ابزار کاربر

ابزار سایت


start

فهرست مندرجات

نامور نامه چیست؟

از کجا شروع کنیم؟

پیشگفتار و آغاز داستان

به نام خداوند جان و خردكزين برتر انديشه بر نگذرد
خداوند نام و خداوند جایخداوند روزی‏ده رهنمای‏

نامورنامه ی باستان با گواهی به یگانگی خداوند خورشید و ماه آغاز می گردد. بر دسترس ناپذیر بودن و ناگنجایی وی در اندیشه پافشاری می کند و خواننده را به:

  1. خستو شدن(شهادت یا اعتراف) به هستی یزدان
  2. ژرف اندیشی در فرمان یزدان
  3. دانش پژوهی

فرامی خواند. پس از نام یزدان پاک استاد سخن خرد را ارج می نهد. می فرماید:

  1. خرد بهترین داده ایزد است.
  2. خرد راهنمای در هر دو سرا (دنیا و آخریت)است.
  3. شادی و غم و کمی و فروزی دست آورد خرد است.
  4. اگر خرد را در دستور کار خود نگذاری، از دید دانایان دیوانه خواهی بود.
  5. در هر دو جهان از خرد می توانی ارجمندی بیابی.
  6. خرد برای جان آدمی مانند چشم است برای تن آدم.
  7. خرد نخستین آفریده یزدان است.
  8. خرد سه نگهبان دارد:
    1. چشم
    2. گوش
    3. زبان

استاد فرزانه توس در دنباله می فرماید: کسی نمی تواند خرد و جان را آنگونه که شایسته است، ستایش کند. اگر من نیز بتوانم آنگونه که روا است آن را ستایش کنم، کسی توان شنیدن این ستایش را نخواهد داشت. پس بهتر است از دنبال کردن سخن در این باره پرهیز کنیم. تو تنها، کَرده‌ی کَردگار جهان هستی و از آشکار و نهان آگاه نیستی. باید به دنبال شنیدن دانش از دانشمندان باشی و از هر دانشی آگاهی بیابی. هنگامی که به بالاترین جایگاه رسیدی آن زمان درمی یابی که دانش پایانی ندارد. جهان از چهار آخشیج (عنصر) پدید آمده:

  1. آتش
  2. باد
  3. آب
  4. خاک

نخست از آتش بزرگ جنبشی پدید آمد پس از آن جهان از گرما به خشکی رسید و پس از آرامش به سردی گرایید. پس از سرد شدن آب پدید آمد. در پی این آفرینش بزرگ جهان آفرین نو به نو آفریده ها و گهرهایی را آفرید. دوازده رخ آسمانی(برخ فلکی) را ساخت و بر آن هفت (مدار فلکی) را کدخدا کرد. کوه ها برآمدند (دوران کوه زایی) و دریا ها ساخته شده. خورشید زمین را روشن و گرم کرد(منبع انرژی پیدا شد). ابر آمد و آب را فروریخت(چرخه آب پدید آمد). پس از اینکه زمین آماده زندگی شد نخست گیاهان پدید آمدند و پس از آن پویندگان. پس از آن مردم پدید آمدند که گفتار خوب داشتند و خرد را بکار می بستند. تو خودت را هرگز دست پایین نگیر، مردمی را از دو جهان و به کمک چندین میانجی ساخته اند. مرد) نوع بشر) پیش از فطرت بوده و پس از روز شمار نیز خواهد بود. پس روا است که خود را برای دانش اندوختن به رنج بیندازی. رفتار ماه و خورشید را بنگر چگونه در جایگاهی که از پیش برایشان اندازه(معین) شده راه می پیمایند. هر روز از پس یکدیگر دیده می شوند و ماه چون سی روز پی در پی دیده شد، دو روز ناپدید می شود و روز دیگر مانند کسی که از غم عشق روی زرد و خمیده است آشکار می شود و زود از دیده ها ناپدید می گردد. اینکه ماه هر شب باریک می شود و دوباره از نو پر می شود، نِهادی است که خداوند در وی نهاده است و او هرگز از آن نافرمانی نمی کند. اگر می خواهی در هر دو جهان رستگار باشی باید از گفتار و فرمان پیامبر راه روی کنی. همان پیامبر نیز می فرماید من شهر دانش هستم و علی دری برای رهیافتن به این شهر است. خداوند این جهان را مانند دریا آفرید. هفتاد کشتی در آن روان است. یکی از این کشتی ها از همه بزرگتر و مانند عروس پر رنگ و نگار است که محمد و علی -درود خدا بر ایشان- با خاندان پیامبر در آن نشسته اند. تو نیز اگر در پی یافتن جایگاهی نیک در سرای دیگر هستی در این کشتی با ایشان همراه باش. اگر بد دیدی گناهش به گردن من. کسی که دشمنی علی-درود خدا بر او باد- را در دل دارد، زارترین کس در جهان است. نگر(مراقب باش) جهان را به بازی نگیری. در این باره هرچه بگوم سخن به پایان نخواهد رسید. پیش از من دانشمندان بزرگ، میوه‌های درخت دانش را چیده‌ و هرچه باید، را گفته. شاید بخش (سهم) من تنها نشستن در سایه این درخت بالا بلند باشد.

سخن هر چه گويم همه گفته‏اندبر باغ دانش همه رفته‏اند
اگر بر درخت برومند جاینيابم كه از بر شدن نيست رای‏
توانم مگر پايگه ساختنبر شاخ آن سرو سايه فكن‏
كزين نامور نامه شهرياربه گيتی بمانم يكی يادگار

داستان‌های شاهنامه را نباید دروغ و افسانه بشماری. هر بخشی از آن را که خرد نمی پذیرد و آن را نا شدنی میداند، در خود رازی دارد و مازی است که باید آن را به خوبی واکاوی کرد.

تو اين را دروغ و فسانه مدانبه یکسان روشن زمانه مدان
ازو هر چه اندر خورد با خرددگر بر ره رمز و معنی برد

نامه ای (کتابی) از هنگام باستان به جا مانده که که داستان های پرشماری از روزگار باستان در خود داشت. دلیری دهقان نژاد که پژوهنده‌ روزگار نخست بود و فرمان داد از هر کشوری موبدی سالخورد را فراخواند و داستان پادشاهان و بزرگان را برای نگارش در نامور نامه ای گرد آورد.

دقیقی شاعر

هنگامی که نامورنامه آماده شد و داستان هایش پسند افتاد، یک جوان گشاده زبان برای سرودن آن پیشگام شد. آن جوان با همه‌ی خوبی هایی که داشت به خوی بدی نیز آلوده بود. سرانجام نیز آن خوی بد او را به کشتن داد. استاد می‌فرماید پس از وی آهنگ سرودن آن نامه را داشتم لیکن از دو چیز در هراس بودم: - مرگم فرارسد پیش از آنکه سرایشم به پایان رسد. - پولم تمام شود پیش از آنکه کارم را به پایان برسانم. در شهر من مهربان دوستی بود که اندیشه من برای سرودن این نامور نامه را پسندید و یک نَسکِ نوشته(نسخه کتبی) از نامور نامه را به من داد تا ان را بن مایه (منبع) سرودن کنم. هنگامی که کار سرودن را آغاز کرد هبودم مهتری گردنفراز از نژاد پهلوانان پشتیبان پولی من شد. وی هرچه نیاز داشتم برای من فراهم کرد و از هیچ چیز فروگذار نبود. به شایستگی او مرد داد و دهش بود. شوربختانه آن نیک بخت به ناگاه از زمانه نناپدید شد و به دست نِهنگان مردمکُشان کشته شده و از زنده یا مرده‌ی او، نشانی در دست نیست. لیکن از او پندی به یادگار دارم که به من سفارش کرد پس از پایان کارِ سرایشِ این نامه شهریار(شاهنامه)، آن را به دربار پادشاهی ببرم و با سپردن آن به نسک خانه شاهی آن را از تباهی باز دارم. شبی به یاد شاه محمود غزنوی خفته بودم که وی را درخواب دیدم و با خود گفتم این خواب گزارشی (تعبیری) دارد. دو تن در درگاه محمود از همه به اون نزدیک تر هستند.

  1. نصر برادر محمود

اینک به نامور نامه شهریار خواهم پرداخت.  

پادشاهی كيومرس‏

پادشاهی گيومرت؛ سی سال بود

سخن‏گوی دهقان چه گويد نخستكه نام بزرگی بگيتی كه جست‏
كه بود آنکه ديهيم بر سر نهادندارد كس آن روزگاران بياد
مگر كز پدر ياد دارد پسربگويد ترا يك به يك در بدر

پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان می‌گوید: نخستین کسی که به اندیشه‌ی بنیان نهادن آیین پادشاهی افتاد کیومرث، بود. وی در برج بره-فروردین ماه- تاج گذاری کرد و برتخت نشست. خود کیومرث و کارگزارانش رخت هایی از چرم پلنگ پوشیدند و در کوه جای گرفتند؛ کیومرث سی سال برجهان شاه بود؛ وی بر دد و دام و مردم فرمان می‌راند. ایشان در زمان پادشاهی کیومرث دشمنی نداشتند مگر آهرمن بدکنش که به او رشک می‌برد. گرشاه پسری به نام سیامک داشت. سروش خجسته آگهی آورد که اهریمن پنهانی سرگرم آماده شدن برای نبردی بزرگ با مردمان است. در این نبرد فرزند تو نیز کشته خواهد شد؛ سیامک این خبر را شنید و بی باک از مرگ، به رویارویی با دیو سیاه رفت و در آن نبرد به دست پوراهرمن، خزروان(خزروان) کشته شد. کیومرث از شنیدن این خبر بسیار اندوهگین شد و سخت گریست. وی از یزدان خواست آن اندازه در این جهان زندگی کند که بتواند کین فرزند خود را از اهرمن بستاند؛ پس از آنکه یک سال سوگ سیامک را نگه داشتند، سروش خجسته فرود آمد و به کیومرث مژده داد بر اهریمن پیروز خواهد شد و از او خواست آماده‌ی نبرد شود. کیومرث نیز یزدان را به برترین نام خواند و از او در این کار یاری خواست. سیامک فرزندی به نام هوشنگ داشت. وی آن فرزند را پَروَرد تا روزگاری جانشین او شود؛ پس از آنکه هوشنگ توانست رهبری مردمان را به دست گیرد، سپاهی برساخته از دد و دام و مرغ و پری آراست و به جنگ اهریمن تاخت؛ کیومرث نیز در پشت سپاه وی بود؛ هوشنگ در نبردی اهریمن را به بند چرمین بست و سر او را از تن جدا کرد؛ چندی پس از آنکه اهریمن به کین سیامک کشته شد، زندگانی کیومرث نیز به پایان رسید و این جهان را پدرود کرد.

جهان سربسر چو فسانه است و بسنماند بد و نيك بر هيچ كس‏

}تاریخ انجام بیست و سوم خرداد ماه}

پادشاهی هوشنگ؛ چهل سال بود

جهاندار هوشنگ با رای و دادبجای نيا تاج بر سر نهاد
بگشت از برش چرخ سالی چهلپر از هوش مغز و پر از رای دل

هوشنگ پس از کیومرث برای چهل سال برتخت نشست. پس از برتخت نشستن گفت: من به داد و دهش و فرمان یزدان کمر بسته ام. هوشنگ : - با گوهری که به چنگ آورد آتش را پیدا کرد و به کمک آتش آهن را از سنگ آهن جدا کرد. - آهنگری پیشه کرد و گُراز(نوعی بیل) و تبرواره و تیشه ساخت. - آب خیز داری را پایه نهاد و از دریابها رودها پدید آورد. سامانه‌های آبیاری برای رونق کشاورزی ساخت. - روش تخم و کشت و درود را پراکند(کشاورزی را توسعه داد) - درکنار شکار جانورانی مانند گور و گوزن، جانواران رام( اهلی ) مانند گاو و خر و گوسپند… را نیز برای خوردن و بهره بردن پرورش داد. - از پوست: روباه، قاقم، سنجاب و سمور رخت و پوشش ساخت. پس از هوشنگ فرزندش تهمورس برتخت نشست.

ببخشيد و گسترد و خورد و سپردبرفت و جز از نام نيكی نبرد
بسی رنج برد اندر آن روزگاربه افسون و انديشه بی‏شمار
چو پيش آمدش روزگار بِهیازو مردری(میراث) ماند گاه مِهی‏
زمانه ندادش زمانی درنگشد آن شاه هوشنگِ باهوش و سنگ‏
نه پيوست خواهد جهان با تو مهر

پادشاهی تهمورس

تهمورس بزرگان لشکری و کشوری را فراخواند و گفت: نخست جهان را از بدی ها به رای(به کمک اندیشه) خواهم شد و پس از آن در پادشاهی خویش آسوده خواهم نشست.دست دیوان را از جهان کوتاه خواهم کرد و سودمندی‌ها را برای مردم آشکار؛ تهمورس توانست:

  • رشتن نخ از موی گوسفند و میش را بیابد.
  • برای شکار از جانوران شکاری مانند سیاه گوش و یوز و از مرغان شکاری مانند شاهین و باز بهره ببرد.
  • مرغ و خروس را به میان زندگی مردم آورد.

تهمورس دستوری (وزیری) خردمند و نامبردار و نیکنام به نام شهرسپ(شَ رَ) داشت. شهرسپ روزها روزه بود و شبها به ستایش یزدان می‌پرداخت. به کمک راهنمایی های این دستور پاک، تهمورس چنان از بدی‌ها پالوده شد که فر ایزدی از چهر او تابید و شایسته‌‌ی پیکار با اهریمن شد. وی به پیکار با اهریمن رفت. بر او چیره شد. برپشت اهریمن زین نهاد و گرداگرد زمین را با او گشت. دیوان و جادوگران زمین همه باهم برای نبرد با تهمورس همداستان شدند؛ تهمورس در نبرد، نیمی از ایشان را کشت و نیم دیگر را در بند کرد ؛ دیوها به شاه پیشنهاد کردند شاه از کشتن ایشان در گذرد و ایشان بجای آن نوشتن به بیش از سی زبان را به او بیاموزند. تهمورس پذیرفت و ایشان نیز نوشتن به بیش از سی زبان مانند: تازی، رومی، پهلوی، سغدی و چینی را به او آموختند؛ سرانجام پس از سی سال روزگار تهمورس دیوبند نیز به پایان آمد و رفت این جهان را به دیگری سپرد.

برفت و سرآمد برو روزگارهمه رنج او ماند از او يادگار
جهانا مپرور چو خواهی درودچو مي بدروی پروريدن چه سود

{بیست و پنجم خرداد ماه89}

پادشاهی جمشید (هفت سد سال)

پس از تهمورس، فرزندش، جمشید، بر تخت شاهی نشست؛ در زمانه‌ی جمشید آرامش برزمین فرانروا شد. دیوان نیز به دست جمشید رام شدند. از آن پس جمشید درباره‌ی فرمانرایی خود گفت:

  • من هم شاه هستم و هم موبد.
  • بدان را از بدی باز خواهم داشت.

کارنامه جمشید: - جمشید نخست فن‌آوری آهنگری را گسترش داد و آهن را از سنگ آهن بیرون آورد و از آن ابزار جنگ و خود-کلاه خود- و زره و برگستوان ساخت. این سازماندهی و گسترش فن آوری پنجاه سال به درازا کشید؛ پس از پایان این بازه جمشید رشتن و بافتن و شستن و دوختن را به ایرانیان آموخت. - پس از آنکه زیر ساخت‌های زندگی روزمره‌ی مردم فراهم شد در پنجاه سال آینده جمشید در اندیشه سامان دادن شهر و شهرنشینی افتاد. از هر گروهی مردانی را گرد آورد و لایه‌های باهمال(اجتماع) را به مردم شناساند: - اتورنیان (کاتوزیان): پرستندگان دین یزدان که جمشید ایشان را در کوه جای داد. - نیساریان: ارتشتاران و سپاهیان که نیروی رزمی پادشاهی بودند. - پسویی: کشاورزان و دامپروران، کسانی که هنگام خوردن از کسی سرزنش نمی شنوند و تنها از دست رنج خود می‌خورند. - اهتوخشی(اُ تُ خُ): این گروه پیشه وران و فن آوران( صنعتگران) بودند. این بخش بندی ها برای آن بود که هرکس اندازه و پایگاه خود در ساختار اجتماعی شهر را بداند. - در دنباله‌ی کار جمشید دیو هایی را که در بند خویش آورده بود بر آن داشت دیوارهای بلند برگرداگرد شهر کشیده ساختمان‌های همگانی مانند گرمابه و… بسازند.

  • از کانها( معدن ها) سنگ‌های پربها مانند یاکند(یاقوت) و بیچاده(یاقوت سرخ) و زرو سیمرا بیرون آوردند.
  • گياهان خوشبويی مانند بان و كافور و مشكناب و داربوی و عنبر (شاهبوی) و گلابرا كه‏ برای درمان بيماري‌ها بكار می‏رفت را شناختند و بکار بردند.
  • همچنین دانش پزشکی در نزد ایرانیان به اندازه‌ای رسید که مرگ از میان برداشته شد و درمان همه‌ی بیماری‌ها را می‌دانستند.
  • جمشید کشتی‌ای ساخت و بر آن سوار شد و به گرد جهان گشت. وی هیچ کسی را برتر از خود ندید.
  • همه این کارهای نیز پنجاه سال به درازا کشید.

- جمشید گردونه‌ای از شیشه ساخت و هرگاه که می‌خواست، دیو آن را برمی‌داشت و جمشید را به گرد پادشاهی خویش می‌گرداند.

  • هرمز فوردین ،نخستین روز فروردین، روزی بود که ایرانیان گرد جمشید آمدند و آن روز را نوروزنامیدند.
  • سی سال گذشت و ایرانیان مرگ را به خود ندیدند.
  • دیوان رهی شاه بودند.

- پس از آنکه همه‌ی اندیشه‌های جمشید پیاده شد و او برجهان کامروا. وی که تا پیش از این شاهی یزدان شناس بود، منی کرد و با کَردگار هنر پیوست. شاهنشاه سالخوردگان و بزرگان را فراخواند و هنر های خود را بازگفت و افزود همه ی جهان ازآن من است کسی در کنار من پادشاه نیست. هنگامی که جمشید این سخنان را می گفت، همه ی موبدان سر افکنده بودند و کسی گستاخی گفتن چون و چرا نداشت. هنگامی که پادشاه هستی بیشتر باید در کار بندگی بکوشی. پس از آنکه جمشید آن شاه کیانی ناسپاس شد و از راه یزدان پیچید، فره‌ی ایزدی از وی گسست و او از جایگاه ویژه‌ای که در نزد یزدان داشت فرو افتاد.{پنجم تیر ماه89}

ضحاک(اژی دهاک)

پادشاهی یزدان شناس به نام مرداس بر دشت سواران نیزه‌گذار در نیمروز(جنوب) دریای پارس، شاه بود. او شاهی نیک روش بود. وی هزار گاو و بز دوشا را برای بهره مندی نیازمندان، به دوشندگان سپرده بود. وی پسری داشت به نام ضحاک که او را بیوراسب می‌خواندند. در پهلوی بیوراسب همان «ده هزار» در فارسی است. این نام «دارنده‌ی ده هزار اسب» خوانده می‌شود. ضحاک دارای ده هزار اسب تازی با افسارهای زرین نیز بود. هر روز دو بهره از این اسبان زین کرده و آماده بودند. این نمایش نه برای جنگ و کین که برای برای نمایش بزرگی وی بود. ابلیس(داستان ضحاک)(اهریمن) روزی در ریخت یک نیکخواه با ضحاک دیدار کرد. در این دیدار ابلیس از بیوراسپ پیمان خواست. بیوراسپ جوان نیز پیمان کرد تا ابلیس رازی را به او بگوید. ابلیس گفت با بودن پسری چون تو چرا باید پدری پیر بر تخت باشد. او را بکش و جای او را بگیر. اگر این کار را بکنی تو تنها کدخدای جهان خواهی شد. بیوراسپ از اینکه خون پدرش را بریزد دلش پر از درد شد. لیکن ابلیس پیمانش را یاد آوری کرد و گفت اگر پیمان شکنی کنی برای همیشه خوار می مانی و پدرت ارجمند خواهد شد. بیوراسپ برای آنکه شاه را بکشد، از ابلیس راهکار خواست. ابلیس راه را به او نشان داد: مرداس در نیمه‌های هر شب برای نماز بردن به درگاه یزدان به باغی که ویژه‌ی این کار ساخته بود می‌رفت و در آن جا هیچ چراغی روشن نمی‌کرد. اهریمن، بیوراسب را برانگیخت تا در راه پدر چاهی بِکَنَد تا وی در آن افتد و کشته شود. بیوراسب چنین کرد و ابلیس آن چاه را از خاک پر کرد .(کار او را تکمیل) از دانا(داستان ضحاک) شنیدم که فرزند هرچند بد باشد، خون پدر را نخواهد ریخت مگر آنکه مادرش راز ناگفته در نهان داشته باشد. پس از آن بیوراسب برتخت شاهی نشست. ابلیس به او گفت پاداش فرمانبرداری ات را گرفتی اگر همچنان گوش به فرمان من باشی همچنان بر جهان و دد و دام و مرغ فرمان روا خواهی شد. اهریمن چاره‌ی دیگری اندیشید؛ خود را مانند جوانی آراست و به درگاه اژی‌دهاک(ضحاک) رفت و خود را خوالیگری نامور (آشپزی پرآوازه) خواند و از شاه خواست کلید خورش خانه شاهی را به او بدهد. ضحاک پذیرفت و ابلیس درآن زمان که هنوز خوردن جانوران به آیین(رسم) نبود ابلیس بیوراسپ را مانند شیر از خون پرورش داد. وی در چهار روز: - زرده‌ی تخم مرغ - کبک و تذرو سپید - مرغ و کباب بره - خورشی از پشت گاو جوان به همراه گلاب و زغفران و می‌سالخورده به ضحاک خوراند. هنگامی که ضحاک از او خواست مزد کاری که انجام داده بود را از وی بخواهد، ابلیس گفت آرزو دارد مانند جفت او سفت(کتف) او را ببوسد. ضحاک دستور(اجازه) داد و ابلیس پس از بوسیدن سفت شاه، در زمین ناپدید شد. هر کاری که کردند این درد درمان نشد تا اینکه مارها را از بیخ بریدند و شگفتا که باز این مارهای روییدند؛ بار دیگر اهریمن به سیمای پزشکی بر ایشان نمایان شد و راه آرام کردن این مارها را به ضحاک آموخت؛ پزشک به او گفت اگر می‌خواهد که مارها رهایش کنند نباید آنها را نباید از بیخ ببُری باید آنها را با دادن خوراک آرام کنی. تنها ایشان را از مغز سر مردم خوراک باید داد. خواست دیو از دادن این راهکار، تهی کردن جهان از مردم بود

تباه شدن روزگار جمشید

در ایران نیز پس از آنکه جمشید از یزدان بپیچید و موبدان از پند دادنش بازماندند، مردم آرام آرام از کار جمشید ناخرسند شدند و از کنار وی پراکنده. از هر سویی کسی پرچم پادشاهی برافراخت و ایران پرآشوب شد. ایرانیان شنیدند شاهی ترسناک و اژدها پیکر در دشت نیزه وران است. ایشان نزد ضحاک رفتند و او را شاه ایران خواندند؛ ضحاک به ایران آمد و جمشید را از تخت پایین آورد. جمشید برای سد سال از دیده‌ها پنهان ماند. ضحاک در سال سدم در دریای چین او را یافت و با اره به دونیم کرد. به این سان هفتصد سال پادشاهی جمشید به پایان رسید.

گذشته برو ساليان هفتصد پديد آوريده همه نيك و بد
چه بايد همه زندگانی دراز چو گيتی نخواهد گشادنت راز
همی پروراندت با شهد و نوش جز آواز نرمت نيايد بگوش‏
يكايك چو گویی كه گسترد مهر نخواهد نمودن ببد نيز چهر
بدو شاد باشی و نازی بدوی بیفزایدت؛ سرفرازی بدوی‏
يكی نغز بازی برون آورد بدلت اندر از درد و خون آورد
دلم سير شد زين سرای سپنج خدايا مرا زود برهان ز رنج‏

ضحاک بر ایران از هزار سال یک روز کمتر، فرمان راند

هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان درازبه نیکی نرفتی سخن جز به راز

پس از آنکه ضحاک تخت را از جمشید ستاند، دو دختر جمشید به نام‌های شهرناز و ارنوازرا به ایوان او بردند. ضحاک نیز ایشان را بدی آموخت. اژی‌دهاک(ضحاک) همچنان به کشتار جوانان ایران زمین می‌پرداخت و هرشب دو مرد جوان را به خورش خانه‌ی شاه می‌برد و از مغز ایشان مارها را خورش می داد. دوتن از نژاد کیان به نام‌های ارمایل و گرمایل خود را در پوشش آشپز به خوالیگری اژی‌دهاک(ضحاک) رساندند. ایشان هرشب از میان آن دوجوانی که برای کشتار به آشپزخانه آورده می‌شد، یکی را آزاد می‌کردند و بجای مغز او مغز گوسپندی را جایگزین می‌کردند. به خواست یزدان اهریمن از این کار آگاه نمی‌شد. ایشان توانستند در هر ماه سی را تن از مرگ برهانند. ارمایل و گرمایل به کسانی که از مرگ رها گشته بود، چند سر(راس) دام می‌دادند که در کوه به دور از چشم همه روزگار به سر ببرند. استاد می‌فرماید: قوم کرد که مردمی کوچنده اند، از این نژاد هستند؛ اژی‌دهاک(ضحاک) هرگاه که می خواشت باده گساری کند، در بزم خود هر بار یک مرد جنگی را می‌کشت و در هرجای دختری خوبروی را می‌یافت بدون آیین زناشویی وی را به مشکوی خود می‌برد. {پنجم تیر ماه89}

خواب اژی‌دهاک(ضحاک)

چهل سال مانده به فرجامِ کارِ ضحاک، شبی وی در خواب دید سه تن به سوی او می‌آیند. یکی از ایشان-که رخت پوشیدن و راه رفتن شاهان را داشت و کم سال تر از دو همراه خود بود- به سوی اژی‌دهاک(ضحاک) آمد. با گرز گاوسار بر سرش کوفت و سرتا پای او را دوال چرمی کشید و دستش را با زِه بست و پالهنگی به گردنش انداخت. آن مرد اژی‌دهاک(ضحاک) را دست بسته تا دماوند کوه برد. ضحاک بسیار ترسید. فریاد بلندی زد و از خواب پرید. ارنواز از او خواست برای گزارش(تعبیر) خوابش از خوابگزاران سراسر کشور کمک بخواهد. تا ببیند، فرجام کار او (مرگش) به دست چه کسی خواهد بود. خواب‌گزاران از همه جا به ایرانشهر آمدند. خواب را شنیدند و گزارش آن را پیدا کردند لیکن تا سه روز گستاخی (جرات) سخن گفتن را نداشتند. روز چهارم یکی از ایشان به نام زیرک پای پیش نهاد و پس از پیمان گرفتن و زنهار خواستن از ضحاک لب به سخن بازکرد و گفت: فرزندی در این سرزمین از مادر زاده خواهد شد که تخت شاهی را از تو باز پس خواهد گرفت و تو را به بند خواهد کشید. اژی‌دهاک(ضحاک) پرسید: چرا من را خواهد کشت مگر من به او چه کرده‌ام؟ خواب‌گزار به او گفت چون تو پدر و دایه‌ی او را خواهی گشت. ضحاک از شنیدن این سرگذشت از هوش رفت و از تخت به زیر افتاد. پس از آنکه نشانی فریدون را به اژی‌دهاک(ضحاک) دادند، وی در جهان به دنبال او گشت تا او را بیابد و از میان بردارد؛ در این میان فریدون از مادر زاده شد. بالید(رشد کرد) و فر شاهنشاهی از او تابید. در البزرکوه گوساله‌ای از مادر زاده شد که هر موی او درست مانند طاووس نر رنگارنگ بود. از دیدن این گاو همگان در شگفت می‌ماندند. نام این گاو را برمایه (بَ) نامیدند؛ جهان پر از گفت گوی فریدون بود. جهان بر آبتین پدر فریدون که از روزبانان ضحاک گریزان بود، تنگ شد. روزی وی که از جان خود سیر بود، با ایشان درگیر شد و او را گرفتند و نزد ضحاک بردند. وی نیز زندگی او را پایان داد. فرانک- مادر آفریدون- فرزند را برداشت و به مرغزاری که در آن گاو برمایه می‌زیست برد. فرانک فرزند را به نگهبان مرغزار سپرد تا او را از شیر آن گاو بپرورد. نگهبان مرغزار پذیرفت مانند بنده ای در پیش این کودک به پای به ایستد؛ وی سه سال پدروار از فریدون نگهداری کرد؛ سخن گاو برمایه بر سر زبانها افتاد. فرانک بیمناک از جان پسرش، به مرزغزار رفت و فرزند را از آن مرغزار به هندوستان و البرزکوه برد. در آنجا نیز فرزند را به یک مرد دینی که در کوه زندگی می‌کرد، سپرد و گفت که این کودک همان کشنده‌ی ضحاک خواهد بود و از او خواست که نگهدار فریدون باشد. ضحاک از داستان گاو برمایه آگاه شد؛ روزبانان اژی‌دهاک(ضحاک) به آن جا تاختند و گاو برمایه را به همراه همه‌ی چهارپایانی که آنجا بود کشتند. ایشان فریدون را نیافتند. لیکن خانه وی را آتش زدند. فریدون در شانزده سالگی از البرز کوه به نزد مادر بازگشت و از مادر نام و نشان پدر خود را جویا شد. فرانک به او گفت که تو از پدری تهمورث نژاد به نام آبتین به جهان آمدی. ضحاک برای یافتن تو تلاش‌ها کرده و سرانجام پدرت جان خود را برای رهاندن تو از مرگ برخی (قربانی)کرد. مغز وی نیز خوراک ماران ضحاک شد. پس از آن گاو برمایه دایه‌ی تو شد و ضحاک او را نیز کشت؛ هنگامی که فریدون از داستان خود آگاه شد خواست بی درنگ به جنگ ضحاک برود لیکن مادر او را از اینکار باز داشت و پندش داد که جهان را به چشم جوانی مبین. مادر توانایی (قدرت) ضحاک را یادآوری کرد و افزود که کین خواهی رسم و آیین خود را دارد. چنان شد که روز گار ضحاک پر از گفتگوی فریدون و ترس از پیدا شدن او بود. روزی بزرگان کشور را از هرسو گرد آورد و با ایشان از دشمن خردی که دارد سخن گفت. وی افزود من این دشمنِ خرد را کوچک نمی شمرم و برای رویارویی با او لشکری آمیخته از دیو و مردم پدید خواهم آورد. آژی دهاک از ایشان خواست گواه نامه‌ای بنویسند و در آن ضحاک را راست کردار و دادگر بخوانند. در همین انجمن بود که ناگاه فریاد دادخواهی مردی از درگاه شاه بلند شد. او را نزد ضحاک بردند و پیش بزرگان نشاندند. آن مرد خود را کاوه ‌دادخواه خواند و از شاه خواست فرزند او را که برای خوراک ماران دستگیر کرده اند به او ببخشد. اژی‌دهاک(ضحاک) فرمان داد فرزندش را به او بازپس دهند. پس از آن کاوه را به گواهی کردن نامه‌ی بزرگان، فراخواند. (گواه‌نامه را امضا کند). هنگامی که کاوه نوشتار گواه‌نامه را خواند، برآشفت و فریاد برآورد و کسانی را که در آنجا ایستاده بودند را پایمرد دیو خواند. وی ایشان را سرزنش کرد که چرا در برابر ستمگر خاموشند. کاوه گفت هرگز این نوشته را گواهی نخواهد کرد. کاوه ی آهنگر آن نامه را پاره کرد و زیر پای انداخت و با فرزند خویش از دربار بیرون زد. درباریان شگفت زده از نرمش آژی دهاک به او گفتند چرا فرمان کشتن کاوه را ندادی؛ اژی‌دهاک(ضحاک) گفت هنگامی که آن مرد در پیشگاه من بود گویی میان من و او یک کوه آهن جای داشت و من نمی‌توانستم از آن بگذرم. کاوه پیشبند چرمی ای را که آهنگران هنگام کار پیش پای خود می‌بندند به سر نیزه زد و مردم کوی و برزن را به یاری فراخواند. وی بی باک فریاد می‌زد و مردم را به سرپیچی از ضحاک و پیوستن به فریدون می فراخواند. کاوه که میدانست فریدون کجاست به همراه سپاهی که پشت او گرد آمده بودند به سوی درگاه فریدون به راه افتادند. فریدون آن چرم بر سر نیزه را به مروا گرفت. چرم را به دیبای روم پوشاند، زمینه آن را زر نگار کرد و پیکرش را از گوهر پوشاند. این درفش مانند ماهِ پر درخشان بود. فریدون سه رشته‌ی رنگین به رنگ‌های زرد و سرخ و بنفش از این بوم آویخت آن را درفش کاویان نامید؛ شاهان پس از فریدون نیز هرکس چیزی به این درفش افزودند و آن را گرامی داشتند. فریدون به سوی مادر رفت و از او خواست برای فریدون که راهی کارزار است در نیایش‌ها از خداوند نیکی بخواهد. مادر نیز با چشمی گریان او را پدرود کرد و به یزدان پاک سپردش. فریدون از دوبرادرش، کیانوش و برمایه که هردو از او بزرگتر بودند خواست آهنگران را پیش او بیاوند. فریدون پرگار بدست گرفت و پی رنگ جنگ ابزاری که مانند سرگاومیش بود را بر روی خاک کشید و از ایشان خواست ماننده‌ی آن جنگ ابزار را برایش بسازند. ایشان نیز چنین کردند و فریدون به آنها سیم و زر داد امید داد اگر بر اژدها چیره گردد ایشان را به مهتری برساند. فریدون به یاران خود امید داد که پس از نابودکردن اژدها جهان را از بدی‌ها می‌شوید و به سوی داد رهنمون می‌شود. فریدون در خرداد روز -ششم ماه- با دوبرادر خود به نام‌های کیانوش و برمایه و سپاهش به سوی پایگاه فرماندهی اژی‌دهاک(ضحاک) به راه افتاد. شب هنگام در نزدیکی جایگاه یزدان پرستان اردو زدند. در آن شب سروش بر فریدون آشکار شد و به او افسون هایی آموخت که در آینده کلید دشواری‌های پیش آمده گردد. پس از خوردن خوراک و نوشیدن می، فریدون سرش گران شد و آماده ی خواب. برادران فریدون بر آن شدند هنگامی که فریدون خوابیده، سنگی را از کوه به پایین بیندازند و او را در خواب بکشند. به خواست خداوند، فریدون از آوای سنگ بیدار شد و به کمک افسونی که آموخته بود جلو آن سنگ را گرفت. همان زمان فریدون از آن جایگاه به سوی بلندی سپاه راند و از این داستان با کسی سخن نگفت. کاوه پیشرو سپاه او بود. سپاه فریدون به پیشداری کاوه‌ی آهنگر به اروندرود رسیدند. اروند در پهلوی همان دجله است. ایشان در بغداد فرود آمدند. نگهبان رود به ایشان گفت هیچکس نمی‌تواند بدون فرمان ضحاک از این رود بگذرد. فریدون که از این شنیده خشمگین شده بود سوار بر اسب از آبهای خروشان گذشت و همرانش به دنبال او به آب زدند و در میان شگفتی دیگران، از رود گذشتند و به سوی گنگ دژ هوخت(گَ خَ) یا همانبیت المقدس -مرکز فرمانده‌ای اژی‌دهاک(ضحاک)- روی نهادند؛ این شهر را در فارسی می‌توان خانه‌ی پاک خواند. فریدون به نزدیک شهر رسید و از یک میلی کاخ اژی‌دهاک(ضحاک) را که ایوانش از کیوان نیز برتر بود، دید وی به همراهانش گفت کسی که می‌تواند چنین کاخی را برآورد، بی گمان رازی نهان نیز با اوهست(از نیروهای اهریمنی برخوردار است) باید در جنگ با او شتاب کرد. فریدون نام یزدان را بر لب آورد و باگرزی که داشت روزبانان ضحاک را از پای در آورد و طلسم ضحاک را که سر به آسمان فرازیده بود پایین کشید. فریدون همه‌ی جادوان کاخ که از نره دیوان بودند را کشت. وی پوشیده رویان شبستان ضحاک را بیرون آورد و مغز ایشان را از جادوی ضحاک پاک کرد. در میان ایشان ارنواز و شهرناز دختران جمشید نیز بودند. ایشان پس از آنکه جادو زدایی شدند شگفت زده، از کسی که زهره‌ی رویارویی با ضحاک را داشته، نام و نشانش را پرسیدند. ارنواز شاه آفریدون را که از میان برنده‌ی ضحاک است، شناخت و زبان به ستایش او گشود. وی به فریدون گفت اژی‌دهاک(ضحاک) به راهنمایی یک پیش گو، به هندوستان رفته تا آبزنی(استخری) بسازد و در آن خون هزار تن آدمی و دد و مرغ را بریزد و در آن شنا کند تا این مرغوا(فال بد) از او بگردد. از دست آن مارها آسایش ندارد و از هر کشوری به کشور دیگر پیوسته در گذار است. بزودی او باز خواهد گشت چراکه زمان درازی نمی تواند در یک جا باشد؛ در نبود ضحاک دستور او به نام کندرو(دستور ضحاک)(کَ رَ) که تاج و تخت را نگه می داشت، به دربار آمد. او فریدون را مانند سروی بر تخت دید که شهرناز و ارنواز در کنارش نشسته بودند. بدون آنکه آسیمه گردد پیش آمد و شاه را نماز برد.فریدون از او خواست کسانی که شایسته بزم هستند و در دانش می توانند دلزدای شاه باشند را به بزم فراخوان. کندرو شب هنگام بر باره‌ی تیزرو نشست و به سوی هندوستان رفت و به اژی‌دهاک(ضحاک) گفت نشانه های برگشتن بخت از تو پدید آمده، سه مرد با لشکری به کاخ تو آمده اند. از میان ایشان آن کس که کوچکتر است به تخت تو نشسته. او گرزی دارد که مانند یک لخته کوه است با آن گرز مردان و دیوان تو را از میان برداشته و بر تخت شاهی‌ات نشسته است. ضحاک گفت: شاید او مهمان باشد. کندرو گفت: مهمان با گرز گاوسار می آید و نام و نشان تو را از تخت و کمر می زداید؟ ضحاک گفت: مهمان گستاخ بهتر از فال بدی است که در خواب دیده ام. کندرو گفت اگر مهمان است با شبستان تو چه کار دارد؟ همواره در کنار ارنواز و شهرناز است و شب‌ها نیز با ایشان است. اژی‌دهاک(ضحاک) از این گفته‌ها خشمگین شد و بی درنگ به گنگ دژ آمد. ضحاک سپاهش را از بیراهه به سوی شهر آورد و لشکر فریدون نیز هنگامی که از آمدن او آگاه شدند خود را به بیراهه رساندند و با ایشان درگیر شدند. در شهر پیر و جوان همه با چوب و سنگ و هرچه داشتند با ضحاکیان در نبرد بودند. ضحاک از روی رشک، زره سرتاسر آهنی خود را پوشید و برای کشتن ارنواز و شهرناز به کاخ رفت. از دیوار کاخ کمندی آویخت و خود را به خوابگاه ایشان رساند. او می‌خواست با خنجری آبگون شهرناز و ارنواز را بکشد که فریدون با گرزه‌ی گاوسار بر وی کوبید و او را برزمین انداخت. همین که فریدون خواست اژی‌دهاک(ضحاک) را بکشد، سروش خجسته(داستان فریدون) پیش آمد و او را از این کار بازداشت. وی به فریدون فرمان داد او را همین گونه شکسته و بسته به سوی کوه ببرد و در آنجا ببندد. فریدون نیز بی درنگ با چرم شیر سرتاپای او را بست. فریدون برتخت ضحاک نشست و مردمان را به کنار گذاشتن جنگ ابزار و نبرد فراخواند و از ایشان خواست تا هرکس به پیشه‌ی خود بازگردد. پس از آن بزرگان به دیدار او آمدند و شاه نیز همه‌ی ایشان را نواخت؛ فریدون به ایشان گفت یزدان پاک من را از البرز کوه بر انگیخت تا جهان به فر من از بدِ اژدها رها شود. من کدخدای جهان هستم و نمی توان بسیار اینجا درنگ کنم. ضحاک را از زندان بیرون آوردند. فریدون و همراهانش او را به سوی شیرخوان بردند در آنجا بود که فریدون خواست او را بکشد لیکن بار دیگر سروش خجسته از او خواست آژی دهاک را با کمترین شمار همراه به سوی دماوند ببرد. فریدون به راهنمایی سروش خجسته، اژی‌دهاک(ضحاک) را در غاری تنگ و بن نا پدید با میخ‌ها و زنجیرهای سنگین، بست. فریدون به خواست یزدان سه کار را به انجام رساند: - آزاد کردن مردم از بند ضحاک - پالودن گیتی از نابخردان و باز پس گرفتن آن از بدان - کین خواهی از خون پدر وی پانسد سال در جهان شاه ماند.

فریدون فرخ فرشته نبودز مشک و ز عنبر سرشته نبود
یه داد و دهش یافت آن نیکوییتو دادو دهش کن، فریدون تویی

{بیست و چهارم تیرماه89}

پادشاهی فريدون‏ (پانسد سال)

شاه فریدون کیانی سرمهرماه برتخت نشست، بی آنکه کسی در شهریاری با او برابری کند. او آیین مهر را برگزید؛ فرانک هنوز از پیروزی فرزندش بر ضحاک آگاه نبود. هنگامی که سوی فرانک آگهی بردند که فرزندت بر تخت شاهی نشسته است. فرانک سر و تن شست و به درگاه یزدان رفت. وی نخست بر ضحاک بدکیش نفرین کرد و آنگاه یزدان را ستایش كرد. فرانک یک هفته به تهی دستان چندان چیز بخشید که در آن شهر تهی دستی نماند. پس از آن یک هفته به بزم نشست. وی گنج‌ها و جامه و گوهر شاهوار، اسبان تازی، زره و خود و ژوبین و تیغ و کلاه و کمر، هرچه داشت را بر شتر بار کرد و به نزد فریدون فرستاد. بزرگان لشکر نیز به دیدار وی آمدند. خبر پادشاهی فریدون به همه جا رسید. از همه‌ی کشورها بزرگان با پیشکش‌های فراوان به نزد وی آمدند؛ فریدون به گرد پادشاهی خود گشت و هرجا بیدادی دید کوتاه کرد. پس از آن فریدون پایتخت خود را از آمل به تمیشه که در پهلوی گوش خوانده می‌شود، برد.

پسران فریدون

هنگامی که فریدون پنجاه ساله شد سه فرزند- دوتا از شهرناز و یکی(پسر کوچتر) از ارنواز- داشت که از آغاز زَهش(تولد) بر ایشان نام ننهاده بود. هنگامی که فرزندانش بزرگ شدند، شاه فریدون، دستورش جندل را فراخواند تا گِرد پادشاهی بگردد و سه دختر از یک پدر و مادر که شایسته‌ی این سه برادر باشند را بیابد. جندل بسیار گشت تا اینکه سرانجام سه دخترِ سرو شاه یمن را شایسته‌ی خانواده‌ی شاه دید. {تيرماه89} پس از آنکه جندل با شاه یمن از خواسته‌ی شاه فریدون سخن گفت، شاه یمن که خوش نمی داشت دختر به شاه ایران بدهد، با رای زنان خود به رای نشست. بزرگان یمن گفتند اگر نمی خواهد دختر به ایران بدهد، ایشان از رای او- هرچند مایه‌ی جنگ میان دو کشور گردد- پشتیبانی می‌کنند؛ شاه یمن که جنگ را چاره‌ی کار نمی‌دانست از جندل خواست پسران فریدون را نزد او بیاورد. جندل راهی ایران شد. فریدون فرزندان خود را فراخواند و پند داد که شاه یمن مردی ژرف‌اندیش است در برخورد با او بسیار هشیار باشید. فریدون گفت شاه یمن برای شما بزمی خواهد ساخت و برای آزمودن شما، سه دختر خود را وارونه‌ی سال زندگی ( معکوس ترتیب سنی )شما، نزدتان خواهد نشاند و از شما سال زندگی ایشان را خواهد پرسید. پس از آن فرزندان شاه فریدون به سوی یمن به راه افتادند.

دربار سرو، شاه یمن

در ميهماني‌ای كه برای آزمودن فرزندان فريدون برگزار شده بود، سه دختر شاه یمن آمدند و هر یک روبروی یکی از فرزندان فریدون نشستند. شاه یمن از ایشان خواست کهتر از مهتر ایشان بازشناسند(ترتیب سنی این سه دختر را حدس بزنند). فرزندان فریدون همانگونه که از او آموخته بودند سال دختران سرو را به درستی بازشناختند و سرو از هوشیاری فریدون افسوس خورد. دختران شاه به خانه رفتند؛ هنگامی که پسران فریدون از باده مست شدند یمنی ها ایشان را در پالیز زیر درختان گل جای دادند؛ سرو از جادویی، سرمایی جانفرسا پدید آورد تا فرزندان فریدون که مستِ مست بودند در همان حال از سرما کشته شوند. فریدونِ افسون گشا، راه گریز از جادویی‌های سرو را نیز به فرزندانش آموخته بود. ایشان به آن افسون از سرما جان به در بردند.

آزمودن فریدون پسرانش را

66 9999 سرو – شاه یمن- که این بد بیاری را از اختر خویش می‌دانست به ناچار پیشکش‌های فراوانی به همراه دختران خود به سوی ایران روانه کرد. فریدون برای آگاه شدن از نهاد فرزندان خود، به افسون را خود را در ریخت اژدهایی درآورد و بر سر راه ایشان آشکار شد.

  • پسر بزرگ فریدون از روبارويی با اژدها(داستان فریدون) پرهیز کرد و راه گریز را در پیش گرفت.
  • پسر دوم بی‌باک کمان را به زه کرد به رویارویی با اژدها رفت. اگر چه پنچه در پنجه‌ی آن اژدها نهادن بي‌خردی بود
  • فرزند سوم شاه به سوی اژدها رفت و از او خواست با فرزندان شاه آفریدون روبرو نشود. وی افزود اگر چنین نکنی برای همیشه بر سرت افسر بد خویی خواهم نهاد.

اژدها که این سخنان را شنید از سر راه ایشان کنار رفت. پس از آنکه ایشان به ایرانشهر بازگشتند فریدون به ایشان گفت که آن اژدها از افسون شاه پدید آمده بود تا ایشان را بیازماید. سپس شاه برای ایشان نامهایی در خور آنچه که ایشان در رویارویی با اژدها انجام داده بودند، برگزيد. - نام فرزند مهتر را که از رویارویی با اژدها روی گردانده بود و سلامت گزیده بود، سلم(سِ) نهاد. - دومین فرزند را که مانند شیری دلیر و بی باک رفتار کرده بود، تور نامید. - سومی را که راه و رسم کیان داشت و در رویارویی با اژدها نیک و بد کار را اندیشیده بود و راه میانه را برگزیده بود، ایرج نام نهاد و او را شایسته‌ی شاهی دید. پس از آن همسران ایشان را نیز نام نهاد: - آرزوی، - آزاده‌خوی، - سهی.

ایرج؛ سلم و تور

فریدون فرمانروایی خود را سه بخش کرد:

  1. دشت گردان و ایران زمین و دشت نیزه وران

فریدون ستاره‌ی (طالع) فرزندان خویش را دید،

  • ستاره‌ی سلم زحل بود طالع او کمان
  • ستاره‌ی تور بهرام بود و طالع او شیر
  • ستاره‌ی ایراج ماه بود و طالع او کشَف (خرچنگ)

پس از آن فریدون پادشاهی خود را اینگونه بخش کرد: - روم و خاور را به سلم، - ترک و چین را به تور - ایران و دشت نیزه وران را به ایرج سپرد. 9999 69 فریدون به سال پیری رسید؛ سلم و تور ناخرسند از اینکه چرا پدر، ایران و دشت یلان و یمن به ایرج سپرده و بخش ایشان تنها روم. خاور یا دشت ترکان و چین است با یکدیگر نامه نگاری کردند و برای شوریدن بر ایرج همپیمان شدند. سلم از روم و تور از چین بیرون آمدند و در جایی بایکدیگر دیدار کردند. ایشان پیکی به نزد آفریدون فرستادند و خواستار کنار گذاشتن ایرج از جایگاه کارگزاری پادشاهی- نایب السطنه- شدند. موبدی تیزویر پیام جوانان ناهوشیار را به شاه رساند. فریدون پس از شنیدن این سخنان، ایشان را پند داد و گفت: از راه داد متابید؛ من این كار را به رای زنی موبدان و ستاره شناسان کرده‌ام؛ مگذارید دیو بر تخت خردتان بنشیند؛ این جهان گذران است. فرستاده بازگشت و فریدون ايرج را فراخواند و او را به پیش دستی کردن در جنگ فراخواند. ایرج در پاسخ به شاه گفت اگر دستور باشد (اجازه بدهی) بجای جنگ کردن با برادران، به نزد ایشان بروم و در باره‌ی گذرا بودن جهان و تخت شاهی ایشان را پند دهم. شاه هرچند اینکار را به زیان ایرج میدید لیکن با این کار همداستان شد و نامه‌ای برای دو فرزند خود نوشت و به ایشان گفت که ایرج از تاج و تخت خود گذشته و از ایشان خواست تا پس از گفتگوی چند روزه با ایراج، او را تندرست به نزد شاه بازگردانند. هنگامی که ایرج به اردوگاه نابرادرانش پای گذاشت، همه‌ی لشکریان از دیدار وی خرسند شدند و او را به شاهی آفرین گفتند. تور مهر لشکر به ایرج را دید و این را چونان خطری در نهان( بالقوه) به سلم گوشزد کرد. سه برادر در سراپرده ای به گفتگو نشستند. تور به ایرج گفت: چرا تو باید تخت ایران را داشته باشی و من و سلم در ترک و چین باشیم؟ ایرج در پاسخ گفت: اگر شما چشم به ایران دارید، من نه تخت ایران را می‌خواهم نه روم و نه چین. من از این دنیا گوشه ای را برخواهم گزید. تور که سخن راست ایرج را باور نداشت درمیان گفتگوها ناگهان از جای جست و از پشت سر به او حمله کرد و با صندلی زر به سر او کوفت. هنگامی که خواست او را بکشد، ایرج از او خواست تا از خون وی درگذرد چراکه خون ایرج سرانجام دامن گیر او خواهد شد. تور که دیو دل او را گرفته بود با خنجری که از موزه بیرون آورده بود، برادر را کشت. ایشان سر ایرج را به نزد فریدون فرستادند. {نهم تیرماه هشتاد و نه} پس از آنکه آگاهی مرگ ایرج به ایران رسید اندوه کشور را فراگرفت. فریدون از دیدن ایرج در تابوت زر، از اسب فرو افتاد و جامه بر تن خود درید. فریدون سر ایرج را به باغی که جشنگاه ایرج بود برد و هوی و‌های کنان در باغ و نشستن گاه او آتش زد و دست به سوی پروردگار برداشت و از او خواست تا از نژاد ایرج کسی را برای کین خواهی از خون او برگزیند. پس از چندی، فریدون در یافت که ماه آفرید ایرج از او باردار است. دختر ایرج را فریدون در ناز پرورید تا هنگام شویش رسید. سرانجام این دختر با پشنگ(برادرزاده‌ی فریدون)- برادرزاده‌ی فریدون که از نژاد جمشید شاه بود- پیوند گزید و از ایشان پسری به نام منوچهر به این جهان فراخ پای نهاد. منوچهر در دربار فریدون مانند یک تازه سیب بالید(رشد کرد) و همه‌ی دانش‌هایی که به کار جهانداری می‌آید را آموخت. سالها از پی هم گذشتند تا اينكه منوچهر بزرگ شد. فریدون لشکر خود را با پهلوانانی چون قارن فرزند کاوه‌ی اهنگر و چون اشکش(فرزند قباد پهلوان) و آوگان(زمان منوچهر)به منوچهر سپرد تا کین پدر را از نابرادرانش بستاند. سلم و تور که از این داستان آگاه شده بودند نامه‌ای به نزد پدر نوشتند و در آن چرایی کار خود را اینگونه بازگفتند: - بوش چنین بود (تقدیر خداوند بر آن بود که ایرج کشته شود) - فرمان دیو ما را از راه ایزدی بیرون برد وسپهر بلند در این کار گناهکار بود. - دیو در تمام این کارها درمیان ما و ایرج بود (شیطان گولمان زد) ایشان از گناه خود پوزش خواسته بودند و از شاه خواسته بودند تا آن را به پای بی دانشی ایشان بگذارد. در پایان گستاخانه از شاه خواسته بودند منوچهر را به نزد ایشان بفرستد تا ایشان گذشته را جبران کنند. ایشان یک مرد پاکدل(فرستاده سلم و تور) را برای رساندن این نامه به فریدون برگزیدند. شاه فریدون پس از خواندن نامه‌ی ایشان، درپاسخ ایشان نوشت که منوچهر را نخواهید دید مگر در میان سپاه و با رخت نبرد، هنگامی که قارن پیشاپیش او و شاپور نستوه پشت سپاهش است و شیدوش(زمان منوچهر) و شیروی(زمان منوچهر) در دو سوی سپاه او. اگر خود به کین خواهی ایرج نیامده ام برای آن است که نبرد پدر و پسر نیکو نیست. فرستاده بازگشت و بزرگی سپاه ایران را به فرماندهی قارن و گنجوری گرشاسپ برای آن دو خونی باز گفت. سپاه سلم و تور از روم و چین برای نبرد با سپاه ایران بیرون آمدند. فریدون منوچهر را به شکیبایی و هوش داشتن در کار، پند داد و امید داد که سرانجام بدان، پادافره خواهد بود. پس از آن منوچهر به فرمان فریدون سپاه را از تمیشه به سوی هامون آورد. در این سپاه تا دو میل پیل‌های جنگی آراسته بودند که:

  • بر پشت شست پیل تخت زر و گوهر بود(برای بودجه جنگ)
  • بر پشت سی سد پیل بنه(اذوقه و لجستیک) بود

رده و جایگاه سپاه سی سدهزار تنی منوچهر:

  • سپهدار؛ قارن رزمزن
  • راست سپاه؛ سام و قباد(پهلوان)
  • چپ لشکر؛ گرشاسب
  • قلبگاه؛ منوچهر و سرو، شاه یمن
  • سپه کش؛ قارن
  • مبارز؛ سام
  • طلایه؛ قباد
  • کمین ور؛ گرد تلیمان نژاد

سپاه ایران الانان و دریا را پشت سر نهادند و با سپاه دو اهریمن روبرو شدند. تور به قباد پیام داد که اگر از ایرج دختری مانده چرا امروز منوچهر کین خواه ایرج است. هنگامی که قباد آن را به گوش منوچهر رساند، منوچهر در پاسخ به او خندید و گفت سخنی از سر نادانی گفته و یزدان بر نیای من که ایرج و فریدون است آگاه است. منوچهر سپاهیان خود را نوید داد که هرکس در این رزمگاه کشته شود به بهشت خواهد رفت و هرکس زنده بماند سرافراز خواهد شد. روز نخست سپاه منوچهر پیروز میدان بود. روز دوم کسی از سپاه روبرو برای نبرد بیرون نیامد؛ سلم و تور در اندیشه‌ی شبیخون کردن بودند؛ منوچهر از این آگاه شد و سپاه را به قارن سپرد و خود با سی هزار تن به کمین ایشان رفت؛ تور با سدهزار سپاهی خود آهنگ شبیخون کرد و میان سپاه قارن و سپاه منوچهر گیر افتاد. سپاه تور زمین گیر شد و تور روی به گریز آورد. منوچهر از پی او تاخت و با نیزه او را از زین برگرفت و بر زمین زد و بی درنگ سر از تنش جدا کرد. منوچهر این پیروزی را در نامه‌ای برای فریدون گزارش کرد و همراه با سر تور به نزد فریدون فرستاد، همانگونه که ایشان سر ايرج را برای فريدون فرستاده بودند؛ سلم نیز از داستان تور آگاه شد؛ قارن که فرمانده‌ای زیرک بود می‌دانست سلم به سوی الان دژ خواهد گریخت. وی از منوچهر خواست انگشتر و درفش تور را به او بدهد تا او به همراه گرشاسب و با اندک سپاهی به سوی الانان دژ رفته و با نیرنگ آنجا را به دست آورد. نزدیکی‌های دژ، قارن سپاه را به شیروی سپرد؛ قارن با نشان دادن انگشتر و درفش تور به نگهبان الان دژ خود را فرستاده‌ی او جا زد و گفت برای کمک به نگهبانان دژ آمده. دژبان با دیدن مهر و انگشتر تور گفته‌های او را پذیرفت؛ بامداد قارن با برافراشتن درفش، به شیروی فرمان تاختن به دژ را داد. ایرانیان توانستند به آسانی دژ را بدست بگیرند تا سلم جایی برای گریختن و پنهان شدن نداشته باشد. هنگامی که قارن به نزد منوچهر بازگشت و گزارش کار خود را داد منوچهر نیز گفت در نبود قارن کاکوی نبیره‌ی ضحاک با سدهزار سوار بر او تاخته و چند تن از پهلوانان سپاهش را کشته. شاه گوشزد کرد اینک که سپاهی از گنگ‌دژ‌هوخت به یاری او رسیده او بار دیگر برای نبرد آماده خواهد شد. منوچهر افزود در سپاه وی یک دیو جنگی است که منوچهر هنوز او را ندیده و با او دست و پنجه نرم نکرده است. قارن گفت به فر شاه از پس هر دشمنی برخواهد آمد و به زودی کاکوی را نیز از میان خواهد برد. منوچهر خواست که خود با کاکوی نبرد کند. کاکوی و منوچهر در میدان با یکدیگر روبرو شدند. کاکوی با نیزه ای به کمرگاه شاه زد. زره شاه دریده شد. این دو جنگجو از بامداد تا نیمروز با یکدیگر جنگیدند. سرانجام منوچهر کمربند کاکوی را از زین برگرفت. به زمین کوفتش و با شمشیر او را کشت؛ سلم که بی یار مانده بود به سوی دژ گریخت. منوچهر از پس او تاخت و برای آنکه زودتر به او برسد، زره و برگستوان اسب را باز کرد(تا سبک تر شود). سرانجام توانست سلم را فراچنگ آورد و به زخم شمیر میانش را به دو نیم گرداند؛ پس از کشته شدن سلم سپاهش در بیابان پراکنده شد؛ سپاه پراکنده فرستاده ای را برگزید و به نزد منوچهر فرستاد. ایشان خود را در خون ایرج بی گناه خواندند و از او زینهار خواستند؛ منوچهر گفت هنگامی که به فریزدان پیروز شدیم و ریشه‌ی بدی را کندیم، گنه کار و بی گناه با هم بخشیده شده اند. امروز روز داد است. لشکر پناهجو، جنگ ابزار و زره خود را نزد منوچهر آوردند و زنهار خواستند. شاه ایشان را پذیرفت. منوچهر سر سلم و نامه‌ی پیروزی را برای فریدون فرستاد و افزود خودش به زودی در پی این نامه به سوی شاه خواهد آمد. منوچهر شیروی را برای گرد آوردن گنج‌های الانان دژ فرستاد و از او خواست آن گنج را بی کم و کاست به سوی فریدون ببرد. هنگامی که ایشان به ساری نزدیک شدند فریدون نیز با سپاه ایران از دریای گیلان بیرون آمد و به پیشواز منوچهر رفت. منوچهر با دیدن درفش فریدون شاه، از اسب پیاده شد و سپاه در جای خود ایستادند . فریدون او را بوسید و نواخت. فرمود تا بر اسب بنشیند. فریدون پس از آنکه به خواسته‌ی خود رسید، روی به آسمان کرد و یزدان پاک را برای برآوردن خواسته اش ستود. وی که دیگر نمی توانست در این جهان زندگی کند از خداوند خواست تا او را به دیگر سرای رهنمون شود. ده روز مانده به پایان ماه مهر، شیروی با گنج الانان دژ به نزد فریدون رسید و او گنج‌های بدست آمده از سلم و تور را میان سپاه بخش کرد. پس از آن شاه فریدون از جهان چشم فرو بست و تخت شاهی را به منوچهر سپرد. {بيست و ششم تيرماه89}

پادشاهی منوچهر شاه

پس از مرگ فریدون، منوچهر یکهفته‌ی پردرد و رنج را پشت سرگذاشت و روز هشتم بر تخت نشست و به افسون در جادویی‌ها را بست. او سد و بیست سال پادشاهی کرد؛ منوچهر پس از نشستن بر تخت به انجمن و مردم چنین گفت:

  • هم دین و هم فره‌ی ایزدی دارد.
  • هم دست بخشش و هم دست بدی دارد.
  • با همه توانمندی‌ها من بنده‌ی کوچکی برای کردگار جهان هست.
  • همان روش و منش فریدون را در کشور داری نگاه خواهد داشت.
  • منوچهر افزود: در سراسر پادشاهی اگر کسی از دین بگردد و دست به گرداوری سرمایه از دارای‌های مردم فرودست بزند در نزد من از اهریمن بدکنش ناپاک‌تر است.

نخست، پهلوان و سپهبد ایرانیان سام سوار بود که بر پای خواست و منوچهر را به شاهی ستود. در پی او دیگر پهلوانان نیز چنین کردند.

