گرد کرد و از ایشان خواست راهی بیابند و بار دیگر کاووس را از راه یزدان بیرون ببرند. یک [[دیودژخیم]] برپای خواست و انجام این کار را پذیره گشت. او خود را به ریخت جوانی خوش سیما درآورد و در شکارگاه به دیدار شاه رفت. زمین را بوسید و در پیش شاه چربزبانی کرد. به شاه گفت اینک همه‌ی گیتی در زیر فرمان تو است. تنها یک کار مانده که انجام بدهی تا دیگر کسی نتواند از تو برتر باشد و آن پا نهادن به آسمان است.
 +
  ​شاه رای دیو را پذیرفت و برای پای نهادن به آسمان راهی اندیشید. فرمان داد تا چند جوجه دالمن-عقاب- بیابند و به دربار بیاورند و دو به دو در یک خانه آنها را بپرورانند. آنگاه که دالمن‌ها بزرگ شدند آنها را با ریسمان به چهار گو شه‌ی تختی بستند و شاه بر تخت نشست. دالمن‌ها برای خوردن بره‌ای که باﻻی سرایشان آویزان بود به پرواز درآمدند و کاووس را با خود به آسمان بردند. هنگامی که پرندگان خسته گشتند تخت سرنگون گشت و کاووس در آمل در بیشه‌ی [[شیرچین]] فرو افتاد. لیکن زنده ماند تا سیاوش و کی‌خسرو از نژاد او پدید آیند. کاووس که از کرده‌ی خود پشیمان بود در آن بیشه پیوسته از یزدان پاك پوزش می‌خواست. تا اینکه سرانجام یزدان پاك بر او بخشایش آورد و رستم و گیو و توس که در پی او بودند وی را یافتند. گودرز پیر که به گفته‌ی خود شاهان زیادی را دیده بود لیکن شاهی به خیره سری کاووس ندیده بود با تیزی با کاووس سخن گفت و او را برای سه کار ناشایست زندگی‌اش:​  ​شاه رای دیو را پذیرفت و برای پای نهادن به آسمان راهی اندیشید. فرمان داد تا چند جوجه دالمن-عقاب- بیابند و به دربار بیاورند و دو به دو در یک خانه آنها را بپرورانند. آنگاه که دالمن‌ها بزرگ شدند آنها را با ریسمان به چهار گو شه‌ی تختی بستند و شاه بر تخت نشست. دالمن‌ها برای خوردن بره‌ای که باﻻی سرایشان آویزان بود به پرواز درآمدند و کاووس را با خود به آسمان بردند. هنگامی که پرندگان خسته گشتند تخت سرنگون گشت و کاووس در آمل در بیشه‌ی [[شیرچین]] فرو افتاد. لیکن زنده ماند تا سیاوش و کی‌خسرو از نژاد او پدید آیند. کاووس که از کرده‌ی خود پشیمان بود در آن بیشه پیوسته از یزدان پاك پوزش می‌خواست. تا اینکه سرانجام یزدان پاك بر او بخشایش آورد و رستم و گیو و توس که در پی او بودند وی را یافتند. گودرز پیر که به گفته‌ی خود شاهان زیادی را دیده بود لیکن شاهی به خیره سری کاووس ندیده بود با تیزی با کاووس سخن گفت و او را برای سه کار ناشایست زندگی‌اش:​
   * رفتن به مازندران   * رفتن به مازندران
خط 569: خط 823:
   * پرواز به آسمان   * پرواز به آسمان
 بسیار سرزنش کرد. کاووس با درد و شرمساری به همراه ایشان به کاخ بازگشت. پس از بازگشت تا چهل روز از شرمندگی از کاخ بیرون نیامد و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد پس از آن بسیار خواسته به درویش بخشید و سپاهیانش نیز از هر سو دوباره به دربار روی آوردند. بسیار سرزنش کرد. کاووس با درد و شرمساری به همراه ایشان به کاخ بازگشت. پس از بازگشت تا چهل روز از شرمندگی از کاخ بیرون نیامد و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد پس از آن بسیار خواسته به درویش بخشید و سپاهیانش نیز از هر سو دوباره به دربار روی آوردند.
 +
 زمانه چنان شد که بود از نخست به آب وفا روی خسرو بشست زمانه چنان شد که بود از نخست به آب وفا روی خسرو بشست
 همه مهتران کهتر او شدند پرستنده و چاکر او شدند همه مهتران کهتر او شدند پرستنده و چاکر او شدند
خط 574: خط 829:
 بدین داستان گفتم انکم شنود کنون رزم رستم بباید سرود بدین داستان گفتم انکم شنود کنون رزم رستم بباید سرود
 استاد می‌فرماید این داستان را همانگونه که شنیدم، برای شما بازگفتم. استاد می‌فرماید این داستان را همانگونه که شنیدم، برای شما بازگفتم.
 +
 ===== داستان جنگ هفت گردان ===== ===== داستان جنگ هفت گردان =====
 استاد فرزانه‌ی توس از [[مرد سرآینده و دلیر]]ی یاد می‌کند که این داستان را باز گفته است. در دنباله می‌فرماید:​ وی به ناگاه در کام مرگ فرورفته. ​ استاد فرزانه‌ی توس از [[مرد سرآینده و دلیر]]ی یاد می‌کند که این داستان را باز گفته است. در دنباله می‌فرماید:​ وی به ناگاه در کام مرگ فرورفته. ​
 روزی تهمتن با بزرگان ایران، توس و گودرز و بهرام و گیو و گرگین و زنگه‌ی شاوران و گستهم و خراد و برزین و گرازه – هریک با چند همراه- لشکری نامدار را ساخته بودند و برای شکار و چوگان و تیراندازی و میگساری به [[نوند]] رفته بودند. گیو در مستی پیشنهاد داد که به شکارگاه افراسیاب بروند. چنین کردند و یک هفته در آنجا ماندند روز هشتم تهمتن گفت بی‌گمان افراسیاب از آمدن ما آگاه شده باید طلایه‌ای را برای نگهبانی برگزینیم. [[زواره]](زُ) برای انجام اینکار پیشگام شد. روزی تهمتن با بزرگان ایران، توس و گودرز و بهرام و گیو و گرگین و زنگه‌ی شاوران و گستهم و خراد و برزین و گرازه – هریک با چند همراه- لشکری نامدار را ساخته بودند و برای شکار و چوگان و تیراندازی و میگساری به [[نوند]] رفته بودند. گیو در مستی پیشنهاد داد که به شکارگاه افراسیاب بروند. چنین کردند و یک هفته در آنجا ماندند روز هشتم تهمتن گفت بی‌گمان افراسیاب از آمدن ما آگاه شده باید طلایه‌ای را برای نگهبانی برگزینیم. [[زواره]](زُ) برای انجام اینکار پیشگام شد.
 +
 افراسیاب از آمدن این هفت تن به توران آگاه شد و با سی هزار شمشیرزن به سوی ایشان به راه افتاد. زواره با دیدن گَرد سپاه همراهانش را آگاه کرد. تهمتن با اینکه سپاهش بسیار بسیار کمتر از سپاه افراسیاب بود، جام می‌ای را به نام کاووس سر کشد و پس از آن جامی به یاد توس. سران سپاه او را از میگساری بازداشتند لیکن تهمتن یک جام دیگر به روی زواره خورد. زواره نیز جامی را که تهمتن پر کرده بود به نام شاه خورد و تهمتن از اینکه کسی توانسته به اندازه‌ی او می‌بنوشد شاد شد و گفت جام برادر را تنها برادر می‌تواند بنوشد. افراسیاب از آمدن این هفت تن به توران آگاه شد و با سی هزار شمشیرزن به سوی ایشان به راه افتاد. زواره با دیدن گَرد سپاه همراهانش را آگاه کرد. تهمتن با اینکه سپاهش بسیار بسیار کمتر از سپاه افراسیاب بود، جام می‌ای را به نام کاووس سر کشد و پس از آن جامی به یاد توس. سران سپاه او را از میگساری بازداشتند لیکن تهمتن یک جام دیگر به روی زواره خورد. زواره نیز جامی را که تهمتن پر کرده بود به نام شاه خورد و تهمتن از اینکه کسی توانسته به اندازه‌ی او می‌بنوشد شاد شد و گفت جام برادر را تنها برادر می‌تواند بنوشد.
 +
 هفت گرد: هفت گرد:
   * رستم   * رستم
خط 587: خط 845:
   * گُردِ سوار(نفر هفتم مشخص نیست)   * گُردِ سوار(نفر هفتم مشخص نیست)
 نبرد میان ایرانیان و تورانیان آغاز شد. بسیاری از ایشان کشته شدند. افراسیاب [[پیران ویسه]] را بر آن داشت تا به تهمتن بتازد او با ده هزار تن به سوی جهان پهلوان تاخت. تهمتن بسیاری از ایشان را کشت. نبرد میان ایرانیان و تورانیان آغاز شد. بسیاری از ایشان کشته شدند. افراسیاب [[پیران ویسه]] را بر آن داشت تا به تهمتن بتازد او با ده هزار تن به سوی جهان پهلوان تاخت. تهمتن بسیاری از ایشان را کشت.
 +
 افراسیاب جنگجویی به نام [[الکوس]](اَ) را برای نبرد با رستم فرستاد. الکوس سوار بر [[اسب شبرنگ(اسب الکوس)]] با بیش از هزار تن به سوی تهمتن تاخت. نخست الکوس زواره را رستم پنداشت و با او به نبرد پرداخت. نیزه‌های هر دو شکست و الکوس گرز کشید و زواره تاب آن زخم را نیاورد و از اسب فرو افتاد. رستم که این نبرد را دید چنان غرید که شمشیر در دست الکوس سست شد. وی بی‌درنگ بر اسب خود سوار شد. زواره که از زخم گرز الکوس بی توش شده بود، زمان یافت تا بر پشت اسب سوار شود. افراسیاب جنگجویی به نام [[الکوس]](اَ) را برای نبرد با رستم فرستاد. الکوس سوار بر [[اسب شبرنگ(اسب الکوس)]] با بیش از هزار تن به سوی تهمتن تاخت. نخست الکوس زواره را رستم پنداشت و با او به نبرد پرداخت. نیزه‌های هر دو شکست و الکوس گرز کشید و زواره تاب آن زخم را نیاورد و از اسب فرو افتاد. رستم که این نبرد را دید چنان غرید که شمشیر در دست الکوس سست شد. وی بی‌درنگ بر اسب خود سوار شد. زواره که از زخم گرز الکوس بی توش شده بود، زمان یافت تا بر پشت اسب سوار شود.
 +
 الکوس با نیزه‌اش به کمربند رستم زد. نیزه‌اش بند گره کمربند رستم را نیز نگشود. تهمتن نیزه‌ای به پیکر الکوس زد که خون از دهانش بیرون زد. رستم او را به نیزه از زین برگفت و بر زمین زد. الکوس با نیزه‌اش به کمربند رستم زد. نیزه‌اش بند گره کمربند رستم را نیز نگشود. تهمتن نیزه‌ای به پیکر الکوس زد که خون از دهانش بیرون زد. رستم او را به نیزه از زین برگفت و بر زمین زد.
 +
 هفت گرد دلیر و همراهانشان چنان نبرد کردند و کشتند که از کشته در زمین جای راه رفتن نبود؛ افراسیاب از میدان گریخت و تهمتن برای به دام انداختن او تاخت. تهمتن کمند افکند تا افراسیاب را به خم کمند گرفتار کند، افراسیاب سرش را دزدید و کمندی را که رستم انداخته بود به او گزندی نرساند او به کمک باره‌ی تیز تگی که داشت از آوردگاه گریخت. هفت گرد دلیر و همراهانشان چنان نبرد کردند و کشتند که از کشته در زمین جای راه رفتن نبود؛ افراسیاب از میدان گریخت و تهمتن برای به دام انداختن او تاخت. تهمتن کمند افکند تا افراسیاب را به خم کمند گرفتار کند، افراسیاب سرش را دزدید و کمندی را که رستم انداخته بود به او گزندی نرساند او به کمک باره‌ی تیز تگی که داشت از آوردگاه گریخت.
 +
 ایشان گزارش پیروزی خود را برای شاه نوشتند و گفتند که در این نبرد تنها زواره آسیب دید. دو هفته در آن دشتگاه به می خوردن نشستند و هفته‌ی سوم به سوی شاه به راه افتادند. ایشان گزارش پیروزی خود را برای شاه نوشتند و گفتند که در این نبرد تنها زواره آسیب دید. دو هفته در آن دشتگاه به می خوردن نشستند و هفته‌ی سوم به سوی شاه به راه افتادند.
 +
 ===== رستم و سهراب ===== ===== رستم و سهراب =====
 |اگر تند بادی برايد ز كنج |بخاك افگند نارسيده ترنج| |اگر تند بادی برايد ز كنج |بخاك افگند نارسيده ترنج|
خط 600: خط 863:
 استاد از گفته‌ی [[دهقان(گوینده داستان سهراب)]] که از [[موبد(گوینده داستان سهراب)]] داستانی به این گونه را به یاد دارد، می‌فرماید:​ استاد از گفته‌ی [[دهقان(گوینده داستان سهراب)]] که از [[موبد(گوینده داستان سهراب)]] داستانی به این گونه را به یاد دارد، می‌فرماید:​
 روزی رستم که دلش خوش نبود برای شکار به مرز توران می‌رود. پس از شکار کردن و خوردن، رخش را در مرغزار رها می‌کند و به خواب می‌رود. سواران ترکان تنی هفت و هشت رخش را می‌دزدند و به شهر می‌برند. رستم که دزدیده شدن رخش را ننگی برای خود می‌دانست با جنگ ابزار و کمربند، پیاده به دنبال رخش می‌رود؛ هنگامی که تهمتن به شهر سمنگان رسید، شهر از شنیدن این پیام پر جوش و خروش شد. [[شاه سمنگان]] به نزد رستم آمد و از تهمتن خواست مهمان ایشان باشد. وی گفت کسی نمی‌تواند رخش را برای همیشه پنهان کند. شاه سمنگان پیمان کرد به هر روی شده، رخش را تا فردا پیدا کند. تهمتن پذیریرفت و آن شب را به باده گساری نشست. وی شب را نیز در کاخ شاه سمنگان خفت. نیمه‌های شب درِ خوابگاه رستم باز شد و برده‌ای به همراه یک ماه روی به نزد تهمتن آمدند. روزی رستم که دلش خوش نبود برای شکار به مرز توران می‌رود. پس از شکار کردن و خوردن، رخش را در مرغزار رها می‌کند و به خواب می‌رود. سواران ترکان تنی هفت و هشت رخش را می‌دزدند و به شهر می‌برند. رستم که دزدیده شدن رخش را ننگی برای خود می‌دانست با جنگ ابزار و کمربند، پیاده به دنبال رخش می‌رود؛ هنگامی که تهمتن به شهر سمنگان رسید، شهر از شنیدن این پیام پر جوش و خروش شد. [[شاه سمنگان]] به نزد رستم آمد و از تهمتن خواست مهمان ایشان باشد. وی گفت کسی نمی‌تواند رخش را برای همیشه پنهان کند. شاه سمنگان پیمان کرد به هر روی شده، رخش را تا فردا پیدا کند. تهمتن پذیریرفت و آن شب را به باده گساری نشست. وی شب را نیز در کاخ شاه سمنگان خفت. نیمه‌های شب درِ خوابگاه رستم باز شد و برده‌ای به همراه یک ماه روی به نزد تهمتن آمدند.
 +
 |دو ابرو کمان و دو گسیو کمند|به بالا به کردار سرو بلند| |دو ابرو کمان و دو گسیو کمند|به بالا به کردار سرو بلند|
 |روانش خرد و بود و تن جان پاک|تو گفتی که بهره ندارد ز خاک| |روانش خرد و بود و تن جان پاک|تو گفتی که بهره ندارد ز خاک|
 او، [[تهمینه]] دختر شاه سمنگان بود که دلباخته‌ی تهمتن شده. تهمینه به تهمتن گفت: او، [[تهمینه]] دختر شاه سمنگان بود که دلباخته‌ی تهمتن شده. تهمینه به تهمتن گفت:
   * برای تو خرد را کشته‌ام و دست به این کار زده ام.   * برای تو خرد را کشته‌ام و دست به این کار زده ام.
 +
   * می‌خواهم از تو فرزندی به یادگار داشته باشم که درست مانند تو باشد.   * می‌خواهم از تو فرزندی به یادگار داشته باشم که درست مانند تو باشد.
 +
   * پیمان می‌کنم برای پیدا کردن اسبت همه‌ی شهر سمنگان را زیر پا بگذارم.   * پیمان می‌کنم برای پیدا کردن اسبت همه‌ی شهر سمنگان را زیر پا بگذارم.
 +
 رستم پذیرفت و آن شب را با وی هنباز(شریک) شد. بامداد تهمتن [[مهره‌ی رستم]] را که در جهان نامبر بود به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر شد این مُهره را به گیسویش بدوز تا از پدر یادگار داشته باشد و اگر پسر شد به بازویش ببند. بامداد شاه سمنگان مژده‌ی پیدا شدن رخش را به رستم داد و تهمتن به سوی ایران بازگشت. رستم پذیرفت و آن شب را با وی هنباز(شریک) شد. بامداد تهمتن [[مهره‌ی رستم]] را که در جهان نامبر بود به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر شد این مُهره را به گیسویش بدوز تا از پدر یادگار داشته باشد و اگر پسر شد به بازویش ببند. بامداد شاه سمنگان مژده‌ی پیدا شدن رخش را به رستم داد و تهمتن به سوی ایران بازگشت.
 +
 نه ماه گذشت و دختر شاه سمنگان پسری زایید که نامش را [[سهراب]] نهادند. سهراب در یک ماهگی مانند کودکان یک ساله بود و در سه سالگی مانند مردان رفتار می‌کرد و در پنج سالگی تیر اندازی و چوگان می‌کرد. و در ده سالگی دیگر کسی هم‌آورد او نبود؛ سهراب نزد مادر رفت و از نژاد و پدرش پرسید. مادر به او گفت که فرزند رستم است و سه یاقوت رخشان و سه مهره‌ی زر که از ایران به همراه نامه‌ای از تهمتن برایش فرستاده بود به او نشان داد. تهمینه سفارش کرد که افراسیاب نباید از این کار آگاه شود و افزود پدرت تو را با این سه مهره خواهد شناخت. سهراب گفت من با لشکری از ترکان به ایران می‌روم و پس از رسیدن به پدرم تخت و تاج ایران را به رستم خواهم داد و با لشکر ایران تخت توران را خواهم گرفت. به این سان هر دو کشور به تهمتن خواهد رسید. نه ماه گذشت و دختر شاه سمنگان پسری زایید که نامش را [[سهراب]] نهادند. سهراب در یک ماهگی مانند کودکان یک ساله بود و در سه سالگی مانند مردان رفتار می‌کرد و در پنج سالگی تیر اندازی و چوگان می‌کرد. و در ده سالگی دیگر کسی هم‌آورد او نبود؛ سهراب نزد مادر رفت و از نژاد و پدرش پرسید. مادر به او گفت که فرزند رستم است و سه یاقوت رخشان و سه مهره‌ی زر که از ایران به همراه نامه‌ای از تهمتن برایش فرستاده بود به او نشان داد. تهمینه سفارش کرد که افراسیاب نباید از این کار آگاه شود و افزود پدرت تو را با این سه مهره خواهد شناخت. سهراب گفت من با لشکری از ترکان به ایران می‌روم و پس از رسیدن به پدرم تخت و تاج ایران را به رستم خواهم داد و با لشکر ایران تخت توران را خواهم گرفت. به این سان هر دو کشور به تهمتن خواهد رسید.
 +
 افراسیاب که خیال خام سهراب را شنید لشکری دوازده هزار نفری به فرماندهی [[بارمان(زمان سهراب)]] و [[هومان]] به یاری سهراب فرستاد و به ایشان گفت هرکاری می‌توانند بکنند تا پدر و پسر یکدیگر را نشناسند. افراسیاب امید داشت که رستمِ پیرسر به دست سهراب جوان کشته شود. وی می‌خواست بارمان و هومان پس از پیروزی سهراب بر پدر، وی را در خواب بکشند. افراسیاب نامه‌ای پرمهر به همراه یک تخت پیروزه و تاجی از بیجاده برای سهراب فرستاد و دو فرمانده خود را فرمان بردار سهراب کرد. افراسیاب که خیال خام سهراب را شنید لشکری دوازده هزار نفری به فرماندهی [[بارمان(زمان سهراب)]] و [[هومان]] به یاری سهراب فرستاد و به ایشان گفت هرکاری می‌توانند بکنند تا پدر و پسر یکدیگر را نشناسند. افراسیاب امید داشت که رستمِ پیرسر به دست سهراب جوان کشته شود. وی می‌خواست بارمان و هومان پس از پیروزی سهراب بر پدر، وی را در خواب بکشند. افراسیاب نامه‌ای پرمهر به همراه یک تخت پیروزه و تاجی از بیجاده برای سهراب فرستاد و دو فرمانده خود را فرمان بردار سهراب کرد.
 +
 ==== دژسپید ==== ==== دژسپید ====
 تورانیان در راه لشکرکشی به ایران، به [[دژسپید]] رسیدند که [[هجیر(داستان سهراب)]] از خاندان گشوادگان نگهبان دژ و داماد [[گژدهم(داستان سهراب)]] کوتوال(سالار) دژ بود. [[گستهم(داستان سهراب)]] در آن زمان کودکی خردسال بود که در همان خردسالی گراینده‌ی گرز بود. تورانیان در راه لشکرکشی به ایران، به [[دژسپید]] رسیدند که [[هجیر(داستان سهراب)]] از خاندان گشوادگان نگهبان دژ و داماد [[گژدهم(داستان سهراب)]] کوتوال(سالار) دژ بود. [[گستهم(داستان سهراب)]] در آن زمان کودکی خردسال بود که در همان خردسالی گراینده‌ی گرز بود.
 +
 هنگامی که سهراب به دژ نزدیک شد هجیر برای نبرد، به پیشوازش رفت؛ وی در نبردی تن به تن با نیزه‌ی سهراب از پشت زین به زمین افتاد. سهراب از اسب پیاده شد تا او را بکشد لیکن هجیر بر دست راست خود چرخید و از چنگ سهراب گریخت و از او زنهار خواست. سهراب نیز دست او را بَست و به نزد هومان فرستاد. پس از گرفتار شدن هجیر، [[گرد آفرید]](گُ) که زنی جنگ آور بود رخت نبرد به تن کرد و از دژ برای رویارویی با سهراب بیرون آمد. هنگامی که سهراب به دژ نزدیک شد هجیر برای نبرد، به پیشوازش رفت؛ وی در نبردی تن به تن با نیزه‌ی سهراب از پشت زین به زمین افتاد. سهراب از اسب پیاده شد تا او را بکشد لیکن هجیر بر دست راست خود چرخید و از چنگ سهراب گریخت و از او زنهار خواست. سهراب نیز دست او را بَست و به نزد هومان فرستاد. پس از گرفتار شدن هجیر، [[گرد آفرید]](گُ) که زنی جنگ آور بود رخت نبرد به تن کرد و از دژ برای رویارویی با سهراب بیرون آمد.
 +
 گرد آفرید نخست سهراب را تیرباران کرد. سهراب سپر بر سر گرفت و تیرها بر وی کارگر نشد. گرد‌آفرید با نیزه به سوی سهراب رفت. سهراب با نیزه چنان به او زد که زره او بر تنش دریده شد. گرد‌آفرید که تاب رویارویی با سهراب را نداشت از پیش او گریخت. سهراب به دنبالش رفت و با نیزه، کلاه خود او را از سرش انداخت. هنگامیکه دید هم‌آورد او دختری پوشیده موی بوده، هم‌آورد خود را به خم کمند گرفتار کرد و خواست با او گفتگو کند. گرد‌آفرید به او گفت ماندن من این‌گونه با روی و موی گشاده در میدان نبرد سپاهیان را به تو بدبین می‌کند. چراکه برای چیره شدن به یک دختر این همه رزم کردی و رنج بردی. گرد‌آفرید گفت: بهتر است از جلوی چشم سپاه دور شویم تا من نیز از هر دو سو سرزنش نشنوم. گرد‌آفرید سهراب را دل آسوده کرد که از این پس، لشکر و دژ همه به فرمان او خواهند بود. هنگامی که گرد‌آفرید چهره‌ی زیبای خود را نمایان کرد. سهراب دل شیفته‌ی او شد. سهراب به گردآفرید گفت گمان نکند پناه گرفتن در دژ می‌تواند او را از گزند سهراب زنهار دارد. گرد آفرید نخست سهراب را تیرباران کرد. سهراب سپر بر سر گرفت و تیرها بر وی کارگر نشد. گرد‌آفرید با نیزه به سوی سهراب رفت. سهراب با نیزه چنان به او زد که زره او بر تنش دریده شد. گرد‌آفرید که تاب رویارویی با سهراب را نداشت از پیش او گریخت. سهراب به دنبالش رفت و با نیزه، کلاه خود او را از سرش انداخت. هنگامیکه دید هم‌آورد او دختری پوشیده موی بوده، هم‌آورد خود را به خم کمند گرفتار کرد و خواست با او گفتگو کند. گرد‌آفرید به او گفت ماندن من این‌گونه با روی و موی گشاده در میدان نبرد سپاهیان را به تو بدبین می‌کند. چراکه برای چیره شدن به یک دختر این همه رزم کردی و رنج بردی. گرد‌آفرید گفت: بهتر است از جلوی چشم سپاه دور شویم تا من نیز از هر دو سو سرزنش نشنوم. گرد‌آفرید سهراب را دل آسوده کرد که از این پس، لشکر و دژ همه به فرمان او خواهند بود. هنگامی که گرد‌آفرید چهره‌ی زیبای خود را نمایان کرد. سهراب دل شیفته‌ی او شد. سهراب به گردآفرید گفت گمان نکند پناه گرفتن در دژ می‌تواند او را از گزند سهراب زنهار دارد.
 +
 سهراب و گرد‌آفرید به سوی دژ به راه افتادند. هنگامی که ایشان به دژ نزدیک شدند، گژدهم و دیگران که نگران گرد‌آفرید بودند به بالای دژ آمدند. گرد‌آفرید زیرکانه خود را به درون دژ کشاند و سهراب بیرون دژ جای ماند. گژدهم گرد‌آفرید را برای شاهکارش که هم رزم بود و هم فریب، ستود و گفت از این کار تو هیچ ننگی بر دودمان ما نیست. گرد‌آفرید به بالای دژ آمد و به سهراب گفت تو به این برز و بر و یال به ترکان ماننده نیستی. برو که اگر شاه و رستم به میدان بیایند تو و لشکرت از میان خواهید رفت. ترکان از ایرانیان جفت نمی‌توانند برگزینند. سهراب که دلباختگی در هنگام جنگ برایش ننگ بود و از گرد‌آفرید خشمگین، جایی را که دژ بر آن استوار بود به تاراج داد و گفت امروز دیگر دیر شده فردا به دژ خواهد تاخت و شهروندان دژ را از میان خواهد برد. سهراب و گرد‌آفرید به سوی دژ به راه افتادند. هنگامی که ایشان به دژ نزدیک شدند، گژدهم و دیگران که نگران گرد‌آفرید بودند به بالای دژ آمدند. گرد‌آفرید زیرکانه خود را به درون دژ کشاند و سهراب بیرون دژ جای ماند. گژدهم گرد‌آفرید را برای شاهکارش که هم رزم بود و هم فریب، ستود و گفت از این کار تو هیچ ننگی بر دودمان ما نیست. گرد‌آفرید به بالای دژ آمد و به سهراب گفت تو به این برز و بر و یال به ترکان ماننده نیستی. برو که اگر شاه و رستم به میدان بیایند تو و لشکرت از میان خواهید رفت. ترکان از ایرانیان جفت نمی‌توانند برگزینند. سهراب که دلباختگی در هنگام جنگ برایش ننگ بود و از گرد‌آفرید خشمگین، جایی را که دژ بر آن استوار بود به تاراج داد و گفت امروز دیگر دیر شده فردا به دژ خواهد تاخت و شهروندان دژ را از میان خواهد برد.
 +
 از این سو ایرانیان نامه‌ای به شاه نوشتند و او را آگاه کردند. ایشان به شاه گفتند: اگر در فرستادن لشکر به رویارویی با ایشان درنگ شود ترکان دژ مرزی را خواهند گرفت. ایشان در نامه‌ی خود از همانندی پهلوان ترک و سام سوار نیز سخن گفتند. از این سو ایرانیان نامه‌ای به شاه نوشتند و او را آگاه کردند. ایشان به شاه گفتند: اگر در فرستادن لشکر به رویارویی با ایشان درنگ شود ترکان دژ مرزی را خواهند گرفت. ایشان در نامه‌ی خود از همانندی پهلوان ترک و سام سوار نیز سخن گفتند.
 +
 فردا پگاه سهراب به دژ تاخت و آن را بدون جنگ بدست آورد. تورانیان از اینکه هیچ جنگ آوری در دژ نماند بود، شگفت زده شدند. جنگ آوران شبانه دژ را به سوی ایران ترك کرده بودند. فردا پگاه سهراب به دژ تاخت و آن را بدون جنگ بدست آورد. تورانیان از اینکه هیچ جنگ آوری در دژ نماند بود، شگفت زده شدند. جنگ آوران شبانه دژ را به سوی ایران ترك کرده بودند.
 +
 شاه ایران با رای‌زنان خود-توس و گودرز و گیو گرگین و فرهاد و بهرام- به رای نشست و بر آن شدند که شاه گیو را به سوی تهمتن فرستد و از او بخواهد برای نبرد با تورانیان پای به میدان نهد. شاه با موبدِ دبیر رای‌زنی کرد و نامه‌ای به رستم نوشت و در آن از نامه‌ی گژدهم سخن به میان آورد و گفت تنها کسی که می‌تواند هم‌آورد این ترک باشد، تو هستی. شاه از تهمتن خواست از این نامه با کسی سخن نگوید مگر سوارانی که میخواهد با خود بیاورد. شاه به گیو نیز سفارش کرد اگر شب به زابل رسید، روز بازگردد. شاه ایران با رای‌زنان خود-توس و گودرز و گیو گرگین و فرهاد و بهرام- به رای نشست و بر آن شدند که شاه گیو را به سوی تهمتن فرستد و از او بخواهد برای نبرد با تورانیان پای به میدان نهد. شاه با موبدِ دبیر رای‌زنی کرد و نامه‌ای به رستم نوشت و در آن از نامه‌ی گژدهم سخن به میان آورد و گفت تنها کسی که می‌تواند هم‌آورد این ترک باشد، تو هستی. شاه از تهمتن خواست از این نامه با کسی سخن نگوید مگر سوارانی که میخواهد با خود بیاورد. شاه به گیو نیز سفارش کرد اگر شب به زابل رسید، روز بازگردد.
 +
 گیو به زابل رسید و نامه را به تهمتن داد؛ تهمتن از اینکه دید که این سوار تورانی را به سام سوار مانند کرده‌اند با خود اندیشید که نکند او فرزندش باشد. او از اینکه تهمینه گفته بود فرزندش هنوز خرد است و به بازی سرگرم، آسوده شد و دست از این اندیشه برداشت. گیو به زابل رسید و نامه را به تهمتن داد؛ تهمتن از اینکه دید که این سوار تورانی را به سام سوار مانند کرده‌اند با خود اندیشید که نکند او فرزندش باشد. او از اینکه تهمینه گفته بود فرزندش هنوز خرد است و به بازی سرگرم، آسوده شد و دست از این اندیشه برداشت.
 +
 تهمتن که برای رفتن به نبرد شتاب نداشت گفت اگر بخت با ما یار باشد این جوان نوخاسته با دیدن درفش من از میدان خواهد گریخت. همچنین اگر آن ترک نیز مانند سام هشیار و دلیر باشد او نیز در کارها شتاب ندارد و ما نباید این‌گونه شتاب داشته باشیم. وی گیو را به بزمی فراخواند و شب را تا سحر به باده گساری گذراندند. روز دوم و سوم را نیز به بزم گذرانند و سرانجام روزچهارم با پافشاری گیو، تهمتن دست از بزم کشید و به سوی آوردگاه به راه افتاد. تهمتن که برای رفتن به نبرد شتاب نداشت گفت اگر بخت با ما یار باشد این جوان نوخاسته با دیدن درفش من از میدان خواهد گریخت. همچنین اگر آن ترک نیز مانند سام هشیار و دلیر باشد او نیز در کارها شتاب ندارد و ما نباید این‌گونه شتاب داشته باشیم. وی گیو را به بزمی فراخواند و شب را تا سحر به باده گساری گذراندند. روز دوم و سوم را نیز به بزم گذرانند و سرانجام روزچهارم با پافشاری گیو، تهمتن دست از بزم کشید و به سوی آوردگاه به راه افتاد.
 +
 ==== خشم گرفتن کاووس بر تهمتن ==== ==== خشم گرفتن کاووس بر تهمتن ====
 کاووس که از درنگ تهمتن خشمگین شده بود با رستم سخن نگفت و بر گیو بانگ زد: رستم کیست که از فرمان من سرپیچی کند؟ او را بگیر و به زندان ببر. گیو از گفتار کاووس دل خسته شد. کاووس نیز با هر دو ایشان پرخاش کرد و به توس گفت هر دو آنها را زنده بردار کن. هنگامی که توس برای بیرون بردن تهمتن از کاخ به سوی او دست یاخت، تهمتن شکیبایی خود را از دست داد و چنان با دست به دست توس کوبید که توس با سر به زمین خورد. پس از آن ژکان(غر غر کنان) از کاخ بیرون رفت و به شاه گفت اگر راست می‌گویی سهراب را زنده بر دار کن، تهمتن بر رخش سوار شد. رستم به بزرگان ایران گفت برای زندگی خود چاره‌ای بیندیشید که سهراب خواهد آمد و ایران را ویران خواهد کرد، من هرگز دیگر به نبرد نخواهم رفت. ​ کاووس که از درنگ تهمتن خشمگین شده بود با رستم سخن نگفت و بر گیو بانگ زد: رستم کیست که از فرمان من سرپیچی کند؟ او را بگیر و به زندان ببر. گیو از گفتار کاووس دل خسته شد. کاووس نیز با هر دو ایشان پرخاش کرد و به توس گفت هر دو آنها را زنده بردار کن. هنگامی که توس برای بیرون بردن تهمتن از کاخ به سوی او دست یاخت، تهمتن شکیبایی خود را از دست داد و چنان با دست به دست توس کوبید که توس با سر به زمین خورد. پس از آن ژکان(غر غر کنان) از کاخ بیرون رفت و به شاه گفت اگر راست می‌گویی سهراب را زنده بر دار کن، تهمتن بر رخش سوار شد. رستم به بزرگان ایران گفت برای زندگی خود چاره‌ای بیندیشید که سهراب خواهد آمد و ایران را ویران خواهد کرد، من هرگز دیگر به نبرد نخواهم رفت. ​
 بزرگان از گودرز خواستند به نزد شاه دیوانه برود و با او سخن بگوید. گودرز نیز با شاه از کارنامه‌ی تهمتن سخن گفت و افزود اگر کسی سواری مانند تهمتن که شکست ناپذیر است را در سپاه خود داشته باشد و آن را از خود براند خردمند نیست. شاه سخنان او را پذیرفت و از او خواست بزرگان را به دلجویی از تهمتن بفرستد. گودرز به همراه بزرگان به نزد تهمتن رفتند و پس از شنیدن ناله‌های تهمتن از شاه و بی‌نیازی و بی‌ترسی‌اش از هرکس مگر خداوند، سخن گفت. گودرز جهاندیده تهمتن را به ننگ گریختن از روبروی سهراب هشدار داد و گفت در این زمان نباید کاووس را تنها بگذارد. گودرز به گونه‌ای با او سخن گفت که تهمتن بر آن شد به درگاه شاه بیاید. هنگامی که تهمتن پای به دربار نهاد کاووس به پای او بلند شد و فراوان او را ستود و از گذشته پوزش خواست. رستم نیز در پاسخ گفت که آماده‌ی انجام فرمان شاه است. شاه فرمود امروز را باید به بزم بنشینند و فردا برای نبرد آماده شوند. بزرگان از گودرز خواستند به نزد شاه دیوانه برود و با او سخن بگوید. گودرز نیز با شاه از کارنامه‌ی تهمتن سخن گفت و افزود اگر کسی سواری مانند تهمتن که شکست ناپذیر است را در سپاه خود داشته باشد و آن را از خود براند خردمند نیست. شاه سخنان او را پذیرفت و از او خواست بزرگان را به دلجویی از تهمتن بفرستد. گودرز به همراه بزرگان به نزد تهمتن رفتند و پس از شنیدن ناله‌های تهمتن از شاه و بی‌نیازی و بی‌ترسی‌اش از هرکس مگر خداوند، سخن گفت. گودرز جهاندیده تهمتن را به ننگ گریختن از روبروی سهراب هشدار داد و گفت در این زمان نباید کاووس را تنها بگذارد. گودرز به گونه‌ای با او سخن گفت که تهمتن بر آن شد به درگاه شاه بیاید. هنگامی که تهمتن پای به دربار نهاد کاووس به پای او بلند شد و فراوان او را ستود و از گذشته پوزش خواست. رستم نیز در پاسخ گفت که آماده‌ی انجام فرمان شاه است. شاه فرمود امروز را باید به بزم بنشینند و فردا برای نبرد آماده شوند.
 +
 بامداد فردا شاه فرمان داد گیو و توس به همراه سد هزار تن به سوی دشمن به راه افتادند. هنگامی که به نزدیکی دژ رسیدند طلایه از دور ایشان را دید و آمدنشان را گزارش کرد. هومان (که شکست‌های پیشین را دیده بود) هم ترسیده بود و هم امید داشت. سهراب رو به هومان کرد و گفت: از ایشان ترس به دل راه ندهید که در میانشان کسی نیست که هم‌آورد من باشد. به بخت افراسیاب این بار ما پیروز میدان خواهیم شد. بامداد فردا شاه فرمان داد گیو و توس به همراه سد هزار تن به سوی دشمن به راه افتادند. هنگامی که به نزدیکی دژ رسیدند طلایه از دور ایشان را دید و آمدنشان را گزارش کرد. هومان (که شکست‌های پیشین را دیده بود) هم ترسیده بود و هم امید داشت. سهراب رو به هومان کرد و گفت: از ایشان ترس به دل راه ندهید که در میانشان کسی نیست که هم‌آورد من باشد. به بخت افراسیاب این بار ما پیروز میدان خواهیم شد.
 +
 ==== شناسایی دشمن ==== ==== شناسایی دشمن ====
 تهمتن با دستور شاه رخت ترکان را پوشید و شبانه به سپاه ایشان رفت. تا از چند و چون کار ایشان آگاه شود. تهمتن خود را به نزدیکی خیمه‌ی سهراب رساند و سهراب را دید که بر تخت نشسته و بارمان و هومان و [[زندرزم]] (ژنده رزم) پیرامونش نشسته بودند. در این میان زندرزم از خیمه بیرون آمده بود سربازی را دید که تورانیان هرگز در میان سربازانشان چنین کس با این اندام سترگ نداشته بودند. هنگامی که به او نزدیک شد تا نام و نشانش را بپرسد تهمتن بی‌درنگ بر گردن او کوفت و او را از میان برد. سهراب از دیر بازگشتن زندرزم نگران شده بود در پی او آمد و پیام کشته شدنش راشنید. سهراب آن شب تا بامداد فرمان آماده‌باش داد. سهراب به بزرگان سپاهش گفت با کشته شدن زندرزم از نبرد با ایرانیان باز نخواهم گشت. تهمتن با دستور شاه رخت ترکان را پوشید و شبانه به سپاه ایشان رفت. تا از چند و چون کار ایشان آگاه شود. تهمتن خود را به نزدیکی خیمه‌ی سهراب رساند و سهراب را دید که بر تخت نشسته و بارمان و هومان و [[زندرزم]] (ژنده رزم) پیرامونش نشسته بودند. در این میان زندرزم از خیمه بیرون آمده بود سربازی را دید که تورانیان هرگز در میان سربازانشان چنین کس با این اندام سترگ نداشته بودند. هنگامی که به او نزدیک شد تا نام و نشانش را بپرسد تهمتن بی‌درنگ بر گردن او کوفت و او را از میان برد. سهراب از دیر بازگشتن زندرزم نگران شده بود در پی او آمد و پیام کشته شدنش راشنید. سهراب آن شب تا بامداد فرمان آماده‌باش داد. سهراب به بزرگان سپاهش گفت با کشته شدن زندرزم از نبرد با ایرانیان باز نخواهم گشت.
 +
 رستم در بازگشت به طلایه دار سپاه ایران که گیو بود برخورد کرد و پس از گذشتن از طلایه به اردوگاه ایران و نزد شاه آمد و از آنچه دیده بود سخن گفت. رستم در بازگشت به طلایه دار سپاه ایران که گیو بود برخورد کرد و پس از گذشتن از طلایه به اردوگاه ایران و نزد شاه آمد و از آنچه دیده بود سخن گفت.
 +
 ==== روز نبرد ==== ==== روز نبرد ====
  ​بامداد روز نبرد سهراب رخت رزم پوشید و بر روی تپه‌ای بلند ایستاد؛ هجیر را فراخواند و از او خواست هر پرسشی که از او می‌پرسد را به درستی پاسخ دهد. سهراب چند و چون سپاه ایران و سرداران و فرماندهان را از او پرسید و از او خواست جایگاه توس و گودرز و رستم را به او نشان دهد و بگوید کدام درفش در دست کدام پهلوان است. سهراب به او گفت: چنانچه راست گفتار باشد و همه‌ی نشانی‌ها را درست به او بدهد، پاداش خوبی خواهد یافت. هجیر نیز پیمان کرد که راست و درست پاسخ دهد.  ​بامداد روز نبرد سهراب رخت رزم پوشید و بر روی تپه‌ای بلند ایستاد؛ هجیر را فراخواند و از او خواست هر پرسشی که از او می‌پرسد را به درستی پاسخ دهد. سهراب چند و چون سپاه ایران و سرداران و فرماندهان را از او پرسید و از او خواست جایگاه توس و گودرز و رستم را به او نشان دهد و بگوید کدام درفش در دست کدام پهلوان است. سهراب به او گفت: چنانچه راست گفتار باشد و همه‌ی نشانی‌ها را درست به او بدهد، پاداش خوبی خواهد یافت. هجیر نیز پیمان کرد که راست و درست پاسخ دهد.
 +
 سهراب پرسید: درفشی که نشان خورشید و ماه دارد نشان کیست؟ سهراب پرسید: درفشی که نشان خورشید و ماه دارد نشان کیست؟
 هجیر پاسخ داد: نشان شاه ایران کاووس است. هجیر پاسخ داد: نشان شاه ایران کاووس است.
 +
 سهراب پرسید: درفش پیل پیکر ازآن کیست؟ سهراب پرسید: درفش پیل پیکر ازآن کیست؟
 هجیر پاسخ داد: درفش توس است که از خانواده‌ی شاه نوذر است. هجیر پاسخ داد: درفش توس است که از خانواده‌ی شاه نوذر است.
 +
 سهراب پرسید: آن درفش سرخ پیکر که نشان شیر دارد ازآن کیست؟ سهراب پرسید: آن درفش سرخ پیکر که نشان شیر دارد ازآن کیست؟
 هجیر پاسخ داد: نشان گودرز گشوادگان است. هجیر پاسخ داد: نشان گودرز گشوادگان است.
 +
 سهراب پرسید: آن کس که سراپرده‌ای سبز رنگ دارد و درفشی اژدها پیکر با خود می‌برد و کسی در بالا و بلندی هم سان او نیست، چه کسی است؟ سهراب پرسید: آن کس که سراپرده‌ای سبز رنگ دارد و درفشی اژدها پیکر با خود می‌برد و کسی در بالا و بلندی هم سان او نیست، چه کسی است؟
 هجیر پاسخ داد: او مردی از چین است که به کمک ایران آمده. هجیر پاسخ داد: او مردی از چین است که به کمک ایران آمده.
 +
 سهراب پرسید: نامش چیست؟ سهراب پرسید: نامش چیست؟
 هجیر پاسخ داد: نمی‌دانم من زمان درازی در ایران نبودم. هجیر پاسخ داد: نمی‌دانم من زمان درازی در ایران نبودم.
 +
 هجیر با خود اندیشید اگر به او بگوید که این رستم است بی‌گمان تورانیان نخست با همه‌ی توان بر او خواهند تاخت و اگر تهمتن در برابر ایشان به خاك افتد دیگر در ایران کسی نمی‌تواند با سهراب، رویارویی کند. از این رو با خود اندیشید که بهتر است نام رستم را از او پنهان کند. هجیر با خود اندیشید اگر به او بگوید که این رستم است بی‌گمان تورانیان نخست با همه‌ی توان بر او خواهند تاخت و اگر تهمتن در برابر ایشان به خاك افتد دیگر در ایران کسی نمی‌تواند با سهراب، رویارویی کند. از این رو با خود اندیشید که بهتر است نام رستم را از او پنهان کند.
 +
 |نبشته به سر بر دگرگونه بود| ​ ز فرمان نکاهد، نه هرگز فزود| |نبشته به سر بر دگرگونه بود| ​ ز فرمان نکاهد، نه هرگز فزود|
 سهراب که از یافتن تهمتن ناامید شده بود بار دیگر پرسید: درفش گرگ پیکر ازآن کیست؟ سهراب که از یافتن تهمتن ناامید شده بود بار دیگر پرسید: درفش گرگ پیکر ازآن کیست؟
 هجیر پاسخ داد: گیو پسر گودرز است که او را گیوِ نیو می‌خوانند. او داماد تهمتن است. هجیر پاسخ داد: گیو پسر گودرز است که او را گیوِ نیو می‌خوانند. او داماد تهمتن است.
 +
 سهراب پرسید: درفش ماه پیکر ازآن کیست؟ سهراب پرسید: درفش ماه پیکر ازآن کیست؟
 هجیر پاسخ داد: او فریبرز فرزند شاه است. هجیر پاسخ داد: او فریبرز فرزند شاه است.
 +
 سهراب پرسید: درفش زرد پیکر که نشان گراز دارد؟ سهراب پرسید: درفش زرد پیکر که نشان گراز دارد؟
 هجیر پاسخ داد: [[گراز]] هجیر پاسخ داد: [[گراز]]
 بار دیگر سهراب از هجیر پرسید آن سراپرده‌ی سبز و درفش اژدها پیکر ازآن کیست؟ هجیر باز هم پاسخ داد که او را نمی شناسد. سهراب از او پرسید: پس تهمتن کجاست؟ هجیر پاسخ داد اینک در زابل هوا خوب است و او ترجیح داده به جنگ نیاید. سهراب این را نپذیرفت و گفت تهمتن مرد جنگ است هرگز چنین نخواهد کرد. بار دیگر سهراب از هجیر پرسید آن سراپرده‌ی سبز و درفش اژدها پیکر ازآن کیست؟ هجیر باز هم پاسخ داد که او را نمی شناسد. سهراب از او پرسید: پس تهمتن کجاست؟ هجیر پاسخ داد اینک در زابل هوا خوب است و او ترجیح داده به جنگ نیاید. سهراب این را نپذیرفت و گفت تهمتن مرد جنگ است هرگز چنین نخواهد کرد.
 +
 سهراب باردیگر هجیر را پند داد که اگر نشانی‌هایی را که می‌خواهد به درستی به او بدهد به جایگاه و ﺛروتی می‌رسد که کسی گمان هم نخواهد کرد و در پاد آن (در غیر آن صورت) وی را خواهد کشت. هجیر گفت رستم نیروی سد پیل را دارد و بی‌گمان اگر با او روبرو شوی از پای در خواهی آمد. سهراب گودرز را برای داشتن فرزندی مانند هجیر نفرین کرد. هجیر که بیم آن را داشت مبادا این ترك بر تهمتن چیره گردد و پشت سپاه ایران بشکند بیم مرگ را پذیرفت و نام تهمتن را آشکار نکرد. سهراب باردیگر هجیر را پند داد که اگر نشانی‌هایی را که می‌خواهد به درستی به او بدهد به جایگاه و ﺛروتی می‌رسد که کسی گمان هم نخواهد کرد و در پاد آن (در غیر آن صورت) وی را خواهد کشت. هجیر گفت رستم نیروی سد پیل را دارد و بی‌گمان اگر با او روبرو شوی از پای در خواهی آمد. سهراب گودرز را برای داشتن فرزندی مانند هجیر نفرین کرد. هجیر که بیم آن را داشت مبادا این ترك بر تهمتن چیره گردد و پشت سپاه ایران بشکند بیم مرگ را پذیرفت و نام تهمتن را آشکار نکرد.
 +
 ==== آغاز نبرد ==== ==== آغاز نبرد ====
 سهراب که از درشت گویی‌های هجیر و ستایش‌هایی که از تهمتن می‌کرد، به ستوه آمده از او روی برگاشت و رفت. سهراب آماده‌ی رزم شد و به سوی زرم گاه تاخت تا از سپاه ایران گَرد برآورد. سهراب که از درشت گویی‌های هجیر و ستایش‌هایی که از تهمتن می‌کرد، به ستوه آمده از او روی برگاشت و رفت. سهراب آماده‌ی رزم شد و به سوی زرم گاه تاخت تا از سپاه ایران گَرد برآورد.
 +
  در میان ایرانیان کسی نبود که بتواند با این نبیره‌ی گمنام سام درآمیزد. سهراب خود را به نزدیک شادروان (چادر) کاووس شاه رساند و فریاد برآورد:​ تو که یارای رویارویی با من را نداری از چه رو خود را شاه خوانده‌اي؟ آن شب که ژنده رزم کشته شد سوگند خوردم، کاووس را زنده، بر دار کنم. سهراب با نیزه‌ای که داشت میخ‌های پرده سرای کاووس را کند. و خرگاه کاووس به زمین افتاد. کاووس شاه از کار سهراب بسیار غمگین شد و از پهلوانان خواست تهمتن را از این کار آگاه کنند. هنگامی که این گزارش به تهمتن داده شد، تهمتن گفت: از همه‌ی شاهان به من رنج و سود رسیده است لیکن از کاووس تنها رنج به من رسیده است. آنگاه به گرگین و رهام و توس فرمان داد سپاه خود را برانند و زواره را نگهبان چادرها کرد.  در میان ایرانیان کسی نبود که بتواند با این نبیره‌ی گمنام سام درآمیزد. سهراب خود را به نزدیک شادروان (چادر) کاووس شاه رساند و فریاد برآورد:​ تو که یارای رویارویی با من را نداری از چه رو خود را شاه خوانده‌اي؟ آن شب که ژنده رزم کشته شد سوگند خوردم، کاووس را زنده، بر دار کنم. سهراب با نیزه‌ای که داشت میخ‌های پرده سرای کاووس را کند. و خرگاه کاووس به زمین افتاد. کاووس شاه از کار سهراب بسیار غمگین شد و از پهلوانان خواست تهمتن را از این کار آگاه کنند. هنگامی که این گزارش به تهمتن داده شد، تهمتن گفت: از همه‌ی شاهان به من رنج و سود رسیده است لیکن از کاووس تنها رنج به من رسیده است. آنگاه به گرگین و رهام و توس فرمان داد سپاه خود را برانند و زواره را نگهبان چادرها کرد.