داستان زال زر

جهان پهلوان سام سوار فرزندی نداشت تا اینکه یزدان پاک به او روی کرد و نگاری در شبستان سام از او باردار شد. فرزندی خوب چهره و نیک تن از وی زاده شد. تنها آهوی(عیب) کودکِ خوبچهر سام، موی سر و مژگان و ابروی سرتاسر سپیدش بود. دایگان و پرستاران از ترس سام خبر زهش (تولد) این فرزند را تا چند روز به سام ندادند. سرانجام دایه‌ی زال فرزند را پیش او برد. وی نخست از خوبی‌ها و زیبایی کودک سخن گفت و از سام برای رساندن این خبر مژدگانی خواست. خرسندی سام از این خبر خوش دیری نپایید و دیدن سپیدی موی کودک او را دژم کرد. سام که نمی دانست این کودک اهریمن است یا مردمی؟ فرمان داد کودک را به جایی که سیمرغ لانه داشت بردند. پند همراهان و رای‌زنان نیز در این باره کارگر نیفتاد و سام بر فرمان خود ایستاد. فرزند را به دشت بردند و جایی دور از شهر که سیمرغ آشیانه داشت، به زیر آفتاب رها کردند. سیمرغ برای شکار به پرواز درآمد. کودک را یافت و برای خوراک فرزندان خود به آشیانه برد. فرزندان سیمرغ بجای آنکه کودک را بخورند با او بازی کردند و او را مانند یکی از خودشان پذیرفتند. از آن پس سیمرغ افزون بر فرزندان خود این کوک را نیز خوراک می‌داند. بخش‌های نازکتر شکار و خون، بخش (سهم) کودک مهمان بود. چندی گذشت و زال یال برافراخت و جوانی سترگ تن شد. کم کم داستان این جوان که در کوهپایه‌های البرزکوه دیده می‌شد پراکنده گشت. این خبر به گوش سام نیز رسید؛ شبی سام در خواب دید مردی از کشور هندوستان(خواب سام) سوار بر اسب تازی به او مژده‌ی زنده بودن فرزندش را داد. سام با موبدان و بزرگان رای زنی کرد. ایشان او را به یافتن فرزند و پوزش خواهی از یزدان، فراخواندند. سام بار دیگر در خواب جوانی را دید که با سپاه و درفش به سوی او می‌آید. موبد(خواب سام)ی بر دست چپ او و خردمند(خواب سام)ی در دست راست او ایستاده بود. یکی از آن دو مرد به سوی سام آمد و او را برای کاری که کرده بود سرزنش کرد. سام از خواب برخواست و بی‌درنگ به پای کوه رفت؛ هیچ راهی برای بالا رفتن از آن کوهِ سر در ابر نیافت. سام از خداوند خواست که اگر آن بچه، بچه‌ی اهریمن نیست، راهی برای رسیدن به او پیش پایش بگذارد. سیمرغ از بالای کوه آنها را دید و دانست ایشان چه کسانی هستند و برای چه کاری راهِ به این درازی را آمده اند. سیمرغ زال را فراخواند از گذشته با او سخن گفت. سیمرغ افزود از روی مهر و دوستی او را پرورده و نام او را دستان نهاده است. سمیرغ از دستان خواست به نزد پدر بازگردد؛ زال از بازگشتن ناخرسند بود؛ سیمرغ از او خواست به نزد پدر برود، اگر زندگی در شهر و کاخ بهتر از زندگی در کنام سیمرغ نبود پر(سیمرغ) سیمرغ را آتش بزند تا بی درنگ سیمرغ نزد او بیاید. سیمرغ چند پر به او داد تا زال برای رفتن به نزد سام همداستان شود. زال پذیرفت و به نزد سام رفت. سام که از دیدن کودک دیروز و آزادسرو امروز شگفت زده شده بود یزدان پاک را فراوان ستود و فرزند را در آغوش گرفت. پیراهنی نیکو به زال پوشاند و نام زال زر را بر او نهاد.

آگاه شدن منوچهر شاه

بزودی خبر پیدا شدن سپهبد ایران تا ايرانشهر رفت و منوچهر شاه فرزندانش، نوذرو زرسپ(پسر منوچهر)را به زابل روانه كرد تا هم به سام شادباش گويند و هم از چگونگی اين پور برومند آگاه شوند. شاه از ایشان خواست پهلوان و پورش را به دربار فراخوانند. سام سوار و زال زر به سوی دربار ايران رفتند. شاه داستان زال را پرسید و مو به مو برایش بازگفتند. شاه از ستاره شناسان خواست آینده ‌ی زال را ببینند. ایشان وی را پهلوانی شکوهمند یافتند. شاه پیشکش‌های فراوانی به همراه تخت و تاج و مهر به سام داد و گشادنامه‌ای نوشت و:

را به سام بخشيد و جهان پهلوان را اسبی نیکو داد . سام و زال به سیستان بازگشتند؛ چندی گذشت و به فرمان منوچهر شاه، سام به گرگسار و مازندران فراخوانده شد. سام از فرزندش خواست همواره بزرگان و دانش پژوهان را کنار خودشنگه دارد و تا می‌تواند از ایشان چیز بیاموزد. زال از تنها ماندن و جدایی بسیار ناخرسند بود لیکن سام چاره ای نداشت و باید فرزند را رها کرده و به فرمان شاه به سوی گرگسار و مازندران می‌رفت. زال پدر را تا دو ایستگاه (منزل) همراهی کرد و پس از آن به سوی زابل بازگشت. زال که تنها مانده بود بزرگان و دانشمندان را فراخواند و تا می‌توانست از ایشان دانش‌های گوناگون آموخت؛ زال پس از چندی برای سركشی به گوشه‌های فرمانروايي‌اش به هند و دنبر و مرغ و مای رفت. در این گذار وی به کابل رسید. مهراب که پادشاه شایسته‌ی کابل بود از خبرِ رسیدن زال به کابل بسيار شاد شد و برای آنکه دوستی خود را به او نشان دهد با پیشکش‌های فراوانی به دیدار او آمد. زال از دیدن مهراب و برز و بالای او در نهان و نزد همراهانش او را ستود. يكی از همراهان زال به او گفت مهراب دختری نیکو و شایسته دارد.

پس پرده او يكی دخترستكه رويش ز خورشيد روشن‏ترست‏
ز سر تا بپايش بكردار عاجبرخ چون بهشت و ببالا چو ساج‏
بر آن سُفت سيمينش مشكين كمندسرش گشته چون حلقه پای‏بند
رخانش چو گلنار و لب ناردانز سيمين برش رسته دو ناروان‏
دو چشمش بسان دو نرگسبباغمژه تيرگی برده از پر زاغ‏
دو ابرو بسان كمان طرازبرش توز پوشيده از مشك ناز
بهشتيست سرتاسر آراستهپر آرايش و رامش و خواسته‏
بر آورد مر زال را دل بجوشچنان شد كزو رفت آرام و هوش

بامداد روز دیگر مهراب به ديدار زال رفت و او را به كاخ خود فراخواند. زال اين فراخوان را نپذيرفت، و گفت سام از اینکه من به خانه‌ی یک بت پرست بروم و می‌بخورم و شاد گردم ناخرسند خواهند شد. زال به او گفت هر چیز دیگری از من بخواهی برآورده می‌کنم. هرچند این سخن مهراب را ناخرسند کرد لیکن او به روی خود نیاورد و در دل نفرین و بر زبان آفرین گوی زال بود. زال نیز زبان به ستایش او گشود هرچند که چون او بت پرست بود زال در ستودن او پروا داشت (ملاحظه می‌کرد) پس از آنکه زال مهراب را ستود، بزرگان که نخست مهراب را ستایش نکرده بودند و او بزرگ نشمرده بودند، زبان به ستایش او گشودند. زال در دلش مهری به مهراب پدید آمد. هرچند این مهر از خرد دور بود. مهراب به كاخ بازگشت. در كاخ همسرش سيندخت و دخترش رودابه چشم به راهش بودند. سیندخت از زال و ديدارش با مهراب پرسيد. مهراب در پاسخ گفت:

بگيتی در، از پهلوانان گُردپِی زال زر كس نيارد سپرد
چو دست و عنانش بر ايوان نگارنه بينی نه بر زين چُنو يك سوار
دل شير نر دارد و زور پيلدو دستش بكردار دريای نيل‏
چو بر گاه باشد در افشان بودچو در جنگ باشد سَر افشان بود
رخش پژمرانندهی ارغوان جوان سال و بيدار و بختش جوان‏
بكين اندرون چون نهنگ بلاستبه زين اندرون تيز چنگ اژدهاست‏
نشاننده‌ی خاك در كين بخونفشاننده‌ی خنجر آبگون‏

زال پهلوانی بی همتا است. وی در ستایش او سخن‌های گزاف گفت و افزود تنها آهوی(عیب) او موی سپیدش است که به گمان من آن مو بر وی بسیار برازنده است. رودابه دختر مهراب كه اين گفتگو را مي‌شنيد از شنيده‌هايش درباره‌ی زال هواخواه و دلباخته‌ی او شد و از خواب و خوراك افتاد؛ رودابه پنج کنیز(رودابه) داشت که همراه و رای زن او بودند به ایشان گفت که شیفته و عاشق زال شده؛ آنها رودابه را برای این عشق به کسی که

  • دشمن پدر
  • پرورده‌ی مرغ
  • سپید موی مانند پیران

است، سرزنش کردند. رودابه به ایشان بانگ زد و گفت من برای زیبایی زال عاشق او نشده ام بلکه برای هنرهایش و تنها از روی شنیدها، شیفته‌ی او شدم. کنیزکان از گفته‌ی خود بازگشتند و تن به خواسته‌های رودابه دادند. سرماه فرودين بود و زمين پراز گل. كنيزكان رودابه به بهانه‌ی گل چيدن به لشكر زال نرديك شدند و خود را به او نشان دادند. زال كه ايشان را در مرغزار ديد به بهانه‌ی شكار كمانی برداشت و با يكی از غلامان خود به ايشان نزديك شد. رود پر از خشنسار بود. زال پرنده‌ای را شكار كرد و ریدک پهلوان به دنبال آوردن آن مرغابی كبود به سوی کنیزان رودابه رفت؛ كنيزكان رودابه بسيار زيركانه با خوب گفتن از سرور خود، غلام زال را بر آن داشتند تا از خوبي‌های زال سخن بگويد؛ گفتگوها بالا گرفت؛ ایشان پیشنهاد دادند کاری کنند که زال و رودابه با یکدیگر دیدار کنند؛ ریدک خندان از نزد ایشان بازگشت و داستان را به زال باز گفت؛ زال پیام خود را به همراه گنجی از دینار و گوهر به سوی کنیزان رودابه فرستاد؛ ایشان گفتند راز هنگامی راز است که تنها میان دوتن باشد، زمانی که راز میان سه تن بود به آن نانهان گفته می‌شود و میان چهار تن دیگر سخن آشکار.(به نظر می‌رسد ایشان از زال می‌خواهد که خودش برای گفتگو بیاید). سیه چشم(گنجور زال) که دستور و گنجور زال در این کار بود بازگشت و هرچه از ایشان شنیده بود را به زال گزارش داد. زال به سوی گلستان رفت و با کنیزان در باره‌ی رودابه گفتگو کرد؛ ایشان چندان از زیبایی رودابه گفتند که سرانجام زال از ایشان خواست راه دیدار با رودابه را به او نشان دهند. ایشان گفتند ما هر کاری از دستمان بر بیاید انجام می‌دهیم تا تو را به رودابه برسانیم. خوبرویان رفتند و زال به سراپرده بازگشت. هنگامی که پرستندگان با گل هایی در دست به کاخ بازگشتند نگهبان کاخ بر سر ایشان داد زد و گفت مگر نمی دانید که زال در کابل است اگر زال شما را دیده بود بی گمان مرده بودید؛ ایشان به نزد رودابه رفتند و گزارش کار خود را بازگفتند؛ رودابه خانه‌ی پر نقش و نگاری داشت آن را برای پذیرایی از زال آراست. زال شب هنگام به سوی خانه‌ی رودابه رفت. رودابه از دیدار او شاد شد و گیسوانش را بازکرد و از زال خواست تا گیسوانی که از بام تا کوی آویخته بود را برای بالا آمدن از دیوار کاخ به چنگ گیرد. زال گفت هرگز در جان خویش چنگ نخواهم زد. پهلوان کمندی را در کنگره‌ی کاخ رودابه انداخت و به سرای او رفت و با او از نزديك ديدار كرد.

چو بر بام آن باره بنشست بازبر آمد پری روی و بردش نماز
گرفت آن زمان دست دستان بدستبرفتند هر دو بكردار مست
همی بود بوس و كنار و نبيدمگر شير كو گور را نشكريد

زال و رودابه به کام دل خود رسیدند. ایشان تنها یک يك دلواپسی داشتند. منوچهر شاه و سام سوار آیا هرگز به این پیوند خرسند خواهند شد؟ زال گفت سوگند خورده ام که از پیمان تو نگذرم. هرچند در این راه جانم را از دست بدهم. رودابه نیز گفت من نیز سوگند می‌خورم که جز زال زر کسی را نپذیرم. تا بامداد اینگونه با یکدیگر سخن گفتند و سرانجام زال رودابه را پدرود کرد و از کاخ او پایین آمد. بامداد روز پسين زال به راي‌زنان خود داستان مهرش به رودابه را گفت و پرسید كه آیا منوچهر شاه به اين پيوند خرسند خواهد شد يا نه؟ راي‌زنان به زال گفتند هرچند که مهراب از گوهر اژدها(ضحاک) است لیکن منوچهر هرگز به خواست سام پشت نخواهد كرد، پس نخست بايد سام را خرسند كني. زال نامه ای به سام نوشت و از پدر خواست با پيوند زال و رودابه همداستان شود. در نامه به این سخن هم گوشه‌ای زد كه نخستین روز ديدارشان سام به او گفته بود هرگز كاری نخواهد كرد زال که آزرده شود. سام از خواندن نامه بسيار غمگین شد. او بر سردوراهی مانده بود. یا باید پیمانی که با فرزندش بسته بود را می‌شکست و یا تن به آینده ‌ی ناروشن پیوند میان رودابه که از نژاد ضحاک است و زال که پرورده‌ی مرغ، تن بدهد. سام موبدان را انجمن کرد و از ستاره شمار خواست آینده‌ی زال و رودابه را بنگرند. ايشان در پاسخ مژده دادند كه این دو همسرانی خوبی برای یکدیگر خواهند بود و از ایشان پهلوانی زاده خواهد شد که پادشاهی‌های ایران از او سود خواهند دید. { سوم شهريور89} سام سوار خرسند شد و نگارنده نامه‌را پيش خواند و برای زال نامه‌ای نگاشت و گفت با اینکه از این پیوند خرسند نیستم، لیکن برای پیمانی که با تو بسته ام، به ایرانشهر خواهم رفت و با شاه در این باره سخن خواهم گفت. از يك سو نامه به دست زال رسيد و از سوی ديگر سام آماده رفتن به ايرانشهر شد. زال از خواندن آنچه كه در نامه نوشته شده بود بسيار شاد شد و به تهيدستان بخشش بسيار كرد. در ميان زال و رودابه زنی شیرین سخن بود كه پيامهای ايشان را به يكديگر مي‌رساند. زال وی را فراخواند و او را از نامه‌ی سام آگاه كرد تا او نيز رودابه را آگاه كند. هنگامی كه زن به خانه‌ی رودابه رفت و او را از اين نامه آگاه كرد، رودابه به او بخششهای فراوان كرد و از او خواست:

  • یک شاره سربند
  • یک جفت انگشتر

را نزد زال ببرد؛ در راه بازگشت از خانه‌ی رودابه، سیندخت آن زن را دید و از دیدن آنچه در دست داشت به او گمانی(مشکوک) شد. پرسش هایی از او کرد که آن زن نتوانست درست پاسخ دهد. سیندخت نهان داستان را دریافت و دخترش را برای عشق به زال سرزنش كرد. رودابه گفت: ما از ضحاک که بزرگ تازیان بود چیزهای بسیاری در دست داریم، لیکن تو همه‌ی این‌ها را با بدنامی به باد خواهی داد. رودابه شرمگین از سخنان مادر، آنچه میان او و زال رخ داده بود و پیمانی که با زال بسته بود، را باز گفت و از نامه ای که سام برای زال نوشته بود خبر داد؛ سيندخت كه زنی زیرک و دانا بود می‌دانست چیزی بهتر از پیوند با خاندان سام نیست لیکن این بیم را هم در دل داشت كه اگر شاه با اين كار هم‌داستان( موافق) نباشد از شهر كابل گرد بر می‌آورد. سیندخت از این اندیشه‌های آشفته بود؛ مهراب به خانه بازگشت و سيندخت را آشفته ديد؛ مهراب از چرایی آَشفتگی همسرش جویا شد و سيندخت همه‌ی داستان را با مهراب باز گفت. مهراب از شنيدن داستان، خونش به جوش آمد و از اينكه دخترش دل در گرو عشق جوانی از خاندان سام نهاده بسيار آشفته شد؛ مهراب نيای خود را ياد كرد كه او را پند داده بود كه دخترش را به سنت تازيان بكشد. وی دست به شمشير برد و می‌خواست به سوی رودابه برود و او را بکشد. سيندخت كه مهراب را چنين آشفته ديد دست در كمر او گرد( حلقه) كرد و به خواهش او را از اين كار بازداشت؛ سیندخت گوشزد کرد اگر شاه با این پیوند همداستان باشد و تو رودابه را بکشی به پادافره این کار کشته خواهی شد؛ مهراب از كشتن رودابه در گذشت. رودابه را فراخواند و او را برای آنکه از میان ایرانیان همسر برگزیده بسیار سرزنش کرد. رودابه دم درکشید و خاموش ماند.

آگاه شدن منوچهر از کار زال و رودابه

پيش از آنکه سام سوار به سوی دربار راه بیفتد، داستان مهر زال و رودابه به دربار ايران رسيد. شاه از راي‌زنان خود در اين باره پرسید؛ ايشان يافتن پاسخ را به خود او واگذار كردند چرا كه منوچهر شاه خود از خردمندترين مردم زمانه‌اش بود.. شاه نيز كي‌نوذر، فرزند خود را به سوی سام فرستاد تا او را به دربار فراخوانند؛ سام به دربار رسيد و از او پذيرايی گرمی شد و شاه خود به پيشواز پهلوان سپاهش رفت؛ برای سام مهمانی بزرگی برپا شد؛ ساریو آملپر جوش و خروش شد. شاه از سام درباره‌ی کارویژه اش(ماموريتش) در گركسار پرسيد و سام گفت: شهر را از ديوان و مردم بد و سپاهی که سگسار(سپاه) خوانده می‌شد پالودم. سپهدار ايشان كركوي(نبیره سلم و ضحاک)، نبيره‌ی سلم بود كه از مادر نیز نژادش به ضحاک می‌رسید، پس از روبرو شدن با او، در نبردی تن به تن وی را از كمرگاهش گرفتم و از اسب بر زمين كوفتم. سپاهيانش چون ديدند كه كركوی از پای درآمده پراكنده شدند یا به دست ايرانيان گرفتار گشتند. شاه از شنيدن اين داستان بسيار خرسند شد و سام را ستود؛ تا با مداد به بگماز نشستند. فردا، پگاه، شاه به سام فرمان داد به هندوستان رود و كابل و خاندان مهراب را از ميان بردارد؛ شاه گفت نباید کسی از نژاد ضحاک بر زمین فرمان براند؛ سام بدون هيچ درنگی فرمان را پذيرفت و به سوی کابل به راه افتاد. هنگامی كه زال از فرمان شاه درباره‌ی تاختن به كابل آگاه شد، گفت اگر كسی بخواهد آهنگ كابل كند بايد نخست با من درآويزد. پس از آن زال به سوی لشكر سام به راه افتاد. هنگامی كه به نزديك لشكر سام بزرگ رسيد، بزرگان با او ديدار كردند و به او گفتند كه سام از سخنش دلگير و آزرده شده است. پس از آن زال به سوی سام رفت و او را ارج نهاد. زال با پدر درباره‌ی گذشته سخن گفت و دوباره پای گناه گذشته‌ی سام را به ميان كشيد. سام كه خود را در داستان زال گناه كار مي‌دانست(از خود راندن کودک) و از سويی پيمانش با زال دست و پاگيرش ‌شده بود پذيرفت در تاختن به كابل درنگ كند تا زال با نامه‌ی سام به دربار رود و رای پايانی منوچهر شاه را در اين باره بدست آورد. سام نامه‌ای نوشت و در آن داستان را بازگفت و زال را با نامه ای به سوی دربار فرستاد. سام نامه ای به شاه نوشت

  • نخست بر جهان آفرين دادگر آفرين كرد و سپس شاه را ستود.
  • داستان پهلوانی خود را در كشتن اژدهای كشف رود بازگفت. سام داستان پهلوانی و دلیری خود را در کشتن این اژدها چنین گفت: اژدهایی که هرکس من را در نبرد با او دید دیگر امید به زنده ماندن من نداشت؛ سه تیر به سوی پوزه و دهانش زدم و با گرزه‌ی گاوچهر سر او را شکستم و کشف رود را پرخون کردم. از این رو من را سام یکزخم می‌خوانند. (سام با گفتن اين داستان و بازگفتن دل‌آوري‌هايش در كركسار و مازندران مي‌خواست، اندازه و پايگه خود را نزد شاه به ياد آور شود).
  • من رو به پيری گراييده‌ام وشست ساله شدم. پس از من زال می‌تواند پهلوانی شايسته برای اين خاك باشد.
  • سام افزود: زال پيش من آمد و گفت اگر من را بکشی بهتر است تا کابل را ویران کنی؛ كار مهر زال به جايی رسيده است كه هر كس مي‌بيندش دلش برای او مي‌سوزد. زال پروده‌ی آشيانه‌ی مرغ است و هركس كه مانند او دور از شهرگاني( تمدن) باشد و ناگاه با ماه‌رويی چون رودابه ديدار كند ديوانه خواهد شد. او را با این نامه نزد شاه فرستادم تا هرچه درست(صلاح) می‌داند همان کار را انجام دهد.

كابل دربار مهراب

مهراب كه سخت برآشفته بود خواست با كشتن رودابه و سیندخت دل شاه ايران را بدست آورد تا مگر دست از تاختن به كابل بردارد. ليكن سيندخت همسر خردمندش از او خواست كه دست نگه‌دارد. { بيست و سوم شهريور}

سياست زنانه

سيندخت كه از جان رودابه بيمناك بود از مهراب پيمان ستاند كه به هیچ روی، رودابه را برخی( قربانی) سياست نكند. سپس با پيشكش‌های فراوان مانند اسبان آراسته و نيكو، كاسه‌های طلا، تخت و كلاه جواهر نشان به سوی سام به راه افتاد. هنگامی كه سيندخت به ديدار سام رسید بدون اينكه كيستي‌اش را آشكار كند، خود را فرستاده‌ی مهراب، شاه كابل خواند؛ سام پس از ديدن آنهمه پيشكش بر سر دوراهی ماند و با خود انديشيد اگر آن را بپذيرد شاه را آزرده و اگر نپذيرد زال را. سام فرمان داد تا همه‌ی آن خواسته‌ها را پيشكشی از سوی رودابه بشمارند و به گنجور زال بسپارند؛ سام با سیندخت به راي‌زنی نشست و سيندخت به سام گفت: اگر مهراب گناهكار است مردم كابل چه گناهی كرده اند و چرا بايد خون بيگناهان ريخته شود. سام به سيندخت گفت: راستش را بگو تو همسر مهراب هستی يا فرستاده‌اش؟ آیا رودابه را مي‌شناسي؟ او به چهره و رفتار و گفتار چگونه است؟ ؛ سيندخت دست سام را به دست گرفت و پس از آنکه از او به سختی پيمان گرفت، گفت كه من سيندخت همسر مهراب و مادر رودابه هستم؛ رودابه نيز از خوبی چيزی كم ندارد؛ خاندان ما همواره نيك‌خواه سام و زابل بوده است؛ روا نيست دل بيگناهان كابل را بسوزانی و با ايشان نبرد كني. سام كه اين سياست وَرزی و منش زيركانه را از سيندخت ديده بود وی را ستود و با آنکه ایشان از نژاد شاهان ایران نبودند، درخور و شایسته‌ی شاهی خواندشان. سام از سیندخت خواست دیداری میان رودابه و سام برگزار کند؛ سیندخت كه دل سام را نرم شده مي‌ديد و لبش را پرخنده، سام را برای دیدار، كابل فراخواند. روز دوم هنگام بازگشت سيندخت، سام وی را به گرمی نواخت و دستش را به دست گرفت و با او پيمان بست. وی رودابه را برای زال از سیندخت خواستگاری کرد. سيندخت را با خواسته‌ها و پيشكش‌های فراوان به سوی كابل روانه كرد.

زال در دربار منوچهر شاه

هنگامی كه زال به دربار منوچهر شاه رسيد. شاه به گرمی از او پذيرايی كرد و او را نواخت. شب به بگماز نشستند؛ فردا پگاه شاه از زال خواست در پیشگاه او، با موبدان به گفتگو بنشيند؛ موبدان آزماینده زال]] برای سنجش رای و هوش زال برای او شش چيستان گفتند و از او خواستند آنها را پاسخ دهد:

  1. آن دوازده درخت سهی كه شاداب و با فرهی رویيده‏اند و از هر يك از آن درختها، سی شاخ بر زده و در پارسی، هرگز كم و بيش نگردند چيست؟
  2. آن دو اسب گرانمايه‌ی تيز تازِ سیاه و سفید که هر دو به شتاب در جنبش‏اند، ليكن هرگز يكديگر را نمی‏يابند چيست؟
  3. آن سی سوار كه بر شهريار بگذشتند و چون نيك بنگری يكی از آنها كم می‏شود لیکن چون آنها را بشماری، باز هم همان سی سوار باشند چيست؟
  4. آن مرغزار كدام است كه آن را پر از سبزه و جويبار بينی، ليك مردی با داس تيز و بزرگی سوی آن مرغزار می‌آید و همه‌ی تر و خشكش را با هم می‌دِروَد چيست؟
  5. آن دو سرو كه: همچون نی از ميان دريای آب خيز(مواج) سر برآورده ‏اند. مرغی بر آن آشيانه دارد که روز بر يكی از آنها نشيند و شام بر ديگری می‌نشیند. چون از يكی از آنها بپرد، برگ آن خشك می‏گردد و هر گاه بر ديگری نشيند، شاداب و سرزنده می‌گردد. هميشه يكی از آن دو آبدار و ديگری پژمرده است، چيست؟
  6. بر كوهساری، شارستانی آباد هست ليكن مردم بجای زندگی در آن شارستان به خارستانی در به بيابان رفته اند و در آنجا سرايهايی سر به آسمان برآورده، ساخته‏اند و هيچ يادی از آن شارستان نمی‏كنند تا اين كه ناگهان بومهنی (زمين لرزه‏ای) روی می‌دهد و خارستان را ویران می‌کند آن زمان است كه دوباره به اين شارستان نيازمند می‏گردند. چرا؟ آن شارستان چيست؟

پس از شنيدن پرسش‌ها زال آماده‌ی پاسخ گردید:

  1. دوازده ماه سال و سی روز هرماه
  2. شب و روز
  3. اين همان ماه نو است كه هر شب مي‌كاهد این شمارگان می‌تواند سی روز یا بیست و نه روز باشد (تقويم قمری يا ماه شمار)
  4. مردی كه در بيابان با داسی تيز می‌آيد و هيچ لابه‏ای نشنود و خشك و تر را با هم بدرود، همان زمانه است و ما همچون گياهانيم كه به پير و جوان ما نمی‏نگرد و هر آنچه دستش رسد، برچيند.
  5. سخن از كار گيتی‏ است كه از بخش بره (فروردین) تا ترازو(مهر)، تيرگی را در نهان دارد( و روشنی را آشکار)، ليكن چون از اين باز گردد و به ماهی(اسفند) رسد، به آن تيرگی و سياهی می‏رسد. آن دو سرو نيز دو بازوی چرخ بلند هستند و آن مرغ پران نيز خورشيد است.
  6. شارسان که برسر کوه است سرای درنگ و جای آسایش(جهان دیگر است) و آن خارسان این جهان است که ناگهان زمین لرزه ای به ما بانگ رفتن می‌زند.

زال با پاسخ‌های خود، خرد و ديگاهش را به نمايش گذاشت و پس از آنکه از اين آزمون سربلند بيرون آمد شاه برايش مهماني‌ای گرفت؛ فردای آن روز زال نزد شاه رفت گفت دلتنگ سام و زابل است و می‌خواهد باز گردد؛ شاه با كنايه به او گفت: تو دلتنگ دختر مهراب هستی نه دلتنگ سام و زابل. شاه از او خواست یک روز دیگر هم بماند تا در میدان سواری شاه را همراهی کند. در میدان سواری هر يك از پهلوانان هنرهای خود را به نمايش گذاشتند و هنگامی كه میدان به زال رسيد وی كمان را به زه كرد و تيری به سوی تنه‌ی درخت كهن سالی كه در ميان ميدان بود رها كرد. در شگفتی همگان اين تير از ميان تنه‌ی درخت گذشت و از سوی ديگر بيرون آمد. شاه رو به پهلوانان كرد و گفت چه كسی مي‌خواهد با او نبرد كند. گردان همه جنگ ابزارهای خود را بیرون آوردند و با دلی خشمناک و زبانی پر شوخی با زال در آویختند. زال به سوی نامدارترین(پهلوانی که زال زمین زد) و گردنکش ترین ایشان رفت و كمربند او را گرفت و به آسانی از پشت زين برداشتش و برزمین زد. گردان همگی خستو(معترف) شدند که هرکس با زال بجنگد خود را به کشتن داده. شاه از اين كرده بسيار خشنود شد؛ پيشكش‌های فراوان به زال بخشيد و نامه‌ای هم برای سام نوشت و در آن هم‌داستانی خود را با اين پيوند باز گفت؛ زال پیکی را به سوی سام روانه کرد تا پیش از رسیدن زال، خبر به سام برسد. پس از رسيدن نامه به سام، وی سواری را به سوی مهراب فرستاد و او را از نامه آگاه كرد. در كابل شادی به پای شد؛ مهراب و رودابه هرکدام جداگانه از سیندخت برای آسان کردن این کار دشوار سپاسگزاری کردند. ایشان رودابه را در خانه ای زرنگار نشاندند و کسی را نزد او راه ندادند تا هنگامی که زال او را ببیند. زال به نزدیک کابل و سام رسید؛ سام داستان سیندخت را باز گفت؛ زال که گوشش به سام نبود در پایان از او پرسید پس کی به کابل خواهیم رفت؟ سام دانست كه زال به هیچ چیز جز رودابه نمی اندیشد. هنگامی كه سام به كابل پای نهاد، از وی پذيرايی شايسته‌ای شد و مهراب در كاخ خود، ايشان را به شايستگی مهمان كرد. سام پس از ديدن سيندخت با لبی خندان به وی گفت تا کی میخواهی رودابه را پنهان کنی؟ سیندخت پس از گرفتن رونما سام را به سوی رودابه در خانه‌ی زرنگار برد. جشن آراستند و به آیین و کیش دست ایشان را به هم بستند و به پیوند هم درآوردند. پس از آن گنجور دفتر آورد و گنج هایی که به ایشان بخشیده شده بود را خواند؛ یک هفته جشن گرفتند. از آنجا به کاخ رفتند و سه هفته نیز آنجا جشن گرفتند. پس از چهار هفته ای که در كابل جشن و شادی بود و سرانجام سام و زال به همراه مهراب و رودابه و سيندخت به سوی زابل به راه افتادند. پس از سه روز جشن سيندخت آنجا ماند و سام آهنگ رفتن به سوی گرگسار کرد. سام گفت منشور آن بوم و بر به نام من است و مردم آنجا از پادشاهی ما خرسند نیستند می‌ترسم باز سر به شورش بردارند. او زال را پادشاه زابل کرد و خود به سوی گرگسار به راه افتاد. {يكم مهرماه}

زادن رستم

پس از آنکه زال و رودابه در سيستان آرام گرفتند، ديری نگذشت كه رودابه باردار شد. وی از سنگينی کودکی که در شکم داشت، به ستوه آمده بود. رودابه به مادر گفت: گمان مي‌كنم كه درون پوستم پر از سنگ است و ميان آن از آهن. رودابه به زاری روزگار به سر برد تا هنگام زادن فرزند نزديك شد. نزدیک زمان زایمان رودابه از فزونی درد از هوش رفت. از دربار زال خروش و هياهويی برخواست و همه در نگرانی فرو رفتند. در اين ميان زال كه از همه نگران تر بود به ياد پرهای سيمرغ افتاد. زال بي‌درنگ پر سيمرغ را آورد و به سوی آتش‌دان رفت و آن پر را به آتش افكند. چندی نگذشت كه گردی در هوا برخاست و آسمان تيره شد و از ميان آن تيرگی سيمرغ با فر و شكوه بر زمين نشست. سيمرغ كه زال را پريشان ديد، او را دل‌داری داد و گفت: فرزند تو- که در خرد مانند سام و در نیرو مانند شیر نر خواهد شد- به خواست يزدان مانند دیگر فرزندان چشم به جهان نخواهد گشود. پزشكان چيره‌دست را فرا بخوان و او برای کاردپزشکی(جراحی) آماده كن. سیمرغ دستور کار پزشکان را به زال گفت و خود پرگشود و رفت. نخست رودابه را با داروی هوشبر كه آميخته با می‌بود، از هوش بردند و سپس به راهنمايی سيمرغ، پزشكان -كه كارشان کاردپزشکی(جراحی) بود- شكم رودابه را شكافتند و فرزندش را از پهلوی مادر، به تندرستی بيرون آوردند. محل بريدگی را دوختند و از داروي گياهی كه سيمرغ نشانی داده بود و شیر و مشک، بر آن پماد كردند. پس از آن به دستور سیمرغ، پر سیمرغ را بر آن نهادند. رودابه يك روز و يك شب بيهوش ماند. هنگامی كه رودابه به هوش آمد. خوشی زادن فرزند با زنده ماندن مادر در كام زال شيرين‌تر شد؛ كودك نو رسيده را رستم نام كردند.1 پس از آن تندیس ای پارچه ای از ابريشم هم اندازه‌ی تهمتن ساختند و نقش ماه و خورشید را بر آن دوختند. این تندیس را از موی سمور پرکردند و به بازويش نشان اژدها را ( كه نشان خاندانشان بود) بستند و به يك دستش كوپال دادند به دست دیگرش عنان دادند و وی را بر اسبی سوار کرده و چند تن را نیز کنار او نهادند. این دست آورد را به سوی سام فرستادند تا سام كه در گركسار مازندران به سر مي‌برد نيز در شادی زهش(به دنيا آمدن) اين نبيره‌ی گرامی همنباز شود. زابل تا کابل همه در شادی فرو رفتند. مهراب نیز از شنیدن این خبر شاد شد. سام نیز از ديدن اين نقش به شگفت آمد و نامه‌ای به زال نوشت و از زال خواست به گونه ای ویژه نگهبان و نگهدار این فرزند كه در آینده پشتوانه‌ی خاندان سام و ايران زمين خواهد شد، باشد.

سيستان- دربار زال

رستم كه از شير مادر سير نمي‌شد را به دايه سپردند. ده دايه همزمان از وی نگهداری مي‌كردند. پس از آنکه زمان شير خوردنش سپری شد به خورش روی آورد و در هر پاس(وعده) به اندازه‌ی يك مرد خوراك مي‌خورد. كمی كه بزرگتر شد به اندازه‌ی پنج مرد خوراك مي‌خورد. وی در هشت سالگی مانند يك مرد بزرگ، شده بود و چهره اش مانند سام می‌نمود. {بررسی پیوستگی} Monday, October 21, 2013

آمدن سام به دیدار رستم

پس از آنکه رستم هشت ساله شد، سام دیگر نتوانست دوری او را تاب بیاورد و راهی زابل شد. هنگامی که آگهی آمدن سام به زابل رسید، خاندانش آماده‌ی دیدار با او شدند. خانواده‌ی زال و مهراب به پیشواز سام رفتند و پیش از آنکه او به شهر پای بگذارد، با او دیدار کردند. در این دیدار تهمتن بر تختی زرین و بر پشت پیلی نشسته بود. سام از دیدن نبیره‌ی خود در شگفت ماند و او را آفرین گفت. پس از آن سام و همراهان به سوی گورابه به راه افتادند. در کاخ مهمانی ای برگزار شد و بزرگان زابل و کابل به آن فراخوانده شدند. سام از شیوه ای که تهمتن زاده شده بود، در شگفت ماند و گفت اگر سد نژاد (نسل) به گذشته بازگردی هم کسی از چنین روشی یاد نمی کند. سام به سیمرغ آفرین گفت؛ در آن مهمانی مهراب که از بسیار خوردن می، مست شده بود جام می‌را بدست گرفت و گفت با داشتن چنین فرزندی -رستم - دیگر نه از سام و زال و نه از شاه ایران بیم خواهم داشت و بار دیگر آیین ضحاک را زنده خواهم کرد. پس از آن سام چندی در زابل ماند و سر ماه نو در هرمز مهرماه- نخستین روز از مهرماه- آهنگ بازگشت کرد؛ سام زال را فراوان پند داد و دو پسرش را پدرود کرد؛ به سوی باختر به راه افتاد و زال و تهمتن تا سه ایستگاه(منزل) به دنبالش رفتند.

دربار منوچهر شاه

پس از آنکه منوچهر شاه سد و بیست سال برتخت شاهی نشست و جهان را زیر فرمان گرفت، ستاره شناسان به وی گفتند هنگام رفتنش فرا رسیده. شاه نوذر-فرزندش- را فراخواند و به او پندهای بسیاری داد تا در آینده برای کشورداری از آنها بهره بردارد. در میان پندها و راهکارهایی که منوچهر به نوذر گفت دو خبر از آینده نیز به او داد که یکی از این دو خبر برای ایرانیان بسیار ناگوار بود. منوچهر به نوذر خبر داد:

  • در آینده در خاورزمین پیمبری خواهد آمد و مردم را به یزدان پرستی فراخواهد خواند، آیین او را بپذیر و او را یاری کن.
  • تورانیان به ایران خواهند تاخت و تخت شاهی را بدست خواهند گرفت.

منوچهر در دنباله به نوذر سفارش کرد که هرگاه با این رویدادها روبرو شد از خاندان سام و این شاخ نورسته، تهمتن، یاری بخواهد. شهنشاه، منوچهر واﻻ نژاد، پس از آنکه تخت و تاج را به نوذر سپرد، زمان دزاری نزیست و بسیار زود برای همیشه از جهان جهان رخت بربست و به سرای دیگر رفت. روانش به مینو کهن باد.

شد آن نامور، پرهنر شهریار،به گیتی، سخن، ماند ازاو یادگار.

پادشاهی نوذر

پس از مرگ منوچهر شاه، نوذر برتخت شاهی نشست. دیری نگذشت که نوذر از آیین شاه پیچید و بیدادگر شد و روی کشور پر آشوب گردید. کشاورزان سپاهی شدند و دلیران در اندیشه‌ی پادشاهی افتادند. نوذر که ناخرسندی مردم و بزرگان را دید، نامه ای به سام نوشت و از او خواست به ایرانشهر بیاید. سام با سپاهش از گرگسار به ایرانشهر آمد. بزرگان پیش از آنکه سام به دیدار شاه برود، با او دیدار کردند و به او پیشنهاد دادند که با ایشان همداستان شود تا شاه را از جایگاهش پایین آورند و سام را بجای او بر تخت بنشانند. سام در برابر این پیشنهاد، پاسخی استوار داد و گفت تا هنگامیکه کسی از نژاد شاهان و کیان بر تخت نشسته شایسته نیست جهان به همچون منی سپرده شود؛ سام به ایشان گفت من با شاه دیدار خواهم کرد و او را به راه ایزد فراخواهم خواند. شما نیز از آنچه که در سر داشتید پشیمان شوید؛ چنان هم شد و نوذر پند سام را پذیرفت و رفتار خود را به همان شیوه‌ی پدرانش بازگرداند. با اینکه نوذر بار دیگر به راه ایزدی بازگشت لیکن گویا سپهر بلند را با او سر مهر نبود.

لشکرکشی افراسیاب به ایران

توران،دربار پشنگ (آگاه شدن پشنگ از مرگ منوچهر)

پشنگ(پدر افراسیاب)-پدر افراسیاب- که از مرگ منوچهر شاه آگاه شده بود پهلوانان و بزرگانش را گرد آورد و از پدرش زادشم(نیای افراسیاب) و تور یاد کرد؛ پشنگ بزرگان لشکرش مانند ارجاسب(لشکری پشنگ) و گرسیوز(پسر پشنگ) و بارمان پسر ویسه و کلباد(نخست) و سپهبد ویسه را فراخواند و با ایشان از داستان سلم و تور و کشته شدن ایشان بدست منوچهر سخن گفت. در این میان خون افراسیاب بجوش آمد و گفت اگر زادشم دست به شمشیر برده بود، هرگز جهان را به گرشاسب نمی سپرد. افراسیاب که خود را هم آورد ایرانیان می‌دانست نوید داد که کین نیاکان خود را از ایرانیان خواهد گرفت. پشنگ که به زور بازوی افراسیاب باور داشت فرمان داد برای نبرد با ایران آماده شود. پس از آنکه افراسیاب فرمان یافت سپاه را برای تاختن به ایران آماده کند، اغریرث به نزد پدر رفت و به او گفت: گمان نکن اگر منوچهر از میان ایرانیان کم شده است ایشان دیگر آن توان گذشته را ندارند، هنوز سامِ سوار از اسب فرود نیامده و قارن و گشواد کمربند باز نکرده‌اند. آیا بیاد نمیاوری که ایشان در نبردهای پیشین چه به روز ما آوردند؟ پدرت زاد شم هرگز آرزوی ایران را نداشت. بهتر است ما نیز این آرزو را از سر بیرون کنیم. پشنگ پند پور خردمند خود را نپذیرفت و به او گفت: افراسیاب در میدان نبرد مانند نهگ است، بیگمان او می‌تواند از پس این کار بزرگ بر بیاید. شما نیز در بهار به همراه افراسیاب به دهستانو گرگان –همان جاهایی که منوچهر با تور نبرد کرد-بروید و در این راه از راي‌زنی با او دریغ نکن. در بهار همان سال، تورانیان لشکر خود را به سوی ایران روانه کردند. هنگامی که تورانیان به جیحون رسیدند، ایرانیان نیز با سپاهی به سپهداری قارن رزمزن و فرماندهی خود پادشاه به سوی دهستان براه افتادند. دو سپاه در دهستان رویارو شدند لیکن افراسیاب نبرد را آغاز نکرد. او دو فرمانده به نام‌های شماساس و خروزان را با سی هزار تن به سوی زابل فرستاد.

مرگ سپهدار سام سوار

در این هنگام همزمان با تازش تورانیان به ایران، از گرگسار مازندران خبر رسید که سام سوار درگذشته است. افراسیاب سپاه چهارسدهزار تنی خود را در برابر سپاه سدوچهل هزار تنی نوذر آراست. او نامه ای به پشنگ نوشت و او را از برتری جنگجویان خود و درگذشت سام سوار آگاه کرد. افراسیاب افزود زال که سوگوار پدرش است توان رویارویی با ما را ندارد. بی گمان شماساس در نیمروز پیروز خواهد شد.

آوردگاه، دهستان، خاور دریاری مازندران

دو سپاه در دهستان در شرق دریای مازندران به هم رسیدند هر دو سپاه به فاصله‌ی دو پرسنگ(فرسنگ) از یکدیگر چادر زدند. ترکی به نام بارمان برای ارزیابی سپاه نوذر به ایرانیان نزدیک شد. وی پس از بازگشت، از افراسیاب خواست فرمان نبرد تن به تن میان بارمان و پهلوانی از ایران را بدهد. اغریرث به ایشان گفت باید یک پهلوان بی نام و نشان برای اینکار برود، اگر بارمان از ایرانیان شکست بخورد پشت سپاه توران شکسته می‌شود. افراسیاب و بارمان رای او را نپذیرفتند و بارمان برای نبرد به سوی طلایه داران ایران آمد و از قارن هماورد خواست. هیچکس از سپاه ایران برای نبرد با این تورانی پا به میدان نگذاشت. قباد برادر قارن که پیرمردی سالخورده بود برای نبرد با او آماده شد. هرچه قارن تلاش کرد او را از این نبرد بازدارد، قباد نپذیرفت. چرا که اگر او پای به میدان نمی گذاشت باید قارن این کار را انجام میداد. اگر قارن کشته می‌شد پشت سپاه ایران می‌شکست. قباد در برابر خواهشهای برادر به او دلداری داد که اگر من در این نبرد پیروز شوم تورانیان شکست بزرگی خورده اند و اگر کشته شوم برای ایشان کشتن یک پیرمرد سرفرازی ای در پی نخواهد داشت.(افتخاری نخواهد بود.) وی از برادر خود خواست که اگر در نبرد کشته شد او را به شیوه‌ی یزدان پرستان دخمه کند. قباد سالخورده، از آغاز روز تا فراگیر شدن آفتاب با بارمان جوان نبرد کرد. سرانجام جوانی بارمان بر پیری قباد چیره شد. بارمان نیزه ای بر سرین قباد زد و خون آن سردار دلیر سپاه ایران بر زمین روان گشت. پس از مرگ قباد بارمان نزد افراسیاب رفت و از او خلعت گرفت. با کشته شدن پهلوان ایران دوسپاه به فرماندهی قارن و گرسیوز با یکدیگر روبرو شدند. قارن چنان رزمی کرد که افراسیاب برای جلوگیری از پیش روی او سپاه را به سویی که او می‌جنگید ببرد. با فرار رسیدن شب قباد سپاه را به سوی دهستان و به نزد نوذر برد. نوذر به قارن گفت از مرگ سام سوار تا امروز از مرگ کسی به اندازه‌ی مرگ قباد سوگوار نبوده. قارن گفت کمربندی که فریدون برای کین خواهی از ایرج به او داده تا زمان مرگ بازنخواهد. برادرش نیز چین کرده. قارن افزود که سپاه ایشان بسیار بیشتر از سپاه ما است. هنگامی که گروهی از ایشان خسته می‌شوند گروه دیگر جای آنها را میگیرند.

دهستان، روز دوم نبرد

دو لشکر برای بار دوم رو در روی یکدیگر ایستادند. در این میدان هرگاه که افراسیاب به بخشی از سپاه ایران نزدیک می‌شد رودی از خون به راه می‌انداخت. نوذر به ناچار و پاد(خلاف) شیوه‌ی شاهان از قلب سپاه بیرون آمد و با افراسیاب رو برو شد. نبرد سختی میان ایشان در گرفت. ایرانیان کشته‌های فراوانی از خود به جا گذاشتند. همان شب نوذر پنهانی با توس و گستهم(فرزند نوذر)- فرزندانش- دیدار کرد و از ایشان خواست تا شبانه به سوی پارس راه بپیمایند و خانوادهی شاهی را از پارسبه سوي زاو کوه – در شرق تربت حیدریه- راهنمایی کنند و از آنجا نیز ایشان را به البرز کوه ببرند. شاه از ایشان خواست که از راه سپاهان به پارس بروند. وی امیدوار بود که با این کار دست کم یکی دو تن از نژاد فریدون زنده بمانند. نوذر از ایشان خواست هر خبر بد و ناخوشایندی هم که به ایشان رسید از راه خود باز نگردند. وی فرزندانش را در آغوش گرفت و همگی گریستند.

دهستان، روز سوم نبرد

پس از دو روز آرامش ایرانیان به ناچار بار دیگر برای نبرد آماده شدند قارن فرمانده‌ی سپاه ایران، لشکرش را به اینگونه آراست:

  • شاه در قلب سپاه؛
  • شاپور نستوه دست راست؛
  • تلیمان دست چپ سپاه؛
  • قارن پیشرو سپاه.

پیش از آغاز نبرد قارن به شاپور هشدار داد اگر کارویژه(ماموریت) خود را بدرستی انجام ندهد بیگمان نبرد به سود تورانیان به پایان خواهد رسید. شاپور نیز قارن را دل آسوده کرد که تا زنده است هرگز نخواهد گذاشت تورانیان از راست سپاه بگذرند. نبرد آغاز شد و تورانیان که سربازان بیشتری داشتند، نبرد را پیش میبردند لیکن هرگز نتوانستند از سمت راست سپاه گذر کنند. روز به نیمه رسیده بود که شاپور نستوه کشته شد و پرچمش فرو افتاد. (روانش به مینو کهن باد.) ایرانیان از انبوه دشمن ناچار به پس روی (عقب نشینی) شدند و سپاه خود را به باروی دهستان بردند. تورانیان نیز گرداگرد شهر را گرفتند.(این شهر را محاصره کردند.) سه گذرگاه برای دسترسی دشمن به سپاه ایران بود، در همه‌ی این گذرگاه‌ها شب و روز درگیری بود. پس از آنکه نوذر ناچار شد در دژ بماند، افراسیاب گرداگرد دژ را گرفت و به کروخان ویسه نژاد یکی از فرماندهان توران، فرمان داد از راه بیابان به سوی پارس برود. قارن از این داستان آگاه شد. به سوی شاه رفت و از او خواست دستور (اجازه) دهد ایرانیان برای جلوگیری از دست یابی افراسیاب به پوشیده رویان ایشان، روانه‌ی پارس شوند. شاه به ایشان خبر داد، پیشتر توس و گستهم را برای جابجا کردن بنه و خانواده‌ی شاهی به ایران فرستاده است. قارن و گشواد و شیدوش(نوذر) پس از این نشست با یکدیگر همداستان شدند، فرمان شاه را نادیده بگیرند و شبانه به سوی ایران روانه شوند. در بیرون دژ قباد با بارمان - فرمانده‌ی نیروهای دشمن که دژ را در برگرفته بودند- روبرو شد و به خون برادر او را از پای درآورد. شاه که از رفتن ایشان آگاه شده بود از دژ بیرون آمد و به دنبال ایشان به راه افتاد. افرسیاب از بیرون آمدن نوذر از دژ آگاه شد به دنبال او رفت؛ شب تا بامداد نوذر با افراسیاب جنگید تا سرانجام با هزار و دویست تن از یارانش به دست افراسیاب گرفتار شد؛ افراسیاب از ویسه خواست به خون پسرش-بارمان- کمر به یافتن قارن و کشتنش ببندد. ویسه با سپاهش به جایگاهی که بارمان کشته شده بود رسید و تن بارمان که به همراه سواران و یارانش بر خاک افتاده بود را دید. قارن از رسیدن ویسه آگاه شد و سوارانی را به سوی نیمروز روانه کرد و خود با سپاهی از پارس بیرون آمد، قارن درفش ویسه را که با سپاه از سوی چپ به او نزدیک می‌شدند، دید و دو سپاه روبرو شدند. ویسه از قلب سپاه به قارن گفت اینک که از قنوج تا مرز کابلستان و بست (ب) و زابلستان در دست ما است تو به کجا خواهی گریخت؟ قارن گفت من گلیمم را در آب روان نمی اندازم(بلدم گلیمم رو از آب بیرون بکشم) اگر از پیش تو رفتم برای کشتن پسرت بوده نه برای گریختن از تو؛ دو سپاه با یکدیگر جنگیدند و سرانجام تورانیان از ایرانیان شکست خوردند. قارن سپاه خود را از دنبال کردن ایشان بازداشت. ویسه از نبرد گریخت و به نزد افراسیاب بازگشت. سپاهیان شهر ارمان و شماساس و که پیشتر از سوی جیحون برای گرفتن نیمروز گسیل شده بودند و خروزان با سدهزار شمشیر زن، به نزدیک هیرمند رسیدند. در این هنگام زال در شهر گورابه سوگوار پدر بود و مهراب در شهر.(به جانشینی از سوی زال پادشاهی زابل و کابل را اداره میکرد). او که خود را دربرابر سپاه دشمن ناتوان می‌یافت نامه ای به سوی تورانیان فرستاد و از ناخرسندی خود از پادشاهی ایران سخن گفت. و مهراب خواست تورانیان، به او زمان بدهند تا نامه ای -دربرگیرنده‌ی پیام دوستی- به افراسیاب بنویسد. اگر افراسیاب دوستی او را بپذیرد، مهراب نیز زابل را بدون جنگ به ایشان خواهد سپرد. مهراب با این نیرنگ سرداران تورانی را سرگرم کرد و بیدرنگ نامه ای برای زال فرستاد و او را به زابل فراخواند. زال که کشور را در چنگ دشمن میدید غم از دست دادن پدر را فراموش کرد و بیدرنگ بسوی زابل به راه افتاد. هنگامی که او از پایمردی مهراب آگاه شد گفت بیمی از شماساس و خروزان ندارم. زال کمان و تیرهایی که به اندازه‌ی الوار یک درخت بود برداشت و به سوی اردوی تورانیان رفت. وی سه تیر خدنگ به سوی اردوی ایشان پرتاب کرد. تورانیانی که در جنگهای پیشین تیرهای ویژه‌ی زال را دیده بودند دانستند زال زر از راه رسیده و مهراب به ایشان نیرنگ زده. بامداد فردا دو سپاه رو در روی یکدیگر ایستادند و نبرد آغاز شد. خروزان در کشاکش کارزار با گزر به تن زال کوفت، آن چنان که گبر زال شکافت. گردان کابل به یاری اش شتافتند. زال جامه‌ی رزم را نو کرد و دوباره به کارزار آمد. بار دوم زال با گزر گاورنگ- که یادگار پدر بود- به سر خروزان کوفت و جهان را در برابر دیدگانش تار کرد؛ شماساس خود را از زال پنهان کرد؛ پس از کشتن خروزان، زال آهنگ کلباد کرد. او خود را از زال پنهان کرد. زال با خدنگی که به سوی او افکند وی را به زین اسبی که سوارش بود دوخت و جانش را ستاند. شماساس و لشکرش در بیابان پراکنده شدند. سپاه زابل و مهراب به دنبال ایشان رفتند و بسیاری را کشتند. شماساس و سپاهش در بیابان با سپاه قارن که به سوی زابل می‌آمدند روبرو شد. قارن ایشان را شناخت و با آنها در گیر شد و بیشتر تورانیان را کشت و به بند آورد لیکن شماساس گریخت و به سوی افراسیاب رفت.

کشته شدن نوذر

پس از آنکه خبر کشته شدن سرداران سپاه توران به افراسیاب رسید او به بهانه‌ی کین خواهی ویسه از ایرانیان فرمان داد شاه نوذر را برهنه سر و پای، به میدان بیآورند و بکشند. وی همچنین دستور کشتار همه‌ی سربازان در بند را نیزد داد. اغریرث برادر خردمند افراسیاب پادرمیانی کرد و نگذاشت این کار انجام شود. ایرانیان در بند را در شهر ساري به زندان افکندند. افراسیاب که بیشه را از شیر تهی دیده بود از دهستان به سوی شهرری آمد و در ری تاج برسرنهاد.

ایا دانشی مرد بسیار هوش همه جامه ارجمندی مپوش
که تخت و کله چون تو بسیار دید چنین داستان چند خواهی شنید
رسیدی به جایی که بشتافتی سرآمد کزو آرزو یافتی
چه جو یی ازین تیره خاك نژند که هم بازگرداندت مستمند

آگاه شدن زال

پس از آن که گستهم و توس خبر کشته شدن نوذر را شنیدند آن خبر را به زال رساندند و از او خواستند تا بر این درد درمانی بیابد. زال نیز سوگند خورد تا کین نوذر را از تورانیان نخواسته رخت نبرد از تن بیرون نکند. پس از آن ایرانیان دست بکار فراهم آوردن سپاه شدند.

اغریرث

هنگامی که خبر گرد آوری سپاه به ساری رسید، ایرانیانِ دربند که میدانستند اگر افراسیاب از لشکرکشی زال آگاه شود ایشان را خواهد کشت، بار دیگر دست به دامن اغریرث شدند و از او خواستند آنها را رها کند. اغریرث نپذیرفت. لیکن گفت اگر زال با لشکری به ساری نزدیک شود وی ایرانیان را آزاد می‌کند و خود نیز از ساری و آمل بیرون می‌رود. ایرانیان این نیک دلی اغریرث را به زال خبر دادند و زال از پهلوانان خواست کسی برای انجام این کارویژه پیشگام شود.( برای ماموریت داوطلب شود) گشواد پذیرفت که با سپاهی به سوی ساری برود و ایرانیان را آزاد کند؛ همزمان با رسیدن گشواد به ساری اغریرث ایرانیان را از بند رهانید و خود نیز شهر را تهی کرد. گشواد بدون آنکه نبردی کند ایرانیان را آزاد کرد و شهر ساری وآمل را بدست گرفت.

کشته شدن اغریرث

پس از آنکه اغریرث شهر را پرداخت و به ری آمد، افراسیاب به بهانه‌ی اینکه چرا از کشتار ایرانیان سرباز زده‌ است، خودش به دست خود، با شمشیر برادرش را کشت.

لشکر کشیدن زال به ری

زال با شنیدن خبر کشته شدن اغریرث لشکرش را به سوی پارس به راه انداخت. افراسیاب نیز لشکر را به خوار ري برد و دو سپاه شب و روز پیوسته در نبرد و خون ریزی بودند.

پادشاهی زو تهماسب (پنج سال)

شبی زال با رای زنان خویش از تهی بودن تخت سخن گفت و افزود که توس و گستهم شایستگی پادشاهی را ندارند. انجمن زو پسر تهماسپ -از نژاد فریدون- را شایسته‌ی تاج تخت یافتند. قارن و موبد(تاجگذاری زو) و مرزبان(تاجگذاری زو) با سپاهی از بامینو گرزبان به سوی زو رفتند و مژده‌ی پادشاهی را به او دادند. زو در روزی همایون بر تخت نشست و بزرگان به شاهی بر او آفرین خواندند. زوِ کهن سال، پنج سال بر تخت شاهی نشست. وی کسی را نکشت و کسی را نیز به زندان نیفکند؛ در زمان پادشاهی زوتهماسپ بدسالی(قحطی) پدید آمد و آسمان خشک ماند و باران نیامد. هشت ماه بود که دو سپاه رو در روی یکدیگر ایستاده بودند و هیچ جنگی در نمی گرفت؛ دوسپاه یک روز جنگی بزرگ کردند و هر دو سو، بی توش و تاب شدند. آرام آرام این اندیشه در هر دو سپاه، پا گرفت که این خشکی آسمان پادافره (کیفر) ستمکاری هر دو گروه است. از این رو هر دو سپاه دست از جنگ کشیدند و تورانیان فرستاده ای را با پیام آشتی به نزد زو فرستادند. ایشان از شاه ایران خواستند مرزهای ایران و توران را به همان جایگاهی که فریدون بخشیده بود (تقسیم کرده بود) باز گردد. از رودابد و شیر تا مرز توران و از آنجا تا مرز ختن در دست توران باشد. زو و زال از مرزی که در آن رسم خرگاه است دور باشند و ترکان نیز به دیگر سو نیایند. پادشاهی ایران پیشنهاد آشتی را پذیرفت. پس از این آتش بس، زال به زابل و زو به پارس بازگشتند. آسمان نیز بار دیگر بارید. زو بزرگان را فراخواند و گفت این بخشش آسمان از یزدان پاک بوده و باید به هر سو جشنگاهی بیارایید.

درگذشت زو تهماسپ

زو تهماست که پادشاهی دادگر و مردم دوست بود در هشتادو شش سالگی درگذشت. پس از او بار دیگر تخت ایران بدون شاه ماند.

{پادشاهی گرشاسب که جا افتاده بر افزوده است}

توران پیمان شکن

افراسیابِ شکست خورده هنگامی که از خوار ری به سوی آب( رود مرزی جیحون یا امو دریا) رفت پشنگ او را -که کشندهی اغریرث بود- از خود راند. گاه می‌شد سال و ماه می‌گذشت و چهره‌ی او را نمی دید؛ خبر درگذشت شاه ایران به توران رسید؛ بار دیگر پشنگ پیامی به افراسیاب داد و گفت با سپاهی گران به سوی ایران لشکر بکش. هنگامی که خبر لشکر کشی دوباره توران، به ایران رسید بزرگان گرد زال آمدند و او را سرزنش کردند که چرا در روبارویی با افراسیاب کُندی می‌کند. ایشان گفتند پس از مرگ سام دیگر ما از جهان پهلوانی تو فروغی ندیدیم. زال درپاسخ پیری را بهانه کرد و تهمتن را برای جانشینی خود، پیشنهاد داد. وی افزود برای او اسب جنگی خواهد یافت و با او درباره‌ی این کارویژه(ماموریت) سخن خواهد گفت. بزرگان از گفتار او خرسند شدند؛ زال با تهمتنِ نوجوان سخن گفت و او را در پذیرفتن یا نپذیرفتن این کارویژه آزاده گذاشت. تهمتن پیشنهاد پدر را با جان و دل پذیرفت.

رخش

گله داران از زابل و کابل هرچه اسب نیکو داشتند آوردند. هر اسبی را که رستم بر پشتش دست می‌فشرد، پشتش خم می‌ شد و پاهایش سست. گله ای از کابل آمد که مادیانی سفید رنگ با تنی مانند شیر و پاهایی کوتاه و دوگوشِ مانند خنجر و برویالی فربه، در خود داشت. کره ای از پس او دوان بود که سیه چشم و بورابرش وگام دم بود و نقش تنش مانند داغ گل بر زعفران بود.

یکی مادیان تیز بگذشت خنگ برش چون بر شیر و کوتاه لنگ
دو گو شش چو دو خنجر آبدار بر و یال فربه؛ میانش نِزار
یکی کره از پس بباﻻی او سرین و برش هم بپهنای او
سیه چشم و بورابرش و گاودم سیه خایه و تند و پوﻻد سم
تنش پر نگار از کران تا کران چو داغ گل سرخ بر زعفران

رستم تا این کره اسپ را دید، کمند انداخت و او را به خم کمند در دام آورد، در این هنگام چوپان پیر(رخش) به رستم گفت که این اسب دارایی کس دیگری است نباید به آن دست اندازی کنی.