 +
 همراهان تهمتن که از رویایی با این ترك دستپاچه شده بودند نمی‌توانستند به درستی آماده شوند. تهمتن هنگامی که این دستپاچگی را دید ایشان را سرزنش کرد. ببر بیان را پوشید و به زواره فرمان داد که از جایگاه دور نشود و تنها گوش به فرمان او باشد. همراهان تهمتن که از رویایی با این ترك دستپاچه شده بودند نمی‌توانستند به درستی آماده شوند. تهمتن هنگامی که این دستپاچگی را دید ایشان را سرزنش کرد. ببر بیان را پوشید و به زواره فرمان داد که از جایگاه دور نشود و تنها گوش به فرمان او باشد.
 +
 ==== نخستین دیدار ==== ==== نخستین دیدار ====
 تهمتن و همراهان با [[درفش اژدها پیکر]] به سوی آوردگاه به راه افتادند هنگامی که سهراب را دیدند تهمتن به او پیشنهاد نبرد تن به تن داد. سهراب دست به دست مالید و گفت برویم و از لشکر نیز هیچکس را به یاری نخوانیم. سهراب به پیر بودن رستم گوشه‌ای زد( اشاره کرد) و گفت هرچند بر و یال توانمندی داری لیکن دیگر سال و ماه تو را در هم کوبیده. رستم به او گفت سخن چرب و گرم است و زمین سرد و خشک. رستم افزود دیو‌های بسیاری به دست من تباه شده‌اند تو نیز اگر امروز زنده ماندی، دیگر از هیچ چیز نترس. تهمتن و همراهان با [[درفش اژدها پیکر]] به سوی آوردگاه به راه افتادند هنگامی که سهراب را دیدند تهمتن به او پیشنهاد نبرد تن به تن داد. سهراب دست به دست مالید و گفت برویم و از لشکر نیز هیچکس را به یاری نخوانیم. سهراب به پیر بودن رستم گوشه‌ای زد( اشاره کرد) و گفت هرچند بر و یال توانمندی داری لیکن دیگر سال و ماه تو را در هم کوبیده. رستم به او گفت سخن چرب و گرم است و زمین سرد و خشک. رستم افزود دیو‌های بسیاری به دست من تباه شده‌اند تو نیز اگر امروز زنده ماندی، دیگر از هیچ چیز نترس.
 +
 سهراب: یک سخن از تو می‌پرسم و می‌خواهم راست پاسخ دهی. آیا تو رستم پسر سام نریمان هستی؟ سهراب: یک سخن از تو می‌پرسم و می‌خواهم راست پاسخ دهی. آیا تو رستم پسر سام نریمان هستی؟
 تهمتن: رستم پهلوان و با افسر است و من کهتر او هستم. تهمتن: رستم پهلوان و با افسر است و من کهتر او هستم.
 +
  ​سهراب که از یافتن رستم ناامید گشته بود به سوی میدان رفت. دو پهلوان نخست با نیزه به یکدیگر تاختند و هنگامی که نیزهایشان در هم شکست به شمشیر هندی روی آوردند. دیری نگذشت که شمشیر‌های هندی نیز زیر بار زخم‌های گرانی که این دو به یکدیگر می‌زدند فرو شکست . دو پهلوان دست به گرز بردند. آن سان با گرز گران بر تن یکدیگر کوفتند که زره هر دو پهلوان پاره شد. تشنگی برایشان چیره گردیده بود و پدر و پسر هرکدام نفس زنان در گوشه‌ای از میدان به یکدیگر می‌نگریستند. ترس و خشم بر هر دو پهلوان چنان بود که یکدیگر را نشناختند.  ​سهراب که از یافتن رستم ناامید گشته بود به سوی میدان رفت. دو پهلوان نخست با نیزه به یکدیگر تاختند و هنگامی که نیزهایشان در هم شکست به شمشیر هندی روی آوردند. دیری نگذشت که شمشیر‌های هندی نیز زیر بار زخم‌های گرانی که این دو به یکدیگر می‌زدند فرو شکست . دو پهلوان دست به گرز بردند. آن سان با گرز گران بر تن یکدیگر کوفتند که زره هر دو پهلوان پاره شد. تشنگی برایشان چیره گردیده بود و پدر و پسر هرکدام نفس زنان در گوشه‌ای از میدان به یکدیگر می‌نگریستند. ترس و خشم بر هر دو پهلوان چنان بود که یکدیگر را نشناختند.
 +
 در کشاکش نبرد، تهمتن با خود گفت جنگ با دیو سپید نیز تا این اندازه دشوار نبود که نبرد با این جوان دشوار است. هنگامی که دو پهلوان کمی آسودند و بازوانشان توان تازه یافت دست به تیر و کمان بردند و بر یکدیگر تیر باران کردند لیکن تیرهایشان از ببر بیان و زره‌ی سهراب گذر نکرد پس از آن دو پهلوان روی به کشتی آوردند و کمربند چرمی دیگری را گرفتند. در کشاکش نبرد، تهمتن با خود گفت جنگ با دیو سپید نیز تا این اندازه دشوار نبود که نبرد با این جوان دشوار است. هنگامی که دو پهلوان کمی آسودند و بازوانشان توان تازه یافت دست به تیر و کمان بردند و بر یکدیگر تیر باران کردند لیکن تیرهایشان از ببر بیان و زره‌ی سهراب گذر نکرد پس از آن دو پهلوان روی به کشتی آوردند و کمربند چرمی دیگری را گرفتند.
 +
 تهمتن که اگر دست به سنگ خارا می‌زند، سنگ را از جای می‌کند هرچه تلاش کرد نتوانست سهراب را از پشت زین جابجا کند. پس از آنکه زور ایشان به یکدیگر نچربید. سهراب نیز گزر کشید و بر بازوی تهمتن زد. تهمتن از زخم آن به خود پیچید. سهراب از اینکه هم‌آورد خود را رنجانده بود خندان شد و رستم را به کُواژه گرفت(مسخره کرد) و گفت: تاب زخم دلیران را نداری، در نبرد رخش تو مانند خر است و دو دست تو مانند چوب خشک. هرچند دلیر و سرو بالا هستی، لیکن اگر جوانی کنی نابخرد هستی. تهمتن که اگر دست به سنگ خارا می‌زند، سنگ را از جای می‌کند هرچه تلاش کرد نتوانست سهراب را از پشت زین جابجا کند. پس از آنکه زور ایشان به یکدیگر نچربید. سهراب نیز گزر کشید و بر بازوی تهمتن زد. تهمتن از زخم آن به خود پیچید. سهراب از اینکه هم‌آورد خود را رنجانده بود خندان شد و رستم را به کُواژه گرفت(مسخره کرد) و گفت: تاب زخم دلیران را نداری، در نبرد رخش تو مانند خر است و دو دست تو مانند چوب خشک. هرچند دلیر و سرو بالا هستی، لیکن اگر جوانی کنی نابخرد هستی.
 +
 |بخندید سهراب و گفت ای سوار |بزخم دلیران نهای پایدار| |بخندید سهراب و گفت ای سوار |بزخم دلیران نهای پایدار|
 |برزم اندرون رخش گویی خرست |دو دست سوار از همه بترست| |برزم اندرون رخش گویی خرست |دو دست سوار از همه بترست|
 |اگر چه گوی سروباﻻ بود |جوانی کند پیر، کانا بود| |اگر چه گوی سروباﻻ بود |جوانی کند پیر، کانا بود|
 هنگامی که هر دو پهلوان پس از چندی تلاش از رزم فرو ماندند و از یکدیگر روی گرداندند. هر یک از آنها به سپاه روبرو تاختند و سربازان فراوانی را کشتند. تهمتن به سوی سپاه توران تاخت و سهراب نیز به سوی ایران. هر دو تن، مانند گرگی که در میان رمه می‌افتد از سپاه دشمن کشته‌های فراوانی گرفتند. تهمتن بیمناک از جان کاووس که مبادا از سهراب گزندی ببیند، خود را با شتاب به سهراب رساند و او را از این کار بازداشت. تهمتن به سهراب گفت ایرانیان چه گناهی کرده‌اند که تو به ایشان تاختی و سهراب نیز در پاسخ گفت تورانیان چه گناهی کرده بودند که تو به ایشان تاختی؟؛ هر دو پهلوان دنباله‌ی نبرد را به روز پسین افکندند. هنگامی که هر دو پهلوان پس از چندی تلاش از رزم فرو ماندند و از یکدیگر روی گرداندند. هر یک از آنها به سپاه روبرو تاختند و سربازان فراوانی را کشتند. تهمتن به سوی سپاه توران تاخت و سهراب نیز به سوی ایران. هر دو تن، مانند گرگی که در میان رمه می‌افتد از سپاه دشمن کشته‌های فراوانی گرفتند. تهمتن بیمناک از جان کاووس که مبادا از سهراب گزندی ببیند، خود را با شتاب به سهراب رساند و او را از این کار بازداشت. تهمتن به سهراب گفت ایرانیان چه گناهی کرده‌اند که تو به ایشان تاختی و سهراب نیز در پاسخ گفت تورانیان چه گناهی کرده بودند که تو به ایشان تاختی؟؛ هر دو پهلوان دنباله‌ی نبرد را به روز پسین افکندند.
 +
 ==== شب سرنو شت ==== ==== شب سرنو شت ====
 هنگامی که سهراب به خیمه بازگشت با هومان درباره‌ی تاختن تهمتن به سپاه سخن گفت و کار خودش با سپاه ایران را گزارش کرد. وی افزود چون فرمان درگیر شدن با دشمن را نداشته‌اند از اینکار پرهیز کرده‌اند. پس از آن سهراب شب را به بزم گذراند. از سوی دیگر گیو به تهمتن درباره‌ی تاختن سهراب به سپاه ایران گزارش داد و گفت او نخست گرگین را از اسب پایین انداخت و سپس با توس درگیر شد و با گرز از پهلو به بدن او کوبید. هنگامی که سپاه دید توس تاب رویارویی با او را ندارد، همه باهم به او تاختند و توس را رهاندند. گیو افزود ما آیین پیشین(قراری که پیش از نبرد تن به تن برای پرهیز از نبرد انبود بوده) را نگه داشتیم و نبرد را دنبال نکردیم. ​ هنگامی که سهراب به خیمه بازگشت با هومان درباره‌ی تاختن تهمتن به سپاه سخن گفت و کار خودش با سپاه ایران را گزارش کرد. وی افزود چون فرمان درگیر شدن با دشمن را نداشته‌اند از اینکار پرهیز کرده‌اند. پس از آن سهراب شب را به بزم گذراند. از سوی دیگر گیو به تهمتن درباره‌ی تاختن سهراب به سپاه ایران گزارش داد و گفت او نخست گرگین را از اسب پایین انداخت و سپس با توس درگیر شد و با گرز از پهلو به بدن او کوبید. هنگامی که سپاه دید توس تاب رویارویی با او را ندارد، همه باهم به او تاختند و توس را رهاندند. گیو افزود ما آیین پیشین(قراری که پیش از نبرد تن به تن برای پرهیز از نبرد انبود بوده) را نگه داشتیم و نبرد را دنبال نکردیم. ​
 تهمتن به نزد کاووس رفت و کاووس او را گرامی داشت. تهمتن از دشواری نبرد با سهراب سخن گفت و افزود فردا برای کشتی گرفتن به میدان خواهد رفت و نمی داند چه کسی پیروز خواهد شد. شاه به او گفت امشب نیایش کنان، نزد یزدان به پا خواهد ایستاد و از او برای تهمتن پیروزی خواهد خواست. تهمتن امیدوار به اینکه از فر شاه فرجام او پیروزی است به سوی زواره رفت. نخست از برادر خوردنی خواست و پس از شام به برادر گفت: تهمتن به نزد کاووس رفت و کاووس او را گرامی داشت. تهمتن از دشواری نبرد با سهراب سخن گفت و افزود فردا برای کشتی گرفتن به میدان خواهد رفت و نمی داند چه کسی پیروز خواهد شد. شاه به او گفت امشب نیایش کنان، نزد یزدان به پا خواهد ایستاد و از او برای تهمتن پیروزی خواهد خواست. تهمتن امیدوار به اینکه از فر شاه فرجام او پیروزی است به سوی زواره رفت. نخست از برادر خوردنی خواست و پس از شام به برادر گفت:
 اگر فردا پگاه پیروز از آوردگاه بیرون آمدم درفش و سپاه و زرینه کفش من را بیاور لیکن اگر بر دست این ترك کشته شدم بی‌درنگ به سیستان برو و این گزارش را برسان و مادرم را دل‌داری بده. اگر فردا پگاه پیروز از آوردگاه بیرون آمدم درفش و سپاه و زرینه کفش من را بیاور لیکن اگر بر دست این ترك کشته شدم بی‌درنگ به سیستان برو و این گزارش را برسان و مادرم را دل‌داری بده.
 +
 پس از آنکه مادر را آرام کردی به دستان بگو که شاه را تنها نگذارد و با او در نبردهای در پیش رو همکاری کند. نیمی از شب به این گفته‌ها گذشت و نیمه‌ی دیگر شب را تهمتن که خسته از کارزار بود آسود. پس از آنکه مادر را آرام کردی به دستان بگو که شاه را تنها نگذارد و با او در نبردهای در پیش رو همکاری کند. نیمی از شب به این گفته‌ها گذشت و نیمه‌ی دیگر شب را تهمتن که خسته از کارزار بود آسود.
 +
 ==== نیرنگ تهمتن ==== ==== نیرنگ تهمتن ====
 فردا پگاه هردو پهلوان رخت رزم پوشیده و سوار بر اسب به سوی آوردگاه به راه افتادند. سهراب با هومان از همسانی‌هایی که میان این دﻻور ایرانی و گفته‌های تهمینه پیدا کرده بود سخن گفت. لیکن هومان از روی بدخواهی به او گفت من چندین بار در نبرد با رستم روبرو شدم اگرچه این مرد بسیار به او ماننده است لیکن رستم نیست. فردا پگاه هردو پهلوان رخت رزم پوشیده و سوار بر اسب به سوی آوردگاه به راه افتادند. سهراب با هومان از همسانی‌هایی که میان این دﻻور ایرانی و گفته‌های تهمینه پیدا کرده بود سخن گفت. لیکن هومان از روی بدخواهی به او گفت من چندین بار در نبرد با رستم روبرو شدم اگرچه این مرد بسیار به او ماننده است لیکن رستم نیست.
 +
 هنگامی که دو پهلوان یکدیگر را دیدند سهراب لبانش خندان گشت و به تهمتن گفت: شب را چگونه گذراندي؟ به پیکار چگونه اندیشیدي؟ بیا دست از نبرد برداریم و با یکدیگر به می‌گساری بنشینیم. بگذار تا دیگری به جای تو به نبرد من بیاید. من از روی تو شرم دارم و مهرت در دل من جای گرفته. گمان می‌کنم که تو پسر نریمان، رستم دستان باشی. هنگامی که دو پهلوان یکدیگر را دیدند سهراب لبانش خندان گشت و به تهمتن گفت: شب را چگونه گذراندي؟ به پیکار چگونه اندیشیدي؟ بیا دست از نبرد برداریم و با یکدیگر به می‌گساری بنشینیم. بگذار تا دیگری به جای تو به نبرد من بیاید. من از روی تو شرم دارم و مهرت در دل من جای گرفته. گمان می‌کنم که تو پسر نریمان، رستم دستان باشی.
 +
 تهمتن به او گفت اگر تو جوانی من هم کودک نیستم که به این سخنان فریب خورم. دیروز سخن از کشتی گرفتن بود؟ سهراب گفت اگر بوش (تقدیر) بر این است که بر دست من کشته شوی درنگ نخواهم کرد. تهمتن به او گفت اگر تو جوانی من هم کودک نیستم که به این سخنان فریب خورم. دیروز سخن از کشتی گرفتن بود؟ سهراب گفت اگر بوش (تقدیر) بر این است که بر دست من کشته شوی درنگ نخواهم کرد.
 +
  هر دو پهلوان اسب‌ها را به سنگی بستند و به کشتی گرفتن سر نهادند. درکشاکش نبرد سهراب تهمتن را بر زمین زد و بر سینه‌ی او نشست و خنجری آبگون برکشید تا تهمتن را سر از تن جدا سازد.  هر دو پهلوان اسب‌ها را به سنگی بستند و به کشتی گرفتن سر نهادند. درکشاکش نبرد سهراب تهمتن را بر زمین زد و بر سینه‌ی او نشست و خنجری آبگون برکشید تا تهمتن را سر از تن جدا سازد.
 +
  ​تهمتن بی‌درنگ فریاد برآورد و به سهراب گفت: ای گَوِ شیرگیر! آیین ما در ایران چیز دیگری است. اگر کوچتر، بزرگتری را در کشتی به زمین بزند بار نخست از خون او در میگذرد، اگر بار دیگر توانست او را به زیر آورد آنگاه او را خواهد کشت. سهراب نیز این سخن را پذیرفت. سهراب از آنجا به دشتی پرآهو برای نخچیر رفت. هومان از دیر بازگشتن او نگران شد و به دنبال او رفت. هنگامی که سهراب به پیش هومان بازگشت و داستان نبردش را بازگفت، هومان وی را هشدار داد که این کار به زیان او خواهد بود. همانگونه که آموزگار می‌گوید:​ دشمن را هرچند خرُد باشد، کوچک نشمار.  ​تهمتن بی‌درنگ فریاد برآورد و به سهراب گفت: ای گَوِ شیرگیر! آیین ما در ایران چیز دیگری است. اگر کوچتر، بزرگتری را در کشتی به زمین بزند بار نخست از خون او در میگذرد، اگر بار دیگر توانست او را به زیر آورد آنگاه او را خواهد کشت. سهراب نیز این سخن را پذیرفت. سهراب از آنجا به دشتی پرآهو برای نخچیر رفت. هومان از دیر بازگشتن او نگران شد و به دنبال او رفت. هنگامی که سهراب به پیش هومان بازگشت و داستان نبردش را بازگفت، هومان وی را هشدار داد که این کار به زیان او خواهد بود. همانگونه که آموزگار می‌گوید:​ دشمن را هرچند خرُد باشد، کوچک نشمار.
 +
 از این سو تهمتن که از چنگال مرگ گریخته بود سرو تن بشست و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و از خداوند پیروزی در این نبرد را خواستار شد بدون آنکه از نیرنگ ماه و ستاره ناآگاه بود. از این سو تهمتن که از چنگال مرگ گریخته بود سرو تن بشست و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و از خداوند پیروزی در این نبرد را خواستار شد بدون آنکه از نیرنگ ماه و ستاره ناآگاه بود.
 +
 ==== سوگ سهراب ==== ==== سوگ سهراب ====
 بار دیگر دو پهلوان به سوی میدان نبر رفتند و از اسب فرود آمدند. هر دو برای کشتی گرفتن آماده شدند. این بار تهمتن بود که توانست سهراب را به کردار شیری بر زمین زند. تهمتن بی‌درنگ هم‌آورد زمین خورده‌ی خود را پهلو درید. بار دیگر دو پهلوان به سوی میدان نبر رفتند و از اسب فرود آمدند. هر دو برای کشتی گرفتن آماده شدند. این بار تهمتن بود که توانست سهراب را به کردار شیری بر زمین زند. تهمتن بی‌درنگ هم‌آورد زمین خورده‌ی خود را پهلو درید.
 +
 سهراب از ته دل اهی کشید و به رستم گفت: تو در این کار بی‌گناهی که این سپهر بلند بود که مرا پروش داد تا به این آوردگاه برسم و به دست تو کشته گردم. هم ساﻻن من هنوز در کوی و برزن به بازی سرگم هستند. سهراب به خونریز خود گفت: آسوده نباش که اگر مانند ماهی در دریا فرو روی و یا مانند ستارگان در آسمان، پدرم تو را خواهد یافت و کینِ خون من را از تو خواهد کشید. سهراب از ته دل اهی کشید و به رستم گفت: تو در این کار بی‌گناهی که این سپهر بلند بود که مرا پروش داد تا به این آوردگاه برسم و به دست تو کشته گردم. هم ساﻻن من هنوز در کوی و برزن به بازی سرگم هستند. سهراب به خونریز خود گفت: آسوده نباش که اگر مانند ماهی در دریا فرو روی و یا مانند ستارگان در آسمان، پدرم تو را خواهد یافت و کینِ خون من را از تو خواهد کشید.
 +
 تهمتن هنگامی که این سخن را شنید خشکش زد؛ از هوش رفت. پس از به هوش آمدن از سهراب پرسید از رستم چه نشانی داري؟ از کجا می‌دانی که پسر او هستی؟ تهمتن هنگامی که این سخن را شنید خشکش زد؛ از هوش رفت. پس از به هوش آمدن از سهراب پرسید از رستم چه نشانی داري؟ از کجا می‌دانی که پسر او هستی؟
 سهراب که گویی در یافته بود او همان رستم است به افسوس پاسخ داد اگر تو رستم هستی، بدان که من را از بدخویی خود کشتی. هرکاری که توانستم انجام دادم لیکن مِهر تو نجنبید. سهراب که گویی در یافته بود او همان رستم است به افسوس پاسخ داد اگر تو رستم هستی، بدان که من را از بدخویی خود کشتی. هرکاری که توانستم انجام دادم لیکن مِهر تو نجنبید.
 +
 من از پدر به یادگار نشانی دارم که دیگر به کارم نخواهد آمد. به بازوی من نگاه کن و آن مهره‌ی نامبر رستم را ببین. من از پدر به یادگار نشانی دارم که دیگر به کارم نخواهد آمد. به بازوی من نگاه کن و آن مهره‌ی نامبر رستم را ببین.
 +
 |چو بگشاد خفتان و آن مهره دید ​   |همه جامه بر خویشتن بر درید| |چو بگشاد خفتان و آن مهره دید ​   |همه جامه بر خویشتن بر درید|
 |همی گفت کای کشته بر دست من    |دلیر و ستوده به هر انجمن| |همی گفت کای کشته بر دست من    |دلیر و ستوده به هر انجمن|
خط 687: خط 1002:
 |ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود ​   |چنین رفت و این بودنی کار بود| |ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود ​   |چنین رفت و این بودنی کار بود|
 سهراب از تهمتن خواست زره او را بگشاید و مهره‌ای که مادرش به او داده را نگاه کند. هنگامی که رستم آن مهره را دید دانست که چگونه به دست خویش چنگ در جان خود زده. تهمتن جامه‌هایش را بر تن درید و خون از دیده ریخت. سهراب از تهمتن خواست زره او را بگشاید و مهره‌ای که مادرش به او داده را نگاه کند. هنگامی که رستم آن مهره را دید دانست که چگونه به دست خویش چنگ در جان خود زده. تهمتن جامه‌هایش را بر تن درید و خون از دیده ریخت.
 +
 هنگامی که سواران ایران اسب تهمتن را بی سوار دیدند بر این گمان بودند که رستم کشته شده است. ایشان آگهی مرگ تهمتن را نیز به کاووس رساندند. کاووس از ایشان خواست کسی را برای آگاهی یافتن از کار سهراب به آوردگاه بفرستد. هنگامی که سواران ایران اسب تهمتن را بی سوار دیدند بر این گمان بودند که رستم کشته شده است. ایشان آگهی مرگ تهمتن را نیز به کاووس رساندند. کاووس از ایشان خواست کسی را برای آگاهی یافتن از کار سهراب به آوردگاه بفرستد.
 +
 سهراب که خود را در آستانه‌ی مرگ می‌دید از تهمتن خواست برای اینکه شاه از خون ترکان درگذرد میانجی شود چراکه ایشان به گفته‌ها و امیدهایی که سهراب داده بود، به سوی ایران آمده بودند. سهراب که خود را در آستانه‌ی مرگ می‌دید از تهمتن خواست برای اینکه شاه از خون ترکان درگذرد میانجی شود چراکه ایشان به گفته‌ها و امیدهایی که سهراب داده بود، به سوی ایران آمده بودند.
 +
 تهمتن بر اسب سوار شد و خود را به سپاه رساند. او زواره را به سوی هومان فرستاد تا به او بگوید: ساﻻر ترکان او است، وی می‌باید ترکان را فرمانده‌ای کند تا از رود بگذرند و به سوی توران برود. توس و گودرز و گستهم نزد تهمتن رفتند. تهمتن از غم فرزند می‌خواست دست به خودکشی بزند. گودرز او را با این پند که سرانجام همه مرگ است آرام کرد و پس از آرام شدن، تهمتن از او خواست به نزد کاووس برود و از او بخواهد از آن نوشداریی که در گنج خود دارد به سهراب برساند. هنگامی که کاووس در پاسخ به این درخواست از ترس همدست شدن تهمتن و سهراب سخن گفت و کردار رستم، پیش از آغاز این نبرد را یادآور شد، گودرز به نزد تهمتن بازگشت و گفت که خوی بد کاووس مانند درختی همیشه سبز است که پیوسته از آن بدی به بار می‌نشیند. وی افزود باید خودت با شاه سخن بگویی! من نتوانستم او را با خود هم‌داستان کنم. تهمتن آماده‌ی رفتن به نزد شاه شد که در میان راه پیکی آمد و به او گفت سهراب چشم از جهان فرو بست. تهمتن بر اسب سوار شد و خود را به سپاه رساند. او زواره را به سوی هومان فرستاد تا به او بگوید: ساﻻر ترکان او است، وی می‌باید ترکان را فرمانده‌ای کند تا از رود بگذرند و به سوی توران برود. توس و گودرز و گستهم نزد تهمتن رفتند. تهمتن از غم فرزند می‌خواست دست به خودکشی بزند. گودرز او را با این پند که سرانجام همه مرگ است آرام کرد و پس از آرام شدن، تهمتن از او خواست به نزد کاووس برود و از او بخواهد از آن نوشداریی که در گنج خود دارد به سهراب برساند. هنگامی که کاووس در پاسخ به این درخواست از ترس همدست شدن تهمتن و سهراب سخن گفت و کردار رستم، پیش از آغاز این نبرد را یادآور شد، گودرز به نزد تهمتن بازگشت و گفت که خوی بد کاووس مانند درختی همیشه سبز است که پیوسته از آن بدی به بار می‌نشیند. وی افزود باید خودت با شاه سخن بگویی! من نتوانستم او را با خود هم‌داستان کنم. تهمتن آماده‌ی رفتن به نزد شاه شد که در میان راه پیکی آمد و به او گفت سهراب چشم از جهان فرو بست.
 +
 رستم به زاری به سوی سهراب بازگشت. رستم به زاری به سوی سهراب بازگشت.
 +
 |همی گفت زار ای نبرده جوان |سر افراز و از تخمه پهلوان| |همی گفت زار ای نبرده جوان |سر افراز و از تخمه پهلوان|
 |نبیند چوتو نیز خورشید و ماه |نه خود و نه جوشن، نه تخت و کلاه| |نبیند چوتو نیز خورشید و ماه |نه خود و نه جوشن، نه تخت و کلاه|
خط 701: خط 1021:
 ==== مرگ سهراب ==== ==== مرگ سهراب ====
  ​تهمتن سهراب را در جامه‌ای خسروی پیچید و در گاسونه‌ای (تابوت) نهاد و به سراپرده‌ی خویش برد. کاووس و همه‌ی پهلوانان ایران زمین در این مرگ به سوگ نشستند و هر یک تهمتن را به گونه‌ای دل‌داری داد و از گذرا بودن این جهان و بیهوده بودن مهر داشتن با آن پند داد.  ​تهمتن سهراب را در جامه‌ای خسروی پیچید و در گاسونه‌ای (تابوت) نهاد و به سراپرده‌ی خویش برد. کاووس و همه‌ی پهلوانان ایران زمین در این مرگ به سوگ نشستند و هر یک تهمتن را به گونه‌ای دل‌داری داد و از گذرا بودن این جهان و بیهوده بودن مهر داشتن با آن پند داد.
 +
 |تو دل را بدین رفته خرسند کن |همه گوش سوی خردمند کن| |تو دل را بدین رفته خرسند کن |همه گوش سوی خردمند کن|
 |اگر آسمان بر زمین بر زنی |بپری و از آب آتش کنی| |اگر آسمان بر زمین بر زنی |بپری و از آب آتش کنی|
 |نیابی همان رفته را باز جای |روانش کهن شد به دیگر سرای| |نیابی همان رفته را باز جای |روانش کهن شد به دیگر سرای|
 تهمتن به شاه گفت که از گناه ترکان درگذرد. شاه گفت هرچند ایشان به من و ایران بد کرده‌اند لیکن من با درد تو هم دردی می‌کنم و ایشان را می‌بخشایم. پس از بازگشت زواره، تهمتن پیکر سهراب جوان را در گاسونه‌ای (تابوت) قیر اندود به سوی زابل برد تا زال نبیره‌ی بیگناه خود را که بدست تهمتن کشته شده بود، ببیند. تهمتن به شاه گفت که از گناه ترکان درگذرد. شاه گفت هرچند ایشان به من و ایران بد کرده‌اند لیکن من با درد تو هم دردی می‌کنم و ایشان را می‌بخشایم. پس از بازگشت زواره، تهمتن پیکر سهراب جوان را در گاسونه‌ای (تابوت) قیر اندود به سوی زابل برد تا زال نبیره‌ی بیگناه خود را که بدست تهمتن کشته شده بود، ببیند.
 +
 رستم پس از سوگواری برای سهراب او را دردخمه‌ای نهان کرد. رستم از بیم آنکه پس از او کسی آهنگ غارت کردن دخمه‌اش را نکند آن دخمه را بدون بکار بردن زر و بی‌پیرانه ساخت. رستم پس از سوگواری برای سهراب او را دردخمه‌ای نهان کرد. رستم از بیم آنکه پس از او کسی آهنگ غارت کردن دخمه‌اش را نکند آن دخمه را بدون بکار بردن زر و بی‌پیرانه ساخت.
 +
 |چنین گفت بهرام نیکو سخن |که با مردگان آشنایی مکن| |چنین گفت بهرام نیکو سخن |که با مردگان آشنایی مکن|
 |نه ایدر همی ماند خواهی دراز |بسیچیده باش و درنگی مساز| |نه ایدر همی ماند خواهی دراز |بسیچیده باش و درنگی مساز|
خط 721: خط 1044:
 فردوسی بزرگ سخن خود را با گفتاری درباره‌ی آفرینش ادبی آغاز میکند. استاد میفرماید هنگامی که آفرینش ادبی با خرد همراه باشد آرامش را به همراه خواهد آورد. کسی که اندیشه‌ی ناخوش دارد آفریده‌ی او هرگز آرام بخش نخواهد بود. ​ فردوسی بزرگ سخن خود را با گفتاری درباره‌ی آفرینش ادبی آغاز میکند. استاد میفرماید هنگامی که آفرینش ادبی با خرد همراه باشد آرامش را به همراه خواهد آورد. کسی که اندیشه‌ی ناخوش دارد آفریده‌ی او هرگز آرام بخش نخواهد بود. ​
 سپس استاد به نقد هنری گوشه می‌زند(اشاره میکند) و می‌فرماید هرکس گمان میکند آفریده‌ی خودش، تندرست و بی کم و کاست است لیکن برای دانستن درستی یا ناتندرستی این آفریده، نیاز به داوری خردمندان هست که آفریننده‌ی ادبی می‌باید آفریده‌ی خود را نزد ایشان ببرد و تنها هنگامی که پسند استاد افتاد می‌توان به این آفریده بالید. سپس استاد به نقد هنری گوشه می‌زند(اشاره میکند) و می‌فرماید هرکس گمان میکند آفریده‌ی خودش، تندرست و بی کم و کاست است لیکن برای دانستن درستی یا ناتندرستی این آفریده، نیاز به داوری خردمندان هست که آفریننده‌ی ادبی می‌باید آفریده‌ی خود را نزد ایشان ببرد و تنها هنگامی که پسند استاد افتاد می‌توان به این آفریده بالید.
 +
 ==== سوداوه و سیاوش ==== ==== سوداوه و سیاوش ====
 فردوسی داستان سیاوش را از گفته‌ی [[موبد(گوینده داستان سیاوش)]]ی می‌نگارد و در آن می‌گوید:​ فردوسی داستان سیاوش را از گفته‌ی [[موبد(گوینده داستان سیاوش)]]ی می‌نگارد و در آن می‌گوید:​
 روزی سحرگاه توس و گودرز و گیو برای شکار به سوی[[دشت دغوي]] به راه افتادند. در آن بیشه، به دختری خوبرخ که در بیشه سرگردان بود برخورد کردند. هنگامی که از کیستی او و چرایی بودنش در این دشت پرسیدند، آشکار شد که او از بزرگان توران و از نژاد گرسیوز است. پدرش بر او خشم گرفته و او از بیم جان از خانه گریخته است. وی افزود اسبی داشته و زر و گهر و تاجی، لیکن در سرزمینی بالاتر این بیشه، همه‌ی آنها را از دست داده و نیام شمشیری نیز به او زده شده است. روزی سحرگاه توس و گودرز و گیو برای شکار به سوی[[دشت دغوي]] به راه افتادند. در آن بیشه، به دختری خوبرخ که در بیشه سرگردان بود برخورد کردند. هنگامی که از کیستی او و چرایی بودنش در این دشت پرسیدند، آشکار شد که او از بزرگان توران و از نژاد گرسیوز است. پدرش بر او خشم گرفته و او از بیم جان از خانه گریخته است. وی افزود اسبی داشته و زر و گهر و تاجی، لیکن در سرزمینی بالاتر این بیشه، همه‌ی آنها را از دست داده و نیام شمشیری نیز به او زده شده است.
 +
 توس و گیو که هر دو شیفته‌ی آن دختر شده بودند بر سر بدست آوردنش با یکدیگر گفتگو کردند. هنگامی که گفت و گو میان ایشان باﻻ گرفت، یک میانجی ایشان را به سوی شاه رهنمایی کرد. هنگامی که ایشان پیش کاووس آمدند و کاووس از داستان آگاه شد، آن دختر را که [[خویش گرسیوز]] بود بیش از هر کس شایسته‌ی خود و مشکوی شاهی دید. توس و گیو که هر دو شیفته‌ی آن دختر شده بودند بر سر بدست آوردنش با یکدیگر گفتگو کردند. هنگامی که گفت و گو میان ایشان باﻻ گرفت، یک میانجی ایشان را به سوی شاه رهنمایی کرد. هنگامی که ایشان پیش کاووس آمدند و کاووس از داستان آگاه شد، آن دختر را که [[خویش گرسیوز]] بود بیش از هر کس شایسته‌ی خود و مشکوی شاهی دید.
 +
 دیری نپایید که شاه از نوپیوگان خود دارای فرزندی شد. نام فرزند را [[سیاوخش(سیاوش)]] نهادند. هنگامی که ستاره‌شماران آینده‌ی کودك را دیدند غمگین شدند و به شاه گفتند این کودك از بخت بهره‌ی چندانی نبرده است. دیری نپایید که شاه از نوپیوگان خود دارای فرزندی شد. نام فرزند را [[سیاوخش(سیاوش)]] نهادند. هنگامی که ستاره‌شماران آینده‌ی کودك را دیدند غمگین شدند و به شاه گفتند این کودك از بخت بهره‌ی چندانی نبرده است.
 +
 تهمتن به دربار آمد. وی از شاه خواست این کودك را به او بسپارد چراکه در میان درباریان هیچ کس شایسته‌تر از تهمتن برای بزرگ کردن این کودك نیست. تهمتن به دربار آمد. وی از شاه خواست این کودك را به او بسپارد چراکه در میان درباریان هیچ کس شایسته‌تر از تهمتن برای بزرگ کردن این کودك نیست.
 +
 شاه پذیرفت. تهمتن سیاوش را با خود برد و به او آیین رزم و بزم آموخت. هنگامی که سیاوش یال برافراخت و بزرگ شد دلتنگ شاه شد و از تهمتن خواست او را به دیدار شاه ببرد. تهمتن نیز در گنج بگشاد و هرآنچه در خور یک شاهزاده‌ی پهلوی بود به سیاوخش(سیاوش) داد و هر آنچه را در گنج خود نداشت فرمان داد از گو شه و کنار فراهم کنند. شاه پذیرفت. تهمتن سیاوش را با خود برد و به او آیین رزم و بزم آموخت. هنگامی که سیاوش یال برافراخت و بزرگ شد دلتنگ شاه شد و از تهمتن خواست او را به دیدار شاه ببرد. تهمتن نیز در گنج بگشاد و هرآنچه در خور یک شاهزاده‌ی پهلوی بود به سیاوخش(سیاوش) داد و هر آنچه را در گنج خود نداشت فرمان داد از گو شه و کنار فراهم کنند.
 +
 پس از آن تهمتن به همراه سیاوش به سوی ایران شهر به راه افتاد. هنگامی که شاه از آمدن سیاوخش(سیاوش) آگاه شد، فرمان داد توس و گیو به پیشوازش بروند. پس از آن تهمتن به همراه سیاوش به سوی ایران شهر به راه افتاد. هنگامی که شاه از آمدن سیاوخش(سیاوش) آگاه شد، فرمان داد توس و گیو به پیشوازش بروند.
 +
 در پایتخت، هرکس سیاوش را می‌دید بر او آفرین می‌خواند و از رفتار و کردار و ادب او در شگفت می‌ماند. شاه تهمتن را بسیار نواخت و برای خوش آمدگویی به سیاوش تا یک هفته در هر جای شهر سوری برپا کرد و پس از آن سیاوش را از گنج‌های خود بهره مند کرد. سیاوش تا هفت سال در دربار شاه بود و در سال هشتم شاه منشور [[زمین کوی ساران]] یا همان [[ماورالنهر]] را به نام او نوشت. در پایتخت، هرکس سیاوش را می‌دید بر او آفرین می‌خواند و از رفتار و کردار و ادب او در شگفت می‌ماند. شاه تهمتن را بسیار نواخت و برای خوش آمدگویی به سیاوش تا یک هفته در هر جای شهر سوری برپا کرد و پس از آن سیاوش را از گنج‌های خود بهره مند کرد. سیاوش تا هفت سال در دربار شاه بود و در سال هشتم شاه منشور [[زمین کوی ساران]] یا همان [[ماورالنهر]] را به نام او نوشت.
 +
 سوداوه بادیدن سیاوش شیفته‌ی او شد و پنهانی پیام فرستاد و او را به شبستان شاه فراخواند. سیاوش فراخوان او را نپذیرفت. بامداد فردا سوداوه از کاووس خواست سیاوخش(سیاوش) را به شبستان بفرستد تا خواهرانش او را ببینند. شاه هم پذیرفت و سیاوش را فراخواند و از او خواست که به فَغستان رود. سیاوش گمان کرد این سخن شاه برای آزمایش او است. تلاش کرد رای شاه را بازگرداند. شاه، رای او را نپذیرفت و سیاوش ناگزیر به رای شاه گردن نهاد. [[هرزبد]] که نگهبان شبستان بود مامور شد سیاوش را به دیدار سوداوه و خواهرانش در شبستان ببرد. هنگامی که هرزبد، سیاوش را به شبستان برد همگی از دیدار سیاوش شگفت زده شدند. سوداوه با دیدن سیاوش از تخت پایین آمد و سر و چشم او را بوسید. سوداوه هنگام بوسیدن سیاوش چندان درنگ کرد تا جایی که سیاوش دانست این بوسه از روی مهر نامادری به فرزند نیست و از خواست اهریمنی است. سیاوش از پیش او به سوی خواهران خرامید و خواهرانش از دیدار او سخت خرسند شدند. سوداوه بادیدن سیاوش شیفته‌ی او شد و پنهانی پیام فرستاد و او را به شبستان شاه فراخواند. سیاوش فراخوان او را نپذیرفت. بامداد فردا سوداوه از کاووس خواست سیاوخش(سیاوش) را به شبستان بفرستد تا خواهرانش او را ببینند. شاه هم پذیرفت و سیاوش را فراخواند و از او خواست که به فَغستان رود. سیاوش گمان کرد این سخن شاه برای آزمایش او است. تلاش کرد رای شاه را بازگرداند. شاه، رای او را نپذیرفت و سیاوش ناگزیر به رای شاه گردن نهاد. [[هرزبد]] که نگهبان شبستان بود مامور شد سیاوش را به دیدار سوداوه و خواهرانش در شبستان ببرد. هنگامی که هرزبد، سیاوش را به شبستان برد همگی از دیدار سیاوش شگفت زده شدند. سوداوه با دیدن سیاوش از تخت پایین آمد و سر و چشم او را بوسید. سوداوه هنگام بوسیدن سیاوش چندان درنگ کرد تا جایی که سیاوش دانست این بوسه از روی مهر نامادری به فرزند نیست و از خواست اهریمنی است. سیاوش از پیش او به سوی خواهران خرامید و خواهرانش از دیدار او سخت خرسند شدند.
 +
 پس از آن شاه از سوداوه پرسید که سیاوش را چگونه دیدی؟ سوداوه گفت سیاوش در کمال شایستگی است و از شاه خواست از میان دختران سوداوه و یا دختران کی‌آرش و کی‌پشین برای او دختری برگزیند. پس از آن شاه از سوداوه پرسید که سیاوش را چگونه دیدی؟ سوداوه گفت سیاوش در کمال شایستگی است و از شاه خواست از میان دختران سوداوه و یا دختران کی‌آرش و کی‌پشین برای او دختری برگزیند.
 +
 سیاوش که در دل همواره از سوداوه هراس داشت به شاه گفت هر کس را که شاه برای من بپسندد من نیز می‌پسندم. سیاوش خواست اینکار بدون رای‌زنی سوداوه انجام شود. شاه گفت سوداوه غم‌خوار تو هست و او را به رفتن پیش سوداوه فرمان داد. سیاوش به ناچار روانه‌ی دامی شد که سوداوه برای او پهن کرده بود. سیاوش که در دل همواره از سوداوه هراس داشت به شاه گفت هر کس را که شاه برای من بپسندد من نیز می‌پسندم. سیاوش خواست اینکار بدون رای‌زنی سوداوه انجام شود. شاه گفت سوداوه غم‌خوار تو هست و او را به رفتن پیش سوداوه فرمان داد. سیاوش به ناچار روانه‌ی دامی شد که سوداوه برای او پهن کرده بود.
 +
 بامداد آن روز سوداوه با تاجی از پیروزه برتخت نشسته بود و دختران فغستان رده ایستاده بودند تا سیاوش از در درآید. سیاوش به فغستان آمد. دختران هیچ یک چشم از او برنداشتند و هر یک از ایشان با خود در اندیشه بود که سرانجام کدامشان از سوی سیاوش پسندیده خواهد شد. پس از این بازدید سوداوه با سیاوش تنها ماند. وی به سیاوش پیشنهاد داد پنهانی با سوداوه که تنها زن درخور سیاوش است، خفت و خیز داشته باشد. او به سیاوش گفت: می‌تواند یکی از دختران نورسیده‌ی خود را به همسری سیاوش در آورد و آنگاه خود با سیاوش پنهانی رابطه داشته باشد. سوداوه از اینکه در هفت سال گذشته چگونه به سیاوش عشق می‌ورزیده سخن گفت و یک بوسه‌ی آبدار از سیاوش گرفت. سیاوش که از شرم سرخ شده بود می‌دانست اگر او را خوار کند، چگونه او سیاوش را در چشم شاه خوار می‌کند و شاه را به سیاوش بدبین. سیاوش راه دیگری برگزید. شاه‌زاده به او گفت: تنها شاه، شایسته‌ی تو است و برای من یکی از دخترانت بسنده است. من از این داستان با کسی سخن نمیگویم تو نیز این را پنهان دار. بامداد آن روز سوداوه با تاجی از پیروزه برتخت نشسته بود و دختران فغستان رده ایستاده بودند تا سیاوش از در درآید. سیاوش به فغستان آمد. دختران هیچ یک چشم از او برنداشتند و هر یک از ایشان با خود در اندیشه بود که سرانجام کدامشان از سوی سیاوش پسندیده خواهد شد. پس از این بازدید سوداوه با سیاوش تنها ماند. وی به سیاوش پیشنهاد داد پنهانی با سوداوه که تنها زن درخور سیاوش است، خفت و خیز داشته باشد. او به سیاوش گفت: می‌تواند یکی از دختران نورسیده‌ی خود را به همسری سیاوش در آورد و آنگاه خود با سیاوش پنهانی رابطه داشته باشد. سوداوه از اینکه در هفت سال گذشته چگونه به سیاوش عشق می‌ورزیده سخن گفت و یک بوسه‌ی آبدار از سیاوش گرفت. سیاوش که از شرم سرخ شده بود می‌دانست اگر او را خوار کند، چگونه او سیاوش را در چشم شاه خوار می‌کند و شاه را به سیاوش بدبین. سیاوش راه دیگری برگزید. شاه‌زاده به او گفت: تنها شاه، شایسته‌ی تو است و برای من یکی از دخترانت بسنده است. من از این داستان با کسی سخن نمیگویم تو نیز این را پنهان دار.
 +
 سوداوه –که تیرش به سنگ خورده بود- به ناچار کاری را که سیاوش خواسته بود انجام داد و به شاه گفت سیاوش از میان دختران فغستان یکی از دختران او را پذیرفته است. سوداوه‌ی افسونگر که نمی‌توانست بپذیرد کسی از فرمان او سرپیچی کند، سیاوش را باردیگر فراخواند و با او گفت از آن زمان که تو را دیده‌ام برده‌ی مهر تو شده‌ام، چگونه است که تو با من هیچ مهری نداري؟ سوداوه –که تیرش به سنگ خورده بود- به ناچار کاری را که سیاوش خواسته بود انجام داد و به شاه گفت سیاوش از میان دختران فغستان یکی از دختران او را پذیرفته است. سوداوه‌ی افسونگر که نمی‌توانست بپذیرد کسی از فرمان او سرپیچی کند، سیاوش را باردیگر فراخواند و با او گفت از آن زمان که تو را دیده‌ام برده‌ی مهر تو شده‌ام، چگونه است که تو با من هیچ مهری نداري؟
 سوداوه از سیاوش خواست در نهان با وی خفت و خیز داشته باشد. وی گفت اگر از فرمانم سرپیچی کنی پادشاهی را بر تو تباه خواهم کرد. سیاوش در پاسخ به او گفت هرگز برای خواست دل، دینم را به باد نخواهم داد. سوداوه از سیاوش خواست در نهان با وی خفت و خیز داشته باشد. وی گفت اگر از فرمانم سرپیچی کنی پادشاهی را بر تو تباه خواهم کرد. سیاوش در پاسخ به او گفت هرگز برای خواست دل، دینم را به باد نخواهم داد.
 +
 سیاوش این را گفت و با خشم از پیش سوداوه برخواست که برود. سوداوه که راز دل را با سیاوش گفته بود و او را هم‌داستان خود نمی‌دید و خود را بازنده‌ی این داستان می‌دانست، از ترس آنکه رازش آشکار نگردد و پیراهن سیاوش را پاره کرد با ناخن صورت خود را خراش داد. از بانگ و فریاد آنها درباریان گرد آمدند و گزارش این هیاهو به شاه نیز رسید. سیاوش این را گفت و با خشم از پیش سوداوه برخواست که برود. سوداوه که راز دل را با سیاوش گفته بود و او را هم‌داستان خود نمی‌دید و خود را بازنده‌ی این داستان می‌دانست، از ترس آنکه رازش آشکار نگردد و پیراهن سیاوش را پاره کرد با ناخن صورت خود را خراش داد. از بانگ و فریاد آنها درباریان گرد آمدند و گزارش این هیاهو به شاه نیز رسید.
 +
 سوداوه وانمود کرد که سیاوش آهنگ آمیزش با او داشته و سوداوه برای رهاندن خود از دست سیاوش به ناچار پیراهن او را دریده و رویش را خراشیده. سوداوه وانمود کرد که سیاوش آهنگ آمیزش با او داشته و سوداوه برای رهاندن خود از دست سیاوش به ناچار پیراهن او را دریده و رویش را خراشیده.
 +
 شاه برای روشن شدن داستان با هر یک از این دو جدا گانه سخن گفت و دو داستان وارونه از ایشان شنید. شاه برای روشن شدن داستان با هر یک از این دو جدا گانه سخن گفت و دو داستان وارونه از ایشان شنید.
 +
 ==== داوری شاهانه ==== ==== داوری شاهانه ====
 کاووس روشی زیرکانه برای آشکار شدن راز داستان در پیش گرفت. وی دست و پیراهن سیاوش را بویید و دریافت که این دست و پیراهن هیچ بویی از بوی پیراهن سوداوه را با خود ندارد و سیاوش بی‌گناه است. شاه بسیار خشمگین شد تا جایی که میخواست سوداوه را بکشد. لیکن چهار چرایی شاه را بر آن داشت تا از این کار چشم بپوشد: کاووس روشی زیرکانه برای آشکار شدن راز داستان در پیش گرفت. وی دست و پیراهن سیاوش را بویید و دریافت که این دست و پیراهن هیچ بویی از بوی پیراهن سوداوه را با خود ندارد و سیاوش بی‌گناه است. شاه بسیار خشمگین شد تا جایی که میخواست سوداوه را بکشد. لیکن چهار چرایی شاه را بر آن داشت تا از این کار چشم بپوشد:
   * از آشوب هاماوران می‌ترسید.   * از آشوب هاماوران می‌ترسید.
 +
   * کارهایی که سوداوه در روزگار زندان در هاماوران برای شاه کرده بود.   * کارهایی که سوداوه در روزگار زندان در هاماوران برای شاه کرده بود.
 +
  - مهری که میان سوداوه و کاووس بود.  - مهری که میان سوداوه و کاووس بود.
 +
   * فرزندانی که از او داشت.   * فرزندانی که از او داشت.
 +
  ​شاه از سیاوش خواست این راز را نهان دارد. سوداوه که در این داستان سخت خوار شده بود با زنی جادوگر که در شکم دو کودك داشت همدست شد و به او دارویی خورانید تا کودکانش را فروانداخت و آنگاه سوداوه بر آن کودکان افغان و زاری راه انداخت و به شاه گفت این کودکان را از شاه باردار بوده که رفتار سیاوش مرگ فرزندان شاه را در پی داشته.  ​شاه از سیاوش خواست این راز را نهان دارد. سوداوه که در این داستان سخت خوار شده بود با زنی جادوگر که در شکم دو کودك داشت همدست شد و به او دارویی خورانید تا کودکانش را فروانداخت و آنگاه سوداوه بر آن کودکان افغان و زاری راه انداخت و به شاه گفت این کودکان را از شاه باردار بوده که رفتار سیاوش مرگ فرزندان شاه را در پی داشته.
 +
 شاه باردیگر به سیاوش بدگمان شد و از ستاره‌شماران خواست تا این راز را بررسی کنند. یک هفته گذشت. ستاره‌شماران به شاه آگاهی دادند که این دوکودك از پشت شاه نیستند و بستگی خونی‌ای نیز با سوداوه ندارند. شاه این سخن را یک هفته با کسی در میان نگذاشت سرآنجام سوداوه برای دادخواهی نزد شاه آمد و از او خواست داد فرزندان کشته شده‌ی سوداوه را از سیاوش بخواهد. ​ شاه باردیگر به سیاوش بدگمان شد و از ستاره‌شماران خواست تا این راز را بررسی کنند. یک هفته گذشت. ستاره‌شماران به شاه آگاهی دادند که این دوکودك از پشت شاه نیستند و بستگی خونی‌ای نیز با سوداوه ندارند. شاه این سخن را یک هفته با کسی در میان نگذاشت سرآنجام سوداوه برای دادخواهی نزد شاه آمد و از او خواست داد فرزندان کشته شده‌ی سوداوه را از سیاوش بخواهد. ​
 شاه به او گفت آرام بگیرد و از این سخن درگذرد؛ شاه روزبانان را برای یافتن [[زن بدکنش]] فرستاد. وی را آوردند و کاووس زیرکانه با بیم و امید دادن به او تلاش کرد او را به بزه انجام شده خستو کند. زن بدکنش پایداری کرد و خاموش ماند. آنگاه شاه به روزبانان خود گفت او را بیرون برند و اگر خستو نشد (اعتراف نکرد) میانش را با اره به دو نیم کنند. زن بدکنش از ترس شکنجه و تیغ، خستو شد. پس از آن سوداوه را فراخواند و گفته‌های ستاره‌شمار و این زن بدکنش را بازگفت. سوداوه که بار دیگر خود را بازنده می‌‌دید گفت از ترس تهمتن همه از سیاوش پشتیبانی می‌کنند. سوداوه گفت من این داوری را به جهان دیگر واگذار می‌کنم. شاه به او گفت آرام بگیرد و از این سخن درگذرد؛ شاه روزبانان را برای یافتن [[زن بدکنش]] فرستاد. وی را آوردند و کاووس زیرکانه با بیم و امید دادن به او تلاش کرد او را به بزه انجام شده خستو کند. زن بدکنش پایداری کرد و خاموش ماند. آنگاه شاه به روزبانان خود گفت او را بیرون برند و اگر خستو نشد (اعتراف نکرد) میانش را با اره به دو نیم کنند. زن بدکنش از ترس شکنجه و تیغ، خستو شد. پس از آن سوداوه را فراخواند و گفته‌های ستاره‌شمار و این زن بدکنش را بازگفت. سوداوه که بار دیگر خود را بازنده می‌‌دید گفت از ترس تهمتن همه از سیاوش پشتیبانی می‌کنند. سوداوه گفت من این داوری را به جهان دیگر واگذار می‌کنم.
 +
  ​هنگامی که شاه در داوری فروماند، [[موبد(رای زن کاووس)]] به شاه گفت چاره‌ای نداری مگر آنکه سنگ را بر صبو بزنی. وی افزود که آسمان پیمانی دارد که به بی گناهان آسیب نرساند.  ​هنگامی که شاه در داوری فروماند، [[موبد(رای زن کاووس)]] به شاه گفت چاره‌ای نداری مگر آنکه سنگ را بر صبو بزنی. وی افزود که آسمان پیمانی دارد که به بی گناهان آسیب نرساند.
 +
 ==== ور گرم ==== ==== ور گرم ====
 شاه سوداوه و سیاوش را فراخواند و با ایشان از دودلی خود سخن گفت -و بار دیگر به ایشان زمان داد تا بی‌گناهی خود را نشان دهند- سوداوه مرده‌ی دوکودک را نشانه‌ی راست گویی خود می‌دانست و بر بی‌گناهی‌اش پافشاری می‌کرد. سیاوش که از بی شرمی‌های سوداوه به ستوه آمد و پذیرفت برای نشان دادن راستی خود از آتش گذر کند. شاه سوداوه و سیاوش را فراخواند و با ایشان از دودلی خود سخن گفت -و بار دیگر به ایشان زمان داد تا بی‌گناهی خود را نشان دهند- سوداوه مرده‌ی دوکودک را نشانه‌ی راست گویی خود می‌دانست و بر بی‌گناهی‌اش پافشاری می‌کرد. سیاوش که از بی شرمی‌های سوداوه به ستوه آمد و پذیرفت برای نشان دادن راستی خود از آتش گذر کند.
 +
 شاه فرمان داد سد کاروان از بیابان هیزم گرد آوردند و آن هیمه‌ها را چون دو کوه درکنار یکدیگر چیدند به گونه‌ای که چهار سوار به سختی از میان آن عبور میکردند. بر آن کوه هیزم نفت ریختند و دویست مرد در آن آتش، دمیدند. همه‌ی مردم به تماشا آمده بودند و شاه به همراه بزرگان و سوداوه به دیدار این رویداد بزرگ نشسته بود. کاووس سردرگم و وامانده در این کار بود. چراکه اگر سیاوش بیرون می‌آمد او می‌باید از سوداوه دست می‌کشید و او را می‌کشت و اگر سیاوش بیرون نمی آمد، فرزندش را از دست داده بود. شاه فرمان داد سد کاروان از بیابان هیزم گرد آوردند و آن هیمه‌ها را چون دو کوه درکنار یکدیگر چیدند به گونه‌ای که چهار سوار به سختی از میان آن عبور میکردند. بر آن کوه هیزم نفت ریختند و دویست مرد در آن آتش، دمیدند. همه‌ی مردم به تماشا آمده بودند و شاه به همراه بزرگان و سوداوه به دیدار این رویداد بزرگ نشسته بود. کاووس سردرگم و وامانده در این کار بود. چراکه اگر سیاوش بیرون می‌آمد او می‌باید از سوداوه دست می‌کشید و او را می‌کشت و اگر سیاوش بیرون نمی آمد، فرزندش را از دست داده بود.
 +
 سیاوش بر اسب سیاه سوار شد و جامه‌ای پاك پوشیده بود. او به نزد پدر رفت؛ شاه از دیدار او شرمسار گشت؛ سیاوش به شاه گفت اندوهناك نباش اگر من بیگناه باشم از این آتش بی‌گزند بیرون خواهم آمد. سیاوش بر اسب سیاه سوار شد و جامه‌ای پاك پوشیده بود. او به نزد پدر رفت؛ شاه از دیدار او شرمسار گشت؛ سیاوش به شاه گفت اندوهناك نباش اگر من بیگناه باشم از این آتش بی‌گزند بیرون خواهم آمد.
 +
 دشت پر از گفتگو بود و در دل‌ها به کاووس دشنام داده می‌شد. مردم همه نگران شاهزاده‌ی بیگناه، سیاوش، بودند؛ سیاوش با جامه‌ای سپید و کافور زده -درست مانند آیینی که مردگان را به خاک می‌سپارند- سوار بر اسب سیاه، کلاه خود بر سر به سوی کوه آتش روانه شد. سیاوش در میان زبانه‌های آتش و دود ناپدید شد. تماشاگران نگران سیاوش بودند. این نگرانی چندان به درازا نکشید و شاهزاده‌ی کیانی از فرِ یزدان با تنی بیگناه از میان دو کوه از آتش گذر کرد. آن اندازه آتش اگر آب بود نیز گذر کننده را با خود می‌برد لیکن آن آتش به سیاوش هیچ آسیبی نرساند. دشت پر از گفتگو بود و در دل‌ها به کاووس دشنام داده می‌شد. مردم همه نگران شاهزاده‌ی بیگناه، سیاوش، بودند؛ سیاوش با جامه‌ای سپید و کافور زده -درست مانند آیینی که مردگان را به خاک می‌سپارند- سوار بر اسب سیاه، کلاه خود بر سر به سوی کوه آتش روانه شد. سیاوش در میان زبانه‌های آتش و دود ناپدید شد. تماشاگران نگران سیاوش بودند. این نگرانی چندان به درازا نکشید و شاهزاده‌ی کیانی از فرِ یزدان با تنی بیگناه از میان دو کوه از آتش گذر کرد. آن اندازه آتش اگر آب بود نیز گذر کننده را با خود می‌برد لیکن آن آتش به سیاوش هیچ آسیبی نرساند.
 +
 هنگامی که سیاوش با تندرستی از آن سوی کوهِ آتش بیرون آمد. مردم که نفسهایشان در سینه گره خورده بود فریاد برآوردند و از شادی سکه بر پای سیاوش ریختند. هنگامی که سیاوش با تندرستی از آن سوی کوهِ آتش بیرون آمد. مردم که نفسهایشان در سینه گره خورده بود فریاد برآوردند و از شادی سکه بر پای سیاوش ریختند.
 +
 پس از آن سیاوش به سوی شاه رفت و کاووس و همراهان از اسب فرود آمده و به پیشواز سیاوش رفتند. پس از آن ایرانیان سه روز و سه شب به جشن نشستند و روز چهارم شاه برتخت نشست و سوداوه را پیش خواند و از او خواست برای کاری که کرده، از سیاوش پوزش بخواهد. سوداوه باردیگر بر گفته‌های پیشین خود و پشتیبانی تهمتن از سیاوش پای فشرد و گذر سیاوش از آتش را جادویی زال خواند. ​ پس از آن سیاوش به سوی شاه رفت و کاووس و همراهان از اسب فرود آمده و به پیشواز سیاوش رفتند. پس از آن ایرانیان سه روز و سه شب به جشن نشستند و روز چهارم شاه برتخت نشست و سوداوه را پیش خواند و از او خواست برای کاری که کرده، از سیاوش پوزش بخواهد. سوداوه باردیگر بر گفته‌های پیشین خود و پشتیبانی تهمتن از سیاوش پای فشرد و گذر سیاوش از آتش را جادویی زال خواند. ​
 کاووس که از بیشرمی سوداوه آشفته شده بود فرمان داد او را بکشند. فغستان شاه با شنیدن این سخن آشفته گشت و فغان شیون به پا کرد. سیاوش میانجی شد و از شاه خواست که سوداوه را به او ببخشاید. شاه –که گویا چشم به راه بهانه‌ای برای بخشایش سوداوه بود ​ * او را به سیاوش بخشید، سوداوه همچنان از مهری که شاه بر او داشت بهره می‌برد تا در نهان کار سیاوش را بسازد. کاووس که از بیشرمی سوداوه آشفته شده بود فرمان داد او را بکشند. فغستان شاه با شنیدن این سخن آشفته گشت و فغان شیون به پا کرد. سیاوش میانجی شد و از شاه خواست که سوداوه را به او ببخشاید. شاه –که گویا چشم به راه بهانه‌ای برای بخشایش سوداوه بود ​ * او را به سیاوش بخشید، سوداوه همچنان از مهری که شاه بر او داشت بهره می‌برد تا در نهان کار سیاوش را بسازد.
 +
 ==== جنگ توران ==== ==== جنگ توران ====
  ​سوداوه همچنان بدنبال آن بود سیاوش را به دام اندازد و او را از میان بردارد. در این هنگام بار دیگر افراسیاب با سد هزار سپاه به ایران تاخت. کاووس آماده شد برای نبرد ایرانشهر را رها کند. رای‌زنان شاه به او یادآور شدند: دوبارِ گذشته که شاه پایتخت را رها کرد، چه بر سرکشور آمد. ایشان از وی خواستند بار دیگر این کار را نکند. به شاه پیشنهاد دادند از میان پهلوانان کسی را برگزیند و به فرماندهی سپاه بگمارد.  ​سوداوه همچنان بدنبال آن بود سیاوش را به دام اندازد و او را از میان بردارد. در این هنگام بار دیگر افراسیاب با سد هزار سپاه به ایران تاخت. کاووس آماده شد برای نبرد ایرانشهر را رها کند. رای‌زنان شاه به او یادآور شدند: دوبارِ گذشته که شاه پایتخت را رها کرد، چه بر سرکشور آمد. ایشان از وی خواستند بار دیگر این کار را نکند. به شاه پیشنهاد دادند از میان پهلوانان کسی را برگزیند و به فرماندهی سپاه بگمارد.
 +
 کاووس در پاسخ به ایشان گفت در میان اینان کسی را هماورد افراسیاب نمیبینم. سیاوش با خود اندیشید اگر این کارویژه را بپذیرد(ماموریت را به عهده بگیرد) هم کارنامه‌ی خوبی برای او خواهد بود هم اینکه از نیرنگهای سوداوه به دور خواهد ماند. سیاوش این خواسته را با شاه ایران بازگفت و از آنجایی که بوش (تقدیر) بر آن بود که سیاوش در توران کشته شود، کاووس پذیرفت و گنج و سپاه را به سیاوش سپرد. کاووس در پاسخ به ایشان گفت در میان اینان کسی را هماورد افراسیاب نمیبینم. سیاوش با خود اندیشید اگر این کارویژه را بپذیرد(ماموریت را به عهده بگیرد) هم کارنامه‌ی خوبی برای او خواهد بود هم اینکه از نیرنگهای سوداوه به دور خواهد ماند. سیاوش این خواسته را با شاه ایران بازگفت و از آنجایی که بوش (تقدیر) بر آن بود که سیاوش در توران کشته شود، کاووس پذیرفت و گنج و سپاه را به سیاوش سپرد.
 +
 شاه تهمتن را فراخواند و به او گفت سیاوش میخواهد با افراسیاب روبرو شود با او همراه شو و یک دم از او چشم برندار. ایرانیان دوازده هزار سوار از [[پهلوپارس]]، [[کوچ]] و [[بلوچ]]، [[گیلان]] و [[سروج]] به همراه دوازده هزار پیاده گرد آوردند. پهلوان زادگانی که هم سال سیاوش بودند و پهلوانانی مانند [[بهرام]] و [[زنگه‌ی شاوران]] نیز با این سپاه همراه شدند. در پیشاپیش سپاه [[پنج تن از موبدان]] درفش کاویانی را برداشته و پیش میبردند. کاووس به اندازه‌ی یک روز راه، ایشان را همراهی کرد؛ پدر و پسر با چشمانی اشک بار یکدیگر را در آغوش گرفتند و از هم جدا شدند. شاه تهمتن را فراخواند و به او گفت سیاوش میخواهد با افراسیاب روبرو شود با او همراه شو و یک دم از او چشم برندار. ایرانیان دوازده هزار سوار از [[پهلوپارس]]، [[کوچ]] و [[بلوچ]]، [[گیلان]] و [[سروج]] به همراه دوازده هزار پیاده گرد آوردند. پهلوان زادگانی که هم سال سیاوش بودند و پهلوانانی مانند [[بهرام]] و [[زنگه‌ی شاوران]] نیز با این سپاه همراه شدند. در پیشاپیش سپاه [[پنج تن از موبدان]] درفش کاویانی را برداشته و پیش میبردند. کاووس به اندازه‌ی یک روز راه، ایشان را همراهی کرد؛ پدر و پسر با چشمانی اشک بار یکدیگر را در آغوش گرفتند و از هم جدا شدند.
 +
 سپاه ایران به سوی زابل رفت و یک ماه در آنجا اردو زد. سیاوش این یک ماه را در کنار تهمتن، زواره و زال خوش گذراند. پس از آن سپاهیانی از زابل، هند و کابل را -که فراخوانده بودند- در شهر [[هری]] گرد آوردند. فرماندهی این سپاه که بیشتر آنها پیاده بودند را به زنگه‌ی شاوران سپردند. پس از آن به سوی [[طالقان]] و [[مرو رود]] به راه افتادند و خود را به بلخ رساندند. سپاه ایران به سوی زابل رفت و یک ماه در آنجا اردو زد. سیاوش این یک ماه را در کنار تهمتن، زواره و زال خوش گذراند. پس از آن سپاهیانی از زابل، هند و کابل را -که فراخوانده بودند- در شهر [[هری]] گرد آوردند. فرماندهی این سپاه که بیشتر آنها پیاده بودند را به زنگه‌ی شاوران سپردند. پس از آن به سوی [[طالقان]] و [[مرو رود]] به راه افتادند و خود را به بلخ رساندند.
 +
 فرماندهی سپاه توران با گرسیوز و بارمان بود هنگامی که [[سپهرم]] و بارمان که پیشرو ایشان بودند از آمدن سیاوش به سوی بلخ آگاه شدند، نامه‌ای به افراسیاب نوشتند و او را از رسیدن سپاه سیاوش آگاه کردند. پیش از آنکه پاسخی از سوی افراسیاب برسد، گرسیوز ناگزیر شد با سپاه ایران درگیر شود. فرماندهی سپاه توران با گرسیوز و بارمان بود هنگامی که [[سپهرم]] و بارمان که پیشرو ایشان بودند از آمدن سیاوش به سوی بلخ آگاه شدند، نامه‌ای به افراسیاب نوشتند و او را از رسیدن سپاه سیاوش آگاه کردند. پیش از آنکه پاسخی از سوی افراسیاب برسد، گرسیوز ناگزیر شد با سپاه ایران درگیر شود.
 +
 جنگ میان سپاه ایران و توران در بلخ سه روز به درازا کشید. پس از پیروزی، سیاوش پیادگانی را برای از میان برداشتن ته مانده‌ی سپاه توران به هرسو فرستاد؛ سیاوش به بلخ پای نهاد؛ سپهرم نیز به آنسوی مرز گریخت. جنگ میان سپاه ایران و توران در بلخ سه روز به درازا کشید. پس از پیروزی، سیاوش پیادگانی را برای از میان برداشتن ته مانده‌ی سپاه توران به هرسو فرستاد؛ سیاوش به بلخ پای نهاد؛ سپهرم نیز به آنسوی مرز گریخت.
 +
 پس از آنکه سیاوش بلخ را به دست گرفت نامه‌ای نوشت و در آن گزارش نبرد و پیروزی‌اش را برای پدر بازگو کرد؛ از گریختن سپهرم به [[ترمذ]] و گریختن بارمان و بدست گرفتن بلخ گفت؛ یادآور شد که باردیگر تا مرز جیحون در دست ایرانیان است و افراسیاب آنسوی آب در [[سغد]] اردو زده؛ سیاوش گفت چشم به راه فرمان شاه برای دنبال کردن کارزار می‌ماند. پس از آنکه سیاوش بلخ را به دست گرفت نامه‌ای نوشت و در آن گزارش نبرد و پیروزی‌اش را برای پدر بازگو کرد؛ از گریختن سپهرم به [[ترمذ]] و گریختن بارمان و بدست گرفتن بلخ گفت؛ یادآور شد که باردیگر تا مرز جیحون در دست ایرانیان است و افراسیاب آنسوی آب در [[سغد]] اردو زده؛ سیاوش گفت چشم به راه فرمان شاه برای دنبال کردن کارزار می‌ماند.
 +
  ​شاه با خواندن نامه‌ی سیاوش خرسند شد و یزدان را برای داشتن چنین فرزندی ستود. در پاسخ نوشت همواره از افراسیاب پرهیز کن چراکه هم نژاد دارد و هم تن! درنگ کن، او خود به نبرد با تو خواهد آمد.  ​شاه با خواندن نامه‌ی سیاوش خرسند شد و یزدان را برای داشتن چنین فرزندی ستود. در پاسخ نوشت همواره از افراسیاب پرهیز کن چراکه هم نژاد دارد و هم تن! درنگ کن، او خود به نبرد با تو خواهد آمد.
 +
  از آن سو نیز گرسیوز گزارش رخدادها را به افراسیاب رساند و گفت ایشان پنجاه برابر ما هستند و رستم نیز سپه‌کش ایشان است. افراسیاب از شنیدن این رویداد چندان خشمگین شد که نزدیک بود به گرسیوز آسیب برساند لیکن پس از آرام شدن فرمان داد جشنی بر پاکنند. شب هنگام افراسیاب با دیدن خوابی دهشتناك فریاد کشان از خواب پرید. ​  از آن سو نیز گرسیوز گزارش رخدادها را به افراسیاب رساند و گفت ایشان پنجاه برابر ما هستند و رستم نیز سپه‌کش ایشان است. افراسیاب از شنیدن این رویداد چندان خشمگین شد که نزدیک بود به گرسیوز آسیب برساند لیکن پس از آرام شدن فرمان داد جشنی بر پاکنند. شب هنگام افراسیاب با دیدن خوابی دهشتناك فریاد کشان از خواب پرید. ​
 گرسیوز به بالین برادر آمد و او را در برگرفت و از او درباره‌ی نگرانی‌اش پرسید. افراسیاب از او خواست تا چندی او را همچنان در آغوش بگیرد تا خودش را بازیابد. افراسیاب گفت درخواب دیده است: در دشتی پر از مار نشسته. سپاهی از ایران بر وی چیره شده و همه‌ی سربازانش را گردن زده و جوی هایی از خون روان است. فرمانده‌ی آن سپاه وی را به پیش تخت کاووس شاه می‌برد. ​ گرسیوز به بالین برادر آمد و او را در برگرفت و از او درباره‌ی نگرانی‌اش پرسید. افراسیاب از او خواست تا چندی او را همچنان در آغوش بگیرد تا خودش را بازیابد. افراسیاب گفت درخواب دیده است: در دشتی پر از مار نشسته. سپاهی از ایران بر وی چیره شده و همه‌ی سربازانش را گردن زده و جوی هایی از خون روان است. فرمانده‌ی آن سپاه وی را به پیش تخت کاووس شاه می‌برد. ​
 کاووس شاه، چهارده ساله است که بر تخت نشسته. افراسیاب افزود که کاووس جوان او را با شمشیر به دونیم کرده و افراسیاب از درد این زخم، از خواب پریده است. ایشان خوابگزاران را فراخواندند و با آژیر از فاش نشدن راز ، از ایشان خواستند خواب افراسیاب را گزارش کنند. کاووس شاه، چهارده ساله است که بر تخت نشسته. افراسیاب افزود که کاووس جوان او را با شمشیر به دونیم کرده و افراسیاب از درد این زخم، از خواب پریده است. ایشان خوابگزاران را فراخواندند و با آژیر از فاش نشدن راز ، از ایشان خواستند خواب افراسیاب را گزارش کنند.
 +
 در میان خوابگزاران، [[خوابگزار زبان آور]]ی بود که از همه پخته تر می‌نمود او به شاه گفت اگر با شاهزاده‌ای که به جنگت آمده بجنگی شکست خواهی خورد و همه چیزت را از دست خواهی داد اگر هم او به دست تو کشته شود، توران پر آشوب می‌شود و تخت و تاج را از دست خواهی داد. افراسیاب راه آشتی را برگزید و بزرگان را فراخواند به ایشان گفت که سر آشتی با تهمتن دارد، ایشان نیز با او هم‌داستان شدند. افراسیاب از گرسیوز خواست تاجی شاهوار و سد شتروار گستردنی و دویست غلام و کنیز را با خود به سوی سیاوش ببرد و به او بگوید که ما از مرز خود- جیحون- گذر نخواهیم کرد و در [[سغد]]که پیوسته‌ی ایران نیست خواهیم ماند. نامه‌ی افراسیاب دربرگیرنده‌ی پیام دوستی برای رستم نیز بود. وی پیشکش‌های مشابهی را نیز برای رستم فرستاد. در میان خوابگزاران، [[خوابگزار زبان آور]]ی بود که از همه پخته تر می‌نمود او به شاه گفت اگر با شاهزاده‌ای که به جنگت آمده بجنگی شکست خواهی خورد و همه چیزت را از دست خواهی داد اگر هم او به دست تو کشته شود، توران پر آشوب می‌شود و تخت و تاج را از دست خواهی داد. افراسیاب راه آشتی را برگزید و بزرگان را فراخواند به ایشان گفت که سر آشتی با تهمتن دارد، ایشان نیز با او هم‌داستان شدند. افراسیاب از گرسیوز خواست تاجی شاهوار و سد شتروار گستردنی و دویست غلام و کنیز را با خود به سوی سیاوش ببرد و به او بگوید که ما از مرز خود- جیحون- گذر نخواهیم کرد و در [[سغد]]که پیوسته‌ی ایران نیست خواهیم ماند. نامه‌ی افراسیاب دربرگیرنده‌ی پیام دوستی برای رستم نیز بود. وی پیشکش‌های مشابهی را نیز برای رستم فرستاد.
 +
 گرسیوز با پیشکش‌های افراسیاب تا لب رود آمد و پس از آن فرستاده را به سوی سیاوش فرستاد تا گزارش رسیدن ایشان را به او بدهد خود نیز یک روزه از آب(رودمرزی جیحون) گذشت و به بلخ رسید. هنگامی که گرسیوز به درگاه سیاوش رسید سیاوش برای ارج نهادن به او از جای برخاست، گرسیوز که دیدگانش پر از شرم و دلش پیر از بیم گردیده بود در پیشگاه سیاوش، زمین را بوسید. گرسیوز با پیشکش‌های افراسیاب تا لب رود آمد و پس از آن فرستاده را به سوی سیاوش فرستاد تا گزارش رسیدن ایشان را به او بدهد خود نیز یک روزه از آب(رودمرزی جیحون) گذشت و به بلخ رسید. هنگامی که گرسیوز به درگاه سیاوش رسید سیاوش برای ارج نهادن به او از جای برخاست، گرسیوز که دیدگانش پر از شرم و دلش پیر از بیم گردیده بود در پیشگاه سیاوش، زمین را بوسید.
 +
 سیاوش وی را فراخواند و نزدیک تخت خود نشاند؛ پیشکش‌های بیشمار افراسیاب پسندیده شد؛ گرسیوز پیام افراسیاب را به ایشان رساند؛ تهمتن به گرسیوز گفت خواسته‌ای که از ما داری نیاز به بررسی بیشتر دارد. ایرانیان گرسیوز را یک هفته مهمان کردند تا پاسخ وی را آماده کنند. سیاوش وی را فراخواند و نزدیک تخت خود نشاند؛ پیشکش‌های بیشمار افراسیاب پسندیده شد؛ گرسیوز پیام افراسیاب را به ایشان رساند؛ تهمتن به گرسیوز گفت خواسته‌ای که از ما داری نیاز به بررسی بیشتر دارد. ایرانیان گرسیوز را یک هفته مهمان کردند تا پاسخ وی را آماده کنند.
 +
 ==== رای‌زنی سیاوش با تهمتن ==== ==== رای‌زنی سیاوش با تهمتن ====
 تهمتن و سیاوش در تنهایی به بررسی این پیشنهاد پرداختند. تهمتن که بسیار بدبین بود و پیشنهاد تورانیان را از روی نیک خواهی ایشان نمی‌دانست طلایه‌ی سپاه را هشیار تر کرد. سیاوش پیشنهاد کرد از افراسیاب برای نشان دادن نیک خواهی (حسن نیت) خود سد تن از نزدیکان و وابستگان خونی خود را به آیین نوا(رسم گروگان) نزد ایرانیان بفرسد. ایرانیان نیز به پشتوانه‌ی بودن این سد تن در خاک ایران از تازش‌های پی در پی او به ایران دل آسوده باشند. افراسیاب خواسته‌ی او را پذیرفت و سیاوش گزارش این پیمان تازه را برای کاووس فرستاد. تهمتن و سیاوش در تنهایی به بررسی این پیشنهاد پرداختند. تهمتن که بسیار بدبین بود و پیشنهاد تورانیان را از روی نیک خواهی ایشان نمی‌دانست طلایه‌ی سپاه را هشیار تر کرد. سیاوش پیشنهاد کرد از افراسیاب برای نشان دادن نیک خواهی (حسن نیت) خود سد تن از نزدیکان و وابستگان خونی خود را به آیین نوا(رسم گروگان) نزد ایرانیان بفرسد. ایرانیان نیز به پشتوانه‌ی بودن این سد تن در خاک ایران از تازش‌های پی در پی او به ایران دل آسوده باشند. افراسیاب خواسته‌ی او را پذیرفت و سیاوش گزارش این پیمان تازه را برای کاووس فرستاد.
 +
 پس از این رای‌زنی گرسیوز را پیش خواندند و به او گفتند به افراسیاب بگو اگر در زیر نوش نیش نداري (کلکی تو کارت نیست) بایسته است تا گروهی از نزدیکانت را که تهمتن نام ایشان را خواهد خواند به نزدیک ما به آیین نوا بفرستی و شهرهایی از ایران که هنوز در دست تو است رها کنی و به توران بازگردي. پس از این رای‌زنی گرسیوز را پیش خواندند و به او گفتند به افراسیاب بگو اگر در زیر نوش نیش نداري (کلکی تو کارت نیست) بایسته است تا گروهی از نزدیکانت را که تهمتن نام ایشان را خواهد خواند به نزدیک ما به آیین نوا بفرستی و شهرهایی از ایران که هنوز در دست تو است رها کنی و به توران بازگردي.
 +
  ​گرسیوز نامه‌ای به افراسیاب نوشت و او را از آنچه گذشته بود آگاه کرد. افراسیاب به ناچار آن سد تن که نام آنها را تهمتن یاد کرده بود به نزد ایشان فرستاد و شهرهای [[بخارا]]، [[سغد]]، [[سمرقند]]، [[چاچ]]و [[سپیجاب]] را نیز از لشکر خود تهی کرد و به سوی گنگ پس روی (عقب نشینی) کرد.  ​گرسیوز نامه‌ای به افراسیاب نوشت و او را از آنچه گذشته بود آگاه کرد. افراسیاب به ناچار آن سد تن که نام آنها را تهمتن یاد کرده بود به نزد ایشان فرستاد و شهرهای [[بخارا]]، [[سغد]]، [[سمرقند]]، [[چاچ]]و [[سپیجاب]] را نیز از لشکر خود تهی کرد و به سوی گنگ پس روی (عقب نشینی) کرد.
 +
 هنگامی که تهمتن از رفتن تورانیان دل آسوده شد، سیاوش، گرسیوز را فراخواند و پیشکش‌هایی به او داد که چشمانش خیره شد. گرسیوز فراوان شاه‌زاده را ستود و باز گشت. هنگامی که تهمتن از رفتن تورانیان دل آسوده شد، سیاوش، گرسیوز را فراخواند و پیشکش‌هایی به او داد که چشمانش خیره شد. گرسیوز فراوان شاه‌زاده را ستود و باز گشت.
 +
 ==== اگاه کردن کاووس ==== ==== اگاه کردن کاووس ====
 پس از آنکه گرسیوز از درگاه رفت سیاوش بدنبال مردی چرب گوی که بتواند گفته‌ها را با رنگ و بوی خوش آرایش دهد و بتواند با شاه بی پرده و شرم سخن بگوید، سپاه را جستجو کرد. تهمتن به او گفت در میان سپاه کسی که توانایی انجام این کار را داشته باشد یافت نمی‌شود، این کار تنها از من بر میاید. آنگاه سیاوش دبیر نویسنده را پیش خواند و نامه‌ای برای شاه نوشت. پس از آنکه گرسیوز از درگاه رفت سیاوش بدنبال مردی چرب گوی که بتواند گفته‌ها را با رنگ و بوی خوش آرایش دهد و بتواند با شاه بی پرده و شرم سخن بگوید، سپاه را جستجو کرد. تهمتن به او گفت در میان سپاه کسی که توانایی انجام این کار را داشته باشد یافت نمی‌شود، این کار تنها از من بر میاید. آنگاه سیاوش دبیر نویسنده را پیش خواند و نامه‌ای برای شاه نوشت.
 +
 سیاوش در نامه پس از بردن نام یزدان پاك و فرستادن درود بر شاه، گزارش کارهای خود و فرستاده‌های افراسیاب را بازگو کرد و از شاه خواست تا درخواست آشتی افراسیاب را بپذیرد. هنگامی که نامه آماده شد تهمتن نامه را برداشت و به سوی ایران شهر روان شد. سیاوش در نامه پس از بردن نام یزدان پاك و فرستادن درود بر شاه، گزارش کارهای خود و فرستاده‌های افراسیاب را بازگو کرد و از شاه خواست تا درخواست آشتی افراسیاب را بپذیرد. هنگامی که نامه آماده شد تهمتن نامه را برداشت و به سوی ایران شهر روان شد.
 +
 از دیگر سو گرسیوز به نزدیک افراسیاب رفت و داستان را با او بازگفت، افراسیاب خندید و گفت: چاره بهتر از جنگ است. او از اینکه توانسته بود با پول خود را از سرنو شت شوم رها کند خرسند بود. از دیگر سو گرسیوز به نزدیک افراسیاب رفت و داستان را با او بازگفت، افراسیاب خندید و گفت: چاره بهتر از جنگ است. او از اینکه توانسته بود با پول خود را از سرنو شت شوم رها کند خرسند بود.
 +
 ==== دربار کاووس ==== ==== دربار کاووس ====
 هنگامی که تهمتن به دربار رسید کاووس او را در کنار خویش نشاند و از [[فرزند پهلوانان]] سپاه پرسید. تهمتن نیز نخست از سیاوش سخن راند و نامه را به شاه داد. هنگامی که نامه برای شاه خوانده شد، از خشم روی شاه مانند قیر سیاه شد. کاووس تهمتن را برای پذیرفتن رای سیاوش که خام و جوان است سرزنش کرد و گفت چرا گذشته‌ی افراسیاب را نادیده گرفتید و سخنان او را پذیرفتید؟ شاه دریغ خورد که چرا خود برای این نبرد با سپاه همراه نشده است. کاووس گفت: افراسیاب باید پادافره بدی‌های خود را بدهد، نه اینکه با وانهادن چند شهر و سد ترك بد نژاد که نام پدرانشان را به یاد ندارند از پاد افره بگریزد. کاووس افزود: نامه‌ای به سیاوش می‌نویسم و از او می‌خواهم تا همه‌ی آن پیش‌کش‌ها را آتش بزند و گروگان‌ها را به نزد من بفرستد تا سر از تنشان جدا کنم پس از آن، خودم به سوی افراسیاب سپاه خواهم راند. هنگامی که تهمتن به دربار رسید کاووس او را در کنار خویش نشاند و از [[فرزند پهلوانان]] سپاه پرسید. تهمتن نیز نخست از سیاوش سخن راند و نامه را به شاه داد. هنگامی که نامه برای شاه خوانده شد، از خشم روی شاه مانند قیر سیاه شد. کاووس تهمتن را برای پذیرفتن رای سیاوش که خام و جوان است سرزنش کرد و گفت چرا گذشته‌ی افراسیاب را نادیده گرفتید و سخنان او را پذیرفتید؟ شاه دریغ خورد که چرا خود برای این نبرد با سپاه همراه نشده است. کاووس گفت: افراسیاب باید پادافره بدی‌های خود را بدهد، نه اینکه با وانهادن چند شهر و سد ترك بد نژاد که نام پدرانشان را به یاد ندارند از پاد افره بگریزد. کاووس افزود: نامه‌ای به سیاوش می‌نویسم و از او می‌خواهم تا همه‌ی آن پیش‌کش‌ها را آتش بزند و گروگان‌ها را به نزد من بفرستد تا سر از تنشان جدا کنم پس از آن، خودم به سوی افراسیاب سپاه خواهم راند.
 +
 تهمتن شاه را به آرامش فراخواند و به او گفت این فرمان شاه بود که ما به سوی ایشان نرویم و بمانیم تا ایشان به سوی ما بیایند، سیاوش هرگز نمی‌دانست که ایشان بجای نبرد، دست آشتی پیش می‌آورند. جنگ کردن با کسی که آشتی جسته است در آیین شاهان کار درستی نیست. ما شکیبایی می‌کنیم تا افراسیاب از پیمانی که کرده است سرباز زند، آنگاه با سپاه به او خواهیم تاخت. تهمتن افزود، از شاه پنهان نمانَد که سیاوش رای شکستن پیمان را ندارد و شایسته است او را به این کار وادار نکنی. تهمتن شاه را به آرامش فراخواند و به او گفت این فرمان شاه بود که ما به سوی ایشان نرویم و بمانیم تا ایشان به سوی ما بیایند، سیاوش هرگز نمی‌دانست که ایشان بجای نبرد، دست آشتی پیش می‌آورند. جنگ کردن با کسی که آشتی جسته است در آیین شاهان کار درستی نیست. ما شکیبایی می‌کنیم تا افراسیاب از پیمانی که کرده است سرباز زند، آنگاه با سپاه به او خواهیم تاخت. تهمتن افزود، از شاه پنهان نمانَد که سیاوش رای شکستن پیمان را ندارد و شایسته است او را به این کار وادار نکنی.
 +
 شاه خشمگین به او گفت این رای نافرخنده را تو در سر او افکنده‌اي. تو بدنبال آسایش خویشتن هستی، نه گسترش پادشاهی. به جای تو، توس سپهدار سپاه خواهد شد و به سوی سیاوش می‌رود، اگر سیاوش نیز نمی‌خواهد نبرد را دنبال کند باید سپاه را به توس بسپارد و خود با ویژگان به ایران بازگردد. تهمتن گفت: اگر گمان می‌کنی که توس از تهمتن جنگجوتر است پس گمان کن که رستم مرده و از من کمک نخواه. تهمتن خشمناک از دربار بیرون رفت. شاه خشمگین به او گفت این رای نافرخنده را تو در سر او افکنده‌اي. تو بدنبال آسایش خویشتن هستی، نه گسترش پادشاهی. به جای تو، توس سپهدار سپاه خواهد شد و به سوی سیاوش می‌رود، اگر سیاوش نیز نمی‌خواهد نبرد را دنبال کند باید سپاه را به توس بسپارد و خود با ویژگان به ایران بازگردد. تهمتن گفت: اگر گمان می‌کنی که توس از تهمتن جنگجوتر است پس گمان کن که رستم مرده و از من کمک نخواه. تهمتن خشمناک از دربار بیرون رفت.
 +
  ​شاه فرمان داد توس آماده‌ی رفتن شود و خود نامه‌ای پر از خشم برای سیاوش نوشت و در آن گفت: به یاد نداری هنگامی که دشمن برما پیروز شد با این کشور چه کرد که اینک چنین آزرم خواه ایشان گشته‌اي؟ از روی جوانی فریب افراسیاب را نخور، من با همه‌ی کارآزمودگی‌ای که دارم بارها و بارها از او فریب خورده ام؛ رستم از دریافت آن پیش‌کش‌ها سست گشته است و تو نیز به یک تاج زر نگار سست شدی؛ آگاه باش که کشور با شمشیر بی نیاز می‌شود و شاه آبروی کشور است؛ بی‌درنگ گروگان‌ها را به سوی من بفرست و به نبرد با افراسیاب بپرداز، اگر بر آن اهریمن مهر داری و نمی‌توانی از پیمانت بگذری سپاه را به توس واگذار کن و خود به ایران بازگرد.  ​شاه فرمان داد توس آماده‌ی رفتن شود و خود نامه‌ای پر از خشم برای سیاوش نوشت و در آن گفت: به یاد نداری هنگامی که دشمن برما پیروز شد با این کشور چه کرد که اینک چنین آزرم خواه ایشان گشته‌اي؟ از روی جوانی فریب افراسیاب را نخور، من با همه‌ی کارآزمودگی‌ای که دارم بارها و بارها از او فریب خورده ام؛ رستم از دریافت آن پیش‌کش‌ها سست گشته است و تو نیز به یک تاج زر نگار سست شدی؛ آگاه باش که کشور با شمشیر بی نیاز می‌شود و شاه آبروی کشور است؛ بی‌درنگ گروگان‌ها را به سوی من بفرست و به نبرد با افراسیاب بپرداز، اگر بر آن اهریمن مهر داری و نمی‌توانی از پیمانت بگذری سپاه را به توس واگذار کن و خود به ایران بازگرد.
 +
 هنگامی که نامه به نزد سیاوش رسید و از آنچه میان تهمتن و شاه گذشته بود آگاه شد با خود اندیشید اگر این گروگان‌های بی‌گناه را به سوی شاه بفرستد، وی بی‌درنگ ایشان را خواهد کشت و در پیشگاه یزدان، سیاوش باید پاسخگوی خونشان باشد. اگر با افراسیاب به نبرد بپردازد، نزد خداوند پیمان شکن خواهد بود. اگر به ایران باز گردد از دست شاه و سوداوه آسایش نخواهد داشت. هنگامی که نامه به نزد سیاوش رسید و از آنچه میان تهمتن و شاه گذشته بود آگاه شد با خود اندیشید اگر این گروگان‌های بی‌گناه را به سوی شاه بفرستد، وی بی‌درنگ ایشان را خواهد کشت و در پیشگاه یزدان، سیاوش باید پاسخگوی خونشان باشد. اگر با افراسیاب به نبرد بپردازد، نزد خداوند پیمان شکن خواهد بود. اگر به ایران باز گردد از دست شاه و سوداوه آسایش نخواهد داشت.
 +
 ==== رای‌زنی با بهرام و زنگه‌ی شاوران ==== ==== رای‌زنی با بهرام و زنگه‌ی شاوران ====
 سیاوش که خود را در تنگنا می‌دید با بهرام و زنگه‌ی شاوران که پس از تهمتن رای‌زنان او بودند به رای نشست. وی از اینکه نه می‌تواند از پیمان بگذرد و نه می‌تواند بیگناهان را به کشتن دهد سخن گفت. سرانجام همگی بر آن شدند که بهتر است سیاوش برای خود کشوری بیابد و خود را از کاووس نهان دارد. سیاوش که خود را در تنگنا می‌دید با بهرام و زنگه‌ی شاوران که پس از تهمتن رای‌زنان او بودند به رای نشست. وی از اینکه نه می‌تواند از پیمان بگذرد و نه می‌تواند بیگناهان را به کشتن دهد سخن گفت. سرانجام همگی بر آن شدند که بهتر است سیاوش برای خود کشوری بیابد و خود را از کاووس نهان دارد.
 +
 سیاوش به زنگه شاوران فرمود نزد افراسیاب برود و گروگان‌ها و پیش‌کش‌ها را به او باز پس دهد. سپاه را به بهرام سپرد تا هرگاه که توس از راه رسید سپاه را به او بسپارد. سیاوش به زنگه شاوران فرمود نزد افراسیاب برود و گروگان‌ها و پیش‌کش‌ها را به او باز پس دهد. سپاه را به بهرام سپرد تا هرگاه که توس از راه رسید سپاه را به او بسپارد.
 +
 بهرام و زنگه شاوران که سخت از این پیشامد غمگین شده بودند به سیاوش گفتند نامه‌ای به کاووس بنویس و از او بخواه که بار دیگر تهمتن را به سوی تو بفرستد، اگر شاه فرمان داد که با افراسیاب بجنگی از این کار سرپیچی نکن. بهرام و زنگه شاوران که سخت از این پیشامد غمگین شده بودند به سیاوش گفتند نامه‌ای به کاووس بنویس و از او بخواه که بار دیگر تهمتن را به سوی تو بفرستد، اگر شاه فرمان داد که با افراسیاب بجنگی از این کار سرپیچی نکن.
 +
 سیاوش رای این دو خردمند را نپذیرفت و گفت اگرچه فرمان شاه برتر از خورشید و ماه است لیکن از فرمان یزدان سر پیچی نمی‌توان نمود. پس از این گفته‌ها بهرام و زنگه بر سرنوشت سیاوش سخت گریستند. سیاوش رای این دو خردمند را نپذیرفت و گفت اگرچه فرمان شاه برتر از خورشید و ماه است لیکن از فرمان یزدان سر پیچی نمی‌توان نمود. پس از این گفته‌ها بهرام و زنگه بر سرنوشت سیاوش سخت گریستند.
 +
 زنگه شاوران به فرمان سیاوش گروگان‌ها را با خود به سوی افراسیاب برد وی به دنبال آن بود که از افراسیاب گذرنامه‌ای برای گذر کردن سیاوش از توران زمین بخواهد. از سوی ترکان ساﻻری به نام [[تورگ]] به پیشواز ایشان آمد و زنگه را به گرمی پذیرا شد. در پیشگاه افراسیاب از کاووس و کاری که با سیاوش کرده بود سخن رفت. زنگه‌ی شاوران را جایگاهی برای آسودن، دادند و پس از آن افراسیاب با پیران به رای نشست و از او خواست برای این کارچاره‌ای بیندیشد. پیران سیاوش را شایسته‌ی نیکی می‌دانست و به افراسیاب گفت از شایستگی‌های او همین بس که برای نریختن خون تورانیان از فرمان شاه سرپیچیده است. اگر بگذاری سیاوش به غیر از توران در شهر دیگری فرود آید، بزرگان و مهتران تو را سرزنش خواهند کرد. از این‌ها که بگذری کاووس پیر شده و پس از او تخت به سیاوش خواهد رسید. زنگه شاوران به فرمان سیاوش گروگان‌ها را با خود به سوی افراسیاب برد وی به دنبال آن بود که از افراسیاب گذرنامه‌ای برای گذر کردن سیاوش از توران زمین بخواهد. از سوی ترکان ساﻻری به نام [[تورگ]] به پیشواز ایشان آمد و زنگه را به گرمی پذیرا شد. در پیشگاه افراسیاب از کاووس و کاری که با سیاوش کرده بود سخن رفت. زنگه‌ی شاوران را جایگاهی برای آسودن، دادند و پس از آن افراسیاب با پیران به رای نشست و از او خواست برای این کارچاره‌ای بیندیشد. پیران سیاوش را شایسته‌ی نیکی می‌دانست و به افراسیاب گفت از شایستگی‌های او همین بس که برای نریختن خون تورانیان از فرمان شاه سرپیچیده است. اگر بگذاری سیاوش به غیر از توران در شهر دیگری فرود آید، بزرگان و مهتران تو را سرزنش خواهند کرد. از این‌ها که بگذری کاووس پیر شده و پس از او تخت به سیاوش خواهد رسید.
 +
 پیران از افراسیاب خواست، نامه‌ای به سوی سیاوش بنویسد و او را به توران فراخواند. پیران خواست افراسیاب دخترش را نیز به سیاوش بدهد. وی می‌اندیشید با این کار می‌توان آینده‌ای سرتاسر آشتی و دوستی برای ایران و توران پایه نهاده. پیران از افراسیاب خواست، نامه‌ای به سوی سیاوش بنویسد و او را به توران فراخواند. پیران خواست افراسیاب دخترش را نیز به سیاوش بدهد. وی می‌اندیشید با این کار می‌توان آینده‌ای سرتاسر آشتی و دوستی برای ایران و توران پایه نهاده.
 +
 افراسیاب گفت شنیده‌ای اگر کسی بچه‌ی شیر را پروش دهد، هنگامی که بزرگ شد و دندان درآورد نخست پروردگارش را خواهد درید؟ پیران پاسخ داد ندیدی سیاوش خوی بد پدر را با خود ندارد؟ همچنین به زودی او پادشاه ایران خواهد شد و تو هر دو کشور را در دست خواهی داشت. افراسیاب گفت شنیده‌ای اگر کسی بچه‌ی شیر را پروش دهد، هنگامی که بزرگ شد و دندان درآورد نخست پروردگارش را خواهد درید؟ پیران پاسخ داد ندیدی سیاوش خوی بد پدر را با خود ندارد؟ همچنین به زودی او پادشاه ایران خواهد شد و تو هر دو کشور را در دست خواهی داشت.
 +
  ​افراسیاب این رای پیران را پذیرفت و نامه‌ای نوشت و سیاوش را به توران فراخواند. در آن نامه به سیاوش گفت همه‌ی مردم توران چشم به راه تو هستند و من نیز پدروار تو را خواهم پذیرفت و گنج و کشور را به تو خواهم سپرد. این جنگ میان تو و پدرت همیشگی نخواهد بود و روزی که زمانش رسید به ایران باز خواهی گشت. افراسیاب در نامه به پیر شدن کاووس و آینده‌ی سیاوش گوشه‌ای زد. نامه را با پیشکش‌هایی به زنگه شاوران سپردند تا نزد سیاوش ببرد.  ​افراسیاب این رای پیران را پذیرفت و نامه‌ای نوشت و سیاوش را به توران فراخواند. در آن نامه به سیاوش گفت همه‌ی مردم توران چشم به راه تو هستند و من نیز پدروار تو را خواهم پذیرفت و گنج و کشور را به تو خواهم سپرد. این جنگ میان تو و پدرت همیشگی نخواهد بود و روزی که زمانش رسید به ایران باز خواهی گشت. افراسیاب در نامه به پیر شدن کاووس و آینده‌ی سیاوش گوشه‌ای زد. نامه را با پیشکش‌هایی به زنگه شاوران سپردند تا نزد سیاوش ببرد.
 +
 سیاوش از دیدن نامه، هم شاد شد و هم غمگین، از سویی می‌دانست که دشمن را نباید به چشم دوستی نگاه کرد چراکه هرگز از آتش باد سرد برنخواهد خواست. لیکن ستاره بر سر به گونه‌ای دیگر آراسته شده بود. سیاوش از دیدن نامه، هم شاد شد و هم غمگین، از سویی می‌دانست که دشمن را نباید به چشم دوستی نگاه کرد چراکه هرگز از آتش باد سرد برنخواهد خواست. لیکن ستاره بر سر به گونه‌ای دیگر آراسته شده بود.
 +
 سیاوش نامه‌ای برای پدر نوشت و از آزار سوداوه و کوه آتش سخن گفت و از اینکه شاه پیمان آشتی او را نمی پذیرد، گلایه کرد. او گفت به دنبال سرنوشت خود خواهد رفت و از شاه دوری می‌جوید. سیاوش نامه‌ای برای پدر نوشت و از آزار سوداوه و کوه آتش سخن گفت و از اینکه شاه پیمان آشتی او را نمی پذیرد، گلایه کرد. او گفت به دنبال سرنوشت خود خواهد رفت و از شاه دوری می‌جوید.
 +
 سیاوش نامه و سپاه را به بهرام سپرد و خود سی‌سد سوار گرد و دلاور و سد اسب زرین ستام به همراه سد پرستار و غلام از لشکر و کمی دینار و درم برداشت و از سپاهیان خواست گوش به فرمان بهرام باشند و خود به سوی توران به راه افتاد. سیاوش نامه و سپاه را به بهرام سپرد و خود سی‌سد سوار گرد و دلاور و سد اسب زرین ستام به همراه سد پرستار و غلام از لشکر و کمی دینار و درم برداشت و از سپاهیان خواست گوش به فرمان بهرام باشند و خود به سوی توران به راه افتاد.
 +
 سیاوش در راه توران به [[ترمذ]] رفت و از آنجا به [[چاچ]] و [[قجقار]]. در قجقار بود که پیران به پیشواز وی آمد. پیران تختی درخشنده و درفشی که یک ماه زرین بر سر آن نهاده بودند و بوم آن بنفش بود برای سیاوش آماده کرده بود و از او مانند یک شاه پذیرایی کرد. سیاوش در راه توران به [[ترمذ]] رفت و از آنجا به [[چاچ]] و [[قجقار]]. در قجقار بود که پیران به پیشواز وی آمد. پیران تختی درخشنده و درفشی که یک ماه زرین بر سر آن نهاده بودند و بوم آن بنفش بود برای سیاوش آماده کرده بود و از او مانند یک شاه پذیرایی کرد.
 +
 پیران او را سخت در بر گرفت و بار دیگر به او گفت افراسیاب تو را مانند فرزند خویش نگاه خواهد داشت. هنگامی که به شهر-قچقار-رسیدند سیاوش از دیدن شهری آراسته و خرم که مردمانش به شادی می‌پرداختند به یاد زابل و ایران و روزگارانی که در آن داشت افتاد. پیران او را سخت در بر گرفت و بار دیگر به او گفت افراسیاب تو را مانند فرزند خویش نگاه خواهد داشت. هنگامی که به شهر-قچقار-رسیدند سیاوش از دیدن شهری آراسته و خرم که مردمانش به شادی می‌پرداختند به یاد زابل و ایران و روزگارانی که در آن داشت افتاد.
 +
 سیاوش که مهر پیران را برگزیده بود از وی خواست که اگر ماندن او در توران را درست نمی‌داند، راهنمایی‌اش کند. پیران گفت افراسیاب آنگونه که نامبر شده مرد بدی نیست. من نیز تا جایی که بتوانم از تو پشتیبانی خواهم کرد. سیاوش که مهر پیران را برگزیده بود از وی خواست که اگر ماندن او در توران را درست نمی‌داند، راهنمایی‌اش کند. پیران گفت افراسیاب آنگونه که نامبر شده مرد بدی نیست. من نیز تا جایی که بتوانم از تو پشتیبانی خواهم کرد.