به رستم چنین گفت چوپان پیر که ای مهتر اسپ کسان را مگیر
بپرسید رستم که این اسپ کیست که از داغ روی دورانش تهی است
چنین داد پاسخ که داغش مجوی کزین هست هر گونه گفت و گوی
خداوند این را ندانیم کس همی رخش رستمش خوانیم و بس

تهمتن پرسید دارنده‌ی اسپی که هیچ داغی روی ران خود ندارد، کیست؟ چوپان در پاسخ گفت که دارنده‌ی این اسب را کسی نمی شناسد. ما تنها او را رخش رستم می‌خوانیم. سه سال است که این اسب را هرکس پسندیده مادرش نگذاشته که به او دست یابد. رستم رخش را به کمند گرفت و هنگامی که مادرش برای جدا کردن او به نزد رستم رسید، تهمتن چنان غرید که اسب بترسید و بر زمین خورد. برخواست و گریخت. هنگامی که رستم توانست کره اسب را از مادیان اش جدا کند و بر او زین بنهد، بر همگان آشکار شد که او رستم، تاجبخش، مرزبان ایران زمین است. پس از آنکه رستم بر رخش سوار شد از چوپان رمه ارزش اسب را پرسید. ایشان که دریافته بودند او رستم است، گفتند که اگر تو رستم هستی به کمک این اسب به ایران زمین خدمت کن ارزش(قیمت) این اسب بر و بوم ایران زمین است.

چنین داد پاسخ که گر رستمی برو راست کن روی ایران زمی
مر این را برو بوم ایران بهاست بدین بر تو خواهی جهان کرد راست

تهمتن رخش را به خانه برد. هرشب برای او اسپند دود می‌کردند و زال از دیدن این اسب و سوار خرسند بود.

لشکر کشیدن زال سوی افراسیاب

ایرانیان از سیستان و شست جای دیگر کوس جنگ را زدند و به سوی سپاه دشمن رفتند. افراسیاب نیز لشکر را به سوی خوار ری برد. هنگامی که ایرانیان به دو فرسنگی دشمن رسیدند زال از تهمتن خواست در درازنای دوهفته، تا البرز کوه برود و کی‌قباد که یلی از نژاد فریدون است و موبد نشانی‌های آن را داده، به سوی ایشان بیاورد. رستم به البرز کوه رفت و شاه جوان را همانگونه که زال خواسته بود تا ایرانشهر همراهی کرد. با رسیدن کی‌قباد به پایتخت انجمن مهستان یک هفته به گفتگو پرداخت و سرانجام در روز هشتم کی‌قباد را به پادشاهی برگزید.

پادشاهی کی‌قباد

بزرگانی چون خراد(زمان قبادکیانی) گشواد و برزین(زمان قبادکیانی) و دستان و قارن بر او آفرین گستردند؛ قباد از ایشان در باره‌ی افراسیاب و سپاه پرسید؛ فردای روزی که کی‌قباد بر تخت نشست، لشکر ایران به فرماندهی زال و همراهی کی‌قباد به سوی خوار ری به راه افتاد. فرمانده‌ی یک دست سپاه –چپ یا راست- با مهراب بود و دست دیگر با گژدهم(زمان کی قباد) . قارنِ رزم زن و گشواد نیز در میانه‌ی سپاه جای گرفته بودند و پشت همه‌ی اینها شاه کی‌قباد و زال با آتش سپند در دست به راه افتاده بودند. پیشاپیش سپاه نیز درفش کیانی روان بود. رستم نیز در این نبرد رخت رزم پوشیده و همراه ایشان بود.

رویارویی دولشکر

هنگامی که دولشکر با یکدیگر روبرو شدند قارن رزمی کرد که همگان به شگفتی در آمدند، رستم که رزم قارن را دید به سوی زال رفت و از او نشان افراسیاب را پرسید تا با او تن به تن نبرد کند و او را خوار و دست بسته به سوی شاه آورد. زال نشانی‌های افراسیاب را که سیاه پوش و سیاه درفش است به تهمتن گفت و او را پند داد که از افراسیابِ نیرنگ باز و جنگاور دوری کند. رستم اسب را تاخت و یکراست به سوی افراسیاب رفت. افراسیاب که این پهلوان ایرانی را ندیده بود از ترکان پرسید که او کیست؟ پاسخ دادند او بی گمان باید از دوده‌ی سام باشد که گرز-گرز گاوسار- او را با خود همراه دارد.

نبینی که با گرز سام آمدست جوانست و جویای نام آمدست

هنگامی که رستم افراسیاب را دید به او نزدیک شد و بی درنگ کمر بند او را گرفت و افراسیاب را از زین بلند کرد. لیکن کمر بند، سنگینی افراسیاب را تاب نیاورد و پاره شد و افراسیاب بر زمین افتاد. بی درنگ سپاهیان از هر سو به رستم تگ آوردند و افراسیاب را رهاندند در بازگشت رستم از خویشتن گلایه می‌کرد که چرا به جای آنکه هم آورد را زیر کش(زیربغل) بگیرد این گونه آسان از دست داده؟

شکست تورانیان

در پی نبردهای چندین و چنان ایرانیان، دشمن آرام آرام از راهی که آمده بودند باز می‌گشت، تورانیان نخست لشکر خود را تا دامغان پس کشیدند و سپس به آن سوی جیحون رفتند؛ افراسیاب به نزد پشنگ رفت و به او گفت که هنگامه‌ی آشتی جستن است چرا که ایرانیان پرتوان تر از همیشه با پهلوانی نورسیده پای به میدان نهاده اند. این پهلوان من را مانند پشه ای از پشت اسب به هوا بلند کرد. افراسیاب که از سپاه ایران بسیار ترسیده بود آن اندازه در گوش پشنگ خواند تا او را به آشتی جستن ناگزیر کرد. او گفت اگر آشتی نکنی باید با رستمی که روز نبرد خورشید هم با او برابری نمی کند و قارنی که هرگز شکست نیافته و گشواد و مهراب روبرو شوی؛ پشنگ نامه ای نوشت شاه ایران را به آشتی جستن فراخواند و پیشنهاد کرد دوباره مرزهای ایران و توران را به همان مرزهایی که فریدون بخشیده بود، بازگردانند. او برای نرم کردن دل شاه، در این نامه گفت: تور برای تاج و تخت به ایرج نیکبخت، بدی کرد.(حقانیت ایرج را پذیرفت و به آن اعتراف کرد) کی‌قباد در پاسخ یاد آور شد که همیشه تورانیان در بدی کردن آغاز کننده بوده اند؛ افراسیاب شاه ایران، نوذر و برادر دادگر خود، اغریرث را کشته است؛ شاه افزود اگر امروز از گذشته‌های خود پشیمان هستید ما آماده‌ی آشتی هستیم. شاهنشاه ایران، آب(جیحون) را مرز ایران و توران نهاد و پیمان آتش بس را پذیرفت. تهمتن بسیار تلاش کرد شاه را برای دنبال کردن نبرد تا مرگ افراسیاب با خود همراه کند لیکن شاه به تهمتن گفت هیچ چیز بهتر از «داد» نیست؛ شاه برای سپاسگزاری از دست اندرکاران این پیروزی:

  • پادشاهی نیمروز- از زاولستان تا سند- را به تهمتن
  • و پادشاهی کابل را به مهراب سپرد.
  • کی‌قباد زال را فراوان درود فرستاد و پیشکش‌های بسیاری نیز برای او آماده کرد.
  • همچنین به قارن و گشواد و برزین(زمان کی قباد) و خراد درم و دینار و تیغ و کلاه داد.

برتخت نشستن شاه

پس از آنکه کشور از آشوب برآسود شاه به پارس رفت و در شهر استخر برتخت نشست؛ کی قباد در آغاز پادشاهی خود گفت:

  • همه راستی پیشه کنید و از کین و جنگ بپرهیزید.
  • سپاهی و شهری در چشم من یکسان هستند.
  • دارندگان از دارایی خود بهره‌مند گردند و بخشی از آن را به دربار شاهی بدهند(مالیات)
  • کسانی که چیزی ندارند و تهیدست هستند از گنج شاه بهره‌مند خواهند شد.(بیمه‌ی بیکاری عمومی)

در پایان شاه از گذشتگان نامدار ایران یاد کرد.

درگذشت شاه

کی‌قباد دوره‌ی پر آسایشی را گذراند و پس از سد سال پادشاهی تخت را پدرود کرد. پیش از مرگش از میان چهار پسری که داشت کی‌کاووس را برای جانشینی خویش برگزید؛ فرزندان دیگر کیقباد، کی‌آرش، کی‌پشین و بیرش بوده‌اند.

پادشاهی کاووس

کاووس بر تخت پدر نشست و از گنج‌های او برخوردار شد.

درخت برومند چون شد بلند گر آيد ز گردون بروبر گزند
شود برگ پژمرده و بيخ سست سرش سوی پستی گرايد نخست‏
چو از جايگه بگسلد پای خويش به شاخ نو آيين دهد جای خويش‏
مر او را سپارد گل و برگ و باغ بهاری بكردار روشن چراغ‏
اگر شاخ بد خيزد از بيخ نيك تو با بیخ تندی مياغاز ويك‏
پدر چون بفرزند ماند جهان كند آشكارا بروبر نهان‏
گر او بفگند فرّ و نام پدر تو بيگانه خوانش مخوانش پسر
گر او گم کند راه آموزگار سزد گر جفا بيند از روزگار
چنين است رسم سرای كهن سرش هيچ پيدا نبينی ز بن‏
چو رسم بدش باز داند كسی نخواهد كه ماند بدو در بسی

سودای مازندران

99روزی که کاووس شاه با پهلوانان ایران در کاخ به بزم نشسته بود، رامشگری دیو– که خود را از مردم مازندران نامیده بود- به دربار آمد و خواست کاووس را ببیند. به او بار(اجازه) داده شد به نزد شاه برود و سروده‌ی خود را بخواند. او چنان از شهر مازندران به نیکی یاد کرد که کاووس از شنیدن چامه‌ی مازندران، دل و دین از دست داد و در اندیشه‌ی گرفتن مازندران افتاد.

به بربط چو بایست بر ساخت رود بر آورد مازندرانی سرود
که مازندران شاه را یاد باد همیشه بر و بومش آباد باد
که در بوستانش همیشه گلست بکوه اندرون ﻻله و سنبلست
هوا خو شگوار و زمین پر نگار نه گرم و نه سرد و همیشه بهار
نوازنده بلبل بباغ اندرون گرازنده آهو براغ اندرون
همیشه بیاساید از خفت و خوی همه ساله هر جای رنگست و بوی
گلابست گویی بجویش روان همی شاد گردد ز بویش روان
دی و بهمن و آذر و فروردین همیشه پر از ﻻله بینی زمین
همه ساله خندان لب جویبار بهر جای باز شکاری بکار
سراسر همه کشور آراسته ز دیبا و دینار و ز خواسته
بتان پرستنده با تاج زر همه نامداران بزرین کمر

هنگامی که اندیشه لشکر کشیدن به مازندران را با بزرگان درمیان گذاشت ایشان نتوانستند در برابر رای او سخنی به زبان بیاورند و به ناچار سخن او را پذیرفتند. بزرگان ایران- توس و گودرز و گیو(پسر گودرز) و خراد(زمان کاووس) و گرگین و شاپور- که این کار را دور از خرد میدانستند گرد هم آمدند تا شاید بتوانند جلوی این کار را بگیرند. سرانجام ایشان بر آن شدند به زال خبر دهند، مگر او بتواند شاه را از راهی که در پیش گرفته بازگرداند. پیکی به سیستان رفت و زال را به پایتخت فراخواند. زال که امید فراوانی نداشت کاووس پند او را بپذیرد، با تهمتن به سوی پایخت به راه افتاد. هنگامی که زال به نزدیکی پایتخت رسید، توس و گودرز و گیو و بهرام و گرگین و رهام به پیشوازش رفتند. توس از اینکه زال رنج راه را پذیرفته بود و به ایران آمده بود سپاسگزاری کرد، زال به ایشان گفت هرچند پند پیران برای جوانان چندان کارگر نیست لیکن نباید از پند دادن چشم پوشید. زال به دیدار شاه رفت. شاه وی را گرامی داشت؛ زال با شاه از رفتن به مازندران سخن گفت و به شاه یادآور شد که پادشاهان بزرگی مانند منوچهر، نوذر و کیقباد هرگز از آن دیار یاد نکردند و به آن سو نرفتند، تو نیز از این اندیشه درگذر. کاووس که خود را به فر و توان از گذشتگان بشکوه تر میدانست پند زال را نپذرفت. وی از زال سپاسگزاری کرد و او را پدرود گفت. پس از رفتن زال از شهر، شاه به توس و گودرز فرمان داد آماده‌ی نبرد شوند. شاه، ایران‌زمین و کلید گنج را میلاد سپرد و به او سفارش کرد اگر کار گران و دشخواری پیش آمد از زال و رستم کمک بخواهد.

رسیدن به مازندران

شاه و همراهانش در نزدیکی کوه اسپروز اردو زدند و تخت میشسار را زمین گذاشتند. شبی را به بزم گذراندند. شاه، گیو را گسیل داشت تا به همراه دوهزارتن به شهر مازندران بتازد و آن شهر را بدست گیرند. گیو به شهر تاخت و مرد و زن را از دم تیغ گذراند و شهر را سوخت و غارت کرد. او مازندران را شهری پرنگار و ثروتمند دید. کاووس از شنیدن این خبر شاد شد و به کسی که راه مازندران را به او نشان داده بود درود فرستاد. ایرانیان یک هفته در شهر به تاخت و تاز سرگرم بودند. خبر تازش ایرانیان به شاه مازندران رسید، وی سنجه -یکی از دیوانی که نزد او بود- را به سوی دیوسپید فرستاد و او را به یاری فراخواند.

آمدن دیو سپید به مازندران

پس از آنکه خبر به دیو سپید رسید وی به سوی مازندران به راه افتاد. با آمدن دیو سپید روز بر ایرانیان تیره شد. وی از جادوگری ابری سیاه پدید آورد. پیش از آنکه روز بردمد چشمان نیمی از سپاه ایران تیره شد و دیگر نتوانستند جایی را ببینند. هنگامی که چشمان کاووس نیز خیره شد، افسوس خورد که چرا پند زال را نپذیرفته است و آهنگ مازندران کرده است. یک هفته به این گونه گذشت. دیو سپید، شاه و ایرانیان را در غاری زندانی کرد. دوازده هزار دیو نگهبان این غار بود و خوراک زندانیان تنها اندکی سبوز(تفاله‌ی جو) بود. دیو سپید گنج کاووس را به ارژنگ سالار مازندران سپرد. دیو سپید برای شاه مازندران پیام داد: کاری که میخواستی انجام شد و جای بهانه جویی نیست. شاه ایران نیز را نکشتم تا در زندان آرام آرام و به سختی بمیرد تا پندی باشد برای همگان. شاه ایران از زندان پیکی به سوی زال روانه کرد و از او خواست به یاری اش بیاید؛ زال از تهمتن خواست برای این کار بزرگ آماده شود. وی دو راه را برای رسیدن به مازندران پیشنهاد کرد:

  1. راهی دیریاز- طوﻻنی- که کاووس برگزیده بود.
  2. راهی پرخطر لیکن کوتاه، که تهمتن را یک هفته ای به مازندران میرساند.

تهمتن رفتن به مازندران را مانند پای به دوزخ نهادن می‌دانست.از سوی دیگر او نمی توانست خطر کشته شدن شاه و ایرانیان را نیز نادیده بگیرد. تهمتن سوگند یاد کرد تا دیو سپید، ارژنگ، سنجه، کولادغندی و بید را از پای در نیاورده از رخش فرود نیاید. وی جانش را برخی شاه و ایرانیان دانست. پس از پدرود کردن پدر و مادر، تهمتن جوان پای به راهی پرداستان نهاد.

بپو شید ببر و برآورد یال برو آفرین خواند بسیار زال
چو رستم برخش اندر آورد پای رخش رنگ بر جای و دل هم بجای
بیامد پر از آب رودابه روی همی زار بگریست دستان بروی

هفت خوان

تهمتن سوار بر رخش، با شتاب بسیار از نیمروز بیرون آمد و پای در راه نهاد. او شبها نیز می‌تاخت و راه دو روزه را یک روزه می‌پیمود. وی پس از یک روز تاختن، به دشتی پر از گور رسید. تهمتن خسته از گرد راه، دست به شکار گور برد و پس از خوردن، رخش را در مرغزار رها کرد و خود در نیستان خوابید.

خوان نخست - شیر

هنگامی که تهمتن در خواب بود، شیری که در آن بیشه زندگی میکرد به خانه بازگشت و کنام خود را در دست بیگانه دید. شیر(هفت خوان تهمتن) آهنگ تهمتن کرد. رخش با او درگیر شد. وینت شگفت که رخش به زخم سم، شیر را از پای در آورد. هنگامی که رستم از هیاهوی این نبرد از خواب برخواست، شیر را کشته و بر خاك افتاده یافت. رستم بیش از آنکه از کشته شدن شیر خرسند باشد، از اینکه رخش، خود را به خطر انداخته بود ناخشنود شد و رخش را سرزنش کرد. تهمتن گفت: اگر در این نبرد کشته می‌شدی من چگونه گرز و شمشیر و این تن پیلوار را تا مازندران می‌بردم؟

خوان دوم -تشنگی

تهمتن راه خود را دنبال کرد تا به بیابانی بی آب رسید. از تشنگی زبانش چاك چاک شد. رستم از رخش پیاده شد و بخشی از بار رخش را کم کرد؛ هنگامی که تهمتن خود را به مرگ نزدیک می‌دید با یزدان پاك اینگونه سخن گفت: خدایا اگر از این رنج که بر من رسیده، خوشنودي، من نیز خوشنودم لیکن من این رنج را برای خود نمی برم، برای رهاندن شاه و ایرانیان که همه بنده و پرستنده‌ی تو هستند و در بند دیو گرفتار شده اند این رنج را بر خود روا داشته ام. رستم که از تشنگی نزدیک مرگ بود، بر زمین افتاد و تن پیلوارش از گرما تفیده شد. در همین هنگام قوچی را دید. دریافت که این قوچ(هفت خوان تهمتن) به سوی آب می‌رود و بیگمان این بخشایش یزدان پاك است که راه آب را به او نشان داده. تهمتن به سختی خود را به آب رساند و از مرگ رها شد؛ او کشنده‌ی این غرم را نفرین کرد(آرزوی زندگانی بلند کرد)؛ تن رخش را با آن آب شست؛ یزدان را ستایش کرد؛ آهنگ شکار کرد و گوری برای خوردن به چنگ آورد. رستم پس از آنکه نو شید و چمید-خورد-، آهنگ خفتن کرد. او از رخش خواست اگر درنده ای به ایشان نزدیک شد، با او نبرد نکند و هر کاری پیش آمد تهمتن را بیدار کند.

خوان سوم -اژدها

هنگامی که تهمتن به خواب ژرف فرو رفت، اژدهایی در بیشه پدیدار شد. رخش تلاش کرد تهمتن را بیدار کند لیکن هر بار که تهمتن بیدار می‌شد، اژدها(هفت خوان تهمتن) ناپدید می‌گشت. آشکار و پنهان شدن چند باره‌ی اژدها تهمتن را خشمگین کرد و او گمان کرد که رخش آهنگ آزار او را داشته. تهمتن به رخش گفت که اگر دوباره این کار را انجام دهد، رخش را خواهد کشت. هنگامی که اژدها بار دیگر پدیدار شد، رخش به ناچار خود با اژدها به نبرد برخاست. در کشاکش این نبرد تهمتن از خواب بیدار شد. این بار به خواست یزدان پاک، زمین اژدها را در خود پنهان نکرد و تهمتن او را دید. تهمتن از اژدها خواست نام خود را بگوید تا بی نام در این دشت کشته نشود. دو جنگی با یکدیگر در آویختند هنگامی که کار تهمتن با اژدها باﻻ گرفت رخش به میان آمد و دو کتف اژدها را به دندان، کند. تهمتن از این کار شگفت زده شد. این کار به تهمتن زمان داد تا بر اژدها چیره شود و او را بکشد. پس از کشتن اژدها سرو تن بشست و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و خداوند را برای نیرویی که به وی ارزانی داشته است، ستود.

خوان چهارم -زن جادو

پس از گذشتن از این خوان تهمتن به جایی پر سبزه و خرم رسید که در میان آن خوانی-سفره اي- گسترده بود و تنبور و می‌در کنار آن. تهمتن از دیدن می‌و تنبور و خوراك، شاد و خرسند به سوی خوانی رفت که همه‌ی خوراک‌های آن از جادو ساخته شده بودند. تهمتن نخست ساز را برداشت و به نغمه‌ی پهلوی آواز و سرود سر داد. وی سرودی درباره‌ی زندگی خود که شادی ندارد و همواره در نبرد با شیر و اژدها است خواند. زن جادو(هفت خوان تهمتن) خود را مانند زنی زیبا آراست و با تهمتن به گفتگو نشست. تهمتن یزدان را از اینکه در این راه سخت بزمی چنین بر سر راهش گذاشته بود ستود. هنگامی که تهمتن جام می‌را برداشت و نام یزدان پاك را بر زبان راند. زن جادو که روانش تاب شنیدن نام یزدان و ستودن او را نداشت، سیاه شد. تهمتن بی درنگ کمند انداخت و وی را گرفتار کرد. زن جادو به گَنده پیری دگرگون شد. تهمتن میانش را به خنجر به دو نیم کرد.

خوان پنجم –اوﻻد

تهمتن پس از گذر از شبی تیره به دشتی روشن و خرم رسید. او که خیس عرق شده بود، ببر بیان را از تن باز کرد و زین از رخش برداشت و به زیر درختی خوابید. پس از چندی دشتوان(دشتبان) که بیگانه ای را در دشت خفته و اسبش را رها میدید به سوی وی آمد و با چوبدستی خود به پای بیگانه کوفت. تهمتن از او خشمگین شد و هر دو گوش دشتوان را کند و در دست او نهاد. دشتبان یکراست به سوی اوﻻد رفت. اوﻻد(راهنمای تهمتن) پهلوانی جوان و مرزبان آن دشت بود. هنگامی که این داستان را شنید بی درنگ با جنگجویانش به سوی دشت به راه افتاد و با تهمتن روبرو شد. تهمتن با ایشان درآویخت و به خم کمندِ شستِ خم اولاد را گرفتار کرد. جهان پهلوان به اولاد پیشنهاد کرد: اگر کژی پیشه نکند و جایگاه دیو سپید و کولادغندی و بید و جایی که کاووس در آن زندانی است را به وی نشان دهد، پس از انجام کارویژه اش، وی را به تخت مازندران بنشاند. اوﻻد پیشنهاد تهمتن را پذیرفت و به رستم گفت:

  1. از این جا تا جایگاهی که کاووس بسته است سد پرسنگ راه است.

- از آن جا تا جایگاه دیو سپید نیز سدپرسنگ دیگر راهی دشوار و پرماجرا است. - در آن کوهستان دوازده هزار دیو نگهبان هستند و پوﻻد غندی و سنجه فرمانده‌ی ایشان است. آنجا جایگاه دیو سپید است که باﻻی او ده ریسمان است رزم آوری چون تو نباید خود را به این دام بیندازد. - از آنجا که بگذری به دشتی پر سنگ میرسی و پس از آن به رودی که بیش از دو پرسنگ پهنا دارد. در آن مرز نره دیوی است که دیوان بسیاری به فرمان او هستند. - سیسد پرسنگ که از آن بگذری به سرای بزگوش‌ها و نرم پایان میرسی. از آنجا تا شهر مازندران نیز راهی بسیار سخت است. - در مازندران نیز شاهی برتخت است که که شش‌سدهزار سوار و هزار و دویست پیل جنگی دارد. تو اگر خود از آهن هم باشی به سوهان ایشان سوده خواهی شد. تهمتن به گفتار او خندید و به او گفت با من همراه باش و به درستی مرا راهنمایی کن تا ببینی چگونه میتوانم به نیروی یزدان پیروزگر و شمشیر و هنر از پس همه‌ی این‌ها بر بیایم؛ تهمتن شب و روز تاخت تا به نزدیکی کوه اسپروز - جایی کاووس لشکرش را فرود آورده بود- رسید. شب را در پیش شهر خوابید. نیمه‌های شب از شهر بانگ خروش و جوش برخواست و آتش‌ها افروخته شد. تهمتن از اولاد پرسید چه شده است؟ اولاد گفت آنجا شهر مازندران و جایگاه ارژنگ است. تهمتن، اوﻻد را به درختی بست و خوابید. بامداد فردا گرز سام را برداشت و به سوی دروازه‌ی شهر رفت.

خوان ششم- ارژنگ دیو

تهمتن کلاه خودی خسروی بر سر نهاد و ببر بیان که عرق آلوده بود را بر تن کرد و به سوی ارژنگ دیو رفت. ایشان از دیدن آن بیگانه شگفت زده شده بودند. تهمتن به سوی ارژنگ رفت و پیش از آنکه ارژنگ بتواند کاری کند تهمتن گریبان و یال او را گرفت و از سرش را از بیخ کند. دیوان که زور بازو و توان و خشم تهمتن را دیده بودند پای به فرار گذاردند. تهمتن با شمشیر در میان آنها افتاد و یک بهره (بخشی) از ایشان را کشد. تهمتن به نزدیک اسپروز بازگشت. بار دیگر از اولاد برای رسیدن به زندان کاووس راهنمایی خواست. جهان پهلوان به سوی زندان به راه افتاد و یک راست به پیش شاه رفت و شاه او را در آغوش گرفت. کاووس به تهمتن گفت باید رخش را پنهان کنی-خودت را پنهان کنی- به زودی به دیو سپید آگهی خواهد رسید که ارژنگ کشته شده او نیز نره دیوان را گرد خواهد آورد و هرچه کردی به باد خواهد داد. پیش از آنکه دیو سپید از کارها آگاه شود به سوی او برو. کاووس به تهمتن گفت برای رسیدن به خانه‌ی دیو سپید باید از هفت کوه که میان آن پر از دیو است، گذر کنی. پس از آن غاری پدید آید که دیو سپید آنجا است. اگر او را بکشی دیگر از کسی بیم نخواهیم داشت. پز شکان فرزانه درمان چشم تیره شده‌ی شاه و ایرانیان را چکاندن سه چکه از خون جگر دیو سپید دانسته بودند. تهمتن به ایرانیان گفت که اگر من شکست بخورم شما در این سختی خواهید ماند و اگر پیروز شوم بار دیگر کامیآب خواهید شد(شآید از ایشان خواسته که از بن جان یزدان را بخوانند)

خوان هفتم- دیو سپید

تهمتن به هفت کوه و چاهی که دیو سپید در آن خانه داشت رسید. از اولاد برای واپسین بار راهنمایی خواست. اولاد به تهمتن گفت باید تا هنگام نیمروز شکیبایی کند در آن هنگام دیو‌ها در خواب سنگینی فرو می‌روند. تهمتن بار دیگر دست و پای اولاد را بست و در میانه‌ی روز در میان سپاه خواب آلوده‌ی دیوان افتاد و بسیاری را کشت. کسی از ایشان با او به نبرد بر نخواست. تهمتن به درون چاهی تیره که دیو سیپید در آن خوابیده بود رفت. زمانی درنگ کرد تا چشمانش به تاریکی خو بگیرد. تهمتن دیوی را دید که تنش مانند شبه سیاه و مویش مانند شیر سپید بود. او با ساعدی پوشیده از آهن و کلاه خودی بر سر، به سوی رستم آمد. تهمتن پیش از آنکه دیو بتواند کاری کند به شمشیر یک پای او را برید. دیو با یک پای بریده به جنگ تهمتن شتافت، هر دو تن چنان بر یکدیگر زخم زدند که زمین خون آلود شده بود. در کشاکش نبرد تهمتن با خود گفت: اگر امروز از این نبرد جان تازه به در برم، امرداد خواهم شد(دیگر هرگز نخواهم مرد). در این هنگام دیو سپید هم، با خود گفت: اگر از دست این پهلوان زخم خورده جان به در ببرم دیگر در مازندران کهتر و مهتری را بجای نخواهد گذاشت. تهمتن مانند نره شیری به دیو دست برد و او را از زمین برکند بر باﻻی دست برد و بر زمینش کوفت (که در دم جان داد). با خنجری آبگون پهلوی دیو را شکافت و جگر او را بیرون کشید. همه‌ی غار پر از خون شده بود.

سودای دوباره‌ی مازندران

پس از آن تهمتن اوﻻد را از بند رهانید و جگر دیو را به او سپرد. (و به همراه او برای درمان کاووس راهی مازندران شد.) اوﻻد از او خواست تا به پیمان خود پای بند باشد و رنج‌های اوﻻد را پاسخ دهد. تهمتن گفت پس از کشتن شاه مازندان اگر زنده باشم به پیمان خود پایدار می‌مانم و تو را شاه مازندران خواهم کرد. تهمتن به سوی کاووس شاه به راه افتاد. وی به کمک خون جگر دیو سپید، شاه و ایرانیان را از جادوی دیو رهاند؛ ایرانیان تخت نهادند. کاووس بر تخت نشست و توس و فریبرز و گودرز و گیو و رهام و گرگین و بهرام در پیشش به پای ایستادند. ایرانیان یک هفته به شادی و باده گساری نشستند و در روز هشتم به سوی شهر مازندران و شاه آن شهر که دیگر پشتیبانی نداشت آماده شدند. کاووس فرستاده ای چرب گوی را برای رفتن به درگاه شاه مازندران نیاز داشت، تهمتن نیز با رای کاووس هم داستان بود. کاووس نامه ای به شاه مازندران نوشت و از کشته شدن پشتیبانان این شهر یاد کرد و از او خواست که یا باژ گران را بپذیرد و یا آماده‌ی نبرد با پهلوانان ایران گردد. کاووس نامه را به فرهاد(از مازندران) سپرد و او را به شهر سست‌پایان (نرم پایان) فرستاد. مردم نرم پا مردمی جنگجو بودند که پاهای ایشان مانند دوال سست و نرم(قابل انعطاف) بود. شاه مازندران مردانی را به پیشواز فرهاد فرستاد و از ایشان خواست توانایی خود را به او نشان دهند. در نخستین دیداری که میان فرهاد و پهلوانان آن سرزمین روی داد، هنگام خوش آمد گویی، یکی از ایشان آنچنان دست فرهاد را فشرد که استخوان دستش آزرده شد لیکن فرهاد به روی نیاورد و در چهره اش هیچ نشانی از درد پدیدار نشد. پس از این خوش آمدگویی مازندرانی، فرهاد به دیدار شاه مازندران رفت. هنگامی که شاه مازندران از خواسته‌ی کاووس و آنچه که برای ارژنگ و دیو سپید و کولادغندی روی داده بود آگاه شد، سخت پریشان دل شد. وی به تلخی و تندی پاسخ نامه‌ی کاووس را داد و ایرانیان را به نبرد فراخواند. کاووس شاه در پاسخ به این گستاخی نامه‌ی تند دیگری نوشت و به پیشنهاد رستم، خود تهمتن را به فرستادگی- سفیري- نزد شاه مازندران فرستاد؛ هنگامی که تهمتن به نزدیک مازندران رسید شاه مازندرانی گروهی برگزیده را به پیشواز ایشان فرستاد. تهمتن که سپاه ایشان را دید برای آنکه خودی نشان دهد درختی را از بیخ برکند و به سوی ایشان پرتاب کرد. ایشان از دیدن زور و بازوی تهمتن شگفت زده شدند. بار دیگر همان مرد زور آزمای که دست فرهاد را آزرده بود به پیش تهمتن آمد و تلاش کرد که دست او را نیز فشار داد. تهمتن دست او را چنان فشرد که رنگ از رویش پرید و از اسب به زیر افتاد. شاه مازندران سرداری دیگر را به نام کلاهور را برای هنرنمایی به سوی رستم فرستاد. رستم چنان دست او را فشرد که ناخن هایش ریخت. کلاهور با دستی پردد و رویی زرد به نزد شاه مازندران رفت و به او گفت بهتر است با ایرانیان از در آشتی در آید. در این هنگام تهمتن نیز به کاخ رسید و نامه‌ی کاووس را به شاه مازندران داد. شاه مازندران که توانایی و اندام رستم را دیده بود در باره‌ی اینکه او خود تهمتن است، گمانی شد(مشکوک شد) رستم کیستی خود را پنهان کرد و گفت من تنها یکی از چاکران شاه هستم که این نامه را برای تو آورده ام. شاه مازندران گفت به کاووس بگو که تو شاه ایران هستی و من شاه مازندران. او ایرانیان را بیم داد(تهدید) کرد که اگر با سپاه مازندران روبرو شوند از میان خواهند رفت؛ شاه مازندران جامه ای شاهوار و اسب زرین ستام به رستم پیشکش کرده بود که تهمتنِ خشمگین آن را نپذیرفت. هنگامی که رستم به نزد شاه و ایرانیان بازگشت، آنچه دیده و شنیده بود باز را گفت. کاووس ایرانیان را به نبرد فرمان داد.

نبرد با شاه مازندران

کاووس لشکر آراست:

  • راست سپاه را به توس
  • چپ سپاه را به گودرز کشوادگان داد.

و

  • تهمتن در پیش سپاه
  • کاووس در میان سپاه ایستاد

از دیگر سو سپاه دیوان مازندران نیز به سرکردگی پادشاهشان به پیش آمد. یکی از دیوان مازندارن به نام جویان پای پیش نهاد و از ایرانیان هماورد خواست. هیچکس از ایرانیان برای نبرد با او پای پیش نگذاشت. رستم افسار اسب را گرداند و از شاه درخواست کرد تا به او دستور نبرد دهد. تهمتن پس از کمی خودستایی( رجزخوانی) برای پهلوان پیش آمده، یکراست به سوی او تاخت و با نیزه‌اش وی را مانند مرغی که در بابزن است از پشت اسب برداشت و بر زمین کوفت. پس از آن در شیپورجنگ دمیده شد و هر دو سپاه با یکدیگر به نبرد پرداخت. این نبرد تا یک هفته به درازا کشید. روز هشتم کاووس نیایش کنان به در گاه یزدان رفت و از جهان آفرین، یکتا خدای درخواست بخشایش و کمک به ایرانیان کرد. پس از آن کاووس فرمان داد توس از پشت سپاه بیرون بیاید و گودرز و زنگه شاوران و گرگین و رهام آماده‌ی نبردی تازه شوند. کاووس بار دیگر لشکر ایران را بدین گونه آراست: - تهمتن را به میان سپاه کشاند. - گودرز گشواد در راست سپاه ایستاد. - از راست تا چپ سپاه را به گیو سپرد. - و گرازه(بزرگ گیوگان) درفش دار ایرانیان شد. با این آرایش تازه ایرانیان بار دیگر به میدان پای نهادند و در نبرد از کشته پشته ساخته شد. در هنگامه‌ی نبرد تهمتن آهنگ پادشاه مازندران کرد و با نیزه ای در دست، به سوی او تاخت. هنگامی که به او نزدیک شده و خواست با نیزه به کمربند او بزند، شاه مازندران از جادویی خود را مانند یک لخته سنگ کرد.(تبدیل به یک تکه سنگ شد) کاووس نیز خود را به تهمتن رساند و از آنچه رخ داده بود آگاه شد. تهمتن در میان شگفتی گروه، آن لخته کوه را بر دوش نهاد و به سوی اردوگاه رفت. در این میان ایرانیان پیوسته بر او نام یزدان را میخواندند و زر و گوهر می‌افشاندند. هنگامی که به لشکرگاه رسیدند تهمتن روی به آن لخته کوه کرد و گفت اگر از این جادو بیرون نیایی تو را با تیغ پولاد و تبر، ریز ریز خواهم کرد. سخن تهمتن به پایان نرسیده بود که شاه مازندران از میان سنگ بیرون آمد. تهمتن از این کار خنده اش گرفت. کاووس که او را گناه کار می‌دید گناهانش را برایش باز خواند و به دژخیم (کشنده شاه مازندران) فرمود تا او را ریز ریز کنند. شاه فرستاده ای را به اردوگاه شاه مازندران فرستاد و از آنها خواست تا گنج و خواسته هرچه دارند گرد آورند. شاه این خواسته را میان سپاه به اندازه‌ی (بر حسب) کوشش و رنجشان، بخش کرد؛ کاووس فرمان داد تا دیوان ناسپاس را سر بریدند؛ پادشاه یک هفته به درگاه یزدان به نیایش ایستاد؛ ایرانیان دو هفته را به بزم و شادی گذراند و در پایان هفته سوم تهمتن به شاه گفت این هنرها که من کردم به راهنمایی مردی به نام اوﻻد بود که من به او پادشاهی مازندران را نوید داده بودم. شاه نیز آن را پذیرفت و در پیشگاه بزرگان مازندران، پادشاهی مازندران را به اوﻻد سپرد و خود با همراهان به ایران بازگشت.

بازگشت شاه به ایران

پس از درهم کوبیدن دیوان مازندران شاه کاووس به ایران بازگشت و بار دیگر در پایتخت خویش به فرمانروایی نشست. کاووس روزی دهان را خواند و به دیوان دینار نشاند. وی پیشکش‌های فراوانی به تهمتن داد و در کنار این پیشکش‌ها پادشاهی نیمروز- سیستان- را نیز برای همیشه به تهمتن و خاندانش سپرد.

آمار پیشکش‌های شاه

  • خلعت
  • تخت پیروزه‌ی میشسار
  • تاج گوهر نگار
  • یک دست زربفت شاهی
  • گردنبند و گوشوار
  • دویست کنیز زیبا رو
  • سد اسب
  • سد استر
  • سی بدره دینار
  • یک جام یاقوت
  • یک درج پیروزه

خبر پیروزی کاووس در مازندران همه جا پیچید و بدان را از بدی دست کوتاه شد. جهان مانند بهشی آراسته گردید.

هاماوران

کاووس بر آن می‌شود که از ایران به توران و چین گذر کند و از مکران زمین و زره(آب زره) دیدن کند. همه‌ی سرزمین‌های میان این دو سرزمین آراسته شدند. پس از آن شاه به سوی بربر رفت. شاه بربر از روم سپاهی به یاری خواست و با شاه ایران نبرد کرد. بسیاری از ایرانیان در این نبرد کشته شدند. تنها با دلیری و توانمندی‌های گودرز و هزار تن از سپاهیانش بود که ایرانیان توانستند از این میدان پیروز بیرون بیایند. پس از شکست سپاه بربر پیران شهر به زینهار نزد کاووس رفتند و باژ پذیرفتند. شاه ایران نیز ایشان را نواخت. شاه با لشکر بزرگش از مکران به سوی کوه قاف و باختررفت. مردمان آنجا نیز او را به شاهی ستودند. پس این جهانگردی شاه به زابلستان رفت و یک ماهی مهمان تهمتن و خاندانش گشت. در آن هنگام بود که مردم مصر و شام به فرماندهی مردی باگوهر(شورشی زمان کاووس) سر از فرمان کاووس شاه پیچیدند. هنگامی که خبر سرپیچی ایشان به شاه رسید، ایرانیان بزم را رها کرده و بر سپرها نام نو شتند و کشتی هایشان را به دریا انداختند و هزار فرسنگ راه را پیمودند. ایرانیان به جایی رسیدند که مصر را در دست چپ و بربر را در دست راست و هاماوران را پیش رو دا شتند. مردمان این سه کشور پس از شنیدن خبر رسیدن لشکر ایران، با یکدیگر هم پیمان شدند. از میان ایرانیان که با سپاهی گشن روبارو شده بودند با هنر نمایی بهرام پسر گودرز و گرگین و توس و گودرزِ گشواد و گیو و شیدوش(کاووس) و فرهاد و خود کاووس شاه، سپاه دشمن را از کرده‌ی خود پیشمان کردند. شاه هاماوران که راهبر این همپشتگی-اتحاد- بود شکست را پذیرفت و از در آشتی برآمد و باژ و ساو گران را پذیرفت. پس از آن گوینده(داستان هاماوران) به شاه گفت که در پس پرده‌ی شاه هاماوران دختری زیبا و برازنده‌ی کاووس شاه هست. که از سرو، باﻻش زیباترست ز مشک سیه بر سرش افسرست بباﻻ بلند و بگیسو کمند زبانش چو خنجر لبانش چو قند بهشتی است آراسته پر نگار چو خور شید تابان بخرم بهار پس از آن کاووس مردی بیدار دانش ‌پژوه را با همراهان و پیشکش‌های فراوان به سوی شاه هاماوران فرستاد و از او دخترش را خواستگاری کرد. شاه هاماوران در پاسخ به فرستاده گفت شاه تاکنون دوچیز از من خواسته که من بجر آن دو، چیز سومی ندارم. نخست خواسته-مال و دارایی- ام بود که در آشتی نامه از من ستاند و اینک دخترم را که دلگرمی من در جهان به او است، از من میخواهد. با این همه من از فرمان شاه سرپیچی نمیکنم. شاه هاماوران با دلی اگنده از غم سوداوه را پیش خواند و داستان را با وی بازگفت. سوداوه که از پیوند با شاه جهان خرسند بود پدر را دلگرمی داد. پدر که او را از این پیوند خرسند میدید پیش درآمد پیوگانی –مقدمات عروسی- وی را فراهم کرد و بر آیین و کیش خودسوداوه را به پیوند کاووس در آوردند. چو آمد بنزدیک کاوس شاه دل آرام با زیب و با فر و جاه دو یاقوت خندان دو نرگس دژم ستون دو ابر و چو سیمین قلم نگه کرد کاوس و خیره بماند بسودابه بر نام یزدان بخواند سوداوه را به ایران آوردند و پس از آن به آیین ایرانیان آیین پیوند زناشویی میان کاووس و سوداوه بسته شد.

مهمانی شاهانه

درست یک هفته پس از پیوند شاه و سودابه، شاه هاماوران که شکست‌های پیاپی از کاووس را نمی توانست بپذیرد دست به نیرنگ برد و شاه را به مهمانی در دربار خویش فراخواند. سوداوه که نیرنگ پدر را شناخته بود شاه را از رفتن به آن مهمانی بازداشت لیکن کاووس که خودرای بود سخنان او را نشینده گرفت و به همراه پهلوانان سپاهش به آن مهمانی رفت. هاماورانی‌ها چنان از شاه پذیرایی کردند که هرگونه بدبینی ای را از ایرانیان زدودند و شاه ایران، مانند یک خویشاوند به شاه هاماوران نگاه می‌کرد. پس از یک هفته سپاهی از بربر به سوی هاماوران آمد و شاه و گیو و گودرز و توس را به بند کردند. چو پیوسته خون نباشد کسی نباید برو بودن ایمن بسی بین چو مهر کسی را بخواهی بسود بباید به سود و زیان ازمود بود گر به جاه از تو کمتر بود هم از ر شک مهر تو ﻻغر بود چنین است گیهان ناپاك رای به هر باد خیره بجنبد ز جای هاماورانی‌ها شاه و همراهانش را در دژی سر اندر ابر و در میان دریا بر ابخوستی-جزیرهای – زندانی کردند. سه هزار تن را به نگهبانی از آن زندان گماشتند. هنگامی که شاه هاماوران زنانی را برای بازگرداندن سوداوه به کاخ به فرستاد، سوداوه پدرش را سرزنش کرد و به گلایه گفت: چرا آن روز که رختش زره بود و تختش اسب، او را دربند نکردید و از وی ترسیدید؟ سوداوه افزود که نمی خواهد از شوی خود جدا شود. شاه هاماوران که دخترش را اینگونه خواستار کاووس دید فرمان داد تا سوداوه را نیز به خواری به زندانی که کاووس در بند بود، زندانی کنند.

کشور بی پادشاه

هنگامی که کشور بی پادشاه گشت، دشمنان از ترک(توران) و دشت نیزه وران به ایران زمین روی نهادند. تورانیان به سرکردگی افراسیاب از یک سو و تازیان از سوی دیگر روی به ایران نهادند. کار به جایی رسید که بر سر بدست گرفتن ایران، میان این دو دشمن- تازیان و تورانیان- درگیری رخ داد و سه ماه این دو سپاه با یکدیگر نبرد کردند. تا سرانجام تورانیان بر تازیان پیروز گشتند. نیمی از سپاه ایران که پیشتر شکست خورده بود به سوی زابل به راه افتاد تا پور دستان را به یاری بخواهد. دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود همه جای جنگی سواران بدی نشستنگه شهریاران بدی کنون جای سختی و رنج و بلاست نشستنگه تیز چنگ اژدهاست تهمتن سپاه خود را نخست برای رها کردن کاووس از بند آماده کرد. هنگامی که تهمتن به نزدیکی هاماوران رسید یک مرد جوینده راه(داستان هاماوران) به سوی کاووس شاه فرستاد و نامداری ز گندآوران(داستان هاماوران) را نیز به سوی شاه هاماوران. تهمتن به شاه هاماوران گفت اگر کاووس را از بند رها کنی از چنگ اژدها رستی و با تو کاری نخواهم داشت. همچنین او شاه هاماوران را برای نیرنگی که کرده بود سخت سرزنش کرد. شاه هاماوران پند رستم را نپذرفت و آهنگ نبرد با او کرد. سپاه ایران تا سر مرز مازندران آمد و سالار هاماوران نیز با آنها روبرو شد. چون در کوس جنگ نواختند و رستم ببر بیان پو شید سپاه هاماوران از بسیاری ایرانیان و یال و کوپال تهمتن ترسیدند و پراکنده شدند و شاه هاماوران که چنان دید دونامه‌ی جداگانه برای دو هم پشته ي (متحد) دیرین خود فرستاد و از مصرو بربر کمک خواست. دیری نگذشت که سپاهی از سه کشور-مصر و شام و بربر- به سوی هاماوران روان شد. رستم که از جان شاه ترس داشت به کاووس پیام فرستاد که من از نبرد با این سه کشور هراس ندارم لیکن میترسم به جان تو گزندی برسد. شاه نیز در پاسخ وی را به جنگ فرمان داد و گفت:

  1. تا بوده چنین بوده که گاهی زهر از زمانه می‌یابی گاهی نوش.
  2. دارنده (خداوند) یار و نگهدار من است.

هنگامه‌ی نبرد فرا رسید و تهمتن برگستوان در بر و پشت بر رخش به سوی دشمن رفت و از ایشان هماورد خواست. هیچ کس را یارای آن نبود که با تهمتن به نبرد بپردازد.

روز دیگر سپاه هر سه کشور رده برکشیدند و رویاروی سپاه ایران ایستادند. تهمتن سپاه را گفت که تنها به نوک سنان و سر و یال اسب نگاه کنید و پی در پی تیر اندازی کنید. تهمتن به یاران خود گفت اگر ایشان سد هزار تن باشند و ما سد تن، باز هم کاری از پیش نخواهند برد. در کشاکش نبرد  تهمتن از جنگیدن با سربازان فرومایه (رده پایین) روی گردان بود و یک راست به سوی  [[ شاه  شام ]] تاخت و با  کمند وی را از روی اسب به زیر افکند. بهرام نیز بی درنگ دست آن  شاه را بست و او را به بند کشید [[ شاه بربرستان]] نیز با چهل تن از همراهانش دستگیر شد؛  شاه هاماوران که بار دیگر خود را  شکست خورده میدید فرستاده ای را به نزد رستم فرستاد و پیمان کرد که کاووس  شاه را از بند رها کرده و بار دیگر به فرمان  شاه گردن نهد.

پس از رهایی شاه و گودرز و توس و گیو از بند، شاه کجاوهای سیاه پوشی ویژه‌ی سوداوه ساخت و او را به ایران فرستاد. جنگ ابزار و گنج هر سه شاه به گنج کاووس پیوسته شد. (مصادره شد) و سپاهیان بربر به شمارگان سپاه ایران افزوده شد. شمار سپاه ایران به سی سد هزار تن رسید.

پیغام فرستادن کاووس به نزدیک قیصر روم و افراسیاب

کاووس که ازبند رها شد و به پارس بازگشت. وی نامه ای به قیصر روم(زمان کاووس) نوشت و از او خواست شماری از بزرگان روم را به آیین نوا (عنوان گروگان) به ایران بفرستد؛ از دشت سواران نیزه گزار فرستاده ای با پیام دوستی به ایران آمد و گفت ما هنگامی که از گرگسار و توران به ایران تاخت شد به رویارویی با افراسیاب آمدیم، اینک نیز آماده ایم تا به فرمان شاه بار دیگر با ایشان بجنگیم. شاه پیام دوستی ایشان را پذیرفت و پس از آن نامه ای به افراسیاب نوشت و به او گفت که بی گفت و شنود از ایران بیرون برو؛ افراسیاب نپذیرفت. کاووس با افراسیاب به نبرد پرداخت؛ رستم فرمانده این نبرد بود و نیمی از تورانیان در این جنگ کشته شدند. کاووس پس از شکستن تورانیان به پارس پای گذارد؛ شاه پهلوانانی به مرو و نشابور و بلخ و هری فرستاد. هنگامی که جهان برای کاووس آسوده و آراسته شده بود، جهان پهلوانی را به رستم سپرد.

ساختمان‌های کاووس

شاه در البرز کوه دیوان را وادار کرد که سازه هایی بسازند:

  • دوخانه برای انبار کردن دانه‌های خوراکی.
  • یک اخور از سنگ برای بیش از سیسد اسب.
  • دو خانه از ابگینه ساخته شد و با زبرجد آراسته گشت و آن را جای آرامش و خورش کرد.
  • دوخانه از سیم نآب برای نگهداری جنگ افزار.
  • خانه ای در دل سنگ که روز در آن همواره یکسان است درازای این کاخ سدوبیست رش بود و در آراستن آن از پیروزه و یاکند-یاقوت- بهره جسته بودند. این کاخ از سرما و گرما به دور بود و از دیوار آن مَی، می‌بارید.

سودای پرواز

از پادشاهی کاووس هیچکس در رنج نبود مگر دیوان که در بند بودند. روزی اهریمن یاران خویش را گرد کرد و از ایشان خواست تا راهی بیابند و بار دیگر کاووس را از راه یزدان بیرون برند. یک دیودژخیم برپای خواست و انجام این کار را پذیره گشت. او خود را به ریخت جوانی خوش سیما درآورد و در شکارگاه به دیدار شاه رفت و زمین را بوسید و در پیش شاه چربزبانی کرد و به شاه گفت اینک همه‌ی گیتی در زیر فرمان تو است. تنها یک کار مانده که انجام بدهی تا دیگر کسی نتواند از تو برتر باشد و آن پا نهادن به آسمان است. شاه رای دیو را پذیرفت و برای پای نهادن به آسمان راهی اندیشید. فرمان داد تا چند جوجه دالمن-عقاب- بیاورند و به دربار بیاورند و دو به دو در یک خانه آنها را بپرورانند. آنگاه که دالمن‌ها بزرگ شدند آنها را با ریسمان به چهار گو شه‌ی تختی بستند و شاه بر تخت نشست. دالمن‌ها برای خوردن بره ای که باﻻی سرایشان آویزان بود به پرواز درآمدند و کاووس را با خود به آسمان بردند. هنگامی که پرندگان خسته گشتند تخت سرنگون گشت و کاووس در آمل در بیشه‌ی شیرچین فرو افتاد. لیکن زنده ماند تا سیاوش و کیخسرو از نژاد او پدید آیند. کاووس که از کرده‌ی خود پشیمان بود در آن بیشه پیوسته از یزدان پاك پوزش می‌خواست. تا اینکه سرانجام یزدان پاك بر او بخشایش آورد و رستم و گیو و توس که در پی او بودند وی را یافتند. گودرز پیر که به گفته‌ی خود شاهان زیادی را دیده بود لیکن شاهی به خیره سری کاووس ندیده بود با تیزی با کاووس سخن گفت و او را برای سه کار ناشایست زندگی اش: - رفتن به مازندران - رفتن به هاماوران - پرواز به اسمان بسیار سرزنش کرد. کاووس با درد و شرمساری به همراه ایشان به کاخ بازگشت. پس از بازگشت تا چهل روز از شرمندگی از کاخ بیرون نیامد و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد پس از آن بسیار خواسته به درویش بخشید و سپاهیانش نیز از هر سو دوباره به دربار روی آوردند. زمانه چنان شد که بود از نخست به آب وفا روی خسرو بشست همه مهتران کهتر او شدند پرستنده و چاکر او شدند کجا پاد شا دادگر بود و بس نیازش نیاید بفریادرس بدین داستان گفتم انکم شنود کنون رزم رستم بباید سرود استاد می‌فرماید این داستان را همانگونه که شنیدم، برای شما بازگفتم.

داستان جنگ هفت گردان

استاد فرزانه‌ی توس از مرد سرآینده و دلیری یاد می‌کند که این داستان را از رستم باز گفته است. وی به ناگاه در کام مرگ فرورفته. روزی تهمتن با بزرگان ایران، توس و گودرز و بهرام و گیو و گرگین و زنگه‌ی شاوران و گستهم و خراد و برزین و گرازه – هریک با چند همراه- لشکری نامدار را ساخته بودند و برای شکار و چوگان تیر اندازی و میگساری به نوند رفته بودند. گیو در حال مستی پیشنهاد داد که به شکارگاه افراسیاب بروند. چنین کردند و یک هفته در آنجا ماندند روز هشتم تهمتن گفت بی گمان افراسیاب از آمدن ما خبردار شده باید طلایه ای را برای نگهبانی برگزینیم. زُواره برای انجام اینکار پیشگام شد. افراسیاب از آمدن این هفت به توران آگاه شد و با سی هزار شمشیر زن به سوی ایشان به راه افتاد. زواره با دیدن گرد سپاه همراهانش را آگاه کرد. تهمتن با اینکه سپاهش بسیار بسیار کمتر از سپاه افراسیاب بود، جام می‌ای را به نام کاووس سر کشد و پس از آن جامی به یاد توس. سران سپاه او را از میگساری بازداشتند لیکن تهمتن یک جام دیگر به روی زواره خود. زواره نیز جامی را که تهمتن پر کرده بود به نام شاه خورد و تهمتن از اینکه کسی توانسته به اندازه‌ی او می‌بنوشد شاد شد و گفت جام برادر را تنها برادر می‌تواند بنوشد. هفت گرد: - رستم - زواره - توس - گودرز - گرگین - گیو - گرد سوار(نفر هفتم مشخص نیست) نبرد میان ایرانیان و تورانیان آغاز شد. بسیاری از ایشان کشته شدند. افراسیاب پیران ویسه را بر آن داشت تا به تهمتن بتازد او با ده هزار تن به سوی جهان پهلوان تاخت. تهمتن بسیاری از ایشان را کشت. افراسیاب جنگجویی به نام الکوس را برای نبرد با رستم فرستاد. الکوس سوار بر اسب شبرنگ(اسب الکوس) با بیش از هزار تن به سوی تهمتن تاخت. نخست الکوس زواره را رستم پنداشت و با او به نبرد پرداخت. نیزه‌های هر دو شکست و الکوس گرز کشید و زواره تاب آن زخم را نیاورد و از اسب فرو افتاد. رستم که این نبرد را دید چنان غرید که شمشیر در دست الکوس سست شد. وی بی درنگ بر اسب خود سوار شد. زواره که از زخم گرز الکوس بی توش شده بود، زمان یافت تا بر پشت اسب سوار شود. الکوس با نیزه اش به کمربند رستم زد. نیزه اش بند گره کمربند رستم را نیز نگشود. تهمتن نیزه ای به پیکر الکوس زد که خون از دهانش بیرون زد. رستم او را به نیزه از زین برگفت و بر زمین زد. هفت گرد دلیر و همراهانشان چنان نبرد کردند و کشتند که از کشته در زمین جای راه رفتن نبود؛ افراسیاب از میدان گریخت و تهمتن برای به دام انداختن او تاخت. تهمتن کمند افکند تا افراسیاب را به خم کمند گرفتار کند، افراسیاب سرش را دزدید و کمندی را که رستم انداخته بود به او گزندی نرساند او به کمک باره‌ی تیز تگی که داشت از آوردگاه گریخت. ایشان گزارش پیروزی خود را برای شاه نوشتند و گفتند که در این نبرد تنها زواره آسیب دید. دوهفته در آن دشتگاه به می‌خوردن نشستند و هفته‌ی سوم به سوی شاه به راه افتادند.

رستم و سهراب

اگر تند بادی برايد ز كنج بخاك افگند نارسيده ترنج‏ ستمگاره خوانيمش ار دادگر هنرمند دانيمش ار بی‏هنر اگر مرگ دادست بيداد چيست ز داد اين همه بانگ و فرياد چيست‏ ازين راز جان تو آگاه نيست بدين پرده اندر ترا راه نيست‏ که داند چنین داستان را یقین بجز دادفرمای داد آفرین نخستین تن ار مرگ بفسایدی دلیر و جوان خاک نپسایدی استاد از گفته‌ی دهقان(گوینده داستان سهراب) که موبد(گوینده داستان سهراب) داستانی به این گونه را به یاد دارد، می‌فرماید: روزی رستم که دلش خوش نبود برای شکار به مرز توران می‌رود. پس از شکار کردن و خوردن، رخش را در مرغزار رها می‌کند و به خواب می‌رود. سواران ترکان تنی هفت و هشت رخش را می‌دزدند و به شهر می‌برند. رستم که دزدیده شدن رخش را ننگی برای خود می‌دانست با جنگ ابزار و کمربند، پیاده به دنبال رخش می‌رود؛ هنگامی که تهمتن به شهر سمنگان رسید، شهر از شنیدن این خبر پر جوش وخروش شد. شاه سمنگان به نزد رستم آمد و از تهمتن خواست که مهمان ایشان باشد وی گفت که کسی نمی تواند رخش را برای همیشه پنهان کند. شاه سمنگان پیمان کرد به هر روی که شده، رخش را تا فردا پیدا کند. تهمتن پذیریرفت و آن شب را به باده گساری نشست. وی شب را نیز در کاخ شاه سمنگان خفت. نیمه‌های شب درِ خوابگاه رستم باز شد و برده ای به همراه یک ماه روی به نزد تهمتن آمدند. دو ابرو کمان و دو گسیو کمند به بالا به کردار سرو بلند روانش خرد و بود و تن جان پاک تو گفتی که بهره ندارد ز خاک او، تهمینه دختر شاه سمنگان بود که دلباخته‌ی تهمتن شده. تهمینه به تهمتن گفت:

  1. برای تو خرد را کشته ام و دست به این کار زده ام.
  2. می خواهم از تو فرزندی به یادگار داشته باشم که درست مانند تو باشد.
  3. پیمان می‌کنم برای پیدا کردن اسبت همه‌ی شهر سمنگان را زیر پا بگذارم.

رستم پذیرفت و آن شب را با وی هنباز(شریک) شد. بامداد تهمتن مهره‌ی رستم را که در جهان نامبر بود به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر شد این مهره را به گیسویش بدوز تا از پدر یادگار داشته باشد و اگر پسر شد به بازویش ببند. بامداد شاه سمنگان مژده‌ی پیدا شدن رخش را به رستم داد و تهمتن به سوی ایران بازگشت. نه ماه گذشت و دختر شاه سمنگان پسری زایید که نامش را سهراب نهادند. سهراب در یک ماهگی مانند کودکان یک ساله بود و در سه سالگی مانند مردان رفتار می‌کرد و در پنج سالگی تیر اندازی و چوگان می‌کرد. و در ده سالگی دیگر کسی هم آورد او نبود؛ سهراب نزد مادر رفت و از نژاد و پدرش پرسید. مادر به او گفت که فرزند رستم است و سه یاقوت رخشان و سه مهره‌ی زر که از ایران به همراه نامه ای از تهمتن برایش فرستاده بود به او نشان داد. تهمینه سفارش کرد که افراسیاب نباید از این کار آگاه شود و افزود پدرت تو را با این سه مهره خواهد شناخت. سهراب گفت من با لشکری از ترکان به ایران می‌روم و پس از رسیدن به پدرم تخت و تاج ایران را به رستم خواهم داد و با لشکر ایران تخت توران را خواهم گرفت. به این سان هر دو کشور به تهمتن خواهد رسید. افراسیاب که خیال خام سهراب را شنید لشکری دوازده هزار نفری به فرماندهی بارمان(زمان سهراب)و هومان به یاری سهراب فرستاد و به ایشان گفت هرکاری می‌توانند بکنند تا پدر و پسر یکدیگر را نشناسند. افراسیاب امید داشت که رستمِ پیرسر به دست سهراب جوان کشته شود. وی می‌خواست بارمان و هومان پس از پیروزی سهراب بر پدر، وی را در خواب بکشند. افراسیاب نامه ای پرمهر به همراه یک تخت پیروزه و تاجی از بیجاده برای سهراب فرستاد و دو فرمانده خود را زیر فرمان (تحت امر) سهراب کرده بود.