 +
 ==== دیدار سیاوش با افراسیاب ==== ==== دیدار سیاوش با افراسیاب ====
 هنگامی که پیران به همراه سیاوش به شهر [[بهشت گنگ]] پای نهادند، افراسیاب پیاده به پیشواز آمد. افراسیاب سیاوش را در آغوش گرفت و گفت از تور روی گیتی پر از جنگ شد و امروز با سیاوش جهان پر از دوستی(صلح) خواهد شد. افراسیاب سیاوش را در کاخی شایسته جای داد. افراسیاب در هر بزمی سیاوش را در کنار خود داشت؛ سیاوش چندان در بزم و شادی فرو رفته بود که دیگر یادی از ایران نیمی کرد؛ افراسیاب به [[شیده]] فرمان داد با پیشکش‌های فراوان نزد سیاوش روند. هنگامی که پیران به همراه سیاوش به شهر [[بهشت گنگ]] پای نهادند، افراسیاب پیاده به پیشواز آمد. افراسیاب سیاوش را در آغوش گرفت و گفت از تور روی گیتی پر از جنگ شد و امروز با سیاوش جهان پر از دوستی(صلح) خواهد شد. افراسیاب سیاوش را در کاخی شایسته جای داد. افراسیاب در هر بزمی سیاوش را در کنار خود داشت؛ سیاوش چندان در بزم و شادی فرو رفته بود که دیگر یادی از ایران نیمی کرد؛ افراسیاب به [[شیده]] فرمان داد با پیشکش‌های فراوان نزد سیاوش روند.
 +
 ==== چوگان ==== ==== چوگان ====
 فراسیآب به سیاوش پیشنهاد داد [[چوگان]] بازی کنند. سیاوش از اینکه در یگانه(تیم) روبروی افراسیاب بازی کند، سرباز زد و گفت تنها اگر با او در یک یگان(تیم) باشد، بازی خواهد کرد. افراسیاب [[کلباد]] و [[گرسیوز]] و [[جهن]] و پیران و [[نستیهن]] و هومان را برای بازی در یگان(تیم) خود برگزید. و [[رویین]] و شیده و [[اندریمان]] و [[اخواست]] را به سیاوش داد تا سیاوش هنرهای خود را در این بازی نمایان کند. فراسیآب به سیاوش پیشنهاد داد [[چوگان]] بازی کنند. سیاوش از اینکه در یگانه(تیم) روبروی افراسیاب بازی کند، سرباز زد و گفت تنها اگر با او در یک یگان(تیم) باشد، بازی خواهد کرد. افراسیاب [[کلباد]] و [[گرسیوز]] و [[جهن]] و پیران و [[نستیهن]] و هومان را برای بازی در یگان(تیم) خود برگزید. و [[رویین]] و شیده و [[اندریمان]] و [[اخواست]] را به سیاوش داد تا سیاوش هنرهای خود را در این بازی نمایان کند.
 +
 هنگامی که افراسیاب یاران خود را برگزید سیاوش از شاه خواست دستور(اجازه) دهد که از ایرانیان برای بازی یارکشی کند. سیاوش از میان ایرانیان [[هفت مرد]] را برای بازی برگزید. هنگامی که افراسیاب یاران خود را برگزید سیاوش از شاه خواست دستور(اجازه) دهد که از ایرانیان برای بازی یارکشی کند. سیاوش از میان ایرانیان [[هفت مرد]] را برای بازی برگزید.
 +
 سیاوش نخست در میدان کمی اسب تازاند(گرم کرد)؛ یک [[گوی]] به سوی او پرتاب شد که پیش از خوردن به زمین سیاوش چوبی به آن زد و گوی را روانه آسمان کرد؛ افراسیاب برای شروع بازی گوی دیگری را به سوی سیاوش پرتاب کرد، سیاوش گوی را گرفت و بر آن بوسه داد و به زخم چوگان آن را به آسمان پرتاب کرد. شاه از این کار خشنود شد و در کنار میدان به تماشا نشست. سیاوش نخست در میدان کمی اسب تازاند(گرم کرد)؛ یک [[گوی]] به سوی او پرتاب شد که پیش از خوردن به زمین سیاوش چوبی به آن زد و گوی را روانه آسمان کرد؛ افراسیاب برای شروع بازی گوی دیگری را به سوی سیاوش پرتاب کرد، سیاوش گوی را گرفت و بر آن بوسه داد و به زخم چوگان آن را به آسمان پرتاب کرد. شاه از این کار خشنود شد و در کنار میدان به تماشا نشست.
 +
 ایرانیان بازی را بسیار خشن آغاز کردند و گوی را از تورانیان ربودند؛ سیاوش به زبان پهلوی بر ایشان نهیب زد و ایشان را به آرامش فراخواند؛ از آن پس ترکان در بازی پیشی گرفتند. افراسیاب زیرك دریافت سیاوش به ایرانیان چه گفته، از این رو بازی را ناتمام گذاشت؛ ایرانیان بازی را بسیار خشن آغاز کردند و گوی را از تورانیان ربودند؛ سیاوش به زبان پهلوی بر ایشان نهیب زد و ایشان را به آرامش فراخواند؛ از آن پس ترکان در بازی پیشی گرفتند. افراسیاب زیرك دریافت سیاوش به ایرانیان چه گفته، از این رو بازی را ناتمام گذاشت؛
  ​افراسیاب از سیاوش خواست کمان ویژه‌ی خود را به دیگران هم نشان دهد. افراسیاب کمان سیاوش را به گرسیوز داد تا آن را به زه کند. گرسیوز هرچه تلاش کرد نتوانست کمان را به زه کند. افراسیاب کمان را گرفت و خود آن را به زه کرد و به سیاوش گفت من نیز در روزگار جوانی کمانی داشتم که کسی توان به زه کردن آن را نداشت مگر خودم.  ​افراسیاب از سیاوش خواست کمان ویژه‌ی خود را به دیگران هم نشان دهد. افراسیاب کمان سیاوش را به گرسیوز داد تا آن را به زه کند. گرسیوز هرچه تلاش کرد نتوانست کمان را به زه کند. افراسیاب کمان را گرفت و خود آن را به زه کرد و به سیاوش گفت من نیز در روزگار جوانی کمانی داشتم که کسی توان به زه کردن آن را نداشت مگر خودم.
 +
  ​آنگاه در میان میدان چوگان [[اسپریس]] (نشانه تیراندازی) نهادند و مسابقه‌ی تیراندازی برگزار کردند. سیاوش بر اسبی سوار شد و سوار بر اسب تازان، به سوی نشانه تیر اندازی کرد. آنگاه دوباره نشانه را در سوی راست خود نهاد و بار دیگر به آن تیراندازی کرد تا جایی که نشانه سوراخ سوراخ شد.  ​آنگاه در میان میدان چوگان [[اسپریس]] (نشانه تیراندازی) نهادند و مسابقه‌ی تیراندازی برگزار کردند. سیاوش بر اسبی سوار شد و سوار بر اسب تازان، به سوی نشانه تیر اندازی کرد. آنگاه دوباره نشانه را در سوی راست خود نهاد و بار دیگر به آن تیراندازی کرد تا جایی که نشانه سوراخ سوراخ شد.
 +
 افراسیاب که از کار سیاوش در شگفت مانده بود از آنجا به کاخ رفت و بزمی ساخت و پیشکش‌های فراوان به او بخشید. در آن روزگار افراسیاب سیاوش را بیش از هرکس دیگر در توران دوست داشت. افراسیاب که از کار سیاوش در شگفت مانده بود از آنجا به کاخ رفت و بزمی ساخت و پیشکش‌های فراوان به او بخشید. در آن روزگار افراسیاب سیاوش را بیش از هرکس دیگر در توران دوست داشت.
 +
 == شکار شاهانه== == شکار شاهانه==
  ​افراسیاب سیاوش را به شکار فراخواند. سیاوش در شکارگاه نیز با شکار‌های پی در پی و روش‌های ویژه‌ی شکاری‌اش همگان را شگفت زده کرد. او گوری را به شمشیر شکار کرد. به گونه‌ای که گور به دو نیمه‌ی برابر بخش شد. تورانیان از اینکار او و شکارهای فراوانی که آن روز انجام داده بود نگران شدند. افراسیاب چه شاد بود و چه غمگین تنها با سیاوش به راز می‌نشست. سیاوش را از گرسیوز و جهن نیز بیشتر دوست داشت. یک سال این‌گونه گذشت.  ​افراسیاب سیاوش را به شکار فراخواند. سیاوش در شکارگاه نیز با شکار‌های پی در پی و روش‌های ویژه‌ی شکاری‌اش همگان را شگفت زده کرد. او گوری را به شمشیر شکار کرد. به گونه‌ای که گور به دو نیمه‌ی برابر بخش شد. تورانیان از اینکار او و شکارهای فراوانی که آن روز انجام داده بود نگران شدند. افراسیاب چه شاد بود و چه غمگین تنها با سیاوش به راز می‌نشست. سیاوش را از گرسیوز و جهن نیز بیشتر دوست داشت. یک سال این‌گونه گذشت.
 +
 ==== پیوند با خاندان ویسه ==== ==== پیوند با خاندان ویسه ====
 پیران به سیاوش یادآور شد در تمام سرزمین توران کسی نزدیکتر از وی به افراسیاب نیست، لیکن او تنها و بی‌کس است. شایسته است از این سرزمین همسری برای خود برگزیند. پیران به سیاوش یادآور شد در تمام سرزمین توران کسی نزدیکتر از وی به افراسیاب نیست، لیکن او تنها و بی‌کس است. شایسته است از این سرزمین همسری برای خود برگزیند.
 +
 پیران گفت افراسیاب سه دختر دارد و گرسیوز نیز سه دختر، من نیز چهار دختر دارم گمان می‌کنم بزرگترین آنها [[جریره]] برای تو مناسب باشد، از این میان برای خود همسری برگزین. سیاوش که سپاس‌گذار نیک‌رایی پیران بود، دختر او را برگزید. پیران نیز به همسرش [[گلشهر]] پیام داد و از او خواست پیش درآمد پیوگانی ایشان را فراهم سازد. پیران گفت افراسیاب سه دختر دارد و گرسیوز نیز سه دختر، من نیز چهار دختر دارم گمان می‌کنم بزرگترین آنها [[جریره]] برای تو مناسب باشد، از این میان برای خود همسری برگزین. سیاوش که سپاس‌گذار نیک‌رایی پیران بود، دختر او را برگزید. پیران نیز به همسرش [[گلشهر]] پیام داد و از او خواست پیش درآمد پیوگانی ایشان را فراهم سازد.
 +
  ​سیاوش و جریره شاد از بودن در کنار یکدیگر و افراسیاب شاد از بودن سیاوش در دربارش بودند. پیران بار دیگر پیشنهاد داد با دختر افراسیاب پیوند گزیند.  ​سیاوش و جریره شاد از بودن در کنار یکدیگر و افراسیاب شاد از بودن سیاوش در دربارش بودند. پیران بار دیگر پیشنهاد داد با دختر افراسیاب پیوند گزیند.
 +
 ==== فریگیس ==== ==== فریگیس ====
 پیران به سیاوش گفت افراسیاب دختری به نام [[فریگیس]] دارد. اگر با او پیوند کنی خویش افراسیاب خواهی شد و جایگاهت در توران افزونتر خواهد بود. سیاوش که میدانست خویشاوندی با افراسیاب اندک بخت بازگشت به ایران را از او خواهد گرفت، از دوستان و یارانی که در ایران داشت یاد کرد. پیران به او گفت هرچند روزگاری در ایران دوستان فراوانی داشتی لیکن امروز در توران زندگی می‌کنی و باید اندیشه‌ی گذشته را فراموش کنی. سیاوش به پیران گفت اگر رای تو این است من نیز می‌پذیرم. و با روزگار سر جنگ ندارم. پیران به سیاوش گفت افراسیاب دختری به نام [[فریگیس]] دارد. اگر با او پیوند کنی خویش افراسیاب خواهی شد و جایگاهت در توران افزونتر خواهد بود. سیاوش که میدانست خویشاوندی با افراسیاب اندک بخت بازگشت به ایران را از او خواهد گرفت، از دوستان و یارانی که در ایران داشت یاد کرد. پیران به او گفت هرچند روزگاری در ایران دوستان فراوانی داشتی لیکن امروز در توران زندگی می‌کنی و باید اندیشه‌ی گذشته را فراموش کنی. سیاوش به پیران گفت اگر رای تو این است من نیز می‌پذیرم. و با روزگار سر جنگ ندارم.
 +
 پیران نزد افراسیاب رفت و به او گفت سیاوش دخترش، فریگیس، را خواستگاری کرده. افراسیاب گفت چرا روزگاری که خودم او را به اینکار ترغیب کردم، چیزی نگفت؟ همچنین افراسیاب گفت از ستاره‌شناس شنیده فرزند سیاوش و فریگیس پادشاهی جهانگیر خواهد شد که توران را از میان می‌برد. پیران افراسیاب را امید داد و گفت نباید به گفته‌ی ستاره‌شناس از این راه بازگردی کسی که از نژاد سیاوش به دنیا بیاید بی‌گمان باهوش و با خرد است. او بر ایران و توران فرمان خواهد راند. افراسیاب نیز به پیران گفت اگر رای تو این است(صلاح میدانی) من نیز با تو همداستانم. پیران به نزد سیاوش آمد و گفته‌های افراسیاب را به او بازگو کرد و گفت اگر فرمان دهی من خوان پیوگانی (جشن عروسی) را آماده کنم. سیاوش پذیرفت. ​ پیران نزد افراسیاب رفت و به او گفت سیاوش دخترش، فریگیس، را خواستگاری کرده. افراسیاب گفت چرا روزگاری که خودم او را به اینکار ترغیب کردم، چیزی نگفت؟ همچنین افراسیاب گفت از ستاره‌شناس شنیده فرزند سیاوش و فریگیس پادشاهی جهانگیر خواهد شد که توران را از میان می‌برد. پیران افراسیاب را امید داد و گفت نباید به گفته‌ی ستاره‌شناس از این راه بازگردی کسی که از نژاد سیاوش به دنیا بیاید بی‌گمان باهوش و با خرد است. او بر ایران و توران فرمان خواهد راند. افراسیاب نیز به پیران گفت اگر رای تو این است(صلاح میدانی) من نیز با تو همداستانم. پیران به نزد سیاوش آمد و گفته‌های افراسیاب را به او بازگو کرد و گفت اگر فرمان دهی من خوان پیوگانی (جشن عروسی) را آماده کنم. سیاوش پذیرفت. ​
 پیران، همسرش بانو گلشهر را گفت تا پیشکش‌هایی شاهانه برای فریگیس آماده کند. گلشهر به همراه [[خواهرانش]] با سی هزار دینار برای پیشکش به نزد فریگیس رفتند. فریگیس پس از خواستگاری ایشان به نزد پدر رفت و یک هفته همه در شادی بودند پس از آن یک هفته‌ی دیگر به شادی و پایکوبی پرداختند و افراسیاب خواسته‌ها(جهاز) شاهانه‌ای را با فریگیس همراه کرد. همچنین منشور بیش از سد فرسنگ زمین را نیز به نام او نوشت. افراسیاب تخت و کلاهی را برای سیاوش فرستاد؛ پس از آن یک هفته جشن در میدان شهر برگزار شد؛ پس از آن سیاوش و پیران برای بردن پیوگان(عروس) خود به نزد افراسیاب آمدند. پیران، همسرش بانو گلشهر را گفت تا پیشکش‌هایی شاهانه برای فریگیس آماده کند. گلشهر به همراه [[خواهرانش]] با سی هزار دینار برای پیشکش به نزد فریگیس رفتند. فریگیس پس از خواستگاری ایشان به نزد پدر رفت و یک هفته همه در شادی بودند پس از آن یک هفته‌ی دیگر به شادی و پایکوبی پرداختند و افراسیاب خواسته‌ها(جهاز) شاهانه‌ای را با فریگیس همراه کرد. همچنین منشور بیش از سد فرسنگ زمین را نیز به نام او نوشت. افراسیاب تخت و کلاهی را برای سیاوش فرستاد؛ پس از آن یک هفته جشن در میدان شهر برگزار شد؛ پس از آن سیاوش و پیران برای بردن پیوگان(عروس) خود به نزد افراسیاب آمدند.
 +
 ==شهر تازه== ​ ==شهر تازه== ​
 چندی گذشت و افراسیاب نامه‌ای برای سیاوش فرستاد و به او گفت در میان همه‌ی سرزمین‌هایی که به تو بخشیده‌ام بگرد و جایی را که شایسته‌ی نشست تو است برگزین. سیاوش به همراه پیران به سوی [[ختن]] راه افتادند. یک ماه در ختن که زادگاه پیران بود به شادی نشستند. سرماه پیران و سیاوش و همراهانشان برای یافتن سرزمین تازه به راه افتادند. به جایی آباد رسیدند که یک روی آن دریا و یک روی آن کوه بود. سیاوش آنجا را برای ساخت شهر تازه برگزید. چندی گذشت و افراسیاب نامه‌ای برای سیاوش فرستاد و به او گفت در میان همه‌ی سرزمین‌هایی که به تو بخشیده‌ام بگرد و جایی را که شایسته‌ی نشست تو است برگزین. سیاوش به همراه پیران به سوی [[ختن]] راه افتادند. یک ماه در ختن که زادگاه پیران بود به شادی نشستند. سرماه پیران و سیاوش و همراهانشان برای یافتن سرزمین تازه به راه افتادند. به جایی آباد رسیدند که یک روی آن دریا و یک روی آن کوه بود. سیاوش آنجا را برای ساخت شهر تازه برگزید.
 +
 پیران به سیاوش پیشنهاد داد برای ساختن شهر تازه گنج خود را به او بدهد. سیاوش سپاس‌گزار او شد و گفت داشته‌های او نیز همه از نیک‌رایی پیران است. سیاوش افزود شهری خواهد ساخت که آفرین همگان را بر انگیزد. پیران به سیاوش پیشنهاد داد برای ساختن شهر تازه گنج خود را به او بدهد. سیاوش سپاس‌گزار او شد و گفت داشته‌های او نیز همه از نیک‌رایی پیران است. سیاوش افزود شهری خواهد ساخت که آفرین همگان را بر انگیزد.
 +
 سیاوش در بازگشت نزدیک شهر تازه ایستاد و گریست. او از آینده‌‌ی بدی که چشم به راهش بود سخن گفت و افزود زندگانی من چندان به درازا نخواهد کشید که از این شهر بهره ببرم، فرزندم نیز از آن بهره‌ای نخواهد برد. پیران به او گفت افراسیاب دیگر مانند گذشته در اندیشه‌ی بدی کردن نیست من نیز تا جایی که توان دارم از تو پشتیبانی خواهم کرد. سیاوش گفت به فر یزدان می‌دانم بوش بر این است که از بد گویی بدخواه، بدست افراسیاب کشته خواهم شد. هرچند افراسیاب به زودی از کارش پشیمان خواهد شد لیکن پشیمانی سودی نخواهد داشت. پس از آن ایران و توران پرآشوب می‌شود و جنگ و خون ریزی رخ خواهد داد. پیران از این گفته‌ها غمگین شد لیکن گفته‌های سیاوش را پای دلتنگی او برای ایران گذاشت؛ ایشان یک هفته آنجا به شادی روزگار گذراندند. روز هشتم نامه‌ای از افراسیاب برای پیران آمد و از او خواست برای گرد آوردن باژ کشور به [[چین]]، [[مرز هند]] و [[دریای سند]] برود و سپاه را در [[مزر خزر]] بگستراند. سیاوش در بازگشت نزدیک شهر تازه ایستاد و گریست. او از آینده‌‌ی بدی که چشم به راهش بود سخن گفت و افزود زندگانی من چندان به درازا نخواهد کشید که از این شهر بهره ببرم، فرزندم نیز از آن بهره‌ای نخواهد برد. پیران به او گفت افراسیاب دیگر مانند گذشته در اندیشه‌ی بدی کردن نیست من نیز تا جایی که توان دارم از تو پشتیبانی خواهم کرد. سیاوش گفت به فر یزدان می‌دانم بوش بر این است که از بد گویی بدخواه، بدست افراسیاب کشته خواهم شد. هرچند افراسیاب به زودی از کارش پشیمان خواهد شد لیکن پشیمانی سودی نخواهد داشت. پس از آن ایران و توران پرآشوب می‌شود و جنگ و خون ریزی رخ خواهد داد. پیران از این گفته‌ها غمگین شد لیکن گفته‌های سیاوش را پای دلتنگی او برای ایران گذاشت؛ ایشان یک هفته آنجا به شادی روزگار گذراندند. روز هشتم نامه‌ای از افراسیاب برای پیران آمد و از او خواست برای گرد آوردن باژ کشور به [[چین]]، [[مرز هند]] و [[دریای سند]] برود و سپاه را در [[مزر خزر]] بگستراند.
 +
 افراسیاب نامه‌ای برای سیاوش نوشت و در آن گفت از رفتن تو دلتنگ هستم لیکن می‌خواهم تو جایی که شایسته‌ی خودت هست داشته باشی. سیاوش با خواسته‌های فراوان و سپاهی از ایران و توران برای ساختن شارسانی که بالا و پهنای آن دوفرسنگ بود دست به کار شد. او در ایوان خود نقشی بر دیوار ساخت که یک سر آن کاووس و تخت و تاجش بود که رستم و گودرز و زال ایستاده بودند و یک سوی آن تخت و تاج افراسیاب که پیران و گرسیوز به پا ایستاده بودند. افراسیاب نامه‌ای برای سیاوش نوشت و در آن گفت از رفتن تو دلتنگ هستم لیکن می‌خواهم تو جایی که شایسته‌ی خودت هست داشته باشی. سیاوش با خواسته‌های فراوان و سپاهی از ایران و توران برای ساختن شارسانی که بالا و پهنای آن دوفرسنگ بود دست به کار شد. او در ایوان خود نقشی بر دیوار ساخت که یک سر آن کاووس و تخت و تاجش بود که رستم و گودرز و زال ایستاده بودند و یک سوی آن تخت و تاج افراسیاب که پیران و گرسیوز به پا ایستاده بودند.
 +
 نام شهر تازه را [[سیاوش گرد]] نهادند؛ پیران در روز ارد- بیست و پنجم ماه- به دیدار ایشان رفت؛ از شهر بازدید کرد؛ یک هفته آنجا ماند؛ پس از آن به سوی ختن به راه افتاد. نام شهر تازه را [[سیاوش گرد]] نهادند؛ پیران در روز ارد- بیست و پنجم ماه- به دیدار ایشان رفت؛ از شهر بازدید کرد؛ یک هفته آنجا ماند؛ پس از آن به سوی ختن به راه افتاد.
 +
  ​پیران در بازگشت از سیاوش گرد، به گلشهر گفت بهشت نیز به خوبی سیاوش‌گرد نیست؛ پیران نزد افراسیاب رفت گزارش دیده‌های خود را داد. وی افراسیاب را دل آسوده کرد که با این راهبرد- پیوند با شاه آینده‌‌ی ایران- هرگز جنگی میان دو کشور روی نخواهد داد.  ​پیران در بازگشت از سیاوش گرد، به گلشهر گفت بهشت نیز به خوبی سیاوش‌گرد نیست؛ پیران نزد افراسیاب رفت گزارش دیده‌های خود را داد. وی افراسیاب را دل آسوده کرد که با این راهبرد- پیوند با شاه آینده‌‌ی ایران- هرگز جنگی میان دو کشور روی نخواهد داد.
 +
 چند ماه دیگر، افراسیاب گرسیوز را بر آگاهی از روزگار-حال و روز- فریگیس به سیاوش‌گرد فرستاد. وی از برادرش خواست ژرف کاوی کند که آیا سیاوش به توران دل بستگی پیدا کرده یا هنوز در اندیشه‌ی ایران است؟ افراسیاب از او خواست تا هرچند به او خوش گذشت، بیش از دو هفته آنجا نماند. چند ماه دیگر، افراسیاب گرسیوز را بر آگاهی از روزگار-حال و روز- فریگیس به سیاوش‌گرد فرستاد. وی از برادرش خواست ژرف کاوی کند که آیا سیاوش به توران دل بستگی پیدا کرده یا هنوز در اندیشه‌ی ایران است؟ افراسیاب از او خواست تا هرچند به او خوش گذشت، بیش از دو هفته آنجا نماند.
 +
 ==== رفتن گرسیوز به سیاوش‌گرد ==== ==== رفتن گرسیوز به سیاوش‌گرد ====
 به فرمان افراسیاب، گرسیوز آماده شد به سیاوش‌گرد برود او با خود پیشکش‌های فراوانی برداشت و به همراه هزار سوار به سوی سیاوش به راه افتاد هنگامی که نزدیکی‌های شهر رسید، سیاوش به پیشوازش آمد و تنگ او را در بر گرفت و از او درباره‌ی افراسیاب پرسید. روز دیگر گرسیوز به نزد سیاوش آمد و پیشکش‌های شاه و نامه‌ی او را برای سیاوش آورد. در همان روز بود که پیکی نیز از سوی پیران به سوی سیاوش آمد و به او مژده داد که جریره دارای فرزندی شده و پیران نام این فرزند تازه را [[فرود]] نهاده است. در پایان نامه نیز دست کودك را در زعفران زده بودند و نشان دست نوزاد را بر کاغذ انداخته بودند. سیاوش از شنیدن این پیام بسیار خرسند شد و به آورنده‌ی آن پیشکش‌های فراوان بخشید. پس از آن با گرسیوز به سوي کاخ فریگیس رفتند. به فرمان افراسیاب، گرسیوز آماده شد به سیاوش‌گرد برود او با خود پیشکش‌های فراوانی برداشت و به همراه هزار سوار به سوی سیاوش به راه افتاد هنگامی که نزدیکی‌های شهر رسید، سیاوش به پیشوازش آمد و تنگ او را در بر گرفت و از او درباره‌ی افراسیاب پرسید. روز دیگر گرسیوز به نزد سیاوش آمد و پیشکش‌های شاه و نامه‌ی او را برای سیاوش آورد. در همان روز بود که پیکی نیز از سوی پیران به سوی سیاوش آمد و به او مژده داد که جریره دارای فرزندی شده و پیران نام این فرزند تازه را [[فرود]] نهاده است. در پایان نامه نیز دست کودك را در زعفران زده بودند و نشان دست نوزاد را بر کاغذ انداخته بودند. سیاوش از شنیدن این پیام بسیار خرسند شد و به آورنده‌ی آن پیشکش‌های فراوان بخشید. پس از آن با گرسیوز به سوي کاخ فریگیس رفتند.
 +
 گرسیوز که فریگیس و سیاوش را در اوج شکوه شاهی دید با خود اندیشید که اگر یک سال دیگر سیاوش همینگونه ببالد، دیگر سیاوش کسی را به کس نمی شمرد؛ گرسیوز این بداندیشی خود را پنهان کرد. گرسیوز که فریگیس و سیاوش را در اوج شکوه شاهی دید با خود اندیشید که اگر یک سال دیگر سیاوش همینگونه ببالد، دیگر سیاوش کسی را به کس نمی شمرد؛ گرسیوز این بداندیشی خود را پنهان کرد.
 +
 هنر نمودن سیاوش هنر نمودن سیاوش
 فردای آن روز (برای خوش آمد گفتن به تورانیان) در میدان، بازی چوگانی برپا شد. در این بازی نیز مانند گذشته ایرانیان گوی را از تورانیان ربودند و پیروز گشتند. فردای آن روز (برای خوش آمد گفتن به تورانیان) در میدان، بازی چوگانی برپا شد. در این بازی نیز مانند گذشته ایرانیان گوی را از تورانیان ربودند و پیروز گشتند.
 +
 گرسیوز از سیاوش خواست توانایی‌های رزمی‌اش را به نمایش بگذارد. سیاوش فرمود تا پنج زره را برتن یک آدمک کردند و در گوشه‌ای از میدان نهادند، پس از آن با نیزه‌ای که از پدر به یادگار داشت و کاووس آن را در جنگ مازندران بکار برده به میدان رفت. سیاوش با نیزه چنان بر آن آماج(هدف) کوبید که هر پنج زره از هم دریده شد و نیزه در آن فرو رفت پس از آن سیاوش زره‌ها را با نیزه‌ای که در آن بود به گوشه‌ای از میدان پرتاب کرد. سواران توران بسیار گرد آن زره هایی که به زمین دوخته بود گشتند و تلاش کردند آن را از زمین برگیرند، لیکن آن زره‌ها از زمین جدا نشد. پس از آن نشانه و تیر و کمان را به میدان آوردند تا پهلوانان هنرنمایی کنند. چهار سپر چوبین و آهنین نهادند و سیاوش ده تیر برداشت، شش تای آنها را به کمربند خود زد و سه تا را به دست گرفت و یکی را به چله‌ی کمان نهاد و پی در پی آماج(هدف) را تیرباران کرد. هر ده چوبه تیر او از سپرها گذشت و آفرین همگان را برآورد. گرسیوز از سیاوش خواست توانایی‌های رزمی‌اش را به نمایش بگذارد. سیاوش فرمود تا پنج زره را برتن یک آدمک کردند و در گوشه‌ای از میدان نهادند، پس از آن با نیزه‌ای که از پدر به یادگار داشت و کاووس آن را در جنگ مازندران بکار برده به میدان رفت. سیاوش با نیزه چنان بر آن آماج(هدف) کوبید که هر پنج زره از هم دریده شد و نیزه در آن فرو رفت پس از آن سیاوش زره‌ها را با نیزه‌ای که در آن بود به گوشه‌ای از میدان پرتاب کرد. سواران توران بسیار گرد آن زره هایی که به زمین دوخته بود گشتند و تلاش کردند آن را از زمین برگیرند، لیکن آن زره‌ها از زمین جدا نشد. پس از آن نشانه و تیر و کمان را به میدان آوردند تا پهلوانان هنرنمایی کنند. چهار سپر چوبین و آهنین نهادند و سیاوش ده تیر برداشت، شش تای آنها را به کمربند خود زد و سه تا را به دست گرفت و یکی را به چله‌ی کمان نهاد و پی در پی آماج(هدف) را تیرباران کرد. هر ده چوبه تیر او از سپرها گذشت و آفرین همگان را برآورد.
 +
 گرسیوز از سیاوش خواست جلوی چشم همگان با او کشتی بگیرد سیاوش از این کار سرباز زد و به او گفت تو برادر شاه هستی و من هرگز با تو آورد نخواهم. هر دو تن بر آن شدند سیاوش با دو ترک برگزیده روبرو شود. این دو تن [[گروی]] (گَ) و [[دمور]] (دَ) از پهلوانان تورانی بودند سیاوش نخست کمبند گروی را گرفت و او را از زین کند و به زمین کوفت و پس از آن سرو گردن دمور را گرفت و او را چنان خوار به پیش گرسیوز آورد که گویی یک مور با خود می‌برد. گرسیوز از سیاوش خواست جلوی چشم همگان با او کشتی بگیرد سیاوش از این کار سرباز زد و به او گفت تو برادر شاه هستی و من هرگز با تو آورد نخواهم. هر دو تن بر آن شدند سیاوش با دو ترک برگزیده روبرو شود. این دو تن [[گروی]] (گَ) و [[دمور]] (دَ) از پهلوانان تورانی بودند سیاوش نخست کمبند گروی را گرفت و او را از زین کند و به زمین کوفت و پس از آن سرو گردن دمور را گرفت و او را چنان خوار به پیش گرسیوز آورد که گویی یک مور با خود می‌برد.
 +
 گرسیوز از این کار بسیار غمگین شد؛ تورانیان یک هفته‌ی دیگر نیز مهمان سیاوش بودند؛ در راه بازگشت گرسیوز و همراهانش از اینکه سیاوش ایشان را خوار کرده بود ناخرسند بودند و با یکدیگر گفتگو کردند و در دل کینه‌ی سیاوش را پروردند. گرسیوز از این کار بسیار غمگین شد؛ تورانیان یک هفته‌ی دیگر نیز مهمان سیاوش بودند؛ در راه بازگشت گرسیوز و همراهانش از اینکه سیاوش ایشان را خوار کرده بود ناخرسند بودند و با یکدیگر گفتگو کردند و در دل کینه‌ی سیاوش را پروردند.
 +
 دربار افراسیاب دربار افراسیاب
 هنگامی که گرسیوز به بارگاه افراسیاب رسید با او تنها ماند(خلوت کرد) و به دروغ گفت: سیاوش در سر اندیشه‌هایی دارد؛ برای او از ایران، روم و چین پیامهایی رسیده است؛ افراسیاب که نمی‌خواست آن‌ها را باور کند بررسی‌های بیشتر در این باره را به سه روز آینده واگذار کرد. گرسیوز که کمر به کشتن سیاوش بسته بود، بامداد روز چهارم برای پیگیری کار سیاوش به نزد افراسیاب آمد. افراسیاب به او گفت من به غیر از نیکی با سیاوش کار دیگر نکرده‌ام، دخترم را که مانند نور دیده‌ام گرامی بود به او سپردم و از گنجِ بی رنج بهره‌مندش کردم. چرا باید او با من این‌گونه برخورد کند؟ هنگامی که گرسیوز به بارگاه افراسیاب رسید با او تنها ماند(خلوت کرد) و به دروغ گفت: سیاوش در سر اندیشه‌هایی دارد؛ برای او از ایران، روم و چین پیامهایی رسیده است؛ افراسیاب که نمی‌خواست آن‌ها را باور کند بررسی‌های بیشتر در این باره را به سه روز آینده واگذار کرد. گرسیوز که کمر به کشتن سیاوش بسته بود، بامداد روز چهارم برای پیگیری کار سیاوش به نزد افراسیاب آمد. افراسیاب به او گفت من به غیر از نیکی با سیاوش کار دیگر نکرده‌ام، دخترم را که مانند نور دیده‌ام گرامی بود به او سپردم و از گنجِ بی رنج بهره‌مندش کردم. چرا باید او با من این‌گونه برخورد کند؟
 افراسیاب از این می‌ترسید که اگر بدون بهانه با سیاوش بد رفتاری کند مردم بر او خورده بگیرند و او را سرزنش کنند؛ افراسیاب گفت: چاره‌ای نیست جز آنکه سیاوش را به نزد خود بخوانم و از این سو به نزد پدرش بفرستم. گرسیوز که بدخواه سیاوش بود بار دیگر افراسیاب را از این کار پرهیز داد و گفت اگر او به ایران باز گردد بار دیگر به سرزمین ما لشگر کشی خواهد کرد؛ افراسیاب همچنان بر آن بود در کار سیاوش با درنگ و آینده‌نگری رفتار کند؛ افراسیاب در سر داشت اگر ناچار شد، سیاوش را به دربار بخواند و خودش نگهبان کارها و رفتار او باشد. افراسیاب از این می‌ترسید که اگر بدون بهانه با سیاوش بد رفتاری کند مردم بر او خورده بگیرند و او را سرزنش کنند؛ افراسیاب گفت: چاره‌ای نیست جز آنکه سیاوش را به نزد خود بخوانم و از این سو به نزد پدرش بفرستم. گرسیوز که بدخواه سیاوش بود بار دیگر افراسیاب را از این کار پرهیز داد و گفت اگر او به ایران باز گردد بار دیگر به سرزمین ما لشگر کشی خواهد کرد؛ افراسیاب همچنان بر آن بود در کار سیاوش با درنگ و آینده‌نگری رفتار کند؛ افراسیاب در سر داشت اگر ناچار شد، سیاوش را به دربار بخواند و خودش نگهبان کارها و رفتار او باشد.
 +
 گرسیوز بار دیگر از توانمندی فرمانده‌ای سیاوش یاد کرد و افراسیاب را از سپاهیانی که سیاوش‌گرد آورده بود، بیم داد. او گفت دیگر نه سیاوش آن سیاوشی است که تو دیده‌ای و نه فریگیس آن گونه است که می‌شناختی؛ گرسیوز افزود سپاهت نیز با دیدن شاهی چون او هرگز از تو فرمان نخواهند برد. ​ گرسیوز بار دیگر از توانمندی فرمانده‌ای سیاوش یاد کرد و افراسیاب را از سپاهیانی که سیاوش‌گرد آورده بود، بیم داد. او گفت دیگر نه سیاوش آن سیاوشی است که تو دیده‌ای و نه فریگیس آن گونه است که می‌شناختی؛ گرسیوز افزود سپاهت نیز با دیدن شاهی چون او هرگز از تو فرمان نخواهند برد. ​
 گرسیوز آن اندازه در گوش شاه از بدی سیاوش خواند که سرانجام افراسیاب به گرسیوز فرمان داد سیاوش را از سوی افراسیاب به بهانه‌ی دلتنگی و دیدار تازه، برای شکار و خوشگذرانی به پایخت فرابخواند. گرسیوز آن اندازه در گوش شاه از بدی سیاوش خواند که سرانجام افراسیاب به گرسیوز فرمان داد سیاوش را از سوی افراسیاب به بهانه‌ی دلتنگی و دیدار تازه، برای شکار و خوشگذرانی به پایخت فرابخواند.
 +
 گرسیوز با دلی پرکینه به سوی سیاوش‌گرد به راه افتاد؛ نزدیک شهر که رسید نامه‌ای به سیاوش فرستاد و گفت نیاز نیست برای پیشواز فرومایه‌ای چون من از شهر بیرون بیایی(استقبال کنی). سیاوش از کار گرسیوز گمانی شد.(شک کرد). هنگامی که گرسیوز به شهر رسید سیاوش پیاده به دیدارش رفت؛ گرسیوز نامه‌ی افراسیاب را به او داد؛ سیاوش گفت سه روز اینجا به بزم خواهیم نشست و پس از آن به سوی افراسیاب خواهیم رفت؛ گرسیوز که می‌دانست با آمدن سیاوش به درگاه افراسیاب دروغ‌های او آشکار می‌شود، خود را غمگین نشان داد. سیاوش برادروار از او پرسید از چه چیز غمگین است؟ گرسیوز با دلی پرکینه به سوی سیاوش‌گرد به راه افتاد؛ نزدیک شهر که رسید نامه‌ای به سیاوش فرستاد و گفت نیاز نیست برای پیشواز فرومایه‌ای چون من از شهر بیرون بیایی(استقبال کنی). سیاوش از کار گرسیوز گمانی شد.(شک کرد). هنگامی که گرسیوز به شهر رسید سیاوش پیاده به دیدارش رفت؛ گرسیوز نامه‌ی افراسیاب را به او داد؛ سیاوش گفت سه روز اینجا به بزم خواهیم نشست و پس از آن به سوی افراسیاب خواهیم رفت؛ گرسیوز که می‌دانست با آمدن سیاوش به درگاه افراسیاب دروغ‌های او آشکار می‌شود، خود را غمگین نشان داد. سیاوش برادروار از او پرسید از چه چیز غمگین است؟
 گرسیوز گفت برای سیاوش غمگین است. وی نخست از کشته شدن اغریرث به دست افراسیاب یاد کرد سپس گفت اینک افراسیاب با تو دشمنی را آغاز کرده. وی افزود کسی نباید بداند که من این‌ها را به تو گفته‌ام. گرسیوز گفت افراسیاب همه‌ی خوبی هایی که تا امروز به تو کرده برای آن بوده که نزد بزرگان نهان بدش را پنهان کند. گرسیوز گفت برای سیاوش غمگین است. وی نخست از کشته شدن اغریرث به دست افراسیاب یاد کرد سپس گفت اینک افراسیاب با تو دشمنی را آغاز کرده. وی افزود کسی نباید بداند که من این‌ها را به تو گفته‌ام. گرسیوز گفت افراسیاب همه‌ی خوبی هایی که تا امروز به تو کرده برای آن بوده که نزد بزرگان نهان بدش را پنهان کند.
 +
  ​سیاوش باز هم امید وارانه به این گفته‌ها نگریست و گفت یزدان پاك یار من است و افراسیاب نیز اگر بد من را می‌خواست هرگز من را تاج و تخت نمی‌داد؛ من بی سپاه نزد او خواهم رفت.  ​سیاوش باز هم امید وارانه به این گفته‌ها نگریست و گفت یزدان پاك یار من است و افراسیاب نیز اگر بد من را می‌خواست هرگز من را تاج و تخت نمی‌داد؛ من بی سپاه نزد او خواهم رفت.
 +
 گرسیوز باز از در فریب درآمد و به سیاوش گفت نامه‌ای بنویس و به من بسپار اگر من توانستم افراسیاب را به تو خوش بین کنم پیکی به سوی تو خواهم فرستاد لیکن اگر هنوز سر خشم داشت تو به سوی کشوری دیگر بگریز. از اینجا تا چین سد و بیست فرسنگ بیشتر راه نیست و تا ایران نیز سی‌سد و چهل فرسنگ، به یکی از این دو کشور برو؛ از بدِ اختر و پلشتی گرسیوز، سیاوش به ناچار این رای را پذیرفت. گرسیوز باز از در فریب درآمد و به سیاوش گفت نامه‌ای بنویس و به من بسپار اگر من توانستم افراسیاب را به تو خوش بین کنم پیکی به سوی تو خواهم فرستاد لیکن اگر هنوز سر خشم داشت تو به سوی کشوری دیگر بگریز. از اینجا تا چین سد و بیست فرسنگ بیشتر راه نیست و تا ایران نیز سی‌سد و چهل فرسنگ، به یکی از این دو کشور برو؛ از بدِ اختر و پلشتی گرسیوز، سیاوش به ناچار این رای را پذیرفت.
 +
 سیاوش نامه‌ای نوشت و در آن بیماری فریگیس را بهانه کرد و از این سفر پوزش خواست. نامه را به گرسیوز سپرد و او نیز با سه اسب تازان به راه افتاد و روز چهارم به دربار افراسیاب رسید. گرسیوز با روانی پر از گناه و دلی کینه‌خواه به نزد افراسیاب رفت و بار دیگر همان گفته‌های پیشین را بازگو کرد و گفت: سیاوش نه نامه‌ی شاه را خواند، نه من را پذیرفت. از ایران برای او پیامهایی و از روم و چین برای او سپاهیانی آمده است. وی برای خود پادشاهی‌ای برساخته است و هیچ کس را همپایه‌ی خود نمی‌داند. اگر او به ایران برود دیگر نمی‌توانیم با او برابری کنیم. سیاوش نامه‌ای نوشت و در آن بیماری فریگیس را بهانه کرد و از این سفر پوزش خواست. نامه را به گرسیوز سپرد و او نیز با سه اسب تازان به راه افتاد و روز چهارم به دربار افراسیاب رسید. گرسیوز با روانی پر از گناه و دلی کینه‌خواه به نزد افراسیاب رفت و بار دیگر همان گفته‌های پیشین را بازگو کرد و گفت: سیاوش نه نامه‌ی شاه را خواند، نه من را پذیرفت. از ایران برای او پیامهایی و از روم و چین برای او سپاهیانی آمده است. وی برای خود پادشاهی‌ای برساخته است و هیچ کس را همپایه‌ی خود نمی‌داند. اگر او به ایران برود دیگر نمی‌توانیم با او برابری کنیم.
 +
 افراسیاب از شنیدن این گفته‌ها چنان افروخته شد که بی‌درنگ فرمان جنگ داد. گرسیوز گزارش به راه افتادن لشکر افراسیاب به سوی سیاوش‌گرد را به شاه‌زاده رساند؛ فریگیس گریان و نالان از سیاوش خواست به سوی روم برود. وی گفت رفتن به چین برای او ننگ است و در ایران نیز جایی ندارد پس به ناچار باید به روم برود. افراسیاب از شنیدن این گفته‌ها چنان افروخته شد که بی‌درنگ فرمان جنگ داد. گرسیوز گزارش به راه افتادن لشکر افراسیاب به سوی سیاوش‌گرد را به شاه‌زاده رساند؛ فریگیس گریان و نالان از سیاوش خواست به سوی روم برود. وی گفت رفتن به چین برای او ننگ است و در ایران نیز جایی ندارد پس به ناچار باید به روم برود.
 +
 شب چهارم سیاوش در کنار فریگیس خفته بود که با دیدن خوابی دهشتناك، بیدار شد. وی از فریگیس خواست خوابی را که برایش خواهد گفت مانند رازی پیش خود نگه دارد. شب چهارم سیاوش در کنار فریگیس خفته بود که با دیدن خوابی دهشتناك، بیدار شد. وی از فریگیس خواست خوابی را که برایش خواهد گفت مانند رازی پیش خود نگه دارد.
 +
 سیاوش در خواب رودی بزرگ با کوهی از آتش در کرانه‌اش دیده بود که لب رود را نیزه داران گرفته بودند. یک سوی او آتش و سوی دیگرش آب بود افراسیاب و سپاهش نیز پیش روی سیاوش بودند. سیاوش گفت: افراسیاب مرا دید و از دیدن من خشمگین شد. از خشم افراسیاب آن آتش تیز افروخته‌تر شد. سیاوش در خواب رودی بزرگ با کوهی از آتش در کرانه‌اش دیده بود که لب رود را نیزه داران گرفته بودند. یک سوی او آتش و سوی دیگرش آب بود افراسیاب و سپاهش نیز پیش روی سیاوش بودند. سیاوش گفت: افراسیاب مرا دید و از دیدن من خشمگین شد. از خشم افراسیاب آن آتش تیز افروخته‌تر شد.
 +
  ​فریگیس وی را دل‌داری داد و گفت که این خواب برای وی گزارش(تعبیر) خوبی دارد و امید داد فرجام شومی چشم به راه گرسیوز خواهد بود و او به دست خاقان روم کشته می‌شود.  ​فریگیس وی را دل‌داری داد و گفت که این خواب برای وی گزارش(تعبیر) خوبی دارد و امید داد فرجام شومی چشم به راه گرسیوز خواهد بود و او به دست خاقان روم کشته می‌شود.
 +
 سیاوش سپاه را آماده‌باش داد و طلایه‌ای بیرون فرستاد؛ نیمه شب طلایه گزارش داد افراسیاب و سپاهش رسیدند؛ فرستاده‌ی گرسیوز نیز به نزد سیاوش آمد و گفت برای رهاندن جان خود باید چاره‌ای بیندیشد؛ فریگیس به سیاوش گفت باید برای خود راه گریزی پیدا کنی. دل نگران من و فرزندت نیز نباش. سیاوش سپاه را آماده‌باش داد و طلایه‌ای بیرون فرستاد؛ نیمه شب طلایه گزارش داد افراسیاب و سپاهش رسیدند؛ فرستاده‌ی گرسیوز نیز به نزد سیاوش آمد و گفت برای رهاندن جان خود باید چاره‌ای بیندیشد؛ فریگیس به سیاوش گفت باید برای خود راه گریزی پیدا کنی. دل نگران من و فرزندت نیز نباش.
 +
 سیاوش که داستان را این‌گونه دید دانست که دیگر هنگام رفتن او از این جهان رسیده است. به فریگیس که در ماه پنجم بارداری‌اش بود گفت: اگر فرزند پسری زادی، نام او را [[کی‌خسرو]] بگذار؛ او پادشاهی بزرگ خواهد شد. سیاوش که میدانست به بی‌گناهی سرش را خواهند برید و تنش را بی‌کفن رها خواهند کرد، به همسرش گفت پس از مرگش افراسیاب آهنگ جان فریگیس و فرزندش را خواهد کرد لیکن پیران ایشان را از بند رها می‌کند. پس از آن کسی از ایران برای بردن مادر و پسر خواهد آمد؛ کی‌خسرو در ایران به تخت خواهد نشست؛ تهمتن به کین‌خواهی از سیاوش توران را ویران خواهد کرد؛ پس از آن شبرنگ را آوردند و سیاوش شبرنگ را در آغوش گرفت و زار گریست. سیاوش در گوش [[شبرنگ ‌بهزاد]] گفت پس از من به هیچ کس سواری نده مگر کی‌خسرو. سیاوش که داستان را این‌گونه دید دانست که دیگر هنگام رفتن او از این جهان رسیده است. به فریگیس که در ماه پنجم بارداری‌اش بود گفت: اگر فرزند پسری زادی، نام او را [[کی‌خسرو]] بگذار؛ او پادشاهی بزرگ خواهد شد. سیاوش که میدانست به بی‌گناهی سرش را خواهند برید و تنش را بی‌کفن رها خواهند کرد، به همسرش گفت پس از مرگش افراسیاب آهنگ جان فریگیس و فرزندش را خواهد کرد لیکن پیران ایشان را از بند رها می‌کند. پس از آن کسی از ایران برای بردن مادر و پسر خواهد آمد؛ کی‌خسرو در ایران به تخت خواهد نشست؛ تهمتن به کین‌خواهی از سیاوش توران را ویران خواهد کرد؛ پس از آن شبرنگ را آوردند و سیاوش شبرنگ را در آغوش گرفت و زار گریست. سیاوش در گوش [[شبرنگ ‌بهزاد]] گفت پس از من به هیچ کس سواری نده مگر کی‌خسرو.
 +
 رسیدن افراسیاب رسیدن افراسیاب
 سیاوش که با سوارانش به سوی ایران می‌تاخت، هنوز نیم فرسنگ از شهر دور نشده بود که با سپاه افراسیاب روبرو شد. هنگامی که سیاوش به افراسیاب گفت چرا می‌خواهی من را بی‌گناه بکشی گرسیوز گفت اگر تو خواهان جنگ نبودی امروز با زره روبروی افراسیاب نایستاده بودي؛ سیاوش دانست نیک خواهی‌های گرسیوز همه از سر نیرنگ بوده. سیاوش که با سوارانش به سوی ایران می‌تاخت، هنوز نیم فرسنگ از شهر دور نشده بود که با سپاه افراسیاب روبرو شد. هنگامی که سیاوش به افراسیاب گفت چرا می‌خواهی من را بی‌گناه بکشی گرسیوز گفت اگر تو خواهان جنگ نبودی امروز با زره روبروی افراسیاب نایستاده بودي؛ سیاوش دانست نیک خواهی‌های گرسیوز همه از سر نیرنگ بوده.
 +
  ​هزار تن از ایرانیان همراه سیاوش بودند و از شاه‌زاده خواستند فرمان نبرد با ترکان را بدهد؛ تورانیان سیاوش را به تیر و ژوبین زخمی کردند؛ هنگامی که سیاوش از اسب افتاد [[گروی زره]]، دستان وی را بست و به گردنش پالهنگ نهادند؛ دشمن سیاوش را خونین و دست بسته تا سیاوش‌گرد برد و افراسیاب فرمان داد با خنجر سر از تنش جدا کنند؛ هنگامی که افراسیاب فرمان کشتن سیاوش را داد، سپاهیانش از این فرمان شگفت زده شدند و به افراسیاب گفتند به کدام گناه باید او را کشت؟ [[پیلسم(برادر پیران)]] که برادر جوانتر پیران بود به میان آمد و شاه را به آرامش فراخواند. او گفت دانایان می‌گویند آهسته دل کمتر پشیمان می‌شود. وی یادآور شد کشتن شدن سیاوش بیگمان برای توران پیامد‌های ناگواری خواهد داشت. پیلسم از افراسیاب خواست تا فردا دست نگه دارد، پیران نیز خواهد رسید و سخنان او را نیز باید شنید.  ​هزار تن از ایرانیان همراه سیاوش بودند و از شاه‌زاده خواستند فرمان نبرد با ترکان را بدهد؛ تورانیان سیاوش را به تیر و ژوبین زخمی کردند؛ هنگامی که سیاوش از اسب افتاد [[گروی زره]]، دستان وی را بست و به گردنش پالهنگ نهادند؛ دشمن سیاوش را خونین و دست بسته تا سیاوش‌گرد برد و افراسیاب فرمان داد با خنجر سر از تنش جدا کنند؛ هنگامی که افراسیاب فرمان کشتن سیاوش را داد، سپاهیانش از این فرمان شگفت زده شدند و به افراسیاب گفتند به کدام گناه باید او را کشت؟ [[پیلسم(برادر پیران)]] که برادر جوانتر پیران بود به میان آمد و شاه را به آرامش فراخواند. او گفت دانایان می‌گویند آهسته دل کمتر پشیمان می‌شود. وی یادآور شد کشتن شدن سیاوش بیگمان برای توران پیامد‌های ناگواری خواهد داشت. پیلسم از افراسیاب خواست تا فردا دست نگه دارد، پیران نیز خواهد رسید و سخنان او را نیز باید شنید.
 +
 گرسیوز که از آغاز در آتش این کینه می‌دمید به افراسیاب گو شزد کرد که نباید به پند یک جوان از این کار دست بردارد؛ گرسیوز گفت که اگر از خون سیاوش بگذرد برای همیشه افراسیاب را رها خواهد کرد و دنباله‌ی زندگانی‌اش را در خرابه‌ها خواهد گذراند پس از گرسیوز دمور و گروی به نزد افراسیاب رفتند و او را به کشتن سیاوش فراخواندند. گرسیوز که از آغاز در آتش این کینه می‌دمید به افراسیاب گو شزد کرد که نباید به پند یک جوان از این کار دست بردارد؛ گرسیوز گفت که اگر از خون سیاوش بگذرد برای همیشه افراسیاب را رها خواهد کرد و دنباله‌ی زندگانی‌اش را در خرابه‌ها خواهد گذراند پس از گرسیوز دمور و گروی به نزد افراسیاب رفتند و او را به کشتن سیاوش فراخواندند.
 +
 افراسیاب در پاسخ گفت من خودم از سیاوش بدی‌ای ندیده‌ام لیکن به گفته‌ی ستاره‌شناسان سرانجام از او به این کشور بد خواهد رسید. هرچند با کشتن او نیز از دو کشور آشوب بر خواهد خواست لیکن کشتنش بهتر از نکشتن است. افراسیاب در پاسخ گفت من خودم از سیاوش بدی‌ای ندیده‌ام لیکن به گفته‌ی ستاره‌شناسان سرانجام از او به این کشور بد خواهد رسید. هرچند با کشتن او نیز از دو کشور آشوب بر خواهد خواست لیکن کشتنش بهتر از نکشتن است.
 +
 هنگامی که فریگیس از این پیش‌آمد آگاه شد با چشمانی اشک‌بار به نزد پدر آمد و از او خواست سیاوش را ببخشاید فریگیس از کین خواهی‌هایی که ایرانیان از ضحاک و سلم و تور کرده بودند یاد کرد و از توانایی‌های کاووس و پهلوانان شاه‌پرست ایرانی سخن گفت. هنگامی که فریگیس از این پیش‌آمد آگاه شد با چشمانی اشک‌بار به نزد پدر آمد و از او خواست سیاوش را ببخشاید فریگیس از کین خواهی‌هایی که ایرانیان از ضحاک و سلم و تور کرده بودند یاد کرد و از توانایی‌های کاووس و پهلوانان شاه‌پرست ایرانی سخن گفت.
 +
 پس از آن فریگیس با دیدن سیاوش بی‌تاب شد، افراسیاب که دلش برای دخترش می‌سوخت فرمان داد وی را از آنجا به اتاقی در کاخ ببرند و در همانجا زندانی کنند. ​ پس از آن فریگیس با دیدن سیاوش بی‌تاب شد، افراسیاب که دلش برای دخترش می‌سوخت فرمان داد وی را از آنجا به اتاقی در کاخ ببرند و در همانجا زندانی کنند. ​
 گرسیوز به گروی نگاه کرد( به او دستور داد) و گروی موهای سیاوش را گرفت و کشان کشان به سوی برزن برد. در این میان سیاوش به زاری از پروردگار خواست از خون او فرزندی بماند که کین این کشته شدن بی‌گناه را از تورانیان بستاند. سیاوش به پیلسم که با دیدگانی اشک بار به دنبال ایشان می‌آمد، گفت به پیران بگو با من پیمان کرده بودی در روز بدی، یار من باشی لیکن امروز که این‌گونه پیاده و خوار در پیش گرسیوز می‌رم از تو نشانی نمی بینم. گروی خنجر آبگون را از گرسیوز گرفت و در همان میدان تیراندازی که روزگاری سیاوش ایشان را خوار و سرافکنده کرده بود، تشتی زرین نهادند و سیاوش را سر بریدند. هنگام کشته شدن سیاوش ابری سیاه آسمان را فراگرفت و گَرد بلند شد به گونه‌ای که کسی نمی‌توانست کسی را ببیند. گرسیوز به گروی نگاه کرد( به او دستور داد) و گروی موهای سیاوش را گرفت و کشان کشان به سوی برزن برد. در این میان سیاوش به زاری از پروردگار خواست از خون او فرزندی بماند که کین این کشته شدن بی‌گناه را از تورانیان بستاند. سیاوش به پیلسم که با دیدگانی اشک بار به دنبال ایشان می‌آمد، گفت به پیران بگو با من پیمان کرده بودی در روز بدی، یار من باشی لیکن امروز که این‌گونه پیاده و خوار در پیش گرسیوز می‌رم از تو نشانی نمی بینم. گروی خنجر آبگون را از گرسیوز گرفت و در همان میدان تیراندازی که روزگاری سیاوش ایشان را خوار و سرافکنده کرده بود، تشتی زرین نهادند و سیاوش را سر بریدند. هنگام کشته شدن سیاوش ابری سیاه آسمان را فراگرفت و گَرد بلند شد به گونه‌ای که کسی نمی‌توانست کسی را ببیند.
 +
 یکی بد کند نیک پیش آیدش جهان بنده و بخت خویش آیدش یکی بد کند نیک پیش آیدش جهان بنده و بخت خویش آیدش
 یکی جز به نیکی جهان نسپرد همی از نژندی فرو پژمرد یکی جز به نیکی جهان نسپرد همی از نژندی فرو پژمرد
خط 873: خط 1307:
 باواز بر جان افراسیاب همی کرد نفرین و می‌ریخت آب باواز بر جان افراسیاب همی کرد نفرین و می‌ریخت آب
 خروش و ناله‌ی فریگیس به گوش افراسیاب رسید. افراسیاب به گرسیوز فرمان داد فریگیس را چنان بزنند که فرزندش کشته شود. این فرمان ناروا بزرگانی چون پیلسم، [[لهاك]] و [[فر شیدورد]] را بر آن داشت پیران را از این داستان آگاه کنند هنگامی که این سه تن خود را به پیران رساندند و وی را از داستان کشته شدن سیاوش و رای افراسیاب درباره‌ی فریگیس آگاه کردند، پیران ده سوار کارآزموده آماده کرد و به همراه [[رویین]] و فرشیدورد به سوی افراسیاب به راه افتاد. دو روز و دو شب در راه بودند تا به سیاوش‌گرد رسیدند. خروش و ناله‌ی فریگیس به گوش افراسیاب رسید. افراسیاب به گرسیوز فرمان داد فریگیس را چنان بزنند که فرزندش کشته شود. این فرمان ناروا بزرگانی چون پیلسم، [[لهاك]] و [[فر شیدورد]] را بر آن داشت پیران را از این داستان آگاه کنند هنگامی که این سه تن خود را به پیران رساندند و وی را از داستان کشته شدن سیاوش و رای افراسیاب درباره‌ی فریگیس آگاه کردند، پیران ده سوار کارآزموده آماده کرد و به همراه [[رویین]] و فرشیدورد به سوی افراسیاب به راه افتاد. دو روز و دو شب در راه بودند تا به سیاوش‌گرد رسیدند.
 +
 هنگامی که پیران به درباره رسید روزبانان افراسیاب فریگیس را در دست داشتند و به فرمان شاه آماده‌ی کشتنش بودند. پیران فرمان داد دست نگه دارند. به نزد افراسیاب رفت و وی را پند داد و از این کار پرهیز. پیران گفت اگر امروز بخواهی آن فرزند را بکشی، دختر خودت را نیز خواهی کشت و همگان برتو نفرین کنند فریگیس را به نزد من بفرست تا هنگامی که فرزندش زاده شود، آنگاه اگر خواستی بدون آنکه دخترت را آسیب برسانی فرزند سیاوش را بکش. افراسیاب گفته‌های پیران را پذیرفت و فریگیس را تا زمان زادن فرزند سیاوش به نزد پیران فرستاد. هنگامی که پیران به درباره رسید روزبانان افراسیاب فریگیس را در دست داشتند و به فرمان شاه آماده‌ی کشتنش بودند. پیران فرمان داد دست نگه دارند. به نزد افراسیاب رفت و وی را پند داد و از این کار پرهیز. پیران گفت اگر امروز بخواهی آن فرزند را بکشی، دختر خودت را نیز خواهی کشت و همگان برتو نفرین کنند فریگیس را به نزد من بفرست تا هنگامی که فرزندش زاده شود، آنگاه اگر خواستی بدون آنکه دخترت را آسیب برسانی فرزند سیاوش را بکش. افراسیاب گفته‌های پیران را پذیرفت و فریگیس را تا زمان زادن فرزند سیاوش به نزد پیران فرستاد.
 +
 ==== زادن کیخسر ==== ==== زادن کیخسر ====
 پیران فریگیس را به خانه‌ی خویش در ختن برد و با گلشهر از او پذیرایی کردند. شبی پیران در خواب سیاوش را دید که با شمعی به بالین وي آمده و به او گفت: بر خیز و به نزد فریگیس برو، امشب هنگام زادن کی‌خسرو است. پیران فریگیس را به خانه‌ی خویش در ختن برد و با گلشهر از او پذیرایی کردند. شبی پیران در خواب سیاوش را دید که با شمعی به بالین وي آمده و به او گفت: بر خیز و به نزد فریگیس برو، امشب هنگام زادن کی‌خسرو است.
 +
 پیران از خواب برخواست و گلشهر را به نزد فریگیس فرستاد. هنگامی که کی‌خسرو زاده شد پیران به نزد افراسیاب رفت و چندان از نیکویی آن فرزند سخن گفت که افراسیاب از کرده‌ی خود پشیمان شد و فرمان داد این کودک را هرچند ستاره‌شمار از آینده‌‌ی او گزارشهای بدی داده، به شُبانان بسپارند و از نام و نژادش چیزی نگویند تا این فرزند به دور از خرد پروده شود. پیران از خواب برخواست و گلشهر را به نزد فریگیس فرستاد. هنگامی که کی‌خسرو زاده شد پیران به نزد افراسیاب رفت و چندان از نیکویی آن فرزند سخن گفت که افراسیاب از کرده‌ی خود پشیمان شد و فرمان داد این کودک را هرچند ستاره‌شمار از آینده‌‌ی او گزارشهای بدی داده، به شُبانان بسپارند و از نام و نژادش چیزی نگویند تا این فرزند به دور از خرد پروده شود.
 +
 پیران، خرسند از این گفتگو به خانه بازگشت و [[شبانان [[کوه قلا]]]] را بخواند و کی‌خسرو را به ایشان سپرد و سفارش کرد مبادا گزندی به این کودك نارسید، برسد. پیران، خرسند از این گفتگو به خانه بازگشت و [[شبانان [[کوه قلا]]]] را بخواند و کی‌خسرو را به ایشان سپرد و سفارش کرد مبادا گزندی به این کودك نارسید، برسد.
 +
 کی‌خسرو که از نژاد شاهان بود بدون آنکه آموزش دیده باشد خود به خود هنرهای خویش را نمایان کرد. او در هفت سالگی دست به ساختن تیرو کمان زد و در ده سالگی دست به شکار کردن خرس و گزار و گرگ زد. پس از آن دست به شکار شیر و پلنگ زد. کی‌خسرو که از نژاد شاهان بود بدون آنکه آموزش دیده باشد خود به خود هنرهای خویش را نمایان کرد. او در هفت سالگی دست به ساختن تیرو کمان زد و در ده سالگی دست به شکار کردن خرس و گزار و گرگ زد. پس از آن دست به شکار شیر و پلنگ زد.
 +
  ​شبانان که از جان او بیم ناك بودند بی‌درنگ خود را به پیران رساندن و به او گفتند که نمی‌توانند از این کودك نگهداری کنند، ایشان افزودند روزگاری تنها به شکار آهو بسنده می‌کرد لیکن اینک آهنگ شکار شیر و پلنگ دارد.  ​شبانان که از جان او بیم ناك بودند بی‌درنگ خود را به پیران رساندن و به او گفتند که نمی‌توانند از این کودك نگهداری کنند، ایشان افزودند روزگاری تنها به شکار آهو بسنده می‌کرد لیکن اینک آهنگ شکار شیر و پلنگ دارد.
 +
 پیران که از شنیدن این داستان خرسند شده بود خود را به کی‌خسرو رساند. با دیدن پیران زبان به آفرین کی‌خسرو گشود، شاهزاده‌ی جوان پیش آمد و دست پیران را بوسید. کی‌خسرو از پیران پرسید از این که پهلوانی چون تو، شبان زاده‌ای چون من را این‌گونه گرامی می‌دارد شرم نداري؟ پیران که از شنیدن این داستان خرسند شده بود خود را به کی‌خسرو رساند. با دیدن پیران زبان به آفرین کی‌خسرو گشود، شاهزاده‌ی جوان پیش آمد و دست پیران را بوسید. کی‌خسرو از پیران پرسید از این که پهلوانی چون تو، شبان زاده‌ای چون من را این‌گونه گرامی می‌دارد شرم نداري؟
 پیران که از شنیدن این سخن دلش به درد آمده بود نام و نژاد کی‌خسرو را به او گفت؛ پیران کی‌خسرو را به ایوان خویش آورد و چندی درکنار یکدیگر به شادی زیستند؛ گزارش به افراسیاب رسید وی با خود اندیشید مبادا این کودك برای پادشاهی‌اش زیانی داشته باشد شب هنگام پیران را به دربار فراخواند. پیران او را دل آسوده کرد این کودك را شبانان چنان به دور از خرد و دانش بار آورده‌اند که هرگز زیانی برای پادشاهی‌اش نخواهد بود. ​ پیران که از شنیدن این سخن دلش به درد آمده بود نام و نژاد کی‌خسرو را به او گفت؛ پیران کی‌خسرو را به ایوان خویش آورد و چندی درکنار یکدیگر به شادی زیستند؛ گزارش به افراسیاب رسید وی با خود اندیشید مبادا این کودك برای پادشاهی‌اش زیانی داشته باشد شب هنگام پیران را به دربار فراخواند. پیران او را دل آسوده کرد این کودك را شبانان چنان به دور از خرد و دانش بار آورده‌اند که هرگز زیانی برای پادشاهی‌اش نخواهد بود. ​
 وی از افراسیاب خواست سوگندی شاهانه بخورد اگر گفته‌های پیران درست بود به جان آن کودك آسیبی نرسد. اگر چنین نبود، افراسیاب هرگونه خواست با او رفتار کند. وی از افراسیاب خواست سوگندی شاهانه بخورد اگر گفته‌های پیران درست بود به جان آن کودك آسیبی نرسد. اگر چنین نبود، افراسیاب هرگونه خواست با او رفتار کند.
 +
 پیران به خانه بازگشت و کی‌خسرو را برای دیدار با افراسیاب آماده کرد؛ پیران به او گفت امروز نباید به گِرد خرد بگردي، هنگامی که پیش شاه رفتی خود را به دیوانگی بزن و هرچه از تو پرسید وارونه جواب بده پیران به خانه بازگشت و کی‌خسرو را برای دیدار با افراسیاب آماده کرد؛ پیران به او گفت امروز نباید به گِرد خرد بگردي، هنگامی که پیش شاه رفتی خود را به دیوانگی بزن و هرچه از تو پرسید وارونه جواب بده
 ==== دیدار با افرسیاب ==== ==== دیدار با افرسیاب ====
خط 893: خط 1335:
  چنین داد پاسخ که درنده شیر نیارد سگ کارزاری بزیر  چنین داد پاسخ که درنده شیر نیارد سگ کارزاری بزیر
 هنگامی که کی‌خسرو به دیدار افراسیاب رسید هرچه از او پرسیدند را پاسخی بی سروته داد. سرانجام افراسیاب پذیرفت این کودك از خرد بی بهره است و برای پادشاهی‌اش زیانی ندارد. افراسیاب فرمان داد کودك را به مادر بسپارند و با گنج و پیش‌کش به سوی سیاوش‌گرد راهنمایی کنند. هنگامی که کی‌خسرو به دیدار افراسیاب رسید هرچه از او پرسیدند را پاسخی بی سروته داد. سرانجام افراسیاب پذیرفت این کودك از خرد بی بهره است و برای پادشاهی‌اش زیانی ندارد. افراسیاب فرمان داد کودك را به مادر بسپارند و با گنج و پیش‌کش به سوی سیاوش‌گرد راهنمایی کنند.
 +
 خانه‌ی پدري خانه‌ی پدري
 پیران که توانسته بود با خردمندی خویش جان فریگیس و فرزندش را از مرگ برهاند، ایشان را به همراه پیش‌کش‌ها و گنج‌هایی شایسته به سوي سیاوش‌گرد روان کرد. مردم که از بازگشت خانواده‌ی سیاوش به سیاوش‌گرد آگاه شده بودند آرام آرام خود را به سیاوش‌گرد رساندند و باردیگر این شهر آباد شد. پیران که توانسته بود با خردمندی خویش جان فریگیس و فرزندش را از مرگ برهاند، ایشان را به همراه پیش‌کش‌ها و گنج‌هایی شایسته به سوي سیاوش‌گرد روان کرد. مردم که از بازگشت خانواده‌ی سیاوش به سیاوش‌گرد آگاه شده بودند آرام آرام خود را به سیاوش‌گرد رساندند و باردیگر این شهر آباد شد.
 +
 |چنین است کردار این گنده پیر||ستاند ز فرزند پستان شیر| |چنین است کردار این گنده پیر||ستاند ز فرزند پستان شیر|
 |چو پیوسته شد مهر دل بر جهان||بخاك اندر ارد سرش ناگهان| |چو پیوسته شد مهر دل بر جهان||بخاك اندر ارد سرش ناگهان|
خط 917: خط 1361:
 اگاه شدن کاووس اگاه شدن کاووس
 کاووس شاه نیز آگاه شد که دشمن چگونه سیاوش را ناجوانمردانه کشت و خونش را بر زمین ریخت؛ سوگوار شد و بزرگان ایران یکسره جامه‌های کبود برتن کردند و در این سوگواری با شاه هنباز(شریک) شدند. کاووس شاه نیز آگاه شد که دشمن چگونه سیاوش را ناجوانمردانه کشت و خونش را بر زمین ریخت؛ سوگوار شد و بزرگان ایران یکسره جامه‌های کبود برتن کردند و در این سوگواری با شاه هنباز(شریک) شدند.
 +
 ===== نخستین کین‌خواهی ایرانیان ===== ===== نخستین کین‌خواهی ایرانیان =====
 اگاه شدن تهمتن از مرگ سیاوش اگاه شدن تهمتن از مرگ سیاوش
 تهمتن از شنیدن پیام کشته شدن سیاوش از هوش رفت؛ هنگامی که به هوش آمد مانند سوگواری زنان روی خود را به ناخن خراش می‌داد و در سوگ سیاوش می‌گریست. تهمتن از شنیدن پیام کشته شدن سیاوش از هوش رفت؛ هنگامی که به هوش آمد مانند سوگواری زنان روی خود را به ناخن خراش می‌داد و در سوگ سیاوش می‌گریست.
 +
 پس از یک هفته سوگواری تهمتن به سوی ایرانشهر به راه افتاد و هنگامی که کاووس را دید بسیار او را سرزنش کرد و گفت سیاوش را خوي بد تو و سوداوه به کشتن داد. شاه که اشک خونین تهمتن و مهر او بر سیاوش را می‌دید لب فروبست و پاسخی به تهمتن نداد تهمتن که سوداوه را کشنده سیاوش می‌دانست یک راست به سوی ایوان و کاخ سوداوه رفت و او را از ایوان به زیر کشید و با خنجر آبگون کشت. پس از آن بزرگان ایران به گرد تهمتن آمدند و یک هفته به سوگ نشستند روز هشتم تهمتن گردان و پهلوانان ایران همچون گودرز، توس، فرهاد، شیدوش، گرگین، گیو، بهرام،رهام، شاپور، فریبرز کاووس، گرازه و [[فرامرز رستم]] را فراخواند و به ایشان گفت من سوگند خورده‌ام تا این کین را نخواسته‌ام هرگز به بزم ننشینم. شما همه ترس از دل بیرون کنید و این کینه را خُرد مپندارید. پس از یک هفته سوگواری تهمتن به سوی ایرانشهر به راه افتاد و هنگامی که کاووس را دید بسیار او را سرزنش کرد و گفت سیاوش را خوي بد تو و سوداوه به کشتن داد. شاه که اشک خونین تهمتن و مهر او بر سیاوش را می‌دید لب فروبست و پاسخی به تهمتن نداد تهمتن که سوداوه را کشنده سیاوش می‌دانست یک راست به سوی ایوان و کاخ سوداوه رفت و او را از ایوان به زیر کشید و با خنجر آبگون کشت. پس از آن بزرگان ایران به گرد تهمتن آمدند و یک هفته به سوگ نشستند روز هشتم تهمتن گردان و پهلوانان ایران همچون گودرز، توس، فرهاد، شیدوش، گرگین، گیو، بهرام،رهام، شاپور، فریبرز کاووس، گرازه و [[فرامرز رستم]] را فراخواند و به ایشان گفت من سوگند خورده‌ام تا این کین را نخواسته‌ام هرگز به بزم ننشینم. شما همه ترس از دل بیرون کنید و این کینه را خُرد مپندارید.
 +
 همه‌ی پهلوانان و کنارگ‌ها با تهمتن هم‌داستان شدند و فرامز ساﻻر لشکری ده هزار نفره شد که از کابل و زابل و ایران و [[بیشه نارون]] گرد آمده بودند ایشان به سوي [[سپیچاب]] از مرز توران به راه افتادند. در سپیجاب [[ورازاد]] (وَ) ساﻻر سپاهی سی هزار نفره بود. هنگامی که دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند. ورازاد از سپاهش بیرون آمد و به فرامز گفت نام تو چیست؟ برای چه این دیار لشکر آورده‌ای؟ فرامرز پاسخ داد من! فرزند گو شیرگیر، تهمتن، هستم. همان که از شنیدن نام او شیر به خود می‌پیچد چرا باید نام خود را به چون تویی بگویم؟ تهمتن با لشکری از پشت ما به اینجا می‌آید و همه‌ی ما به کین سیاوش کمر بسته‌ایم. همه‌ی پهلوانان و کنارگ‌ها با تهمتن هم‌داستان شدند و فرامز ساﻻر لشکری ده هزار نفره شد که از کابل و زابل و ایران و [[بیشه نارون]] گرد آمده بودند ایشان به سوي [[سپیچاب]] از مرز توران به راه افتادند. در سپیجاب [[ورازاد]] (وَ) ساﻻر سپاهی سی هزار نفره بود. هنگامی که دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند. ورازاد از سپاهش بیرون آمد و به فرامز گفت نام تو چیست؟ برای چه این دیار لشکر آورده‌ای؟ فرامرز پاسخ داد من! فرزند گو شیرگیر، تهمتن، هستم. همان که از شنیدن نام او شیر به خود می‌پیچد چرا باید نام خود را به چون تویی بگویم؟ تهمتن با لشکری از پشت ما به اینجا می‌آید و همه‌ی ما به کین سیاوش کمر بسته‌ایم.
 +
 هنگامه‌ی جنگ فرارسید و هر دو سپاه به یکدیگر تاختند. در این میان فرامرز هنر‌های فراوان کرد و پس از رزم جانانه با سپاهیان دشمن رو درروی ورازاد ایستاد و او را به زخم نیزه از پشت اسب برداشت و برزمین کوفت. فرامرز رستم نام سیاوش را برزبان راند و سر از تن ورازاد جدا کرد آنگاه گفت این نخستین خون که به کین سیاوش بر زمین ریخته شد و این تازه آغاز کین خواستن است. پس از آن فرامرز گزارش پیروزی خود را در نامه برای تهمتن نوشت. هنگامه‌ی جنگ فرارسید و هر دو سپاه به یکدیگر تاختند. در این میان فرامرز هنر‌های فراوان کرد و پس از رزم جانانه با سپاهیان دشمن رو درروی ورازاد ایستاد و او را به زخم نیزه از پشت اسب برداشت و برزمین کوفت. فرامرز رستم نام سیاوش را برزبان راند و سر از تن ورازاد جدا کرد آنگاه گفت این نخستین خون که به کین سیاوش بر زمین ریخته شد و این تازه آغاز کین خواستن است. پس از آن فرامرز گزارش پیروزی خود را در نامه برای تهمتن نوشت.
 +
 ==== لشکرکشی تورانیان ==== ==== لشکرکشی تورانیان ====
 هنگامی که افراسیاب از آمدن تهمتن به کین سیاوش آگاه شد سی هزار شمشیرزن را از گنگ به ساﻻری [[سرخه]]- پسرش- بیرون فرستاد. پیش از رفتن سرخه با او از رستم سخن گفت و ساﻻری سپاه را به او که تنها امیدش بود سپرد. هنگامی که دولشکر با یکدیگر روبرو شدند جنگ بزرگی در گرفت و کشته‌های بسیاری برجای گذاشت. سرخه با نیزه‌ای به سوی فرامرز رستم رفت. در این نبرد رو در رو، پور دلیر تهمتن کمربند سرخه را گرفت و او را از پشت زین بر زمین زد. فرامرز دستان او را بست و او را به لشکرگاه آورد. در این هنگام درفش تهمتن از دور نمایان شد. فرامرز ورازاد را کشته و یال بریده و سرخه را دست بسته به پیش پدر برد. تهمتن از دیدن دلاوری‌های پسر شاد شد و فرامرز را ستود. تهمتن فرمود: هر کس که می‌خواهد در انجمن سرافراز باشد باید چهار چیز داشته باشد: هنگامی که افراسیاب از آمدن تهمتن به کین سیاوش آگاه شد سی هزار شمشیرزن را از گنگ به ساﻻری [[سرخه]]- پسرش- بیرون فرستاد. پیش از رفتن سرخه با او از رستم سخن گفت و ساﻻری سپاه را به او که تنها امیدش بود سپرد. هنگامی که دولشکر با یکدیگر روبرو شدند جنگ بزرگی در گرفت و کشته‌های بسیاری برجای گذاشت. سرخه با نیزه‌ای به سوی فرامرز رستم رفت. در این نبرد رو در رو، پور دلیر تهمتن کمربند سرخه را گرفت و او را از پشت زین بر زمین زد. فرامرز دستان او را بست و او را به لشکرگاه آورد. در این هنگام درفش تهمتن از دور نمایان شد. فرامرز ورازاد را کشته و یال بریده و سرخه را دست بسته به پیش پدر برد. تهمتن از دیدن دلاوری‌های پسر شاد شد و فرامرز را ستود. تهمتن فرمود: هر کس که می‌خواهد در انجمن سرافراز باشد باید چهار چیز داشته باشد:
خط 930: خط 1379:
   * فرهنگ   * فرهنگ
 تهمتن فرمان داد سرخه را همان گونه که سیاوش را دست بسته در پیش تشتی نشانده بودند، بنشانند و سر ببرند. توس برای آن که سر از تن آن دیوزاده جدا کند پیش گام شد. سرخه که خود را در پایان کار می‌دید به توس گفت چرا می‌خواهی من را به کین سیاوش بکشی؟ من خود هم سال سیاوش بودم و روانم از کشته شدن وی پر از درد است. این سخنان در دل توس رخنه کرد و توس از خون وی درگذشت تهمتن به زواره فرمان داد تا وی را به دست [[روزبانان(کشنده سرخه)]] بسپارند و تن بی سرش را سروته از درخت بیاویزند. تهمتن فرمان داد سرخه را همان گونه که سیاوش را دست بسته در پیش تشتی نشانده بودند، بنشانند و سر ببرند. توس برای آن که سر از تن آن دیوزاده جدا کند پیش گام شد. سرخه که خود را در پایان کار می‌دید به توس گفت چرا می‌خواهی من را به کین سیاوش بکشی؟ من خود هم سال سیاوش بودم و روانم از کشته شدن وی پر از درد است. این سخنان در دل توس رخنه کرد و توس از خون وی درگذشت تهمتن به زواره فرمان داد تا وی را به دست [[روزبانان(کشنده سرخه)]] بسپارند و تن بی سرش را سروته از درخت بیاویزند.
 +
 کین خواهی افراسیاب کین خواهی افراسیاب
 هنگامی که افراسیاب از این داستان آگاه شد سخت سوگوار فرزند گشت و پس از آن بی‌درنگ آماده‌ی نبرد شد وی لشکری آراست و راست سپاه را به بارمان سپرد و خود در میان سپاه ایستاد و چپ سپاه را به [[کهرم (تورانی)]] (کُ) داد. از این سو رستم نیز سپاهی آراست. راست سپاه را دست گیو و توس و چپ سپاه را گودرز فرماندهی می‌کردند. هنگامی که افراسیاب از این داستان آگاه شد سخت سوگوار فرزند گشت و پس از آن بی‌درنگ آماده‌ی نبرد شد وی لشکری آراست و راست سپاه را به بارمان سپرد و خود در میان سپاه ایستاد و چپ سپاه را به [[کهرم (تورانی)]] (کُ) داد. از این سو رستم نیز سپاهی آراست. راست سپاه را دست گیو و توس و چپ سپاه را گودرز فرماندهی می‌کردند.
 +
 رزم رستم و پیلسم رزم رستم و پیلسم
 هنگامی که دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند پیلسم نزد افراسیاب رفت و از وی خواست دستور دهد او با رستم زابلی روبارو شود. شاه از این گفته خرسند شد و وی را فرمان جنگ داد و گفت اگر تهمتن را از میان برداری نیمی از ایران و توران ازآن تو خواهد شد. پیران از شنیدن این که برادرش به پیشنهاد خود به کام نهنگ می‌رود سخت آشفته شد و به نزد شاه رفت و گفت [[پیلسم]] هنوز جوان است و آماده‌ی رویارویی با تهمتن نیست، اگر او کشته شود دل پهلوانان و سپاهیان ما شکسته خواهد شد و نبرد را واگذار خواهند کرد. پیران افزود تو می‌دانی مهر به برادر کوچکتر بیش از دیگر برادران است. هنگامی که دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند پیلسم نزد افراسیاب رفت و از وی خواست دستور دهد او با رستم زابلی روبارو شود. شاه از این گفته خرسند شد و وی را فرمان جنگ داد و گفت اگر تهمتن را از میان برداری نیمی از ایران و توران ازآن تو خواهد شد. پیران از شنیدن این که برادرش به پیشنهاد خود به کام نهنگ می‌رود سخت آشفته شد و به نزد شاه رفت و گفت [[پیلسم]] هنوز جوان است و آماده‌ی رویارویی با تهمتن نیست، اگر او کشته شود دل پهلوانان و سپاهیان ما شکسته خواهد شد و نبرد را واگذار خواهند کرد. پیران افزود تو می‌دانی مهر به برادر کوچکتر بیش از دیگر برادران است.
 +
  ​پیلسم به پیران گفت برادر پیمان می‌کنم اگر به نبرد با اژدها روم کاری نکنم که سرافکنده شوی. تو پیشتر نبرد من با [[چهار پهلوان]] را دیده‌اي امروز از آن روز هم نیرومندتر هستم. افراسیاب اسبی شایسته به او داد و پیلسم پا به میدان اژدها گذاشت هنگامی که با ایرانیان روبرو شد از ایشان خواست رستم را برای نبرد، به او نشان دهند.  ​پیلسم به پیران گفت برادر پیمان می‌کنم اگر به نبرد با اژدها روم کاری نکنم که سرافکنده شوی. تو پیشتر نبرد من با [[چهار پهلوان]] را دیده‌اي امروز از آن روز هم نیرومندتر هستم. افراسیاب اسبی شایسته به او داد و پیلسم پا به میدان اژدها گذاشت هنگامی که با ایرانیان روبرو شد از ایشان خواست رستم را برای نبرد، به او نشان دهند.
 +
 گیو بیرون آمد و گفت تهمتن با یک ترك روبرو نمی‌شود و از این کار ننگش می‌آید؛ گیو خود برای نبرد به سوی پیلسم آمد؛ پیلسم با نیزه چنان بر زره گیو کوبید که هر دو پای وی از رکاب بیرون آمد؛ فرامرز بی‌درنگ به یاری گیو شتافت؛ وی با شمشیر نیزه‌ی پیلسم را شکست و زخمی (ضربه ای) به کلاه خود او زد؛ از نیروی فرامز شمشیر شکست لیکن به خود آسیبی نرسید؛ تهمتن که این رزم را از دور نگاه می‌کرد دانست که این ترك پیلسم است. پیشتر از ستاره‌شناسان شنیده بود که اگر پیلسم برای مرگ و زندگی بجنگد، هیچکس پایمرد او نیست؛ تهمتن فرمان داد سپاه در جای خود بماند؛ نیزه‌ای را زیر بغل گرفت و عنان را به رخش تکاور سپرد و مانند باد خود را به پیلسم رساند؛ پیلسم را به زخم نیزه از پشت زین برگرفت و با همان شتابی که داشت پیکر وی را بر سرنیزه تا میان سپاه توران برد و آنجا بزمین انداخت؛ پیران از دیدن پیکر بیجان برادر بر خود پیچید و اشک مژگانش فروریخت. گیو بیرون آمد و گفت تهمتن با یک ترك روبرو نمی‌شود و از این کار ننگش می‌آید؛ گیو خود برای نبرد به سوی پیلسم آمد؛ پیلسم با نیزه چنان بر زره گیو کوبید که هر دو پای وی از رکاب بیرون آمد؛ فرامرز بی‌درنگ به یاری گیو شتافت؛ وی با شمشیر نیزه‌ی پیلسم را شکست و زخمی (ضربه ای) به کلاه خود او زد؛ از نیروی فرامز شمشیر شکست لیکن به خود آسیبی نرسید؛ تهمتن که این رزم را از دور نگاه می‌کرد دانست که این ترك پیلسم است. پیشتر از ستاره‌شناسان شنیده بود که اگر پیلسم برای مرگ و زندگی بجنگد، هیچکس پایمرد او نیست؛ تهمتن فرمان داد سپاه در جای خود بماند؛ نیزه‌ای را زیر بغل گرفت و عنان را به رخش تکاور سپرد و مانند باد خود را به پیلسم رساند؛ پیلسم را به زخم نیزه از پشت زین برگرفت و با همان شتابی که داشت پیکر وی را بر سرنیزه تا میان سپاه توران برد و آنجا بزمین انداخت؛ پیران از دیدن پیکر بیجان برادر بر خود پیچید و اشک مژگانش فروریخت.
 +
 ==== رویارویی رستم و افراسیاب ==== ==== رویارویی رستم و افراسیاب ====
 پس از آنکه پیلسم به زخم نیزه‌ی تهمتن از پای درآمد دو لشکر با یکدیگر به نبرد پرداخته و از هر دو سو فراوان کشته شدند. در میان کارزار افراسیاب به سوی توس تاخت و بسیاری از ایرانیان را کشت؛ توس از پیش روی او گریخت و درفشش سرنگون شد؛ تهمتن که درفش توس را سرنگون دید از میان سپاه با فرامرز به سوی ایشان به راه افتاد؛ تهمتن بسیاری از تورانیان که از خاندان افراسیاب نیز بودند را کشت؛ توس و فرامرز هم از پشت به ایشان نزدیک می‌شدند. هنگامی که افراسیاب درفش بنفش تهمتن را دید به سوی او آمد؛ تهمتن نیز با دیدن درفش سیاه او به سویش تاخت. افراسیاب با تهمتن روبرو شد و نیزه‌ای به کمرگاه او زد که آن نیزه در ببر بیان کارگر نشد. تهمتن نیزه‌ای به اسب افراسیاب زد و افراسیاب از اسب به پایین افتاد. تهمتن می‌خواست که کمربند وی را به دست بگیرد و او را بردارد و با خود ببرد که هومان از پشت با گرز زخمی به شانه‌ی تهمتن زد؛ تهمتن به پشت خود نگاه کرد که ببیند، چه کسی با گرز به او کوبیده. همین اندک زمان برای گریختن افراسیاب، بسنده بود. وی گریخت و هومان نیز از بخت خوش به دست تهمتن نیفتاد؛ هنگامی که تهمتن بازگشت توس از وی پرسید چگونه گور به پیل زخم زد.(اشاره به گرزی که تهمتن از هومان خورده بود.) تهمتن پاسخ داد گرزی را که کوبنده‌اش هومان باشد آن را گرز نه، موم باید شمرد. تهمتن تا سه فرسنگ به دنبال ایشان رفت. افراسیاب نیز لشکر را به سوی دریای چین برد (و از رویارویی با تهمتن گریخت) پس از آنکه پیلسم به زخم نیزه‌ی تهمتن از پای درآمد دو لشکر با یکدیگر به نبرد پرداخته و از هر دو سو فراوان کشته شدند. در میان کارزار افراسیاب به سوی توس تاخت و بسیاری از ایرانیان را کشت؛ توس از پیش روی او گریخت و درفشش سرنگون شد؛ تهمتن که درفش توس را سرنگون دید از میان سپاه با فرامرز به سوی ایشان به راه افتاد؛ تهمتن بسیاری از تورانیان که از خاندان افراسیاب نیز بودند را کشت؛ توس و فرامرز هم از پشت به ایشان نزدیک می‌شدند. هنگامی که افراسیاب درفش بنفش تهمتن را دید به سوی او آمد؛ تهمتن نیز با دیدن درفش سیاه او به سویش تاخت. افراسیاب با تهمتن روبرو شد و نیزه‌ای به کمرگاه او زد که آن نیزه در ببر بیان کارگر نشد. تهمتن نیزه‌ای به اسب افراسیاب زد و افراسیاب از اسب به پایین افتاد. تهمتن می‌خواست که کمربند وی را به دست بگیرد و او را بردارد و با خود ببرد که هومان از پشت با گرز زخمی به شانه‌ی تهمتن زد؛ تهمتن به پشت خود نگاه کرد که ببیند، چه کسی با گرز به او کوبیده. همین اندک زمان برای گریختن افراسیاب، بسنده بود. وی گریخت و هومان نیز از بخت خوش به دست تهمتن نیفتاد؛ هنگامی که تهمتن بازگشت توس از وی پرسید چگونه گور به پیل زخم زد.(اشاره به گرزی که تهمتن از هومان خورده بود.) تهمتن پاسخ داد گرزی را که کوبنده‌اش هومان باشد آن را گرز نه، موم باید شمرد. تهمتن تا سه فرسنگ به دنبال ایشان رفت. افراسیاب نیز لشکر را به سوی دریای چین برد (و از رویارویی با تهمتن گریخت)
خط 941: خط 1395:
 تهمتن با لشکر ایران پای به توران نهاد و تخت افراسیاب را گرفت. وی گنج افراسیاب را ازآن خود کرد و سپاه را از آن بهره‌مند. تهمتن تخت عاج و یاره و طوقی را به توس داد و از او خواست: هرکس که به آیین افراسیاب است و هرکس که تاب آورد (مقاومت کرد) را از میان بردارد و هرکس که راه آشتی جست را مانند فرزندش نگه دارد؛ مردم درویش را آزار ندهد؛ بر دادگری پافشاری کند. ​ تهمتن با لشکر ایران پای به توران نهاد و تخت افراسیاب را گرفت. وی گنج افراسیاب را ازآن خود کرد و سپاه را از آن بهره‌مند. تهمتن تخت عاج و یاره و طوقی را به توس داد و از او خواست: هرکس که به آیین افراسیاب است و هرکس که تاب آورد (مقاومت کرد) را از میان بردارد و هرکس که راه آشتی جست را مانند فرزندش نگه دارد؛ مردم درویش را آزار ندهد؛ بر دادگری پافشاری کند. ​
 تهمتن تاج و دو یاره و طوق و گوشواری را نیز به گودرز داد و او را به پادشاهی [[سپیجاب]] و [[فغدر]] فرستاد. تهمتن گودرز را فراوان ستود و از او خواهش کرد به پند تهمتن گوش دهد. آنگاه به وی فرمود، از سپیجاب تا [[آب گلزریون]] همه زیر فرمان تو خواهد بود. تهمتن تاج و دو یاره و طوق و گوشواری را نیز به گودرز داد و او را به پادشاهی [[سپیجاب]] و [[فغدر]] فرستاد. تهمتن گودرز را فراوان ستود و از او خواهش کرد به پند تهمتن گوش دهد. آنگاه به وی فرمود، از سپیجاب تا [[آب گلزریون]] همه زیر فرمان تو خواهد بود.
 +
 تهمتن به فریبرز کاووس نیز تاجی سپرد و تخت و کمربند و دینارهای فراوانی به او بخشید و از او خواست به کین سیاوش کمر ببندد و در چین و ختن، هرکجا دشمنان را یافت از میان بردارد و همواره به دنبال پیدا کردن افراسیاب و کین‌خواهی از وی باشد. گزارش پادشاهی تهمتن به چین و ماچین رسید و ایشان با پیشکش‌های فراوان برای آشتی جستن از تهمتن به پیش او آمدند. تهمتن به فریبرز کاووس نیز تاجی سپرد و تخت و کمربند و دینارهای فراوانی به او بخشید و از او خواست به کین سیاوش کمر ببندد و در چین و ختن، هرکجا دشمنان را یافت از میان بردارد و همواره به دنبال پیدا کردن افراسیاب و کین‌خواهی از وی باشد. گزارش پادشاهی تهمتن به چین و ماچین رسید و ایشان با پیشکش‌های فراوان برای آشتی جستن از تهمتن به پیش او آمدند.
 +
 رفتن زواره به لشگرگاه سياوش‏ رفتن زواره به لشگرگاه سياوش‏
 زواره روزی به همراه یک [[ترک راهنما(شکارگاه سیاوش)]] به شکارگاه رفت و آن ترک که سیاوش را به یاد داشت از داستان های (خاطرات) سیاوش در این نخچیرگاه برای زواره گفت. با شنیدن این سخن و زنده شدن یاد سیاوش، زواره بیهوش شد و از اسب فرو افتاد. باز شکاری‌ای که در دستان زواره بود رها شد و زواره از دیده خون گریست. یارانش به او رسیدند و بر آن راهنمای که یاد سوگ سیاوش را زنده کرده بود نفرین کردند. زواره به هوش آمد و سخت سوگند خورد پیش از کین‌خواهی از سیاوش دیگر نه به شکار برود و آرامش یابد و نه بگذارد که رستم آسایش داشته باشد. زواره نزد تهمتن رفت و بر او شورید و گفت اینجا مگر برای آرامش و شکار آمده‌ایم که این سرزمین همچنان شاد و آرام است. نباید کین سیاوش را فراموش کنیم. زواره روزی به همراه یک [[ترک راهنما(شکارگاه سیاوش)]] به شکارگاه رفت و آن ترک که سیاوش را به یاد داشت از داستان های (خاطرات) سیاوش در این نخچیرگاه برای زواره گفت. با شنیدن این سخن و زنده شدن یاد سیاوش، زواره بیهوش شد و از اسب فرو افتاد. باز شکاری‌ای که در دستان زواره بود رها شد و زواره از دیده خون گریست. یارانش به او رسیدند و بر آن راهنمای که یاد سوگ سیاوش را زنده کرده بود نفرین کردند. زواره به هوش آمد و سخت سوگند خورد پیش از کین‌خواهی از سیاوش دیگر نه به شکار برود و آرامش یابد و نه بگذارد که رستم آسایش داشته باشد. زواره نزد تهمتن رفت و بر او شورید و گفت اینجا مگر برای آرامش و شکار آمده‌ایم که این سرزمین همچنان شاد و آرام است. نباید کین سیاوش را فراموش کنیم.
 +
 ==== ويران كردن رستم توران زمين را ==== ==== ويران كردن رستم توران زمين را ====
 زواره پیلتن را بر آن داشت فرمان غارت و تاختن در سرزمین‌های توران را بدهد. تهمتن هم به رای او تن داد و از توران تا سقلاب و روم به پی اسبان سپرده شد و پیر و جوان ایشان را کشتند و زن و کودک را به بند کشیدند؛ بیش از هزار فرسنگ را ویران کردند؛ سرانجام بزرگان آن خاندان به زنهارخواهی پیش آمدند و از افراسیاب بیزاری جستند و از تهمتن خواستند که از خون ریزی دست بردارد، ایشان گفتند که از جای پنهان شدن افراسیاب آگاه نیستند. زواره پیلتن را بر آن داشت فرمان غارت و تاختن در سرزمین‌های توران را بدهد. تهمتن هم به رای او تن داد و از توران تا سقلاب و روم به پی اسبان سپرده شد و پیر و جوان ایشان را کشتند و زن و کودک را به بند کشیدند؛ بیش از هزار فرسنگ را ویران کردند؛ سرانجام بزرگان آن خاندان به زنهارخواهی پیش آمدند و از افراسیاب بیزاری جستند و از تهمتن خواستند که از خون ریزی دست بردارد، ایشان گفتند که از جای پنهان شدن افراسیاب آگاه نیستند.
 +
 تهمتن با شنیدن سخنان ایشان دلش نرم شد و از آنجا به سوی مرز [[قجغارباشی]] رفت. بزرگان سپاه انجمن شدند و گفتند اگر افراسیاب در گوشه‌ای از جهان لشکری فراهم کند و به سوی ایران برود کاووس نمی‌تواند در برابر او ایستادگی نماید. بزرگان گفتند ما به کین سیاوش شهر آباد توران را ویران کردیم و اینک پس از شش سال که در توران مانده‌ایم، هنگام بازگشت به ایران است. تهمتن با شنیدن سخنان ایشان دلش نرم شد و از آنجا به سوی مرز [[قجغارباشی]] رفت. بزرگان سپاه انجمن شدند و گفتند اگر افراسیاب در گوشه‌ای از جهان لشکری فراهم کند و به سوی ایران برود کاووس نمی‌تواند در برابر او ایستادگی نماید. بزرگان گفتند ما به کین سیاوش شهر آباد توران را ویران کردیم و اینک پس از شش سال که در توران مانده‌ایم، هنگام بازگشت به ایران است.
 +
 تهمتن رای ایشان را خردمندانه دید و ماندن در توران را، آز جستن، دانست. [[خرمدل رهنمای(گفتگو کننده با تهمتن)]] به رستم گفت در این جهان جهان تنها به دنبال خوشی باش و نگاه کن که پس از مرگ همنشین تو کیست. (مآران سیه تن بجای یاران سیم تن است) تهمتن از این گفته شرمگین شد. تهمتن رای ایشان را خردمندانه دید و ماندن در توران را، آز جستن، دانست. [[خرمدل رهنمای(گفتگو کننده با تهمتن)]] به رستم گفت در این جهان جهان تنها به دنبال خوشی باش و نگاه کن که پس از مرگ همنشین تو کیست. (مآران سیه تن بجای یاران سیم تن است) تهمتن از این گفته شرمگین شد.
 +
 |چنين گفت خرم دل رهنمای||كه خوبی گزين زين سپنجی سرای‏| |چنين گفت خرم دل رهنمای||كه خوبی گزين زين سپنجی سرای‏|
 |نگه كن كه در خاك جفت تو كيست||برين خواسته چند خواهی گريست‏| |نگه كن كه در خاك جفت تو كيست||برين خواسته چند خواهی گريست‏|
 باز رفتن رستم به ايران زمين‏ باز رفتن رستم به ايران زمين‏
 تهمتن گنج و پرستندگانی را که از توران بدست آورده بود با خود به سوی [[سیستان]] برد و توس و گودرز و گیو به همراه سپاه، به سوی ایران بازگشتند. افراسیاب از بازگشت رستم به ایرانیان آگاه شد و از باختر به سوی [[دریای گنگ]] و [[توران]] بازگشت و توران را زیر و زبر شده و بزرگان خود را کشته و تاج و تخت خود را غارت شده، یافت. تهمتن گنج و پرستندگانی را که از توران بدست آورده بود با خود به سوی [[سیستان]] برد و توس و گودرز و گیو به همراه سپاه، به سوی ایران بازگشتند. افراسیاب از بازگشت رستم به ایرانیان آگاه شد و از باختر به سوی [[دریای گنگ]] و [[توران]] بازگشت و توران را زیر و زبر شده و بزرگان خود را کشته و تاج و تخت خود را غارت شده، یافت.
 +
 افراسیاب با دیدن این کارها دلش خون شد و به یاران خود گفت باید کین این کارها را از ایرانیان بازستانیم و جنگ دیگری آغاز کنیم. افراسیاب سپاهی را فراهم کرد و به ایران تاخت و ویرانی‌های فراوانی برجای نهاد. در این میان هفت سال خشکسالی پدید آمد و رنج و سختی در جهان پراکنده شد. افراسیاب با دیدن این کارها دلش خون شد و به یاران خود گفت باید کین این کارها را از ایرانیان بازستانیم و جنگ دیگری آغاز کنیم. افراسیاب سپاهی را فراهم کرد و به ایران تاخت و ویرانی‌های فراوانی برجای نهاد. در این میان هفت سال خشکسالی پدید آمد و رنج و سختی در جهان پراکنده شد.
 +
 ===== بازگشت کی‌خسرو به ایران ===== ===== بازگشت کی‌خسرو به ایران =====
 ديدن گودرز كی‏خسرو را به خواب‏ ديدن گودرز كی‏خسرو را به خواب‏
 [[سروش خجسته]] شبی در خواب به گودرز نشانی‌های کی‌خسرو از فرزندان قباد را داد و به او گفت چاره رهایی از خشک سالی و افراسیاب، بر تخت نشاندن او است. وی افزود کسی از گردان ایران نمی‌تواند نشان او را بیابد، مگر گیو. گودرز پس از بیدار شدن، گیو را فراخواند و فرمان یزدان و گفته‌ی خجسته سروش را با او درمیان نهاد؛ گودرز گفت از بی فر و برز بودن کی‌کاووس است که این کارویژه به تو واگذار شده است. وی افزود: اگر اینکار را انجام دهی نام تو در ایران و توران بلند خواهد شد. گیو فرمان پدر را پذیرفت و برای رفتن آماده شد. [[سروش خجسته]] شبی در خواب به گودرز نشانی‌های کی‌خسرو از فرزندان قباد را داد و به او گفت چاره رهایی از خشک سالی و افراسیاب، بر تخت نشاندن او است. وی افزود کسی از گردان ایران نمی‌تواند نشان او را بیابد، مگر گیو. گودرز پس از بیدار شدن، گیو را فراخواند و فرمان یزدان و گفته‌ی خجسته سروش را با او درمیان نهاد؛ گودرز گفت از بی فر و برز بودن کی‌کاووس است که این کارویژه به تو واگذار شده است. وی افزود: اگر اینکار را انجام دهی نام تو در ایران و توران بلند خواهد شد. گیو فرمان پدر را پذیرفت و برای رفتن آماده شد.