دژسپید

تورانیان در راه لشکر کشی به ایران، به دژسپید رسیدند که هجیر(داستان سهراب) از خاندان گشوادگان نگهبان دژ و داماد گژدهم(داستان سهراب) کوتوال(سالار) دژ بود. گستهم(داستان سهراب) در آن زمان کودکی خردسال بود که در همان خردسالی گراینده‌ی گرز بود. هنگامی که سهراب به دژ نزدیک شد هجیر برای نبرد، به پیشوازش رفت؛ وی در نبردی تن به تن با نیزه‌ی سهراب از پشت زین به زمین افتاد. سهراب از اسب پیاده شد تا او را بکشد لیکن هجیر بر دست راست خود چرخید و از چنگ سهراب گریخت و از او زنهار خواست. سهراب نیز دست او را بست و به نزد هومان فرستاد. پس از گرفتار شدن هجیر، گرد آفرید که زنی جنگ آور بود رخت نبرد به تن کرد و از دژ برای رویارویی با سهراب بیرون آمد. گرد آفرید نخست سهراب را تیرباران کرد. سهراب سپر بر سر گرفت و تیرها بر وی کارگر نشد. گرد آفرید با نیزه به سوی سهراب رفت. سهراب با نیزه چنان به او زد که زره او بر تنش دریده شد. گرد آفرید که تاب رویارویی با سهراب را نداشت از پیش او گریخت. سهراب به دنبالش رفت و با نیزه، کلاه خود او را از سرش انداخت. هنگامیکه دید هم آورد او دختری پوشیده موی بوده، هم‌آورد خود را به خم کمند گرفتار کرد و خواست با او گفتگو کند. گرد آفرید به او گفت ماندن من اینگونه با روی و موی گشاده در میدان نبرد سپاهیان را به تو بدبین می‌کند. چرا که که برای چیره شدن به یک دختر این همه رزم کردی و رنج بردی. گرد آفرید گفت: بهتر است از جلوی چشم سپاه دور شویم تا من نیز از هر دو سو سرزنش نشنوم. گرد آفرید سهراب را دل آسوده کرد که از این پس، لشکر و دژ همه به فرمان او خواهند بود. هنگامی که گرد افرید چهره‌ی زیبای خود را نمایان کرد. سهراب دل شیفته‌ی او شد. سهراب به گردآفرید گفت گمان نک پناه گرفتن در دژ می‌تواند او را از گزند سهراب زنهار دارد. سهراب و گرد افرید به سوی دژ به راه افتادند. هنگامی که ایشان به دژ نزدیک شدند، گژدهم و دیگران که نگران گرد آفرید بودند به بالای دژ آمدند. گرد آفرید زیرکانه خود را به درون دژ کشاند و سهراب بیرون دژ جای ماند. گژدهم گرد آفرید را برای شاهکارش که هم رزم بود و هم فریب، ستود و گفت از این کار تو هیچ ننگی بر دودمان ما نیست. گرد آفرید به بالای دژ آمد و به سهراب گفت تو به این برز و بر و یال به ترکان ماننده نیستی. برو که اگر شاه و رستم به میدان بیایند تو و لشکرت از میان خواهید رفت. ترکان از ایرانیان جفت نمی توانند برگزینند. سهراب که دلباختگی در هنگام جنگ برایش ننگ بود و از گرد آفرید خشمگین، جایی را که دژ بر آن استوار بود (زمین‌های اطراف دژ) به تاراج داد و گفت امروز دیگر دیر شده فردا به دژ خواهد تاخت و شهروندان دژ را از میان خواهد برد. از این سو ایرانیان نامه ای به شاه نوشتند و او را آگاه کردند. ایشان به شاه گفتند: اگر در فرستادن لشکر به رویارویی با ایشان درنگ شود ترکان دژ مرزی را خواهند گرفت. ایشان در نامه‌ی خود از همانندی پهلوان ترک و سام سوار نیز سخن گفتند. فردا پگاه سهراب به دژ تاخت و آن را بدون جنگی بدست آورد. تورانیان از اینکه هیچ جنگ آوری در دژ نماند بود، شگفت زده شدند. جنگ اوران شبانه دژ را به سوی ایران ترك کرده بودند. شاه ایران با رای زنان خود-توس و گودرز و گیو گرگین و فرهاد و بهرام- به رای نشست و بر آن شدند که شاه گیو را به سوی تهمتن فرستد و از او بخواهد تا برای نبرد با تورانیان پای به میدان نهد. شاه با موبد دبیر رای زنی کرد و نامه ای به رستم نوشت و در آن از نامه‌ی گژدهم سخن به میان آورد و گفت تنها کسی که می‌تواند هم آورد این ترک باشد، تو هستی. شاه از تهمتن خواست از این نامه با کسی سخن نگوید مگر سوارانی که میخواهد با خود بیاورد. شاه به گیو نیز سفارش کرد اگر شب به زابل رسید، روز بازگردد.( از او خواست در زابل درنگ نکند) گیو به زابل رسید و نامه را به تهمتن داد؛ تهمتن از اینکه دید که این سوار تورانی را به سام سوار مانند کرده اند با خود اندیشید که نکند او فرزندش باشد. او از اینکه تهمینه گفته بود فرزندش هنوز خرد است و به بازی سرگرم، آسوده شد و دست از این اندیشه برداشت. تهمتن که در رفتن به نبرد شتاب نداشت گفت اگر بخت با ما یار باشد این جوان نوخاسته با دیدن درفش من از میدان خواهد گریخت. همچنین اگر آن ترک نیز مانند سام هشیار و دلیر باشد او نیز در کارها شتاب ندارد و ما نباید اینگونه شتاب داشته باشیم. وی گیو را به بزمی فراخواند و شب را تا سحر به باده گساری گذراندند. روز دوم و سوم را نیز به بزم گذرانند و سرانجام روزچهارم با پافشاری گیو تهمتن دست از بزم گشید و به سوی آورد گاه به راه افتاد.

خشم گرفتن کاووس بر تهمتن

کاووس که از درنگ تهمتن خشمگین شده بود با رستم سخن نگفت و بر گیو بانگ زد که رستم کیست که از فرمان من سرپیچی کند؟ او را بگیر و به زندان ببر. گیو از گفتار کاووس دل خسته شد. کاووس نیز با هردو ایشان پرخاش کرد و به توس گفت که هر دو آنها را زنده بردار کن. هنگامی که توس برای بیرون بردن تهمتن از کاخ به سوی دست یاخت، تهمتن شکیبایی خود را از دست داد و چنان با دست به دست توس کوبید که توس با سر به زمین خورد. پس از آن ژکان(غر غر کنان) از کاخ بیرون رفت و به شاه گفت اگر راست می‌گویی سهراب را زنده بر دار کن، تهمتن بر رخش سوار شد. رستم به بزرگان ایران گفت برای زندگی خود چاره ای بیندیشید که سهراب خواهد آمد و ایران را ویران خواهد کرد، من هرگز دیگر به نبرد نخواهم رفت. چه خشم آورد؟ شاه کاووس کیست؟ چرا دست یازد به من؟ طوس کیست؟ زمین بنده و رخش گاه من است نگین گرز و مغفر کلاه من است شب تیره از تیغ رخشان کنم به اوردگه بر سر افشان کنم سر نیزه و تیغ یار من اند دو بازو و دل شهریار من اند که آزاد زادم، نه من بنده‌ام یکی بنده‌ی آفریننده‌ام بزرگان از گودرز خواستند تا به نزد این شاه دیوانه برود و با او سخن بگوید. گودرز نیز با شاه از کارنامه‌ی تهمتن سخن گفت و افزود اگر کسی سواری مانند تهمتن که شکست ناپذیر است در سپاه خود داشته باشد و آن را از خود براند خردمند نیست. شاه سخنان او را پذیرفت و از او خواست بزرگان را به دلجویی از تهمتن بفرستد. گودرز به همراه بزرگان به نزد تهمتن رفتند و پس از شنیدن ناله‌های تهمتن از شاه و بی نیازی و بی ترسی اش از هرکس مگر خداوند، سخن گفت. گودرز جهاندیده تهمتن را به ننگ گریختن از روی سهراب هشدار داد و گفت در این زمان نباید کاووس را تنها بگذارد. گودرز به گونه ای با او سخن گفت که تهمتن بر آن شد به درگاه شاه بیاید. هنگامی که تهمتن پای به دربار نهاد کاووس به پای او بلند شد و فراوان او را ستود و از گذشته پوزش خواست. رستم نیز در پاسخ گفت که آماده‌ی انجام فرمان شاه است. شاه فرمود امروز را باید به بزم بنشینند و فردا برای نبرد آماده شوند. بامداد فردا شاه فرمان داد تا گیو و توس به همراه سدهزار تن به سوی دشمن به راه افتادند. هنگامی که به نزدیکی دژ رسیدند طلایه از دور ایشان را دید و از آمدنشان خبر داد. هومان (که شکست‌های پیشین را دیده بود) هم ترسیده بود و هم امید داشت. سهراب رو به هومان کرد و گفت: از ایشان ترس به دل راه ندهید که در میانشان کسی نیست که هم آورد من با شد. به بخت افراسیاب این بار ما پیروز میدان خواهیم شد.

شناسایی دشمن

تهمتن با دستور شاه رخت ترکان را پو شید و شبانه به سپاه ایشان رفت. تا از چند و چون کار ایشان آگاه شود. تهمتن خود را به نزدیکی خیمهی سهراب رساند و سهراب را دید در حالی که بر تخت نشسته بود و بارمان و هومان و زندرزم (ژنده رزم) پیرامونش نشسته بودند. در این میان زندرزم که از خیمه بیرون آمده بود سربازی را دید که تورانیان هرگز در میان سربازانشان چنین کس با این اندام سترگ ندا شته بودند. هنگامی که به او نزدیک شد تا نام و نشانش را بپرسد تهمتن بی‌درنگ بر گردن او کوفت و او را از میان برد. سهراب که دیر بازگشتن زندرزم نگران شده بود در پی او آمد و خبر کشته شدنش راشنید. سهراب آن شب تا بامداد فرمان آماده باش داد. (به این ترتیب تنها بخت سهراب برای باز شناسی تهمتن نیز از میان رفت.) سهراب به بزرگان سپاهش گفت با کشته شدن زندرزم از نبرد با ایرانیان باز نخواهم گشت. رستم در بازگشت به طلایه دار سپاه ایران که گیو بود برخورد کرد و پس از گذشتن از طلایه به اردوگاه ایران به نزد شاه آمد و از آنچه دیده بود سخن گفت.

روز نبرد

بامداد روز نبرد سهراب رخت رزم پو شید و بر روی تپه ای بلند ایستاد؛ هجیر را فراخواند و از او خواست تا هر پرسشی که از او می‌پرسد را به درستی پاسخ دهد. سهراب چند و چون سپاه ایران و سرداران فرماندهان را از او پرسید و از او خواست تا جایگاه توس و گودرز و رستم را به او نشان دهد و بگوید کدام درفش در دست کدام پهلوان است. سهراب به او گفت: چنانچه راست گفتار باشد و همه‌ی نشانی‌ها را درست به او بدهد، پاداش خوبی خواهد یافت. هجیر نیز پیمان کرد که راست و درست پاسخ دهد. سهراب پرسید: درفشی که نشان خور شید و ماه دارد نشان کیست؟ هجیر پاسخ داد: نشان شاه ایران کاووس است. سهراب پرسید: درفش پیل پیکر ازان کیست؟ هجیر پاسخ داد: درفش توس است که از خانواده‌ی شاه نوذر است. سهراب پرسید: آن درفش سرخ پیکر که نشان شیر دارد ازان کیست؟ هجیر پاسخ داد: نشان گودرز گشوادگان است. سهراب پرسید: آن کس که سراپرده ای سبز رنگ دارد و درفشی اژدها پیکر با خود می‌برد و کسی از بالا و بلندی هم سان او نیست، چه کسی است؟ هجیر پاسخ داد: او مردی از چین است که به کمک ایران آمده. سهراب پرسید: نامش چیست؟ هجیر پاسخ داد: نمی دانم من زمان درازی در ایران نبودم. هجیر با خود اندیشید اگر به او بگوید که این رستم است بی گمان تورانیان نخست با همه‌ی توان بر او خواهند تاخت و اگر تهمتن در برابر ایشان به خاك افتد دیگر در ایران کسی نمی تواند با سهراب، رویارویی کند. از این رو با خود اندیشید که بهتر است نام رستم را از او پنهان کند. نبشته به سر بر دگرگونه بود ز فرمان نکاهد، نه هرگز فزود سهراب که از یافتن تهمتن نا امید شده بود بار دیگر پرسید: درفش گرگ پیکر ازان کیست؟ هجیر پاسخ داد: گیو پسر گودرز است که او را گیو نیو می‌خوانند. او داماد تهمتن است. سهراب پرسید: درفش ماه پیکر ازان کیست؟ هجیر پاسخ داد: او فریبرز فرزند شاه است. سهراب پرسید: درفش زرد پیکر که نشان گراز دارد؟ گراز بار دیگر سهراب از هجیر پرسید آن سراپرده‌ی سبز و درفش اژدها پیکر ازان کیست؟ هجیر باز هم پاسخ داد که او را نمی شناسد. سهراب از او پرسید: پس تهمتن کجاست؟ هجیر پاسخ داد اکنون در زابل هوا خوب است و او ترجیح داده به جنگ نیاید. سهراب این را نپذیرفت و گفت تهمتن مرد جنگ است هرگز چنین نخواهد کرد. سهراب باردیگر هجیر را پند داد که اگر نشانی هایی را که می‌خواهد به درستی به او بدهد به جایگاه و ﺛروتی می‌رسد که کسی گمان هم نخواهد کرد در غیر آن صورت وی را خواهد کشت. هجیر گفت رستم نیروی سد پیل را دارد و بی گمان اگر با او روبرو شوی از پای درخواهی آمد. سهراب گودرز را برای داشتن فرزندی مانند هجیر نفرین کرد. هجیر که بیم آن را داشت مبادا این ترك بر تهمتن چیره گردد و پشت سپاه ایران بشکند خطر مرگ را پذیرفت و نام تهمتن را ا شکار نکرد.

آغاز نبرد

سهراب که از درشت گویی‌های هجیر و ستایش هایی که از تهمتن می‌کرد، به ستوه آمده از او روی برگاشت و رفت. سهراب آماده‌ی رزم شد و به سوی زرم گاه تاخت تا از سپاه ایران گرد براورد. در میان ایرانیان کسی نبود که بتواند با این نبیره‌ی گمنام سام درامیزد. سهراب خود را به نزدیک شادروان (چادر) کاووس شاه رساند و فریاد براورد: تو که یارای رویارویی با من را نداری از چه رو خود را شاه خوانده‌اي؟ آن شب که ژنده رزم کشته شد سوگند خوردم، کاووس را زنده، بر دار کنم. سهراب با نیزه ای که داشت میخ‌های پرده سرای کاووس را کند. و خرگاه کاووس به زمین افتاد. کاووس شاه از کار سهراب بسیار غمگین شد و از پهلوانان خواست تا تهمتن را از این کار آگاه کنند. هنگامی که این خبر به تهمتن داده شد، تهمتن گفت: از همه‌ی شاهان به من رنج و سود رسیده است لیکن از کاووس تنها رنج به من رسیده است. آنگاه به گرگین و رهام توس فرمان داد سپاه خود را برانند و زواره را نگهبان چادرها کرد. همراهان تهمتن از رویایی با این ترك دستپاچه شده بودند نمی توانستند به درستی آماده شوند. تهمتن هنگامی که این دستپاچگی را دید ایشان را سرزنش کرد. ببر بیان را پوشید و به زواره فرمان داد که از جایگاه دور نشود و تنها گوش به فرمان او با شد.

نخستین دیدار

تهمتن و همراهان با درفش اژدها پیکر به سوی آوردگاه به راه افتادند هنگامی که سهراب را دیدند تهمتن به او پیشنهاد نبرد تن به تن داد. سهراب دست به دست مالید و گفت برویم و از لشکر نیز هیچکس را به یاری نخوانیم. سهراب به پیر بودن رستم گوشه ای زد( اشاره کرد) و گفت هرچند بر و یال توانمندی داری لیکن دیگر سال و ماه تو را در هم کوبیده. رستم به او گفت سخن چرب و گرم است و زمین سرد و خشک(یاد آوری کرد که به زمین سر خواهی خورد) رستم افزود دیو‌های بسیاری به دست من تباه شده اند تو نیز اگر امروز زنده ماندی، دیگر از هیچ چیز نترس. سهراب: یک سخن از تو می‌پرسم و می‌خواهم راست پاسخ دهی. آیا تو رستم پسر سام نریمان هستی؟ تهمتن: رستم پهلوان و با افسر است و من تنها کهتر او هستم. سهراب که از یافتن رستم نا امید گشته بود به سوی میدان رفت. دو پهلوان نخست با نیزه به یکدیگر تاختند و هنگامی که نیزها شان در هم شکست به شمشیر هندی روی آوردند. دیری نگذشت که شمشیر‌های هندی نیز زیربار زخم‌های گرانی که این دو به یکدیگر می‌زدند فرو شکست و دو پهلوان دست به گرز بردند. آن سان با گرز گران بر تن یکدیگر کوفتند که زره هر دو پهلوان پاره شد. در حالی که تشنگی برایشان چیره گردیده بود، پدر و پسر هرکدام نفس زنان در گو شه ای از میدان به یکدیگر می‌نگریستند. ترس و خشم بر هر دو پهلوان چنان بود که یکدیگر را نشناختند. جهانا! شگفتا که کردار تست هم از تو شکسته هم از تو درست از آن دو یکی را نجنبید مهر خرد دور بود ننمود چهر همی بچه را باز داند ستور چه ماهی بدریاچه در د شت گور نداند همی مردم از رنجِ آز یکی د شمنی را ز فرزند باز در کشاکش نبرد، تهمتن با خود گفت جنگ با دیو سپید نیز تا این اندازه د شوار نبود که نبرد با این جوان است. هنگامی که دو پهلوان کمی آسودند و بازوانشان توان تازه یافت دست به تیر و کمان بردند و بر یکدیگر تیر باران کردند لیکن تیرهایشان از ببر بیان و زره‌ی سهراب گذر نکرد پس از آن دو پهلوان روی به کشتی آوردند و کمربند چرمی دیگری را گرفتند.(از روی اسب) تهمتن که اگر دست به سنگ خارا می‌زند، سنگ را از جای می‌کند هرچه تلاش کرد نتوانست سهراب را از پشت زین جابجا کند. پس از آنکه زور ایشان به یکدیگر نچربید. سهراب نیز گزر کشید و بر بازوی تهمتن زد تا جایی که تهمتن از زخم آن به خود پیچید. سهراب از اینکه هم آورد خود را رنجانده بود خندان شد و رستم را به کواژه گرفت و گفت: تاب زخم دلیران را نداری، در نبرد رخش تو مانند خر است و دو دست تو مانند چوب خشک. هرچند دلیر و سرو بالا هستی، لیکن اگر جوانی کنی نابخرد هستی. بخندید سهراب و گفت ای سوار بزخم دلیران نهای پایدار برزم اندرون رخش گویی خرست دو دست سوار از همه بترست اگر چه گوی سروباﻻ بود جوانی کند پیر، کانا بود هنگامی که هر دو پهلوان پس از چندی تلاش از رزم فرو ماندند و از یکدیگر روی گرداندند. هر یک از آنها به سپاه روبرو تاختند و سربازان فراوانی را کشتند. و تهمتن به سوی سپاه توران تاخت و سهراب نیز به سوی ایران، هر دو تن، مانند گرگی که در میان رمه می‌افتد از سپاه دشمن کشته‌های فراوانی گرفتند. تهمتن بیمناک از جان کاووس که مبادا از سهراب گزندی ببیند، خود را با شتاب به سهراب رساند و او را از این کار بازداشت. تهمتن به سهراب گفت ایرانیان چه گناهی کرده اند که تو به ایشان تاختی و سهراب نیز در پاسخ گفت تورانیان چه گناهی کرده بودند که تو به ایشان تاختی؟؛ هر دو پهلوان دنباله‌ی نبرد را به روز پسین افکندند.

شب سرنو شت

هنگامی که سهراب به خیمه بازگشت با هومان درباره‌ی تاختن تهمتن به سپاه سخن گفت و از کاری که با ایرانیان کرده بود به او خبر داد. وی افزود چون فرمان درگیر شدن با دشمن را نداشته اند از اینکار پرهیز کرده اند(توجیه ترس). پس از آن سهراب شب را به بزم گذراند. از سوی دیگر گیو به تهمتن در باره‌ی تاختن سهراب به سپاه ایران گزارش داد و گفت او نخست گرگین را از اسب پایین انداخت و سپس با توس درگیر شد و با گرز از پهلو به بدن او کوبید. هنگامی که سپاه دید توس تاب رویارویی با او را ندارد، همه باهم به او تاختند(حمله کردند) و توس را رهاندند. گیو افزود ما آیین پیشین(قراری که پیش از نبرد تن به تن برای پرهیز از نبرد انبود بوده) را نگه داشتیم و نبرد را دنبال نکردیم. تهمتن به نزد کاووس رفت و کاووس او را گرامی داشت. تهمتن از دشواری نبرد با سهراب سخن گفت و افزود فردا برای کشتی گرفتن به میدان خواهد رفت در حالی که نمی داند چه کسی پیروز خواهد شد. شاه به او گفت امشب نیایش کنان، نزد یزدان به پا خواهد ایستاد و از او برای تهمتن پیروزی خواهد خواست. تهمتن امیدوار به اینکه از فر شاه فرجام او پیروزی است به سوی زواره رفت. نخست از برادر خوردنی خواست و پس از شام به برادر گفت: اگر فردا پگاه پیروز از آوردگاه بیرون آمدم درفش و سپاه و زرینه کفش من را بیاور لیکن اگر بر دست این ترك کشته شدم بی درنگ به سیستان برو و داستان این خبر را برسان و مادرم را دلداری بده. پس از آنکه مادر را آرام کردی به دستان بگو که شاه را تنها نگذارد و با او در نبردهای در پیش رو همکاری کند. نیمی از شب به این گفته‌ها گذشت و نیمهی دیگر شب را تهمتن که خسته از کارزار بود آسود.

نیرنگ تهمتن

فردا پگاه هردو پهلوان رخت رزم پوشیده و سوار بر اسب به سوی آوردگاه به راه افتادند. سهراب با هومان از همسانی هایی که میان این دﻻور ایرانی و گفته‌های تهمینه پیدا کرده بود سخن گفت. لیکن هومان از روی بدخواهی به او گفت من چندین بار در نبرد با رستم روبرو شدم اگرچه این مرد بسیار به او ماننده است لیکن رستم نیست. هنگامی که دو پهلوان یکدیگر را دیدند سهراب لبانش خندان گشت و به تهمتن گفت: شب را چگونه گذراندي؟ به پیکار چگونه اندیشیدي؟ بیا دست از نبرد برداریم و با یکدیگر به می‌گساری بنشینیم. بگذار تا دیگری به جای تو به نبرد من بیاید. من از روی تو شرم دارم و مهرت در دل من جای گرفته. گمان می‌کنم که تو پسر نریمان، رستم دستان با شی. تهمتن به او گفت اگر تو جوانی من هم کودک نیستم که به این سخنان فریب خورم. دیروز سخن از کشتی گرفتن بود؟ سهراب که این سخن را شنید به او گفت اگر بوش (تقدیر) بر این است که بر دست من کشته شوی درنگ نخواهم کرد. هردو پهلوان اسب‌ها را به سنگی بستند و به کشتی گرفتن سر نهادند. درکشاکش نبرد سهراب تهمتن را بر زمین زد و بر سینه‌ی او نشست و خنجری آبگون برکشید تا تهمتن را سر از تن جدا سازد. تهمتن بی درنگ فریاد برآورد و به سهراب گفت: ای گو شیر گیر! آیین ما در ایران چیز دیگری است. اگر کوچتر، بزرگتری را در کشتی به زمین بزند بار نخست از خون او در میگذرد، اگر بار دیگر توانست او را به زیر آورد آنگاه او را خواهد کشت. سهراب نیز این سخن را پذیرفت. سهراب از آنجا به دشتی پرآهو برای نخچیر رفت. هومان از دیر بازگشتن او نگران شد و به دنبال او رفت. هنگامی که سهراب به پیش هومان بازگشت و داستان نبردش را بازگفت، هومان وی را هشدار داد که این کار به زیان او خواهد بود. همانگونه که اموزگار می‌گوید: دشمن را هرچند خرد باشد، کوچک نشمار. از این سو تهمتن که از چنگال مرگ گریخته بود سرو تن بشست و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و از خداوند پیروزی در این نبرد را خواستار شد در حالی که از نیرنگ ماه و ستاره بی خبر بود.

سوگ سهراب

بار دیگر دو پهلوان به سوی میدان نبر رفتند و از اسب فرود آمدند. هر دو برای کشتی گرفتن آماده شدند. این بار تهمتن بود که توانست سهراب را به کردار شیری بر زمین زند. تهمتن بی درنگ هم آورد زمین خورده‌ی خود را پهلو درید. سهراب از ته دل اهی کشید و به رستم گفت: تو در این کار بی گناهی که این سپر بلند بود که مرا پروش داد تا به این آوردگاه برسم و به دست تو کشته گردم در حالی که هم ساﻻن من هنوز در کوی و برزن به بازی سرگم هستند. سهراب به خونریز خود گفت: آسوده نباش که اگر مانند ماهی در دریا فرو روی و یا مانند ستارگان در اسمان، پدرم تو را خواهد یافت و کین خون من را از تو خواهد کشید. تهمتن هنگامی که این سخن را شنید خشکش زد؛ از هوش رفت. پس از به هوش آمدن از سهراب پرسید از رستم چه نشانی داري؟ از کجا می‌دانی که پسر او هستی؟ سهراب که گویی در یافته بود او همان رستم است به افسوس پاسخ داد اگر تو رستم هستی، بدان که من را از بدخویی خود کشتی. هرکاری که توانستم انجام دادم لیکن مهر تو نجنبید. من از پدر به یادگار نشانی دارم که دیگر به کارم نخواهد آمد. به بازوی من نگاه کن و آن مهره‌ی نامبر رستم را ببین. چو بگشاد خفتان و آن مهره دید همه جامه بر خویشتن بر درید همی گفت کای کشته بر دست من دلیر و ستوده به هر انجمن همی ریخت خون و همی کند موی سرش پر ز خاك و پر از آب روی بدو گفت سهراب کین بد تری است به آب دو دیده نباید گریست ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود چنین رفت و این بودنی کار بود سهراب از تهمتن خواست تا زره او را بگشآید و مهره ای که مادرش به او داده را نگاه کند. هنگامی که رستم آن مهره را دید دانست که چگونه به دست خویش چنگ در جان خود زده. تهمتن جامه هایش را بر تن درید و خون از دیده ریخت. هنگامی که سواران ایران اسب تهمتن را بی سوار دیدند بر این گمان بودند که رستم کشته شده است. ایشان آگهی مرگ تهمتن را نیز به کاووس رساندند. کاووس از ایشان خواست تا کسی را برای آگاهی یافتن از کار سهراب به آوردگاه بفرستد. سهراب که خود را در آستانه‌ی مرگ می‌دید از تهمتن خواست تا میانجی شود که شاه از خون ترکان درگذرد چراکه ایشان به گفته‌ها و امیدهایی که سهراب داده بود، به سوی ایران آمده بودند. تهمتن بر اسب سوار شد و خود را به سپاه رساند. او زواره را به سوی هومان فرستاد تا به او بگوید: ساﻻر ترکان او است، وی می‌باید ترکان را فرمانده ای کند تا از رود بگذرند و به سوی توران برود. توس و گودرز و گستهم نزد تهمتن رفتند. تهمتن از غم فرزند می‌خواست دست به خودکشی بزند. گودرز او را با این پند که سرانجام همه مرگ است آرام کرد و پس از آرام شدن، تهمتن از او خواست به نزد کاووس برود و از او بخواهد از آن نو شداریی که در گنج خود دارد به سهراب برساند. هنگامی که کاووس در پاسخ به این درخواست از ترس هم دست شدن تهمتن و سهراب سخن گفت و کردار رستم، پیش از آغاز این نبرد را یادآور شد، گودرز به نزد تهمتن بازگشت و گفت که خوی بد کاووس مانند درختی همیشه سبز است که پیوسته از آن بدی به بار می‌نشیند. وی افزود باید خودت با شاه سخن بگویی! من نتوانستم او را با خود همداستان کنم. تهمتن آماده‌ی رفتن به نزد شاه شد که در میان راه پیکی آمد و به او گفت سهراب چشم از جهان فرو بست. رستم به زاری به سوی سهراب بازگشت. همی گفت زار ای نبرده جوان سر افراز و از تخمه پهلوان نبیند چوتو نیز خورشید و ماه نه خود و نه جوشن، نه تخت و کلاه کرا آمد این پیش کآمد مرا بکشتم جوانی بپیران سرا نبیره جهاندار سام سوار سوی مادر از تخمه نامدار بریدن دو دستم سزاوار هست جز از خاك تیره مبادم نشست کدامین پدر هرگز این کار کرد سزاوارم اکنون بگفتار سرد بگیتی که کشت است فرزند را دلیر و جوان و خردمند را نکوهش فراوان کند زال زر همان نیز رودابه پر هنر

مرگ سهراب

تهمتن سهراب را در جامه ای خسروی پیچید و در تابوتی نهاد و به سراپرده‌ی خویش برد. کاووس و همهی پهلوانان ایران زمین در این مرگ به سوگ نشستند و هر یک تهمتن را به گونه ای دلداری داد و از گذرا بودن این جهان و بیهوده بودن مهر داشتن با آن پند داد. تو دل را بدین رفته خرسند کن همه گوش سوی خردمند کن اگر آسمان بر زمین بر زنی بپری و از آب آتش کنی نیابی همان رفته را باز جای روانش کهن شد به دیگر سرای تهمتن به شاه گفت که از گناه ترکان درگذرد. شاه گفت هرچند ایشان به من و ایران بد کرده اند لیکن من با درد تو هم دردی می‌کنم و ایشان را می‌بخشایم. پس از بازگشت زواره، تهمتن پیکر سهراب جوان را در تابوتی قیر اندود به سوی زابل برد تا زال نبیره‌ی بیگناه خود را که بدست تهمتن کشته شده بود، ببیند. چو تابوت را دید دستان سام فرود آمد از اسپ زرین ستام تهمتن پیاده همی رفت پیش دریده همه جامه دل کرده ریش گشادند گردان سراسر کمر همه پیش تابوت بر خاك سر رستم پس از سوگواری برای سهراب او را دردخمه ای نهان کرد. رستم از بیم آنکه پس از او کسی آهنگ غارت کردن دخمه اش را نکند آن دخمه را از طلا نساخت و ساده و بی پیرایه بنا کردش. چنین گفت بهرام نیکو سخن که با مردگان آشنایی مکن نه ایدر همی ماند خواهی دراز بسیچیده باش و درنگی مساز بتو داد یک روز نوبت پدر سزد گر ترا نوبت آید بسر چنین است و رازش نیامد پدید نیابی بخیره چه جویی کلید یکی داستان است پر آب چشم دل نازك از رستم آید بخشم

داستان سیاوش

کنون ای سخن گوی بپدار مغز یکی داستانی بیارای نغز
سخن چون برابر شود با خرد روان سراینده رامش برد
کسی را که اندیشه ناخوَش بودبدان ناخو شی رای اوگَش بود
همی خویشتن را چلیپا کندبه پیش خردمند رسوا کند
ولیکن نبیند کس آهوی خویش ترا رو شن آید همه خوی خویش
اگر داد باید که ماند بجایبیارای و زان پس به دانا نماي
چو دانا پسندد پسندیده شدبه جوی تو در، آب چون دیده شد

فردوسی بزرگ سخن خود را با گفتاری درباره‌ی آفرینش ادبی آغاز میکند. استاد میفرماید هنگامی که آفرینش ادبی با خرد همراه باشد آرامش را به همراه خواهد آورد. کسی که اندیشه‌ی ناخوش دارد افریده‌ی او هرگز آرام بخش نخواهد بود. سپس استاد به نقد هنری گوشه می‌زند(اشاره میکند) و می‌فرماید هرکس گمان میکند افریده‌ی خودش، از تندرست و بی کم و کاست است لیکن برای دانستن درستی یا ناتندرستی این آفریده، نیاز به داوری خردمندان هست که آفریننده‌ی ادبی می‌باید افریده‌ی خود را نزد ایشان ببرد و تنها هنگامی که پسند استاد افتاد می‌توان به این افریده بالید.

سودابه و سیاوش

فردوسی داستان سیاوش را از گفتهی موبد(گوینده داستان سیاوش)ی می‌نگارد و در آن می‌گوید: روزی سحرگاه توس و گودرز و گیو برای شکار به سوید شت دغوي به راه افتادند. در آن بیشه، به دختری خوبرخ که در بیشه سرگردان بود برخورد کردند. هنگامی که از کیستی او و چرایی بودنش در این دشت پرسیدند، آشکار شد که او از بزرگان توران و از نژاد گرسیوز است. پدرش بر او خشم گرفته و او از بیم جان از خانه گریخته است. وی افزود که اسبی داشته و زر و گهر و تاجی، لیکن در سرزمینی بالاتر این بیشه، همه‌ی آنها را از دست داده و نیام شمشیری نیز به او زده شده است.(مورد دستبرد راهزنان قرار گرفته) توس و گیو که هر دو شیفته‌ی آن دختر شده بودند بر سر بدست اوردنش با یکدیگر گفتگو کردند. هنگامی که گفت و گو میان ایشان باﻻ گرفت، یک میانجی ایشان را به سوی شاه رهنمایی کرد. هنگامی که ایشان پیش کاووس آمدند و کاووس از داستان آگاه شد، آن دختر را که خویش گرسیوز بود بیش از هر کس شایسته‌ی خود و مشکوی شاهی دید. دیری نپایید که شاه از نوپیوگان خود دارای فرزندی شد. نام فرزند را سیاوخش(سیاوش) نهادند. هنگامی که ستاره شمآران آینده‌ی کودك را دیدند غمگین شدند و به شاه گفتند این کودك از بخت بهره‌ی چندانی نبرده است.(آینده‌ی خوبی در انتظار وی نیست) تهمتن به دربار آمد. وی از شاه خواست تا این کودك را به او بسپارد چرا که در میان درباریان هیچ کس شایسته تر از تهمتن برای بزرگ کردن این کودك نیست. شاه پذیرفت. تهمتن سیاوش را با خود برد و به او آیین رزم و بزم آموخت. هنگامی که سیاوش یال برافراخت و بزرگ شد دلتنگ شاه شد و از تهمتن خواست تا او را به دیدار شاه ببرد. تهمتن نیز در گنج بگشاد و هرآنچه در خور یک شاهزاده‌ی پهلوی بود به سیاوخش(سیاوش) داد و هر آنچه را در گنج خود نداشت فرمان داد تا از گو شه و کنار فراهم کنند. پس از آن تهمتن به همراه سیاوش به سوی ایران شهر به راه افتاد. هنگامی که شاه از آمدن سیاوخش(سیاوش) آگاه شد، فرمان داد تا توس و گیو به پیشوازش بروند. در پایتخت، هرکس که سیاوش را می‌دید بر او آفرین می‌خواند و از رفتار و کردار و ادب او در شگفت می‌ماند. شاه تهمتن را بسیار نواخت و برای خوش آمدگویی به سیاوش تا یک هفته در هر جای شهر سوری برپا کرد و پس از آن سیاوش را از گنج‌های خود بهره مند کرد. سیاوش تا هفت سال در دربار شاه بود و در سال هشتم شاه منشور زمین کوی ساران یا همان ماورالنهررا به نام او نوشت. سوداوه بادیدن سیاوش شیفته‌ی او شد و پنهانی پیام فرستاد و او را به شبستان شاه فراخواند. سیاوش فراخوان او را نپذیرفت. بامداد فردا سوداوه از کاووس خواست سیاوخش(سیاوش) را به شبستان بفرستد تا خواهرانش او را ببینند. شاه هم پذیرفت و سیاوش را فراخواند و از او خواست که به فغستان رود. سیاوش گمان کرد این سخن شاه برای ازمایش او است. تلاش کرد تا رای شاه را بازگرداند. شاه، رای او را نپذیرفت و سیاوش ناگزیر به رای شاه گردن نهاد. هرزبد(ب) که نگهبان شبستان بود مامور شد سیاوش را به دیدار سوداوه و خواهرانش در شبستان ببرد. هنگامی که هرزبد، سیاوش را به شبستان برد همگی از دیدار سیاوش شگفت زده شدند. سوداوه با دیدن سیاوش از تخت پایین آمد و سر و چشم او را بوسید. سوداوه هنگام بوسیدن سیاوش چندان درنگ کرد تا جایی که سیاوش دانست این بوسه از روی مهر نامادری به فرزند نیست و از خواست اهریمنی است. سیاوش از پیش او به سوی خواهران خرامید و خواهرانش از دیدار او سخت خرسند شدند. پس از آن شاه از سوداوه پرسید که سیاوش را چگونه دیدی؟ سوداوه گفت سیاوش در کمال شایستگی است و از شاه خواست از میان دختران سوداوه و یا دختران کی ارش و کی پشین برای او دختری برگزیند. سیاوش که در دل همواره از سوداوه هراس داشت به شاه گفت که هر کس را که شاه برای من بپسندد من نیز می‌پسندم. سیاوش خواست اینکار بدون رای زنی سوداوه انجام شود. شاه گفت سوداوه غم خوار تو هست و او را به رفتن پیش سوداوه فرمان داد. سیاوش به ناچار روانه‌ی دامی شد که سوداوه برای او پهن کرده بود. بامداد آن روز سوداوه با تاجی از پیروزه برتخت نشسته بود و دختران فغستان رده ایستاده بودند تا سیاوش از در دراید. سیاوش به فغستان آمد. دختران هیچ یک چشم از او برندا شتند و هر یک از ایشان با خود در اندیشه بود که سرانجام کدامشان از سوی سیاوش پسندیده خواهد شد. پس از این بازدید سوداوه با سیاوش تنها ماند. وی به سیاوش پیشنهاد داد پنهانی با سوداوه که تنها زن درخور سیاوش است، خفت و خیز داشته باشد. او به سیاوش گفت: می‌تواند یکی از دختران نورسیده‌ی خود را به همسری سیاوش در آورد و آنگاه خود با سیاوش پنهانی رابطه داشته باشد. سوداوه از اینکه در هفت سال گذشته چگونه به سیاوش عشق می‌ورزیده سخن گفت و یک بوسه‌ی آبدار از سیاوش گرفت. سیاوش که از شرم سرخ شده بود می‌دانست اگر او را خوار کند، چگونه او سیاوش را در چشم شاه خوار می‌کند و شاه را به سیاوش بدبین. سیاوش راه دیگری برگزید. شاهزاده به او گفت: تنها شاه، شایسته‌ی تو است و برای من تنها یکی از دخترانت بسنده است. من از این داستان با کسی سخن نمیگویم تو نیز این را پنهان دار. سوداوه –که تیرش به سنگ خورده بود- به ناچار کاری را که سیاوش خواسته بود انجام داد و به شاه گفت که سیاوش از میان دختران فغستان یکی از دختران او را پذیرفته است. سوداوه‌ی افسونگر که نمی‌توانست بپذیرد کسی از فرمان او سرپیچی کند، سیاوش را باردیگر فراخواند و با او گفت از آن زمان که تورا دیده ام برده‌ی مهر تو شده ام، چگونه است که تو با من هیچ مهری نداري؟ سودابه از سیاوش خواست در نهان با وی خفت و خیز داشته باشد. وی گفت اگر از فرمانم سرپیچی کنی پادشاهی را بر تو تباه خواهم کرد. سیاوش در پاسخ به او گفت هرگز برای خواست دل، دینم را به باد نخواهم داد. سیاوش این را گفت و با خشم از پیش سوداوه برخواست که برود. سوداوه که راز دل را با سیاوش گفته بود و او را همداستان خود نمی دید و خود را بازنده‌ی این داستان می‌دانست، از ترس آنکه رازش آشکار نگردد و پیراهن سیاوش را پاره کرد با ناخن صورت خود را خراش داد. از بانگ و فریاد آنها درباریان گرد آمدند و خبر این هیاهو به شاه نیز رسید. سوداوه وانمود کرد که سیاوش آهنگ امیزش با او داشته و سوداوه برای رهاندن خود از دست سیاوش به ناچار پیراهن او را دریده و رویش را خراشیده. شاه برای روشن شدن داستان با هر یک از این دو جدا گانه سخن گفت و دو داستان وارونه از ایشان شنید.

داوری شاهانه

کاووس روشی زیرکانه برای آشکار شدن راز داستان در پیش گرفت. وی دست و پیراهن سیاوش را بویید و دریافت که این دست و پیراهن هیچ بویی از بوی پیراهن سوداوه را با خود ندارد و سیاوش بی گناه است. شاه بسیار خشمگین شد تا جایی که میخواست سوداوه را بکشد. لیکن چهار چرایی شاه را بر آن داشت تا از این کار چشم بپوشد:

  1. از آشوب هاماوران می‌ترسید.
  2. کارهایی که سوداوه در روزگار زندان در هاماوران برای شاه کرده بود.
  3. مهری که میان سوداوه و کاووس بود.
  4. فرزندانی که از او داشت.

شاه از سیاوش خواست این راز را نهان دارد. سوداوه که در این داستان سخت خوار شده بود با زنی جادوگر که در شکم دو کودك داشت همدست شد و به او دارویی خورانید تا کودکانش را فروانداخت و آنگاه سوداوه بر آن کودکان افغان زاری راه انداخت و به شاه گفت این کودکان را از شاه باردار بوده که رفتار سیاوش مرگ فرزندان شاه را در پی داشته.

شاه باردیگر به سیاوش بدگمان  شد و از ستار شمآران خواست تا این راز را بررسی کنند. یک هفته گذشت. ستاره شمآران به  شاه آگاهی دادند که این دوکودك از پشت  شاه نیستند و بستگی خونیای نیز با سوداوه ندارند. شاه این سخن را یک هفته با کسی در میان نگذاشت سرآنجام سودابه برای دادخواهی نزد شاه آمد و از او خواست تا داد فرزندان کشته شده‌ی سودابه را از سیاوش بخواهد. 

شاه به او گفت که آرام بگیرد و از این سخن درگذرد؛ شاه روزبانان را برای یافتن زن بدکنش فرستاد. وی را آوردند و کاووس زیرکانه با بیم و امید دادن به او تلاش او را به بزه انجام شده خستو کند(اعتراف بگیرد). زن بدکنش پایداری کرد و خاموش ماند. آنگاه شاه به روزبانان خود گفت او را بیرون برند و اگر خستو نشد (اعتراف نکرد) میانش را با اره به دو نیم کنند. زن بدکنش از ترس شکنجه و تیغ، خستو شد. پس از آن سوداوه را فراخواند و گفته‌های ستاره شمار و این زن بدکنش را بازگفت. سوداوه که بار دیگر خود را بازنده می‌ دید گفت از ترس تهمتن همه از سیاوش پشتیبانی می‌کنند. سودابه گفت من این داوری را به جهان دیگر واگذار می‌کنم. هنگامی که شاه در داوری فروماند، موبد(رای زن کاووس) به شاه گفت چاره ای نداری مگر آنکه سنگ را بر صبو بزنی. وی افزود که آسمان پیمانی دارد که به بی گناهان آسیب نرساند.

ور گرم

شاه سودابه و سیاوش را فراخواند و با ایشان از دودلی خود سخن گفت -و بار دیگر به ایشان زمان داد تا بی گناهی خود را نشان دهند- سوداوه مرده‌ی دوکودک را نشانه‌ی راست گویی خود می‌دانست و بر بی گناهی اش پافشاری می‌کرد. سیاوش از بی شرمی‌های سوداوه به ستوه آمد و پذیرفت که برای نشان دادن راستی خود از آتش گذر کند. شاه فرمان داد تا سد کاروان از بیابان هیزم گرد آوردند و آن هیمه‌ها را چون دوکوه درکنار یکدیگر چیدند به گونهای که چهار سوار به سختی از میان آن عبور میکردند. بر آن کوه هیزم نفت ریختند و دویست مرد در آن آتش دمیدند. همه‌ی مردم به تماشا آمده بودند و شاه به همراه بزرگان و سوداوه به دیدار این رویداد بزرگ نشسته بود. کاووس سردرگم و وامانده در این کار بود. چراکه اگر سیاوش بیرون می‌آمد او می‌باید از سوداوه دست می‌کشید و او را می‌کشت و اگر سیاوش بیرون نمی آمد، فرزندش را از دست داده بود. سیاوش بر اسب سیاه سوار شد و جامه ای پاك پوشیده بود. او به نزد پدر رفت؛ شاه از دیدار او شرمسار گشت؛ سیاوش به شاه گفت اندوهناك نباش اگر من بیگناه باشم از این آتش بی گزند بیرون خواهم آمد. دشت پر از گفتگو بود و در دل‌ها به کاووس د شنام داده می‌شد. مردم همه نگران شاهزاده‌ی بیگناه، سیاوش، بودند؛ سیاوش با جامه ای سپید و کافور زده -درست مانند آیینی که مردگان را به خاک می‌سپارند- سوار بر اسب سیاه با کلاه خود بر سر به سوی کوه آتش روانه شد. سیاوش در میان زبانه‌های آتش و دود ناپدید شد. تما شاگران نگران سیاوش بودند و این نگرانی چندان به درازا نکشید و شاهزاده‌ی کیانی از فر یزدان با تنی بیگناه از میان دو کوه از آتش گذر کرد. آن اندازه آتش اگر آب بود نیز گذر کننده را با خود می‌برد. لیکن آتش به سیاوش هیچ آسیبی نرساند. هنگامی که سیاوش با تندرستی از آن سوی کوه آتش بیرون آمد مردم که نفسها شان در سینه گره خورده بود فریاد برآوردند و از شادی سکه بر پای سیاوش ریختند. پس از آن سیاوش به سوی شاه رفت و کاووس و همراهان از اسب فرود آمده و به پیشواز سیاوش رفتند. پس از آن ایرانیان سه روز و سه شب به جشن نشستند و روزچهارم شاه برتخت نشست و سوداوه را پیش خواند و از او خواست برای کاری که کرده، از سیاوش پوزش بخواهد. سوداوه باردیگر بر گفته‌های پیشین خود و پشتیبانی تهمتن از سیاوش پای فشرد و گذر سیاوش از آتش را جادویی زال خواند. کاووس که از بیشرمی او آشفته شده بود فرمان داد او را بکشند. فغستان شاه با شنیدن این سخن آشفته گشت و فغان شیون به پا کرد. سیاوش میانجی شد و از شاه خواست که سوداوه را به او ببخشاید. شاه –که گویا چشم به راه بهانه ای برای بخشایش سوداوه بود - او را به سیاوش بخشید، سوداوه همچنان از مهری که شاه بر او داشت بهره می‌برد تا در نهان کار سیاوش را بسازد.

جنگ توران

سوداوه همچنان بدنبال آن بود تا سیاوش را به دام اندازد و او را از میان بردارد. در این هنگام که بار دیگر افراسیاب با سد هزار سپاه به ایران تاخت. کاووس باردیگر آماده شد تا برای نبرد ایرانشهر را رها کند. رايزنان شاه به او یادآور شدند: دوبار گذشته که شاه پایتخت را رها کرد، چه بر سرکشور آمد. ایشان از وی خواستند تا بار دیگر این کار را نکند. به شاه پیشنهاد دادند از میان پهلوانان کسی را برگزیند و به فرماندهی سپاه بگمارد. کاووس در پاسخ به ایشان گفت در میان اینان کسی را که هماورد افراسیاب باشد، نمیبینم. سیاوش با خود اندیشید اگر این کارویژه را بپذیرد(ماموریت را به عهده بگیرد) هم کارنامه‌ی خوبی برای او خواهد بود هم اینکه از نیرنگهای سوداوه به دور خواهد ماند. سیاوش این خواسته را با شاه ایران بازگفت و از آنجایی که بوش (تقدیر) بر آن بود که سیاوش در توران کشته شود، کاووس نیز با این کار همداستان شد و گنج و سپاه را به سیاوش سپرد تا آنگونه که میخواهد سپاه را بیآراید.

شاه تهمتن را فراخواند و به او گفت سیاوش میخواهد با افراسیاب روبرو  شود با او  همراه  شو و یک دم از او چشم برندار. ایرانیان دوازده هزار سوار از [[پهلوپارس]]، [[کوچ]] و [[بلوچ]]، [[گیلان]] و [[سروج]] به همراه دوازده هزار پیاده گرد آوردند. پهلوان زادگانی که هم سال سیاوش بودند و پهلوانانی مانند [[بهرام]]و [[زنگه‌ی  شاوران]] نیز با این سپاه همراه شدند. درپیشاپیش سپاه [[پنج تن از موبدان]] درفش کاویانی  را برداشته و  پیش میبردند. کاووس به اندازه‌ی یک روز راه، ایشان را همراهی کرد؛پدر و پسر با چشمانی اشک بار یکدیگر را در آغوش گرفتند و از هم جدا  شدند.

پس از آن سپاه ایران به سوی زابل رفت و یک ماه در آنجا اردو زد. سیاوش این یک ماه را در کنار تهمتن، زواره و زال خوش گذراند. پس از آن سپاهیانی از زابل، هند و کابل را -که فراخوانده بودند- در شهر هری گرد آوردند. فرماندهی این سپاه که بیشتر آنها پیاده بودند را به زنگه‌ی شاوران سپردند. پس از آن به سوی طالقانو مرو رود به راه افتادند و خود را به بلخ رساندند. فرماندهی سپاه توران با گرسیوز و بارمان بود هنگامی که سپهرمو بارمان که پیشرو ایشان بودند از آمدن سیاوش به سوی بلخ آگاه شدند، نامه ای به افراسیاب نوشتند و او را از رسیدن سپاه سیاوش آگاه کردند. پیش از آنکه پاسخی از سوی افراسیاب برسد، گرسیوز ناگزیر شد با سپاه ایران درگیر شود. جنگ میان سپاه ایران و توران در بلخ سه روز به درازا کشید. پس از پیروزی، سیاوش پیادگانی را به هرسو فرستاد تا ته مانده‌ی سپاه توران را نیز از میان برداند ؛ سیاوش به بلخ پای نهاد؛ سپهرم نیز به آنسوی مرز گریخت. پس از آنکه سیاوش بلخ را به دست گرفت نامه ای نوشت و در آن گزارش نبرد و پیروزی اش را برای پدر بازگو کرد؛ از گریختن سپهرم به ترمذ و گریختن بارمان و بدست گرفتن بلخ گفت؛ یادآور شد که باردیگر تا مرز جیحون در دست ایرانیان است و افراسیاب آنسوی آب در سغد اردو زده؛ سیاوش گفت چشم به راه فرمان شاه برای دنبال کردن کارزار می‌ماند.

شاه با خواندن نامه‌ی سیاوش خرسند  شد و یزدان را برای داشتن چنین فرزندی ستود. در پاسخ نوشت  همواره از  افراسیاب پرهیز کن چراکه هم نژاد دارد و هم تن! درنگ کن، او خود به نبرد با تو خواهد آمد.

از آن سو نیز گرسیوز گزارش رخدادها را به افراسیاب رساند و گفت ایشان پنجاه برابر ما هستند و رستم نیز سپهکش ایشان است. افراسیاب از شنیدن این رویداد چندان خشمگین شد که نزدیک بود به گرسیوز آسیب برساند لیکن پس از آرام شدن فرمان داد تا جشنی بر پاکنند. شب هنگام افراسیاب با دیدن خوابی دهشتناك فریاد کشان از خواب پرید. گرسیوز به بالین برادر آمد و او را در برگرفت و از او درباره‌ی نگرانی اش پرسید. افراسیاب از او خواست تا چندی او را همچنان در آغوش بگیرد تا خودش را بازیابد پس از آن گفت که درخواب دیده است: در دشتی پر از مار نشسته. سپاهی از ایران بر وی چیره شده و همه‌ی سربازانش را گردن زده و جوی هایی از خون روان است. فرمانده‌ی آن سپاه وی را به پیش تخت کاووس شاه می‌برد. کاووس شاه، چهارده ساله است که بر تخت نشسته. افراسیاب افزود که کاووس جوان او را با شمشیر به دونیم کرده و افراسیاب از درد این زخم، از خواب پریده است. ایشان خوابگزاران را فراخواندند و آژیر از فاش نشدن راز ، از ایشان خواستند خواب افراسیاب را گزارش کنند. در میان خوابگزاران، خوابگزار زبان آوری بود که از همه پخته تر می‌نمود او به شاه گفت اگر با شاهزاده ای که به جنگت آمده بجنگی شکست خواهی خورد و همه چیزت را از دست خواهی داد اگر هم او به دست تو کشته شود، توران پر آشوب می‌شود و تخت و تاج را از دست خواهی داد. افراسیاب راه آشتی را برگزید و بزرگان را فراخواند به ایشان گفت که سر آشتی با تهمتن دارد، ایشان نیز با او همداستان شدند. افراسیاب از گرسیوز خواست تاجی شاهوار و سد شتروار گستردنی و دویست غلام و کنیز را با خود به سوی سیاوش ببرد و به او بگوید که ما از مرز خود- جیحون- گذر نخواهیم کرد و در سغدکه پیوسته‌ی ایران نیست خواهیم ماند. نامه‌ی افراسیاب دربرگیرنده‌ی پیام دوستی برای رستم نیز بود.وی پیشکش‌های مشابهی را نیز برای رستم فرستاد. گرسیوز با پیشکش‌های افراسیاب تا لب رود آمد و پس از آن فرستاده را به سوی سیاوش فرستاد و تا خبر رسیدن ایشان را به او بدهد خود نیز یک روزه از آب(رودمرزی جیحون) گذشت و به بلخ رسید. هنگامی که گرسیوز به درگاه سیاوش رسید سیاوش برای ارج نهادن به او از جای برخاست، گرسیوز که دیدگانش پر از شرم و دلش پیر از بیم گردیده بود در پیشگاه سیاوش، زمین را بوسید. سیاوش وی را فراخواند و نزدیک تخت خود نشاند؛ پیشکش‌های بیشمار افراسیاب پسندیده شد؛ گرسیوز پیام افراسیاب را به ایشان رساند؛ تهمتن به گرسیوز گفت خواسته ای که از ما داری نیاز به بررسی بیشتر دارد. ایرانیان گرسیوز را یک هفته مهمان کردند تا پاسخ وی را آماده کنند.

رای زنی سیاوش با تهمتن

تهمتن و سیاوش در تنهایی به بررسی این پیشنهاد پرداختند. تهمتن که بسیار بدبین بود و پیشنهاد تورانیان را از روی نیک خواهی ایشان نمی دانست طلایه‌ی سپاه را هشیار تر کرد. سیاوش پیشنهاد کرد از افراسیاب برای نشان دادن نیک خواهی (حسن نیت) خود سد تن از نزدیکان و وابستگان خونی خود را به آیین نوا(رسم گروگان) نزد ایرانیان بفرسد. ایرانیان نیز به پشتوانه‌ی بودن این سد تن در خاک ایران از تازش‌های پی در پی او به ایران دل آسوده باشند. افراسیاب خواسته‌ی او را پذیرفت و سیاوش گزارش این پیمان تازه را برای کاووس فرستاد. پس از این رای زنی گرسیوز را پیش خواندند و به او گفتند به افراسیاب بگو اگر در زیر نوش نیش نداري (کلکی تو کارت نیست) بایسته است تا گروهی از نزدیکان ات را که تهمتن نام ایشان را خواهد خواند به نزدیک ما به آیین نوا بفرستی و شهرهایی از ایران که هنوز در دست تو است رها کنی و به توران بازگردي. گرسیوز نامه ای به افراسیاب نوشت و او را از آنچه گذشته بود آگاه کرد. افراسیاب به ناچار آن سد تن که نام آنها را تهمتن یاد کرده بود به نزد ایشان فرستاد و شهرهای بخارا، سغد، سمرقند، چاچو سپیجاب را نیز از لشکر خود تهی کرد و به سوی گنگ پس روی (عقب نشینی) کرد. هنگامی که تهمتن از رفتن تورانیان دل آسوده شد، سیاوش، گرسیوز را فراخواند و پیشکش هایی به او داد که چشمانش خیره شد. گرسیوز فراوان شاهزاده را ستود و باز گشت.

اگاه کردن کاووس

پس از آنکه گرسیوز از درگاه رفت سیاوش بدنبال مردی چرب گوی که بتواند گفته‌ها را با رنگ و بوی خوش آرایش دهد و بتواند با شاه بی پرده و شرم سخن بگوید، سپاه را جستجو کرد. تهمتن به او گفت در میان سپاه کسی که توانایی انجام این کار را داشته باشد یافت نمی شود، این کار تنها از من بر میاید. آنگاه سیاوش دبیر نویسنده را پیش خواند و نامه ای برای شاه نوشت. سیاوش در نامه پس از بردن نام یزدان پاك و فرستادن درود بر شاه، گزارش کارهای خود و فرستاده‌های افراسیاب را بازگو کرد و از شاه خواست تا درخواست آشتی افراسیاب را بپذیرد. هنگامی که نامه آماده شد تهمتن نامه را برداشت و به سوی ایران شهر روان شد. از دیگر سو گرسیوز به نزدیک افراسیاب رفت و داستان را با او بازگفت، افراسیاب خندید و گفت: چاره بهتر از جنگ است. او از اینکه توانسته بود با پول خود را از سرنو شت شوم رها کند خرسند بود.

دربار کاووس

هنگامی که تهمتن به دربار رسید کاووس او را در کنار خویش نشاند و از فرزند پهلوانان سپاه پرسید. تهمتن نیز نخست از سیاوش سخن راند و نامه را به شاه داد. هنگامی که نامه برای شاه خوانده شد، از خشم روی شاه مانند قیر سیاه شد. کاووس تهمتن را برای پذیرفتن رای سیاوش که خام و جوان است سرزنش کرد و گفت چرا گذشته‌ی افراسیاب را نادیده گرفتید و سخنان او را پذیرفتید؟ شاه دریغ خورد که چرا خود برای این نبرد با سپاه همراه نشده است. کاووس گفت: افراسیاب باید پادافره بدی‌های خود را بدهد، نه اینکه با وانهادن چند شهر و سد ترك بد نژاد که نام پدرانشان را به یاد ندارند از پاد افره بگریزد. کاووس افزود: نامه ای به سیاوش می‌نویسم و از او می‌خواهم تا همه‌ی آن پیشکش‌ها را آتش بزند و گروگان‌ها را به نزد من بفرستد تا سر از تنشان جدا کنم پس از آن، خودم به سوی افراسیاب سپاه خواهم راند. تهمتن شاه را به آرامش فراخواند و به او گفت این فرمان شاه بود که ما به سوی ایشان نرویم و بمانیم تا ایشان به سوی ما بیایند، سیاوش هرگز نمی دانست که ایشان بجای نبرد، دست آشتی پیش می‌آورند. جنگ کردن با کسی که آشتی جسته است در آیین شاهان کار درستی نیست. ما شکیبایی می‌کنیم تا افراسیاب از پیمان که کرده است سرباز زند، آنگاه با سپاه به او خواهیم تاخت. تهمتن افزود، از شاه پنهان نماند که سیاوش رای شکستن پیمان را ندارد و شایسته است او را به این کار وادار نکنی. شاه خشمگین به او گفت این رای نافرخنده را تو در سر او افکنده اي. تو بدنبال آسایش خویشتن هستی، نه گسترش پادشاهی کنون به جای تو، توس سپهدار سپاه خواهد شد و به سوی سیاوش می‌رود، اگر سیاوش نیز نمی خواهد نبرد را دنبال کند باید سپاه را به توس بسپارد و خود با ویژگان به ایران بازگردد. تهمتن گفت: اگر گمان می‌کنی که توس از تهمتن جنگجو تر است پس گمان کن که رستم مرده و از من کمک نخواه. تهمتن خشمناک از دربار بیرون رفت. شاه فرمان داد توس آماده‌ی رفتن شود و خود نامه ای پر از خشم برای سیاوش نوشت و در آن گفت: به یاد نداری هنگامی که دشمن برما پیروز شد با این کشور چه کرد که اینک چنین آزرم خواه ایشان گشته اي؟ از روی جوانی فریب افراسیاب را نخور، من با همه‌ی کارازمودگی ای که دارم بارها و بارها از او فریب خورده ام؛ رستم از دریافت آن پیشکش‌ها سست گشته است و تو نیز به یک تاج زر نگار؛ آگاه باش که کشور با شمشیر بی نیاز می‌ شود و شاه ابروی کشور است؛ بی درنگ گروگان‌ها را به سوی من بفرست و به نبرد با افراسیاب بپرداز، اگر بر آن اهریمن مهر داری و نمی توانی از پیمانت بگذری سپاه را به توس واگذار کن و خود به ایران بازگرد. هنگامی که نامه به نزد سیاوش رسید و از آنچه میان تهمتن و شاه گذشته بود آگاه شد با خود اندیشید اگر این گروگان‌های بی گناه را به سوی شاه بفرستد، وی بی درنگ ایشان را خواهد کشت و در پیشگاه یزدان، سیاوش باید پاسخگوی خونشان باشد. اگر با افراسیاب به نبرد بپردازد هم، باز هم در نزد خداوند پیمان شکن خواهد بود. اگر به ایران باز گردد از دست شاه و سوداوه آسایش نخواهد داشت.

رای زنی با بهرام و زنگه‌ی شاوران

سیاوش که خود را در تنگنا می‌دید با بهرام و زنگه‌ی شاوران که پس از تهمتن رای زنان او بودند به رای نشست. سیاوش از اینکه نه می‌تواند از پیمان بگذرد و نه می‌تواند بیگناهان را به کشتن دهد سخن گفت. سرانجام همگی بر آن شدند که بهتر است سیاوش برای خود کشوری بیابد و خود را از کاووس نهان دارد. پس از آن سیاوش به زنگه شاوران فرمود تا به نزدیک افراسیاب برود و گروگان‌ها و پیشکش‌ها را به او باز پس دهد. سپس سپاه را به بهرام سپرد تا هرگاه که توس از راه رسید سپاه را به او بسپارد. بهرام و زنگه شاوران که سخت از این پیشآمد غمگین شده بودند به سیاوش گفتند نامه ای به کاووس بنویس و از او بخواه که بار دیگر تهمتن را به سوی تو بفرستد، اگر شاه فرمان داد که با افراسیاب بجنگی از این کار سرپیچی نکن. سیاوش رای این دو خردمند را نپذیرفت و گفت اگرچه فرمان شاه برتر از خور شید و ماه است لیکن از فرمان یزدان سر پیچی نمی توان نمود. پس از این گفته‌ها بهرام و زنگه بر سرنوشت سیاوش سخت گریستند. زنگه شاوران به فرمان سیاوش گروگان‌ها را با خود به سوی افراسیاب برد تا از افراسیاب بخواهد که به سیاوش دستوری( اجازه ی) گذشتن از توران زمین را بدهد. از سوی ترکان ساﻻری به نام تورگ به پیشواز ایشان آمد و زنگه را به گرمی پذیرا شد. در پیشگاه افراسیاب از کاووس و کاری که با سیاوش کرده بود سخن رفت. زنگه‌ی شاوران را جایگاهی برای آسودن، دادند و پس از آن افراسیاب با پیران به رای نشست و از او خواست تا برای این کارچاره ای بیندیشد. پیران سیاوش را شایسته‌ی نیکی می‌دانست و به افراسیاب گفت از شایستگی‌های او همین بس که برای نریختن خون تورانیان از فرمان شاه سرپیچیده است. اگر بگذاری سیاوش به غیر از توران در شهر دیگری فرود اید، بزرگان و مهتران تو را سرزنش خواهند کرد. از این‌ها که بگذری کاووس پیر شده و پس از او تخت به سیاوش خواهد رسید. پیران از افراسیاب خواست، نامه ای به سوی سیاوش بنویسد و از او بخواهد که به توران بیاید. پیران خواست که افراسیاب دخترش را نیز به سیاوش بدهد. پیران می‌اندیشید با این کار آینده ای سرتاسر آشتی و دوستی برای ایران و توران پایه نهاده است. افراسیاب گفت شنیده ای که اگر کسی بچه‌ی شیر را پروش دهد، هنگامی که بزرگ شود و دندان درآورد نخست خود پروردگارش را خواهد درید. پیران پاسخ داد ندیدی که سیاوش خوی بد پدر را با خود ندارد؟ همچنین به زودی او پادشاه ایران خواهد شد و تو هر دو کشور را در دست خواهی داشت. افراسیاب این رای پیران را پذیرفت و نامه ای نوشت و سیاوش را به توران فراخواند. در آن نامه به سیاوش گفت همه‌ی مردم توران چشم به راه تو هستند و من نیز پدروار تو را خواهم پذیرفت و گنج و کشور را به تو خواهم سپرد. این جنگ میان تو و پدرت همیشگی نخواهد بود و روزی که زمانش رسید به ایران باز خواهی گشت. افراسیاب در نامه به پیر شدن کاووس و آینده سیاوش گوشه ای زد. نامه را با پیشکش هایی به زنگه شاوران سپردند تا نزد سیاوش ببرد. سیاوش از دیدن نامه هم شاد شد و هم غمگین، از سویی می‌دانست که دشمن را نباید به چشم دوستی نگاه کرد چرا که هرگز از آتش باد سرد برنخواهد خواست. لیکن ستاره بر سر به گونه ای دیگر آراسته شده بود. سیاوش نامه ای برای پدر نوشت و از آزار سوداوه و کوه آتش سخن گفت و از اینکه شاه پیمان آشتی او را نمی پذیرد، گلایه کرد. او گفت به دنبال سرنوشت خود خواهد رفت و از شاه دوری می‌جوید. سیاوش نامه و سپاه را به بهرام سپرد و خود سیسد سوار گرد و دلاور و سد اسب زرین ستام به همراه سد پرستار و غلام از لشکر و کمی دینار و درم برداشت و از سپاهیان خواست گوش به فرمان بهرام با شند و خود به سوی توران به راه افتاد. سیاوش در راه توران به ترمذرفت و از آنجا به چاچ و قجقار. در قجقار بود که پیران به پیشواز وی آمد. پیران تختی درخشنده و درفشی که یک ماه زرین بر سر آن نهاده بودند و بوم آن بنفش بود برای سیاوش آماده کرده بود و از او مانند یک شاه پذیرایی کرد. پیران او را سخت در بر گرفت و بار دیگر به او گفت افراسیاب تو را مانند فرزند خویش نگاه خواهد داشت. هنگامی که به شهر-قچقار-وارد شدند سیاوش از دیدن شهری آراسته و خرم که مردمانش به شادی می‌پرداختند به یاد زابل و ایران و روزگارانی که در آن داشت افتاد. سیاوش که مهر پیران را برگزیده بود از وی خواست که اگر ماندن او در توران را درست نمی داند، راهنمایی اش کند. پیران گفت افراسیاب آنگونه که به بدی نامبر(مشهور) شده است، مرد بدی نیست. وی افزود من نیز تا جایی که بتوانم از تو پشتیبانی خواهم کرد.

دیدار سیاوش با افراسیاب

هنگامی که پیران به همراه سیاوش وارد شهر بهشت گنگ شد، افراسیاب پیاده به دیدارش آمد. افراسیاب سیاوش را در آغوش گرفت و گفت از تور روی گیتی پر از جنگ شد و امروز با سیاوش جهان پر از دوستی(صلح) خواهد شد. افراسیاب سیاوش را در کاخی شایسته جای داد. افراسیاب در هر بزمی سیاوش را در کنار خود داشت؛ سیاوش چندان در بزم و شادی فرو رفته بود که دیگر یادی از ایران نیم کرد؛ افراسیاب به شیده فرمان داد تا با پیشکش‌های فراوان نزد سیاوش روند.

چوگان

فراسیآب به سیاوش پیشنهاد داد چوگان بازی کنند. سیاوش از اینکه در یگانه(تیم) روبروی افراسیاب بازی کند، سرباز زد و گفت تنها اگر با او در یک یگان(تیم) باشد، بازی خواهد کرد. افراسیاب کلبادو گرسیوز و جهن و پیران و نستیهنو هومان را برای بازی در یگان(تیم) خود برگزید. و رویینو شیده و اندریمانو اخواسترا به سیاوش داد. تا سیاوش هنرهای خود را در این بازی نمایان کند. هنگامی که افراسیاب یاران خود را برگزید سیاوش (که به یاران تورانی خود امید نداشت) از شاه خواست تا دستور(اجازه) دهد که از ایرانیان برای بازی یارکشی کند. سیاوش از میان ایرانیان هفت مردرا برای بازی برگزید. نخست سیاوش در میدان کمی اسب تازاند( گرم کرد)؛ یک گوی به سوی او پرتاب شد که پیش از خوردن به زمین سیاوش چنان چوبی به آن زد که به آسمان رفت؛ افراسیاب برای شروع بازی گوی دیگری را به سوی سیاوش پرتاب کرد، سیاوش گوی را گرفت و بر آن بوسه داد و به زخم چوگان آن را به آسمان پرتاب کرد. شاه از این کار خشنود شد و در کنار میدان به تماشا نشست. ایرانیان بازی را بسیار خشن آغاز کردند و گوی را از تورانیان ربودند؛ سیاوش به زبان پهلوی بر ایشان نهیب زد و ایشان را به آرامش فراخواند؛ از آن پس ترکان در بازی پیشی گرفتند. افراسیاب زیرك دریافت که سیاوش به پهلوی به ایرانیان چه گفته، از این رو بازی را ناتمام گذاشت؛ افراسیاب از سیاوش خواست کمان ویژه‌ی خود را به دیگران هم نشان دهد. افراسیاب کمان سیاوش را به گرسیوز داد تا آن را به زه کند. گرسیوز هرچه تلاش کرد نتوانست کمان را به زه کند. افراسیاب کمان را گرفت و خود آن را به زه کرد و به سیاوش گفت من نیز در روزگار جوانی کمانی دا شتم که بجز خودم کسی توان به زه کردن آن را نداشت. آنگاه در میان میدان چوگان -اسپریس - نشانه تیراندازی نهادند و مسابقه‌ی تیراندازی برگزار کردند. سیاوش بر اسبی سوار شد و سوار بر اسب تازان، به سوی نشانه تیر اندازی کرد. آنگاه دوباره نشانه را در سوی راست خود نهاد و بار دیگر به آن تیراندازی کرد تا جایی که نشانه سوراخ سوراخ شد. افراسیاب که از این کار سیاوش در شگفت مانده بود از آنجا به کاخ رفت و بزمی ساخت و پیشکش‌های فراوان به او بخشید. در آن روزگار افراسیاب سیاوش را بیش از هرکس دیگر در توران دوست داشت. شکار شاهانه افراسیاب روزی سیاوش را به شکار فراخواند(دعوت کرد) و سیاوش نیز فراخوان(دعوت) او را پذیرفت. سیاوش در شکار گاه نیز با شکار‌های پی در پی و روش‌های ویژه‌ی شکاری اش همگان را شگفت زده کرد. او گوری را به شمشیر شکار کرد. به گونه ای که گور به دو نیمه‌ی برابر(مساوی) بخش شد. تورانیان از اینکار او و شکارهای فراوانی که آن روز انجام داده بود نگران شدند. افراسیاب چه شاد بود و چه غمگین تنها با سیاوش به راز می‌نشست. سیاوش را از گرسیوز و جهن نیز بیشتر دوست داشت. یک سال اینگونه گذشت.

پیوند با خاندان ویسه

پیران به سیاوش یاد آور شد که اکنون در تمام سرزمین توران کسی نزدیک تر از وی به افراسیاب نیست، لیکن او تنها و بی کس است. شایسته است از این سرزمین همسری برای خود برگزیند. پیران گفت افراسیاب سه دختر دارد و گرسیوز نیز سه دختر، من نیز چهار دختر دارم که گمان می‌کنم جریرهکه بزرگترین آنها است برای تو مناسب با شد، از این میان برای خود همسری برگزین. سیاوش که سپاس گذار نیک رایی پیران بود، دختر او را برگزید. پیران نیز به همسرش گلشهر خبر داد تا پیش درآمد(مقدمات ) پیوگانی ایشان را فراهم سازد. سیاوش و جریره شاد از بودن در کنار یکدیگر بودند و افراسیاب شاد از بودن سیاوش در دربارش؛ پیران بار دیگر با سیاوش با وی درباره‌ی پیوند با خانواده‌ی افراسیاب سخن گفت. { Sunday, October 20, 2013}

فریگیس

پیران به سیاوش گفت افراسیاب دختری به نام فریگیس دارد. اگر با او پیوند کنی خویش افراسیاب خواهی شد و جایگاهت در توران افزونتر خواهد بود. سیاوش که میدانست خویشاوند شدند با افراسیاب اندک بخت بازگشت به ایران را از او خواهد گرفت، از دوستان و یارانی که در ایران داشت یاد کرد. پیران به او گفت هرچند روزگاری در ایران دوستان فراوانی داشتی لیکن امروز در توران زندگی می‌کنی و باید اندیشه‌ی گذشته را فراموش کنی. سیاوش به پیران گفت اگر رای تو این است من نیز می‌پذیرم. و با روزگار سر جنگ ندارم. پیران نزد افراسیاب رفت و به او گفت سیاوش دخترش، فریگیس، را خواستگاری کرده. افراسیاب گفت چرا روزگاری که خودم رو را به اینکار ترغیب کردم، چیزی نگفت؟ همچنین افراسیاب گفت ستاره شناس گفته فرزند سیاوش و فریگیس پادشاهی جهانگیر خواهد شد که توران را از میان می‌برد. پیران افراسیاب را امید داد و گفت نباید به گفته‌ی ستاره شناس از این راه بازگردی کسی که از نژاد سیاوش به دنیا بیاید بی گمان باهوش و با خرد است. او بر ایران و توران فرمان خواهد راند. افراسیاب نیز به پیران گفت اگر رای تو این است(صلاح میدانی) من نیز با تو همداستانم. پیران به نزد سیاوش آمد و گفته‌های افراسیاب را به او بازگو کرد و گفت اگر فرمان دهی من خوان پیوگانی (جشن عروسی) را آماده کنم. سیاوش پذیرفت. پیران، همسرش بانو گلشهر را گفت تا پیشکش هایی شاهانه برای فریگیس آماده کند. گلشهر به همراه خواهرانش با سی هزار دینار برای پیشکش به نزد فریگیس رفتند. فریگیس پس از خواستگاری ایشان به نزد پدر رفت و یک هفته همه در شادی بودند پس از آن یک هفته‌ی دیگر به شادی و پایکوبی پرداختند و افراسیاب خواسته ها(جهاز) شاهانه ای را با فریگیس همراه کرد. همچنین منشور بیش از سد فرسنگ زمین را نیز به نام او نوشت. افراسیاب تخت و کلاهی را برای سیاوش فرستاد؛ پس از آن یک هفته جشن در میدان شهر برگزار شد؛ پس از آن سیاوش و پیران برای بردن پیوگان(عروس) خود به نزد افراسیاب آمدند. شهر تازه چندی گذشت و افراسسیآب نامه ای برای سیاوش فرستاد و به او گفت در میان همه‌ی سرزمین هایی که به تو بخشیده ام بگرد و جایی را که شایسته‌ی نشست تو است برگزین. سیاوش به همراه پیران به سوی ختنبه راه افتادند. یک ماه در ختن که زادگاه پیران بود به شادی نشستند. سرماه پیران و سیاوش و همراهانشان برای یافتن سرزمین تازه به راه افتادند. به جایی آباد رسیدند که روی آن دریا و یک روی آن کوه بود. سیاوش آنجا را برای ساخت شهر تازه برگزید. پیران به سیاوش پیشنهاد داد برای ساختن شهر تازه گنج خود را به او بدهد. سیاوش سپاسگزار او شد و گفت داشته‌های او نیز همه از نیک رایی پیران است. سیاوش افزود شهری خواهد ساخت که آفرین همگان را بر انگیزد. سیاوش در بازگشت سیاوش نزدیک شهر تازه ایستاد و گریست. او از آینده ‌ی بدی که چشم به راهش بود سخن گفت و افزود زندگانی من چندان به درازا نخواهد کشید که از این شهر بهره ببرم، فرزندم نیز از آن بهره ای نخواهد برد. پیران به او گفت افراسیاب دیگر مانند گذشته در اندیشه‌ی بدی کردن نیست من نیز تا جایی که توان دارم از تو پشتیبانی خواهم کرد. سیاوش گفت به فر یزدان می‌دانم که بوش بر این است که از بد گویی بدخواه، بدست افراسیاب کشته خواهم شد. هرچند که افراسیاب به زودی از کارش پشیمان خواهد شد لیکن پشیمانی سودی نخواهد داشت. پس از آن ایران و توران پرآشوب می‌شود و جنگ و خون ریزی رخ خواهد داد. پیران از این گفته‌ها غمگین شد لیکن گفته‌های سیاوش را پای دلتنگی او برای ایران گذاشت؛ ایشان یک هفته آنجا به شادی روزگار گذراندند تا روز هشتم نامه ای از افراسیاب برای پیران آمد و از او خواست برای گرد آوردن باژ کشور به چین، مرز هند و دریای سند برود و سپاه را در مزر خزر بگستراند. افراسیاب نامه ای برای سیاوش نوشت و در آن گفت از رفتن تو دلتنگ هستم لیکن می‌خواهم تو جایی که شایسته‌ی خودت هست داشته باشی. سیاوش با خواسته‌های فراوان و سپاهی از ایران و توران برای ساختن شارسانی که بالا و پهنای آن دوفرسنگ بود دست به کار شد. او در ایوان خود نقشی در ایوان خود بر دیوار ساخت که یک سر آن کاووس و تخت و تاجش بود که رستم و گودرز و زال ایستاده بودند و یک سوی آن تخت و تاج افراسیاب که پیران و گرسیوز به پا ایستاده بودند. نام شهر تازه را سیاوش گرد نهادند؛ پیران در روز ارد- بیست و پنجم ماه- به دیدار ایشان رفت؛ از شهر بازدید کرد؛ یک هفته آنجا ماند؛ پس از آن به سوی ختن به راه افتاد. پیران در بازگشت از سیاوش گرد، به گلشهر گفت بهشت نیز به خوبی سیاوش گرد نیست؛ پیران نزد افراسیاب رفت گزارش دیده‌های خود را داد. وی افراسیاب را دل آسوده کرد که با این راهبرد- پیوند با شاه آینده ‌ی ایران- هرگز جنگی میان دو کشور روی نخواهد داد. چند ماه دیگر، افراسیاب گرسیوز را بر آگاهی از روزگار-حال و روز- فریگیس به سیاوش گرد فرستاد. وی از برادرش خواست ژرف کاوی کند که آیا سیاوش به توران دل بستگی پیدا کرده یا هنوز در اندیشه‌ی ایران است؟ افراسیاب از او خواست تا هرچند به او خوش گذشت، بیش از دوهفته آنجا نماند.

رفتن گرسیوز به سیاوش گرد

به فرمان افراسیاب، گرسیوز آماده شد تا به سیاوش گرد برود او با خود پیشکش‌های فراوانی برداشت و به همراه هزار سوار به سوی سیاوش به راه افتاد هنگامی که نزدیکی‌های شهر رسید، سیاوش به پیشوازش آمد و تنگ او را در بر گرفت و از او درباره‌ی افراسیاب پرسید. روز دیگر گرسیوز به نزد سیاوش آمد و پیشکش‌های شاه و نامه‌ی او را برای سیاوش آورد. در همان روز بود که پیکی نیز از سوی پیران به سوی سیاوش آمد و به او مژده داد که جریره دارای فرزندی شده و پیران نام این فرزند تازه را فرود نهاده است. در پایان نامه نیز دست کودك را در زعفران زده بودند و نشان دست نوزاد را بر کاغذ انداخته بودند. سیاوش از شنیدن این خبر بسیار خو شحال شد و به اورنده‌ی خبر پیشکش‌های فراوان بخشید. پس از آن با گرسیوز به سوي کاخ فریگیس رفتند. گرسیوز که فریگیس و سیاوش را در اوج شکوه شاهی دید با خود اندیشید که اگر یک سال دیگر سیاوش همینگونه ببالد، دیگر سیاوش کسی را به کس نمی شمرد؛ گرسیوز این بداندیشی خود را پنهان کرد. هنر نمودن سیاوش فردای آن روز (برای خوش آمد گفتن به تورانیان) در میدان، بازی چوگانی برپا شد. در این بازی نیز مانند گذشته ایرانیان گوی را از تورانیان ربودند و پیروز گشتند. گرسیوز از سیاوش خواست تا توانایی‌های رزمی اش را به نمایش بگذارد. سیاوش فرمود تا پنج زره را برتن یک ادمک کردند و در گو شه ای از میدان نهادند، پس از آن با نیزه ای که از پدر به یادگار داشت و کاووس آن را در جنگ مازندران بکار برده به میدان رفت. سیاوش با نیزه چنان بر آن آماج(هدف) کوبید که هر پنج زره از هم دریده شد و نیزه در آن فرو رفت پس از آن سیاوش زره‌ها را با نیزه ای که در آن بود به گوشه ای از میدان پرتاب کرد. سواران توران بسیار گرد آن زره هایی که به زمین دوخته بود گشتند و تلاش کردند آن را از زمین برگیرند، لیکن آن زره‌ها از زمین جدا نشد. پس از آن نشانه و تیر و کمان را به میدان آوردند تا پهلوانان هنر نمایی کنند. چهار سپر چوبین و آهنین نهادند و سیاوش ده تیر برداشت، شش تای آنها را به کمربند خود زد و سه تا را به دست گرفت و یکی را به چله‌ی کمان نهاد و پی دی پی اماج(هدف) را تیرباران کرد. هر ده چوبه تیر او از سپرها گذشت و آفرین همگان را براورد. گرسیوز از سیاوش خواست تا در جلوی چشم همگان با او کشتی بگیرد سیاوش از این کار سرباز زد و به او گفت تو برادر شاه هستی و من هرگز با تو آورد نخواهم. هر دو تن بر آن شدند تا سیاوش با دو ترک برگزیده روبرو شود. این دوتنگروی (گَ) و دمور از پهلوانان تورانی بودند سیاوش نخست کمبند گروی را گرفت و او را از زین کند و به زمین کوفت و پس از آن سرو گردن دمور را گرفت و او را چنان خوار به پیش گرسیوز آورد که گویی یک مور با خود می‌برد. گرسیوز از این کار بسیار غمگین شد؛ تورانیان یک هفته‌ی دیگر نیز مهمان سیاوش بودند؛ در راه بازگشت گرسیوز و همراهانش از اینکه سیاوش ایشان را خوار کرده بودناخرسند بودند و با یکدیگر گفتگو کردند و در دل کینه‌ی سیاوش را پروردند. دربار افراسیاب هنگامی که گرسیوز به بارگاه افراسیاب رسید با او تنها ماند(خلوت کرد) و به دروغ گفت: سیاوش در سر اندیشه هایی دارد؛ برای او از ایران، روم و چین پیامهایی رسیده است؛ افراسیاب که نمی خواست این خبر را باور کند بررسی‌های بیشتر در این باره را به سه روز آینده واگذار کرد. گرسیوز که کمر به کشتن سیاوش بسته بود، بامداد روز چهارم برای پیگیری کار سیاوش به نزد افراسیاب آمد. افراسیاب به او گفت من به غیر از نیکی با سیاوش کار دیگر نکرده ام، دخترم را که مانند نور دیده ام گرامی بود به او سپردم و از گنجِ بی رنج بهره مندش کردم. چرا باید او با من اینگونه برخورد کند؟ افراسیاب از این می‌ترسید که اگر بدون بهانه با سیاوش بد رفتاری کند سرانجام مردم بر او خورده بگیرند و او را سرزنش کنند؛ افراسیاب گفت: چاره ای نیست جز آنکه سیاوش را به نزد خود بخوانم و از این سو به نزد پدرش بفرستم. گرسیوز که بدخواه سیاوش بود بار دیگر افراسیاب را از این کار پرهیز داد و گفت اگر او به ایران باز گردد بار دیگر به سرزمین ما لشگر کشی خواهد کرد؛ افراسیاب همچنان بر آن بود تا در کار سیاوش با درنگ و آینده نگری رفتار کند؛ افراسیاب در سر داشت که اگر ناچار شد، سیاوش را به دربار بخواند و خودش نگهبان کارها و رفتار او باشد.(او را زیر نظر داشته باشد) گرسیوز بار دیگر از توانمندی فرمانده ای سیاوش یاد کرد و افراسیاب را از سپاهیانی که سیاوش گرد آورده بود، بیم داد. او گفت دیگر نه سیاوش آن سیاوشی است که تو دیده ای و نه فریگیس آن گونه است که می‌شناختی؛ گرسیوز افزود سپاهت نیز با دیدن شاهی چون او هرگز از تو فرمان نخواهند برد. گرسیوز افزود کسی که شهر و سپاهی مانند سیاوش داشته باشد دیگر هرگز از تو فرمان نخواهد برد. گرسیوز آن اندازه در گوش شاه از بدی سیاوش خواند که سرانجام افراسیاب به گرسیوز فرمان داد تا سیاوش را از سوی افراسیاب به بهانه‌ی دلتنگی و دیدار تازه، برای شکار و خوشگذرانی به پایخت فرابخواند. گرسیوز با دلی پرکینه به سوی سیاوش گرد به راه افتاد؛ نزدیک شهر که رسید نامه ای به سیاوش فرستاد و گفت نیاز نیست برای پیشواز فرومایه ای چون من به از شهر بیرون بیایی(استقبال کنی). سیاوش از کار گرسیوز گمانی شد.(شک کرد). هنگامی که گرسیوز به شهر رسید سیاوش پیاده به دیدارش رفت؛ گرسیوز نامه‌ی افراسیاب را به او داد؛ سیاوش گفت سه روز اینجا به بزم خواهیم نشست و پس از آن به سوی افراسیاب خواهیم رفت؛ گرسیوز که می‌دانست با آمدن سیاوش به درگاه افراسیاب دروغ‌های او آشکار می‌شود، خود را غمگین نشان داد. سیاوش برادروار از او پرسید که از چه چیز غمگین است؟ گرسیوز گفت که غم او برای سیاوش است. وی نخست از اغریرث یاد کرد که بدست افراسیاب کشته شده بود و گفت اینک افراسیاب با تو دشمنی ورزیده است. وی افزود کسی نباید بداند که من این‌ها را به تو گفته‌ام. گرسیوز گفت افراسیاب همه‌ی خوبی هایی که تا امروز به تو کرده برای آن بوده که نزد بزرگان درون بدش را پنهان کند. سیاوش باز هم امید وآرانه به این گفته‌های نگریست و گفت یزدان پاك یار من است و افراسیاب نیز اگر بد من را می‌خواست هرگز من را تاج و تخت نمی داد؛ من بی سپاه نزد او خواهم رفت. گرسیوز باز از در فریب در آمد و به سیاوش گفت نامه ای بنویس و به من بسپار اگر من توانستم افراسیاب را به تو خوش بین کنم. پیکی به سوی تو خواهم فرستاد لیکن اگر هنوز سر خشم داشت تو به سوی کشوری دیگر بگریز، از اینجا تا چین سدوبیست فرسنگ بیشتر راه نیست و تا ایران نیز سیسدوچهل فرسنگ، به یکی از این دو کشور برو؛ از بد اختر و پلشتی گرسیوز، سیاوش به ناچار این رای را پذیرفت. سیاوش نامه ای نوشت و در آن بیماری فریگیس را بهانه کرد و از این سفر پوزش خواست نامه را به گرسیوز سپرد و او نیز با سه اسب تازان به راه افتاد و روز چهارم به دربار افراسیاب رسید. گرسیوز با روانی پر از گناه و دلی کینه خواه به نزد افراسیاب رفت و بار دیگر همان گفته‌های پیشین را بازگو کرد و گفت: سیاوش نه نامه‌ی شاه را خواند و من را پذیرفت. از ایران برای او پیامهایی و از روم و چین برای او سپاهیانی آمده است. وی برای خود پادشاهی ای برساخته است و هیچ کس را همپایه‌ی خود نمی داند. اگر او به ایران برود دیگر نمی توانیم با او برابری کنیم. افراسیاب از شنیدن این گفته‌ها چنان افروخته شد که بی درنگ فرمان جنگ داد. گرسیوز خبر به راه افتادن لشکر افراسیاب به سوی سیاوش گرد را به شاهزاده رساند؛ فریگیس گریان و نالان از سیاوش خواست به سوی روم برود. وی گفت که رفتن به چین برای او ننگ است و در ایران نیز جایی ندارد پس به ناچار باید تنها به روم برود. شب چهارم سیاوش در کنار فریگیس خفته بود که با دیدن خوابی دهشتناك، بیدار شد. وی از فریگیس خواست تا خوابی را که برایش خواهد گفت مانند رازی پیش خود نگه دارد. سیاوش در خواب رودی بزرگ را دیده بود که کوهی از آتش در کران(ساحل) دیگر رود بود. لب رود را نیزه داران گرفته بودند. یک سوی او آتش و سوی دیگرش آب بود افراسیاب و سپاهش نیز پیش روی سیاوش بودند. سیاوش افزود: افراسیاب مرا دید و از دیدن من خشمگین شد.از خشم افراسیاب آن آتش تیز افروخته شد. فریگیس وی را دلداری داد و سیاوش امیدوار کرد که این خواب برای وی گزارش(تعبیر) خوبی داشته باشد و در برابر فرجام شومی چشم به راه گرسیوز باشد و او به دست خاقان روم کشته شود. سیاوش سپاه را آماده باش داد و طلایه ای بیرون فرستاد؛ نیمه شب طلایه از رسیدن افراسیاب و سپاهش خبر داد؛ فرستاده‌ی گرسیوز نیز به نزد سیاوش آمد و گفت که باید برای رهاندن جان خود چاره ای بیندیشد؛ فریگیس به سیاوش گفت باید برای خود راه گریزی پیدا کنی. دل نگران من و فرزندت نیز نباش. سیاوش که داستان را اینگونه دید دانست که دیگر هنگام رفتن او از این جهان رسیده است، اوبه فریگیس که در ماه پنجم بارداری اش بود گفت اگر فرزند پسری به زادی، نام او را کی‌خسرو بگذار؛ او پادشاهی بزرگ خواهد شد. سیاوش که میدانست به بی گناهی سرش را خواهند برید و تنش را بی کفن رها خواهند کرد، به همسرش گفت که پس از مرگش افراسیاب آهنگ جان فریگیس و فرزندش را خواهد کرد لیکن پیران ایشان را از بند رها می‌کند. پس از آن کسی از ایران برای بردن مادر و پسر خواهد آمد؛ کی‌خسرو در ایران به تخت خواهد نشست؛ تهمتن به کین خواهی از سیاوش توران را ویران خواهد کرد؛ پس از آن شبرنگ را آوردند و سیاوش شبرنگ را در آغوش گرفت و زار گریست. سیاوش در گوش شبرنگ ‌بهزاد گفت که پس از من به هیچ کس سواری نده مگر کی‌خسرو. رسیدن افراسیاب سیاوش که با سوارانش به سوی ایران می‌تاخت، هنوز نیم فرسنگ از شهر دور نشده بود که با سپاه افراسیاب رو برو شد. هنگامی که سیاوش به افراسیاب گفت چرا می‌خواهی من را بی گناه بکشی گرسیوز گفت اگر تو خواهان جنگ نبودی امروز با زره روبروی افراسیاب نایستاده بودي؛ سیاوش دانست نیک خواهی‌های گرسیوز همه از سر نیرنگ بوده. هزار تن از ایرانیان همراه سیاوش بودند و از شاهزاده خواستند تا فرمان نبرد با ترکان را بدهد؛ تورانیان سیاوش را به تیر و ژوبین زخمی کردند؛ هنگامی که سیاوش از اسب افتاد گروی زره، دستان وی را بست و به گردنش پالهنگ نهادند؛ دشمن سیاوش را خونین و دست بسته تا سیاوش گرد برد و افراسیاب فرمان داد تا به خنجر سر از تنش جدا کنند؛ هنگامی افراسیاب فرمان کشتن سیاوش را داد، سپاهیانش که از این فرمان شگفت زده شده بودند به افراسیاب گفتند به کدام گناه باید او را کشت؟ پیلسم(برادر پیران) که برادر جوانتر پیران بود به میان آمد و شاه را به آرامش فراخواند. او گفت دانایان می‌گویند آهسته دل کمتر پشیمان می‌شود. وی یاد آور شد که کشتن شدن سیاوش بیگمان برای توران پیامد‌های ناگواری خواهد داشت. پیلسم از افراسیاب خواست تا فردا دست نگه دارد، پیران نیز خواهد رسید و سخنان او را نیز باید شنید. گرسیوز که از آغاز در آتش این کینه می‌دمید به افراسیاب گو شزد کرد که نباید به پند یک جوان از این کار دست بردارد؛ گرسیوز گفت که اگر از خون سیاوش بگذرد برای همیشه افراسیاب را رها خواهد کرد و دنباله‌ی زندگانی اش را در خرابه‌ها خواهد گذراند پس از گرسیوز دمور و گروی به نزد افراسیاب رفتند و او را به کشتن سیاوش فراخواندند. افراسیاب در پاسخ گفت من خودم از سیاوش بدی ای ندیده ام لیکن به گفته‌ی ستاره شناسان سرانجام از او به این کشور بد خواهد رسید. هرچند با کشتن او نیز از دو کشور آشوب بر خواهد خواست لیکن کشتنش بهتر از نکشتن است. هنگامی که فریگیس از این پیش آمد آگاه شد با چشمانی اشک بار به نزد پدر آمد و از او خواست که سیاوش را ببخشآید فریگیس از کین خواهی هایی که ایرانیان از ضحاک و سلم و تور کرده بودند یاد کرد و از توانایی‌های کاووس و پهلوانان شاه پرست ایرانی سخن گفت. پس از آن فریگیس با دیدن سیاوش بی تاب شد، افراسیاب که دلش به حال دخترش می‌سوخت فرمان داد وی را از آنجا به اتاقی در کاخ ببرند و در همآن جا زندانی. گرسیوز به گروی نگاه کرد( به او دستور داد) و گروی موهای سیاوش را گرفت و کشان کشان به سوی برزن برد. در این میان سیاوش به زاری از پروردگار خواست تا از خون او فرزندی بماند که کین این کشته شدن بی گناه را از تورانیان بستاند. سیاوش به پیلسم که با دیدگانی اشک بار به دنبال ایشان می‌آمد، گفت به پیران بگو با من پیمان کرده بودی در روز بدی، یار من باشی لیکن امروز که اینگونه پیاده و خوار در پیش گرسیوز می‌رم از تو نشانی نمی بینم گروی خنجر آبگون را از گرسیوز گرفت و در همان میدان تیر اندازی که روزگاری سیاوش ایشان را خوار و سرافکنده کرده بود، تشتی زرین نهادند و سیاوش را سربریدند. هنگام کشته شدن سیاوش ابری سیاه آسمان را فراگرفت و گَرد بلند شد به گونه ای که کسی نمی توانست کسی را ببیند. یکی بد کند نیک پیش ایدش جهان بنده و بنده و بخت خویش ایدش یکی جز به نیکی جهان نسپرد همی از نژندی فروپژمرد مدار ایچ تیمار با او به هم به گیتی مکن جان و دل را دژم یکی دان از او هرچه آید همی که جاوید با تو نپاید همی {Sunday, October 20, 2013}

سوگ سیاوش

ز خان سیاوش برآمد خروش جهانی ز گرسیوز آمد بجوش همه بندگان موی کردند باز فریگیس مشکین کمند دراز برید و میان را بگیسو ببست ز سر ماهرویان گسسته کمند خرا شیده روی و بمانده نژند بفندق گل ارغوان را بخست باواز بر جان افراسیاب همی کرد نفرین و می‌ریخت آب خروش و ناله‌ی فریگیس به گوش افراسیاب رسید. افراسیاب به گرسیوز فرمان داد تا فریگیس را چنان بزنند تا فرزندش کشته شود. این فرمان ناروا بزرگانی چون پیلسم، لهاك و فر شیدورد را بر آن داشت تا پیران را از این داستان آگاه کنند هنگامی که این سه تن خود را به پیران رساندند و وی را از داستان کشته شدن سیاوش و رای افراسیاب درباره‌ی فریگیس آگاه کردند، پیران ده اسب آماده کرد و به همراه رویین به سوی افراسیاب به راه افتاد. (هر سوار دو اسب) دو روز و دو شب در راه بودند تا به سیاوش گرد رسیدند. هنگامی که پیران به درباره رسید روزبانان افراسیاب فریگیس را در دست داشتند و به فرمان شاه آماده‌ی کشتنش بودند. پیران فرمان داد تا دست نگه دارند. به نزد افراسیاب رفت و وی را پند داد و از این کار پرهیز. پیران گفت اگر امروز بخواهی آن فرزند را بکشی، دختر خودت را نیز خواهی کشت و همگان برتو نفرین کنند فریگیس را به نزد من بفرست تا هنگامی که فرزندش زاده شود، آنگاه اگر خواستی تنها فرزند سیاوش را بکش و دخترت را آسیب نرسان افراسیاب گفته‌های پیران را پذیرفت و فریگیس را تا زمان زادن فرزند سیاوش به نزد پیران فرستاد.

زادن کیخسر

پیران فریگیس را به خانه‌ی خویش در ختن برد و در کنار گلشهر از او پذیرایی کردند شبی پیران در خواب سیاوش را دید که با شمعی به بالین وي آمده و به او گفت: بر خیز و به نزد فریگیس برو، امشب هنگام زادن کیخسرو است. پیران از خواب برخواست و گلشهر را به نزد فریگیس فرستاد. هنگامی که کیخسرو زاده شد پیران به نزد افراسیاب رفت و چندان از نیکویی آن فرزند سخن گفت که افراسیاب از کرده‌ی خود پشیمان شد و فرمان داد این کودک را هرچند ستاره شمار از آینده ‌ی او خبرهای بدی داده، به شُبانان بسپارند و از نام و نژادش چیزی نگویند تا این فرزند به دور از خرد پروده شود. پیران، خرسند از این گفتگو به خانه بازگشت و شبانان [[کوه قلا]] را بخواند و کیخسرو را به ایشان سپرد و بسیار به ایشان سفارش کرد تا مبادا گزندی به این کودك نارسید، برسد. کیخسرو که از نژاد شاهان بود بدون آنکه آموزش دیده باشد خود به خود هنرهای خویش را نمایان کرد او در هفت سالگی دست به ساختن تیرو کمان زد و در ده سالگی دست به شکار کردن -خرس و -گزار و -گرگزد. پس از آن دست به شکار -شیر و -پلنگزد. شبانان که از جان او بیم ناك بودند بی درنگ خود را به پیران رساندن و به او گفتند که نمی توانند از این کودك نگهداری کنند، ایشان افزودند روزگاری تنها به شکار آهو بسنده می‌کرد لیکن اینک آهنگ شکار شیر و پلنگ دارد. پیران که از شنیدن این داستان خرسند شده بود خود را به کیخسرو رساند. با دیدن پیران که زبان به آفرین کی‌خسرو گشوده بود، شاهزاده‌ی جوان پیش آمد و دست پیران را بوسید. کیخسرو که گمان می‌کرد یک شبان زاده است از پیران پرسید از این که پهلوانی چون تو، شبان زاده ای چون من را اینگونه گرامی می‌دارد شرم نداري؟ پیرا ن که از شنیدن این سخن دلش به درد آمده بود نام و نژاد کی خسرو را به او گفت؛ پیران کیخسرو را به ایوان خویش آورد و چندی درکنار یکدیگر به شادی زیستند؛ خبر به افراسیاب رسید وی با خود اندیشید که مبادا این کودك برای پادشاهی اش زیانی داشته باشد شب هنگام پیران را به دربار فراخواند. پیران او را دل آسوده کرد که این کودك را شبانان چنان به دور از خرد و دانش بار آورده اند که هرگز زیانی برای پادشاهی اش نخواهد بود. وی از افراسیاب خواست تا سوگندی شاهانه بخورد اگر گفته‌های پیران درست بود به جان آن کودك آسیبی نرسد. اگر چنین نبود، افراسیاب هرگونه که خواست با او رفتار کند. پیران به خانه بازگشت و کیخسرو را برای دیدار با افراسیاب آماده کرد؛ پیران به او گفت امروز نباید به گرد خرد بگردي، هنگامی که پیش شاه رفتی خود را به دیوانگی بزن و هرچه از تو پرسید وارونه جوابش را بده

دیدار با افرسیاب

بدو گفت ای نورسیده شبان		چه آگاه استت ز روز و شبان
بر گوسفندان چه گردی همی		زمین را چه گونه سپردی همی
چنین داد پاسخ که نخچیر نیست		مرا خود کمان و زه و تیر نیست
بپرسید بازش ز آموزگار		ز نیک و بد و گردش روزگار
بدو گفت جایی که باشد پلنگ		بدرد دل مردم تیز چنگ
سه دیگر بپرسیدش از مام و باب		ز ایوان و از  شهر و ز خورد و خواب
چنین داد پاسخ که درنده  شیر		نیارد سگ کارزاری بزیر

هنگامی که کیخسرو به دیدار افراسیاب رسید هرچه از او پرسیدند را پاسخی بی سروته داد تا اینکه افراسیاب پذیرفت که این کودك از خرد بی بهره است و برای پادشاهی اش زیانی ندارد. افراسیاب فرمان داد تا کودك را به مادر بسپارند و با گنج و پیش کش به سوی سیاوش گرد راهنمایی کنند. خانه‌ی پدري پیران که توانسته بود با خردمندی خویش جان فریگیس و فرزندش را از مرگ برهاند، ایشان را به همراه پیشکش‌ها و گنج هایی شایسته به سوي سیاوش گرد روان کرد. مردم که از بازگشت خانواده‌ی سیاوش به سیاوش گرد آگاه شده بودند آرام آرام خود را به سیاوش گرد رساندند و باردیگر سیاوش گرد آباد شد.

چنین است کردار این گنده پیرستاند ز فرزند پستان شیر
چو پیوسته شد مهر دل بر جهانبخاك اندر ارد سرش ناگهان
تو از وی بجز شادمانی مجویبباغ جهان برگ انده مبوی
اگر تاج داری و گر دست تنگنبینی همی روزگار درنگ
مرنجان روان کین سرای تو نیستبجز تنگ تابوت جای تو نیست
نهادن چه باید بخوردن نشینبر امید گنج جهان آفرین

پنجاه هشت سالگی دانای توس

چو آمد بنزدیک سر تیغ شستمده می‌که از سال شد مرد مست
بجای عنانم عصا داد سالپراگنده شد مال و برگشت حال
همان دیدهبان بر سر کوهسارنبیند همی لشکر شهریار
کشیدن ز دشمن نداند عنانمگر پیش مژگانش آید سنان
گرآینده‌ی تیز پای نوندهمان شست بدخواه کردش ببند
سراینده ز آواز برگشت سیرهمش لحن بلبل هم آوای شیر
چو برداشتم جام پنجاه و هشتنگیرم بجز یاد تابوت و تشت
دریغ آن گل و مشک و خو شآب سیهمان تیغ برنده پارسی
نگردد همی گرد نسرین تذروگل نارون خواهد از شاخ سرو
همی خواهم از روشن کردگارکهچندان زمان یابم از روزگار
کزین نامور نامه‌ی باستان به گیتی بمانم یکی داستان
که کس که اندر سخن داد داد زمن جز به نیکی نگیرند یاد.
بدان گیتیم نیز خواهشگر است که تیغ تیز است و با منبر است.

اگاه شدن کاووس کاووس شاه نیز خبر دار شد که دشمن چگونه سیاوش را ناجوانمردانه کشت و خونش را بر زمین ریخت؛ کاووس سوگوار شد و بزرگان ایران یکسره جامه‌های کبود برتن کردند و در این سوگواری با شاه هنباز(شریک) شدند.

نخستین کین خواهی ایرانیان

اگاه شدن تهمتن از مرگ سیاوش تهمتن از شنیدن خبر کشته شدن سیاوش از هوش رفت؛ هنگامی که به هوش آمد مانند زنان سوگواری زنان روی خود را به ناخن خراش می‌داد و در سوگ سیاوش می‌گریست. پس از یک هفته سوگواری تهمتن به سوی ایرانشهر به راه افتاد و هنگامی که کاووس را دید بسیار او را سرزنش کرد و گفت سیاوش را خوي بد تو و سوداوه به کشتن داد. شاه که اشک خونین تهمتن و مهر او بر سیاوش را می‌دید لب فروبست و پاسخی به تهمتن نداد تهمتن که سوداوه را کشنده سیاوش می‌دانست یک راست به سوی ایوان و کاخ سوداوه رفت و او را از ایوان به زیر کشید و با خنجر آبگون کشت. پس از آن بزرگان ایران به گرد تهمتن آمدند و یک هفته به سوگ نشستند روز هشتم تهمتن گردان و پهلوانان ایران همچون گودرز، توس، فرهاد، شیدوش، گرگین، گیو، بهرام،رهام، شاپور، فریبرز کاووس، گرازه و فرامرز رستمرا فراخواند و به ایشان گفت من سوگند خورده ام تا این کین را نخواسته ام هرگز به بزم ننشینم. شما همه ترس از دل بیرون کنید و این کینه را خُرد مپندارید. همه‌ی پهلوانان و کنارگ‌ها با تهمتن هم داستان شدند و فرامز ساﻻر لشکری ده هزار نفره شد که از کابل و زابل و ایران و بیشه نارون گرد آمده بودند ایشان به سوي سپیچاب از مرز توران به راه افتادند. در سپیجابورازاد(کین خواهی نخست سیاوش) ساﻻر سپاهی سی هزار نفره بود. هنگامی که دوسپاه با یکدیگر روبرو شدند. ورازاد از سپاهش بیرون آمد و به فرامز گفت نام تو چیست؟ برای چه این دیار لشکر آورده اي؟ فرامرز پاسخ داد من! فرزند گو شیر گیر، تهمتن، هستم. همان که از شنیدن نام او شیر به خود می‌پیچد چرا باید نام خود را به چون تویی بگویم؟ تهمتن با لشکری از پشت ما به اینجا می‌آید و همه‌ی ما به کین سیاوش کمر بسته ایم. هنگامه‌ی جنگ فرارسید و هر دو سپاه به یکدیگر حمله ور شدند در این میان فرامرز هنر‌های فراوان کرد و پس از رزم جانانه با سپاهیا دشمن رو درروی ورازاد ایستاد و اورا به زخم نیزه از پشت اسب برداشت و برزمین کوفت. فرامرز رستم نام سیاوش را برزبان راند و سر از تن ورازاد جدا کرد آنگاه گفت این نخستین خون که به کین سیاوش بر زمین ریخته شد و این تازه آغاز کین خواستن است. پس از آن فرامرز گزارش پیروزی خود را در نامه برای تهمتن نوشت.

لشکر کشی تورانیان

هنگامی که افراسیاب از آمدن تهمتن به کین سیاوش آگاه شد سی هزار شمشیرزن را از گنگ به ساﻻری سرخه- پسرش- بیرون فرستاد. پیش از رفتن سرخه با او از رستم سخن گفت و ساﻻری سپاه را به او که تنها امیدش بود سپرد. هنگامی که دولشکر با یکدیگر روبرو شدند جنگ بزرگی در گرفت و کشته‌های بسیاری برجای گذاشت. سرخه با نیزه ای به سوی فرامرز رستم رفت. در این نبرد رو در رو، پور دلیر تهمتن کمربند سرخه را گرفت و او را از پشت زین بر زمین زد. فرامرز دستان او را بست و او را به لشکر گاه آورد. در این هنگام درفش تهمتن از دور نمایان شد و فرامرز ورازاد- کشته و یال بریده- و سرخه را دست بسته به پیش پدر برد. تهمتن از دیدن دلاوری‌های پسر شاد شد و فرامرز را ستود. تهمتن فرمود: هر کس که می‌خواهد در انجمن سرافراز باشد باید چهار چیز داشته باشد: - هنر - گوهر نامدار(نژاد خوب) - خرد - فرهنگ تهمتن فرمان داد تا سرخه را همان گونه که سیاوش را دست بسته در پیش تشتی نشانده بودند، بنشانند و سر ببرند. توس برای آن که سر از تن آن دیو زاده جدا کند پیش گام شد. سرخه که خود را در پایان کار می‌دید به توس گفت چرا می‌خواهی من را به کین سیاوش بکشی؟ من خود هم سال سیاوش بودم و روانم از کشته شدن وی پر از درد است. این سخنان در دل توس رخنه کرد و توس از خون وی درگذشت تهمتن به زواره فرمان داد تا وی را به دست روزبانان(کشنده سرخه) بسپارند و تن بی سرش را سروته از درخت بیاویزند. کین خواهی افراسیاب هنگامی که افراسیاب از این داستان آگاه شد سخت سوگ وار فرزند و گشت و پس از آن بی درنگ آماده‌ی نبرد شد وی لشکری آراست و راست سپاه را به بارمان سپرد و خود در میان سپاه ایستاد و چپ سپاه را به کهرم (تورانی)(کُ)داد. از این سو رستم نیز سپاهی آراست که راست سپاه به دست گیو و توس بود و چپ سپاه را گودرز فرماندهی می‌کرد. رزم رستم و پیلسم هنگامی که دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند پیلسم به پیش افراسیاب رفت و از وی خواست تا فرمان دهد که او با رستم زابلی روبارو شود. شاه از این گفته خرسند شد و وی را فرمان جنگ داد و گفت اگر تهمتن را از میان برداری نیمی از ایران و توران ازان تو خواهد شد. پیران از شنیدن این که برادرش به پیشنهاد خود به کام نهنگ می‌رود سخت آشفته شد و به نزد شاه رفت و گفت پیلسم هنوز جوان است و آماده‌ی رویارویی با تهمتن نیست، اگر او کشته شود دل پهلوانان و سپاهیان ما شکسته خواهد شد و نبرد را واگذار خواهند کرد. پیران افزود تو می‌دانی که مهر به برادر کوچکتر بیش از دیگر برادران است. پیلسم به پیران گفت برادر پیمان می‌کنم اگر به نبرد با اژدها روم کاری نکنم که سرافکنده شوی. تو پیشتر نبرد من با چهار پهلوان را دیده‌اي امروز از آن روز هم نیرومندتر هستم. افراسیاب اسبی شایسته به او داد و پیلسم پا به میدان اژدها گذاشت هنگامی که با ایرانیان روبرو شد از ایشان خواست رستم را برای نبرد، به او نشان دهند. گیو بیرون آمد و گفت تهمتن با یک ترك روبرو نمی شود و از این کار ننگش می‌آید؛ گیو خود برای نبرد به سوی پیلسم آمد؛ پیلسم با نیزه چنان بر زره گیو کوبید که هر دو پای وی از رکاب بیرون آمد؛ فرامرز بی درنگ به یاری گیو شتافت؛ وی با شمشیر نیزه‌ی پیلسم را شکست و زخمی (ضربه ای) به کلاه خود او زد؛ از نیروی فرامز شمشیر شکست لیکن به خود آسیبی نرسید؛ تهمتن که این رزم را از دور نگاه می‌کرد دانست که این ترك پیلسم است. پیشتر از ستاره شناسان شنیده بود که اگر پیلسم برای مرگ و زندگی بجنگد، هیچکس را پایاب او نیست؛ تهمتن فرمان داد سپاه در جای خود بماند؛ تهمتن نیزه ای را زیر بغل گرفت و عنان را به رخش تکاور سپرد و مانند باد خود را به پیلسم رساند؛ پیلسم را به زخم نیزه از پشت زین برگرفت و با همان شتابی که داشت پیکر وی را بر سرنیزه تا میان سپاه توران برد و آنجا بزمین انداخت؛ پیران از دیدن پیکر بیجان برادر بر خود پیچید و اشک مژگانش فروریخت.

رویارویی رستم و افراسیاب

پس از آنکه پیلسم به زخم نیزه‌ی تهمتن از پای درآمد دو لشکر با یکدیگر به نبرد پرداخته و از هر دوسو فراوان کشته شدند. در میان کارزار افراسیاب به سوی توس تاخت و بسیاری از ایرانیان را کشت؛ توس از پیش روی او گریخت و درفشش سرنگون شد؛ تهمتن که درفش توس را سرنگون دید از میان سپاه با فرامرز به سوی ایشان به راه افتاد؛ تهمتن بسیاری از تورانیان که از خاندان افراسیاب نیز بودند را کشت؛ توس و فرامرز هم از پش به ایشان نزدیک می‌شدند. هنگامی که افراسیاب درفش بنفش تهمتن را دید به سوی او آمد؛ تهمتن نیز با دیدن درفش سیاه او به سویش تاخت. افراسیاب با تهمتن روبرو شد و نیزه ای به کمرگاه او زد که آن نیزه در ببر بیان کارگر نشد. تهمتن نیزه ای به اسب افراسیاب زد و افراسیاب از اسب به پایین افتاد. تهمتن می‌خواست که کمربند وی را به دست بگیرد و او را بردارد و با خود ببرد که هومان از پشت با گرز زخمی به شانه‌ی تهمتن زد؛ تهمتن به پشت خود نگاه کرد که ببیند، چه کسی با گرز به او کوبیده. همین اندک زمان برای گریختن افراسیاب، بس بود. وی گریخت و هومان نیز از بخت خوش به دست تهمتن نیفتاد؛ هنگامی که تهمتن بازگشت توس از وی پرسید چگونه گور به پیل زخم زد.(اشاره به گرزی که تهمتن از هومان خورده بود.) تهمتن پاسخ داد گرزی را که کوبنده اش هومان باشد آن را گرز نه که موم باید شمرد. تهمتن تا سه فرسنگ به دنبال ایشان رفت. {Sunday, October 20, 2013} افراسیاب نیز لشکر را به سوی دریای چین برد (و از رویارویی با تهمتن گریخت)

پادشاهی رستم در توران زمين (هفت سال)

تهمتن با لشکر ایران پای به توران نهاد و تخت افراسیاب را گرفت. وی گنج افراسیاب را ازان خود کرد و سپاه را از آن بهره مند. تهمتن تخت عاج و یاره و طوقی را به توس داد و از او خواست: هرکس که به آیین افراسیاب است و هرکس که تاب آورد(مقاومت کرد) را از میان بردار و هرکس که راه آشتی جست را مانند فرزندش نگه دارد؛ مردم درویش را آزار ندهد؛ بر دادگری پافشاری کند. تهمتن تاج و دو یاره و طوق و گوشواری را نیز به گودرز داد و او را به پادشاهی سپیجاب وفغدر (د) فرستاد. تهمتن گودرز را فراوان ستود و از او خواهش کرد که به پند تهمتن گوش دهد. آنگاه به وی فرمود، سپیجاب تا آب گلزریونهمه زیر فرمان تو خواهد بود. تهمتن به فریبرز کاووس نیز تاجی سپرد و تخت و کمربند و دینارهای فراوانی به او بخشید و از او خواست تا به کین سیاوش کمر ببندد و در چین و ختن، هرکجا که دشمنان را یافت از میان بردارد و همواره به دنبال پیدا کردن افراسیاب و کین خواهی از وی باشد. خبر پادشاهی تهمتن به چین و ماچین رسید و ایشان با پیشکش‌های فراوان برای آشتی جستن از تهمتن به پیش او آمدند. رفتن زواره به لشگرگاه سياوش‏ زواره روزی به همراه یک ترک راهنما(شکارگاه سیاوش) به شکارگاه رفت و آن ترک که سیاوش را به یاد داشت از داستان های(خاطرات) سیاوش در این نخچیرگاه برای زواره گفت. با شنیدن این سخن و زنده شدن یاد سیاوش، زواره بیهوش شد و از اسب فرو افتاد. باز شکاری ای که در دستان زواره بود رها شد و زواره از دیده خون گریست. یارانش به او رسیدند و بر آن راهنمای که یاد سوگ سیاوش را زنده کرده بود نفرین کردند. زواره به هوش آمد و سخت سوگند خورد که دیگر نه به شکار برود و آرامش یابد و نه بگذارد که رستم آسایش داشته باشد تا آنکه کین سیاوش را از افراسیاب بخواهد. زواره نزد تهمتن رفت و بر او شورید و گفت اینجا مگر برای آرامش و شکار آمده ایم که این سرزمین همچنان شاد و آرام است، نباید کین سیاوش را فراموش کنیم.

ويران كردن رستم توران زمين را

زواره پیلتن را بر آن داشت تا فرمان غارت و تاختن در سرزمین‌های توران را بدهد. تهمتن هم به رای او تن داد و از توران تا سقلاب و روم به پی اسبان سپرده شد و پیر و جوان ایشان را کشتند و زن و کودک ایشان را به بند کشیدند؛ بیش از هزار فرسنگ را ویران کردند؛ سرانجام بزرگان آن خاندان به زنهارخواهی پیش آمدند و از افراسیاب بیزاری جستند و از تهمتن خواستند که از خون ریزی دست بردارد، ایشان گفتند که از جای پنهان شدن افراسیاب هیچ خبری ندارند. تهمتن با شنیدن سخنان ایشان دلش نرم شد و از آنجا به سوی مرز قجغارباشی رفت. بزرگان سپاه انجمن شدند و گفتند اگر افراسیاب در گوشه ای از جهان لشکری فراهم کند و به سوی ایران برود کاووس نمی تواند در برابر او ایستادگی نماید. بزرگان گفتند که ما به کین سیاوش شهر آباد توران را ویران کردیم و اینک پس از شش سال که در توران مانده ایم، هنگام بازگشت به ایران است. تهمتن رای ایشان را خردمندانه دید و ماندن در توران را، آز جستن، دانست. خرمدل رهنمای(گفتگو کننده با تهمتن) به رستم گفت در این جهان جهان تنها به دنبال خوشی باش و نگاه کن که پس از مرگ همنشین تو کیست. (مآران سیه تن بجای یاران سیم تن است) تهمتن از این گفته شرمگین شد.

چنين گفت خرم دل رهنمایكه خوبی گزين زين سپنجی سرای‏
نگه كن كه در خاك جفت تو كيستبرين خواسته چند خواهی گريست‏

باز رفتن رستم به ايران زمين‏ تهمتن گنج و پرستندگانی را که از توران بدست آورده بود با خود به سوی سیستان برد و توس و گودرز و گیو به همراه سپاه، به سوی ایران بازگشتند. افراسیاب از بازگشت رستم به ایرانیان آگاه شد و از باختر به سوی دریای گنگ و توران بازگشت و توران را زیر و زبر شده و بزرگان خود را کشته و تاج و تخت خود را غارت شده، یافت. افراسیاب با دیدن این کارها دلش خون شد و به یاران خود گفت باید کین این کارها را از ایرانیان بازستانیم و جنگ دیگری آغاز کنیم. افراسیاب سپاهی را فراهم کرد و به ایران تاخت و ویرانی‌های فراوانی برجای نهاد. در این میان هفت سال خشکسالی پدید آمد و رنج و سختی در جهان پراکنده شد.

بازگشت کی خسرو به ایران

ديدن گودرز كی‏خسرو را به خواب‏ سروش خجسته شبی در خواب به گودرز نشانی‌های کی خسرو از فرزندان قباد را داد و به او گفت چاره رهایی از خشک سالی و افراسیاب، بر تخت نشاندن او است. وی افزود کسی از گردان ایران نمی تواند نشان او را بیابد، مگر گیو. گودرز پس از بیدار شدن، گیو را فراخواند و فرمان یزدان و گفته‌ی خجسته سروش را با او درمیان نهاد؛ گودرز گفت از بی فر و برز بودن کی کاووس است که این کارویژه به تو واگذار شده است. وی افزود: اگر اینکار را انجام دهی نام تو در ایران و توران بلند خواهد شد. گیو فرمان پدر را پذیرفت و برای رفتن آماده شد.

رفتن گيو به توران به جستن كی‏خسرو

گیو بامداد به نزد پدر رفت و به او گفت من تنها با یک کمند و یک اسب به توران خواهم رفت. چندی در کوه و بیابان خواهم بود تا راهنمایی درخور، پیدا کنم. گیو از پدر خواست تا هنگام نیایش از یزدان پاک برای او یاری بخواهد و خود برای یافتن کی‌خسرو به سوی توران به راه افتاد. گودرز که نمی دانست پسر را باردیگر خواهد دید یا نه با او پدرود کرد.

بسا رنجها كز جهان ديده‏اندز بهر بزرگی پسنديده‏اند
سرانجام بستر جز از خاك نيستازو بهره زهرست و ترياك نيست‏
چو دانی كه ايدر نمانی درازبتارك چرا بر نهی تاج آز
همان آز را زير خاك آوریسرش را سر اندر مغاك آوری‏
ترا زين جهان شادمانی بس استكجا رنج تو بهر ديگر كس است‏
تو رنجی و آسان دگر كس خوردسوی خاک و تابوت تو ننگرد
برو نيز شادی سر آيد همیسرش زير گرد اندر ايد همی‏
ز روز گذر كردن انديشه كنپرستيدن دادگر پيشه كن‏

پنهان كردن گيو و آشكار نساختن نياكان خود گیو در پوشش شهروند تورانی به آن سرزمین پای نهاد. وی گه گاه، آشکارا نام و نشان کیخسرو را می‌پرسید و پس از آن شنونده بخت برگشته را می‌کشت تا رازش آشکار نگردد. وی را با کمند می‌بست و به گوشه ای می‌کشید و بر بدن او خاک می‌ریخت. گیو در راه راهنما(گیو)یی از میان ترکان برگزید و به او امید داد که اگر جای کی خسرو را به او بشناساند، پاداش بسنده ای بیابد. پس از آنکه او نیز نتوانست یاری اش کند، به کام مرگ فرستاده شد.

يافتن گيو كی‏خسرو را

گیو هفت سال در توران به دنبال کی‌خسرو می‌گشت و آرامش نداشت. تنها از راه شکار خوراک می‌خورد و پوشاکش نیز همان پوست شکار بود. روزی گیو به بیشه‌ی خرمی وارد شد و اسبش را برای چریدن آزاد کرد. گیو باور پیدا کرده بود که دیو در خواب به گودرز خود را نماینده نه سروش خجسته. وی که از جستن کی‌خسرو نا امید شده بود و گمان می‌کرد که هرگز چنین فرزندی از سیاوش به جا نمانده، جوانی خوش چهره و با فره را در کنار چشمه ای دید. گیو گمان برد که او همان کی‌خسرو باشد و به نزد او رفت و او را درود گفت. کی‌خسرو با دیدن گیو او را به نام خواند و از کاری که برای آن رنج برداشته بود سخن گفت. گیو از او نشانی خواست تا دل آسوده شود. کی خسرو خال سیاه رنگ ویژه ای را که همه‌ی فرزندان قباد بر بازو داشتند به گیو نمایاند؛ کی‌خسرو از کاووس و رستم و گودرز پرسید. گیو از شاه و غم سیاوش و هفت سال رنجی که برده بود، سخن گفت و افزود رنج پسر و سال بالا، فر شاهنشاهی کاووس را کاسته و ایران رو به ویرانی گذارده. کی‌خسرو از شنیده‌ها سخت غمین شد و از گیو خواست تا این راز -کی‌خسرو- را همچنان نهان دارد.