 +
 ==== رفتن گيو به توران به جستن كی‏خسرو ==== ==== رفتن گيو به توران به جستن كی‏خسرو ====
 گیو بامداد به نزد پدر رفت و به او گفت من تنها با یک کمند و یک اسب به توران خواهم رفت. چندی در کوه و بیابان خواهم بود تا راهنمایی درخور، پیدا کنم. گیو از پدر خواست هنگام نیایش از یزدان پاک برای او یاری بخواهد و خود برای یافتن کی‌خسرو به سوی توران به راه افتاد. گودرز که نمی‌دانست پسر را باردیگر خواهد دید یا نه با او پدرود کرد. گیو بامداد به نزد پدر رفت و به او گفت من تنها با یک کمند و یک اسب به توران خواهم رفت. چندی در کوه و بیابان خواهم بود تا راهنمایی درخور، پیدا کنم. گیو از پدر خواست هنگام نیایش از یزدان پاک برای او یاری بخواهد و خود برای یافتن کی‌خسرو به سوی توران به راه افتاد. گودرز که نمی‌دانست پسر را باردیگر خواهد دید یا نه با او پدرود کرد.
 +
 |بسا رنجها كز جهان ديده‏اند||ز بهر بزرگی پسنديده‏اند| |بسا رنجها كز جهان ديده‏اند||ز بهر بزرگی پسنديده‏اند|
 |سرانجام بستر جز از خاك نيست||ازو بهره زهرست و ترياك نيست‏| |سرانجام بستر جز از خاك نيست||ازو بهره زهرست و ترياك نيست‏|
خط 968: خط 1432:
 پنهان كردن گيو و آشكار نساختن نياكان خود پنهان كردن گيو و آشكار نساختن نياكان خود
 گیو در پوشش شهروندی تورانی به آن سرزمین پای نهاد. وی گه گاه، آشکارا نام و نشان کی‌خسرو را می‌پرسید و پس از آن شنونده بخت برگشته را می‌کشت تا رازش آشکار نگردد. وی را با کمند می‌بست و به گوشه‌ای می‌کشید و بر بدن او خاک می‌ریخت. گیو در پوشش شهروندی تورانی به آن سرزمین پای نهاد. وی گه گاه، آشکارا نام و نشان کی‌خسرو را می‌پرسید و پس از آن شنونده بخت برگشته را می‌کشت تا رازش آشکار نگردد. وی را با کمند می‌بست و به گوشه‌ای می‌کشید و بر بدن او خاک می‌ریخت.
 +
 گیو در راه [[راهنما(گیو)]]یی از میان ترکان برگزید و به او امید داد که اگر جای کی‌خسرو را به او بشناساند، پاداش بسنده‌ای بیابد. پس از آنکه او نیز نتوانست یاری‌اش کند، به کام مرگ فرستاده شد. گیو در راه [[راهنما(گیو)]]یی از میان ترکان برگزید و به او امید داد که اگر جای کی‌خسرو را به او بشناساند، پاداش بسنده‌ای بیابد. پس از آنکه او نیز نتوانست یاری‌اش کند، به کام مرگ فرستاده شد.
 +
 ==== يافتن گيو كی‏خسرو را ==== ==== يافتن گيو كی‏خسرو را ====
 گیو هفت سال در توران به دنبال کی‌خسرو می‌گشت و آرامش نداشت. تنها از راه شکار خوراک می‌خورد و پوشاکش نیز همان پوست شکار بود. روزی گیو به بیشه‌ی خرمی رسید و اسبش را برای چریدن آزاد کرد. گیو باور پیدا کرده بود دیو در خواب به گودرز خود را نماینده نه سروش خجسته. وی که از جستن کی‌خسرو ناامید شده بود و گمان می‌کرد که هرگز چنین فرزندی از سیاوش به جا نمانده، جوانی خوش چهره و با فره را در کنار چشمه‌ای دید. گیو گمان برد که او همان کی‌خسرو باشد و به نزد او رفت و او را درود گفت. کی‌خسرو با دیدن گیو او را به نام خواند و از کاری که برای آن رنج برداشته بود سخن گفت. گیو هفت سال در توران به دنبال کی‌خسرو می‌گشت و آرامش نداشت. تنها از راه شکار خوراک می‌خورد و پوشاکش نیز همان پوست شکار بود. روزی گیو به بیشه‌ی خرمی رسید و اسبش را برای چریدن آزاد کرد. گیو باور پیدا کرده بود دیو در خواب به گودرز خود را نماینده نه سروش خجسته. وی که از جستن کی‌خسرو ناامید شده بود و گمان می‌کرد که هرگز چنین فرزندی از سیاوش به جا نمانده، جوانی خوش چهره و با فره را در کنار چشمه‌ای دید. گیو گمان برد که او همان کی‌خسرو باشد و به نزد او رفت و او را درود گفت. کی‌خسرو با دیدن گیو او را به نام خواند و از کاری که برای آن رنج برداشته بود سخن گفت.
 +
 گیو از او نشانی خواست تا دل آسوده شود. کی‌خسرو خال سیاه رنگ ویژه‌ای را که همه‌ی فرزندان قباد بر بازو داشتند به گیو نمایاند؛ کی‌خسرو از کاووس و رستم و گودرز پرسید. گیو از شاه و غم سیاوش و هفت سال رنجی که برده بود، سخن گفت و افزود رنج پسر و سال کهن، فر شاهنشاهی کاووس را کاسته و ایران رو به ویرانی گذارده. کی‌خسرو از شنیده‌ها سخت غمین شد و از گیو خواست این راز را همچنان نهان دارد. گیو از او نشانی خواست تا دل آسوده شود. کی‌خسرو خال سیاه رنگ ویژه‌ای را که همه‌ی فرزندان قباد بر بازو داشتند به گیو نمایاند؛ کی‌خسرو از کاووس و رستم و گودرز پرسید. گیو از شاه و غم سیاوش و هفت سال رنجی که برده بود، سخن گفت و افزود رنج پسر و سال کهن، فر شاهنشاهی کاووس را کاسته و ایران رو به ویرانی گذارده. کی‌خسرو از شنیده‌ها سخت غمین شد و از گیو خواست این راز را همچنان نهان دارد.
 +
 ==== رفتن گيو و كی‏خسرو به سياوشگرد ==== ==== رفتن گيو و كی‏خسرو به سياوشگرد ====
 کی‌خسرو بر اسب گیو سوار شد و گیو پای پیاده در جلوی اسب به سوی سیاوش‌گرد به راه افتادند و همچنان گیو هرکس را که از راز ایشان آگاه می‌شد، می‌کشت؛ ایشان فریگیس را نیز با خود همراه کردند؛ فریگیس خواهان شتاب بیشتر در این گریز بود. او گفت آگاه شدن افراسیاب از کی‌خسرو، برابر با مرگ او است. کی‌خسرو بر اسب گیو سوار شد و گیو پای پیاده در جلوی اسب به سوی سیاوش‌گرد به راه افتادند و همچنان گیو هرکس را که از راز ایشان آگاه می‌شد، می‌کشت؛ ایشان فریگیس را نیز با خود همراه کردند؛ فریگیس خواهان شتاب بیشتر در این گریز بود. او گفت آگاه شدن افراسیاب از کی‌خسرو، برابر با مرگ او است.
 +
 فریگیس به کی‌خسرو گفت زین و لگام، [[شبرنگ‌بهزاد]] را بردار و به مرغزاری که در آن نزدیکی است برو و در کنار آبشخور بمان تا اسبان وحشی برای آب خوردن بیایند. آنگاه زین و لگام را نمایان کن، شبرنگ بهزاد، خود به سوی تو خواهد آمد؛ فریگیس یادآور شد که سیاوش هنگام مرگش از شبرنگ بهزاد خواسته بود به کسی مگر کی‌خسرو سواری ندهد. فریگیس به کی‌خسرو گفت زین و لگام، [[شبرنگ‌بهزاد]] را بردار و به مرغزاری که در آن نزدیکی است برو و در کنار آبشخور بمان تا اسبان وحشی برای آب خوردن بیایند. آنگاه زین و لگام را نمایان کن، شبرنگ بهزاد، خود به سوی تو خواهد آمد؛ فریگیس یادآور شد که سیاوش هنگام مرگش از شبرنگ بهزاد خواسته بود به کسی مگر کی‌خسرو سواری ندهد.
 +
 گرفتن كی‏خسرو بهزاد را گرفتن كی‏خسرو بهزاد را
 باردیگر کی‌خسرو سوار بر اسب و گیو پای پیاده به سوی فسیله به راه افتادند؛ اسب سیاوش، کی‌خسرو را دید و به سوی او آمد؛ شاه او را نواخت و زین و لگام بر وی نهاد و بر او سوار شد؛ شبرنگ‌بهزاد مانند باد خسرو رو با خود برد تا جایی که گیو ترسید مبادا این باره را اهریمن فرستاده برای از میان برداشتن خسرو. باردیگر کی‌خسرو سوار بر اسب و گیو پای پیاده به سوی فسیله به راه افتادند؛ اسب سیاوش، کی‌خسرو را دید و به سوی او آمد؛ شاه او را نواخت و زین و لگام بر وی نهاد و بر او سوار شد؛ شبرنگ‌بهزاد مانند باد خسرو رو با خود برد تا جایی که گیو ترسید مبادا این باره را اهریمن فرستاده برای از میان برداشتن خسرو.
 +
 کی‌خسرو که از اندیشه‌ی گیو آگاه بود، اسب را نگه داشت تا گیو خود را به ایشان برساند؛ گیو از آگاه بودن کی‌خسرو بر نهان او شگفت زده شد؛ ایشان همچنان پنهانی به سوی فریگیس رفتند. هنگامی که فریگیس شبرنگ‌بهزاد را دید او را در بر گرفت و فراوان گریست. فریگیس درِ گنج بسته‌ی خود را بازکرد و در پیشگاه کی‌خسرو به گیو فرمود هرچه از این گنج می‌خواهی برای خود بردار. کی‌خسرو که از اندیشه‌ی گیو آگاه بود، اسب را نگه داشت تا گیو خود را به ایشان برساند؛ گیو از آگاه بودن کی‌خسرو بر نهان او شگفت زده شد؛ ایشان همچنان پنهانی به سوی فریگیس رفتند. هنگامی که فریگیس شبرنگ‌بهزاد را دید او را در بر گرفت و فراوان گریست. فریگیس درِ گنج بسته‌ی خود را بازکرد و در پیشگاه کی‌خسرو به گیو فرمود هرچه از این گنج می‌خواهی برای خود بردار.
 +
 گیو زمین را بوسید و گفت در جهان گنج و جان و رنج ما همه آن تو است؛ وی از میان همه‌ی آن گنج تنها [[درع سیاوش]] را برگزید؛ فریگیس گهرهای پرمایه‌ای که از آن گنج را برداشت و همگی آهنگ رفتن به ایران کردند. گیو زمین را بوسید و گفت در جهان گنج و جان و رنج ما همه آن تو است؛ وی از میان همه‌ی آن گنج تنها [[درع سیاوش]] را برگزید؛ فریگیس گهرهای پرمایه‌ای که از آن گنج را برداشت و همگی آهنگ رفتن به ایران کردند.
 +
 رفتن فریگیس با كی‏خسرو و گيو به ايران‏ رفتن فریگیس با كی‏خسرو و گيو به ايران‏
 فریگیس نیز ترگ (کلاه جنگی) بر سرنهاد و به همراه گیو و کی‌خسرو راهی ایران شد. بزودی گزارش رفتن ایشان به سوی ایران به پیران رسید. پیران غمگین از شنیدن این پیام فرمان داد کلباد و نستیهن با سی‌سد سوار ترک برای کشتن گیو و فریگیس و به بند کردن کی‌خسرو به راه بیفتند. ایشان هنگامی به آن سه تن رسیدند که فریگیس و کی‌خسرو خفته بودند و گیو آژیر و با رخت رزم، نگهبان بود. فریگیس نیز ترگ (کلاه جنگی) بر سرنهاد و به همراه گیو و کی‌خسرو راهی ایران شد. بزودی گزارش رفتن ایشان به سوی ایران به پیران رسید. پیران غمگین از شنیدن این پیام فرمان داد کلباد و نستیهن با سی‌سد سوار ترک برای کشتن گیو و فریگیس و به بند کردن کی‌خسرو به راه بیفتند. ایشان هنگامی به آن سه تن رسیدند که فریگیس و کی‌خسرو خفته بودند و گیو آژیر و با رخت رزم، نگهبان بود.
 +
 گريختن كلباد و نستهين از بر گيو گريختن كلباد و نستهين از بر گيو
 گیو گَرد سپاه را از دور دید، و آماده نبرد شد؛ گیو نیزه‌های بسیاری را شکست و بسیاری را نیز کشت. نستیهن به کلباد گفت این مرد مانند کوه خارا است باید به نزد پیران باز گردیم. گیو گَرد سپاه را از دور دید، و آماده نبرد شد؛ گیو نیزه‌های بسیاری را شکست و بسیاری را نیز کشت. نستیهن به کلباد گفت این مرد مانند کوه خارا است باید به نزد پیران باز گردیم.
 +
 گیو با سر و رختی خونین به نزد کی‌خسرو رفت و گزارش کار خود را داد و گفت: در ایران و توران کسی جز تهمتن توان رویارویی با من را ندارد. کی‌خسرو وی را ستود و پس از خوردن اندک خوراکی به سوی ایران راه افتادند. هنگامی که ترکان به نزد پیران بازگشتند، گزارش کار گیو را به پیران دادند؛ پیران ایشان را سرزنش کرد؛ کلباد گفت تو رزم من را دیده‌ای و توان گرز من را می‌دانی، گیو هزار زخم گوپال از من دید و خم به ابرو نیاورد. او مانند رستم می‌جنگید؛ پیران شکست خوردن این گروه، تنها از یک تن را، ننگ دانست و گفت امروز تو نام گیو را بلند آوازه کردی و نام خود را پست؛ افراسیاب از شنیدن اینکه دو پهلوان تورانی از پس یک پهلوان ایرانی بر نیامده‌اند دشمنام خواهد داد و شما را کواژه خواهد کرد. گیو با سر و رختی خونین به نزد کی‌خسرو رفت و گزارش کار خود را داد و گفت: در ایران و توران کسی جز تهمتن توان رویارویی با من را ندارد. کی‌خسرو وی را ستود و پس از خوردن اندک خوراکی به سوی ایران راه افتادند. هنگامی که ترکان به نزد پیران بازگشتند، گزارش کار گیو را به پیران دادند؛ پیران ایشان را سرزنش کرد؛ کلباد گفت تو رزم من را دیده‌ای و توان گرز من را می‌دانی، گیو هزار زخم گوپال از من دید و خم به ابرو نیاورد. او مانند رستم می‌جنگید؛ پیران شکست خوردن این گروه، تنها از یک تن را، ننگ دانست و گفت امروز تو نام گیو را بلند آوازه کردی و نام خود را پست؛ افراسیاب از شنیدن اینکه دو پهلوان تورانی از پس یک پهلوان ایرانی بر نیامده‌اند دشمنام خواهد داد و شما را کواژه خواهد کرد.
 +
 آمدن پيران از پی كی‏خسرو آمدن پيران از پی كی‏خسرو
 پیران با هزار سوار شب و روز تاخت تا کی‌خسرو را بازیابد. او گفت اگر کی‌خسرو به ایران برسد، زنان ایران نیز مانند شیر نیرومند خواهند شد. ایشان شب و روز در پی کی‌خسرو و همراهانش تاختند. پیران با هزار سوار شب و روز تاخت تا کی‌خسرو را بازیابد. او گفت اگر کی‌خسرو به ایران برسد، زنان ایران نیز مانند شیر نیرومند خواهند شد. ایشان شب و روز در پی کی‌خسرو و همراهانش تاختند.
 +
 کی‌خسرو و گیو کنار رودی کم پهنا و ژرف به خواب رفته بودند؛ فریگیس نگهبان بود و چشمش به راه که درفش پیران را دید؛ گیو و کی‌خسرو را بیدار کرد. کی‌خسرو و گیو کنار رودی کم پهنا و ژرف به خواب رفته بودند؛ فریگیس نگهبان بود و چشمش به راه که درفش پیران را دید؛ گیو و کی‌خسرو را بیدار کرد.
 +
 گیو به خسرو و فریگیس گفت به بالای بلندی بروند؛ گیو گفت به فر جهاندار بر دشمن چیره خواهد شد؛ کی‌خسرو خواست که او نیز با گیو همراه شود. گیو گفت در جهان کار من پهلوانی است و پدر در پدر پهلوان بودم، من هفتاد و هشت برادر دارم(اگر بمیرم برادرانم هستند). لیکن شاه تنها یک تن است و نباید گزندی به او برسد. گیو به خسرو و فریگیس گفت به بالای بلندی بروند؛ گیو گفت به فر جهاندار بر دشمن چیره خواهد شد؛ کی‌خسرو خواست که او نیز با گیو همراه شود. گیو گفت در جهان کار من پهلوانی است و پدر در پدر پهلوان بودم، من هفتاد و هشت برادر دارم(اگر بمیرم برادرانم هستند). لیکن شاه تنها یک تن است و نباید گزندی به او برسد.
 +
 ==== جنگ پيران با گيو ==== ==== جنگ پيران با گيو ====
 گیو زره سیاوش را پوشید و همان باره‌ی دسکتش (خوب) را سوار شد؛ رود میان گیو و سپاه بود و کی‌خسرو از گزند دور؛ گیو فریاد برآورد و از پیران خواست برای نبرد با او به این سوی آب بیاید. پیران زبان به دشنام گشود و به او گفت که گیو تنها یک تن هست و هرگز با هزارتن برابری نمی‌کند. گیو به ایشان گفت شما هزار تن هستید و من تنها یک تن لیکن با من بسنده نیستید‏. گیو زره سیاوش را پوشید و همان باره‌ی دسکتش (خوب) را سوار شد؛ رود میان گیو و سپاه بود و کی‌خسرو از گزند دور؛ گیو فریاد برآورد و از پیران خواست برای نبرد با او به این سوی آب بیاید. پیران زبان به دشنام گشود و به او گفت که گیو تنها یک تن هست و هرگز با هزارتن برابری نمی‌کند. گیو به ایشان گفت شما هزار تن هستید و من تنها یک تن لیکن با من بسنده نیستید‏.
 +
 ==== گرفتار شدن پيران در دست گيو ==== ==== گرفتار شدن پيران در دست گيو ====
 پیران مانند کَشتی از رود گذشت. گیو شکیبید(صبر کرد) تا پیران از آب بگذرد پس از آن گیو برای آنکه او را از لشکرش دور کند از نزد پیران گریخت ؛ هنگامی که پیران به دنبال گیو، به اندازه از لشکرش دور شد، گیو وی را به خم کمند بند کرد؛ گیو جامه‌ی پیران را پوشید و درفش او را به چنگ گرفت و به لب آب گلزریون رفت. ترکان گمان کردند که پیران از نبرد بازگشته، گیو با این نیرنگ از آب گذشت و هنگامی که به میان آن سپاه رسید گرز را از کتف برآورد و در میان ایشان افتاد با شمشیر و نیزه بسیاری از ایشان را کشت؛ ترکان از وی گریزان شدند. پیران مانند کَشتی از رود گذشت. گیو شکیبید(صبر کرد) تا پیران از آب بگذرد پس از آن گیو برای آنکه او را از لشکرش دور کند از نزد پیران گریخت ؛ هنگامی که پیران به دنبال گیو، به اندازه از لشکرش دور شد، گیو وی را به خم کمند بند کرد؛ گیو جامه‌ی پیران را پوشید و درفش او را به چنگ گرفت و به لب آب گلزریون رفت. ترکان گمان کردند که پیران از نبرد بازگشته، گیو با این نیرنگ از آب گذشت و هنگامی که به میان آن سپاه رسید گرز را از کتف برآورد و در میان ایشان افتاد با شمشیر و نیزه بسیاری از ایشان را کشت؛ ترکان از وی گریزان شدند.
 +
 گیو بازگشت و نخست، آهنگ کشتن پیران کرد لیکن بهتر دانست او را دست بسته به سوی شاه ببرد؛ پیران در پیشگاه خسرو از نیکویی‌هایی که بر کی‌خسرو روا داشته بود یاد کرد و از او خواست که پیران را از دست گیو رهایی دهد. گیو بازگشت و نخست، آهنگ کشتن پیران کرد لیکن بهتر دانست او را دست بسته به سوی شاه ببرد؛ پیران در پیشگاه خسرو از نیکویی‌هایی که بر کی‌خسرو روا داشته بود یاد کرد و از او خواست که پیران را از دست گیو رهایی دهد.
 +
 رها كردن فرنگيس پيران را از گيو رها كردن فرنگيس پيران را از گيو
 گیو چشم به دهان خسرو داشت تا فرمان او را به انجام رساند، فریگیس با چشمی پر آب و زبانی پر نفرین بر افراسیاب از گیو خواست که این پیر روشن روان را رها کند چراکه پس از یزدان کسی که جلوی کشته شدن وی و فرزندش بدست افراسیاب را گرفته، پیران است. گیو به فریگیس گفت: سوگند خورده خون پیران را در کین سیاوش به زمین بریزد. کی‌خسرو به او گفت از سوگندت نگذر لیکن بجای کشتن، گوش او را با خنجر سوراخ کن، به این گونه هم سوگندت را نشکسته‌ای و هم وی را بخشوده‌ای. گیو چشم به دهان خسرو داشت تا فرمان او را به انجام رساند، فریگیس با چشمی پر آب و زبانی پر نفرین بر افراسیاب از گیو خواست که این پیر روشن روان را رها کند چراکه پس از یزدان کسی که جلوی کشته شدن وی و فرزندش بدست افراسیاب را گرفته، پیران است. گیو به فریگیس گفت: سوگند خورده خون پیران را در کین سیاوش به زمین بریزد. کی‌خسرو به او گفت از سوگندت نگذر لیکن بجای کشتن، گوش او را با خنجر سوراخ کن، به این گونه هم سوگندت را نشکسته‌ای و هم وی را بخشوده‌ای.
 +
 پیران از شاه خواست به گیو فرمان دهد اسب پیران را نیز پس بدهد وی افزود کلباد با لشکرش از اینجا دور شده است؛ گیو پذیرفت اسب را پس بدهد و در برابر دست‌های پیران را ببندد. پیران نیز باید سوگند بخورد که این بند را هیچکس باز نکند مگر مهتر بانوانش، گلشهر. پیران پذیرفت و سوگند خورد. گیو نیز اسبش را پس داد و دستانش را بست. پیران از شاه خواست به گیو فرمان دهد اسب پیران را نیز پس بدهد وی افزود کلباد با لشکرش از اینجا دور شده است؛ گیو پذیرفت اسب را پس بدهد و در برابر دست‌های پیران را ببندد. پیران نیز باید سوگند بخورد که این بند را هیچکس باز نکند مگر مهتر بانوانش، گلشهر. پیران پذیرفت و سوگند خورد. گیو نیز اسبش را پس داد و دستانش را بست.
 +
 يافتن افراسياب پيران را به راه‏ يافتن افراسياب پيران را به راه‏
 افراسیاب که از کار لشگر آگاه شده بود خود به همراه سپاهش- دومنزل یکی و پر شتاب- به سوی جایی که کلباد سپاه برده بود، به راه افتاد. هنگامی که تورانیان را این گونه بر دشت کشته و افتاده دید پرسید کِی این سپاه از مرز ایران گذشته و به این سو آمده؟ چه کسی گزارش آن را به کی‌خسرو رسانده؟ سپهرم به او پاسخ داد که گیو به تنهایی از مرز گذشته و این کار-کشته‌های بردشت افتاده- تنها کار یک تن است. درهمین هنگام بود که پیران دست بسته، با لشکری از دور پدیدار شد. افراسیاب که از کار لشگر آگاه شده بود خود به همراه سپاهش- دومنزل یکی و پر شتاب- به سوی جایی که کلباد سپاه برده بود، به راه افتاد. هنگامی که تورانیان را این گونه بر دشت کشته و افتاده دید پرسید کِی این سپاه از مرز ایران گذشته و به این سو آمده؟ چه کسی گزارش آن را به کی‌خسرو رسانده؟ سپهرم به او پاسخ داد که گیو به تنهایی از مرز گذشته و این کار-کشته‌های بردشت افتاده- تنها کار یک تن است. درهمین هنگام بود که پیران دست بسته، با لشکری از دور پدیدار شد.
 +
 افراسیاب گمان کرد که پیران گیو را یافته است و با خود آورده است؛ پیران داستان گیو را برایش باز گفت؛ افراسیاب او را سرزنش کرد و سوگند خورد که گیو و کی‌خسرو را هرچند در ابر پنهان شده باشد به پایین بکشد. افراسیاب از اینکه چرا فریگیس با ایشان به سوی ایران می‌رود، شگفت زده شد. افراسیاب گمان کرد که پیران گیو را یافته است و با خود آورده است؛ پیران داستان گیو را برایش باز گفت؛ افراسیاب او را سرزنش کرد و سوگند خورد که گیو و کی‌خسرو را هرچند در ابر پنهان شده باشد به پایین بکشد. افراسیاب از اینکه چرا فریگیس با ایشان به سوی ایران می‌رود، شگفت زده شد.
 +
 گفتگوی گيو با باژبان‏ گفتگوی گيو با باژبان‏
 افراسیاب و همراهانش به سوی جیحون رفتند و به هومان فرمان داد بر لب رود هشیار باشد، مبادا کی‌خسرو از آب بگذرد. وی یادآوری کرد پیش‌بینی شده پادشاهی که هم از تور و هم از قباد نژاد دارد بر خواهد خواست و توران را ویران خواهد کرد. افراسیاب و همراهانش به سوی جیحون رفتند و به هومان فرمان داد بر لب رود هشیار باشد، مبادا کی‌خسرو از آب بگذرد. وی یادآوری کرد پیش‌بینی شده پادشاهی که هم از تور و هم از قباد نژاد دارد بر خواهد خواست و توران را ویران خواهد کرد.
 +
 گیو با کی‌خسرو به لب رود رسیدند و گیو از مرد [[باژخواه(زمان کی خسرو)]]، خواست کشتی‌ای درخور کی‌خسرو به ایشان بدهد. مرد گفت برای گذر از آب کهتر و مهتر یکسان هستند و باید هزینه بپردازند و از گیو یکی از این چهار چیز را درخواست کرد: گیو با کی‌خسرو به لب رود رسیدند و گیو از مرد [[باژخواه(زمان کی خسرو)]]، خواست کشتی‌ای درخور کی‌خسرو به ایشان بدهد. مرد گفت برای گذر از آب کهتر و مهتر یکسان هستند و باید هزینه بپردازند و از گیو یکی از این چهار چیز را درخواست کرد:
   * زره   * زره
خط 1007: خط 1494:
   * پور همراه ایشان(گمان می‌کرد غلام است)   * پور همراه ایشان(گمان می‌کرد غلام است)
 گیو که میدانست آن مرد باژخواه در سر ندارد با ایشان همکاری کند، با آن مرد تندی کرد و از سر کشتی سوار شدن گذشت. گیو که میدانست آن مرد باژخواه در سر ندارد با ایشان همکاری کند، با آن مرد تندی کرد و از سر کشتی سوار شدن گذشت.
 +
 ==== گذشتن كی‏خسرو از جيحون‏ ==== ==== گذشتن كی‏خسرو از جيحون‏ ====
 گیو به کی‌خسرو گفت اگر تو کی‌خسرو و پادشاه ایران هستی گذشتن از آب برای تو بی زیان(خطر) خواهد بود. اگر من و مادرت هنگام گذشتن از آب، آسیب ببینیم نیز چندان بزرگ(مهم) نخواهد بود. مادرت برای پروردن تو و من برای رساندن تو به ایران زاده شده‌ایم. اگر ما لب رود بمانیم بی‌گمان افراسیاب ما را خواهد کشت؛ کی‌خسرو از اسب پیاده شد و روی بر خاک نهاد و از یزدان دادگر یاری خواست. گیو به کی‌خسرو گفت اگر تو کی‌خسرو و پادشاه ایران هستی گذشتن از آب برای تو بی زیان(خطر) خواهد بود. اگر من و مادرت هنگام گذشتن از آب، آسیب ببینیم نیز چندان بزرگ(مهم) نخواهد بود. مادرت برای پروردن تو و من برای رساندن تو به ایران زاده شده‌ایم. اگر ما لب رود بمانیم بی‌گمان افراسیاب ما را خواهد کشت؛ کی‌خسرو از اسب پیاده شد و روی بر خاک نهاد و از یزدان دادگر یاری خواست.
 +
 کی‌خسرو سوار بر شبرنگ‌بهزاد شد و مانند کشتی بر آب گذشت و فریگیس و گیو نیز به دنبال او رفتند؛ پس از آنکه هر سه تن زنده از آب گذشتند. کی‌خسرو باردیگر سر و تن شست و به درگاه یزدان پاک به نماز ایستاد. کی‌خسرو سوار بر شبرنگ‌بهزاد شد و مانند کشتی بر آب گذشت و فریگیس و گیو نیز به دنبال او رفتند؛ پس از آنکه هر سه تن زنده از آب گذشتند. کی‌خسرو باردیگر سر و تن شست و به درگاه یزدان پاک به نماز ایستاد.
 +
 نگهبان رود که این شگفتی را دیده بود کشتی را بر آب انداخت و پشیمان و پوزش خواه نزد شهریار آمد و پیشکش‌هایی برای شاه آورد. گیو به او گفت ای سگ بی‌خرد، گفته بودی کسی از این آب نمی‌تواند زنده گذر کند. اینک که کشتی ندادی پیشکش‌های تو نیز به کار نخواهد آمد؛ رودبانِ خوار گشته به جایگاه خود باز آمد. ​ نگهبان رود که این شگفتی را دیده بود کشتی را بر آب انداخت و پشیمان و پوزش خواه نزد شهریار آمد و پیشکش‌هایی برای شاه آورد. گیو به او گفت ای سگ بی‌خرد، گفته بودی کسی از این آب نمی‌تواند زنده گذر کند. اینک که کشتی ندادی پیشکش‌های تو نیز به کار نخواهد آمد؛ رودبانِ خوار گشته به جایگاه خود باز آمد. ​
 افراسیاب به لب رود رسید. هنگامی که کسی را بر لب رود نیافت بر باژخواه بانگ زد و گفت که چگونه ایشان از آب گذشته‌اند؟ باژخواه گفت من پدر در پدر در این کار بوده‌ام لیکن هرگز نه دیده‌ام و نه شنیده‌ام که کسی در بهار بتواند از این آب بگذرد. افراسیاب از او خواست بی‌درنگ کشتی را برای رفتن آماده کند؛ هومان به افراسیاب گفت نباید توران را رهاکنی و به خاک ایران پای بگذاری در آنسوی آب با رستم و گودرز و توس و گرگین روبرو خواهی شد. به کشور توران بسنده کن و پایتخت خود را نگه دار باش؛ افراسیاب گفته‌های هومان را پذیرفت و هر دو بازگشتند. افراسیاب به لب رود رسید. هنگامی که کسی را بر لب رود نیافت بر باژخواه بانگ زد و گفت که چگونه ایشان از آب گذشته‌اند؟ باژخواه گفت من پدر در پدر در این کار بوده‌ام لیکن هرگز نه دیده‌ام و نه شنیده‌ام که کسی در بهار بتواند از این آب بگذرد. افراسیاب از او خواست بی‌درنگ کشتی را برای رفتن آماده کند؛ هومان به افراسیاب گفت نباید توران را رهاکنی و به خاک ایران پای بگذاری در آنسوی آب با رستم و گودرز و توس و گرگین روبرو خواهی شد. به کشور توران بسنده کن و پایتخت خود را نگه دار باش؛ افراسیاب گفته‌های هومان را پذیرفت و هر دو بازگشتند.
 +
 رسیدن كی‏خسرو به ايران‏ رسیدن كی‏خسرو به ايران‏
 گیو پس از گذر پیروزمندانه از توران و رسیدن به شهر مرزی [[زم]] (زَ) نامه‌هایی به بزرگان کشور نوشت و آمدن کی‌خسرو به ایران را گزارش کرد. نخست نامه‌ای به گودرز در سپاهان نوشت و رسیدن کی‌خسرو به زم را گزارش کرد. سپس نامه‌ای به شاه ایران نوشت و رسیدن کی‌خسرو را به شاه گزارش کرد؛ کاووس از شنیدن این پیام فراوان خرسند شد؛ بزرگان کشور به شادی به دربار آمدند؛ گودرز تختی شایسته‌ی پادشاهی در ایوان نهاد و برای نشستن کی‌خسرو تاج و یاره و گردنبند آماده کرد؛ شهر را آذین بستند و گروه پیشواز –بزرگان و پهلوانان- تا هشتاد فرسنگی شهر برای پیشواز از ایشان بیرون رفت؛ گودرز با دیدن شاه‌زاده کی‌خسرو و گیو شاد شد و گریست. پس از گفتگو با کی‌خسرو، گودرز فرزندش را بوسید و او را فراوان ستود؛ یک هفته در خانه‌ی گودرز به بزم نشستند و روز هشتم به دربار کاووس به راه افتادند. گیو پس از گذر پیروزمندانه از توران و رسیدن به شهر مرزی [[زم]] (زَ) نامه‌هایی به بزرگان کشور نوشت و آمدن کی‌خسرو به ایران را گزارش کرد. نخست نامه‌ای به گودرز در سپاهان نوشت و رسیدن کی‌خسرو به زم را گزارش کرد. سپس نامه‌ای به شاه ایران نوشت و رسیدن کی‌خسرو را به شاه گزارش کرد؛ کاووس از شنیدن این پیام فراوان خرسند شد؛ بزرگان کشور به شادی به دربار آمدند؛ گودرز تختی شایسته‌ی پادشاهی در ایوان نهاد و برای نشستن کی‌خسرو تاج و یاره و گردنبند آماده کرد؛ شهر را آذین بستند و گروه پیشواز –بزرگان و پهلوانان- تا هشتاد فرسنگی شهر برای پیشواز از ایشان بیرون رفت؛ گودرز با دیدن شاه‌زاده کی‌خسرو و گیو شاد شد و گریست. پس از گفتگو با کی‌خسرو، گودرز فرزندش را بوسید و او را فراوان ستود؛ یک هفته در خانه‌ی گودرز به بزم نشستند و روز هشتم به دربار کاووس به راه افتادند.
 +
 ==== رسيدن كی‏خسرو نزد كاوس‏ ==== ==== رسيدن كی‏خسرو نزد كاوس‏ ====
 شاه نیز از دیدن کی‌خسرو بسیار شاد شد؛ شاه از او درباره‌ی بزرگان و دربار توران به ویژه خود افراسیاب پرسید. کی‌خسرو پاسخ داد هرگز افراسیاب را برای کاری که کرده نمی‌تواند ببخشد. کی‌خسرو همچنین گزارشی از کارهایی که گیو در راه بازگرداندن وی انجام داده بود گفت و فراوان وی را ستود. شاه نیز از دیدن کی‌خسرو بسیار شاد شد؛ شاه از او درباره‌ی بزرگان و دربار توران به ویژه خود افراسیاب پرسید. کی‌خسرو پاسخ داد هرگز افراسیاب را برای کاری که کرده نمی‌تواند ببخشد. کی‌خسرو همچنین گزارشی از کارهایی که گیو در راه بازگرداندن وی انجام داده بود گفت و فراوان وی را ستود.
 +
 ==== سركشی كردن توس از كی‏خسرو ==== ==== سركشی كردن توس از كی‏خسرو ====
 کی‌خسرو در استخر به کاخ کشواد رفت؛ همه‌ی بزرگان ایران مگر توس به درگاه کی‌خسرو رفتند. گودرز پیامی برای توس فرستاد و به او گفت چرا با اینکه همه‌ی بزرگان ایران کی‌خسرو را به شاهی ستوده‌اند تو سرکشی می‌کنی؟؛ گیو پیام گودرز را برای توس برد؛ توس در پاسخ گفت در ایران پس از رستم من نیرومندترین هستم، هم پهلوانم و هم از نژاد شاهان؛ من با کی‌خسرو هم‌داستان نیستم؛ از دید من فریبرز شایسته‌ی جانشینی کاووس است. کی‌خسرو از نژاد افراسیاب و پشنگ است و نیابد بر تخت ایران دست یابد. کی‌خسرو در استخر به کاخ کشواد رفت؛ همه‌ی بزرگان ایران مگر توس به درگاه کی‌خسرو رفتند. گودرز پیامی برای توس فرستاد و به او گفت چرا با اینکه همه‌ی بزرگان ایران کی‌خسرو را به شاهی ستوده‌اند تو سرکشی می‌کنی؟؛ گیو پیام گودرز را برای توس برد؛ توس در پاسخ گفت در ایران پس از رستم من نیرومندترین هستم، هم پهلوانم و هم از نژاد شاهان؛ من با کی‌خسرو هم‌داستان نیستم؛ از دید من فریبرز شایسته‌ی جانشینی کاووس است. کی‌خسرو از نژاد افراسیاب و پشنگ است و نیابد بر تخت ایران دست یابد.
 +
 ==== خشم كردن گودرز با توس‏ ==== ==== خشم كردن گودرز با توس‏ ====
 توس بر آشفت و با دوازده هزار تن و هفتاد و هشت نبیره و پسرش برای روبرو شدن با توس به میدان آمد. توس با خود اندیشید اگر این نبرد درونی میان گردان ایران زمین آغاز شود، برنده‌ی آن افراسیاب خواهد بود. پس فرستاده‌ای را نزد کاووس گسی کرد و گفت اگر شاه داوری (دخالت) نکند و این جنگ آغاز شود افراسیاب برنده‌ی آن خواهد؛ فرستاده‌ی شاه بازگشت و توس را به نگه داشتن شمشیر در نیام فراخواند. توس بر آشفت و با دوازده هزار تن و هفتاد و هشت نبیره و پسرش برای روبرو شدن با توس به میدان آمد. توس با خود اندیشید اگر این نبرد درونی میان گردان ایران زمین آغاز شود، برنده‌ی آن افراسیاب خواهد بود. پس فرستاده‌ای را نزد کاووس گسی کرد و گفت اگر شاه داوری (دخالت) نکند و این جنگ آغاز شود افراسیاب برنده‌ی آن خواهد؛ فرستاده‌ی شاه بازگشت و توس را به نگه داشتن شمشیر در نیام فراخواند.
 +
 ==== رفتن گودرز و توس پيش كاوس از بهر پادشاهی‏ ==== ==== رفتن گودرز و توس پيش كاوس از بهر پادشاهی‏ ====
 توس و گیو به دربار شاه رفتند. توس گفت اگر شاه می‌خواهد که تخت را به نبیره‌اش واگذار کند، فرزندش، فریبرز شایسته‌تر است؟ گودرز گفت در ایران و توران هیچکس شایسته‌تر از سیاوش نبود، کی‌خسرو نیز فرزند او است. نشنیده‌ای که از رود چگونه شگفت انگیز گذر کرده است؟ درست همانگونه که فریدون از اروند رود گذشت؛ گودرز بسیار تند با توس سخن گفت و به او گفت هرچند که تو فرزند نوذر هستی لیکن دیوانه‌ای همانگونه که پدرت نیز بود؛ گودرز به شاه گفت دو فرزند را فرا بخوان و تخت را به کسی که شایسته‌ی تخت است بسپار؛ شاه گفت اینکار شدنی نیست چراکه هر دو فرزند در چشم من یکسان هستند و نمی‌توانم میان آن دو کسی را برگزینم. اگر هم کسی را برگزینم، دیگری از من کینه به دل خواهد گرفت. توس و گیو به دربار شاه رفتند. توس گفت اگر شاه می‌خواهد که تخت را به نبیره‌اش واگذار کند، فرزندش، فریبرز شایسته‌تر است؟ گودرز گفت در ایران و توران هیچکس شایسته‌تر از سیاوش نبود، کی‌خسرو نیز فرزند او است. نشنیده‌ای که از رود چگونه شگفت انگیز گذر کرده است؟ درست همانگونه که فریدون از اروند رود گذشت؛ گودرز بسیار تند با توس سخن گفت و به او گفت هرچند که تو فرزند نوذر هستی لیکن دیوانه‌ای همانگونه که پدرت نیز بود؛ گودرز به شاه گفت دو فرزند را فرا بخوان و تخت را به کسی که شایسته‌ی تخت است بسپار؛ شاه گفت اینکار شدنی نیست چراکه هر دو فرزند در چشم من یکسان هستند و نمی‌توانم میان آن دو کسی را برگزینم. اگر هم کسی را برگزینم، دیگری از من کینه به دل خواهد گرفت.
 +
 شاه گفت: بهتر می‌دانم هر دو ایشان به فرماندهی دو سپاه به سوی [[اردبیل]] بروند. در مرزی که [[دژ بهمن]] در دستان اهریمنان است. آن سرزمین‌ها از دست اهریمن در سختی هستند. هرکس از ایشان که توانست آن دژ را به چنگ آورد شایسته‌ی تخت شاهی است. شاه گفت: بهتر می‌دانم هر دو ایشان به فرماندهی دو سپاه به سوی [[اردبیل]] بروند. در مرزی که [[دژ بهمن]] در دستان اهریمنان است. آن سرزمین‌ها از دست اهریمن در سختی هستند. هرکس از ایشان که توانست آن دژ را به چنگ آورد شایسته‌ی تخت شاهی است.
 +
 ==== رفتن توس و فريبرز به دژ بهمن و باز آمدن كام نايافته‏ ==== ==== رفتن توس و فريبرز به دژ بهمن و باز آمدن كام نايافته‏ ====
 توس و گودرز هر دو این رای را پذیرفتند. بامدادان فریبرز به همراه توس با سپاهی به سوی دژ به راه افتاد. سربازان فریبرز به وی گفتند هیچ راهی برای رخنه به دژ نیست؛ یک هفته سپاه گرداگرد آن دژ را گرفتند و سرانجام ناکام از رخنه به دژ و گرفتن آن، بازگشتند. توس و گودرز هر دو این رای را پذیرفتند. بامدادان فریبرز به همراه توس با سپاهی به سوی دژ به راه افتاد. سربازان فریبرز به وی گفتند هیچ راهی برای رخنه به دژ نیست؛ یک هفته سپاه گرداگرد آن دژ را گرفتند و سرانجام ناکام از رخنه به دژ و گرفتن آن، بازگشتند.
 +
 ==== رفتن كی‏خسرو به دژ بهمن و گرفتن آن را ==== ==== رفتن كی‏خسرو به دژ بهمن و گرفتن آن را ====
 هنگامی که گودرز آگاه شد، فریبرز و توس نتوانستند دژ را بگیرند، تخت زرینی نهاد؛ کی‌خسرو با کفش‌های زرین- که نشان شاهی بود- بر آن نشست؛ تخت را بر پشت پیلی نهادند؛ گرداگرد آن را درفش‌های بنفش گرفته بودند و کی‌خسرو با تاجی بر سر و گرزی به دست بر آن نشست. گودرز گفت امروز روزپادشاهی کی‌خسرو است. ایشان به سوی دژ به راه افتادند. هنگامی که نزدیک دژ شدند، کی‌خسرو، زره پوشید و نامه‌ای به زبان پهلوی نوشت. شاه در نامه گفت: هنگامی که گودرز آگاه شد، فریبرز و توس نتوانستند دژ را بگیرند، تخت زرینی نهاد؛ کی‌خسرو با کفش‌های زرین- که نشان شاهی بود- بر آن نشست؛ تخت را بر پشت پیلی نهادند؛ گرداگرد آن را درفش‌های بنفش گرفته بودند و کی‌خسرو با تاجی بر سر و گرزی به دست بر آن نشست. گودرز گفت امروز روزپادشاهی کی‌خسرو است. ایشان به سوی دژ به راه افتادند. هنگامی که نزدیک دژ شدند، کی‌خسرو، زره پوشید و نامه‌ای به زبان پهلوی نوشت. شاه در نامه گفت:
 این نامه‌ای از بنده‌ی کردگارجهان، کی‌خسرو، است. اگر این دژ در بند اهریمن است به فر یزدان آن را با خاک یکسان خواهم کرد و اگر این دژ را جادوگران ساخته‌اند بدانند که با خم کمند سر ایشان را به بند خواهم آورد. اگر خجسته سروش یزدان در آن دژ است من نیز با فر یزدان و برز کیان هستم. شاه از هرچیز که در دژ است خواست آن دژ را تهی کند و بیرون رود. این نامه‌ای از بنده‌ی کردگارجهان، کی‌خسرو، است. اگر این دژ در بند اهریمن است به فر یزدان آن را با خاک یکسان خواهم کرد و اگر این دژ را جادوگران ساخته‌اند بدانند که با خم کمند سر ایشان را به بند خواهم آورد. اگر خجسته سروش یزدان در آن دژ است من نیز با فر یزدان و برز کیان هستم. شاه از هرچیز که در دژ است خواست آن دژ را تهی کند و بیرون رود.
 +
 شاه نامه را نوشت و بر نیزه‌ای آویخت و به گیو سپرد و گفت نامه را همچنان که نام یزدان را به لب داری به نزدیک دیوار دژ ببرو آنجا بِنه و خود بازگرد. گیو چنین کرد و چون نامه را پای دیوار دژ نهاد، آن نامه ناپدید شد. همان گه از دژ آوای شکستن برخاست و همه جا تیره شد. کی‌خسرو اسب را پیش تاخت و به سپاه گفت دژ را تیرباران کنید. دیوان بسیاری از پیکان تیرهای ایرانیان کشته شدند. شاه نامه را نوشت و بر نیزه‌ای آویخت و به گیو سپرد و گفت نامه را همچنان که نام یزدان را به لب داری به نزدیک دیوار دژ ببرو آنجا بِنه و خود بازگرد. گیو چنین کرد و چون نامه را پای دیوار دژ نهاد، آن نامه ناپدید شد. همان گه از دژ آوای شکستن برخاست و همه جا تیره شد. کی‌خسرو اسب را پیش تاخت و به سپاه گفت دژ را تیرباران کنید. دیوان بسیاری از پیکان تیرهای ایرانیان کشته شدند.
 +
 پس از آن تاریکی از میان رفت و روشنایی از گوشه‌ای پدید آمد. پس از فروریختن دژ شهری فراخ و زیبا پدید آمد. کی‌خسرو در آن جایی که روشنایی از آن پدید آمده بود گنبدی بالا بلند به درازا و پهنای ده کمند ساخت. شاه نام این سازه را [[آتشکده‌ی آذرگشسب]] نامید و یک سال آنجا ماند تا آتشکده به سامان شد و موبدان و ستاره‌شناسان در آن جای گرفتند. پس از آن شاه لشکر راند و از آنجا رفت. پس از آن تاریکی از میان رفت و روشنایی از گوشه‌ای پدید آمد. پس از فروریختن دژ شهری فراخ و زیبا پدید آمد. کی‌خسرو در آن جایی که روشنایی از آن پدید آمده بود گنبدی بالا بلند به درازا و پهنای ده کمند ساخت. شاه نام این سازه را [[آتشکده‌ی آذرگشسب]] نامید و یک سال آنجا ماند تا آتشکده به سامان شد و موبدان و ستاره‌شناسان در آن جای گرفتند. پس از آن شاه لشکر راند و از آنجا رفت.
 +
 ==== باز آمدن كی‏خسرو به پيروزی‏ ==== ==== باز آمدن كی‏خسرو به پيروزی‏ ====
 ایرانیان از کار کی‌خسرو آگاه شدند با پیشکش‌های درخور به نزد شاه رفتند؛ فریبرز کاووس شاه در پیشاپیش ایشان بود. کی‌خسرو با دیدن فریبرز از تخت پایین آمد و رویش را بوسید و در کنار خود نشاند. توس نیز با درفش کاویانی به نزد کی‌خسرو رفت و زمین را بوسید و به او گفت این درفش کاویانی را به کسیبسپار که شایسته‌ی آن است. شاه گفت این درفش و کفش‌های زرین و کوس سپاه تنها شایسته تو است. (توس در مقام خود ابقا شد) شاه افزود نیاز به پوزش خواستن نیست چراکه نمی خواستی تخت را به بیگانه بسپاری و کارهایی که کردی همه از سر دلسوزی بود. کی‌خسرو پس از آن به سوی [[پهلو پارس]] رفت؛ کاووس از وی استقبال گرمی کرد. ایرانیان از کار کی‌خسرو آگاه شدند با پیشکش‌های درخور به نزد شاه رفتند؛ فریبرز کاووس شاه در پیشاپیش ایشان بود. کی‌خسرو با دیدن فریبرز از تخت پایین آمد و رویش را بوسید و در کنار خود نشاند. توس نیز با درفش کاویانی به نزد کی‌خسرو رفت و زمین را بوسید و به او گفت این درفش کاویانی را به کسیبسپار که شایسته‌ی آن است. شاه گفت این درفش و کفش‌های زرین و کوس سپاه تنها شایسته تو است. (توس در مقام خود ابقا شد) شاه افزود نیاز به پوزش خواستن نیست چراکه نمی خواستی تخت را به بیگانه بسپاری و کارهایی که کردی همه از سر دلسوزی بود. کی‌خسرو پس از آن به سوی [[پهلو پارس]] رفت؛ کاووس از وی استقبال گرمی کرد.
 +
 ==== بر تخت شاهی نشانيدن كاوس خسرو را ==== ==== بر تخت شاهی نشانيدن كاوس خسرو را ====
 هنگامی که کاووس بر تخت شاهی نشست، دست کی‌خسرو را به دست گرفت و او را در جایگاه شاهی نشاند و تاج بر سرش نهاد. بزرگان نیز به دربار آمده و بر شاه نو آفرین خواندند. هنگامی که کاووس بر تخت شاهی نشست، دست کی‌خسرو را به دست گرفت و او را در جایگاه شاهی نشاند و تاج بر سرش نهاد. بزرگان نیز به دربار آمده و بر شاه نو آفرین خواندند.
 +
 |جهان را چنين است ساز و نهاد| |ز يك دست بستد بديگر بداد| |جهان را چنين است ساز و نهاد| |ز يك دست بستد بديگر بداد|
 |بدرديم ازين رفتن اندر فريب|| زمانی فراز و زمانی نشيب‏| |بدرديم ازين رفتن اندر فريب|| زمانی فراز و زمانی نشيب‏|
خط 1063: خط 1566:
   * سوم آموزش و کارسخت   * سوم آموزش و کارسخت
 دانای توس می‌فرماید هنگامی که این سه را در کنار همدیگر گرد آوردی باید خرد را نیز راهنمای این هشته‌ی ایزدی کنی. با داشتن این چهار چیز است که می‌توانی از رنج و درد و غم به یک سو باشی، مگر از مرگ، که برای مرگ هیچ چاره‌ای نیست و او بدترین بدبیاری از بخت است. دانای توس می‌فرماید هنگامی که این سه را در کنار همدیگر گرد آوردی باید خرد را نیز راهنمای این هشته‌ی ایزدی کنی. با داشتن این چهار چیز است که می‌توانی از رنج و درد و غم به یک سو باشی، مگر از مرگ، که برای مرگ هیچ چاره‌ای نیست و او بدترین بدبیاری از بخت است.