رفتن گيو و كی‏خسرو به سياوشگرد

کی‌خسرو بر اسب گیو سوار شد و گیو پای پیاده در جلوی اسب به سوی سیاوش گرد به راه افتادند و همچنان گیو هرکس را که از راز ایشان آگاه می‌شد، می‌کشت؛ ایشان فریگیس را نیز با خود همراه کردند؛ فریگیس خواهان شتاب بیشتر در این گریز بود. او گفت آگاه شدن افراسیاب از کی خسرو، برابر با مرگ او است. فریگیس به کی‌خسرو گفت زین و لگام، شبرنگ‌بهزاد را بردار و به مرغزاری که در آن نزدیکی است برو و در کنار ابشخور بمان تا اسبان وحشی برای آب خوردن بیایند. آنگاه زین و لگام را نمایان کن، شبرنگ بهزاد، خود به سوی تو خواهد آمد؛ فریگیس یاد آور شد که سیاوش هنگام مرگش از شبرنگ بهزاد خواسته بود به کسی مگر کی خسرو سواری ندهد. گرفتن كی‏خسرو بهزاد را باردیگر کی‌خسرو سوار بر اسب و گیو پای پیاده به سوی فسیله به راه افتادند؛ اسب سیاوش، کی‌خسرو را دید و به سوی او آمد؛ شاه او را نواخت و زین و لگام بر وی نهاد و بر او سوار شد؛ شبرنگ‌بهزاد مانند باد خسرو رو با خود برد تا جایی که گیو ترسید مبادا این باره را اهریمن فرستاده تا خسرو را از میان بردارد. کی خسرو که اندیشه‌ی گیو آگاه بود، اسب را نگه داشت تا گیو خود را به ایشان برساند؛ گیو از آگاه بودن کی خسرو بر نهان او شگفت زده شد؛ ایشان همچنان پنهانی به سوی فریگیس رفتند. هنگامی که فریگیس شبرنگ‌بهزاد را دید او را در بر گرفت و فراوان گریست. فریگیس درِ گنج بسته‌ی خود را بازکرد و در پیشگاه کی‌خسرو به گیو فرمود هرچه از این گنج می‌خواهی برای خود بردار. گیو زمین را بوسید و گفت در جهان گنج و جان و رنج ما همه آن تو است؛ وی از میان همه‌ی آن گنج تنها درع سیاوش را برگزید؛ فریگیس گهرهای پرمایه ای که از آن گنج را برداشت و همگی آهنگ رفتن به ایران کردند. رفتن فریگیس با كی‏خسرو و گيو به ايران‏ فریگیس نیز ترگ(کلاه جنگی) بر سرنهاد و به همراه گیو و کی‌خسرو راهی ایران شد. بزودی خبر رفتن ایشان به سوی ایران به پیران رسید. پیران غمگین از شنیدن این خبر فرمان داد تا کلباد و نستیهن با سیسد سوار ترک برای کشتن گیو و فریگیس و به بند کردند کی‌خسرو به راه بیفتند. ایشان هنگامی به آن سه تن رسیدند که فریگیس و کی‌خسرو خفته بودند و گیو آژیر و با رخت رزم، نگهبان بود. گريختن كلباد و نستهين از بر گيو گیو گَرد سپاه را از دور دید، و آماده نبرد شد و مانند گردی به میان دشمن افتاد. پس از آنکه گیو زمانی با خنجر و گرز گوپال سران را شکست تورانیان گِرداگِرد او را گرفتند. گیو نیزه‌های بسیاری را شکست و بسیاری را نیز کشت. نستیهن به کلباد گفت این مرد مانند کوه خارا است باید به نزد پیران باز گردیم. گیو با سرو رختی خونین به نزد کی‌خسرو رفت و گزارش کار خود را داد و افزود در ایران و توران کسی جز تهمتن توان رویارویی با من را ندارد. کی‌خسرو وی را ستود و پس خوردن اندک خوارکی به سوی ایران به راه افتادند. هنگامی که ترکان به نزد پیران بازگشتند، گزارش کار گیو را به پیران دادند؛ پیران ایشان را سرزنش کرد؛ کلباد گفت تو رزم من را دیده ای و توان گرز من را می‌دانی، گیو هزار زخم گوپال از من دید و خم به ابرو نیاورد. او مانند رستم می‌جنگید؛ پیران شکست خوردن این گروه، تنها از یک تن را، ننگ دانست و گفت امروز تو نام گیو را برآورده کردی و نام خود را پست؛ افراسیاب از شنیدن اینکه دو پهلوان از توران از پس یک پهلوان ایرانی بر نیامده اند دشمنام خواهد داد و شما را کواژه خواهد کرد. آمدن پيران از پی كی‏خسرو پیران با هزار سوار شب و روز تاخت تا کی‌خسرو را بازیابد. او گفت اگر کی‌خسرو به ایران برسد، زنان ایران نیز مانند شیر نیرومند خواهند شد. ایشان شب و روز در پی کی‌خسرو و همراهانش تاختند. کی‌خسرو و گیو کنار رودی کم پهنا و ژرف به خواب رفته بودند؛ فریگیس نگهبان بود و چشمش به راه که درفش پیران را دید؛ گیو و کی‌خسرو را بیدار و کرد. گیو به خسرو و فریگیس گفت که به بالای بلندی بروند؛ گیو گفت که به فر جهاندار بر دشمن چیره خواهد شد؛ کی‌خسرو خواست که او نیز با گیو همراه شود. گیو گفت در جهان کار من پهلوانی است و پدر در پدر پهلوان بودم، من هفتاد و هشت برادر دارم(اگر بمیرم برادرانم هستند). لیکن شاه تنها یک تن است و نباید گزندی به او برسد.

جنگ پيران با گيو

گیو زره سیاوش را پوشید و همان باره‌ی دسکتش (خوب) را سوار شد؛ رود میان گیو و سپاه بود و کی‌خسرو از گزند دور؛ گیو فریاد برآورد و از پیران خواست برای نبرد با او به این سوی آب بیاید. پیران زبان به دشنام گشود و به او گفت که گیو تنها یک تن هست و هرگز با هزارتن برابری نمی کند. گیو به ایشان گفت شما هزار تن هستید و من تنها یک تن لیکن با من بسنده نیستید‏.

گرفتار شدن پيران در دست گيو

پیران مانند کَشتی از رود گذشت. گیو شکیبید(صبر کرد) تا پیران از آب بگذرد پس از آن گیو از سوی پیران گریخت تا او را از لشکرش دور کند؛ هنگامی که پیران به دنبال گیو، به اندازه از لشکرش دور شد، گیو وی را به خم کمند بند کرد؛ گیو جامه‌ی پیران را پوشید و درفش او را به چنگ گرفت و به لب آب گلزریون رفت. ترکان گمان کردند که پیران از نبرد بازگشته، گیو با این نیرنگ از آب گذشت و هنگامی که به میان آن سپاه رسید گرز را از کتف برآورد و در میان ایشان افتاد با شمشیر و نیزه بسیاری از ایشان را کشت؛ ترکان از وی گریزان شدند. گیو بازگشت و نختس، خواست پیران را بکشد لیکن بهتر دانست او را دست بسته به سوی شاه ببرد؛ پیران در پیشگاه خسرو از نیکویی هایی که بر کی‌خسرو روا داشته بود یاد کرد و از او خواست که پیران را از دست گیو رهایی دهد. رها كردن فرنگيس پيران را از گيو گیو چشم به دهان خسرو داشت تا فرمان او را به انجام رساند، فریگیس با چشمی پر آب و زبانی پر نفرین بر افراسیاب از گیو خواست که این پیر روشن روان را رها کند چرا که پس از یزدان کسی که جلوی کشته شدن وی و فرزندش بدست افراسیاب را گرفته، پیران است. گیو به فریگیس گفت: که سوگند خورده خون پیران را در کین سیاوش به زمین بریزد. کی‌خسرو به او گفت از سوگندت نگذر لیکن بجای کشتن، گوش او را با خنجر سوراخ کن، به این گونه هم سوگندت را نشکسته ای و هم وی را بخشوده ای. پیران از شاه خواست به گیو فرمان دهد که اسب پیران را نیز پس بدهد وی افزود کلباد با لشکرش از اینجا دور شده است؛ گیو پذیرفت اسب را پس بدهد و در برابر دست‌های پیران را ببندد. پیران نیز باید سوگند بخورد که این بند را هیچکس باز نکند مگر مهتر بانوانش، گلشهر. پیران پذیرفت و سوگند خورد. گیو نیز اسبش را پس داد و دستانش را بست. يافتن افراسياب پيران را به راه‏ افراسیاب که از کار لشگر آگاه شده بود خود به همراه سپاهش- دومنزل یکی و پر شتاب- به سوی جایی که کلباد سپاه برده بود، به راه افتاد. هنگامی که تورانیان را این گونه بر دشت کشته و افتاده دید پرسید کِی این سپاه از مرز ایران گذشته و به این سو آمده؟ چه کسی خبر آن را به کی خسرو رسانده؟ سپهرم به او پاسخ داد که گیو به تنهایی از مرز گذشته و این کار-کشته‌های بردشت افتاده- تنها کار یک تن است. درهمین هنگام بود که پیران دست بسته، با لشکری از دور پدیدار شد. افراسیاب گمان کرد که پیران گیو را یافته است و با خود آورده است؛ پیران داستان گیو را برایش باز گفت؛ افراسیاب او را سرزنش کرد و سوگند خود که گیو و کی‌خسرو را هرچند در ابر پنهان شده باشد به پایین بکشد. افراسیاب از اینکه چرا فریگیس با ایشان به سوی ایران می‌رود، شگفت زده شد. گفتگوی گيو با باژبان‏ افراسیاب و همراهانش به سوی جیحون رفتند و به هومان فرمان داد تا بر لب رود هشیار باشد، مبادا که کی‌خسرو از آب بگذرد. وی این پیش بینی را یاد آور شد که پادشاهی که هم از تور و هم از قباد نژاد دارد بر خواهد خواست و توران را ویران خواهد کرد. گیو با کی‌خسرو به لب رود رسیدند و گیو از مرد باژخواه(زمان کی خسرو)، خواست کشتی ای درخور کی‌خسرو به ایشان بدهد. مرد گفت برای گذر از آب کهتر و مهتر یکسان هستند و باید هزینه بپردازند و از گیو یکی از این چهار چیز را درخواست کرد:

  1. زره
  2. اسب سیاه
  3. زن همراه ایشان (گمان می‌کرد پرستار است)
  4. پور همراه ایشان(گمان می‌کرد علام است)

گیو که میدانست آن مرد باژخواه در سر ندارد که با ایشان همکاری کند، با آن مرد تندی کرد و از سر کشتی سوار شدن گذشت.

گذشتن كی‏خسرو از جيحون‏

گیو به کی‌خسرو گفت اگر تو کی‌خسرو و پادشاه ایران هستی گذشتن آب برای تو بی زیان(خطر) خواهد بود. اگر من و مادرت هنگام گذشتن از آب، آسیب ببینیم نیز چندان بزرگ(مهم) نخواهد بود. مادرت برای پروردن تو و من برای رساندن تو به ایران زاده شده ایم. اگر ما لب رود بمانیم بی گمان افراسیاب ما را خواهد کشت؛ کی‌خسرو از اسب پیاده شد و روی بر خاک نهاد و از یزدان دادگر یاری خواست. پس از آن کی‌خسرو سوار بر شبرنگ‌بهزاد مانند کشتی بر آب گذشت و فریگیس و گیو نیز به دنبال او رفتند؛ پس از آنکه هر سه تن زنده از آب گذشتند. کی خسرو باردیگر سر و تن شست و به درگاه یزدان پاک به نماز ایستاد. نگهبان رود که این شگفتی را دیده بود کشتی را بر آب انداخت و پشیمان و پوزش خواه نزد شهریار آمد و پیشکش هایی برای شاه آورد. گیو به او گفت ای سگ بی خرد، گفته بودی که کسی از این آب نمی تواند زنده گذر کند. اینک که کشتی ندادی پیشکش‌های تو نیز به کار نخواهد آمد؛ رودبان خوار گشته به جایگاه خود باز آمد. افراسیاب به لب رود رسید. هنگامی که کسی را بر لب رود نیافت بر باژخواه بانگ زد و گفت که چگونه ایشان از آب گذشته اند؟ باژخواه گفت من پدر در پدر در این کار بوده ام لیکن هرگز نه دیده ام و نه شنیده ام که کسی در بهار بتواند از این آب بگذرد. افراسیاب از او خواست تا بی درنگ کشتی را برای رفتن آماده کند؛ هومان به افراسیاب گفت نباید توران را رهاکنی و به خاک ایران پای بگذاری در آنسوی آب با رستم و گودرز و توس و گرگین روبرو خواهی شد. به کشور توران بسنده کن و پایتخت خود را نگه دار باش؛ افراسیاب گفته‌های هومان را پذیرفت و هر دو بازگشتند. رسیدن كی‏خسرو به ايران‏ گیو پس از گذر پیروزمندانه از توران و رسیدن به شهر مرزی زم (زَ) نامه هایی به بزرگان کشور نوشت و آمدن کیخسرو به ایران را خبر داد. نخست نامه ای به گودرز در سپاهان نوشت و رسیدن کی خسرو به زم را گزارش کرد. سپس نامه ای به شاه ایران نوشت و رسیدن کی‌خسرو را به شاه خبر دا؛ کاووس از شنیدن این خبر فراوان خرسند شد؛ بزرگان کشور به شادی به دربار آمدند؛ گودرز تختی شایسته‌ی پادشاهی در ایوان نهاد و برای نشستن کی‌خسرو تاج و یاره و گردنبند آماده کرد؛ شهر را آذین بستند و گروه پیشواز –بزرگان و پهلوانان- تا هشتاد فرسنگی شهر برای پیشواز از ایشان بیرون رفت؛ گودرز با دیدن شاهزاده کی‌خسرو و گیو شاد شد و گریست. پس از گفتگو با کی‌خسرو، گودرز فرزندش را بوسید و او را فراوان ستود؛ یک هفته در خانه‌ی گودرز به بزم نشستند و روز هشتم به دربار کاووس به راه افتادند.

رسيدن كی‏خسرو نزد كاوس‏

شاه نیز از دیدن کی‌خسرو بسیار شاد شد؛ شاه از او در باره‌ی بزرگان و دربار توران به ویژه خود افراسیاب پرسید. کی‌خسرو پاسخ داد هرگز افراسیاب را برای کاری که کرده نمی تواند ببخشد. کی‌خسرو همچنین گزارشی از کارهایی که گیو در راه بازگرداندند وی انجام داده بود گفت و فراوان وی را ستود.

سركشی كردن توس از كی‏خسرو

کی‌خسرو در استخر به کاخ کشواد رفت؛ همه‌ی بزرگان ایران مگر توس به درگاه کی‌خسرو رفتند. گودرز پیامی برای توس فرستاد و به او گفت چرا با اینکه همه‌ی بزرگان ایران کی‌خسرو را به شاهی ستوده اند تو سرکشی می‌کنی؟؛ گیو پیام گودرز را برای توس برد؛ توس در پاسخ گفت در ایران پس از رستم من نیرومندترین هستم، هم پهلوانم و هم از نژاد شاهان؛ من با کی‌خسرو هم داستان نیستم؛ از دید من فریبرز شایسته‌ی جانشینی کاووس است. کی‌خسرو از نژاد افراسیاب و پشنگ است و نیابد بر تخت ایران دست یابد.

خشم كردن گودرز با توس‏

توس بر آشفت و با دوازده هزار تن و هفتاد و هشت نبیره و پسرش برای روبرو شدن با توس به میدان آمد. توس با خود اندیشید که اگر این نبرد درونی میان گردان ایران زمین آغاز شود، برنده‌ی آن افراسیاب خواهد بود. توس فرستاده ای را نزد کاووس گسی کرد و گفت اگر شاه داوری (دخالت) نکند و این جنگ آغاز شود تنها افراسیاب برنده‌ی آن خواهد؛ فرستاده‌ی شاه بازگشت و توس را به نگه داشتن شمشیر در نیام فراخواند.

رفتن گودرز و توس پيش كاوس از بهر پادشاهی‏

هر دو پهلوان به دربار شاه رفتند. توس گفت اگر شاه می‌خواهد که تخت را به نبیره اش واگذار کند، فرزندش، فریبرز شایسته تر است؟ گودرز گفت در ایران و توران هیچکس شایسته تر از سیاوش نبود، کی‌خسرو نیز فرزند او است. نشنیده ای که از رود چگونه شگفت انگیز گذر کرده است؟ درست همانگونه که فریدون از اروند رود گذشت؛ گودرز بسیار تند با توس سخن گفت و به او گفت هرچند که تو فرزند نوذر هستی لیکن دیوانه ای همانگونه که پدرت نیز بود؛ گودرز به شاه گفت دو فرزند را فرا بخوان و تخت را به کسی که شایسته‌ی تخت است بسپار؛ شاه گفت اینکار شدنی نیست چرا که هر دو فرزند در چشم من یکسان هستند و نمی توانم میان آن دو کسی را برگزینم. اگر هم کسی را برگزینم، دیگری از من کینه به دل خواهد گرفت. شاه گفت: بهتر می‌دانم هر دو ایشان به فرماندهی دو سپاه به سوی اردبیل بروند. در مرزی که دژ بهمن در دستان اهریمنان است. آن سرزمین‌ها از دست اهریمن در سختی هستند. هرکس از ایشان که توانست آن دژ را به چنگ آورد شایسته‌ی تخت شاهی است.

رفتن توس و فريبرز به دژ بهمن و باز آمدن كام نايافته‏

توس و گودرز هردو این رای را پذیرفتند. بامدادان فریبرز به همراه توس با سپاهی به سوی دژ به راه افتاد. سربازان فریبرز به وی گفتند که هیچ راهی برای رخنه به دژ نیست؛ یک هفته سپاه شاه گرداگرد آن دژ را گرفتند و سرانجام ناکام از رخنه به دژ و گرفتن آن، بازگشتند.

رفتن كی‏خسرو به دژ بهمن و گرفتن آن را

هنگامی که گودرز آگاه شد، فریبرز و توس نتوانستند دژ را بگیرند، تخت زرینی نهاد؛ کی‌خسرو با کفش‌های زرین- که نشان شاهی بود- بر آن نشست؛ تخت را بر پشت پیلی نهادند؛ گرداگرد آن را درفش‌های بنفش گرفته بودند و کی‌خسرو با تاجی بر سر و گرزی به دست بر آن نشست. گودرز گفت امروز روزپادشاهی کی خسرو است. ایشان به سوی دژ به راه افتادند. هنگامی که نزدیک دژ شدند، کی خسرو، زره پوشید و نامه ای به زبان پهلوی نوشت. شاه در نامه گفت: این نامه ای از بنده‌ی کردگارجهان، کی‌خسرو، است. اگر این دژ در بند اهریمن است به فر یزدان آن را با خاک یکسان خواهم کرد و اگر این دژ را جادوگران ساخته اند بدانند که با خم کمند سر ایشان را به بند خواهم آورد. اگر خجسته سروش یزدان در آن دژ است من نیز با فر یزدان و برز کیان هستم. شاه از هرچیز که در دژ است خواست تا آن دژ را تهی کند و بیرون رود. شاه نامه را نوشت و بر نیزه ای آویخت و به گیو سپرد و گفت نامه را همچنان که نام یزدان را به لب داری به نزدیک دیوار دژ ببرو آنجا بنه و خود بازگرد. گیو چنین کرد و چون نامه را پای دیوار دژ نهاد، آن نامه ناپدید شد. همان گه از دژ آوای شکستن برخاست و همه جا تیره شد. کی‌خسرو اسب را پیش تاخت و به سپاه گفت دژ را تیرباران کنید. دیوان بسیاری از پیکان تیرهای ایرانیان کشته شدند. پس از آن تاریکی از میان و از گوشه ای روشنایی پدید آمد. پس از فروریختن دژ شهری فراخ و زیبا پدید آمد. کی خسرو در آن جایی که روشنایی از آن پدید آمده بود گنبدی بالا بلند به درازا و پهنای ده کمند ساخت. شاه نام این سازه را آتشکده‌ی آذرگشسب نامید و یک سال آنجا ماند تا آتشکده به سامان شد و موبدان و ستاره شناسان در آن جای گرفتند. پس از آن شاه لشکر راند و از آنجا رفت.

باز آمدن كی‏خسرو به پيروزی‏

ایرانیان از کار کی‌خسرو آگاه شدند با پیشکش‌های درخور به نزد شاه رفتند؛ فریبرز کاووس شاه در پیشاپیش ایشان بود. کی‌خسرو با دیدن فریبرز از تخت پایین آمد و رویش را بوسید و در کنار خود نشاند. توس نیز با درفش کاویانی به نزد کی‌خسرو رفت و زمین را بوسید و به او گفت این درفش کاویانی را به کسی بده که شایسته‌ی آن است. شاه گفت این درفش و کفش‌های زرین و کوس سپاه تنها شایسته تو است. (توس در مقام خود ابقا شد) شاه افزود نیاز به پوزش خواستن نیست چراکه نمی خواستی تخت را به بیگانه بسپاری و کارهایی که کردی همه از سر دلسوزی بود. کی‌خسرو پس از آن به سوی پهلو پارس رفت؛ کاووس از وی استقبال گرمی کرد.

بر تخت شاهی نشانيدن كاوس خسرو را

هنگامی که کاووس بر تخت شاهی نشست، دست کی‌خسرو را به دست گرفت و او را در جایگاه شاهی نشاند و تاج بر سرش نهاد. بزرگان نیز به دربار آمده و بر شاه نو آفرین خواندند.

جهان را چنين است ساز و نهاد ز يك دست بستد بديگر بداد
بدرديم ازين رفتن اندر فريب زمانی فراز و زمانی نشيب‏
اگر دل توان داشتن شادمان بشادی چرا نگذرانی زمان‏
به خوردن بیارای و بیشی ببخش مكن روز پیش دل خويش دخش ‏
ترا داد و فرزند را هم دهد درختی كه از بيخ تو برجهد
نبينی كه گنجش پر از خواسته استجهانی بخوبی بياراسته است‏
كمی نيست در بخشش دادگرفزونی بخورد است؛ انده مخور

{پایان کراسه‌ی سوم کزازی} {دی 30 به بعد}

پادشاهی کیخسرو

به پالیز چون برکشد سرو شاخسر شاخ سبزش برآید زکاخ
به بالای او شاد باشد درختچوبیندش بینا دل و نیکبخت
سزد گر گمانی برد بر سه چیزکز این سه گذشتی چه چیز است نیز؟
هن با نژاد است و با گوهر استسه چیز است و هرسه به بند اندر است
هنر کی بود تا نباشد گهر؟نژاده بسی دیده ای بی هنر
گهر آنکه از فر یزدان بودنیازد به بد دست و بد نشنود
نژاد آنکه باشد ز تخم پدسزد کاید آن تخم پاکی به بر
هنر کو بیاموزی از هرکسیبکوشی و پیچی ز رنجش بسی
چو این هرسه بیابی خرد بایدتشناسنده‌ی نیک و بد بایدت
چو این چار با یک تن آید به همبرآساسد از رنج و از درد و غم
مگر مرگ، کز مرگ خود چاره نیست و ز او بتر از بخت پتیاره نیست

فرزانه‌ی دانای توس هنر را آمیز شی از سه چیز می‌داند: - نخست فر یزدان - دوم نژاد و گهر، - سوم آموزش و کارسخت دانای توس می‌فرماید هنگامی که این سه را در کنار همدیگر گرد آوردی باید خرد را نیز راهنمای این هشته‌ی ایزدی کنی. با داشتن این چهار چیز است که می‌توانی از رنج و درد و غم به یک سو باشی، مگر از مرگ، که برای مرگ هیچ چاره ای نیست و او بدترین بدبیاری از بخت است.

برتخت نشستن کی خسرو

هنگامی که کیخسرو بر تخت شاهی نشست؛ زال و تهمتن به همراه زال و فرامرز و بزرگان کابل به سوی ایران شهر آمدند؛ کیخسرو که می‌دانست تهمتن پروردگار سیاوش است به گرمی او را پذیرا شد؛ شاه گیو و گودرز و توس را به پیشواز ایشان فرستاد. گروه پیشواز دوروز مانده به شهر با ایشان دیدار کردند؛ در ایران زمین به هر سه مهمان ارج فراوان گذاشته شد؛ کی خسرو با دیدن تهمتن از تخت پایین آمد. او را در بر گرفت.

گشتن کی خسرو گرد پادشاهی اش

کیخسرو با همراهی گروهی از پهلوانان سپاهیان به گرد پادشاهی خویش گشت؛ در این گشت کیخسرو خود را به آذر آبادگان و خان آذرگسشب رساند و بار دیگر یزدان را نیایش کرد؛ پس از بازگشت به ایران شهر، کاووس کیخسرو را فراخواند و با او از داستان سیاوش و بد کرداری‌های افراسیاب گفت. وی از کیخسرو خواست تا سوگند بخورد که از افراسیاب کین سیاوش را بستاند کاووس به وی هشدار داد تا مبادا در این راه خویشاوندی با افراسیاب و فریب او، کیخسرو را از انجام این کار بازدارد. کاووس از کیخسرو خواست تا به شیوه‌ی پادشاهان به دادار خورشید و ماه، به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه و به فرهی ایزدی سوگند بخورد که سر از کین سیاوش نتابد. کیخسرو این سوگند را بر پنیان نوشت و رستم را گواه این نو شته گرفت. نوشته را به نزد رستم سپردند؛ ایرانیان یک هفته به بزم نشستند و روز هشتم کیخسرو سروتن بشست و در پیشگاه یزدان به نماز ایستاد و از وی خواست تا در ستاندن کین سیاوش او را یاری کند. کیخسرو به تخت نشست و با پهلوانان و سپاهیان درباره‌ی افراسیاب سخن گفت، شاه از ستم‌های افراسیاب بر خودش، کاووس و مردم ایران سخن گفت و از ایشان خواست تا با وی در کین خواهی از افراسیاب همراه شوند. پهلوانان شاه، تهمتن و گودرز و توس گفتند که آماده‌ی کین خواهی از سیاوش هستند و افزودند که تا پای جان در این کار پایمردی خواهند کرد.

دومین کین خواهی ایرانیان

کیخسرو هنگامی که از یاری و همداستانی پهلوانان ایران دل آسوده شد، دوهفته در بار را بست و دفتری نو برای نوشتن آمار ایرانیان فراهم کرد در این دفتر نام:

  • سد و ده سپهبد از خویشان کاووس به سرکردگی فریبرز نو شته شد.
  • پس از آن نام هشتاد تن از خویشان نوذر به سرکردگی نوذر،
  • هفتاد و هشت تن از نژاد گودرز
  • و شست و سه تن از خویشان گژدهم در دفتر آمد.
  • سد سوار از خویشان میلاد که گرگین در پیش ایشان بود.
  • و هشتاد تن از فرزندان لواده که برته (ب) پیشاپیش ایشان بود.
  • و سی وسه تن از خویشان پشنگ که رویین پیشدار ایشان بود.
  • از خویشان شیروی هفتاد تن به فرماندهای فرهاد
  • فرزندان گرازه به فرماندهی خودش
  • و چندان از پهلوانان و کنارنگ‌ها در دفتر نوشتند که موبد شمارش آن را نمی توانست نگه دارد.

شاه فرمان داد تا لشکر در اردوگاهی بیرون از شهر گرد بیاید و سر ماه نو آماده راهی شدن باشد. شاه از مردان کمند افکن خواست تا برای گرفتن اسب‌های بیشتر به سوی فَسیله(گله اسب) بروند.

راهبرد جنگی

شاه روزیِ سپاه (حقوق سربازان) را داد و پس از آن:

  • سد جامه از دیبای رومی و خز و منسوج و پرنیان
  • یک جام پرگوهر

را در پیش نهاد. کیخسرو فرمود پلاشان(پِ) پهلوان بزرگ توران است که افراسیاب به او امید‌ها دارد؛ این پیشکش‌ها دست خوش کسی خواهد بود که اسب و سر وی را در روز نبرد به لشکر گاه من بیاورد. بیژن فرزند گیو که پهلوانی نوخواسته بود برپای خواست و بر شاه آفرین گفت و این کارویژه را به من بده. پس از آن کیخسرو برای بدست آوردن تاج [[تژاو]]

  • دویست جامه زرنگار
  • سد خز و دیبا
  • سد پرنیان
  • دو کنیز زیبا زنار بسته

را به میان گذارد و این بارهم بیژن -پهلوان نوخواسته- برخواست و این کارویژه را پذیرفت. پس از آن:

  • ده غلام
  • ده اسب زرین ستام
  • ده پوشیده روی آراسته

ارودند. شاه فرمود که تژاو پرستاری به نام اسپنوی(اِ پَ) دارد که از آواز او پلنگ رام می‌شود و به رخ مانند بهار است هرکس که او را بی گزند شمشیر به درگاه بیاورد چنین خواسته ای در خور او خواهد بود. بار دیگر بیژن برخواست و پس از آفرین فراوان به شاه این خویشکاری را نیز بر خود روا داشت. پس از آن کیخسرو:

  • ده جام زرین
  • ده شمامه(خمیر خوش بود) در تشت زر
  • ده نقره خام و شش گوهر
  • یک جام از یاقوت زرد
  • یک جام از پیروژه
  • ده غلام
  • ده اسب زرین ستام

برای جان تژاو در میان نهاد. این بار خود گیو برپای خواست و این کارویژه را بر گردن گرفت. شاه بار دیگر فرمود:

  • ده جام زرین پر از گوهر
  • افسر و کمربند خسروی

در میان نهند. شاه این بار خویشکاري)وﻇیفه( دیگری را در میان نهاد و آن آتش زدن هیزم‌های کاسه رود -چوب هایی بود که افراسیاب در کرانه‌ی کاسه رود برای جلوگیری از دسترسی ایرانیان به درون مرز توران کارگذاشته است- بود. گیو بی درنگ این خویشکاری را برگردن گرفت و شاه وی را آفرین گفت. پس از آن شاه فرمان داد تا گنجور:

  • سد دیبه رنگ رنگ
  • سد دانه خوشاب
  • پنج پرستار

آنگاه شاه خواست تا پیامبری چرب زبان و چیره سخن برای بردن پیام نزد افراسیاب، پای پیش نهد این بار گرگین میلاد برپای خواست و کارویژه را پذیرفت. کی خسرو کارویژه‌های که هر یک کارمزدی در خور و به اندازه داشتند به پهلوانان خود پیشنهاد داد:

  1. اسب و سر پلاشان- پهلوانی که افراسیاب به او امید دارد.
  2. پیامبری که پیام شاه را به افراسیاب برساند.

این کارویژه‌ها را:

  1. بیژن
  2. بیژن
  3. گیو
  4. گیو
  5. گرگین میلاد

بر دوش گرفتند.

رفتن فرامرزِ رستم به هندوستان

تهمتن با زواره و فرامرز، در بارگاه بود؛ وی به کی خسرو گفت شهری در زاولستان است که روزگاری باژگذار ایران بود لیکن با پیر شدن کاووس آن شهر سر باژ دادن پیچیده است کیخسرو از تهمتن خواست تا سپاهی به فرماندهی فرامرز به آن دیار بفرستد و آن شهر را به چنگ اورد {سه‌شنبه 2 اسفند 1390}

لشکر ﺁﺭﺍستن کیخسرﻭ

هنگامی که کی خسرﻭ خوﺍست به توﺭﺍﻥ لشکر ببرد، همه‌ی سپاهیاﻥ خوﺩ ﺭﺍ گرﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ خوﺩ بر پشت پیلی نشست ﻭ سپاهیاﻥ ﺍﺯ پیش ﺭﻭی ﺍﻭ یک به یک گذﺭ کرﺩند(رژه رفتند).

  1. نخست فریبرﺯ کاﻭﻭﺱ شاﻩ با پای ﺍفزﺍﺭ ﺯﺭین که ﻭیژﻩ‌ی شاهاﻥ ﻭ شاهزﺍﺩگاﻥ پاﺭسی بوﺩ، ﺍﺯ پیش ﺭﻭی کی خسرﻭ گذﺭ کرﺩ، درفش خوﺭ شید پیکر - نماﺩ خاندﺍﻥ کاﻭﻭﺱ- نیز با فریبرﺯ همرﺍﻩ بوﺩ. هنگام نزدیک شدن به پیشگاه، بر شاه آفرین کردند و شاه نیز در پاسخ برای او آرزوی پیروزی و چیرگی کرد.
  2. خاندﺍﻥ گشوﺍﺩ به سرکرﺩگی گوﺩﺭﺯ شیرگیر به همراه گیو پس ﺍﺯ خاندﺍﻥ کاﻭﻭﺱ، ﺍﺯ پیشگاﻩ شاﻩ گذﺭ کرﺩند. ﺭهاﻡ سوﻱچپ ﻭ گیوی ﺩﺭ سوی ﺭﺍست سپاﻩ به پیش می‌ﺭفتند ﻭ پشت ایشان، ﺩﺭفش شیرپیکری -که به یک دستش گرز و دست دیگرش شمشیر بود- ﺩﺭ ﺩستاﻥ شیدﻭﺵ بوﺩ.

- درفش گرگ پیکرکه نماﺩ خاندﺍﻥ ﺭهاﻡ بوﺩ. - خاندﺍﻥ گشوﺍﺩ که باهفتاﺩﻭهشت نبیرﻩ‌ی سرﺍفرﺍﺯ خاندﺍنی بزﺭگ بوﺩ با ﺩﺭفش‌های ﺩیگر از پیشگاه گذر کردند. گودرز شاه را آفرین گفت و شاه نیز بر گودرز و گیو لشکر آفرین گفت.

  1. گستهم فرﺯند گژﺩهم ﺍﺯ پس خاندﺍﻥ گشوﺍﺩ با نیزﻩ ﻭ کمان و کمندی به ﺩست ﻭ درفش ماﻩ پیکر ﺍﺯ پیشگاﻩ شاﻩ گذشتند و آفرین گفتند.
  2. پس ﺍﺯ گستهم هنگاﻡ گذشتن خاندﺍﻥ ﺍشکش(ا کِ) فرﺯند قباد (قَ) بوﺩ. وی با سپاهیان زره پوش از کرد و بلوچ که سرانگشتشان هم پیدا نبود، ﺍﺯپیشگاﻩ گذشتند. ایشان درفش پلنگ پیکر با خود داشتند و بر شاه آفرین گفتند.

کی خسرو از پشت پیل، سپاهش را که تا دو میل گسترده بود، نگاه کرد و آفرین خواند.

  1. پس از ایشان فرهاﺩ با ﺩﺭفشی ﺁهو پیکر ﺍﺯ پیشگاﻩ شاﻩ بگذشت و شاه را آفرین گفت.
  2. گرﺍﺯﻩ ﺍﺯ نژﺍﺩ گیوگاﻥ با سپاهی پرخا شجو ﻭ ﺩﺭفش گرﺍﺯ پیکر ﺍﺯ پیشگاﻩ گذشت. و شاه را آفرین گفت.
  3. ﺯنگه‌ی شاﻭﺭﺍﻥ (وُ) با درفش همای پیکر پس ﺍﺯ ﺍیشاﻥ با سپاهی از بغداد به پیشگاﻩ گذﺭ کرﺩ. و شاه را آفرین گفت.
  4. ﺍﺯ پس ﺍیشاﻥ سپاهیاﻥ کشمیر، کابل ﻭ نیمرﻭﺯ به فرماندی فرﺍمرﺯ فرﺯند ﺭستم ﺩستاﻥ که ﺩﺭفش ﺍژﺩها پیکر با نگاری از اژدهای هفت سر، مانند درفش پدرش به همراه داشت از پیشگاه گذشت و بر شاه آفرین گسترد. کی خسرو با او سخن گفت و پندهایی به او داد. شاه به اوگفت: اینک که هندوستان از قنوج تا مرز دستان(نیمروز) در دست تو است باید با مردم درویش یار باشی و در جوانی به دنبال گنج اندوزی نباشی.

هنگامی که سپاهیاﻥ برﺍی نبرﺩ به سوی توﺭﺍﻥ به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩند تهمتن تا ﺩﻭ فرسنگ با فرﺍمز ﺭفت ﻭ هنگاﻡ جدﺍیی ﻭی ﺭﺍ پندهای فرﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ با ﺩلی ﺁکندﻩ ﺍﺯ ﺍندﻭﻩ پسر ﺭﺍ پدﺭﻭﺩ کرﺩ ﻭ خوﺩ به سوی کیخسرﻭ باﺯگشت. کی خسرو از پیل پیاده شد و باره ای برنشست به پرده سرا رفت. کی خسرو پس از بازگشت تهمتن او را به بزم فراخواند.

ﺩﺍستاﻥ فرﻭﺩ

جهانجوی چون شد سرافراز و گردسپه را به دشمن نباید سپرد
سرشک اندر آرد به مژگان ز رشکسرشکی که درمان نداند پزشک
کسی کز نژاد بزرگان بودبه بیشی بماند، سترگ آن بود
چو بی کام دل بنده باید بدنبه کام کسی داستانها زدن
سپهبد چو خواند ورا دوستدارنباشد خرد با دلش سازگار
و را هیچ خوبی نخواهد به دلشود ز آرزوهای او دلگسل
دودیگر کش از بن نباشد خردخردمندش از مردمان نشمرد
چو این داستان سر به سر بشنویبدانی سرمایه‌ی بدخوِی

به گفته‌ی فرﺯﺍنه‌ی توس ﺩﺍستاﻥ فرﻭﺩ ﺩﺍستانی ﺍست که ﺩﺭ ﺁﻥ پیامد‌های بدخویی ﻭ تندی ﻭ نابخرﺩی به ﺭﻭ شنی پیدﺍ ﺍست؛ هنگامی که ﺍیرﺍنیاﻥ ﺁهنگ توﺭﺍﻥ کرﺩند، شاﻩ توس ﺭﺍ سپهدﺍﺭ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ کرﺩ ﻭ فرماﻥ ﺩﺍﺩ همگاﻥ ﺍﺯ فرماﻥ ﻭی پیرﻭی کنند پس ﺍﺯ ﺁﻥ شاﻩ به توس سفارش کرد که تنها با مرﺩﺍنی بجنگ که ﺁهنگ جنگیدﻥ ﺩﺍﺭند. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ مردم و به کشت ﻭ کاﺭ ﻭ خانه‌ی ایشان ﺁسیب آسیب و آزار نرساند. شاﻩ سفارش ویژﻩای کرد و به او گفت: مباﺩﺍ از کلاﺕ بگذﺭﻱ، ﺩﺭ ﺁنجا برﺍﺩﺭ من- پسر سیاﻭﺵ و جریره- با مادرش، ﺯندگی می‌کند ﺍﻭ ﺍﺯ نژﺍﺩ بزﺭگاﻥ ﺍست ﻭ همچنین ﺍﺯ ﺍیرﺍنیاﻥ کسی ﺭﺍ نمی شناسد، مباﺩﺍ ﺍﺯ کلاﺕ بگذﺭی ﻭ با ﺁﻥ شیر ﺭﻭبرﻭ شوﻱ. توس پیماﻥ کرﺩ که ﺍﺯ فرماﻥ شاﻩ سرنپیچد. شاه و تهمتن و موبدان به کاخ بازگشتند ﻭ سپاﻩ به سوی جرم(جِ رَ) و میم(مَ یَ) به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩ. ﺩﺭ میاﻥ ﺭﺍﻩ توس که خوﺩ ﻭ سپاﻩ خوﺩ ﺭﺍ بر سر ﺩﻭﺭﺍهی گذﺭ ﺍﺯ کلاﺕ و جرم، یا بیاباﻥ بی ﺁﺏ ﻭ علف میﺩید فرماﻥ ﺩﺍﺩ تا سپاﻩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ کلاﺕ بگذﺭﺩ و در میم اردو بزند. گیو یاد آور شد که کی خسرو فرمان داده از کلات نگذریم. توس گفت زمانی که گژﺩهم سپهدﺍﺭ بوﺩ من ﺍﺯ ﺍین ﺭﺍﻩ گذشته ﺍﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ هیچ سختی ﺍی ندیدﻩ ﺍﻡ مگر پستی ﻭ بلندی ﺯمین. ﺁگاﻩ شدﻥ فرﻭﺩ هنگامی که سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ به نزﺩیکی کلاﺕ ﺭسید، فرﻭﺩ ﺍﺯ ﺁمدﻥ سپاﻩ ﺁگاﻩ شد. به دژ آماده باش داد و اسبان را از کوه و دشت به دژ برد و درِ دژ را بست. ماﺩﺭ فرود، جریرﻩ، از پسر خواست اگر سپاه پیش رو سپاه کی خسرو است که به این سو می‌آید با او برای کین خواهی از سیاوش همراه شود؛ فرﻭﺩ به پیشوﺍﺯ ﺁﻥ سپاﻩ ﺁمد ﻭ به سفاﺭﺵ ماﺩﺭ تخوﺍﺭ (ت) ﺭﺍ ﺭﺍهنمای خوﺩ کرد، جریره از فرود خواسته بود در میان ایرانیان بهرام و زنگه‌ی شاوران را که دوستان همراه و همیشگی سیاوش بودند را پیدا کند. فرﻭﺩ ﻭ تخوﺍﺭ ﺍﺯ ﺩژ بیرﻭﻥ ﺁمدند بر فراز کوهی سپاه ایران را زیر نگر گرفتند. تخوﺍﺭ که ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭی ﺩﺭفش ﻭخاندﺍﻥ‌ها می‌شناخت به فرود گفت:

پس ﺍﺯ ﺁنکه فرﻭﺩ ﺍﺯ چند ﻭ چوﻥ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺁگاﻩ شد، توس نیز ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩید با خوﺩ ﺍندیشید که شاید ﺍین طلایه‌ی سپاﻩ توﺭﺍﻥ باشد به هر ﺭﻭ بهرام ﺭﺍ به سوی ﺍﻭ فرستاﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ خوﺍست تا کیستی ﺍین ﺩﻭ تن ﺭﺍ ﺩﺭیابد. اگر نیاز شد زنده یا مرده‌ی آنها را به نزد او بیاورد. هنگامی که بهرام به ﺍیشاﻥ نزﺩیک می‌شد، فرﻭﺩ ﺍﺯ تخوﺍﺭ پرسید که ﺍﻭ کیست تخوﺍﺭ پاسخ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ نمی شناسم لیکن گماﻥ می‌کنم ﺍﺯ گوﺩﺭﺯیاﻥ باشد. هنگامی که بهرام به ﺍیشاﻥ ﺭسید. گفت مگر آوای کوس را نشنیده آید چگونه گستاخانه بر سر راه لشکر ایستاده آید. فرود به او گفت گمان نمی کنم چیزی از من بیشتر داشته باشی که مانند شیری که بافرﻭﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭباﺭﻩ‌ی ﺍیرﺍنیانی که ﺩﺭ ﺍین سپاﻩ همرﺍﻩ ﺍﻭیند پرسید. بهرام در پاسخ گفت: توس سالار سپاه است و گودرز و رهام و گیو و گرگین و شیدوش و فرهاد و گستهم و زنگه‌ی شاوران و گرازه با او همراه هستند. فرﻭﺩ ﺍﺯ ﺍین که ﺍﺯ بهرام ﺩﺭ ﺍین سپاﻩ نامی به میاﻥ نیامد شگفت ﺯﺩﻩ شد ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ پرسید: چرﺍ ﺍﺯ بهرام نامی به میاﻥ نیاﻭﺭﺩﻱ؟ بهرام به ﺍﻭ گفت: ناﻡ بهرام ﺭﺍ برﺍی چه به میاﻥ ﺁﻭﺭﺩﻱ؟ فرﻭﺩ پاسخ ﺩﺍﺩ، پدﺭ من با بهرام ﻭ ﺯنگه همچوﻥ ﺩﻭ برﺍﺩﺭ بوﺩ. بهرام ﺩﺍنست که ﺁﻥ گرﺩ، فرﻭﺩ فرﺯند سیاﻭﺵ ﺍست، بی ﺩﺭنگ ﺍﺯ ﺍﻭ خوﺍست تا نشاﻥ کیانیاﻥ ﺭﺍ که هماﻥ خاﻝ سیاﻩ برباﺯﻭ ﺍست، به ﺍﻭ نشاﻥ ﺩهد فرﻭﺩ نیز چنین کرﺩ. پس ﺍﺯ ﺁﻥ فرﻭﺩ به ﺍﻭ گفت تا به فرمانده سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ بگوید که یک هفته مهماﻥ ﺍﻭ با شند ﻭ ﺭﻭﺯ هشتم خوﺩ فرﻭﺩ نیز با سپاهش به کین خوﺍهی سیاﻭﺵ پیشاپیش سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ خوﺍهد تاخت. بهرام پذیرفت ﻭ گفت همه‌ی ﺍینها ﺭﺍ به توس خوﺍهم گفت ﻭ ﺩستش ﺭﺍ نیزخوﺍهم بوسید، لیکن بدﺍﻥ که ﺍﻭ مرﺩی خیرﻩ سر ﺍست ﺍﻭ برﺍی تاﺝ ﻭ تخت با گیو ﻭ گوﺩﺭﺯ به نبرﺩ برخاست. شور بختانه ﺍﻭ هم نژﺍﺩ ﺩﺍﺭﺩ هم خوﺍسته ﻭ جایگاﻩ با ﺍین همه خیرﻩ سر ﻭ تندخو ﺍست و از پادشاهی کی خسرو نیز چندان خرسند نیست. ﺍگر بجای من کسی به ﺩیدﺍﺭﺕ ﺁمد هرگز نگذار به تو نزﺩیک شوﺩ. فرﻭﺩ یک گرﺯ ﺩسته ﺯﺭین ﺭﺍ به بهرام ﺩﺍﺩ ﻭ گفت ﺍین پیشکش برﺍی تو با شد، پیش خوﺩ نگه ﺩﺍﺭ تا شاید ﺭﻭﺯی به کاﺭ ﺁیدﺕ. توس بهرام را برای آگاه شدن از کیستی آن دو تن که بر فراز بلندی ایستاده بودند فرستاد. تخوار بهرام را نمی شناخت؛ بهرام و فرود با یکدیگر گفتگو کردند و فرود او را شناخت؛ فرود از او خواست به توس بگوید که یک هفته مهمان او باشند و روز هشتم با فرود برای کین خواهی به راه بیفتند. بهرام پذیرفت لیکن گفت توس مرد تندی است گمان نمی کنم این سخن را بپذیرد. فرود گرزی دسته زرین به بهرام پیشکش کرد و برهام بازگشت. هنگامی که توس ﺍﺯ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺁگاﻩ شد سخت بهرام ﺭﺍ سرﺯنش کرﺩ ﻭ به ﺍﻭ گفت اگر او شهریار است پس من کی هستم؟ چرا جلوی سپاه ما ایستاده؟ توس فرماﻥ ﺩﺍﺩ تا چند یکی ﺍﺯ گرﺩﺍﻥ ﺍیرﺍﻥ ﺯمین برﺍی کشتن ﺁﻥ مرﺩ که بر بلندﺍی کوﻩ ﺍیستاﺩﻩ به ﺁﻥ سو ﺭﻭند، ریونیز داماد توس پیشگام شد. بهرام پیوسته ﺍیشاﻥ ﺭﺍ پند می‌ﺩﺍﺩ که ﺍﻭ خویش کیخسرﻭ ﺍست مباﺩﺍ که بر ﻭی گزندی برسد. هنگامی که ریونیز به تاخت به سپدکوه (سِ پِ) نزﺩیک می‌ شد فرﻭﺩ با تخوﺍﺭ ﺭﺍی ﺯنی کرﺩ که ﺍسبش ﺭﺍ به تیر ﺍﺯ پای ﺩﺭ بیاﻭﺭﻡ یا سوﺍﺭ ﺭﺍ؟ تخوﺍﺭ گفت ﺍین ریونیز ﺩﺍماﺩ توس ﺍست او چهل خواهر دارد و تک پسر است. ﺍگر ﺍﻭ ﺭﺍ بکشی توس باﺩﺍفرﻩ ﺍین بدخویی که کرﺩﻩ ﺍست ﺭﺍ خوﺍهد ﺩید فرﻭﺩ نیز چنین کرﺩ ﻭ ریونیز ﺭﺍ به ﺯخم پیکاﻥ ﺍﺯ پای ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ.(نخستین ایرانی که در کین سیاوش کشته شد) پس از کشته شدﻥ ریونیز، توس زرسپ (پسر توس) ﺭﺍ برﺍی گرفتاﺭ کرﺩﻥ فرﻭﺩ به باﻻی کوﻩ فرستاﺩ هنگامی که ﺯﺭسپ به فرﻭﺩ نزﺩیک شد تخوﺍﺭ گفت ﺍﻭ ﺯﺭسپ فرﺯند توس ﻭ همسر خوﺍهر ریونیز(همسر زرسپ توس) ﺍست. فرﻭﺩ نیز باﺭ ﺩیگر خدنگی بر چله‌ی کماﻥ نهاﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ پای ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ. پس از آنکه توس بهرام را برای گفتگو با فرود سرزنش کرد، از همراهان خواست کسی برای کشتن آن دو مرد پیشگام شود. ریونیز داماد توس به تاخت به سوی فرود و تخوار رفت. پند بهرام و یاد آوری اینکه او برادر کی خسرو است نیز کارگر نیفتاد. فرود با رای زنی تخوار که گفت او ریونیز داماد توس و تنها پسر خانواده اش است. اگر او را بکشی توس را داغدار کرده ای، ریونیز را به زخم تیر از پای درآورد. پس از کشته شدﻥ ریونیز، زرسپ (پسر توس) که شوهر خواهر او بود، برای کین خواهی به راه افتاد و او نیز به سرنوشت ریونیز گرفتار شد. پس ﺍﺯ کشته شدﻥ ﺯﺭسپ ﺍین باﺭ خوﺩ توس ﺁماﺩﻩ‌ی ﺭﻭیاﺭﻭیی با فرﻭﺩ شد هنگامی که ﺍﻭ به فرﻭﺩ نزﺩیک می‌شد تخوﺍﺭ سفاﺭﺵ کرﺩ که توس را ﺍﺯ پای ﺩﺭنیاﻭﺭﺩ چون او پسر و دامادش را از دست داده و چنان نهنگ خشمگین است که نمی توانی بر آن چیره شوی. فرود با او تند شد و گفت که می‌تواند از پس او نیز بر بیاید. تخوار به او گفت اگر توس را بکشی ایرانیان با سی هزار سواری که دارند به دژ می‌تازند و دیگر اینکه با کشته شدن توس، نبرد کین خواهی از سیاوش را ناکام خواهد گذاشت. رای زنی دستور نادان، فرود را به کام مرگ فرستاد. فرود می‌خواست که به دژ بازگردد لیکن هفتاد پرستنده‌ی زیبا روی خود را به در بالای دژ به او نگاه می‌کردند را دید، پس تیری به چله‌ی کمان نهاد و ﺍسب توس ﺭﺍ زد. فرود میدانست بزرگان ایرانیان پیاده نمی جنگند. هنگامی که توس ﺍﺯ ﺍسب فرﻭ ﺍفتاﺩ فرﻭﺩ نیز ﺍﻭ ﺭﺍ به کوﺍژﻩ گرفت ﻭ گفت ﺍین چه پهلوﺍنی ﺍست که ﺍﺯ یک تن ﺍینگونه شکست خوﺭﺩ؟ چگونه کاﺭﺯﺍﺭ خوﺍهد کرﺩ؟ پرستندگان او نیز به توس خندیدند. هنگامی که فرﻭﺩ با پیاﺩﻩ فرستاﺩﻥ توس به سوی لشکرگاﻩ ﺍینگونه ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ خوﺍﺭ کرﺩ، گیو ﺩیگر تاﺏ نیاﻭﺭﺩ ﻭ گفت ﺍگر ﺍﻭ پوﺭ جمشید هم باشد ﺩیگر نباید ﺩﺭ برﺍبرﺵ کوتاﻩ بیاییم. اگر توس یک بار تندی کرد، فرود این همه جفا کاری کرده. توس به کین خواهی فرزند و دامادش به سوی فرود تاخت. فرود در پیش چشم پرستندگان زیبا رویی که از بالای دژ کار او را می‌نگریستند برانگیخته شد تا توس را از پای در آورد لیکن از آنجایی که می‌ترسید پس از کشته شدن توس سپاهش به دژ بتازند، اسب او را از پای در آورد. توس که پیاده نمی جنگید به ناچار بازگشت. گیو از خوار شدن توس برآشفت و گفت اگر او پور جمشید هم باشد باید پادافره ببیند. گیو ﺍین ﺭﺍ گفت ﻭ خوﺩ به سوی جرم به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩ. هنگامی که گیو به ﺍیشاﻥ نزﺩیک شد، فرﻭﺩ ﺍﺯ تخوﺍﺭ ناﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ پرسید تخوﺍﺭ بیخرﺩ نیز پاسخ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ هماﻥ کسی ﺍست که ﺩست پدﺭبزﺭگ تو، پیرﺍﻥ، ﺭﺍ بست ﻭ ﺩﺭ توﺭﺍﻥ بسیاﺭی ﺍﺯ فرﺯندﺍﻥ ﺭﺍ بی پدﺭ کرﺩ ﺍﻭ گیو ﺩلیر ﺍست ﻭی ﺭﺯﻩ سیاﻭﺵ ﺭﺍ به هنگاﻡ نبرﺩ برتن می‌کند که هیچ تیری برﺁﻥ کاﺭگر نیست. بار ﺩیگر فرﻭﺩ با گیو هماﻥ کاﺭی ﺭﺍ کرﺩ که با توس کرﺩﻩ بوﺩ و اسبش را اماج(هدف) گرفت. با فرو افتادن گیو بار دیگر آوای خنده‌ی پرستندگان فرود که از بام دژ به تماشا ایستاده بودند به گوش رسید و گیو نیز مانند توس از نبرد پیاده روی گرداند و به اردوگاه بازگشت. بزرگان ایران به نزد او آمدند و از تندرست ماندن او شادمان شدند و یزدان را ستودند. بیژن به نزد پدر رفت و او را برای روی گرداندن از نبرد با یک ترک سرزنش کرد و به پدر پشت کرد و رفت. گیو بر آشفت و با تاﺯیانه ﺍی که ﺩﺍ شت بر سر ﺍﻭ ﺯﺩ ﻭ به بیژﻥ گفت ﺩﺭ هنگاﻡ نبرﺩ باید خرﺩ ﺩﺍ شته با شی. گیو به سوی فرود به راه افتاد و تخوار او را بر انگیخت تا اسب گیو را نیز از پای در بیاورد. هنگامی که اسب گیو از پای درآمد او نیز مانند توس از نبرد روی گردان شد. زیبا رویان فرود او را نیز کواژه کردند. در بازگشت بیژن پدرش را سرزنش کرد و گیو با تازیانه بر سر او زد و گفت در نبرد باید همواره خرد را پاس بداری.(کار احمقانه و قهرمان بازی نکنی) بیژﻥ که از این کار خونش به جوﺵ ﺁمدﻩ بوﺩ سوگند خورد که تا کین زرسپ را نستانده یا مانند او به کام مرگ نرفته از این کار دست بر نمی دارد. او به نزﺩ گستهم ﺭفت ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ خوﺍست تا ﺍسبی به بیژﻥ ﺩهد. گستهم نخست یاد آور شد که بزرگانی چون توس و پدرت نتوانستند از پس کسی که بالای سپدکوه ایستاده بر بیایند تو نیز نباید به این راه بروی. بیژن پافشاری کرد و گفت دل من را نشکن، من سوگند خوده ام که این کار را انجام دهم. گستهم که غمخوار بیژن بود گفت: تنها دو اسب جنگی برای من مانده و ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﺍسب به بیژﻥ سرباﺯ زﺩ لیکن بیژﻥ که سوگند خوﺭﺩﻩ بوﺩ تا کین ﺯﺭسپ ﺭﺍ بستاند برﺁﻥ شد پیاﺩﻩ به کاﺭﺯﺍﺭ برﻭﺩ. گستهم که ﺍستوﺍﺭی ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍنجاﻡ ﺍینکاﺭ ﺩید به ﺍﻭگفت هرکدﺍﻡ ﺍﺯ ﺍسپانش ﺭﺍ که می‌خوﺍهد برگزیند ﻭ به ﺭﻭیاﺭﻭیی با فرﻭﺩ برﻭﺩ. بیژﻥ یکی ﺍﺯ ﺍسپاﻥ گستهم که بلند باﻻ مانند ﺭخش بوﺩ ﺭﺍ برگزید. هنگامی که گیو ﺍﺯ ﺍین کاﺭ ﺁگاﻩ شد، گستهم ﺭﺍ فرﺍخوﺍند ﻭ ﺯﺭﻩ سیاﻭﺵ ﺭﺍ به ﺍﻭ ﺩﺍﺩ تا به بیژﻥ برساند. بیژﻥ به سوی کوﻩ به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩ ﻭ باﺭﺩیگر فرﻭﺩ ﺍﺯ تخوﺍﺭ پرسید که ﺍﻭ کیست؟ تخوﺍﺭ گفت ﺍﻭ ﺩﺭ ﺍیرﺍﻥ همﺁﻭﺭﺩ ندﺍﺭﺩ ﻭ تنها فرﺯند گیو ﺍست. شایسته نیست که ﺍﻭ ﺭﺍ نیز ﺍﺯ پای ﺩﺭﺁﻭﺭی ﻭ شاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ برنجانی فرﻭﺩ باﺭﺩیگر ﺍسپ ﺍﻭ ﺭﺍ نشانه گرفت و کشت. بیژﻥ بدﻭﻥ ﺍسب نیز به ﺭﺍﻩ خوﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ پیش گرفت. فرود تیر به او زد که از سپرش گذر کرد لیکن از زره‌ی سیاوش نگذشت. هنگامی که بیژن بی آسیب از تیرهای فرود بی آسیب ماند، خود را به بالای کوه رساند. فرود که از دیدن این پهلوان تیغ بردست از او روی گرداند و به سوی دژ گریخت. بیژن با تیغ هندی برگستوان اسب را پاره کرد و فرود به زمین افتاد. در میان فریاد و خروش تماشاگران دژ فرود خود را به درون دژ رساند و در دژ را بستند و از باره بیژن را سنگ باران کردند. بیژن به سوی توس بازگشت و از توانمندی فرود سخن گفت. توس سوگند یاد کرد به کین زرسپ دژ را از پای در بیاورد. بیژن به سوی فرود رفت و او که می‌دانست بیژن تنها فرزند گیو است، بار دیگر بجای کشتن او، اسب بیژن را با تیر از پای در آورد. بیژن پادسو با گذشتگان خود پیاده نبرد را دنبال کرد و به فرود رسید. در زد و خوردی که میان ایشان در گرفت برگستوان اسب فرود پاره شد و فرود به زمین افتاد لیکن توانست خود را از چنگ بیژن برهاند و به دژ برساند. باشندگان دژ با هزار تن شب را در آماده باش به سر بردند. جریره در خواب آتشی بلند دید که در دژ بر افروخته بود و سراسر دژ و پرستندگان را در خود سوزاند. جریره بیدار شد و گرداگرد دژ را پر از لشکر دید. فرود را بیدار کرد و نگرانی هایش را به او گفت. فرود گفت من نیز مانند پدﺭ ﺩﺭ جوﺍنی مزﻩی مرگ ﺭﺍ خوﺍهم چشید لیکن هرگز مانند ﺍﻭ به ﺁسانی تن به مرگ نخوﺍهم ﺩﺍﺩ و از ایرانیان زنهار نخواهم خواست. فرﻭﺩ با سپاهی که ﺩﺍشت ﺍﺯ ﺩژ بیرﻭﻥ شد ﻭ نبرﺩ ﺁغاﺯ شد؛ ﺩﺭ میانه‌ی ﺭﻭﺯ که ﺩیگر کسی با ﺍﻭ نماندﻩ بوﺩ به سوی دژ بازگشت؛ بیژﻥ ﻭ ﺭهاﻡ از بالا و پایین در سراشیبی در کمین فرود بودند؛ هنگامی که فرود با بیژﻥ می‌جنگید، ﺭهاﻡ ﺍﺯ پشت ﺩستش ﺭﺍ ﺍﺯ کتف جدﺍ کرﺩ؛ فرﻭﺩ به سختی خود را به ﺩﺭﻭﻥ ﺩژ کشاند؛ فرﻭﺩ ﺩﺭ هنگاﻡ مرگ به پرستاﺭﺍﻥ ﻭ پو شیدﻩ ﺭﻭیانش سفاﺭﺵ کرﺩ تا خوﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ باﻡ ﺩژ به ﺯیر ﺍفکنند تا ﺩست بیژﻥ به ﺍیشاﻥ نرسد.

به بازی گری ماند این چرخِ مستکه باﺯﻯ بر ﺁﺭﺩ به هفتاﺩ ﺩست
ﺯمانی بخنجر ﺯمانی به تیغﺯمانی بباﺩ ﻭ ﺯمانی بمیغ
ﺯمانی بدست یکی ناسزﺍﺯمانی خوﺩ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻭ سختی ﺭها
ﺯمانی ﺩهد تخت ﻭ گنج ﻭ کلاﻩﺯمانی غم ﻭ ﺭنج ﻭ خوﺍﺭﻯ ﻭ چاﻩ
همی خوﺭﺩ باید کسی ﺭﺍ که هستمنم تنگ ﺩﻝ تا شدﻡ تنگ ﺩست
ﺍگر خوﺩ نزﺍﺩﻯ خرﺩمند مرﺩندیدﻯ ﺯ گیتی چنین گرﻡ ﻭ سرﺩ
بزاد و به کوﺭﻯ ﻭ ناکاﻡ ﺯیستبر آن زیستن زار باید گریست
سرﺍنجاﻡ خاکست بالین ﺍﻭﻯ ﺩﺭیغ ﺁﻥ ﺩﻝ ﻭ ﺭﺍﻯ ﻭ ﺁیین ﺍﻭﻯ

خوﺩکشی جریرﻩ همه‌ی پرستندگان فرود خود را از بالای دژ به زیر انداختند؛ پس ﺍﺯ مرگ فرﻭﺩ جریرﻩ همه‌ی گنجها ﺭﺍ ﺁتش ﺯﺩ ﻭ خوﺩ بر بالین فرﻭﺩ خوﺩﺵ ﺭﺍ کشت؛ هنگامی که بهرام به ﺩژ پای نهاﺩ ﻭ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺭﺍ ﺩید، گفت به ﺭﺍستی که فرﻭﺩ ﺍﺯ پدﺭﺵ نیز ﺯﺍﺭ تر مرﺩ، چرﺍ که پدﺭﺵ ﺭﺍ چاکری خوﺍﺭ نکشت ﻭ بر بالین ﺍﻭ ماﺩﺭﺵ کشته نشد. بهرام ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ برای کاری که کرده اند سرزنش کرد. وی یاد آور شد که برای کاری که کرده اند باید پاسخگوی کی خسرو نیز باشند. ﺍیرﺍنیاﻥ ﺍﺯ ﺍین کرﺩﻩ پشیماﻥ شدﻩ بوﺩند. لیکن ﺩیگر ﺍﺯ ﺍین پشیمانی سوﺩی نبوﺩ.توس فرماﻥ ﺩﺍﺩ تا پیکر فرﻭﺩ ﺭﺍ به همرﺍﻩ ریونیز ﻭ ﺯﺭسپ ﺩخمه کنند ﻭ ﺍﺯ ﺁنجا به ﺭﺍﻩ خوﺩ باﺯگرﺩند. {شنبه 26 فروردین 1391}

بیژﻥ ﻭ پلا شاﻥ

{ایرانیان سه روز در جرم ماندند و پس ﺍﺯ ﺁنکه تن گرﺍمی فرﻭﺩ ﺭﺍ ﺩخمه کرﺩند توس لشکر ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ به سوی کاسه ﺭﻭﺩ پیش برﺩ. ﺩﺭ نزﺩیکی کاسه ﺭﻭﺩ سپاهی ﺍﺯ توﺭﺍﻥ به فرماندهی پلاشاﻥ برﺍی برﺭسی (جاسوسی) لشکر ﺍیرﺍﻥ، به ﺍیشاﻥ نزﺩیک شد. بیژن و گیو بر کوهی که نزدیک لشکر بود نشسته بودند؛ ایشانﺩﺭفش پلاشان را ﺩیدند، گیو برخوﺍست و ﺁماﺩﻩ‌ی نبرد شد. بیژﻥ گفت که شهریاﺭ جهاﻥ کشتن پلا شاﻥ ﺭﺍ به بیژﻥ سپرﺩﻩ ﺍست ﻭ ﺍﺯ گیو خوﺍست ﺯﺭﻩ سیاﻭﺵ ﺭﺍ به ﺍﻭ بدهد. گیو با ناخرسندی سخن بیژﻥ ﺭﺍ پذیرفت. بیژﻥ خوﺩ ﺭﺍ به پلاشاﻥ ﺭساند؛ پلاشان آهویی شکار کرده بود و سرگرم خوردن بود؛ پلاشان از بیژن نام و نشانش را پرسید و پس از آنکه بیژن با آب و تاب از خود و پدرانش یاد کرد پلاشان بی آنکه پاسخی به گفته‌ها و خودستایی‌های بیژن داده باشد به نبرد با او پرداخت. دو جنگی پس از شکسته شدن نیزه‌ها دست به شمشیر بردند و پس از آن درحالی که سر تا پا در عرق بودند گرزگران کشیدند و چندی آویختند تا اینکه سرانجام بیژن با گرز به میان پلاشان کوبید و مهره‌ی پشت او را خرد کرد. بیژن بی درنگ از اسب فرود آمد و سر او را از تن جدا کرد و سلاح و اسبش و سر آن نامجو را به نزد پدر برد؛گیو که چشم به ﺭﺍﻩ بوﺩ ﻭ نگرﺍﻥ که مباﺩﺍ پوﺭ ﺩلیرﺵ ﺩﺭ ﺍین نبرﺩ کشته شوﺩ، با ﺩیدﻥ بیژﻥ که به سوی لشکر گاﻩ باﺯ می‌ﺁید شاﺩ شد. جنگ ابزار و سر و اسب پلاشان را به نزد توس بردند و بیژن را فراوان ستودند.} ایرانیان سه روز در جرم ماندند و پس ﺍﺯ ﺁنکه تن گرﺍمی فرﻭﺩ ﺭﺍ ﺩخمه کرﺩند توس لشکر ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ به سوی کاسه ﺭﻭﺩ پیش برﺩ. ﺩﺭ نزﺩیکی کاسه ﺭود بیژن با پلاشان روبرو شد و او را از پای درآورد.