 +
 ==== برتخت نشستن کی‌خسرو ==== ==== برتخت نشستن کی‌خسرو ====
 هنگامی که کی‌خسرو بر تخت شاهی نشست؛ زال و تهمتن به همراه زال و فرامرز و بزرگان کابل به سوی ایران شهر آمدند؛ کی‌خسرو که می‌دانست تهمتن پروردگار سیاوش است به گرمی او را پذیرا شد؛ شاه گیو و گودرز و توس را به پیشواز ایشان فرستاد. گروه پیشواز دوروز مانده به شهر با ایشان دیدار کردند؛ در ایران زمین به هر سه مهمان ارج فراوان گذاشته شد؛ کی‌خسرو با دیدن تهمتن از تخت پایین آمد. او را در بر گرفت. هنگامی که کی‌خسرو بر تخت شاهی نشست؛ زال و تهمتن به همراه زال و فرامرز و بزرگان کابل به سوی ایران شهر آمدند؛ کی‌خسرو که می‌دانست تهمتن پروردگار سیاوش است به گرمی او را پذیرا شد؛ شاه گیو و گودرز و توس را به پیشواز ایشان فرستاد. گروه پیشواز دوروز مانده به شهر با ایشان دیدار کردند؛ در ایران زمین به هر سه مهمان ارج فراوان گذاشته شد؛ کی‌خسرو با دیدن تهمتن از تخت پایین آمد. او را در بر گرفت.
 +
 ==== گشتن کی‌خسرو گرد پادشاهی‌اش ==== ==== گشتن کی‌خسرو گرد پادشاهی‌اش ====
 کی‌خسرو با همراهی گروهی از پهلوانان و سپاهیان به گرد پادشاهی خویش گشت؛ در این گشت کی‌خسرو خود را به [[آذر آبادگان]] و [[خان آذرگسشب]] رساند و بار دیگر یزدان را نیایش کرد؛ پس از بازگشت به ایران شهر، کاووس کی‌خسرو را فراخواند و با او از داستان سیاوش و بد کرداری‌های افراسیاب گفت. وی از کی‌خسرو خواست سوگند بخورد که از افراسیاب کین سیاوش را بستاند کاووس به وی هشدار داد مبادا در این راه خویشاوندی با افراسیاب و فریب او، کی‌خسرو را از انجام این کار بازدارد. کی‌خسرو با همراهی گروهی از پهلوانان و سپاهیان به گرد پادشاهی خویش گشت؛ در این گشت کی‌خسرو خود را به [[آذر آبادگان]] و [[خان آذرگسشب]] رساند و بار دیگر یزدان را نیایش کرد؛ پس از بازگشت به ایران شهر، کاووس کی‌خسرو را فراخواند و با او از داستان سیاوش و بد کرداری‌های افراسیاب گفت. وی از کی‌خسرو خواست سوگند بخورد که از افراسیاب کین سیاوش را بستاند کاووس به وی هشدار داد مبادا در این راه خویشاوندی با افراسیاب و فریب او، کی‌خسرو را از انجام این کار بازدارد.
 +
 کاووس از کی‌خسرو خواست به شیوه‌ی پادشاهان به [[دادار خورشید و ماه]]، به [[تیغ]] و به [[مهر]]، به [[تخت]] و [[کلاه]] و به [[فرهی ایزدی]] [[سوگند]] بخورد که سر از کین سیاوش نتابد. کی‌خسرو این سوگند را بر پنیان نوشت و رستم را گواه این نوشته گرفت. نوشته را به نزد رستم سپردند؛ ایرانیان یک هفته به بزم نشستند و روز هشتم کی‌خسرو سروتن بشست و در پیشگاه یزدان به نماز ایستاد و از وی خواست تا در ستاندن کین سیاوش او را یاری کند. کاووس از کی‌خسرو خواست به شیوه‌ی پادشاهان به [[دادار خورشید و ماه]]، به [[تیغ]] و به [[مهر]]، به [[تخت]] و [[کلاه]] و به [[فرهی ایزدی]] [[سوگند]] بخورد که سر از کین سیاوش نتابد. کی‌خسرو این سوگند را بر پنیان نوشت و رستم را گواه این نوشته گرفت. نوشته را به نزد رستم سپردند؛ ایرانیان یک هفته به بزم نشستند و روز هشتم کی‌خسرو سروتن بشست و در پیشگاه یزدان به نماز ایستاد و از وی خواست تا در ستاندن کین سیاوش او را یاری کند.
 +
 کی‌خسرو به تخت نشست و با پهلوانان و سپاهیان درباره‌ی افراسیاب سخن گفت، شاه از ستم‌های افراسیاب بر خودش، کاووس و مردم ایران سخن گفت و از ایشان خواست با وی در کین‌خواهی از افراسیاب همراه شوند. پهلوانان شاه، تهمتن و گودرز و توس گفتند آماده‌ی کین‌خواهی از سیاوش هستند و تا پای جان در این کار پایمردی خواهند کرد. کی‌خسرو به تخت نشست و با پهلوانان و سپاهیان درباره‌ی افراسیاب سخن گفت، شاه از ستم‌های افراسیاب بر خودش، کاووس و مردم ایران سخن گفت و از ایشان خواست با وی در کین‌خواهی از افراسیاب همراه شوند. پهلوانان شاه، تهمتن و گودرز و توس گفتند آماده‌ی کین‌خواهی از سیاوش هستند و تا پای جان در این کار پایمردی خواهند کرد.
 +
 ===== دومین کین‌خواهی ایرانیان ===== ===== دومین کین‌خواهی ایرانیان =====
 کی‌خسرو هنگامی که از یاری و همداستانی پهلوانان ایران دل آسوده شد، دو هفته درِ بار را بست و دفتری نو برای نوشتن آمار ایرانیان فراهم کرد در این دفتر: کی‌خسرو هنگامی که از یاری و همداستانی پهلوانان ایران دل آسوده شد، دو هفته درِ بار را بست و دفتری نو برای نوشتن آمار ایرانیان فراهم کرد در این دفتر:
خط 1075: خط 1583:
   * هفتاد و هشت تن از نژاد گودرز ​   * هفتاد و هشت تن از نژاد گودرز ​
   * و شست و سه تن از خویشان گژدهم در دفتر آمد.   * و شست و سه تن از خویشان گژدهم در دفتر آمد.
 +
   * سد سوار از [[خویشان میلاد]] که گرگین در پیش ایشان بود. ​   * سد سوار از [[خویشان میلاد]] که گرگین در پیش ایشان بود. ​
   * و هشتاد تن از [[فرزندان لواده]] که [[برته]] (بَ) پیشاپیش ایشان بود.   * و هشتاد تن از [[فرزندان لواده]] که [[برته]] (بَ) پیشاپیش ایشان بود.
 +
   * و سی وسه تن از [[خویشان پشنگ]] که [[رویین]] پیشدار ایشان بود.   * و سی وسه تن از [[خویشان پشنگ]] که [[رویین]] پیشدار ایشان بود.
 +
   * از [[خویشان شیروی]] هفتاد تن به فرماندهای [[فرهاد]]   * از [[خویشان شیروی]] هفتاد تن به فرماندهای [[فرهاد]]
   * [[فرزندان گرازه]] به فرماندهی خودش ​   * [[فرزندان گرازه]] به فرماندهی خودش ​
   * و چندان از پهلوانان و کنارنگ‌ها در دفتر نوشتند که موبد شمارش آن را نمی‌توانست نگه دارد.   * و چندان از پهلوانان و کنارنگ‌ها در دفتر نوشتند که موبد شمارش آن را نمی‌توانست نگه دارد.
 +
 شاه فرمان داد لشکر در اردوگاهی بیرون از شهر گرد بیاید و سر ماه نو آماده راهی شدن باشد. شاه از مردان کمند افکن خواست برای گرفتن اسب‌های بیشتر به سوی فَسیله(گله اسب) بروند. شاه فرمان داد لشکر در اردوگاهی بیرون از شهر گرد بیاید و سر ماه نو آماده راهی شدن باشد. شاه از مردان کمند افکن خواست برای گرفتن اسب‌های بیشتر به سوی فَسیله(گله اسب) بروند.
 +
 ==== راهبرد جنگی ==== ==== راهبرد جنگی ====
 شاه روزیِ سپاه (حقوق سربازان) را داد و پس از آن: شاه روزیِ سپاه (حقوق سربازان) را داد و پس از آن:
خط 1087: خط 1600:
   * یک جام پرگوهر   * یک جام پرگوهر
 را در پیش نهاد. کی‌خسرو فرمود [[پلاشان]] (پِ) پهلوان بزرگ توران است که افراسیاب به او امید‌ها دارد؛ این پیش‌کش‌ها دست خوش کسی خواهد بود که اسب و سر وی را در روز نبرد به لشکرگاه من بیاورد. بیژن فرزند گیو که پهلوانی نوخواسته بود برپای خواست و بر شاه آفرین گفت و این کارویژه را به من بده. را در پیش نهاد. کی‌خسرو فرمود [[پلاشان]] (پِ) پهلوان بزرگ توران است که افراسیاب به او امید‌ها دارد؛ این پیش‌کش‌ها دست خوش کسی خواهد بود که اسب و سر وی را در روز نبرد به لشکرگاه من بیاورد. بیژن فرزند گیو که پهلوانی نوخواسته بود برپای خواست و بر شاه آفرین گفت و این کارویژه را به من بده.
 +
 پس از آن کی‌خسرو برای بدست آوردن [[تاج تژاو]] پس از آن کی‌خسرو برای بدست آوردن [[تاج تژاو]]
   * دویست جامه زرنگار   * دویست جامه زرنگار
خط 1093: خط 1607:
   * دو کنیز زیبا زنار بسته   * دو کنیز زیبا زنار بسته
 را به میان گذارد و این بارهم بیژن -پهلوان نوخواسته- برخواست و این کارویژه را پذیرفت. را به میان گذارد و این بارهم بیژن -پهلوان نوخواسته- برخواست و این کارویژه را پذیرفت.
 +
 پس از آن: پس از آن:
   * ده غلام   * ده غلام
خط 1098: خط 1613:
   * ده پوشیده روی آراسته   * ده پوشیده روی آراسته
 ارودند. شاه فرمود که [[تژاو]] پرستاری به نام [[اسپنوی]](اِ پَ) دارد که از آواز او پلنگ رام می‌شود و به رخ مانند بهار است هرکس که او را بی‌گزند شمشیر به درگاه بیاورد چنین خواسته‌ای در خور او خواهد بود. بار دیگر بیژن برخواست و پس از آفرین فراوان به شاه این خویشکاری را نیز بر خود روا داشت. ارودند. شاه فرمود که [[تژاو]] پرستاری به نام [[اسپنوی]](اِ پَ) دارد که از آواز او پلنگ رام می‌شود و به رخ مانند بهار است هرکس که او را بی‌گزند شمشیر به درگاه بیاورد چنین خواسته‌ای در خور او خواهد بود. بار دیگر بیژن برخواست و پس از آفرین فراوان به شاه این خویشکاری را نیز بر خود روا داشت.
 +
 پس از آن کی‌خسرو:​ پس از آن کی‌خسرو:​
   * ده جام زرین   * ده جام زرین
خط 1107: خط 1623:
   * ده اسب زرین ستام   * ده اسب زرین ستام
 برای جان تژاو در میان نهاد. این بار خود گیو برپای خواست و این کارویژه را بر گردن گرفت. برای جان تژاو در میان نهاد. این بار خود گیو برپای خواست و این کارویژه را بر گردن گرفت.
 +
 شاه بار دیگر فرمود: شاه بار دیگر فرمود:
   * ده جام زرین پر از گوهر   * ده جام زرین پر از گوهر
   * افسر و کمربند خسروی   * افسر و کمربند خسروی
 در میان نهند. شاه این بار آتش زدن [[هیزم‌های کاسه رود]] را در میان نهاد. این هیزم‌ها چوب‌هایی بود که افراسیاب در کرانه‌ی کاسه رود برای جلوگیری از دسترسی ایرانیان به درون مرز توران کارگذاشته. گیو بی‌درنگ این خویشکاری را برگردن گرفت و شاه وی را آفرین گفت. در میان نهند. شاه این بار آتش زدن [[هیزم‌های کاسه رود]] را در میان نهاد. این هیزم‌ها چوب‌هایی بود که افراسیاب در کرانه‌ی کاسه رود برای جلوگیری از دسترسی ایرانیان به درون مرز توران کارگذاشته. گیو بی‌درنگ این خویشکاری را برگردن گرفت و شاه وی را آفرین گفت.
 +
 پس از آن شاه فرمان داد گنجور: پس از آن شاه فرمان داد گنجور:
   * سد دیبه رنگ رنگ   * سد دیبه رنگ رنگ
خط 1116: خط 1634:
   * پنج پرستار   * پنج پرستار
 آنگاه شاه خواست پیامبری چرب زبان و چیره سخن برای بردن پیام نزد افراسیاب، پای پیش نهد این بار گرگین میلاد برپای خواست و کارویژه را پذیرفت. آنگاه شاه خواست پیامبری چرب زبان و چیره سخن برای بردن پیام نزد افراسیاب، پای پیش نهد این بار گرگین میلاد برپای خواست و کارویژه را پذیرفت.
 +
 ==== رفتن فرامرزِ رستم به هندوستان ==== ==== رفتن فرامرزِ رستم به هندوستان ====
 تهمتن با زواره و فرامرز، در بارگاه بود؛ وی به کی‌خسرو گفت [[شهری در زاولستان]] است که روزگاری باژگذار ایران بود لیکن با پیر شدن کاووس آن شهر سر از باژ دادن پیچیده است کی‌خسرو از تهمتن خواست سپاهی به فرماندهی فرامرز به آن دیار بفرستد و آن شهر را به چنگ آورد. تهمتن با زواره و فرامرز، در بارگاه بود؛ وی به کی‌خسرو گفت [[شهری در زاولستان]] است که روزگاری باژگذار ایران بود لیکن با پیر شدن کاووس آن شهر سر از باژ دادن پیچیده است کی‌خسرو از تهمتن خواست سپاهی به فرماندهی فرامرز به آن دیار بفرستد و آن شهر را به چنگ آورد.
 +
 ==== لشکر ﺁﺭﺍستن کیخسرﻭ ==== ==== لشکر ﺁﺭﺍستن کیخسرﻭ ====
 هنگامی که کی‌خسرﻭ خوﺍست به توﺭﺍﻥ لشکر ببرد، همه‌ی سپاهیاﻥ خوﺩ ﺭﺍ گرﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ خوﺩ بر پشت پیلی نشست ﻭ سپاهیاﻥ ﺍﺯ پیش ﺭﻭی ﺍﻭ یک به یک گذﺭ کرﺩند(رژه رفتند). هنگامی که کی‌خسرﻭ خوﺍست به توﺭﺍﻥ لشکر ببرد، همه‌ی سپاهیاﻥ خوﺩ ﺭﺍ گرﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ خوﺩ بر پشت پیلی نشست ﻭ سپاهیاﻥ ﺍﺯ پیش ﺭﻭی ﺍﻭ یک به یک گذﺭ کرﺩند(رژه رفتند).
 +
   * نخست فریبرﺯ کاﻭﻭﺱ شاﻩ با پای ﺍفزﺍﺭ ﺯﺭین که ﻭیژﻩ‌ی شاهاﻥ ﻭ شاهزﺍﺩگاﻥ پاﺭسی بوﺩ، ﺍﺯ پیش ﺭﻭی کی‌خسرﻭ گذﺭ کرﺩ، [[درفش خوﺭ شید پیکر]] ​ * نماﺩ خاندﺍﻥ کاﻭﻭﺱ- نیز با فریبرﺯ همرﺍﻩ بوﺩ. هنگام نزدیک شدن به پیشگاه، بر شاه آفرین کردند و شاه نیز در پاسخ برای او آرزوی پیروزی و چیرگی کرد.   * نخست فریبرﺯ کاﻭﻭﺱ شاﻩ با پای ﺍفزﺍﺭ ﺯﺭین که ﻭیژﻩ‌ی شاهاﻥ ﻭ شاهزﺍﺩگاﻥ پاﺭسی بوﺩ، ﺍﺯ پیش ﺭﻭی کی‌خسرﻭ گذﺭ کرﺩ، [[درفش خوﺭ شید پیکر]] ​ * نماﺩ خاندﺍﻥ کاﻭﻭﺱ- نیز با فریبرﺯ همرﺍﻩ بوﺩ. هنگام نزدیک شدن به پیشگاه، بر شاه آفرین کردند و شاه نیز در پاسخ برای او آرزوی پیروزی و چیرگی کرد.
 +
   * خاندﺍﻥ گشوﺍﺩ به سرکرﺩگی گوﺩﺭﺯ شیرگیر به همراه گیو پس ﺍﺯ خاندﺍﻥ کاﻭﻭﺱ، ﺍﺯ پیشگاﻩ شاﻩ گذﺭ کرﺩند. ﺭهاﻡ سوﻱچپ ﻭ گیو ﺩﺭ سوی ﺭﺍست سپاﻩ به پیش می‌ﺭفتند ﻭ پشت ایشان، ﺩﺭفش شیرپیکری -که به یک دستش گرز و دست دیگرش شمشیر بود- ﺩﺭ ﺩستاﻥ شیدﻭﺵ بوﺩ. ​   * خاندﺍﻥ گشوﺍﺩ به سرکرﺩگی گوﺩﺭﺯ شیرگیر به همراه گیو پس ﺍﺯ خاندﺍﻥ کاﻭﻭﺱ، ﺍﺯ پیشگاﻩ شاﻩ گذﺭ کرﺩند. ﺭهاﻡ سوﻱچپ ﻭ گیو ﺩﺭ سوی ﺭﺍست سپاﻩ به پیش می‌ﺭفتند ﻭ پشت ایشان، ﺩﺭفش شیرپیکری -که به یک دستش گرز و دست دیگرش شمشیر بود- ﺩﺭ ﺩستاﻥ شیدﻭﺵ بوﺩ. ​
   * [[درفش گرگ پیکر]]که نماﺩ خاندﺍﻥ ﺭهاﻡ بوﺩ.   * [[درفش گرگ پیکر]]که نماﺩ خاندﺍﻥ ﺭهاﻡ بوﺩ.
 +
   * خاندﺍﻥ گشوﺍﺩ با هفتاﺩ ﻭ هشت نبیرﻩ‌ی سرﺍفرﺍﺯ خاندﺍنی بزﺭگ بوﺩ با ﺩﺭفش‌های ﺩیگر از پیشگاه گذر کردند.   * خاندﺍﻥ گشوﺍﺩ با هفتاﺩ ﻭ هشت نبیرﻩ‌ی سرﺍفرﺍﺯ خاندﺍنی بزﺭگ بوﺩ با ﺩﺭفش‌های ﺩیگر از پیشگاه گذر کردند.
 +
 گودرز شاه را آفرین گفت و شاه نیز بر گودرز و گیو و لشکر آفرین گفت. گودرز شاه را آفرین گفت و شاه نیز بر گودرز و گیو و لشکر آفرین گفت.
 +
   * [[گستهم فرﺯند گژﺩهم]] ﺍﺯ پس خاندﺍﻥ گشوﺍﺩ با نیزﻩ ﻭ کمان و کمندی به ﺩست ﻭ [[درفش ماﻩ پیکر]] ﺍﺯ پیشگاﻩ شاﻩ گذشتند و آفرین گفتند.   * [[گستهم فرﺯند گژﺩهم]] ﺍﺯ پس خاندﺍﻥ گشوﺍﺩ با نیزﻩ ﻭ کمان و کمندی به ﺩست ﻭ [[درفش ماﻩ پیکر]] ﺍﺯ پیشگاﻩ شاﻩ گذشتند و آفرین گفتند.
 +
   * پس ﺍﺯ گستهم هنگاﻡ گذشتن خاندﺍﻥ ﺍشکش(ا کِ) فرﺯند قباد (قَ) بوﺩ. وی با سپاهیان زره پوش از کرد و بلوچ که سرانگشتشان هم پیدا نبود، ﺍﺯپیشگاﻩ گذشتند. ایشان [[درفش پلنگ پیکر]] با خود داشتند و بر شاه آفرین گفتند.   * پس ﺍﺯ گستهم هنگاﻡ گذشتن خاندﺍﻥ ﺍشکش(ا کِ) فرﺯند قباد (قَ) بوﺩ. وی با سپاهیان زره پوش از کرد و بلوچ که سرانگشتشان هم پیدا نبود، ﺍﺯپیشگاﻩ گذشتند. ایشان [[درفش پلنگ پیکر]] با خود داشتند و بر شاه آفرین گفتند.
 +
 کی خسرو از پشت پیل، سپاهش را که تا دو میل گسترده بود، نگاه کرد و آفرین خواند. ​ کی خسرو از پشت پیل، سپاهش را که تا دو میل گسترده بود، نگاه کرد و آفرین خواند. ​
   * پس از ایشان فرهاﺩ با ﺩﺭفشی ﺁهو پیکر ﺍﺯ پیشگاﻩ شاﻩ بگذشت و شاه را آفرین گفت.   * پس از ایشان فرهاﺩ با ﺩﺭفشی ﺁهو پیکر ﺍﺯ پیشگاﻩ شاﻩ بگذشت و شاه را آفرین گفت.
 +
   * [[گرﺍﺯﻩ ﺍﺯ نژﺍﺩ گیوگاﻥ]] با سپاهی پرخاشجو ﻭ [[ﺩﺭفش گرﺍﺯ پیکر]] ﺍﺯ پیشگاﻩ گذشت. و شاه را آفرین گفت.   * [[گرﺍﺯﻩ ﺍﺯ نژﺍﺩ گیوگاﻥ]] با سپاهی پرخاشجو ﻭ [[ﺩﺭفش گرﺍﺯ پیکر]] ﺍﺯ پیشگاﻩ گذشت. و شاه را آفرین گفت.
 +
   * [[ﺯنگه‌ی شاﻭﺭﺍﻥ]] (وُ) با [[درفش همای پیکر]] پس ﺍﺯ ﺍیشاﻥ با سپاهی از بغداد به پیشگاﻩ گذﺭ کرﺩ. و شاه را آفرین گفت.   * [[ﺯنگه‌ی شاﻭﺭﺍﻥ]] (وُ) با [[درفش همای پیکر]] پس ﺍﺯ ﺍیشاﻥ با سپاهی از بغداد به پیشگاﻩ گذﺭ کرﺩ. و شاه را آفرین گفت.
 +
   * ﺍﺯ پس ﺍیشاﻥ سپاهیاﻥ کشمیر، کابل ﻭ نیمرﻭﺯ به فرماندهی فرﺍمرﺯ فرﺯند ﺭستم ﺩستاﻥ که [[ﺩﺭفش ﺍژﺩها پیکر]] با نگاری از اژدهای هفت سر، مانند درفش پدرش به همراه داشت از پیشگاه گذشت و بر شاه آفرین گسترد. کی‌خسرو با او سخن گفت و پندهایی به او داد. شاه به اوگفت: اینک که هندوستان از قنوج تا مرز دستان(نیمروز) در دست تو است باید با مردم درویش یار باشی و در جوانی به دنبال گنج اندوزی نباشی.   * ﺍﺯ پس ﺍیشاﻥ سپاهیاﻥ کشمیر، کابل ﻭ نیمرﻭﺯ به فرماندهی فرﺍمرﺯ فرﺯند ﺭستم ﺩستاﻥ که [[ﺩﺭفش ﺍژﺩها پیکر]] با نگاری از اژدهای هفت سر، مانند درفش پدرش به همراه داشت از پیشگاه گذشت و بر شاه آفرین گسترد. کی‌خسرو با او سخن گفت و پندهایی به او داد. شاه به اوگفت: اینک که هندوستان از قنوج تا مرز دستان(نیمروز) در دست تو است باید با مردم درویش یار باشی و در جوانی به دنبال گنج اندوزی نباشی.
 +
 هنگامی که سپاهیاﻥ برﺍی نبرﺩ به سوی توﺭﺍﻥ به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩند تهمتن تا ﺩﻭ فرسنگ با فرﺍمز ﺭفت ﻭ هنگاﻡ جدﺍیی ﻭی ﺭﺍ پندهای فرﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ با ﺩلی ﺁکندﻩ ﺍﺯ ﺍندﻭﻩ پسر ﺭﺍ پدﺭﻭﺩ کرﺩ ﻭ خوﺩ به سوی کیخسرﻭ باﺯگشت. کی‌خسرو از پیل پیاده شد و باره‌ای برنشست به پرده سرا رفت. کی‌خسرو پس از بازگشت تهمتن او را به بزم فراخواند. هنگامی که سپاهیاﻥ برﺍی نبرﺩ به سوی توﺭﺍﻥ به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩند تهمتن تا ﺩﻭ فرسنگ با فرﺍمز ﺭفت ﻭ هنگاﻡ جدﺍیی ﻭی ﺭﺍ پندهای فرﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ با ﺩلی ﺁکندﻩ ﺍﺯ ﺍندﻭﻩ پسر ﺭﺍ پدﺭﻭﺩ کرﺩ ﻭ خوﺩ به سوی کیخسرﻭ باﺯگشت. کی‌خسرو از پیل پیاده شد و باره‌ای برنشست به پرده سرا رفت. کی‌خسرو پس از بازگشت تهمتن او را به بزم فراخواند.
 +
 ==== ﺩﺍستاﻥ فرﻭﺩ ==== ==== ﺩﺍستاﻥ فرﻭﺩ ====
 |جهانجوی چون شد سرافراز و گرد||سپه را به دشمن نباید سپرد| |جهانجوی چون شد سرافراز و گرد||سپه را به دشمن نباید سپرد|
خط 1143: خط 1675:
 |چو این داستان سر به سر بشنوی||بدانی سرمایه‌ی بدخوِی| |چو این داستان سر به سر بشنوی||بدانی سرمایه‌ی بدخوِی|
  به گفته‌ی فرﺯﺍنه‌ی توس ﺩﺍستاﻥ فرﻭﺩ ﺩﺍستانی ﺍست که ﺩﺭ ﺁﻥ پیامد‌های بدخویی ﻭ تندی ﻭ نابخرﺩی به ﺭﻭ شنی پیدﺍ ﺍست؛ هنگامی که ﺍیرﺍنیاﻥ ﺁهنگ توﺭﺍﻥ کرﺩند، شاﻩ توس ﺭﺍ سپهدﺍﺭ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ کرﺩ ﻭ فرماﻥ ﺩﺍﺩ همگاﻥ ﺍﺯ فرماﻥ ﻭی پیرﻭی کنند پس ﺍﺯ ﺁﻥ شاﻩ به توس سفارش کرد که تنها با مرﺩﺍنی بجنگ که ﺁهنگ جنگیدﻥ ﺩﺍﺭند. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ مردم و به کشت ﻭ کاﺭ ﻭ خانه‌ی ایشان ﺁسیب آسیب و آزار نرساند. شاﻩ سفارش ویژﻩای کرد و به او گفت: مباﺩﺍ از [[کلاﺕ]] بگذﺭﻱ، ﺩﺭ ﺁنجا برﺍﺩﺭ من- پسر سیاﻭﺵ و جریره- با مادرش، ﺯندگی می‌کند ﺍﻭ ﺍﺯ نژﺍﺩ بزﺭگاﻥ ﺍست ﻭ همچنین ﺍﺯ ﺍیرﺍنیاﻥ کسی ﺭﺍ نمی‌شناسد، مباﺩﺍ ﺍﺯ کلاﺕ بگذﺭی ﻭ با ﺁﻥ شیر ﺭﻭبرﻭ شوﻱ.  به گفته‌ی فرﺯﺍنه‌ی توس ﺩﺍستاﻥ فرﻭﺩ ﺩﺍستانی ﺍست که ﺩﺭ ﺁﻥ پیامد‌های بدخویی ﻭ تندی ﻭ نابخرﺩی به ﺭﻭ شنی پیدﺍ ﺍست؛ هنگامی که ﺍیرﺍنیاﻥ ﺁهنگ توﺭﺍﻥ کرﺩند، شاﻩ توس ﺭﺍ سپهدﺍﺭ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ کرﺩ ﻭ فرماﻥ ﺩﺍﺩ همگاﻥ ﺍﺯ فرماﻥ ﻭی پیرﻭی کنند پس ﺍﺯ ﺁﻥ شاﻩ به توس سفارش کرد که تنها با مرﺩﺍنی بجنگ که ﺁهنگ جنگیدﻥ ﺩﺍﺭند. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ مردم و به کشت ﻭ کاﺭ ﻭ خانه‌ی ایشان ﺁسیب آسیب و آزار نرساند. شاﻩ سفارش ویژﻩای کرد و به او گفت: مباﺩﺍ از [[کلاﺕ]] بگذﺭﻱ، ﺩﺭ ﺁنجا برﺍﺩﺭ من- پسر سیاﻭﺵ و جریره- با مادرش، ﺯندگی می‌کند ﺍﻭ ﺍﺯ نژﺍﺩ بزﺭگاﻥ ﺍست ﻭ همچنین ﺍﺯ ﺍیرﺍنیاﻥ کسی ﺭﺍ نمی‌شناسد، مباﺩﺍ ﺍﺯ کلاﺕ بگذﺭی ﻭ با ﺁﻥ شیر ﺭﻭبرﻭ شوﻱ.
 +
 توس پیماﻥ کرﺩ ﺍﺯ فرماﻥ شاﻩ سرنپیچد. شاه و تهمتن و موبدان به کاخ بازگشتند ﻭ سپاﻩ به سوی [[جرم]](جِ رَ) و [[میم]](مَ یَ) به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩ. ﺩﺭ میاﻥ ﺭﺍﻩ توس که خوﺩ ﻭ سپاﻩ خوﺩ ﺭﺍ بر سر ﺩﻭﺭﺍهی گذﺭ ﺍﺯ کلاﺕ و جرم، یا بیاباﻥ بی ﺁﺏ ﻭ علف میﺩید فرماﻥ ﺩﺍﺩ سپاﻩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ کلاﺕ بگذﺭﺩ و در میم اردو بزند. گیو یادآور شد کی‌خسرو فرمان داده از کلات نگذریم. توس گفت زمانی که گژﺩهم سپهدﺍﺭ بوﺩ من ﺍﺯ ﺍین ﺭﺍﻩ گذشته ﺍﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ هیچ سختی‌ﺍی ندیدﻩ‌ﺍﻡ مگر پستی ﻭ بلندی ﺯمین. توس پیماﻥ کرﺩ ﺍﺯ فرماﻥ شاﻩ سرنپیچد. شاه و تهمتن و موبدان به کاخ بازگشتند ﻭ سپاﻩ به سوی [[جرم]](جِ رَ) و [[میم]](مَ یَ) به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩ. ﺩﺭ میاﻥ ﺭﺍﻩ توس که خوﺩ ﻭ سپاﻩ خوﺩ ﺭﺍ بر سر ﺩﻭﺭﺍهی گذﺭ ﺍﺯ کلاﺕ و جرم، یا بیاباﻥ بی ﺁﺏ ﻭ علف میﺩید فرماﻥ ﺩﺍﺩ سپاﻩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ کلاﺕ بگذﺭﺩ و در میم اردو بزند. گیو یادآور شد کی‌خسرو فرمان داده از کلات نگذریم. توس گفت زمانی که گژﺩهم سپهدﺍﺭ بوﺩ من ﺍﺯ ﺍین ﺭﺍﻩ گذشته ﺍﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ هیچ سختی‌ﺍی ندیدﻩ‌ﺍﻡ مگر پستی ﻭ بلندی ﺯمین.
 +
 ﺁگاﻩ شدﻥ فرﻭﺩ ﺁگاﻩ شدﻥ فرﻭﺩ
 هنگامی که سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ به نزﺩیکی کلاﺕ ﺭسید، فرﻭﺩ ﺍﺯ ﺁمدﻥ سپاﻩ ﺁگاﻩ شد. به دژ آماده‌باش داد و اسبان را از کوه و دشت به دژ برد و درِ دژ را بست. ماﺩﺭ فرود، جریرﻩ، از پسر خواست اگر سپاه پیش رو سپاه کی‌خسرو است که به این سو می‌آید با او برای کین‌خواهی از سیاوش همراه شود؛ فرﻭﺩ به پیشوﺍﺯ ﺁﻥ سپاﻩ ﺁمد ﻭ به سفاﺭﺵ ماﺩﺭ [[تخوﺍﺭ]] (تَ) ﺭﺍ ﺭﺍهنمای خوﺩ کرد، جریره از فرود خواسته بود در میان ایرانیان بهرام و زنگه‌ی شاوران را که دوستانِ همراه و همیشگی سیاوش بودند را پیدا کند. هنگامی که سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ به نزﺩیکی کلاﺕ ﺭسید، فرﻭﺩ ﺍﺯ ﺁمدﻥ سپاﻩ ﺁگاﻩ شد. به دژ آماده‌باش داد و اسبان را از کوه و دشت به دژ برد و درِ دژ را بست. ماﺩﺭ فرود، جریرﻩ، از پسر خواست اگر سپاه پیش رو سپاه کی‌خسرو است که به این سو می‌آید با او برای کین‌خواهی از سیاوش همراه شود؛ فرﻭﺩ به پیشوﺍﺯ ﺁﻥ سپاﻩ ﺁمد ﻭ به سفاﺭﺵ ماﺩﺭ [[تخوﺍﺭ]] (تَ) ﺭﺍ ﺭﺍهنمای خوﺩ کرد، جریره از فرود خواسته بود در میان ایرانیان بهرام و زنگه‌ی شاوران را که دوستانِ همراه و همیشگی سیاوش بودند را پیدا کند.
 +
 فرﻭﺩ ﻭ تخوﺍﺭ ﺍﺯ ﺩژ بیرﻭﻥ ﺁمدند بر فراز کوهی سپاه ایران را زیر نگر گرفتند. تخوﺍﺭ که ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭی ﺩﺭفش ﻭ خاندﺍﻥ‌ها می‌شناخت به فرود گفت: فرﻭﺩ ﻭ تخوﺍﺭ ﺍﺯ ﺩژ بیرﻭﻥ ﺁمدند بر فراز کوهی سپاه ایران را زیر نگر گرفتند. تخوﺍﺭ که ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭی ﺩﺭفش ﻭ خاندﺍﻥ‌ها می‌شناخت به فرود گفت:
   * [[درفش پیل پیکر]] درفش توس، سپهبد سپاه ایران است.   * [[درفش پیل پیکر]] درفش توس، سپهبد سپاه ایران است.
 +
   * [[ﺩﺭفش خوﺭ شید پیکر]] با فریبرﺯ برﺍﺩﺭ سیاﻭﺵ ﺍست.   * [[ﺩﺭفش خوﺭ شید پیکر]] با فریبرﺯ برﺍﺩﺭ سیاﻭﺵ ﺍست.
 +
   * [[ﺩﺭفش ماﻩ پیکر]] با گستهم پوﺭ گژﺩهم ﺍست.   * [[ﺩﺭفش ماﻩ پیکر]] با گستهم پوﺭ گژﺩهم ﺍست.
 +
   * [[ﺩﺭفش گرگ پیکر]] با ﺯنگه‌ی شاﻭﺭﺍﻥ ﺍست.   * [[ﺩﺭفش گرگ پیکر]] با ﺯنگه‌ی شاﻭﺭﺍﻥ ﺍست.
 +
   * [[درفش پرستار پیکر]] که ﺩﺭ ﺁﻥ پیکرﻩ‌ی پرستار(زن) ﺯیبا نگاشته شده ﺍست درفش بیژﻥ ﺍست.   * [[درفش پرستار پیکر]] که ﺩﺭ ﺁﻥ پیکرﻩ‌ی پرستار(زن) ﺯیبا نگاشته شده ﺍست درفش بیژﻥ ﺍست.
 +
   * [[ﺩﺭفش ببر تیره پیکر]] با شیدﻭﺵ ﺍست.   * [[ﺩﺭفش ببر تیره پیکر]] با شیدﻭﺵ ﺍست.
 +
   * [[ﺩﺭفش گاﻭمیش پیکر]] با فرهاﺩ ﺍست.   * [[ﺩﺭفش گاﻭمیش پیکر]] با فرهاﺩ ﺍست.
 +
   * [[ﺩﺭفش گرﺍﺯ پیکر]] با گرﺍﺯﻩ ﺍست.   * [[ﺩﺭفش گرﺍﺯ پیکر]] با گرﺍﺯﻩ ﺍست.
 +
   * ﺩﺭفش شیر پیکر با گوﺩﺭﺯ ﺍست. (نسخه فلورانس)   * ﺩﺭفش شیر پیکر با گوﺩﺭﺯ ﺍست. (نسخه فلورانس)
   * [[ﺩﺭفش دیزه گرگ پیکر]] ﺩﺭ ﺩست گیو ﺍست.   * [[ﺩﺭفش دیزه گرگ پیکر]] ﺩﺭ ﺩست گیو ﺍست.
 +
 پس ﺍﺯ ﺁنکه فرﻭﺩ ﺍﺯ چند ﻭ چوﻥ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺁگاﻩ شد، توس نیز ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩید با خوﺩ ﺍندیشید که شاید ﺍین طلایه‌ی سپاﻩ توﺭﺍﻥ باشد به هر ﺭﻭ بهرام ﺭﺍ به سوی ﺍﻭ فرستاﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ خوﺍست کیستی ﺍین ﺩﻭ تن ﺭﺍ ﺩﺭیابد. اگر نیاز شد زنده یا مرده‌ی آنها را به نزد او بیاورد. هنگامی که بهرام به ﺍیشاﻥ نزﺩیک می‌شد، فرﻭﺩ ﺍﺯ تخوﺍﺭ پرسید ﺍﻭ کیست تخوﺍﺭ پاسخ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ نمی‌شناسم لیکن گماﻥ می‌کنم ﺍﺯ گوﺩﺭﺯیاﻥ باشد. هنگامی که بهرام به ﺍیشاﻥ ﺭسید. گفت مگر آوای کوس را نشنیده‌اید؟ چرا گستاخانه بر سر راه لشکر ایستاده‌اید؟ فرود به او گفت گمان نمی‌کنم چیزی از من بیشتر داشته باشی که خود را شیر و من را گور پنداشتی. فرﻭﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭباﺭﻩ‌ی ﺍیرﺍنیانی که ﺩﺭ ﺍین سپاﻩ همرﺍﻩ ﺍﻭیند پرسید. بهرام در پاسخ گفت: توس سالار سپاه است و گودرز و رهام و گیو و گرگین و شیدوش و فرهاد و گستهم و زنگه‌ی شاوران و گرازه با او همراه هستند. پس ﺍﺯ ﺁنکه فرﻭﺩ ﺍﺯ چند ﻭ چوﻥ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺁگاﻩ شد، توس نیز ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩید با خوﺩ ﺍندیشید که شاید ﺍین طلایه‌ی سپاﻩ توﺭﺍﻥ باشد به هر ﺭﻭ بهرام ﺭﺍ به سوی ﺍﻭ فرستاﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ خوﺍست کیستی ﺍین ﺩﻭ تن ﺭﺍ ﺩﺭیابد. اگر نیاز شد زنده یا مرده‌ی آنها را به نزد او بیاورد. هنگامی که بهرام به ﺍیشاﻥ نزﺩیک می‌شد، فرﻭﺩ ﺍﺯ تخوﺍﺭ پرسید ﺍﻭ کیست تخوﺍﺭ پاسخ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ نمی‌شناسم لیکن گماﻥ می‌کنم ﺍﺯ گوﺩﺭﺯیاﻥ باشد. هنگامی که بهرام به ﺍیشاﻥ ﺭسید. گفت مگر آوای کوس را نشنیده‌اید؟ چرا گستاخانه بر سر راه لشکر ایستاده‌اید؟ فرود به او گفت گمان نمی‌کنم چیزی از من بیشتر داشته باشی که خود را شیر و من را گور پنداشتی. فرﻭﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭباﺭﻩ‌ی ﺍیرﺍنیانی که ﺩﺭ ﺍین سپاﻩ همرﺍﻩ ﺍﻭیند پرسید. بهرام در پاسخ گفت: توس سالار سپاه است و گودرز و رهام و گیو و گرگین و شیدوش و فرهاد و گستهم و زنگه‌ی شاوران و گرازه با او همراه هستند.
 +
 فرﻭﺩ که نام بهرام را در میان همران سپاه نشنید شگفت ﺯﺩﻩ شد ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ پرسید: چرﺍ ﺍﺯ بهرام نامی به میاﻥ نیاﻭﺭﺩﻱ؟ بهرام به ﺍﻭ گفت: ناﻡ بهرام ﺭﺍ برﺍی چه به میاﻥ ﺁﻭﺭﺩﻱ؟ فرﻭﺩ پاسخ ﺩﺍﺩ، پدﺭ من با بهرام ﻭ ﺯنگه همچوﻥ ﺩﻭ برﺍﺩﺭ بوﺩ. بهرام ﺩﺍنست که ﺁﻥ گُرﺩ، فرﻭﺩ فرﺯند سیاﻭﺵ ﺍست، بی‌ﺩﺭنگ ﺍﺯ ﺍﻭ خوﺍست نشاﻥ کیانیاﻥ ﺭﺍ که هماﻥ خاﻝ سیاﻩ برباﺯﻭ ﺍست، به ﺍﻭ نشاﻥ ﺩهد فرﻭﺩ نیز چنین کرﺩ. پس ﺍﺯ ﺁﻥ فرﻭﺩ از ﺍﻭ خواست به فرمانده سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ بگوید یک هفته مهماﻥ ﺍﻭ باشند ﻭ ﺭﻭﺯ هشتم خوﺩ فرﻭﺩ نیز با سپاهش به کین خوﺍهی سیاﻭﺵ پیشاپیش سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ خوﺍهد تاخت. بهرام پذیرفت ﻭ گفت همه‌ی ﺍینها ﺭﺍ به توس خوﺍهم گفت ﻭ ﺩستش ﺭﺍ نیزخوﺍهم بوسید، لیکن بدﺍﻥ که ﺍﻭ مرﺩی خیرﻩ سر ﺍست. وی برﺍی تاﺝ ﻭ تخت با گیو ﻭ گوﺩﺭﺯ به نبرﺩ برخاست. شور بختانه ﺍﻭ هم نژﺍﺩ ﺩﺍﺭﺩ هم خوﺍسته ﻭ جایگاﻩ با ﺍین همه خیرﻩ سر ﻭ تندخو ﺍست و از پادشاهی کی‌خسرو نیز چندان خرسند نیست. ﺍگر بجای من کسی به ﺩیدﺍﺭﺕ ﺁمد هرگز نگذار به تو نزﺩیک شوﺩ. فرﻭﺩ یک گرﺯ ﺩسته ﺯﺭین ﺭﺍ به بهرام ﺩﺍﺩ ﻭ گفت ﺍین پیشکش برﺍی تو با شد، پیش خوﺩ نگه ﺩﺍﺭ شاید ﺭﻭﺯی به کاﺭ ﺁیدﺕ. فرﻭﺩ که نام بهرام را در میان همران سپاه نشنید شگفت ﺯﺩﻩ شد ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ پرسید: چرﺍ ﺍﺯ بهرام نامی به میاﻥ نیاﻭﺭﺩﻱ؟ بهرام به ﺍﻭ گفت: ناﻡ بهرام ﺭﺍ برﺍی چه به میاﻥ ﺁﻭﺭﺩﻱ؟ فرﻭﺩ پاسخ ﺩﺍﺩ، پدﺭ من با بهرام ﻭ ﺯنگه همچوﻥ ﺩﻭ برﺍﺩﺭ بوﺩ. بهرام ﺩﺍنست که ﺁﻥ گُرﺩ، فرﻭﺩ فرﺯند سیاﻭﺵ ﺍست، بی‌ﺩﺭنگ ﺍﺯ ﺍﻭ خوﺍست نشاﻥ کیانیاﻥ ﺭﺍ که هماﻥ خاﻝ سیاﻩ برباﺯﻭ ﺍست، به ﺍﻭ نشاﻥ ﺩهد فرﻭﺩ نیز چنین کرﺩ. پس ﺍﺯ ﺁﻥ فرﻭﺩ از ﺍﻭ خواست به فرمانده سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ بگوید یک هفته مهماﻥ ﺍﻭ باشند ﻭ ﺭﻭﺯ هشتم خوﺩ فرﻭﺩ نیز با سپاهش به کین خوﺍهی سیاﻭﺵ پیشاپیش سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ خوﺍهد تاخت. بهرام پذیرفت ﻭ گفت همه‌ی ﺍینها ﺭﺍ به توس خوﺍهم گفت ﻭ ﺩستش ﺭﺍ نیزخوﺍهم بوسید، لیکن بدﺍﻥ که ﺍﻭ مرﺩی خیرﻩ سر ﺍست. وی برﺍی تاﺝ ﻭ تخت با گیو ﻭ گوﺩﺭﺯ به نبرﺩ برخاست. شور بختانه ﺍﻭ هم نژﺍﺩ ﺩﺍﺭﺩ هم خوﺍسته ﻭ جایگاﻩ با ﺍین همه خیرﻩ سر ﻭ تندخو ﺍست و از پادشاهی کی‌خسرو نیز چندان خرسند نیست. ﺍگر بجای من کسی به ﺩیدﺍﺭﺕ ﺁمد هرگز نگذار به تو نزﺩیک شوﺩ. فرﻭﺩ یک گرﺯ ﺩسته ﺯﺭین ﺭﺍ به بهرام ﺩﺍﺩ ﻭ گفت ﺍین پیشکش برﺍی تو با شد، پیش خوﺩ نگه ﺩﺍﺭ شاید ﺭﻭﺯی به کاﺭ ﺁیدﺕ.
 +
 هنگامی که توس ﺍﺯ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺁگاﻩ شد سخت بهرام ﺭﺍ سرﺯنش کرﺩ ﻭ به ﺍﻭ گفت اگر او شهریار است پس من کی هستم؟ چرا جلوی سپاه ما ایستاده؟ توس فرماﻥ ﺩﺍﺩ یکی ﺍﺯ گرﺩﺍﻥ ﺍیرﺍﻥ ﺯمین برﺍی کشتن ﺁﻥ مرﺩ که بر بلندﺍی کوﻩ ﺍیستاﺩﻩ به ﺁﻥ سو ﺭﻭند، [[ریونیز داماد توس]] پیشگام شد. بهرام پیوسته ﺍیشاﻥ ﺭﺍ پند می‌ﺩﺍﺩ که ﺍﻭ خویش کیخسرﻭ ﺍست مباﺩﺍ بر ﻭی گزندی برسد. هنگامی که ریونیز به تاخت به [[سپدکوه]] (سِ پِ) نزﺩیک می‌‌شد فرﻭﺩ با تخوﺍﺭ ﺭﺍی ﺯنی کرﺩ که ﺍسبش ﺭﺍ به تیر ﺍﺯ پای ﺩﺭ بیاﻭﺭﻡ یا سوﺍﺭ ﺭﺍ؟ تخوﺍﺭ گفت ﺍین ریونیز ﺩﺍماﺩ توس ﺍست او چهل خواهر دارد و تک پسر است. ﺍگر ﺍﻭ ﺭﺍ بکشی توس باﺩﺍفرﻩ ﺍین بدخویی که کرﺩﻩ ﺍست ﺭﺍ خوﺍهد ﺩید فرﻭﺩ نیز چنین کرﺩ ﻭ ریونیز ﺭﺍ به ﺯخم پیکاﻥ ﺍﺯ پای ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ. پس از کشته شدﻥ [[ریونیز]]، توس [[زرسپ (پسر توس)]] ﺭﺍ برﺍی گرفتاﺭ کرﺩﻥ فرﻭﺩ به باﻻی کوﻩ فرستاﺩ هنگامی که ﺯﺭسپ به فرﻭﺩ نزﺩیک شد تخوﺍﺭ گفت ﺍﻭ ﺯﺭسپ فرﺯند توس ﻭ همسر [[خوﺍهر ریونیز(همسر زرسپ توس)]] ﺍست. فرﻭﺩ نیز باﺭ ﺩیگر خدنگی بر چله‌ی کماﻥ نهاﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ پای ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ. ​ هنگامی که توس ﺍﺯ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺁگاﻩ شد سخت بهرام ﺭﺍ سرﺯنش کرﺩ ﻭ به ﺍﻭ گفت اگر او شهریار است پس من کی هستم؟ چرا جلوی سپاه ما ایستاده؟ توس فرماﻥ ﺩﺍﺩ یکی ﺍﺯ گرﺩﺍﻥ ﺍیرﺍﻥ ﺯمین برﺍی کشتن ﺁﻥ مرﺩ که بر بلندﺍی کوﻩ ﺍیستاﺩﻩ به ﺁﻥ سو ﺭﻭند، [[ریونیز داماد توس]] پیشگام شد. بهرام پیوسته ﺍیشاﻥ ﺭﺍ پند می‌ﺩﺍﺩ که ﺍﻭ خویش کیخسرﻭ ﺍست مباﺩﺍ بر ﻭی گزندی برسد. هنگامی که ریونیز به تاخت به [[سپدکوه]] (سِ پِ) نزﺩیک می‌‌شد فرﻭﺩ با تخوﺍﺭ ﺭﺍی ﺯنی کرﺩ که ﺍسبش ﺭﺍ به تیر ﺍﺯ پای ﺩﺭ بیاﻭﺭﻡ یا سوﺍﺭ ﺭﺍ؟ تخوﺍﺭ گفت ﺍین ریونیز ﺩﺍماﺩ توس ﺍست او چهل خواهر دارد و تک پسر است. ﺍگر ﺍﻭ ﺭﺍ بکشی توس باﺩﺍفرﻩ ﺍین بدخویی که کرﺩﻩ ﺍست ﺭﺍ خوﺍهد ﺩید فرﻭﺩ نیز چنین کرﺩ ﻭ ریونیز ﺭﺍ به ﺯخم پیکاﻥ ﺍﺯ پای ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ. پس از کشته شدﻥ [[ریونیز]]، توس [[زرسپ (پسر توس)]] ﺭﺍ برﺍی گرفتاﺭ کرﺩﻥ فرﻭﺩ به باﻻی کوﻩ فرستاﺩ هنگامی که ﺯﺭسپ به فرﻭﺩ نزﺩیک شد تخوﺍﺭ گفت ﺍﻭ ﺯﺭسپ فرﺯند توس ﻭ همسر [[خوﺍهر ریونیز(همسر زرسپ توس)]] ﺍست. فرﻭﺩ نیز باﺭ ﺩیگر خدنگی بر چله‌ی کماﻥ نهاﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ پای ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ. ​
 پس ﺍﺯ کشته شدﻥ ﺯﺭسپ ﺍین باﺭ خوﺩ توس ﺁماﺩﻩ‌ی ﺭﻭیاﺭﻭیی با فرﻭﺩ شد هنگامی که ﺍﻭ به فرﻭﺩ نزﺩیک می‌شد تخوﺍﺭ گفت باید به دژ بازگردیم. ما تاب درآویختن ا نهنگی کاردیده مانند توس را نداریم. فرود با او تند شد و گفت می‌تواند از پس او نیز بر بیاید. تخوار به او گفت اگر توس را بکشی ایرانیان با سی هزار سواری که دارند به دژ می‌تازند و دیگر اینکه با کشته شدن توس، نبرد کین‌خواهی از سیاوش را ناکام خواهد گذاشت. رای‌زنی دستور نادان، فرود را به کام مرگ فرستاد. فرود می‌خواست به دژ بازگردد لیکن هفتاد پرستنده‌ی زیبا روی خود که از بالای دژ به او نگاه می‌کردند را دید، پس تیری به چله‌ی کمان نهاد و ﺍسب توس ﺭﺍ زد. فرود میدانست بزرگان ایرانیان پیاده نمی جنگند. هنگامی که توس ﺍﺯ ﺍسب فرﻭ ﺍفتاﺩ فرﻭﺩ نیز ﺍﻭ ﺭﺍ به کوﺍژﻩ گرفت ﻭ گفت ﺍین چه پهلوﺍنی ﺍست که ﺍﺯ یک تن ﺍینگونه شکست خوﺭﺩ؟ چگونه کاﺭﺯﺍﺭ خوﺍهد کرﺩ؟ پرستندگان او نیز به توس خندیدند. هنگامی که فرﻭﺩ با پیاﺩﻩ فرستاﺩﻥ توس به سوی لشکرگاﻩ ﺍینگونه ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ خوﺍﺭ کرﺩ، گیو ﺩیگر تاﺏ نیاﻭﺭﺩ ﻭ گفت ﺍگر ﺍﻭ پوﺭ جمشید هم باشد ﺩیگر نباید ﺩﺭ برﺍبرﺵ کوتاﻩ بیاییم. اگر توس یک بار تندی کرد، فرود این همه جفا کاری کرده. ​ پس ﺍﺯ کشته شدﻥ ﺯﺭسپ ﺍین باﺭ خوﺩ توس ﺁماﺩﻩ‌ی ﺭﻭیاﺭﻭیی با فرﻭﺩ شد هنگامی که ﺍﻭ به فرﻭﺩ نزﺩیک می‌شد تخوﺍﺭ گفت باید به دژ بازگردیم. ما تاب درآویختن ا نهنگی کاردیده مانند توس را نداریم. فرود با او تند شد و گفت می‌تواند از پس او نیز بر بیاید. تخوار به او گفت اگر توس را بکشی ایرانیان با سی هزار سواری که دارند به دژ می‌تازند و دیگر اینکه با کشته شدن توس، نبرد کین‌خواهی از سیاوش را ناکام خواهد گذاشت. رای‌زنی دستور نادان، فرود را به کام مرگ فرستاد. فرود می‌خواست به دژ بازگردد لیکن هفتاد پرستنده‌ی زیبا روی خود که از بالای دژ به او نگاه می‌کردند را دید، پس تیری به چله‌ی کمان نهاد و ﺍسب توس ﺭﺍ زد. فرود میدانست بزرگان ایرانیان پیاده نمی جنگند. هنگامی که توس ﺍﺯ ﺍسب فرﻭ ﺍفتاﺩ فرﻭﺩ نیز ﺍﻭ ﺭﺍ به کوﺍژﻩ گرفت ﻭ گفت ﺍین چه پهلوﺍنی ﺍست که ﺍﺯ یک تن ﺍینگونه شکست خوﺭﺩ؟ چگونه کاﺭﺯﺍﺭ خوﺍهد کرﺩ؟ پرستندگان او نیز به توس خندیدند. هنگامی که فرﻭﺩ با پیاﺩﻩ فرستاﺩﻥ توس به سوی لشکرگاﻩ ﺍینگونه ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ خوﺍﺭ کرﺩ، گیو ﺩیگر تاﺏ نیاﻭﺭﺩ ﻭ گفت ﺍگر ﺍﻭ پوﺭ جمشید هم باشد ﺩیگر نباید ﺩﺭ برﺍبرﺵ کوتاﻩ بیاییم. اگر توس یک بار تندی کرد، فرود این همه جفا کاری کرده. ​
 گیو ﺍین ﺭﺍ گفت ﻭ خوﺩ به سوی جرم به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩ. هنگامی که گیو به ﺍیشاﻥ نزﺩیک شد، فرﻭﺩ ﺍﺯ تخوﺍﺭ ناﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ پرسید تخوﺍﺭ بیخرﺩ نیز پاسخ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ هماﻥ کسی ﺍست که ﺩست پدﺭبزﺭگ تو، پیرﺍﻥ، ﺭﺍ بست ﻭ ﺩﺭ توﺭﺍﻥ بسیاﺭی ﺍﺯ فرﺯندﺍﻥ ﺭﺍ بی پدﺭ کرﺩ ﺍﻭ گیو ﺩلیری ﺍست ﻭی ﺭﺯﻩ سیاﻭﺵ ﺭﺍ به هنگاﻡ نبرﺩ برتن می‌کند که هیچ تیری برﺁﻥ کاﺭگر نیست. بار ﺩیگر فرﻭﺩ با گیو هماﻥ کاﺭی ﺭﺍ کرﺩ که با توس کرﺩﻩ بوﺩ و اسبش را آماج(هدف) گرفت. با فرو افتادن گیو بار دیگر آوای خنده‌ی پرستندگان فرود که از بام دژ به تماشا ایستاده بودند به گوش رسید و گیو نیز مانند توس از نبرد پیاده روی گرداند و به اردوگاه بازگشت. بزرگان ایران به نزد او آمدند و از تندرست ماندن او شادمان شدند و یزدان را ستودند. بیژن به نزد پدر رفت و او را برای روی گرداندن از نبرد با یک ترک سرزنش کرد و به پدر پشت کرد و رفت. گیو بر آشفت و با تاﺯیانه‌ بر سر ﺍﻭ ﺯﺩ ﻭ به بیژﻥ گفت ﺩﺭ هنگاﻡ نبرﺩ باید خرﺩ ﺩﺍ شته باشی. گیو ﺍین ﺭﺍ گفت ﻭ خوﺩ به سوی جرم به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩ. هنگامی که گیو به ﺍیشاﻥ نزﺩیک شد، فرﻭﺩ ﺍﺯ تخوﺍﺭ ناﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ پرسید تخوﺍﺭ بیخرﺩ نیز پاسخ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ هماﻥ کسی ﺍست که ﺩست پدﺭبزﺭگ تو، پیرﺍﻥ، ﺭﺍ بست ﻭ ﺩﺭ توﺭﺍﻥ بسیاﺭی ﺍﺯ فرﺯندﺍﻥ ﺭﺍ بی پدﺭ کرﺩ ﺍﻭ گیو ﺩلیری ﺍست ﻭی ﺭﺯﻩ سیاﻭﺵ ﺭﺍ به هنگاﻡ نبرﺩ برتن می‌کند که هیچ تیری برﺁﻥ کاﺭگر نیست. بار ﺩیگر فرﻭﺩ با گیو هماﻥ کاﺭی ﺭﺍ کرﺩ که با توس کرﺩﻩ بوﺩ و اسبش را آماج(هدف) گرفت. با فرو افتادن گیو بار دیگر آوای خنده‌ی پرستندگان فرود که از بام دژ به تماشا ایستاده بودند به گوش رسید و گیو نیز مانند توس از نبرد پیاده روی گرداند و به اردوگاه بازگشت. بزرگان ایران به نزد او آمدند و از تندرست ماندن او شادمان شدند و یزدان را ستودند. بیژن به نزد پدر رفت و او را برای روی گرداندن از نبرد با یک ترک سرزنش کرد و به پدر پشت کرد و رفت. گیو بر آشفت و با تاﺯیانه‌ بر سر ﺍﻭ ﺯﺩ ﻭ به بیژﻥ گفت ﺩﺭ هنگاﻡ نبرﺩ باید خرﺩ ﺩﺍ شته باشی.
 +
 بیژﻥ که از این کار خونش به جوﺵ ﺁمدﻩ بوﺩ سوگند خورد تا کین زرسپ را نستانده یا مانند او به کام مرگ نرفته از این کار دست بر ندارد. او به نزﺩ گستهم ﺭفت ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍسبی خواست. گستهم نخست یادآور شد که بزرگانی چون توس و پدرت نتوانستند از پس کسی که بالای سپدکوه ایستاده بر بیایند تو نیز نباید به این راه بروی. بیژن پافشاری کرد و گفت دل من را نشکن، من سوگند خورده‌ام این کار را انجام دهم. گستهم که غم‌خوار بیژن بود گفت: تنها دو اسب جنگی برای من مانده و ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﺍسب به بیژﻥ سرباﺯ زﺩ. بیژﻥ که سوگند خوﺭﺩﻩ بوﺩ کین ﺯﺭسپ ﺭﺍ بستاند برﺁﻥ شد پیاﺩﻩ به کاﺭﺯﺍﺭ برﻭﺩ. گستهم ناگزیر به ﺍﻭ گفت هرکدﺍﻡ ﺍﺯ ﺍسپانش ﺭﺍ که می‌خوﺍهد برگزیند ﻭ به ﺭﻭیاﺭﻭیی با فرﻭﺩ برﻭﺩ. بیژﻥ یکی ﺍﺯ ﺍسپاﻥ گستهم که بلند باﻻ مانند ﺭخش بوﺩ ﺭﺍ برگزید. هنگامی که گیو ﺍﺯ ﺍین کاﺭ ﺁگاﻩ شد، گستهم ﺭﺍ فرﺍخوﺍند ﻭ ﺯﺭﻩ سیاﻭﺵ ﺭﺍ به ﺍﻭ ﺩﺍﺩ تا به بیژﻥ برساند. بیژﻥ که از این کار خونش به جوﺵ ﺁمدﻩ بوﺩ سوگند خورد تا کین زرسپ را نستانده یا مانند او به کام مرگ نرفته از این کار دست بر ندارد. او به نزﺩ گستهم ﺭفت ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍسبی خواست. گستهم نخست یادآور شد که بزرگانی چون توس و پدرت نتوانستند از پس کسی که بالای سپدکوه ایستاده بر بیایند تو نیز نباید به این راه بروی. بیژن پافشاری کرد و گفت دل من را نشکن، من سوگند خورده‌ام این کار را انجام دهم. گستهم که غم‌خوار بیژن بود گفت: تنها دو اسب جنگی برای من مانده و ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﺍسب به بیژﻥ سرباﺯ زﺩ. بیژﻥ که سوگند خوﺭﺩﻩ بوﺩ کین ﺯﺭسپ ﺭﺍ بستاند برﺁﻥ شد پیاﺩﻩ به کاﺭﺯﺍﺭ برﻭﺩ. گستهم ناگزیر به ﺍﻭ گفت هرکدﺍﻡ ﺍﺯ ﺍسپانش ﺭﺍ که می‌خوﺍهد برگزیند ﻭ به ﺭﻭیاﺭﻭیی با فرﻭﺩ برﻭﺩ. بیژﻥ یکی ﺍﺯ ﺍسپاﻥ گستهم که بلند باﻻ مانند ﺭخش بوﺩ ﺭﺍ برگزید. هنگامی که گیو ﺍﺯ ﺍین کاﺭ ﺁگاﻩ شد، گستهم ﺭﺍ فرﺍخوﺍند ﻭ ﺯﺭﻩ سیاﻭﺵ ﺭﺍ به ﺍﻭ ﺩﺍﺩ تا به بیژﻥ برساند.
 +
 بیژﻥ به سوی کوﻩ به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩ ﻭ باﺭﺩیگر فرﻭﺩ ﺍﺯ تخوﺍﺭ پرسید که ﺍﻭ کیست؟ تخوﺍﺭ گفت ﺍﻭ ﺩﺭ ﺍیرﺍﻥ همﺁﻭﺭﺩ ندﺍﺭﺩ ﻭ تنها فرﺯند گیو ﺍست. شایسته نیست که ﺍﻭ ﺭﺍ نیز ﺍﺯ پای ﺩﺭﺁﻭﺭی ﻭ شاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ برنجانی فرﻭﺩ باﺭﺩیگر ﺍسپ ﺍﻭ ﺭﺍ نشانه گرفت و کشت. بیژﻥ بدﻭﻥ ﺍسب نیز همچنان راه پیمود. فرود تیری به او زد که از سپرش گذر کرد لیکن از زره‌ی سیاوش نگذشت. هنگامی که بیژن از تیرهای فرود بی آسیب ماند، خود را به بالای کوه رساند. فرود که از دیدن این پهلوان تیغ بردست از او روی گرداند و به سوی دژ گریخت. ​ بیژﻥ به سوی کوﻩ به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩ ﻭ باﺭﺩیگر فرﻭﺩ ﺍﺯ تخوﺍﺭ پرسید که ﺍﻭ کیست؟ تخوﺍﺭ گفت ﺍﻭ ﺩﺭ ﺍیرﺍﻥ همﺁﻭﺭﺩ ندﺍﺭﺩ ﻭ تنها فرﺯند گیو ﺍست. شایسته نیست که ﺍﻭ ﺭﺍ نیز ﺍﺯ پای ﺩﺭﺁﻭﺭی ﻭ شاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ برنجانی فرﻭﺩ باﺭﺩیگر ﺍسپ ﺍﻭ ﺭﺍ نشانه گرفت و کشت. بیژﻥ بدﻭﻥ ﺍسب نیز همچنان راه پیمود. فرود تیری به او زد که از سپرش گذر کرد لیکن از زره‌ی سیاوش نگذشت. هنگامی که بیژن از تیرهای فرود بی آسیب ماند، خود را به بالای کوه رساند. فرود که از دیدن این پهلوان تیغ بردست از او روی گرداند و به سوی دژ گریخت. ​
 بیژن به سوی فرود رفت و او که می‌دانست بیژن تنها فرزند گیو است، بار دیگر بجای کشتن او، اسب بیژن را با تیر از پای در آورد. بیژن پادسو با گذشتگان خود پیاده نبرد را دنبال کرد و به فرود رسید. در زد و خوردی که میان ایشان در گرفت برگستوان اسب فرود پاره شد و فرود به زمین افتاد لیکن توانست خود را از چنگ بیژن برهاند و به دژ برساند. بیژن به سوی فرود رفت و او که می‌دانست بیژن تنها فرزند گیو است، بار دیگر بجای کشتن او، اسب بیژن را با تیر از پای در آورد. بیژن پادسو با گذشتگان خود پیاده نبرد را دنبال کرد و به فرود رسید. در زد و خوردی که میان ایشان در گرفت برگستوان اسب فرود پاره شد و فرود به زمین افتاد لیکن توانست خود را از چنگ بیژن برهاند و به دژ برساند.
 +
 باشندگان دژ با هزار تن شب را در آماده‌باش به سر بردند. جریره در خواب آتشی بلند دید که در دژ بر افروخته بود و سراسر دژ و پرستندگان را در خود سوزاند. جریره بیدار شد و گرداگرد دژ را پر از لشکر دید. فرود را بیدار کرد و نگرانی‌هایش را به او گفت. فرود گفت من نیز مانند پدﺭ ﺩﺭ جوﺍنی مزﻩی مرگ ﺭﺍ خوﺍهم چشید لیکن هرگز مانند ﺍﻭ به ﺁسانی تن به مرگ نخوﺍهم ﺩﺍﺩ و از ایرانیان زنهار نخواهم خواست. باشندگان دژ با هزار تن شب را در آماده‌باش به سر بردند. جریره در خواب آتشی بلند دید که در دژ بر افروخته بود و سراسر دژ و پرستندگان را در خود سوزاند. جریره بیدار شد و گرداگرد دژ را پر از لشکر دید. فرود را بیدار کرد و نگرانی‌هایش را به او گفت. فرود گفت من نیز مانند پدﺭ ﺩﺭ جوﺍنی مزﻩی مرگ ﺭﺍ خوﺍهم چشید لیکن هرگز مانند ﺍﻭ به ﺁسانی تن به مرگ نخوﺍهم ﺩﺍﺩ و از ایرانیان زنهار نخواهم خواست.
 +
 فرﻭﺩ با سپاهی که ﺩﺍشت ﺍﺯ ﺩژ بیرﻭﻥ شد ﻭ نبرﺩ ﺁغاﺯ شد؛ ﺩﺭ میانه‌ی ﺭﻭﺯ که ﺩیگر کسی با ﺍﻭ نماندﻩ بوﺩ به سوی دژ بازگشت؛ بیژﻥ ﻭ ﺭهاﻡ از بالا و پایین در سراشیبی در کمین فرود بودند؛ هنگامی که فرود با بیژﻥ می‌جنگید، ﺭهاﻡ ﺍﺯ پشت ﺩستش ﺭﺍ ﺍﺯ کتف جدﺍ کرﺩ؛ فرﻭﺩ به سختی خود را به ﺩﺭﻭﻥ ﺩژ کشاند؛ فرﻭﺩ ﺩﺭ هنگاﻡ مرگ به پرستاﺭﺍﻥ ﻭ پو شیدﻩ ﺭﻭیانش سفاﺭﺵ کرﺩ خوﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ باﻡ ﺩژ به ﺯیر ﺍفکنند تا ﺩست بیژﻥ به ﺍیشاﻥ نرسد. فرﻭﺩ با سپاهی که ﺩﺍشت ﺍﺯ ﺩژ بیرﻭﻥ شد ﻭ نبرﺩ ﺁغاﺯ شد؛ ﺩﺭ میانه‌ی ﺭﻭﺯ که ﺩیگر کسی با ﺍﻭ نماندﻩ بوﺩ به سوی دژ بازگشت؛ بیژﻥ ﻭ ﺭهاﻡ از بالا و پایین در سراشیبی در کمین فرود بودند؛ هنگامی که فرود با بیژﻥ می‌جنگید، ﺭهاﻡ ﺍﺯ پشت ﺩستش ﺭﺍ ﺍﺯ کتف جدﺍ کرﺩ؛ فرﻭﺩ به سختی خود را به ﺩﺭﻭﻥ ﺩژ کشاند؛ فرﻭﺩ ﺩﺭ هنگاﻡ مرگ به پرستاﺭﺍﻥ ﻭ پو شیدﻩ ﺭﻭیانش سفاﺭﺵ کرﺩ خوﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ باﻡ ﺩژ به ﺯیر ﺍفکنند تا ﺩست بیژﻥ به ﺍیشاﻥ نرسد.
 +
 |به بازی گری ماند این چرخِ مست||که باﺯﻯ بر ﺁﺭﺩ به هفتاﺩ ﺩست| |به بازی گری ماند این چرخِ مست||که باﺯﻯ بر ﺁﺭﺩ به هفتاﺩ ﺩست|
 |ﺯمانی بخنجر ﺯمانی به تیغ||ﺯمانی بباﺩ ﻭ ﺯمانی بمیغ| |ﺯمانی بخنجر ﺯمانی به تیغ||ﺯمانی بباﺩ ﻭ ﺯمانی بمیغ|
خط 1177: خط 1728:
 خوﺩکشی جریرﻩ خوﺩکشی جریرﻩ
 همه‌ی پرستندگان فرود خود را از بالای دژ به زیر انداختند؛ پس ﺍﺯ مرگ فرﻭﺩ جریرﻩ همه‌ی گنجها ﺭﺍ ﺁتش ﺯﺩ ﻭ بر بالین فرﻭﺩ خوﺩﺵ ﺭﺍ کشت؛ هنگامی که بهرام به ﺩژ پای نهاﺩ ﻭ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺭﺍ ﺩید، گفت به ﺭﺍستی که فرﻭﺩ ﺍﺯ پدﺭﺵ نیز ﺯﺍﺭ تر مرﺩ، چرﺍ که پدﺭﺵ ﺭﺍ چاکری خوﺍﺭ نکشت ﻭ بر بالین ﺍﻭ ماﺩﺭﺵ کشته نشد. بهرام ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ برای کاری که کرده‌اند سرزنش کرد. وی یادآور شد که برای کاری که کرده‌اند باید پاسخگوی کی‌خسرو نیز باشند. ﺍیرﺍنیاﻥ ﺍﺯ ﺍین کرﺩﻩ پشیماﻥ شدﻩ بوﺩند. لیکن ﺩیگر ﺍﺯ ﺍین پشیمانی سوﺩی نبوﺩ.توس فرماﻥ ﺩﺍﺩ تا پیکر فرﻭﺩ ﺭﺍ به همرﺍﻩ ریونیز ﻭ ﺯﺭسپ ﺩخمه کنند ﻭ ﺍﺯ ﺁنجا به ﺭﺍﻩ خوﺩ باﺯگرﺩند. همه‌ی پرستندگان فرود خود را از بالای دژ به زیر انداختند؛ پس ﺍﺯ مرگ فرﻭﺩ جریرﻩ همه‌ی گنجها ﺭﺍ ﺁتش ﺯﺩ ﻭ بر بالین فرﻭﺩ خوﺩﺵ ﺭﺍ کشت؛ هنگامی که بهرام به ﺩژ پای نهاﺩ ﻭ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺭﺍ ﺩید، گفت به ﺭﺍستی که فرﻭﺩ ﺍﺯ پدﺭﺵ نیز ﺯﺍﺭ تر مرﺩ، چرﺍ که پدﺭﺵ ﺭﺍ چاکری خوﺍﺭ نکشت ﻭ بر بالین ﺍﻭ ماﺩﺭﺵ کشته نشد. بهرام ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ برای کاری که کرده‌اند سرزنش کرد. وی یادآور شد که برای کاری که کرده‌اند باید پاسخگوی کی‌خسرو نیز باشند. ﺍیرﺍنیاﻥ ﺍﺯ ﺍین کرﺩﻩ پشیماﻥ شدﻩ بوﺩند. لیکن ﺩیگر ﺍﺯ ﺍین پشیمانی سوﺩی نبوﺩ.توس فرماﻥ ﺩﺍﺩ تا پیکر فرﻭﺩ ﺭﺍ به همرﺍﻩ ریونیز ﻭ ﺯﺭسپ ﺩخمه کنند ﻭ ﺍﺯ ﺁنجا به ﺭﺍﻩ خوﺩ باﺯگرﺩند.
 +
 ==== بیژﻥ ﻭ پلاشاﻥ ==== ==== بیژﻥ ﻭ پلاشاﻥ ====
 ایرانیان سه روز در جرم ماندند و پس ﺍﺯ ﺁنکه تن گرﺍمی فرﻭﺩ ﺭﺍ ﺩخمه کرﺩند توس لشکر ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ به سوی [[کاسه ﺭﻭﺩ]] پیش برﺩ. ﺩﺭ نزﺩیکی کاسه ﺭﻭﺩ سپاهی ﺍﺯ توﺭﺍﻥ به فرماندهی پلاشاﻥ برﺍی برﺭسی لشکر ﺍیرﺍﻥ، به ﺍیشاﻥ نزﺩیک شد. بیژن و گیو بر کوهی که نزدیک لشکر بود نشسته بودند؛ ایشان دﺭفش پلاشان را ﺩیدند، گیو برخوﺍست و ﺁماﺩﻩ‌ی نبرد شد. بیژﻥ گفت شهریاﺭ جهاﻥ کشتن پلاشاﻥ ﺭﺍ به بیژﻥ سپرﺩﻩ ﺍست ﻭ ﺍﺯ گیو خوﺍست ﺯﺭﻩ سیاﻭﺵ ﺭﺍ به ﺍﻭ بدهد. گیو با ناخرسندی سخن بیژﻥ ﺭﺍ پذیرفت. ایرانیان سه روز در جرم ماندند و پس ﺍﺯ ﺁنکه تن گرﺍمی فرﻭﺩ ﺭﺍ ﺩخمه کرﺩند توس لشکر ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ به سوی [[کاسه ﺭﻭﺩ]] پیش برﺩ. ﺩﺭ نزﺩیکی کاسه ﺭﻭﺩ سپاهی ﺍﺯ توﺭﺍﻥ به فرماندهی پلاشاﻥ برﺍی برﺭسی لشکر ﺍیرﺍﻥ، به ﺍیشاﻥ نزﺩیک شد. بیژن و گیو بر کوهی که نزدیک لشکر بود نشسته بودند؛ ایشان دﺭفش پلاشان را ﺩیدند، گیو برخوﺍست و ﺁماﺩﻩ‌ی نبرد شد. بیژﻥ گفت شهریاﺭ جهاﻥ کشتن پلاشاﻥ ﺭﺍ به بیژﻥ سپرﺩﻩ ﺍست ﻭ ﺍﺯ گیو خوﺍست ﺯﺭﻩ سیاﻭﺵ ﺭﺍ به ﺍﻭ بدهد. گیو با ناخرسندی سخن بیژﻥ ﺭﺍ پذیرفت.
 +
 بیژﻥ خوﺩ ﺭﺍ به پلاشاﻥ ﺭساند؛ پلاشان آهویی شکار کرده بود و سرگرم خوردن بود؛ پلاشان از بیژن نام و نشانش را پرسید و پس از آنکه بیژن با آب و تاب از خود و پدرانش یاد کرد پلاشان بی آنکه پاسخی به گفته‌ها و خودستایی‌های بیژن داده باشد به نبرد با او پرداخت. دو جنگی پس از شکسته شدن نیزه‌ها دست به شمشیر بردند و پس از آن با تنی سرتاپا خوی(عرق) گرزگران کشیدند و چندی آویختند تا اینکه سرانجام بیژن با گرز به میان پلاشان کوبید و مهره‌ی پشت او را خرد کرد. بیژن بی‌درنگ از اسب فرود آمد و سر او را از تن جدا کرد و سلاح و اسبش و سر آن نامجو را به نزد پدر برد؛ گیو که چشم به ﺭﺍﻩ بوﺩ ﻭ نگرﺍﻥ که مباﺩﺍ پوﺭ ﺩلیرﺵ ﺩﺭ ﺍین نبرﺩ کشته شوﺩ، با ﺩیدﻥ بیژﻥ که به سوی لشکر گاﻩ باﺯ می‌ﺁید شاﺩ شد. جنگ ابزار و سر و اسب پلاشان را به نزد توس بردند و بیژن را فراوان ستودند. بیژﻥ خوﺩ ﺭﺍ به پلاشاﻥ ﺭساند؛ پلاشان آهویی شکار کرده بود و سرگرم خوردن بود؛ پلاشان از بیژن نام و نشانش را پرسید و پس از آنکه بیژن با آب و تاب از خود و پدرانش یاد کرد پلاشان بی آنکه پاسخی به گفته‌ها و خودستایی‌های بیژن داده باشد به نبرد با او پرداخت. دو جنگی پس از شکسته شدن نیزه‌ها دست به شمشیر بردند و پس از آن با تنی سرتاپا خوی(عرق) گرزگران کشیدند و چندی آویختند تا اینکه سرانجام بیژن با گرز به میان پلاشان کوبید و مهره‌ی پشت او را خرد کرد. بیژن بی‌درنگ از اسب فرود آمد و سر او را از تن جدا کرد و سلاح و اسبش و سر آن نامجو را به نزد پدر برد؛ گیو که چشم به ﺭﺍﻩ بوﺩ ﻭ نگرﺍﻥ که مباﺩﺍ پوﺭ ﺩلیرﺵ ﺩﺭ ﺍین نبرﺩ کشته شوﺩ، با ﺩیدﻥ بیژﻥ که به سوی لشکر گاﻩ باﺯ می‌ﺁید شاﺩ شد. جنگ ابزار و سر و اسب پلاشان را به نزد توس بردند و بیژن را فراوان ستودند.
 +
 ==== برﻑ ﻭسرما ==== ==== برﻑ ﻭسرما ====
 افرسیاب با نیروهای کمکی به کاسه رود آمد؛ سرما و برف فراگیر شد؛ بهرام توس را برای کاری که کرده بود سرزنش کرد؛ توس چرایی کشته شدن فرود را خون خواهی از زرسپ و ریونیز برشمرد. توس خواست گیو یا بیژن که پیشتر کارویژه‌ی آتش زدن هیزم‌های کاسه رود را بر دوش گرفته بودند به فرمان شاه برای سوزاندن هیزم‌های کاسه رود راهی شوند. بیژن می‌خواست خود این کار را به انجام برساند لیکن گیو جلوی او را گرفت و این کار را به انجام رساند؛ تا سه هفته پس از آتش زدن این چوب‌ها نمی‌شد از آن مرز گذشت؛ در آغاز هفته‌ی چهارم ایرانیان از مرز گذشتند. افرسیاب با نیروهای کمکی به کاسه رود آمد؛ سرما و برف فراگیر شد؛ بهرام توس را برای کاری که کرده بود سرزنش کرد؛ توس چرایی کشته شدن فرود را خون خواهی از زرسپ و ریونیز برشمرد. توس خواست گیو یا بیژن که پیشتر کارویژه‌ی آتش زدن هیزم‌های کاسه رود را بر دوش گرفته بودند به فرمان شاه برای سوزاندن هیزم‌های کاسه رود راهی شوند. بیژن می‌خواست خود این کار را به انجام برساند لیکن گیو جلوی او را گرفت و این کار را به انجام رساند؛ تا سه هفته پس از آتش زدن این چوب‌ها نمی‌شد از آن مرز گذشت؛ در آغاز هفته‌ی چهارم ایرانیان از مرز گذشتند.
 +
 ==== بهرام ﻭ کبوﺩﻩ ==== ==== بهرام ﻭ کبوﺩﻩ ====
 پس ﺍﺯ ﺁنکه ﺭﺍﻩ باﺯ شد ﺍیرﺍنیاﻥ به سوی [[گرﻭگرﺩ]](گُ گِ) که پایتخت تژﺍﻭ بوﺩ به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩند؛ تژﺍﻭ ﺍﺯ ﺁمدﻥ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺁگاﻩ شد و به [[کبوﺩﻩ]] چوپان ﺭمه‌های ﺍسپ ﺍفرﺍسیاﺏ فرماﻥ ﺩﺍﺩ شبانه خوﺩ ﺭﺍ به نزﺩیکی لشکر ﺍیرﺍﻥ برساند ﻭ ﺍﺯ چند ﻭ چوﻥ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺁگاﻩ شوﺩ. ﺁﻥ شب بهرام نگاﻩ‌باﻥ سپاﻩ بوﺩ هنگامی که کبوﺩﻩ به سپاﻩ نزﺩیک شد بهرام ﺍﺯ خرﻭﺵ ﺍسبش ﺩﺭ سیاهی شب ﺍﺯ بوﺩﻥ ﺍﻭ ﺁگاﻩ شد. بهرام در تاریکی شب ﻭی ﺭﺍ به تیری ﺍﺯ پشت ﺍسب فرﻭ ﺍندﺍخت. هنگامیکه خواست سر از تن او جدا کند، کبوده گفت اگر از کشتن من درگذری تو را در نبرد با تژاو که من را به این سو فرستاده یاری خواهم کرد. بهرام که تژاو را برای خود هم‌آورد دشواری نمی‌دانست او را سر برید و سرش را چون سواری بی‌نام و نشان به لشکر آورد. پس ﺍﺯ ﺁنکه ﺭﺍﻩ باﺯ شد ﺍیرﺍنیاﻥ به سوی [[گرﻭگرﺩ]](گُ گِ) که پایتخت تژﺍﻭ بوﺩ به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩند؛ تژﺍﻭ ﺍﺯ ﺁمدﻥ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺁگاﻩ شد و به [[کبوﺩﻩ]] چوپان ﺭمه‌های ﺍسپ ﺍفرﺍسیاﺏ فرماﻥ ﺩﺍﺩ شبانه خوﺩ ﺭﺍ به نزﺩیکی لشکر ﺍیرﺍﻥ برساند ﻭ ﺍﺯ چند ﻭ چوﻥ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺁگاﻩ شوﺩ. ﺁﻥ شب بهرام نگاﻩ‌باﻥ سپاﻩ بوﺩ هنگامی که کبوﺩﻩ به سپاﻩ نزﺩیک شد بهرام ﺍﺯ خرﻭﺵ ﺍسبش ﺩﺭ سیاهی شب ﺍﺯ بوﺩﻥ ﺍﻭ ﺁگاﻩ شد. بهرام در تاریکی شب ﻭی ﺭﺍ به تیری ﺍﺯ پشت ﺍسب فرﻭ ﺍندﺍخت. هنگامیکه خواست سر از تن او جدا کند، کبوده گفت اگر از کشتن من درگذری تو را در نبرد با تژاو که من را به این سو فرستاده یاری خواهم کرد. بهرام که تژاو را برای خود هم‌آورد دشواری نمی‌دانست او را سر برید و سرش را چون سواری بی‌نام و نشان به لشکر آورد.
 +
 ==== گیو ﻭ تژﺍﻭ ==== ==== گیو ﻭ تژﺍﻭ ====
 بامدﺍﺩ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﻭ توﺭﺍﻥ با یکدیگر ﺭﻭبرﻭ شدند گیو ﺍﺯ یک سو ﻭ تژﺍﻭ ﺍﺯ سوی ﺩیگر ﺭﻭ ﺩﺭ ﺭﻭی هم ﺍیستاﺩند تژﺍﻭ خوﺩ ﺭﺍ ﺍینگونه شناساند که نژادم ایرانی است و ﺩﺍماﺩ ﺍفرﺍسیاﺏ ﻭ مزﺭباﻥ توﺭﺍﻥ ﺯمین هستم. گیو به ﺍﻭ گفت کسی از ایرانیان در توران زندگی نخواهد کرد، تو نیز ﺍگر مرﺯباﻥ توران هستی و داماد افراسیاب، چرﺍ ﺍین ﺍندﺍﺯﻩ لشکرﺕ کم ﺍست با ﺍین ﺍندﻙ سپاﻩ که ﺩﺍﺭی تاﻭ ﺭﻭیاﺭﻭی با ما ﺭﺍ نخوﺍهی ﺩﺍشت با من به نزﺩ توس بیا، هرچه خوﺍستی ﺁماﺩﻩ خوﺍهیم کرﺩ. بامدﺍﺩ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﻭ توﺭﺍﻥ با یکدیگر ﺭﻭبرﻭ شدند گیو ﺍﺯ یک سو ﻭ تژﺍﻭ ﺍﺯ سوی ﺩیگر ﺭﻭ ﺩﺭ ﺭﻭی هم ﺍیستاﺩند تژﺍﻭ خوﺩ ﺭﺍ ﺍینگونه شناساند که نژادم ایرانی است و ﺩﺍماﺩ ﺍفرﺍسیاﺏ ﻭ مزﺭباﻥ توﺭﺍﻥ ﺯمین هستم. گیو به ﺍﻭ گفت کسی از ایرانیان در توران زندگی نخواهد کرد، تو نیز ﺍگر مرﺯباﻥ توران هستی و داماد افراسیاب، چرﺍ ﺍین ﺍندﺍﺯﻩ لشکرﺕ کم ﺍست با ﺍین ﺍندﻙ سپاﻩ که ﺩﺍﺭی تاﻭ ﺭﻭیاﺭﻭی با ما ﺭﺍ نخوﺍهی ﺩﺍشت با من به نزﺩ توس بیا، هرچه خوﺍستی ﺁماﺩﻩ خوﺍهیم کرﺩ.
 +
 تژﺍﻭ ﺭﺍی گیو ﺭﺍ نپذﺭیفت ﻭ با ﺍﻭ به گفت و شنود ﺍیستاﺩ ﺩﺭ ﺍین میاﻥ بیژﻥ بر پدﺭ بانگ ﺯﺩ که چرﺍ بجای اینکه با دشمن بجنگی ﺍین ﺍندﺍﺯﻩ سخن می‌گویی. نبرد آغاز شد و از این سو گیو و بیژن و از آن سو تژاو با مردانی چون [[ارتنگ]] و [[مردوی]] به نبرد آمدند. ﻭ سه بهره از سپاﻩ توﺭﺍﻥ ﺍﺯ میاﻥ ﺭفت ﻭ تژﺍﻭ ﺍﺯ لشکر ﺍیرﺍﻥ گریزﺍﻥ شد بیژﻥ ﺩﺭ پی ﺍﻭ ﺍفتاﺩ ﻭ با نیزﻩ‌ﺍی به کمرگاﻩ ﺍﻭ ﺯﺩ. ﺯﺭﻩ تژاو جان او را از گزند دور نگه داشت. تژاو زره را باز کرد از پیش بیژن گریخت. بیژﻥ نیزﻩ ﺭﺍ رها کرد ﻭ برای ربودن تاجی که ﺍفرﺍسیاﺏ به ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ بوﺩ چنگ ﺩﺭﺍﺯ کرﺩ؛ بیژﻥ توﺍنست تاجی را که تژاو هرگز از خود دور نمی‌کرد، ﺍﺯ سر تژﺍﻭ برباید؛ تژﺍﻭ همچناﻥ ﺩﺭ گریز ﺍﺯ بیژﻥ خوﺩ ﺭﺍ به نزﺩیکی ﺩژ ﺭساند ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ سو ﺁهنگ ﺭفتن به توﺭﺍﻥ کرﺩ؛ ﺩﺭ میاﻥ ﺭﺍﻩ ﺍسپنوی، بانوی نامبر(معرﻭﻑ) تژﺍﻭ نیز با ﺍﻭ همرﺍﻩ شد. تژﺍﻭ ﻭ ﺍسپنوی که با یک ﺍسب می‌تاختند پس ﺍﺯ چندی خسته شدند ﻭ ﺍسبشاﻥ یاﺭﺍی ﺭﺍﻩ ﺭفتن ندﺍشت؛ تژﺍﻭ گمان می‌کرد ایرانیان با اسپنوی کاری ندارند و تنها به دنبال او هستند، پیشنهاد کرد اسپنوی از اسب پیاده شود که تژاو بتواند خود را از چنگ بیژن برهاند؛ چنین شد؛ بیژﻥ که ﺍﺯ پس ﺍیشاﻥ می‌تاخت ﺍسپنوی ﺭﺍ ﺩید ﻭ با خوﺩ به لشکرگاﻩ ﺁﻭﺭﺩ. ​ تژﺍﻭ ﺭﺍی گیو ﺭﺍ نپذﺭیفت ﻭ با ﺍﻭ به گفت و شنود ﺍیستاﺩ ﺩﺭ ﺍین میاﻥ بیژﻥ بر پدﺭ بانگ ﺯﺩ که چرﺍ بجای اینکه با دشمن بجنگی ﺍین ﺍندﺍﺯﻩ سخن می‌گویی. نبرد آغاز شد و از این سو گیو و بیژن و از آن سو تژاو با مردانی چون [[ارتنگ]] و [[مردوی]] به نبرد آمدند. ﻭ سه بهره از سپاﻩ توﺭﺍﻥ ﺍﺯ میاﻥ ﺭفت ﻭ تژﺍﻭ ﺍﺯ لشکر ﺍیرﺍﻥ گریزﺍﻥ شد بیژﻥ ﺩﺭ پی ﺍﻭ ﺍفتاﺩ ﻭ با نیزﻩ‌ﺍی به کمرگاﻩ ﺍﻭ ﺯﺩ. ﺯﺭﻩ تژاو جان او را از گزند دور نگه داشت. تژاو زره را باز کرد از پیش بیژن گریخت. بیژﻥ نیزﻩ ﺭﺍ رها کرد ﻭ برای ربودن تاجی که ﺍفرﺍسیاﺏ به ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ بوﺩ چنگ ﺩﺭﺍﺯ کرﺩ؛ بیژﻥ توﺍنست تاجی را که تژاو هرگز از خود دور نمی‌کرد، ﺍﺯ سر تژﺍﻭ برباید؛ تژﺍﻭ همچناﻥ ﺩﺭ گریز ﺍﺯ بیژﻥ خوﺩ ﺭﺍ به نزﺩیکی ﺩژ ﺭساند ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ سو ﺁهنگ ﺭفتن به توﺭﺍﻥ کرﺩ؛ ﺩﺭ میاﻥ ﺭﺍﻩ ﺍسپنوی، بانوی نامبر(معرﻭﻑ) تژﺍﻭ نیز با ﺍﻭ همرﺍﻩ شد. تژﺍﻭ ﻭ ﺍسپنوی که با یک ﺍسب می‌تاختند پس ﺍﺯ چندی خسته شدند ﻭ ﺍسبشاﻥ یاﺭﺍی ﺭﺍﻩ ﺭفتن ندﺍشت؛ تژﺍﻭ گمان می‌کرد ایرانیان با اسپنوی کاری ندارند و تنها به دنبال او هستند، پیشنهاد کرد اسپنوی از اسب پیاده شود که تژاو بتواند خود را از چنگ بیژن برهاند؛ چنین شد؛ بیژﻥ که ﺍﺯ پس ﺍیشاﻥ می‌تاخت ﺍسپنوی ﺭﺍ ﺩید ﻭ با خوﺩ به لشکرگاﻩ ﺁﻭﺭﺩ. ​
 ﺍیرﺍنیاﻥ ﺩﺭ میاﻥ گله‌ی ﺍسپاﻥ ﺍفرﺍسیاﺏ ﺍفتاﺩند ﻭ هر یک کمندی برﺩﺍشته ﻭ هر چند ﺍسب که می‌توﺍنستند به چنگ ﺁﻭﺭﺩند ﺍیرﺍنیاﻥ ﺩﺭ ﺩژ ﻭ ﺩﺭ جایگاﻩ تژﺍﻭ فرﻭﺩ ﺁمدند. ﺍیرﺍنیاﻥ ﺩﺭ میاﻥ گله‌ی ﺍسپاﻥ ﺍفرﺍسیاﺏ ﺍفتاﺩند ﻭ هر یک کمندی برﺩﺍشته ﻭ هر چند ﺍسب که می‌توﺍنستند به چنگ ﺁﻭﺭﺩند ﺍیرﺍنیاﻥ ﺩﺭ ﺩژ ﻭ ﺩﺭ جایگاﻩ تژﺍﻭ فرﻭﺩ ﺁمدند.
 +
 ==== ﺁگاﻩ شدﻥ ﺍفرﺍسیاﺏ ==== ==== ﺁگاﻩ شدﻥ ﺍفرﺍسیاﺏ ====
 تژﺍﻭ خوﺩ ﺭﺍ با چشمانی گریاﻥ به ﺍفرﺍسیاﺏ ﺭساند ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺁگاﻩ کرﺩ. ﺍفرﺍسیاﺏ بی‌ﺩﺭنگ پیرﺍﻥ ﺭﺍ برﺍی گرﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ سپاﻩ برگزید. پس ﺍﺯ ﺁنکه سپاﻩ توﺭﺍﻥ گرﺩ ﺁمد تژﺍﻭ ﻭ باﺭماﻥ فرماندهی ﺭﺍست سپاﻩ ﻭ نستیهن فرماندﻩ چپ سپاﻩ گرﺩید پیرﺍﻥ ﺭﺍﻩبرﺩ پنهانی ﺭفتن ﺭﺍ برگزید ﻭ کاﺭﺁگاهی ﺭﺍ برای شناسایی جایگاﻩ لشکر ﺍیرﺍﻥ فرستاد؛ ﺁگهی ﺁمد که توس ﺩﺭ میاﻥ سرخس ﺍست ﻭ ﺁماﺩﻩ‌ی نبرﺩ نیز نیستند؛ تژﺍﻭ خوﺩ ﺭﺍ با چشمانی گریاﻥ به ﺍفرﺍسیاﺏ ﺭساند ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺁگاﻩ کرﺩ. ﺍفرﺍسیاﺏ بی‌ﺩﺭنگ پیرﺍﻥ ﺭﺍ برﺍی گرﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ سپاﻩ برگزید. پس ﺍﺯ ﺁنکه سپاﻩ توﺭﺍﻥ گرﺩ ﺁمد تژﺍﻭ ﻭ باﺭماﻥ فرماندهی ﺭﺍست سپاﻩ ﻭ نستیهن فرماندﻩ چپ سپاﻩ گرﺩید پیرﺍﻥ ﺭﺍﻩبرﺩ پنهانی ﺭفتن ﺭﺍ برگزید ﻭ کاﺭﺁگاهی ﺭﺍ برای شناسایی جایگاﻩ لشکر ﺍیرﺍﻥ فرستاد؛ ﺁگهی ﺁمد که توس ﺩﺭ میاﻥ سرخس ﺍست ﻭ ﺁماﺩﻩ‌ی نبرﺩ نیز نیستند؛
 پیرﺍﻥ لشکر ﺭﺍ برﺍی شبیخوﻥ ﺯﺩﻥ به ﺍیرﺍنیاﻥ ﺁماﺩﻩ کرﺩ هنگامی که ﺯماﻥ شبیخوﻥ فرﺍﺭسید ﺍیرﺍنیاﻥ همه ﺩﺭ بزﻡ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ خرﺍﻡ بوﺩند ﻭ نیمی ﺍﺯ ﺍیشاﻥ مست؛ در این سپاه گیو بیدار و گودرز هشیار بود؛ گیو که فریاﺩ ﻭ فغاﻥ لشکر دشمن ﺭﺍ شنید ﺍﺯ خیمه بیرﻭﻥ ﺁمد ﻭ گرﺯ گاﻭساﺭ را برﺩﺍشت ﻭ توس را آگاه کرد که دشمن شبیخون کرده است؛ پس از آن به پیش گوﺩﺭﺯ ﺭفت ﻭ بیژﻥ ﺭﺍ یافت ﻭ با ﺍﻭ سخنهای ﺩﺭشت گفت ﻭ برﺍی ﺍینکه هنگامه‌ی ﺭﺯﻡ ﺭﺍ با هنگامه‌ی بزﻡ یکی ﺩﺍنسته سخت نکوهش کرﺩ؛ پیرﺍﻥ لشکر ﺭﺍ برﺍی شبیخوﻥ ﺯﺩﻥ به ﺍیرﺍنیاﻥ ﺁماﺩﻩ کرﺩ هنگامی که ﺯماﻥ شبیخوﻥ فرﺍﺭسید ﺍیرﺍنیاﻥ همه ﺩﺭ بزﻡ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ خرﺍﻡ بوﺩند ﻭ نیمی ﺍﺯ ﺍیشاﻥ مست؛ در این سپاه گیو بیدار و گودرز هشیار بود؛ گیو که فریاﺩ ﻭ فغاﻥ لشکر دشمن ﺭﺍ شنید ﺍﺯ خیمه بیرﻭﻥ ﺁمد ﻭ گرﺯ گاﻭساﺭ را برﺩﺍشت ﻭ توس را آگاه کرد که دشمن شبیخون کرده است؛ پس از آن به پیش گوﺩﺭﺯ ﺭفت ﻭ بیژﻥ ﺭﺍ یافت ﻭ با ﺍﻭ سخنهای ﺩﺭشت گفت ﻭ برﺍی ﺍینکه هنگامه‌ی ﺭﺯﻡ ﺭﺍ با هنگامه‌ی بزﻡ یکی ﺩﺍنسته سخت نکوهش کرﺩ؛
  ​توﺭﺍنیاﻥ ﺩﺭ ﺍین نبرﺩ بسیاری ﺍﺯ لشکر ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ کشتند؛ توس از این شکست چونان دیوانگان شده بود؛ ﺍیرﺍنیاﻥ شکست خوﺭﺩﻩ ﻭ تاﺭﻭماﺭ شدﻩ به گرﺩ گوﺩﺭﺯ ﺁمدند ﻭ گوﺩﺭﺯ سپاﻩ ﺭﺍ به بالای کوه برﺩ ﻭ برای یافتن راه گریز به هر سو ﺩیدﻩ‌بانی فرستاﺩ؛ گودرز پس از این شکست،پیکی به نزﺩیک شاﻩ ﺍیرﺍﻥ فرستاﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍین پیش ﺁمد ﺁگاﻩ کرﺩند.  ​توﺭﺍنیاﻥ ﺩﺭ ﺍین نبرﺩ بسیاری ﺍﺯ لشکر ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ کشتند؛ توس از این شکست چونان دیوانگان شده بود؛ ﺍیرﺍنیاﻥ شکست خوﺭﺩﻩ ﻭ تاﺭﻭماﺭ شدﻩ به گرﺩ گوﺩﺭﺯ ﺁمدند ﻭ گوﺩﺭﺯ سپاﻩ ﺭﺍ به بالای کوه برﺩ ﻭ برای یافتن راه گریز به هر سو ﺩیدﻩ‌بانی فرستاﺩ؛ گودرز پس از این شکست،پیکی به نزﺩیک شاﻩ ﺍیرﺍﻥ فرستاﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍین پیش ﺁمد ﺁگاﻩ کرﺩند.
 +
 ==== ﺁگاﻩ شدﻥ کی‌خسرﻭ ==== ==== ﺁگاﻩ شدﻥ کی‌خسرﻭ ====
 هنگامی که کی‌خسرﻭ ﺍﺯ ناکاﺭ ﺁمدی ﻭ شکست توس ﺁگاﻩ شد نامه‌ﺍی به فرﺍمرﺯِ کاﻭﻭﺱ ﻭ بزﺭگاﻥ سپاﻩ نوشت ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺯ کاﺭ توس گلایه کرﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍیشاﻥ خوﺍست توس ﺭﺍ به ﺍیرﺍﻥ بفرستند. شاﻩ ﺩﺭ نامه ﺍﺯ ﺍیشاﻥ خوﺍسته بوﺩ که فریبرﺯ سپهبد باشد ﻭ گیو فرماندﻩ سپاه ﻭ ﺭﺍی ﺯﻥ ﺍﻭ. ﺍﺯ فریبرﺯ خوﺍسته شدﻩ بوﺩ ﺩﺭ کاﺭها شتاﺏ ندﺍشته باشد ﻭ هموﺍﺭﻩ به ﺭﺍی گیو گوﺵ نماید؛ پس از رسیدن نامه، توس ﺩﺭفش ﺭﺍ به فریبرﺯ سپرﺩ ﻭ خوﺩ ﺭﺍ به ﺍیرﺍنشهر ﺭساند هنگامی که به پیشگاﻩ شاﻩ ﺭسید، کی‌خسرﻭ سخت ﺍﻭ ﺭﺍ سرﺯنش کرﺩ ﻭ خوﺍﺭ نموﺩ. پس ﺍﺯ ﺁﻥ کی‌خسرﻭ به توس گفت برﻭ ﻭ تا پایاﻥ ﺯندگانی‌ﺍﺕ ﺩﺭ خانه بماﻥ. هنگامی که کی‌خسرﻭ ﺍﺯ ناکاﺭ ﺁمدی ﻭ شکست توس ﺁگاﻩ شد نامه‌ﺍی به فرﺍمرﺯِ کاﻭﻭﺱ ﻭ بزﺭگاﻥ سپاﻩ نوشت ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺯ کاﺭ توس گلایه کرﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍیشاﻥ خوﺍست توس ﺭﺍ به ﺍیرﺍﻥ بفرستند. شاﻩ ﺩﺭ نامه ﺍﺯ ﺍیشاﻥ خوﺍسته بوﺩ که فریبرﺯ سپهبد باشد ﻭ گیو فرماندﻩ سپاه ﻭ ﺭﺍی ﺯﻥ ﺍﻭ. ﺍﺯ فریبرﺯ خوﺍسته شدﻩ بوﺩ ﺩﺭ کاﺭها شتاﺏ ندﺍشته باشد ﻭ هموﺍﺭﻩ به ﺭﺍی گیو گوﺵ نماید؛ پس از رسیدن نامه، توس ﺩﺭفش ﺭﺍ به فریبرﺯ سپرﺩ ﻭ خوﺩ ﺭﺍ به ﺍیرﺍنشهر ﺭساند هنگامی که به پیشگاﻩ شاﻩ ﺭسید، کی‌خسرﻭ سخت ﺍﻭ ﺭﺍ سرﺯنش کرﺩ ﻭ خوﺍﺭ نموﺩ. پس ﺍﺯ ﺁﻥ کی‌خسرﻭ به توس گفت برﻭ ﻭ تا پایاﻥ ﺯندگانی‌ﺍﺕ ﺩﺭ خانه بماﻥ.
 +
 ==== فریبرﺯ ==== ==== فریبرﺯ ====
 فریبر در نخستین گام پس از سپهبدی، رهام را به نزد پیران فرستاد و او را برای شبیخون کردن سرزنش کرد. فریبرز به پیران پیشنهاد داد اگر می‌خواهی دست به نبرد انبوه بزن یا بپذیر برای یک ماه جنگ را کنار بگذاریم. پیران در پاسخ ایرانیان را برای آنکه در جنگ پیش دستی کرده بودند و از جیحون گذشته بودند سرزنش کرد و پیشنهاد کنار گذاشتن جنگ برای یک ماه را پذیرفت. فریبر در نخستین گام پس از سپهبدی، رهام را به نزد پیران فرستاد و او را برای شبیخون کردن سرزنش کرد. فریبرز به پیران پیشنهاد داد اگر