برﻑ ﻭسرما

{ﺍفرﺍسیاﺏ ﺍﺯ ﺭسیدﻥ ﺍیرﺍنیاﻥ به کاسه ﺭﻭﺩ ﺁگاﻩ شد ﻭ ﺍﺯ سرﺍسر کشوﺭ لشکری ﺭﺍ فرﺍهم کرﺩ. از سوی دیگر ناگهاﻥ برﻑ ﻭ سرمای سختی لشکر ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ به تنگ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺍیرﺍنیاﻥ به سختی ﺍفتاﺩند؛ برﻑ ﻭ سرما پس ﺍﺯ یک هفته ﺍﺯ میاﻥ ﺭفت؛ ﺭﻭﺯ هشتم توس بزﺭگاﻥ لشکر ﺭﺍ پیشخوﺍند ﻭ با ﺍیشاﻥ ﺍﺯ روز نبرد سخن گفت؛ بهرام گفت: تو بوﺩی که ﺁهنگ ﺭﺯﻡ با پوﺭ سیاﻭﺵ کرﺩی ﻭ ما ﺭﺍ به ﺍین سختی ﺭساندﻱ هنوﺯ سختی‌های بیشماﺭ ﺩیگری نیز ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍست. توس ﺩﺭ پاسخ گفت: فرﻭﺩ به باﺩﺍفرﻩ کشتن ﺯﺭسپ ﻭ ریونیز کشته شد. وی گفت: گیو یا بیژﻥ که برﺍی سوزاندن کاسه رود ﺍﺯ شاﻩ پیشکشهای فرﺍﻭﺍﻥ ﺩﺭیافت کرﺩﻩ، باید آن را به انجام برساند. بیژن می‌خواست که خود برای سوزاندن این چوب‌ها برود لیکن پدر نگذاشت که فرزند جوانش به کام چنین اژدهایی برود ﻭ خوﺩ ﺍین خویش کاﺭی ﺭﺍ به ﺍنجاﻡ ﺭساند. هنگامی که گیو هیزﻡ‌های کرﺍنه‌ی کاسه ﺭﻭ ﺭﺍ ﺁتش ﺯﺩ تا سه هفته ﺍﺯ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺁتش نمیشد که ﺍﺯ ﺭﻭﺩ گذﺭ کرﺩ. ناگزیر ﺩﺭ ﺁغاﺯ هفته‌ی چهاﺭﻡ لشکر ﺍیرﺍﻥ ﺍﺯ ﺭﻭﺩ گذ شت.} افرسیاب با نیروهای کمکی به کاسه رود آمد؛ سرما و برف فراگیر شد؛ بهرام توس را برای کاری که کرده بود سرزنش کرد؛ توس چرایی کشته شدن فرود را خون خواهی از زرسپ و ریونیز برشمرد. توس خواست گیو یا بیژن که پیشتر کارویژه‌ی آتش زدن هیزم‌های کاسه رود را بر دوش گرفته بودند به فرمان شاه برای سوزاندن هیزم‌های کاسه رود راهی شود. بیژن می‌خواست خود این کار را به انجام برساند لیکن گیو جلوی او را گرفت و این کار را به انجام رساند؛ تا سه هفته پس از آتش زدن این چوب‌ها نمی شد از آن مرز گذشت؛ در آغاز هفته‌ی چهارم ایرانیان از مرز گذشتند.

بهرام ﻭ کبوﺩﻩ

پس ﺍﺯ ﺁنکه ﺭﺍﻩ باﺯ شد ﺍیرﺍنیاﻥ به سوی گرﻭگرﺩ(گُ گِ) که پایتخت تژﺍﻭ بوﺩ به ﺭﺍﻩ ﺍفتاﺩند؛ تژﺍﻭ ﺍﺯ ﺁمدﻥ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺁگاﻩ شد و به کبوﺩﻩ چوپان ﺭمه‌های ﺍسپ ﺍفرﺍسیاﺏ فرماﻥ ﺩﺍﺩ تا شبانه خوﺩ ﺭﺍ به نزﺩیکی لشکر ﺍیرﺍﻥ برساند ﻭ ﺍﺯ چند ﻭ چوﻥ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺁگاﻩ شوﺩ. ﺁﻥ شب بهرام نگاﻩ باﻥ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ بوﺩ هنگامی که کبوﺩﻩ به سپاﻩ نزﺩیک شد بهرام ﺍﺯ خرﻭﺵ ﺍسبش ﺩﺭ سیاهی شب ﺍﺯ بوﺩﻥ ﺍﻭ ﺁگاﻩ شد. بهرام در تاریکی شب ﻭی ﺭﺍ به تیری ﺍﺯ پشت ﺍسب فرﻭ ﺍندﺍخت. هنگامیکه خواست سر از تن او جدا کند، کبوده گفت اگر از کشتن من درگذری تو را در نبرد با تژاو که من را به این سو فرستاده یاری خواهم کرد. بهرام که تژاو را برای خود هم‌آورد دشواری نمی دانست او را سر برید و سرش را چون سواری بی نام و نشان به لشکر آورد.

گیو ﻭ تژﺍﻭ

بامدﺍﺩ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﻭ توﺭﺍﻥ با یکدیگر ﺭﻭبرﻭ شدند گیو ﺍﺯ یک سو ﻭ تژﺍﻭ ﺍﺯ سوی ﺩیگر ﺭﻭ ﺩﺭ ﺭﻭی هم ﺍیستاﺩند تژﺍﻭ خوﺩ ﺭﺍ ﺍینگونه شناساند که نژادم ایرانی است و ﺩﺍماﺩ ﺍفرﺍسیاﺏ ﻭ مزﺭباﻥ توﺭﺍﻥ ﺯمین هستم. گیو به ﺍﻭ گفت کسی از ایرانیان در توران زندگی نخواهد کرد، تونیز ﺍگر مرﺯباﻥ توران هستی داماد افراسیاب، چرﺍ ﺍین ﺍندﺍﺯﻩ لشکرﺕ کم ﺍست با ﺍین ﺍندﻙ سپاﻩ که ﺩﺍﺭی تاﻭ ﺭﻭیاﺭﻭی با ما ﺭﺍ نخوﺍهی ﺩﺍ شت با من به نزﺩ توس بیا تا برﺍی تو هرچه خوﺍستی ﺁماﺩﻩ خوﺍهیم کرﺩ. تژﺍﻭ ﺭﺍی گیو ﺭﺍ نپذﺭیفت ﻭ با ﺍﻭ به گفت گو ﺍیستاﺩ ﺩﺭ ﺍین میاﻥ بیژﻥ بر پدﺭ بانگ ﺯﺩ که چرﺍ با دشمن ﺍین ﺍندﺍﺯﻩ سخن می‌گوید بجای ﺍینکه با ﺍﻭ به نبرﺩ بپرﺩﺍﺯﺩ. نبرد آغاز شد و از این سو گیو بیژن و از آن سو تژاو با مردانی چون ارتنگ و مردوی به نبرد آمدند. ﻭ سه بهره از سپاﻩ توﺭﺍﻥ ﺍﺯ میاﻥ ﺭفت ﻭ تژﺍﻭ ﺍﺯ لشکر ﺍیرﺍﻥ گریزﺍﻥ شد بیژﻥ ﺩﺭ پی ﺍﻭ ﺍفتاﺩ ﻭ با نیزﻩ ﺍی به کمرگاﻩ ﺍﻭ ﺯﺩ. ﺯﺭﻩ تژاو جان او را از گزند دور نگه داشت. تژاو زره را باز کرد از پیش بیژن گریخت. بیژﻥ نیزﻩ ﺭﺍ رها کرد ﻭ چنگ ﺩﺭﺍﺯ کرﺩ تا تاجی ﺭﺍ که ﺍفرﺍسیاﺏ به ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ بوﺩ ﻭ تژﺍﻭ هرگز ﺍﺯ خوﺩ ﺩﻭﺭ نمی کرﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ سرﺵ برباید؛ بیژﻥ توﺍنست ﺁﻥ تاﺝ ﺭﺍ ﺍﺯ سر تژﺍﻭ برباید؛تژﺍﻭ همچناﻥ ﺩﺭ گریز ﺍﺯ بیژﻥ خوﺩ ﺭﺍ به نزﺩیکی ﺩژ ﺭساند ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ سو ﺁهنگ ﺭفتن به توﺭﺍﻥ کرﺩ؛ ﺩﺭ میاﻥ ﺭﺍﻩ ﺍسپنوی، بانوی نامبر(معرﻭﻑ) تژﺍﻭ نیز با ﺍﻭ همرﺍﻩ شد. تژﺍﻭ ﻭ ﺍسپنوی که با یک ﺍسب می‌تاختند پس ﺍﺯ چندی خسته شدند ﻭ ﺍسبشاﻥ یاﺭﺍی ﺭﺍﻩ ﺭفتن ندﺍشت؛ تژﺍﻭ که گمان می‌کرد ایرانیان با اسپنوی کاری ندارند و تنها به دنبال او هستند، پیشنهاد کرد اسپنوی از اسب پیاده شود تا تژاو بتواند خود را از چنگ بیژن برهاند؛ چنین شد؛ بیژﻥ که ﺍﺯ پس ﺍیشاﻥ می‌تاخت ﺍسپنوی ﺭﺍ ﺩید ﻭ با خوﺩ به لشکرگاﻩ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍیرﺍنیاﻥ ﺩﺭ میاﻥ گله‌ی ﺍسپاﻥ ﺍفرﺍسیاﺏ ﺍفتاﺩند ﻭ هر یک کمندی برﺩﺍشته ﻭ هر چند ﺍسب که می‌توﺍنستند به چنگ ﺁﻭﺭﺩند ﺍیرﺍنیاﻥ ﺩﺭ ﺩژ ﻭ ﺩﺭ جایگاﻩ تژﺍﻭ فرﻭﺩ ﺁمدند.

ﺁگاﻩ شدﻥ ﺍفرﺍسیاﺏ

تژﺍﻭ خوﺩ ﺭﺍ با چشمانی گریاﻥ به ﺍفرﺍسیاﺏ ﺭساند ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺁگاﻩ کرﺩ. ﺍفرﺍسیاﺏ بی ﺩﺭنگ پیرﺍﻥ ﺭﺍ برﺍی گرﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ سپاﻩ برگزید. پس ﺍﺯ ﺁنکه سپاﻩ توﺭﺍﻥ گرﺩ ﺁمد تژﺍﻭ ﻭ باﺭماﻥ فرماندهی ﺭﺍست سپاﻩ ﻭ نستیهن فرماندﻩچپ سپاﻩ گرﺩید پیرﺍﻥ ﺭﺍﻩبرﺩ پنهانی ﺭفتن ﺭﺍ برگزید ﻭ کاﺭﺁگاهی ﺭﺍ فرستاﺩ تا جایگاﻩ لشکر ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ پیدﺍ کنند؛ ﺁگهی ﺁمد که توس ﺩﺭ میاﻥ سرخس ﺍست ﻭ ﺁماﺩﻩ‌ی نبرﺩ نیز نیستند؛ پیرﺍﻥ لشکر ﺭﺍ برﺍی شبیخوﻥ ﺯﺩﻥ به ﺍیرﺍنیاﻥ ﺁماﺩﻩ کرﺩ هنگامی که ﺯماﻥ شبیخوﻥ فرﺍﺭسید ﺍیرﺍنیاﻥ همه ﺩﺭ بزﻡ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ خرﺍﻡ بوﺩند ﻭ نیمی ﺍﺯ ﺍیشاﻥ مست؛ در این سپاه تنها گیو بیدار و گودرز نیز هشیار بود؛ گیو که فریاﺩ ﻭ فغاﻥ لشکر دشمن ﺭﺍ شنید ﺍﺯ خیمه بیرﻭﻥ ﺁمد ﻭ گرﺯ گاﻭساﺭ برﺩﺍ شت ﻭ توس را آگاه کرد که دشمن شبیخون کرده است؛ پس از آن به پیش گوﺩﺭﺯ ﺭفت ﻭ ﺁنگاﻩ بیژﻥ ﺭﺍ یافت ﻭ با ﺍﻭ سخنهای ﺩﺭشت گفت ﻭ برﺍی ﺍینکه هنگامه‌ی ﺭﺯﻡ ﺭﺍ با هنگامه‌ی بزﻡ یکی ﺩﺍنسته سخت نکوهش کرﺩ؛ توﺭﺍنیاﻥ ﺩﺭ ﺍین نبرﺩ بسیاری ﺍﺯ لشکر ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ کشتند؛ توس از این شکست چونان دیوانگان شده بود؛ ﺍیرﺍنیاﻥ شکست خوﺭﺩﻩ ﻭ تاﺭﻭماﺭ شدﻩ به گرﺩ گوﺩﺭﺯ ﺁمدند ﻭ گوﺩﺭﺯ سپاﻩ ﺭﺍ به بالای کوه برﺩ ﻭ به هر سو ﺩیدﻩ بانی فرستاﺩ تا شاید ﺭﺍﻩ گریزی ﺍﺯ ﺍین ﺩﺍﻡ پیدﺍ کند؛گودرز پس از این شکست،پیکی به نزﺩیک شاﻩ ﺍیرﺍﻥ فرستاﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍین پیش ﺁمد ﺁگاﻩ کرﺩند.

ﺁگاﻩ شدﻥ کی خسرﻭ

هنگامی که کی خسرﻭ ﺍﺯ ناکاﺭ ﺁمدی ﻭ شکست توس ﺁگاﻩ شد نامه ﺍی به فرﺍمرﺯِ کاﻭﻭﺱ ﻭ بزﺭگاﻥ سپاﻩ نوشت ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺯ کاﺭ توس گلایه کرﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍیشاﻥ خوﺍست تا توس ﺭﺍ به ﺍیرﺍﻥ بفرستند. شاﻩ ﺩﺭ نامه ﺍﺯ ﺍیشاﻥ خوﺍسته بوﺩ که فریبرﺯ سپهبد باشد ﻭ گیو فرماندﻩ سپاه ﻭ ﺭﺍی ﺯﻥ ﺍﻭ. ﺍﺯ فریبرﺯ خوﺍسته شدﻩ بوﺩ که ﺩﺭ کاﺭها شتاﺏ ندﺍشته باشد ﻭ هموﺍﺭﻩ به ﺭﺍی گیو گوﺵ نماید؛ پس از رسیدن نامه، توس ﺩﺭفش ﺭﺍ به فریبرﺯ سپرﺩ ﻭ خوﺩ ﺭﺍ به ﺍیرﺍنشهر ﺭساند هنگامی که به پیشگاﻩ شاﻩ ﺭسید، کی خسرﻭ سخت ﺍﻭ ﺭﺍ سرﺯنش کرﺩ ﻭ خوﺍﺭ نموﺩ. پس ﺍﺯ ﺁﻥ کی خسرﻭ به توس گفت برﻭ ﻭ تا پایاﻥ ﺯندگانی ﺍﺕ ﺩﺭ خانه بماﻥ.

فریبرﺯ

فریبر در نخستین گام پس از سپهبدی، رهام را به نزد پیران فرستاد و او را برای شبیخون کردن سرزنش کرد. فریبرز به پیران پیشنهاد داد اگر می‌خواهی دست به نبرد انبوه بزن یا بپذیر که برای یک ماه جنگ را کنار بگذاریم. پیران در پاسخ ایرانیان را برای آنکه در جنگ پیش دستی کرده بودند و از جیحون گذشته بودند سرزنش کرد و پیشنهاد کنار گذاشتن جنگ برای یک ماه را پذیرفت.

جنگ [[پشن]] (پَ) و [[لاون]] (دنباله‌ی کین خواهی سیاوش)

یک ماﻩ گذشت؛ ﺩﻭ لشکر ﺁماﺩﻩ‌ی نبرﺩ شدند و ﺭﻭیاﺭﻭی یکدیگر ﺍیستاﺩند؛ ﺩﺭ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ گیو فرماندﻩی ﺭﺍست لشکر ﻭ ﺍشکش فرماندﻩی چپ لشکر ﺍیرﺍﻥ ﺯمین بوﺩ. فریبرﺯ نیز ﺩﺭ قلب سپاﻩ ﺍیستاﺩ؛ نبرﺩ ﺁغاﺯ شد؛ گیو بسیاری ﺍﺯ توﺭﺍنیاﻥ از جمله نهسد تن از نژاد پیران ﺭﺍ کشت؛ لهاﻙ ﻭ فر شید ﻭﺭﺩ ﺁهنگ کشتن گیو ﺭﺍ کرﺩند؛ هوماﻥ به فر شیدﻭﺭﺩ گفت که باید نخست با قلب سپاﻩ که فریبرﺯ کاﻭﻭﺱ شاﻩ ﺩﺭ ﺁﻥ جای ﺩﺍﺭﺩ نبرﺩ کنند. پس از شکست قلب سپاه، نبرد کردن با راست سپاه آسان خواهد بود؛ فریبرﺯ ﺭﺍ که یاﺭﺍی ﺭﻭیاﺭﻭیی با ﺍین گرﺩﺍﻥ توﺭﺍنی نبوﺩ ﺍﺯ ﺍیشاﻥ گریخت ﻭ به باﻻی کوﻩ پناﻩ برﺩ گوﺩﺭﺯ که گریز فریبرﺯ ﺭﺍ ﺩید خوﺍست تا با ﺍﻭ برﻭﺩ لیکن گیو جلوی ﺍینکاﺭ ﺭﺍ گرفت ﻭ گفت ﺍگر تو نیز ﺍﺯ ﺭﻭیاﺭﻭیی با ﺍیشاﻥ بگریزی سپاه شکست خواهد خورد. هنگامی که گوﺩﺭﺯ ﺍین ﺭﺍی گیو ﺭﺍ ﺩید ﺍﺯ کاﺭ خوﺩ پیشماﻥ شد ﻭ ﺍﺯ ﺭفتن باﺯماند پس ﺍﺯ ﺁﻥ گرازه و گستهم و برته سوگند خوﺭﺩند که تا زنده هستند ﺍﺯ نبرﺩ ﺭﻭی برنتابند. ﺁنگاﻩ گوﺩﺭﺯ بیژﻥ ﺭﺍ به سوی فریبرﺯ فرستاﺩ که فریبرز را با اختر کاویان یا ﺍختر کاﻭیاﻥ ﺭﺍ بی فریبرز نزد او بیاورد؛ بیژﻥ به فریبرﺯ کاﻭﻭﺱ ﺭسید ﻭ با ﺍﻭ خوﺍستِ گیو ﺭﺍ باﺯگفت، فریبرﺯ با ﺍﻭ ﺩﺭشتی کرﺩ ﻭ گفت تو کوچکتر ﺍﺯ ﺁن هستی که ﺩﺭفش کاﻭیانی ﺭﺍ با خوﺩ به ﺩﻭﺵ بگیرﻱ. بیژﻥ که زمان و تاب شنیدﻥ این سخنان را ندﺍشت با شمشیر ﺩﺭفش ﺭﺍ به ﺩﻭنیم کرﺩ ﻭ نیمی ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍ با خوﺩ برﺩﺍشت ﻭ به سوی گوﺩﺭﺯ باﺯگشت؛ در راه بازگشت هوماﻥ که ﺍﺯ ﺭﺍﺯ ﺩﺭفش کاﻭیاﻥ یا هماﻥ ﺍختر کاﻭیانی ﺁگاﻩ بوﺩ فرماﻥ ﺩﺍﺩ تا بیژﻥ ﺭﺍ تنگ ﺩﺭ بر گیرند ﻭ ﺩﺭفش ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩست ﺍﻭ بیرﻭﻥ ﺁﻭﺭند. بیژن با تیر باران کردن ایشان، دشمن را از خود دور کرد؛ ایرانیان بار دیگر جنگ را پیش بردند و آماده شدند تا برای بدست آوردن تاج و تخت تورانیان به دل سپاه ایشان بزنند. ﺩﺭ ﺍین نبرد ریونیز کاووس شاه فرزند کوچکتر کاووس کشته شد ﻭ تاجش بر خاﻙ ﺍفتاﺩ. گیو که نمی توانست قلب سپاه را رها کند و برای بدست آوردن تاج برود، فریاﺩ برﺁﻭﺭﺩ که ﺍگر ﺁﻥ تاﺝ به ﺩست دشمن بیفتد ننگی بزﺭگ برﺍی ﺍیرﺍنیاﻥ خوﺍهد بوﺩ؛ پیرﺍﻥ که گفته‌های گیو را شنیده بود، برﺍی بدست ﺁﻭﺭﺩﻥ تاﺝ به ﺁﻥ سو تاخت؛ﺍﺯ ﺍیرﺍنیاﻥ نیز بهرام برﺍی ﺁﻭﺭﺩﻥ تاﺝ ﺭفت جنگی ﺩﺭگرفت که هر ﺩﻭ سپاﻩ کشته‌های فراوانی دادند؛ بهرام چنان جنگید که همه ﺍﺯ نبرﺩ بهرام ﺩﺭ شگفت ماندند؛ او تاج را به نوک سنان از زمین ربود و به کارزار پایان داد؛کشته‌های فراوانی در این نبرد بر زمین ماند:

  • هشت تن از گودرزیان
  • بیست و پنج تن از گیوگان
  • و هشتاد تن از خاندان کاووس مگر ریونیز زنده ماندند

و

  • سیسد تن از خاندان افراسیاب
  • ونهسد تن از خاندان پیران کشته شدند.

ﺍسب گستهم ﺩﺭ جنگ کشته شده بود ﻭ ﺍﻭ پیاده و نیزه به دست از کارزار باز می‌گشت. بیژﻥ که نزﺩیکترین ﺩﻭست ﺍﻭ بوﺩ، به ﻭﻱ نزﺩیک شد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ بر ﺍسب خویش نشاند ﻭ به سوی ﺍﺭﺩﻭﺩگاﻩ باﺯگشتند. تورانیان شاد از این نبرد و ایرانیان غمگین به اردوگاه بازگشتند. {Sunday, October 20, 2013} تاﺯیانه‌ی بهرام شب هنگاﻡ بهرام به نزﺩ پدﺭ ﺭفت ﻭ به گوﺩﺭﺯ گفت هنگامی که تاﺝ ریونیز ﺭﺍ ﺍﺯ میدﺍﻥ نبرﺩ بر می‌ﺩﺍشته تازیانه اش بر خاک افتاده است. گوﺩﺭﺯ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭفتن به ﺁﻭﺭﺩگاﻩ باﺯﺩﺍشت ﻭ گیو به برﺍﺩﺭ گفت من تاﺯیانه‌های فرﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭﻡ یکی ﺍﺯ ﺁنها با ﺩسته‌ی سیم ﻭ ﺯﺭ هماﻥ ﺍست که فرنگیس ﺍﺯ گنج سیاﻭﺵ به من بخشید، یک تاﺯیانه ﺍﺯ کاﻭﻭﺱ شاﻩ ﻭ پنج تاﺯﺍنه‌ی ﺩیگر نیز ﺩﺍﺭﻡ همه ﺭﺍ به تو می‌ﺩهم تا از این کار بگذری. بهرام که بیش از تازیانه، نامی که بر تازیانه نوشته بود برایش مهم بود، خروشید و گفت برای آنکه نامش به دست پیران نیفتد باید تازیانه از میدان بازگرداند. بهرام بر ﺍسب نشست ﻭ به سوی میدﺍﻥ تاخت ﺩﺭ میاﻥ کشتگاﻥ تن ریونیز ﺭﺍ ﺩید و برﺁﻥ کشته ﺯﺍﺭ گریست؛ بهرام برادران کشته شده‌ی خود را نیز بر دشت دید؛ وی در میان کشتگان ﺍﺯ گو شه‌ی میدﺍﻥ ﺁﻭﺍیی شنید. یکی ﺍﺯ ﺍیرﺍنیاﻥ تن خسته ﻭ تشنه بر خاﻙ ﺍفتاﺩﻩ بوﺩ. مرد زخمی، بهرام را شناخت و او را از بودن خود، آگاه کرد. مرد به بهرام گفت سه روز است که زخمی در این رزم گاه افتاده. بهرام پیراهن خوﺩ ﺭﺍ ﺩﺭید ﻭ ﺯخم‌های ﺍﻭ ﺭﺍ بست سپس به ﺩنباﻝ تاﺯیانه ﺭفت تا با ﺍین سوار خسته ﻭ شکسته به ﺍﺭﺩﻭ باﺯگرﺩﺩ؛ ﺍسب بهرام با شنیدﻥ ﺁﻭﺍی ماﺩیانی ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﻭﺭ شد. بهرام به دنبال اسبش رفت و هنگامی که بر او سوار شد تا باز گردد، اسب از جایش تکان نخورد. بهرام از خشم با شمشیر به پای اسب و زد و از باره پیاده شد و خواست پیاده به سوی اردوگاه بازگردد. ﺍﺯ ﺍین گیرﻭ ﺩﺍﺭ سوﺍﺭﺍﻥ توﺭﺍﻥ ﺍﺯ ﺁمدﻥ پهلوﺍﻥ ﺁگاﻩ شدند. یک گروه سد تنی (نفری) از سربازان پیاده، راه را بر بهرام بستند و گرداگردش را گرفتند. بهرام با تیرﻭ کماﻥ بر ﺍیشاﻥ تیرباﺭﺍﻥ کرﺩ ﻭ ﺍیشاﻥ ﺭﺍ پرﺍکندﻩ نمود. هنگامی که بهرام ﺍین ﺩسته‌ی سد تنی ﺭﺍ پرﺍکندﻩ کرﺩ، ﺍیشاﻥ پیرﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁمدﻥ بهرام به میدﺍﻥ ﺁگاﻩ کرﺩند پیرﺍﻥ بی ﺩﺭنگ ﺭﻭیین ﺭﺍ برﺍی ﺯندﻩ ﺩستگیر کرﺩﻥ بهرام به ﺁﻥ میدﺍﻥ فرستاﺩ ﺭﻭیین نیز ﺍﺯ گرفتاﺭ کرﺩﻥ بهرام ناتوﺍﻥ ماند ﻭ ﺍینباﺭ خوﺩ پیرﺍﻥ بر ﺍسب نشست ﻭ به سوی بهرام ﺭفت. پیرﺍﻥ تلاﺵ کرﺩ تا بهرام ﺭﺍ ﺍﺯ نبرﺩ باﺯﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ به بند ﺁﻭﺭﺩ. به او گفت تو با سیاوش مهمان من بوده ای و نان و نمک خورده ای، اینک نیز می‌توانیم با یکدیگر خویشی کنیم و نبرد را کنار بگذاریم. بهرام ﺩﺭ پاسخ به همه‌ی سخن‌های نرمی که پیرﺍﻥ گفت، یاد آور شد که سه روز است که چیزی نخورده و پیوسته در نبرد بوده. وی از پیران خواست تنها یک ﺍسب برﺍی گریختن ﺍﺯ ﺍین ﺁﻭﺭﺩگاﻩ به او بدهد. پیرﺍﻥ گفت از ترس افراسیاب نمی تواند به او کمکی بکند؛ پس ﺍﺯ باﺯگشت پیرﺍﻥ تژﺍﻭ بیرﻭﻥ ﺁمد ﻭ ﺁهنگ نبرﺩ با بهرام کرﺩ. بهرام ایشان را تیر باران کرد و پس از پایان تیر هایش با نیزه و پس از آن با شمشیر جنگید؛ سپاهیاﻥ توﺭﺍﻥ یکباﺭﻩ بر بهرام تگ ﺁﻭﺭﺩند؛ تژﺍﻭ ﺍﺯ پشت ﺩستش ﺭﺍ ﺍﺯ کتف جدﺍ کرﺩ. بامدﺍﺩ که گیو ﺍﺯ باﺯنگشتن بهرام نگرﺍﻥ شدﻩ بوﺩ به بیژﻥ فرموﺩ تا برﺍی یافتن بهرام به ﺁﻭﺭﺩگاﻩ ﺭﻭند؛ ﺍیرﺍنیاﻥ بهرام ﺭﺍ خسته ﻭ فتاﺩﻩ بر خاﻙ یافتند؛ بهرام به هوﺵ ﺁمد ﻭ گیو ﺭﺍ باﻻی سر خوﺩ ﺩید. بهرام به گیو گفت که کین خوﻥ من ﺭﺍ ﺍﺯ تژﺍﻭ بخوﺍﻩ، پیران به پاس نان و نمکی که با هم خورده بودیم با من کاری نداشت لیکن من به دست تژاو از پای درآمدم؛ شب هنگام گیو به سوی سپاهیاﻥ توﺭﺍﻥ به ﺭﺍﻩ؛ ﺍفتاﺩ طلایه ﺩﺍﺭ سپاﻩ توﺭﺍﻥ تژﺍﻭ بوﺩ. ﺩﺭ میاﻥ ﺁﻥ سپاﻩ گیو یکرﺍست به سوی تژﺍﻭ ﺭفت ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ به خم کمند ﺍﺯ پشت ﺯین برگرفت ﻭ کشاﻥ کشاﻥ با خوﺩ به ﺍین سو آﻭﺭﺩ. تژﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ پرسید چرﺍ ﺩﺭ میاﻥ ﺍین همه یکرﺍست به سوی من ﺁمدی گناﻩ من چه بوﺩ؟ گیو با تاﺯیانه دویست بار به سر ﺍﻭ کوفت ﻭ گفت که برای کین خواهی از خون برادرش بهرام او را به بند آورده است. تژاو گفت من او را نکشته ام زمانی که من رسیدم سربازان چین او را کشته بودند. گیو تژﺍﻭ ﺭﺍ بسته ﺩست به سوی بهرام ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺁماﺩﻩ بوﺩ تا ﺩﺭ برﺍبر چشماﻥ بهرام ﺍﻭ ﺭﺍ بکشد. تژاو نزد بهرام لابه کرد و از او خواست تا جانش را ببخشد تژاو نیز همه‌ی زندگی اش را به بندگیِ درگاه و گور بهرام خواهد گذراند. بهرام ﺩﺭ ﻭﺍپسین ﺯماﻥ ﺯندگی ﺍﺵ ﺍﺯ خوﻥ ﺍﻭ ﺩﺭگذشت ﻭ ﺍﺯ برﺍﺩﺭ خوﺍست تا ﺍﻭ ﺭﺍ نکشد. پس ﺍﺯ ﺍینکه بهرام تژﺍﻭ ﺭﺍ بخشید گیو نتوانست از خون او درگذرد و سر تژاو را از تن جدا کرد. بهرام از اینکه در جهان هرکس می‌خواهد به بزرگی برسد باید بکشد یا کشته نالید و پس از آن جان از تنش بیرون رفت و ﺍﺯ ﺍین جهاﻥ ﺩﺭ گذشت گیو تن پیلوﺍﺭ برﺍﺩﺭ ﺭﺍ بر ﺍسب تژﺍﻭ نهاﺩ و به بیژﻥ سپرﺩ تا ﺍﺯ ﺍین ﺁﻭﺭﺩگاﻩ بیرﻭﻥ بیاﻭﺭﺩ تا به ﺁیین ﺍیرﺍنیاﻥ ﺩخمه کنندﺵ. باﺭگشت به ﺍیرﺍﻥ پس ﺍﺯ ﺍین ﺭخدﺍﺩها، ﺍیرﺍنیاﻥ برﺁﻥ شدند تا باﺭ ﺩیگر به ﺍیرﺍﻥ باﺯگرﺩند ﻭ بیش ﺍﺯ ﺍین هزینه‌ی ﺍین جنگ ﺭﺍ نپرﺩﺍﺯند. سپاﻩ پرﺍکندﻩ‌ی ﺍیرﺍﻥ به سوی کاسه ﺭﻭﺩ باﺯگشت تا ﺍﺯ ﺁنجا ﺁهنگ ﺍیرﺍﻥ کند. هنگامی که توﺭﺍنیاﻥ ﺍﺯ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺁگاﻩ شدند، ﺍﺯ ﺍندیشه‌ی ﺍیرﺍنیاﻥ ﺁسوﺩﻩ گشتند؛ ﺍفرﺍسیاﺏ پیرﺍﻥ ﺭﺍ به نزﺩ خوﺩ فرﺍخوﺍند ﻭ ﺩﻭ هفته بزﻡ برگزﺍﺭ شد؛ ﺩﺭ ﺁغاﺯ هفته‌ی سوﻡ ﺍفرﺍسیاﺏ پیشکش‌های فرﺍﻭﺍﻥ به پیرﺍﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ به ﺍﻭ گفت: ﺍمرﻭﺯ کی خسرﻭ ﺩﺭ کمین لشکر کشی به توﺭﺍﻥ ﺍست ﻭ پوﻝ ﻭ خوﺍسته‌ی فرﺍﻭنی نیز ﺩﺍﺭﺩ، ﻭی ﺍﺯ پیرﺍﻥ خوﺍست تا بیشتر هشیاﺭ با شد.

باﺯگشت سپاهیاﻥ شکست خوﺭﺩﻩ

شگفتی بگیتی ﺯ ﺭستم بس ﺍستکزوداستان بر دل هرکس است
سر مایه مرﺩﻯ ﻭ جنگ ﺍﺯﻭست خرﺩمندﻯ ﻭ ﺩﺍنش ﻭ سنگ ﺍﺯﻭست
بخشکی چو پیل ﻭ بدﺭیا نهنگخرﺩمند ﻭ بینا ﺩﻝ ﻭ مرﺩ سنگ

استاد فرزانه‌ی توس می‌فرماید: ﺩﺭ ﺍیرﺍﻥ ﻭ جهان پهلوﺍنی به بزﺭگی ﻭ ﺭﺍی ﻭ خَرﺩ تهمتن ﺩیدﻩ نشدﻩ ﺍست، تهمتن ﺍفزﻭﻥ بر ﺁنکه مرﺩ جنگ ﺍست، خرﺩمند ﻭ بیدﺍﺭ ﺩﻝ نیز هست. استاد این داستان را از دفتر اینگونه به شعر در آورده است: هنگامی که ﺍیرﺍنیاﻥ با سرﺍفکندگی به نزﺩ کی خسرﻭ باﺯ می‌ﺁمدند بر سر ﺭﺍﻩ ﺍﺯ کلاﺕ گذ شتند ﻭ باﺭ ﺩیگر به یاﺩ فرﻭﺩ، ﺁﻥ جوﺍﻥ بی گناﻩ کشته شدﻩ، ﺍفتاﺩند. کی خسرﻭ ﺍﺯ ﺩیدﺍﺭ ﺍیشاﻥ بسیاﺭ ناخرسند بوﺩ. به درگاه یزدان نالید و گفت ﺍگر ترﺱ یزﺩﺍﻥ نبوﺩ هزﺍﺭ ﺩﺍﺭ برپا می‌کرﺩﻡ و تن توس ﻭ گناﻩ کاﺭﺍﻥ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺭﺍ برﺩﺍﺭ می‌کرﺩﻡ. شاه توس را بسیار سرزنش کرد؛ درِ بارگاهش را به روی بزرگان بست و هیچکس را نپذیرفت؛ سپاهیاﻥ ﺍیرﺍﻥ به نزﺩ تهمتن ﺭفتند ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ میانجی کرﺩند. ﺍیشاﻥ به ﻭی گفتند که ﺁنچه پیش ﺁمدﻩ ﺍﺯ بوﺵ(تقدیر) بوﺩﻩ ﺍست ﺩﺭ ﺍین ﺩﺍستاﻥ فرﺯند کاﻭﻭﺱ نیز کشته شدﻩ، فرﻭﺩ ناﻡ ﻭ نشانش ﺭﺍ ﺍﺯ ما پنهاﻥ کرﺩ. ﻭ ایشان افزودند پادافره توس نیز کشته شدن فرزندش بوده. ﺁمرﺯﺵ ﺍیرﺍنیاﻥ بامداد، تهمتن به نزﺩ کی خسرﻭ ﺭفت ﻭ گناﻩ ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ باﺯ خرید. ﻭی به شاﻩ گفت ﺍگر فرﻭﺩ ﺩﻻﻭﺭ کشته شد، ریونیز ﻭ ﺯﺭسپ نیز کشته شدند ﺩﺍﻍ پسر برﺍی توس پاﺩﺍفرﻩ(مجاﺯﺍﺕ) کمی نیست. تهمتن کشته شدن فرود را نیز به سر آمدن زمان و زندگانی اش بهانه کرد و گفت زندگانی که به سر بیاید چه بکشند و نکشند، سرانجامی جز مرگ نخواهد داشت. کی خسرﻭ که سخناﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ پذیرفته بوﺩ توس ﺭﺍ به پیشگاﻩ پذیرفت؛ توس هنگامی که نزﺩ شاﻩ ﺭفت، فرﺍﻭﺍﻥ پوﺯﺵ خوﺍست؛ پس ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺯ شاﻩ ﺩﺭخوﺍست کرﺩ تا به ﺍﻭ دستور(ﺍجاﺯﻩ) ﺩهد باﺭ ﺩیگر باسپاهی، برﺍی پوشاندن گذشته(جبران مافات)، به توﺭﺍﻥ ﺭﻭﺩ. {Sunday, October 20, 2013}

سومین کین خواهی ایرانیان

کی خسرﻭ با تهمتن و بزرگان در این باره رای زنی کرد؛ شاه گفت از زمانی که تور و سلم ایرج را اینگونه از پای در آورده بودند، هرگز شاه ایران چنین ننگی را نپذیرفته و این همه کشته در یک نبرد نداده بود. شما سر جنگ و دل کینه جو ندارید؛ بزرگان ایران- رهام و گرگین و گودرز و توس و خراد و زنگه‌ی شاوران و بیژن و دیگران- زمین را بوسیدند و به شاه گفتند اگر فرمان شاه به جنگ باشد ما همه آماده‌ی سرافشاندن هستیم. شاه گیو ﺭﺍ فراخواند و پیشکش‌های فراوانی به او داد و گفت سپهدﺍﺭ توس نباید بی رای گیو کاری انجام دهد. سپاهیان بی شمار ایران برای سومین کین خواهی از خون سیاوش به سوی توران به راه افتادند؛ بانزدیک شدن سپاه ایران به سوی رودشهد نامه ای به پیران نوشته شد و رسیدن سپاه کینه خواه ایران به مرز را خبر داد. نیرنگ پیرﺍﻥ هنگامی که سپاﻩ پر توﺍﻥ ﺍیرﺍﻥ در کرانه‌ی رودشهد گسترده شد، پیران نیز لشکر را به کرانه‌ی دیگر رود آورد و پیامی به سوی توس فرستاﺩ ﻭ ﺍﺯ گذشته و نیکی هایی که با فریگیس وسیاوش و کی خسرو کرده بود یاﺩ کرﺩ ﻭ گفت: من ﺩﻭستدﺍﺭ کی خسرﻭ هستم ﻭ خوﺩﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ بزﺭگ کرﺩﻩ ﺍﻡ. توس و گودرز و گیو نیز به ﺍﻭ پیشنهاﺩ ﺩﺍﺩ تا نزﺩ شاﻩ ﺍیرﺍﻥ بیاید ﻭ ﺍﺯ جایگاﻩ ویژه ای نزد شاه، برخوﺭﺩﺍﺭ گرﺩﺩ. پیرﺍﻥ پذیرفت ﻭ به توس گفت که من ﺩﺭ توﺭﺍﻥ خویشاﻥ فرﺍﻭﺍنی ﺩﺍﺭﻡ باید همه‌ی ﺍیشاﻥ ﺭﺍ گرﺩ ﺁﻭﺭﻡ ﻭ پس ﺍﺯ ﺁﻥ به ﺍیرﺍﻥ بیایم. پس ﺍﺯ ﺁنکه پیرﺍﻥ توﺍنست توس ﻭ ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ بفریبد، نامه ﺍی به ﺍفرﺍسیاﺏ فرستاﺩ نوشت ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ خوﺍست بی ﺩﺭنگ سپاهی ﺭﺍ به یاﺭی ﺍﻭ بفرستد. هنگامی که پیاﻡ پیرﺍﻥ به ﺍفرﺍسیاﺏ ﺭسید ﻭی سرﺍﻥ سپاهش ﺭﺍ گرﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍیشاﻥ خوﺍست تا سپاهی ﺭﺍ برﺍی یاﺭی پیرﺍﻥ به نزﺩ ﺍﻭ ببرند؛ ﺩﻩ ﺭﻭﺯ پس ﺍﺯ ﺁﻥ سپاﻩ کمکی به پیرﺍﻥ ﺭسید؛ ﺩﻭ سپاﻩ با یکدیگر روبرو شدند، توس ﺍﺯ نیرنگ پیرﺍﻥ ﺁگاﻩ شد و لشکر را برای رویارویی آماده کرد. نبرد آغاز شد و بسیاری کشته شدند. ﺩﺭ کشاکش نبرﺩ ارژنگ پور زره از ایرانیان نبرد جست(هم آورد خواست). توس به سوی او رفت و نامش را پرسید پس از آنکه ارژنگ نام و نشان خود را بازگفت توس بدون آنکه سخنی بگوید با شمشیری که به دست داشت بر سر و ترگ او کوبید و او را کشت. پیرﺍﻥ ﻭ هوماﻥ ﻭ توﺭﺍنیاﻥ ﺍﺯ کشته شدﻥ ﺍﺭژنگ سخت ﺁﺯﺭﺩﻩ شدند. بزرگان توران خواستند تا همگی به توس بتازند و او را بکشند لیکن هوماﻥ به برﺯگاﻥ توﺭﺍﻥ پیشنهاﺩ ﺩﺍﺩ که امروز از نبرد دست بکشند، اگر ایرانیان همچنان خواستار نبرد بودند با راهبرد نبرد تن به تن با ایشان بجنگند. وی می‌خواست اینگونه برای تورانیان زمان بخرد تا فردا برای نبرد انبوه آماده شوند. نبرد جستن هوماﻥ از ایرانیان هومان به سوی سپاه ایران آمد و هم‌آورد خواست؛ سپهبد توس از میان سپاه به رویارویی با او رفت. هومان از توس خواست که بازگردد چراکه او پشت سپاه ایران است و با کشته شدنش سپاه ایران شکست می‌خورد و هم چون هومان خوش ندارد دستش به خون بزرگان آلوده شود. توس نیز به او گفت خود را به کشتن نده، کس دیگری را برای کشته شدن به نزد من بفرست. توس افزود شاه ایران به ما تنها سفارش کرده که چشم به پیران داشته باشیم تا مبادا در این نبرد کشته شود. هومان گفت: پیران به ناچار و تنها به فرمان افراسیاب پای به این میدان نهاده است. توس ﻭ هوماﻥ گرﻡ سخن گفتن ﻭ خودستایی(ﺭجز خوﺍندﻥ) بوﺩند. گیو برﺁشفت ﻭ خوﺩ ﺭﺍ به ﺍیشاﻥ ﺭساند. بر توس بانگ ﺯﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ گفتاﺭ بیهوﺩﻩ با هومان فریبکار پرهیز ﺩﺍﺩ. هومان که از گفته‌های گیو خشمگین شده بود به او گفت روز جنگ لاون را به یاد بیاور و کسانی که از خاندان تو به دست ما کشته شدند. اگر امروز من نیز کشته شوم افراسیاب و پیران کین خواه من خواهند بود. تو باید به درد برادرت- بهرام- گریان باشی با توس چه کار داری؟ توس ﺍﺯ ﺍین سخناﻥ برﺁ شفت ﻭ ﺁهنگ نبرﺩ با هوماﻥ ﺭﺍ کرﺩ. نخست ﺩﻭ پهلوﺍﻥ با گرﺯهای گرﺍﻥ بر هم کوفتن تا ﺍینکه ﺍﺯ کوبیدﻥ به ستوﻩ ﺁمدند. توس پس ﺍﺯ ﺁﻥ تیغ هندی به ﺩست گرفتند ﻭ به نبرﺩ پرﺩﺍختند، تا ﺍینکه شمشیرهایشاﻥ شکست سپس به کشتی ﺭﻭی ﺁﻭﺭﺩند ﻭ ﺩﻭﺍﻝ کمر یکدیگر ﺭﺍ گرفتند ﺩﺭ ﺍین ﺯﻭﺭﺁﺯمایی کمربند هوماﻥ پاﺭﻩ شد هوماﻥ ﺍﺯ ﺍین زمان(فرصت) برﺍی ﺭهایی ﺍﺯ ﺩست توس بهرﻩ جست ﻭ بر ﺍسبی ﺁسوﺩﻩ نشست و گریخت. توس وی را تیرباران کرد. اسب هومان از پای درآمد. هومان سپر بر سر گرفت و از آوردگاه گریخت. وی به سوی لشکر باﺯگشت ﻭ ﺍسبی ﺩیگر سوﺍﺭ شد. تورانیان هومان را از بازگشت به میدان بازداشتند توس همچنان با سنان آماده‌ی نبرد بود. هومان از او روی گرداند و به سوی پیران بازگشت. تورانیان از هومان درباره‌ی نبرد با توس پرسیدند و او گفت که فردا روز ما خواهد بود. توس خود را برای آنکه نتوانسته بود هومان را از پای در بیاورد سخت سرزنش می‌کرد. بامداد فردا هومان از پیران خواست که رخت نبرد از تن بیرون کند و امروز نبرد نکند. هومان از او خواست در پرداخت هزینه‌های جنگ دریغ نکند.(برای دلگرم کردن سربازان) ﺩﺭ ﺍین سو توس به گودرز گفت رازی است که نباید سپاه از آن آگاه شوند. ﺩﺭ برﺍبر هریک تن ﺍﺯ ما ﺩﻭیست تن ﺍﺯ توﺭﺍنیاﻥ ﺍیستاﺩﻩ ﺍند. توس گفت ﺍمرﻭﺯ باید خوﺩپرستی ﺭﺍ ﺍﺯ خویشتن ﺩﻭﺭ کنیم ﻭ به ﺩﺭگاﻩ یزﺩﺍﻥ نیایش کنیم تا ﺍین بد ﺭﺍ ﺍﺯ مابگرﺩﺍند. توس از خاندان شاه خواست که در کوه بمانند و تنها از درفش کاویانی نگهبانی کنند. گوﺩﺭﺯ از او خواست که با این اندیشه دل و روان خود را نا آسوده نکند. توس لشکر ﺍندﻙ خویش ﺭﺍ ﺩﺭ برﺍبر سپاﻩ بی شماﺭ توﺭﺍﻥ ﺁﺭﺍست؛ خوﺩ پیاﺩﻩ ﻭ به همرﺍﻩ باﺭ ﻭ بنه به سوی کوﻩ ﺭﻭﺍﻥ شد ﻭ سپهدﺍﺭ گوﺩﺭﺯ ﺩﺭ سوی ﺭﺍست سپاﻩ ﺍیستاﺩ و رهام فرزند گودرز نیز سوی چپ سپاه. نبرﺩ ﺁغاﺯ شد؛ ﺩﺭ کشاکش نبرﺩ توس به گوﺩﺭﺯ گفت که ﺍﺯ ستاﺭﻩ شماﺭ شنیدﻩ بوﺩﻡ که ﺩﺭ ﺍین ﺭﻭﺯ تا هنگامی که سه پاس ﺍﺯ شب بگذﺭﺩ ﺍﺯ تیغ سوﺍﺭﺍﻥ خوﻥ خوﺍهد چکید، من بیم ﺩﺍﺭﻡ که مباﺩﺍ دشمن پیرﻭﺯ ﺍین میدﺍﻥ گرﺩﺩ. شیدوش و رهام و گستهم و گیو و برزین(پادشاهی کیخسرو) و خراد برای رویارویی تن به تن با پهلوانان تورانی از رده(صف )کارزار بیرون آمدند. هومان نیز لشکر را برای این رویارویی آماده کرد. ﺩﺭ ﺍین ستیزﻩ: - گرﺍﺯﻩ، بزﺭگ خاندﺍﻥ گیوگاﻥ، با تهل(ت ه) ﺭﻭبرﻭ شد - ﺭهاﻡ با فر شیدﻭﺭﺩ - و شیدﻭﺵ با لهاﻙ هم ﺁﻭﺭﺩ شدند. - بیژﻥ ِگیو با کلباﺩ ﺭﻭبرﻭ شد - ﻭ گیو با شطرﺥ(شِ رُ) - گوﺩﺭﺯ با پیرﺍﻥ - ﻭ هوماﻥ با توس پای به میدﺍﻥ نهاﺩند. پیش ﺍﺯ ﺁغاﺯ نبرﺩ هوماﻥ ﺭﻭ به لشکر توﺭﺍﻥ کرﺩ ﻭگفت ﺍمرﻭﺯ مانند دیروز نخواهد بود، و بیخ ایشان را خواهیم کند. توس به سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ فرماﻥ ﺩﺍﺩ تا ﺍﺯ جای خوﺩ نجنبند ﻭ نیزﻩ ﻭ سپر ﺭﺍ باﻻ بیاﻭﺭند ﻭ ﺩﺭ کمین فرجاﻡ کاﺭ باشند؛ (پیش ﺍﺯ ﺁنکه هیچ نبرﺩی ﺩﺭگیرﺩ) پیرﺍﻥ ﺩست به جاﺩﻭ برﺩ ﻭ ﺍﺯ جاﺩﻭگری به نام بازور که همرﺍﻩ سپاﻩ ﺍیشاﻥ بوﺩ خوﺍست تا به فرﺍﺯ کوﻩ ﺭﻭﺩ ﻭ بر سپاﻩ ﺍیرﺍﻥسرما و برف چیره کند. هنگامی که جاﺩﻭگر سرما ﺭﺍ بر ﺍیرﺍنیاﻥ چیرﻩ گرﺩﺍند، ﺩست‌ها بر نیزﻩها یخ ﺯﺩ ﻭ ﺍیرﺍنیاﻥ تاﺏ جنگیدﻥ ندﺍشتند، ﺁنگاﻩ سپاﻩ توﺭﺍﻥ به ﺍیشاﻥ تاخت ﻭ بسیاﺭی ﺭﺍ کشت هنگامی که ﺍیرﺍنیاﻥ ﺍﺯ ﺭﻭیاﺭﻭیی با ﺍین جاﺩﻭ به ستوﻩ ﺁمدند ﺩست به ﺯﺍﺭی برﺩﺍشتند ﻭ ﺍﺯ یزﺩﺍﻥ جاﻥ ﺁفرین خوﺍستند که ﺍین بد ﺭﻭﺯگاﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍیشاﻥ بگرﺩﺍند. ﺩﺭ ﺍین میاﻥ مرﺩی دانش‌پژوه(برخورد با رهام) درباره‌ی سرچشمه این جادو سخن گفت و او را راهنمایی کرد. ﺭهاﻡ پیاده خوﺩ ﺭﺍ به ستیغ کوهی ﺭساند که جاﺩﻭگر ﺩﺭ ﺁﻥ جا نشسته بوﺩ. هنگامی که جاﺩﻭگر ﺭهاﻡ ﺭﺍ ﺩید به سوی ﺍﻭ ﺁمد تا با ﺍﻭ نبرﺩ کند لیکن ﺭهاﻡ به یک ﺯخم شمشیر ﺩست ﻭی ﺭﺍ ﺍﺯ جا کند. جاﺩﻭگر ﺩست فرﻭ ﺍفتاﺩﻩ‌ی خوﺩ ﺭﺍ برﺩﺍشت به سوی سپاﻩ توﺭﺍﻥ گریخت. گریختن جادوگر به برف و سرما پایان داد. پس ﺍﺯ ﺁنکه برﻑ ﻭ سرما ﺍﺯ میاﻥ ﺭفت فرماندهاﻥ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ شماﺭ فرﺍﻭﺍنی ﺍﺯ سرباﺯﺍﻥ ﺭﺍ کشته ﻭ به خوﻥ ﺁغشته ﺩیدند. گوﺩﺭﺯ که خود و سپاه را در بن بست می‌دید از توس خواست فرماند دهد سپاه ایران، بدون پیل و کوس به دل دشمن بزند. توس گفت با از میان رفتن برف و سرما نیاز نیست اینگونه خود را به کشتن بدهند. توس سپاه را اینگونه آراست:

  • گودرز با درفش کاویانی در میان سپاه
  • گیو ﻭ بیژﻥ ﺩﺭ سوی ﺭﺍست ﻭ گستهم ﺩﺭ سوی چپ سپاﻩ
  • ﺭهاﻡ ﻭ شیدﻭﺵ ﻭ گرﺍﺯﻩ ﺩﺭ پیشگاه سپاﻩ

توس می‌خواست چشم به راه تازش تورانیان باشد. وی سرزنش‌های شکست دوباره را ننگی بدتر از مرگ می‌دانست. وی از گودرز خواست چنانچه او کشته شد، فرماندهی سپاه ایران را به دست بگیرد؛ نبرد آغاز شد و ﺩﺭ کشاکش نبرﺩ هنگامی که ﺍیرﺍنیاﻥ مرﺩﺍنه ﻭ سرسختانه نبرﺩ کرﺩند، ﺩﺭیافتند که توﺍﻥ پیرﻭﺯی ﺩﺭ ﺍین ﺁﻭﺭﺩگاﻩ ﺭﺍ ندﺍﺭند؛ ایرانیان به دشمن پشت کرده و گریختند. تنها پهلوانانی چون توس و گودرز و گیو و شیدوش و بیژن و رهام پایمردانه در نبرد ماندند؛ یک موبد(برخورد با توس) خود را به توس رساند و او را از گریختن سپاه آگاه کرد. توس گیو را برای بازگرداندن سپاه گریخته از کارزار فرستاد و گفت ایشان را از شاه و سرزنش شرم بده.؛ گیو رفت و لشکر را باز گرداند؛ توس به بزرگان گفت جایی برای آرام یافتن (اسکان) پیدا کنند و جایگاهی نیز برای کشتگان؛ شب هنگام دو گروه جنگ را کنار گذاشتند؛ پیران به سپاه خود گفت امشب را از نبرد دست بردارید و بامداد اندک سپاه ایرانیان را از میان برخواهیم داشت؛ تورانیان شب را به شادی گذراندند. ایرانیان نیز غمگین کشتگان و نالان از خستگی(زخم)‌ها بودند. گودرز از غم از دست دادن چندین پسر خود زار می‌نالید و توس به خدا می‌گفت که ای کاش او را به این جهان نیاورده بود؛ توس فرمان داد تا ایرانیان بنه و سپاه را به کوه هماون ببرند و کشتگان را به خاک بسپارند و سرهای بی تن را به سوی تن‌ها بازگردانند. توس سپاه ایران را به سوی کوه برد و به بزرگان گفت که پیشتر فرستاده ای را به سوی شاه فرستاده تا رستم را به یاری ایشان برسناند، اینک وی بیش از ده فرسنگ راه را پیموده است. توس از گیو که سه روز بود چیزی نخورده و نیاسوده بود، خواست کمی به خودش برسد؛ توس -که میدﺍنست ترکاﻥ به ﺯﻭﺩی به ﺍﺭﺩﻭی ﺍیشاﻥ تگ خوﺍهند ﺁﻭﺭﺩ- سپاﻩ ﺭﺍ در کوه گسترد (مستقر کرد) و طلایه سپاه را در دشت پراکند؛ بامداد فردا لشکر ترکان به رزم گاه رسید و به پیران مژده دادند که ایرانیان از رزم گاه گریخته اند. پیرﺍﻥ میخوﺍست که تورانیان چشم برﺍﻩ سپاﻩ گرﺍنی که ﺍفرﺍسیاﺏ برﺍی ﺭﻭیاﺭﻭیی با ﺍیرﺍﻥ فرﺍهم ﺁﻭﺭﺩﻩ بمانند ﻭ هوماﻥ می‌خوﺍست که دشمن ﺭﺍ ﺩنباﻝ کرﺩﻩ ﻭ همه‌ی ﺍیشاﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ میاﻥ برﺩﺍﺭﺩ پیرﺍﻥ به ﺭﺍی هوماﻥ گوﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ لهاﻙ ﺭﺍ بر ﺁﻥ ﺩﺍشت تا با ﺩﻭیست سوﺍﺭ به ﺩنباﻝ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ بگرﺩﺩ. لهاﻙ پس ﺍﺯ چندی جست ﻭ جو ﺩﺭ نیمه‌های شب ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍ که ﺩﺭ کوﻩ هماﻭﻥ جای گرفته بوﺩند پیدا کرد؛ پیرﺍﻥ ﺭﺍ ﺁگاﻩ کرﺩ؛ پیرﺍﻥ هوماﻥ ﺭﺍ برﺍی تاختن به ﺍیشاﻥ فرستاﺩ ﻭ به ﺍﻭ گفت ﺍگر بتوﺍنی ﺩﺭفش کاﻭیاﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍیشاﻥ بگیری ﺩیگر شکست ﺍیشاﻥ ﺁساﻥ خوﺍهد بوﺩ؛ هومان با سی هزار سوار به سوی ایرانیان تاخت؛ هنگامی که گرﺩ سپاﻩ توﺭﺍﻥ بر ﺍیرﺍنیاﻥ ﺁشکاﺭ شد توس ﻭ سپاهیاﻥ کمر به جنگ بستند، هوماﻥ، گودرز و توس ﺭﺍ برﺍی گریختن به سوی کوﻩ به کوﺍژﻩ گرفت ﻭ گرداگرد کوه را با سپاهش در بر گرفت. هومان کار خود را در نامه ای به پیران گزارش کرد و گفت که سرتاسر کوﻩ سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺍست ﻭ درفش کاویانی در پشت گودرز و توس جای گرفته. وی افزود ﺍین نبرﺩ سخت تر ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍست که گماﻥ می‌کرﺩیم؛ شب هنگام پیک هومان به پیران رسید و بامداد سپاه پیران خود را به هومان در پای کوه هماون رساند. پیران توس را به کواژه گرفت و گفت که پنج ماه است در سختی هستی و بزرگانِ گودرزیان همه کشته شده اند و خودت مانند غرم از آوردگاه گریخته ای؛ توس که از فریب پیران آگاه بود، در پاسخ گفت از تنگی آب و علف به کوه پناه برده است و به زودی لشکری بزرگ از ایران به همراه دستان و رستم به یاری اش خواهند آمد؛ پیران می‌خواست ایرانیان را در کوه زمین گیر کند، تا از گرسنگی شکست را بپذیرند یا بمیرند لیکن هوماﻥ می‌خوﺍست نبرد را آغاز کند. پس ﺍﺯ ﺁنکه ﺍیرﺍنیاﻥ ﺭﺍهبرﺩ پیرﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭیافتند، گوﺩﺭﺯ به توس گفت بیشتر ﺍﺯ سه ﺭﻭﺯ خوﺭﺩنی نخوﺍهیم ﺩﺍشت به ناچاﺭ می‌باید ﺩﺭ یک نبرﺩ سخت میاﻥ مرگ ﻭ ﺯندگی یکی ﺭﺍ برگزینیم؛ توس لشکر ﺭﺍ برﺍی نبرﺩی شبیخون گونه، ﺁماﺩﻩ کرﺩ یک سوی لشکر ﺭﺍ به بیژﻥ سپرﺩ ﻭ سوی ﺩیگر ﺭﺍ به شیدﻭﺵ ﻭ خرﺍﺩ. ﻭی ﺩﺭفش کاﻭیانی ﺭﺍ به گستهم ﺩﺍﺩ و خود ﻭ گیو ﻭ رهام و ﺩیگرﺍﻥ نیز ﺩﺭ پیشگاﻩ سپاﻩ برﺍی تاختن به سوی پیرﺍﻥ ﺁماﺩﻩ شدند. ﺍیرﺍنیاﻥ به لشکر گاﻩ پیرﺍﻥ تاختند ﻭ ﺩﺭفش ﻭی ﺭﺍ نیز ﺍﺯ میاﻥ به ﺩﻭ نیمه کرﺩند. هنگامی که هوماﻥ ﺍین ﺩﺍستاﻥ ﺭﺍ شنید به لشکر گاﻩ ﺁمد ﻭ توﺭﺍنیاﻥ ﺭﺍ سخت سرﺯنش که چرا طلایه نداشتند و با اینکه در برابر هر یک از ایرانی‌ها سیسد تورانی بوده، باز هم شکست خوردند. وی فرماﻥ ﺩﺍﺩ تا سپاﻩ ﺍیرﺍﻥ ﺭﺍ ﺩنباﻝ کنند. هومان از تورانیان خواست که بجای کشتن ایرانیان آنها را زنده دستگیر کنند. که این سخن شگفتی لشکر توران را برانگیخت و به آن شوریدند(اعتراض کردند). گیو ﻭ ﺭهاﻡ ﻭ توس که خوﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ پایاﻥ ﺭﺍﻩ می‌ﺩیدند با همه‌ی توﺍﻥ خوﺩ با سپاﻩ هوماﻥ ﺭﻭبرﻭ شدند. زمانی که نبرﺩ بر ﺍیرﺍنیاﻥ سخت شد، ایشان به یاﺩ ﺭﻭﺯهایی ﺍفتاﺩند که ﺭستم ﺩﺭ هر نبرﺩ یاﺭﻱگر ﺍیشاﻥ بوﺩ؛ هنگامی که باﺯگشت ﺍیشاﻥ به ﺩﺭﺍﺯﺍ کشید، گستهم ﻭ گرﺍﺯﻩ ﻭ بیژﻥ ﻭ شیدﻭﺵ به یاﺭی هم رزمان خود شتافتند و پس توس ﻭ یاﺭﺍنش ﺭﺍ ﺍﺯ چنگ هوماﻥ ﺭهاندند؛ توس ﺍیشاﻥ را ستود. ﺍیرﺍنیاﻥ باﺭﺩیگر به کوﻩ باﺯگشتند. توس گفت پس از پیروزی بر دشمن، بی گمان دل آوری شما را به شاه گزارش خواهم کرد؛ شب هنگام هردو سپاه طلایه پراکندند؛ هومان به پیران گفت امروز، روز ما نبود. فردا رزمی خواهم کرد که کسی مانند آن را ندیده باشد. {Sunday, October 20, 2013} فرستادن رستم به کمک ایرانیان هنگامی که نامه‌ی توس به کی خسرو رسید، تهمتن را به دربار فراخواند و با او از گذشته و پیروزی هایی که به دست آورده بود سخن گفت؛ کی خسرو تهمتن را از نامه آگاه کرد و گفت سه روز است که این نامه به دست او رسیده و شاه نتوانسته از آن با کسی سخن بگوید. شاه از او خواست تا برای رهاندن توس و گیو از کوه هماون به آن جا برود. تهمتن مانند همیشه برای فرمان برداری از شاه آماده بود. کی خسرو که از شنیدن سخنان تهمتن شاد گشته بود کلید گنج را به او سپرد.(بودجه لشکر کشی به او داد) و از او خواست تا با سد هزار شمشیرزن از زابل و کابل به سوی توران برود؛ کی خسرو از وی خواست تا پیشداری سپاه را به فریبرز کاووس بسپارد؛ تهمتن سپاه را به فریبرز کاووس شاه سپرد و از او خواست بی درنگ و با شتاب به سوی توس برود و به توس بگوید که در جنگ جستن شتاب نداشته باشد. و مانند گرگین میلاد سپاه را بگرداند(مدیریت کند) تا تهمتن خود را به او برساند. کی خسرو با دلی دردمند دو فرسنگ راه را با تهمتن پیمود. و پس از آن تهمتن دو منزل یکی به راه خود رفت(به کابل و زابل برای گرد کردن سپاه) خواب دیدن توس شب هنگام توس در خواب دید سیاوش نشسته برتختی از میان آب بیرون آمد و شمعی کنارش روشن است. سیاوش به او گفت بزودی مژده‌ی پیروزی فرا خواهد رسد. برای کشتگان نیز غمگین نباش که این جهان مانند گلستانی است که در آن به میخوردن نشسته ایم، کسی نمی داند کی هنگام رفتن از گلستان فرامی‌رسد. هنگامی که توس از خواب بیدار شد به گودرز گفت بزودی تهمتن با سپاه، از ایران به یاری ما خواهد رسید؛ ایرانیان در نای نبرد دمیدند و اختر کاویانی را به پیش سپاه آوردند. پیران نیز لشکر را برای نبرد آماده کرد لیکن هیچ یک از دو سپاه جنگ را آغاز نکردند. هومان پیشنهاد داد نبرد را آغاز کنند؛ لیکن پیران توانمندی ایرانیان را در نبرد دیشب یادآوری کرد و به او گفت باید همچنان راه رسیدن نان و آب را به ایشان باید بسته نگه داشت تا از پای در آیند؛ تورانیان به اردوگاه بازگشتند و رخت رزم از تن بیرون کردند. توس از اینکه گرداگرد کوه را لشکر دشمن فراگرفته و اینکه تو شه‌ی سپاه رو به پایان بود، سخت نگران شد و به گودرز گفت پیشنهاد می‌کنم بامداد به دشمن بتازیم تا پیروزی بدست بیاوریم یا داور آسمان مرگ را برای ما بخواهد. ایرانیان با پیشنهاد سپهبد هم داستان شدند. سپاه کمکی برای پیران در ماه خرچنگ(تیرماه) پیرو نامه ای که پیران نو شته بود، افراسیاب همپیمانان خود را فراخواند:

افراسیاب رسیدن سپاه ایشان را در نامه ای به پیران خبر داد پس از رسیدن نامه افراسیاب گزارش‌های دیگر از رسیدن دیگر همپیمانان توران به پیران رسید. سیاهه‌ی همپیمان - خاقان از چین (سرزمین‌های آسیای میانه) - کاموس کشانی، بزرگ فرارود با سپاهیانی از مرز سپیچاب تا دشت روم - منشور با سپاهی از کشمیر تا آنسوی رودشهد - کندر (کُ) از سقلاب - بیورد کاتی - سگسار غرچه - شنگل از هند - فرتوس از چغان - گهارگهانی (گَ )گَهان - شمیران شگنی(زمان کی خسرو) (شَ شَ) - گردوی(همپیمان افراسیاب) وهر (گُ) (از وهرنامشخص) پیران که از دیدن این لشکر سترگ به پیروزی خود در نبرد با ایرانیان باور آورده بود، لشکر را به هومان سپرد و خود برای پیشواز از این فرماندهان که هریک پادشاه کشوری بودند به راه افتاد. پیران به هومان گفت پس از آنکه همه سپاه ایران را از میان بردا شتیم سپاه را به سه بخش خواهم کرد و به سوی ایران خواهم برد. یک سوم را به بلخ و یک سوم را به کابل و نیمروز خواهم فرستاد و یک سوم دیگر را به ایران خواهم فرستاد تا زن و کودک و خرد ایشان را از میان بردارند. وی به هومان گفت باید دو روز دیگر نیز همچنان چشم بر روی هماون داشته باشید تا مبادا ایرانیان از کوه بگریزند. رسیدن پیران به نزد خاقان هنگامی که پیران خود را به لشکر گاه خاقان رساند از بسیاری آن لشکر در شگفت ماند. پیران پیاده به نزد خاقان رفت و در پیشگاه او زمین را بوسید. خاقان نیز او را در برگرفت و از او چند و چون لشکر ایران را پرسید. پیران نیز پاسخ داد که ایرانیان در یک نبرد طولانی همه‌ی توان خود را از دست داده اند. پهلوانان(چهره‌ی شاخص) ایشانهم گیو و رهام هستند. خاقان چین از او خواست تا مجلس بزمی بیآراید. توس و گودرز از خاموشی سپاه توران آشفته شدند و گفتند اگر نیروی کمکی به ایشان رسیده باشد، دیگر هیچ یک از ما زنده نخواهد ماند. گیو گفت ما سالها یزدان را پرستیده ایم و نیکی کرده ایم امروز نیز او دستمان را خواهد گرفت و رستم را به این رزمگاه خواهد آورد. گودرز توس را آرام کرد و پیشنهاد داد که کنده‌ای (خندق) بر سر راه سپاه دشمن بکنند و سه روز دیگر آماده‌ی نبرد شوند. گودرز پیوسته دیدبان را بر آن می‌داشت تا چشم به هر دو سپاه داشته باشد و پیوسته گزارش کند. گیو به رسیدن رستم نیز امید وار بود. گودرز که دیگر از رسیدن تهمتن ناامید شده بود به راه افتاد تا از پسران و نبیرگانش - گیو و شیدوش و رهام و بیژن- برای واپسین بار دیدار کند. پدر و فرزندان سرگرم دیدار و پدرود کردن یکدیگر بودند که فریاد دیدبان بلند شد و مژده داد از سوی ایران گرد سواران و درفش‌های اژدها پیکر و ماه پیکر و خور شید فش، دیده شد. دیدبان به گودرز گفت این سپاه تا فردا به ایشان خواهند رسید. گودرز از او خواست تا این خبر را به توس هم برساند. دیدبان گفت روزهنگام نمی تواند به سوی توس برود لیکن شب هنگام این خبر را به او خواهد رساند. پیران (با لشکر همپیمانان افراسیاب) خود را به اردوگاه رساند؛ خبر به هومان رسید؛ سپاه توران شاد و ایرانیان غمگین شدند؛ سپهبد(توس) بیژن را فرستاد تا سپاه تازه رسیده را ارزیابی کند. ایرانیان از شنیدن اندازه و چند و چون سپاه دشمن نا امید شدند؛ توس پهلوانان سپاه را گرد آورد و گفت امشب بر سپاه دشمن، شبیخون خواهیم کرد. یا پیروز می‌شویم یا با نام گردی و پهلوانی کشته خواهیم شد. پهلوانان و سپاه با او همداستان شدند. در ماه ماهی(اسفند) هنگامی که ایرانیان آماده‌ی شبیخون زدن به دشمن می‌ شدند آگهی آمد که سپاهی از ایران به کوه هماون نزدیک می‌ شود. ایرانیان که نیروی تازه نفس را دیده بودند از شبیخون زدن بازگشتند. رسیدن خاقان هنگامی که لشکر خاقان و پیران به کنار کوه رسیدن خاقان خواست تا از لشکر ایران دیدار کند ایشان بر پیلها سوار شدند و به دیدار لشکر آمدند ایرانیان نیز آماده‌ی جنگ شدند و گیو اختر کاویان را به دست گرفت. خاقان که سپاه ایران را دست کم گرفته بود پیران را برای ترس از این سپاه کواژه کرد. پیران به خاقان گفت هنر‌های این مردان را نباید دست کم بگیری وی افزود، توس مردی پیش بینی ناپذیر است. پیران به خاقان گفت: سپاه شما خسته است، سه روز در این میدان می‌آساییم و روز چهارم آهنگ نبرد خواهیم کرد. سپاه را دو بخش می‌کنیم، یک بخش از بامداد تا نیمه‌ی روز می‌جنگند و بخش دیگر از نیمه‌ی روز تا شامگاه، پس از آن شب هنگام نیز آسودگان(سپاه ذخیره) را به نبرد می‌فرستیم تا ایرانیان روز و شب آرامش نداشته باشند. در این میان کاموس گفت این راه درستی نیست نباید که برای این سپاه اندك این همه زمان بگذاریم. امشب شما جلوی گریختن ایشان از کوه را بگیرید بامداد فردا به ایشان تگ می‌آوریم و همگان را از میان برخواهیم داشت خاقان رای کاموس را پذیرفت و گفت هیچ جنگی بهتر از جنگ کوتاه نیست. رسیدن فرامرز بامداد هنگام باﻻ آمدن خور شید، سپاه فرامرز خود را به نزدیکی کوه رساند؛ گودرز به پیشواز ایشان رفت و فرامرز را تنگ در بر گرفت؛ فرامرز از کشتگان سپاه و فرزندان او یاد کرد و گفت بیش از همه در کین سیاوش تو زیان دیده ای. گودرز غم دیده گفت آن چه بر من گذشت در غم این نبرد و تنگنایی که گیر افتاده ایم، فراموش گشته است. وی افزود از سقلاب تا هند و روم، یک جانور نمانده که در این دشت به جنگ ایرانیان نیامده باشد. گودرز گفت تا نگویی که تهمتن کجاست، از غم من کاسته نخواهد شد. فرامرز به او گفت تهمتن از پس ما روان است و خود را به ما خواهد رساند لیکن فرمود که ما زمان را نگه داریم و با دشمن رویارو نگردیم تا او خود را به ما برساند. هنگامی که آگهی رسیدن سپاه تازه به پیران رسید او خود را به کاموس رساند و به اوگفت که سپاهی چنین از ایران آمده است کاموس به او دلداری داد و گفت در جایی که تو سپهدار هستی و پنج ماه با این سپاه اندك توانستی از پس سپاه ایران بر بیایی و ایشان را تا مرز شکست پیش ببری، دیگر نباید از چیزي بترسی. وی افزود اگر شما از رستم نامدار هراس دارید من نخست او را از پای درخواهم آورد. خاقان چین نیز تونایی‌های کاموس را ستود و به پیران گفت کاموس می‌تواند بر ایشان چیره گردد و همه بزرگان ایران را پای در بند به نزد افراسیاب فرستاده و پس از آن به ایران بتازد. سپاه تورانیان –گسترده در دامنه‌ی کوه هماون- از رسیدن سپاه کمکی به ایران آگاه و نگران شدند. کاراگاهان تورانی خبر آوردند که فرمانده‌ی سپاه تازه کسی نیست مگر فریبرز کاووس شاه. تورانیان از اینکه رستم به رزم گاه نیامده است شاد شدند. از دیگر سو توس هنگامی که می‌دانست رستم نیز به زودی در پی این سپاه به ایشان خواهد پیوست شاد شد و به سپاهیان خود از توانایی هاي رستم در مازندران سخن گفت و به ایشان دلداری داد. توس که مانند همیشه شتاب داشت، می‌خواست تا با همین سپاه تازه رسیده به تورانیان بتازد تا کمی بند فشرده‌ی سپاه دشمن را شل کند(حلقه محاصره را بازتر کند). او گفت که اگر رستم بیاید ما را سرزنش می‌کند که چرا از جنگ با دشمن روی گردانده ایم و مانند مرغی پر بسته اینجا نشسته ایم؛ سپاهیان او را از این کار بازدا شتند.

داستان کاموس

اردیبهشت فرارسید؛ بامدادان تورانیان به فرماندهی کاموس لشکر را به سوی کوه راندند تا ایرانیان را به جنگ فراخوانند. در همان بامداد بود که دیده بان آگهی آورد گرد اسب تهمتن دیده شده است. گودرز سواری سوی فرامرز فرستاد و از اوخواست تا لشکرش را آماده کند؛ ایرانیان در کنار کوه لشکر آراستند و فریبرز نیز خود را به توس و گودرز رساند؛ تورانیان به فرماندهی کاموس به ایشان نزدیک شدند؛ هنگامی که کاموس به ایرانیان نزدیک شد لب به کواژه (استهزا) باز کرد و گفت آیا کسی را دارید که با من روبرو شود؟ گیو از شنیدن این سخن بر افروخت و پیاپی از کمان خود کاموس را تیر باران کرد کاموس خود را پشت سپر پنهان کرد؛ پس از آن کاموس با نیزه به سوی گیو آمد و زخم نیزه ای به او زد(ضربه ای زد). اگرچه گیو به زمین نیفتاد لیکن از زخم(ضربه) نیزه او بر زین لرزید. گیو دست به شمشیر برد و نیزه‌ی او را شکست. توس که این نبرد را از دور میدید، دانست که گیو نمی تواند از پس آن پهلوان برآید از این رو به کمک گیو آمد. در کشاکش نبرد اسب توس از پای درآمد و توس پیاده به کارزار بازگشت؛ کاموس با هر دو پهلوان تا هنگامه‌ی تاریک شدن هوا جنگید؛ با تاریک شدن هوا نبرد را کنار گذاشتند و به اردو‌ها بازگشتند. شب هنگام بود که نگهبانان سپاه ایران درفش اژدها پیکر تهمتن را دیدند که با سپاهی از زاول می‌آمد؛ گودرز به پیشوازش رفت و گرم او را در برگرفت هنگامی که خبر آمدن تهمتن به توس و گیو رسید، لشکر غم زده‌ی ایران شاد شد؛ گودرز تهمتن را در بر گرفت و او را فراوان ستود؛ تهمتن از فرزندان کشته شده‌ی گودرز یاد کرد؛ رستم پس از دیدار با سپاه ایران و دیدن و شنیدن از کشتگان دلش به درد آمد؛ تهمتن همان شب با بزرگان نشست(جلسه گذاشت) و برای نبرد فردا برنامه ریزی کرد بزرگان از آنچه بر ایشان گذشته بود و از توانایی‌های کاموس کشانی با اوسخن گفتند. بامدادان ایرانیان که با آمدن رستم نیروی تازه گرفته بودند روز خود را با بانگ تبیره(صدای طبل) آغاز نمودند. جنب و جوش سپاه ایران هومان را نگران کرد. وی خود را به نزدیکی سپاه رساند و سراپرده‌ی سبزنگ و درفش اژدها پیکر را دید. وی به پیران خبر رساند و گفت گمان می‌کنم تهمتن خود را به سپاه ایران رسانده است. پیران از شنیدن این سخن آشفته سر و بی درنگ به سوی پهلوانان مهمان، کاموس و منشور و فرتوس رفت و ایشان را از این سخن آگاه کرد؛ کاموس از شنیدن نام رستم هیچ نگرانی به خود راه نداد. پیران که از آرامش کاموس شاد شده بود به پیش خاقان رفت و از وی خواست تا سپاه توران به فرماندهی پیران را در نبرد امروز پشتیبانی کند؛ سپاه توران آماده‌ی نبرد شد:

  • خاقان در میان سپاه
  • کاموس فرمانده‌ی راست سپاه توران
  • پیران و هومان و کلباد بخش چپ سپاه

را فرماندهی کردند. سپاه ایران هنگامی که رستم آرایش سپاه از سوی خاقان را دید خود اینگونه سپاه آراست:

  • توس در میان سپاه
  • گودرز بر دست راست سپاه
  • فریبرز بر دست چپ سپاه

جای گرفت ایرانیان بنه‌ی (اذوقه) سپاه را به باﻻی کوه فرستادند تا از گزند در برکنار با شد. در برابر سپاه ایران، از کران تا کران سپاه با زبان‌ها و درفش‌های گوناگون دیده می‌شد. کشانی، شگنی، سقلاب، هند، چهانی، رومی وهری و سند. تهمتن فرمان جنگ داد و سپاه از کوه به سوی دشت روانه شد. نیمی از روز جنگ و خون ریزی درگرفت؛ کاموس به لشکریان خود گفت هرکس از جنگ روی گرداند کشته خواهد شد.

اشکبوس

در هنگامه‌ی نبرد سواری به نام اشکبوس کشانی به سوی ایرانیان آمد و از پهلوانان ایران درخواست نبرد تن به تن کرد. رهام به سوی او رفت و دو پهلوان نبردشان را با تیرباران آغاز کردند و پس از آن دست به گرز بردند؛ رهام که دید از پس این پهلوان کشانی بر نمی آید بی درنگ به سوی کوه تاخت و از آوردگاه گریخت؛ توس از دیدن این رخداد بر آشفت و خواست تا خود به دیدار اشکبوس رود. تهمتن او را از انجام این کار بازداشت و گفت تو درمیان سپاه همچنان پایدار بمان تا من خود پیاده با او کارزار کنم. تهمتن پیاده و درحالی که کمان آماده‌ی خود را به بازو افکنده بود به سوی کشانی رفت. کشانی که تهمتن را پیاده دید گمان کرد او سربازي ناچیز است. وی رستم را به کواژه گرفت و از او خواست نامش را بگوید. تهمتن در پاسخ گفت: مادرم نام من را مرگ تو نهاده است. کشانی و تهمتن چندی خودستایی کردند و پاسخ یکدیگر را دادند. کشانی تهمتن را برای آن بدون اسب به کارزار آمده بود کواژه کرد. تهمتن که کشانی را به اسب خود نازان می‌دید تیری در کمان نهاد و اسب او را از پاي درآورد. پس از آن کشانی پی در پی تهمتن را تیرباران کرد. در پاسخ به آن تهمتن: یک تیر یک پر عقاب بر آن نهاده بود را به چله‌ی کمان نشاند و دست راست خود را ستون کرد و دست چپ را خم. هنگامی که چرم زه کمان به نزدیکی گوش او رسید، زه را رها کرد تا تیر و پیکان آن از مهره‌ی پشت اشکبوس بگذرد. اشکبوس کشانی که بیگمان یکی از امید‌های تورانیان در نبرد با ایران بود، بدست رستم از پای در آمد. خاقان چین که تماشاگر این نبرد بود و برز و بالای تهمتن را نیک می‌نگریست، کسی را فرستاد تا پیکر اشکبوس را به سوی سپاه بازگرداند. هنگامی که تیر فرو رفته در بدن اشکبوس را بیرون آوردند تورانیان از دیدن آن تیر -که خود به اندازه‌ی نیزه ای بزرگ بود- شگفت زده شدند. خاقان به پیران گفت تو که گفته بودی ایرانیان مشتی فرومایه اند و شکست دادن ایشان دشوار نیست؟ این کیست که چنین تیرش به اندازه‌ی نیزه ای بزرگ است؟ پیران که گمان می‌کرد نامداران ایران در این نبرد توس و گودرز هستند، برای پرس و جو از نام نشان این تازه وارد به چادر تورانیان رفت. هومان به او گفت نمی دانم این نیروی نوتوان(تازه نفس) که ایرانیان از دیدن او تا این اندازه شاد هستند، کیست. پیران از آنجا به سراپرده‌ی فرماندهی نزد کاموس و منشور و فرتوس رفت تا برای این پیاده‌ی نوتوان چاره ای بیندیشد. کاموس گفت گمان می‌کنم که این پیاده همان رستم است لیکن پیران به ایشان گفت اگر تهمتن به این میدان بیاید دیگر امیدی برای پیروزی نخواهیم داشت. پیران درباره‌ی رستم گفت: او نخستین کسی است که در کین سیاوش دست به شمشیر خواد برد چرا که او سیاوش را مانند فرزندش پرورده است. کسی از بزرگان نمی تواند ابزار جنگی او را بردارد و بدست گیرد. زره او ببر بیان نام دارد که او را از هر گزندی نگه می‌دارد. اسب او، رخش، مانند یک لخته کوه است در نبرد. کاموس که این ستایش را از دشمن می‌شنید تاب نیاورد و به پیران گفت به هرآنچه تو بخواهی سوگند می‌خورم تا او را از پای درنیاورد زین اسب برندارد. شب هنگام پهلوانان سپاه توران و همپیمانانش - کاموس، منشور، فرطوس، شمیران شگنی و شنگل از هند و کندر از سقلاب و شاه سند - به درگاه خاقان چین آمدند. ایشان برای نبرد فردا با یکدیگر رای زنی کردند و پس از آن هر یک از ایشان برای آسودن به سراپرده‌ی خود رفت. بامداد، خاقان از بزرگان خواست ایرانیان را دست کم نگیرند. وی افزود اگر پیروز شوند، از افراسیاب سپاس خواهند یافت. بزرگان سپاه همپیمان با او هم داستان شدند. از این سو تهمتن نیز با سپاهیان کم امید ایران سخن گفت و به ایشان یادآور شد که شش سد کشته که در نبردهای پیشن از ایرانیان برجای مانده نباید در دل ایشان ترس بیندازد. رستم نوید داد که پس از پیروزی کی خسرو از گنج خود ایشان را بهره مند خواهد کرد. تهمتن رخت نبرد پوشید و آماده شد. آرایش سپاه توران و همپیمانان هر دو سپاه آماده‌ی نبرد شدند؛ آرایش سپاه توران اینگونه بود:

  • کاموس دست راست سپاه
  • ژنده پیلان و بنه پشت کاموس
  • شنگل هندی سوی چپ سپاه
  • خاقان چین در میانه‌ی سپاه

ایرانیان نیز :

  • فریبرز را بردست چپ
  • و گودرز را بر دست راست
  • و توس را در میان سپاه جای داده بودند.

با آغاز شدن نبرد، کاموس به میدان آمد و از ایرانیان پرسید: که آن جنگ جوی پیاده کجاست؟ هیچ یک از ایرانیان در خود توان پاسخ گفتن به کاموس را ندیدند در میان این خامو شی پهلوانان ایران، یکی از گردان زابل به نام الوای که دست آموخته‌ی تهمتن بود، خود را برای نبرد با کاموس پیشگام کرد تهمتن نیز او را پند داد که از آموخته‌های خودت فریفته (غره) نشود و در نبرد همواره از کاموس پرهیز کند. دو جنگی با یکدیگر روبرو شدند و کاموس به آسانی الوای را با نیزه از پشت زین برگرفت و به زمین زد پس از آن با اسب از روی پیکر الوای تاخت و پیکر او را به زمین دوخت رستم از این کرده پردرد شد. تهمتن با کمند و گرزی که در مازندران با آنها جنگیده بود به رویارویی با کاموس آمد. در کشاکش نبرد تیغی که کاموس برای رستم بر افراخته بود، گردن رخش را پسود. اگرچه از این زخم به رخش گزندی نرسید لیکن تهمتن به خم کمند شست خم خود کاموس را گرفتار کرد. تهمتن کاموس را دست بسته به سوی ایرانیان آورد و زندگی و مرگ او را به گُردان ایران سپرد. گردان ایران نیز وی را با شمشیر ریز ریز کردند.

نبرد چِنگِش و رستم

پس از کشته شدن کاموس کشانی به دست تهمتن، پهلوانان سپاه دشمن روحیه‌ی خود را از دست دادند و خبر این مرگ به زودی به خاقان چین رسید. هومان که گرفتار شدن سوار دلیری چون کاموس به خم کمند تهمتن شگفت زده شده بود، به پیران گفت امروز با دیدن این نبرد دیگر رزم سیر شدم. بزرگان لشکر همگی پیش خاقان چین رفتند و از او خواستند که به هر راهی که می‌تواند نام این پهلوان تازه را پیدا کند. خاقان چین که از کشته شدن کاموس رنجیده خاطر بود، از پیران خواست تا نام و نشان این پهلوان(همان تهمتن) را پیدا کند. خاقان به همپیمانان خود امید داد که در روز نبرد این پهلوان را به خاک خواهد انداخت. خاقان باردیگر از پیران خواست تا در باره‌ی کیستی این پهلوان و جایگاهش در لشکر، آگاهی بدست آورد. در این میان سواری به نام چنگش (چِ گِ) به نزد خاقان آمد و به او گفت من با این پهلوان روبرو خواهم شد و او را به خاک خواهم افکند. خاقان به او دستور میدان داد. چنگش به میدان آمد و از سپاه خواست که بگویند آن مرد کاموس گیر کجاست؟ ؛ تهمتن با گرز گاوسار بر رخش سوار شد و به سوی او رفت؛ چنگش بار دیگر از او نامش را پرسید. تهمتن باز هم نامش را از او پنهان کرد و گفت نام من مانند سر نیزه ام، مرگ تو است. چنگش تهمتن را به زیر باران تیر گرفت؛ تهمتن سپر بر سر آورد و تیرهای او به تهمتن و ببربیان کارگر نشد؛ او که تهمتن را شکست ناپذیر دید، از دست تهمتن گریخت. تهمتن وی را دنبال کرد و دم اسبش را گرفت تا او از تکاپو باز بماند. زمانی اسب او را نگه داشت تا سرانجام چنگش از اسب بر زمین افتاد و ترگ از سرش جدا شد. چنگش از تهمتن زنهار خواست و تهمتن زنهارش نداد و سر از تنش جدا کرد. پس از آن تهمتن با نیزه ای میان دو سپاه گشت و کسی را یارای رویارویی با او نبود. این پیروزی تهمتن خاقان چین را بیش از پیش نگران کرد.

گفتگو با تهمتن

رفتن هومان نزد رستم پس از این شکست، خاقان چین هومان را فرستاد تا نام و کام این پهلوان را بازجوید. هومان به سراپرده‌ی خود رفت و ترگ و اسب و درفش خود را کنار گذاشت و ترگ و اسب و درفشی دیگر برداشت(تا تهمتن او را نشناسد) و خود را به نزدیک تهمتن رساند؛ او بسیار نرم با تهمتن سخن گفت؛ وی از تهمتن خواست تا نامش را بگوید هومان گفت من با مردان جنگ جویی مانند تو مهر دارم و سپاس (منت) پذیر خواهم بود اگر نام و شهر خود را به من بازگویی. تهمتن (که گویا قصد او از این گفتگو را میدانست) بدون آنکه نامش را به وی بگوید به هومان گفت اگر به دنبال آشتی جستن و کاهش این کینه و خون ریزی هستی باید تورانیان همه‌ی کسانی را که در ریختن خون سیاوش و فرزندان گودرز گناه کار بوده اند، به همراه سرمایه و دارایی هایی که سیاوش با خود به توران آورده بود، به سوی ایرانیان بفرستند. پس از آن تهمتن نام مردانی را که باید به ایرانیان بسپارند بازگفت. تهمتن از ایشان خواست تا

  • گرسیوز که آغاز کننده‌ی کینه بود
  • گروی زره و فرزندانش
  • گناه کارانی که از خون پشنگ هستند
  • بزرگان ویسه نژاد مانند هومان و لهاک و فرشید ورد و کلباد و نستیهن را که در کین جستن از ایرانیان(نبرد حاضر) گناه کار بوده‌اند

را به ایران تحویل دهند تا تهمتن نیز از دنبال کردن جنگ چشم پوشی کنند. تهمتن گفت اگر چنین نکنید من مانند گذشته همچنان به خون ریزی خواهم پرداخت و بیخ توران را بر خواهم کند. هومان در پاسخ به پرسش تهمتن که نامش را پرسیده بود گفت نام من کوس گوش است نام پدرم نیز بوسپاس، من ازوهر (و) به این رزمگاه آمده ام. هومان از تهمتن خواست تا او نیز نامش را بازگوید تا هومان خواسته‌های وی را با خاقان چین و منشور درمیان بگذارد. تهمتن از هومان خواست تا پیران را که در میان ترکان از مرگ سیاوش جگر خسته است و تنها ترکی است که آهستگی دارد، برای گفتگو به نزد تهمتن بفرستد. هومان از او پرسید که از کجا اینچنین تورانیان را به نام و نشان می‌شناسی؟ که تهمتن در پاسخ به او گفت سخن را به درازا نکش. دو سپاه چشم به راه گفتگوی من و تو هستند. هومان به نزد پیران بازگشت و به او گفت این پهلوان بی گمان خود تهمتن است و با همه‌ی تورانیان بجز تو با دیده‌ی کینه نگاه می‌کند. و از همه بیشتر از من کینه دارد؛ هومان گفت او از این لشکر خواستار دیدار با تو است؛ هومان به برادر سفارش کرد که هنگامی که با او سخن می‌گویی هرگز تیغ خود را از نیام بیرون نیاور (او را برای کشتنت بهانه نده). هومان گفت: او چشم به راه تو ایستاده و تا تورا نبیند باز نخواهد گشت؛ پیران نزد خاقان رفت و کیستی آن پهلوان کاموس گیر را برای او آشکار کرد. خاقان به پیران گفت برای گفتگو با تهمتن به سوی او برو و با او نرم سخن بگو، اگر با دریافت پیشکش‌های فراوان از جنگ دست برمی دارد هرچه خواست به او می‌دهیم و اگر جز جنگ به چیز دیگری خشنود نمی شود با ایشان خواهیم جنگید چرا که در برابر هر یک نفر از ایشان ما سی سد سوار داریم و بیگمان پیروز نبرد خواهیم بود. آمدن پیران ویسه به نزد رستم پیران ترسان و لرزان به سوی تهمتن رفت؛ هنگامی که تهمتن نام خود را برای پیران آشکار کرد، او از اسب فرود آمد و رستم را نماز برد. دو پهلوان پس از خوش آمد گفتن با یکدیگر به گفتگو پرداختند. پیران به تهمتن و زواره و فرامز و زال درود فرستاد و گفت اگر گلایه‌ی من برایت گران نمی افتد باید بگویم که خون سیاوش از کرده‌ی من به زمین ریخته شد؛ پیران به تهمتن گفت، فرنگیس را من از مرگ رهاندم. سیاوش نیز مرا مانند پدر میدانست. اینک برای آنچه گذشته من میان دو کشور و در چشم هردوشاه خوار شده ام. نه می‌توانم از دست افراسیاب بگریزم و نه جایی برای رفتن دارم. در توران خویشان و خانواده ای دارم که نمی توانم از ایشان دست بردارم. ناچارم به هرکار که افراسیاب می‌فرماید کمر ببندم. همچنین از او بیم جان نیز دارم. پیران تهمتن را به روان سیاوش سوگند داد تا با خویشان او کاری نداشته باشد؛ پیران گفت: امروز در این دشت تلی از کشتگانی سقلابی و شگنی و هندی و کوشانی می‌بینم که در خون سیاوش همه بی گناه هستند. (پیران که توانسته بود تهمتن را نسبت به بی گناهی لشکر متقاعد کند در ادامه) از تهمتن خواست رای خود را بازگو کند. تهمتن در پاسخ به پیران گفت: برای پایان دادن به نبرد دو راه پیش رو داری - نخست اینکه همه‌ی خویشان افراسیاب که در ریختن خون سیاوش گناه کار بوده اند را به نزد من بفرستی - دوم اینکه خود به سوی ایران بیایی و به پیش شاه ایران روی، شاه ایران ده برابر آنچه از دست داده ای را به تو خواهد داد. پیران که میدانست هیچ راه چاره ای ندارد به تهمتن گفت من به سوی توران می‌روم و با منشور و شنگل و خاقان چين در این باره سخن خواهم گفت و نامه ای نیز برای افراسیاب خواهم نگاشت- پیران که میدانست نمی تواند هومان و لهاک و فرشیدورد را به گودرز بسپارد و بستگان افراسیاب را به ایران بفرستد چاره ای اندیشید- وی افزود من به نزد منشور و شنگل و خاقان چین باز خواهم گشت و نامه ای نیز افراسیاب خواهم نوشت.(وخواسته‌های تو را باز خواهم گفت) پیران به نزد خاقان بازگشت؛ در راه بار دیگر برای آنکه افراسیاب پند او را نپذیرفته و سیاوش را کشته با خود نالید؛ پیران دلش برای هومان سوگوار بود که باید تاوان کار دیگری را بدهد. خویشان کاموس نیز به نزد خاقان رفتند و از کشته شدن کاموس به درگاهش ناله کردند و از خاقان چین خواستند تا به ایشان اجازه دهد به سوی چين بروند تا از بربر و بزگوش و سگسار و مازندران، ارتش فراهم کنند و به سیستان ببرند تا کین کاموس را از تهمتن بخواهند. پس از ایشان خاندان چنگش و اشکبوس نیز آمدند. پیران در دل گفت ای بیچارگان نمی دانید که نهنگی به نبرد شما آمده که به زودی همه‌ی شما را زمان سر می‌آید. پیران به نزد خاقان رفت و از تهمتن و توانمندی‌های و انگیزه اش در کین خواهی از فرزندش- سیاوش- سخن گفت و ایشان را به بازگشت از این نبرد فراخواند. شنگل هندی می‌خواست به پشتوانه‌ی برتری سدهزار تنی خود نبرد را دنبال کنند. پیران و دیگران وی را آفرین گفتند و شنگل فرماندهی سپاه را پذیرفت. هومان و نستيهن و بارمان از این کار آگاه شدند. هومان گفت نیمی از ما در این کارزار کشته خواهیم شد. کلباد او را دلداری داد و گفت نا امید نباش. وی هنوز بخت پیروزی برای توران و همپیمانانش را بسنده می‌دانست.شانس کافی دارند) از دیگر سو تهمتن نیز سران سپاه را فراخواند و با توس و گودرز و رهام و گيو و فريبرز و گستهم و خراد و گرگين و بيژن گفت که زور از یزدان است و ما کسی نیستیم و خوب و بد جهان نیز بر کسی ماندگار نیست؛ هنر، راستی و مردمی است. پس از آن تهمتن به فرماندهان گفت که سرانجام افراسیاب و همه‌ی کسانی که در خون سیاوش گناه کار بودند به دست کی‌خسرو کشته خواهند شد. لیکن من نمی خواهم این پیرمرد نیک اندیش -پیران- به دست من کشته شود. اگر خواسته‌های ما را به جا بیاورد باید از خون او بگذریم. گودرز پس شنیدن این سخنان از جای برخاست و گفت بی گمان آشتی بهتر از جنگ است؛ وی با تهمتن از نیرنگ و دورویی پیران سخن گفت؛ گودرز گفت که پیران پیشتر با او نیز پیمان بسته و پیمان را شکسته است. گودرز گفت اینک که پشت گرمی ایشان، کاموس کشانی، کشته شده است، با تو از سر آشتی در آمده و از در فریب. گودرز گفت اگر این گفته‌ها را باور نداری به بهرام و کشتگان خاندان من نگاه کن. تهمتن که از نیرنگ‌های پیران آگاه است لیکن خوبی‌های او به سیاوش و کی‌خسرو رو نمی توان از یاد برد. تهمتن گفت نخست به او نیک گمان خواهیم بود و پس از آن اگر از رای و نبرد خود بازگشت با او خواهیم جنگید. گودرز و توس سخنان وی پذیرفتند و به او درود فرستادند. تهمتن نیز شب را تا نیمه به باده گساری گذراند.

نبرد دیگر

بامداد آن روز با آوای تبره سپاه ایران برای نبرد آماده شد و تهمتن سپاه خود را به این گونه آمایش کرد:

  • پور كشواد(گودرز) راست سپاه
  • فريبرز چپ سپاه
  • توس میانه‌ی سپاه
  • تهمتن پیشگاه سپاه

آمایش سپاه توران

  • خاقان چین قلب سپاه
  • کندر راست سپاه
  • گهار چپ سپاه
  • شنگل یگان و کارویژه (ماموریت) کشتن تهمتن

پیش از آغاز نبرد پیران به نزد شنگل آمد و به او یاد آور شد که کارویژه (ماموریت) از پای درآوردن تهمتن با اوست. شنگل نیز گفت به کین کاموس تهمتن را با تیر سوراخ سوراخ خواهم کرد. سپاه توران را سه بخش کردند یک بخش پیل سوار در پیشانی سپاه به راه افتاد، سی هزار نیزه دار در سوی چپ سپاه و سی هزار تن کمان ور و سپردار در سوی راست سپاه را در بر گرفتند. هنگامی که شنگل در میان دو سپاه برای رویارویی با تهمتن آماده می‌شد، پیران به هومان پیشنهاد کرد تا با دویست سوار پشت خاقان چین جای بگیرد و خود را به تهمتن نشان ندهد که اگر چنین کند تهمتن بی گمان او را خواهد کشت. پیران به نزد تهمتن رفت و به او گفت سخن‌های تو را به سپاهیان توران و بزرگان گفتم لیکن ایشان گفتند کسانی که تو میخواهی همه از خویشان افراسیاب هستند و افراسیاب که اینک با سوارانی از چین و سقلاب ختلان به این میدان آمده هرگز جویای آشتی نخواهد بود. هم اینک نیز شنگل، شاه هند، خواهان رویارویی و نبرد با تو است. پیران در میان سخنان خود پیشنهاد جایگزین کردن گنج با گناه کاران را نیز بازگفت. تهمتن از شنیدن سخنان پیران برآشفت و به او گفت شاه ایران و کی‌خسرو فراوان من را از نیرنگ‌های تو پرهیز داده بودند؛ تهمتن به پیران گفت باید به ایران بیایی یا در این نبرد کشته می‌شوی. پیران نیز همچنان نیرنگ باز به او گفت امشب نیز باردیگر با خاندان خود در این باره رای زنی خواهم کرد. تهمتن به ایرانیان فرمود که بدون هراس از دشمن، دلیرانه به نبرد بپردازند. وی افزود پیشتر ستاره شناس چنین روزی را برای من پیش بینی کرده بود. لیکن نام بلند بهتر از زندگانی بلند است اگر سرنوشت من مرگ در کارزار باشد هرگز در بزم نخواهم مرد. سپاه نیز در برابر، به تهمتن گفتند امروز چنان نبردی می‌کنیم که تا رستخیز نام ما به جا بماند؛ نبرد خونین میان دو سپاه آغاز گردید؛ گودرز که نبردهای زیادی دیده بود در باره‌ی این نبرد گفت هرگز در نبردی این شمار کشته ندیده بودم. رزم تهمتن و شنگل هنگامی که شنگل در کشاکش نبرد به تهمتن رسید و از او نبرد خواست تهمتن بی درنگ به سوی او رفت و با کوبیدن نیزه او را بدون آنکه زخمی کند از اسب فرو انداخت؛ جهان پهلوان دست به شمشیر برد تا او را از پای در آورد، در این میان سپاهیان توران به یاری شنگل شتافتند و شنگل برای داشتن زره ای استوار و کمک سپاه توانست از چنگ تهمتن بگریزد. هنگامی که شنگل به نزد خاقان رسید و تهمتن را ابرمرد توصیف کرد، خاقان با کواژه سخنان بامدادی شنگل در باره‌ی تهمتن را به او یاد آور شد. تورانیان پس از آن یکباره و همگروه به تهمتن حمله کردند تهمتن نیز درمیان ایشان افتاد؛ او با یک زخم ده نیزه را می‌شکست. ایرانیان نیز به یاری اش آمدند و درگیری خونینی بالا گرفت؛ همه‌ی دشت پر از کشته‌های هندی و سقلابی و هری و پهلوی بود؛ سپاه دشمن در برابر تهمتن مانند خاک در پای کوه بود؛ استاد می‌فرمایند: هرچند این گفته خرد آشوب می‌نماید لیکن سدهزار تن با رستم برابری نمی کردند و از این کینه به افراسیاب بد رسید. تهمتن سپاهیان ایران را به مردانه جنگیدن فراخواند و به ایشان گفت از انبوه سپاه دشمن نهراسید. وی به سوی راست سپاه دشمن به فرماندهی کندر(کُ د) رفت.

ساوه

پهلوانی به نام ساوه (خویش کاموس)که از خویشان کاموس بود به کین خواهی وی به سوی تهمتن آمد. هنگامی که از کین خواهی کاموس با تهمتن سخن گفت، تهمتن به یک زخم گرز وی را از پای درآورد و با رخش از روی وی گذشت؛ به این سان درفش کشانی فرو افتاد.

گهارگهانی

پس از کشتن ساوه و شکستن راست سپاه دشمن تهمتن به سوی چپ سپاه آمد و در آنجا با گهارگهانی و درفش سیاه او روبرو شد. گهار از دیدن تهمتن ترسید و به سوی قلب سپاه گریخت. تهمتن به دنبال وی رفت و او را به زخم نیزه از اسب به زیر انداخت و درفشش را نگون سار کرد. پس از این پیروزی تهمتن از توس و گودرز سد سوار خواست تا به سوی خاقان چین برود و تخت و تاج وی را با خود بیاورد.

خاقان چین

رستم فرمان داد تا سد سوار با او همراه شوند تا تخت عاج و گردنبند و گوشوار خاقان چین را به چنگ آورد. هزار سوار از ایران به یاری اش آمد. تهمتن به جان و سر شاه و خورشید و ماه، خاک سیاوش و سپاه ایران سوگند خورد که اگر کسی از رویارویی با خاقان چین بترسد و روی گردان شود پادافره(کیفر) سختی خواهد یافت. پس از آن تهمتن برای یافتن خاقان در میان لشکریان، به سپاه دشمن زد. همه‌ی دشت از کشته و رزه و سپر آکنده بود؛ تهمتن از ایشان خواست که دست خود را به بند دهند و تاج و تخت خاقان را به او بسپارند تا نزد کی‌خسرو برد. وی گفت اگر چنین نشود خاک این دشت را از نعل اسب، به ماه خواهم رساند. خاقان چین که از گستاخی رستم به ستوه آمده بود زبان به دشنام گشود و فرمان داد تا تهمتن را زیر بارانی از تیر فرو ببرند. هنگامی که گودرز بارش تیرهای الماس گونه، بر سر تهمتن را دید بر آشفت و به رهام فرمان داد با دویست سوار به یاری تهمتن برود. وی همچنین گیو را به رویایی با هومان و پیران، در سوی راست سپاه دشمن فرستاد. هنگامی که رهام به نزدیکی تهمتن رسید، تهمتن با او از خستگی رخش گفت و فرمود: هنگام نبرد پیل‌ها و پیل بانان را آسیب نزن، این‌ها باید زنده برای کی‌خسرو برده شوند. پس از آن تهمتن با خروشی بلند دست به کمند برد و تلاش کرد تا بزرگان سپاه دشمن را زنده و به خم کمند گرفتار کند، هرگاه که وی بزرگی از دشمن را به خم کمند می‌گرفت یکی از سپاهیان بی درنگ دست وی را می‌بست و توس فرمان می‌داد تا در کوس بنوازند . خاقان که بادیدن کارهای رستم، راهی مگر گفتگو نمی دید، درمیان سپاه کسی که زبان ایرانیان را بداند پیدا کرد و او را به نزد تهمتن فرستاد تا از او بخواهد از نبرد با سپاهیان چغانی و شگنی و چينی و وهری دست بردارد و این کین را تنها از افراسیاب بخواهد. تهمتن نیز در پاسخ باردیگر بر خواسته‌ی خود- تاج و تخت خاقان چین- پافشاری کرد و پیشنهاد گفتگو را نپذیرفت. نبرد دنبال شد؛ درکشاکش نبرد تهمتن خود را به نزدیکی خاقان چین رساند؛ تهمتن کمندی افکند و خاقان را از بالای پیل به خم کمند گرفتار کرد و به پایین کشید. ایرانیان دست و بازوی خاقان چین را بستند و وی را بدون تاج، با پای پیاده تا رود شهد بردند. پس از آن که ایرانیان سپاه دشمن را از پای درآوردند و تورانیان و همبازانشان راه گریز در پیش گرفتند؛ پیران که فرتوس و منشور و خاقان چین را از دست رفته می‌دید به نستیهن و کلباد گفت که درفش را بیندازند و راه گریز در پیش بگیرند؛ گیو درمیان سپاه به دنبال پیران گشت لیکن نتوانست او را بیابد و به نزد تتهمتن بازگشت. ایرانیان به فرماندهی تهمتن، خرسند و پیروزمند به سوی کوه به راه افتادند. جنگجویان چنان گَرد کارزار به خود داشتند که پس از جنگ تا سر و روی خود را نشسته بودند، یکدیگر را نشناختند. گریختن تورانیان پس از آنکه از جنگ آسوده شدند تهمتن خواسته و چیزهایی را در جنگ از سپاه توران به دست آورده بودند را میان ایرانیان بخش کرد. تهمتن با دوستان خود از هنگامی که شاه این خویشکاری(وظیفه) را به او سپرده بود سخن گفت و از اینکه تا چه اندازه از شنیدن مرگ بهرام و ریونیز دلش غمی شده است. تهمتن سپاه را به سپاسگزاری از یزدان پاک فراخواند؛ وی افزود این پیروزی شاه را خرسند خواهد کرد و او پاداش این کار شما را به نیکی خواهد داد؛ ایرانیان تا پاسی از شب به باده گساری پرداختند. در بزم بزرگان ایران تهمتن را برای یاری رسانی اش بسیار ستودند. شب هنگام، تهمتن طلایه داران و نگاهبانانی را در دشت پراکند؛ بامدادان که تهمتن می‌دید نشانی از پیران نیست، بیژن برای یافتن او فرستاد؛ بیژن دریافت که تورانیان آوردگاه را رها کرده و گریخته اند. تهمتن از اینکه ایرانیان گذاشته بودند دشمن از تنگنایی که گیرافتاده بود، خود را برهاند، ایشان را سخت سرزنش کرد و زبان به دشنام گشود. وی رو به توس کرد و گفت اگر پيران و كلباد و هومان و رويين و پولاد با سپاهی گران بار دیگر بیایند هرگز یاری ات نخواهم کرد. تهمتن از این که ایشان همه‌ی دست آورد هاسوی در این کارزار را به باد داده بودند ناخرسند بود. تهمتن از توس خواست تا سرکرده‌ی طلایه داران را پیدا کند و وی را گوشمالی دهد، پایش را ببندد و او را بر پشت پیلی سوار بکند به نزد شاه بفرستد. تهمتن فرمان داد هرآنچه- گنج و تاج- از دشمن به دست آمده بود را در یک جا گرد آورند. وی بخش بزرگی آن را برای شاه کنار گذاشت و بخش دیگر را برای خود و سرداران و سربازان نگه داشت. هنگامی که خواسته‌ها را گرد آوردند مانند درازنای (قطر) آن از درازای پرتاب یک تیر بیشتر بود. تهمتن از دیدن این خواسته که در این جهان ناپایدار دست به دست می‌شود و گاه با آفرین و گاه با نفرین همراه است، شگفت زده شد و از روش همیشگی زمانه گلایه کرد. تهمتن به ایرانیان گفت که می‌خواهد خواسته‌های بندیان- برزگانی که اسیر شده اند- را به سوی شاه بفرستد و پس از آن برای به دست آوردن گنگ (پایتخت توران) به آن سو خواهد رفت. تهمتن بخش شاه از خواسته‌ها را به همراه نامه ای به فریبرز کاووس که از همه به شاه نزدیک تر بود سپرد. وی در آغاز نامه خداوند را ستود و پس از آن شاه را. در دنباله نوشت هنگامی که بفرمان شاه به این سرزمین رسیدم سپاه دشمن در میان دوکوه افزون از صدهزار تن از کشمیر تا رود شهد سراپرده زده بودند. ایشان از سپاهیانی چون كشانی و شگنی و چينی و هند داشتند از دریای چین تا هند را دربر می‌گرفت. چهل روز با ایشان در نبرد بودم، هر یک از ایشان پادشاه و بزرگ کشوری بودند.اینک ایشان در بند من هستند و بنده‌ی شاه. وی افزود اینک به سوی گنگ به راه افتاده ام تا آنجا را نیز به چنگ اورم. تهمتن بخش شاه از خواسته‌ها را به همراه نامه ای به فریبرز کاووس که از همه به شاه نزدیک تر بود سپرد. وی داستان پیروزی‌های خود را با آب و تاب برای شاه گزارش کرد. بزرگان فریبرز را همراهی –بدرقه- کردند؛ تهمتن که هنوز از گریختن خانواده‌ی ویسه ناخرسند بود، با بزرگان گفت چه کسی گمان می‌کرد، این مرد سندی، از چین و شگنان و هند چنان لشگری گرد آورد؟ وی افزود او را پیدا خواهم کرد و تنش را خاک گور سیاوش خواهم کرد. دو ایستگاه-منزل- راه رفتند تا تهمتن و سپاه ایران به بیشه ای رسیدند که در آن بزرگان از هر کشوری به نزد تهمتن آمدند و برای او پیشکش هایی آوردند. رستم بخشی از آن خواسته را برای شاه برداشت و بخش دیگر را میان سپاه بخش کرد. او بی درنگ گیو را به همراه ده هزار سوار به سوی مرز ختن فرستاد از گرد آمدن دوباره‌ی ترکان جلوگیری کند سه روز بعد گیو به همراه شماری از ترکان که گرفتار کرده بود به نزدیک تهمتن بازگشت و پهلوان نیمی از آنچه ازدشمن به دست ایشان افتاده بود را نزد شاه فرستاد و باقی مانده‌ی آن را به سپاه بخشید پس از آن گودرزو توسو گيوو گستهمو شيدوشو فرهادو بیژنزبان به ستودن تهمتن گشودند، تهمتن نیز در برابر خاندان ازادگان را ستود و سپس فرمود سه روز در این جا به شادی و آسایش خواهیم ماند و روز چهارم برای نبرد با افراسیاب ره سپار خواهیم شد. .{برافزوده}

رسیدن نامه‌ی گزارش پیروزی رستم به کی‌خسرو

پس از چندی فرامرز کاووس شاه با نامه و پیشکش‌های تهمتن به نزد کی‌خسرو رسید. شاه با دیدن پیروزی تهمتن و بزرگانی که در بند تهمتن بودند، دریافت که یزدان وی را در کین خواهی از سیاوش یاری کرده است؛شاه به درگاه یزدان به نماز ایستاد و از او سپاس گزاری کرد؛ شاه گفت پیروزی در این آوردگاه را از یزدان می‌داند نه از سپاه، و برای رستم آرزوی زندگانی دراز کرد. شاه، نامه‌ی تهمتن را پاسخ نوشت شاهنشاه در نامه تهمتن را بسیار ستود و فرمود از اینکه پهلوانی چون او دارند، خرسند است. شاه گفت من هر روز و شب از کارهای تو آگاه بودم لیکن از آن با کسی سخن نمی گفتم. پس از آن پیشکش‌های فراوانی را برای تهمتن برگزید. فهرست پیشکش ها - سد کنیز - سد اسپ گرانمایه با زین زرین - سد بارشتر - سد گستردنی از دیبای چین - دو انگشتر یاکند - یک افسر زر و مروارید - یک پوشیدنی شاهوار زربفت - یک گردنبند - یک کمربند زرین شاه یک تاج و گرز و درفش و تيغ زرين و زرينه موزه ای را نیز به فریبرز پیشکش کرد و او را به سوی تهمتن بازگرداند. شاه فرمود تا من سر افراسیاب را از تنش جدا نبینم، آرامش و راحتی نخواهم یافت. آگاه شدن افراسیاب سرانجام پیروزی تهمتن به افراسیاب هم رسید و او از شکست خوارکننده‌ی همپیمانانش و گریختن پیران به ختن و سپاه ایران که به توران نزدیک می‌شد، آگاه گشت. افراسیاب تورانیان گرد آورد و از ایشان را برای رویارویی با ایران به رای نشاند. افراسیاب از توانایی‌های تهمتن و آنچه از کارهای او در نبردهای پیشین دیده و شنیده بود سخن گفت. رای زنان وی گفتند، آنچه در نبرد گذشته از دست رفته و سربازانی که در نبرد با ایرانیان کشته شده اند، تورانی نبوده و سپاه توران آسیب چندانی از این نبرد ندیده است، پس اینک برای رویارویی با ایرانیان بدون ترس از تهمتن آماده ایم. پس از آن افراسیاب فراخوان نبرد داد و به سرکردگان برای گرد آوری سپاه گنج بخشید. بازگشت فریبرز فریبرز کاووس شاه با پیشکش‌ها و نامه‌ی کی‌خسرو به نزدیک تهمتن و سپاه ایران بازگشت. ایرانیان از شنیدن نامه‌ی خسرو شاد شدند و بر تهمتن آفرین خوانند.

شهر بیداد (مردم خوار)

تهمتن به خواست شاه برای دنبال کردن نبرد تا مرگ افراسیاب، سپاه را به سوی سغد برد و دو هفته در آنجا ماند. به اندازه‌ی یک ایستگاه(منزل) که از سغد بیرون آمدند، به شهری به نام بیداد رسیدند. خوراک مردم این شهر، مردم بود . شهریار این شهر تنها از پری چهرگان و کودکان نارسید خوراک می‌خورد. تهمتن سه هزار سوار زره دار را به همراه گستهم و بیژن و هجیر به سوی این شهر فرستاد. هنگامی که ایرانیان به شهر بیداد رسیدند، کافور پادشاه این شهر، مردمان این شهررا که نیرومند و دلیر بودن برای رویارویی با ایرانیان بسیج کرد. نبرد کافور در برابر گستهم مانند نبرد شیری بود در برابر گوزن، گستهم که نبرد را این گونه به زیان خود می‌دید فرمان داد تا کمان داران، سپاه کافور را تیر باران کنند. کافور به سپاهش گفت پیکان در آهن کارگر نیست و سپاهش را به پایداری در برابر تیرباران ایرانیان فراخواند. گستهم که خود را ناکام می‌دید، بیژن را به سوی تهمتن فرستاد تا تهمتن با دویست سوار به یاری ایشان بیاید؛ تهمتن به کارزار رسید و با کافور روبارو شد؛ کافور شمشیر را مانند تیری به سوی تهمتن پرتاب کرد. تهمتن سپر خود را بالا آورد تا آن تیغ به کنار بیفتد؛ کافور کمندی به سوی توس انداخت تا او را به خم کمند گرفتار کند؛ تهمتن با او درآویخت و به زخم یک گرز، کافور را از پای در آورد. پس از کشته شدن کافور، تهمتن با کشتن بسیاری از سپاهیان دشمن به سوی دژ تاخت. هنگامی که ایشان، زورمندی تهمتن را دیدند، به دژ پناه برده و درها را بستند. ایشان به تهمتن گفتند این دژ را تورِ فریدون ساخته است به افسون آن را از دسترس دشمن دور داشته. بهتر است برای ویرانی این دژ تلاش نکنی، چرا که افسون سلم و دم جاثلیق (نفس رهبر مذهبی مسیحیان) از آن نگه داری می‌کند. تهمتن از شنیدن این سخنان در اندیشه شد و فرمان داد تا گودرز و توس و زابلیان، از هر سو، دژ را فرا بگیرند تا هرکس که سرش را از دیوار دژ بالاتر آورد به زخم تیر از پای در آورند. ایرانیان به فرمان تهمتن پایه‌ی دیوار دژ را تهی کردند و با تیرهای چوبی جلوی فرو ریختن دیوار دژ را گرفتند. پس از آن بر چوب‌های نگه دارنده نفت ریختند و آن را آتش زدند تا چوب‌ها بسوزد و دیوار دژ زیر بار سنگینی خود، ویران گردد. ایرانیان به فرمان تهمتن به دژ تاختند و پس از آن که با ایستادگی دژ نشینان روبرو شدند از اسب پیاده شده و سپرها بر سر گرفتند و به فرماندهی بیژن و گستهم توانستند دژ را بدست آورند؛ تهمتن به سپاس این پیروزی به نماز ایستاد. پهلوانان ایران وی را برای زور و بازویی که داشت ستودند؛ تهمتن گفت: خداوند بهره ای از زور و تن را به همه داده است و جای گلایه نیست؛ تهمتن به گیو فرمان داد تا با هفده هزار سوار، به توران بتازد. گیو سه روز در نبرد بود و روز چهارم با پرستندگان و اسپان و خواسته ای که از دشمن به دست آورده بود باز گشت. تهمتن نیمی از آن را به سوی شاه فرستاد و نیمه‌ی دیگر را به سپاه بخشید. گودرز و توس و گیو و گستهم و رهام و شیدوش و بیژن بر تهمتن آفرین گستردند. گودرز گفت ما در جنگ بی چاره مانده بودیم و کمان تو ما را از بن بست بیرون آمد. کسی نمی تواند این کار را سپاس گوید تنها از یزدان پاک می‌خواهم که همیشه چهره‌ی تو خندان باشد. تهمتن به او آفرین کرد و گفت من از آزادگان و مردانی مانند شما است که توانمند شده ام. پهلوان سپاه گفت که سه روز اینجا به شادی می‌نشینیم و روز چهارم به سوی افراسیاب خواهیم رفت. آگاه شدن افراسیاب هنگامی که افراسیاب از پیروزی ایرانیان آگاه شده در اندیشه فرو رفت که اگر تهمتن با سپاهیانش به توران بیاید، چه کسی از سرداران توران می‌تواند با او برابری کند؟ افراسیاب داستان تهمتنِ نوجوان که وی را از زین بر گرفته و به زمین کوبیده بود را برای سپاهیانش تعریف کرد، او از اینکه تورانیان بتوانند جلوی تهمتن بایستند ناامید بود. فرماندهان توران به او گفتند اگر کسی را نداریم که با رستم هم آوردی کند، با سپاهیان فراوان به وی می‌تازیم و او را از پای در می‌آوریم. افراسیاب از این که سپاهش چنین با انگیزه هستند، شاد شد و در اندیشه‌ی برنده شدن در این نبرد و از تخت برداشتن کی‌خسرو، نبیره‌ی خویش افتاد. فرغار که سواری کارزاردیده و جنگ آزموده بود از سوی افراسیاب برای آگاهی یافتن از چند و چون سپاه ایران و تهمتن فرستاده شد. هنگامی که فرغار بازگشت و گزارش داد، افراسیاب از شنیدن آمار سپاه ایران ناخرسند شد و شیده- فرزندش- را فراخواند و با او به خلوت نشست. افراسیاب به شیده گفت: این سپاهی که از ایران به فرماندهی تهمتن آمده است با لشکری از هند تا چین که در آن بزرگانی مانند کاموس و منشور وخاقان چین و گهار و گردوی و کندر و شنگل چهل روز جنگید تا سرانجام تهمتن به خم کمند همه‌ی این بزرگان را یک به یک گرفتار کرد و کشت. امروز باید تاج و تخت و هرچه داریم را به سوی الماس رود بفرستیم. افراسیاب از تهمتن و دلاوری هایش برای شیده گفت فراوان سخن گفت و افزود اگر وی با سپاه به ما نزدیک شود من به آن سوی چین خواهم رفت و با او برو نخواهم شد. شیده به افراسیاب گفت با کارهایی که رستم کرده و ترسی که پیران و برادرانش از او دارند بهتر است در اندیشه‌ی نبرد با ایرانیان نباشی. پیرو گزارش فرغار از شمار سپاه ایران و نام پهلوانان همراه تهمتن- گودرز و توس و فریبرز و شیدوش و گرگین و گرازه و گستهم و بیژن- افراسیاب غمگین شده بود و پیران را به نزد خود فراخواند؛ افراسیاب به سرداران خود گفت چه کسی می‌تواند با ایشان هم آورد گردد؟ پیران به وی پاسخ داد چاره ای جز نبرد نداریم و به ناچار با او باید روبرو شویم. پس از آن افراسیاب به پیران فرمان داد تا سپاه را به سوی ایرانیان براند. افراسیاب نامه ای نیز به پولادوند نوشت و از او یاری خواست. افراسیاب به پولادوند امید داده بود که اگر در این نبرد پیروز گردد نیمی از پادشاهی اش را به او بدهد؛ شیده نامه‌ی افراسیاب را نزد پولادوند برد. پولادوند با سپاه و درفش از کوه پایین آمد و به تورانیان پیوست؛ افراسیاب برای وی از گذشته گفت و از خون سیاوش که به دست وی به زمین ریخته شده بود و از کاموس و منشور و خاقان که بدست این پلنگینه پوش از پای درآمدند؛ پولادوند که دید نمی تواند به آسانی از پس تهمتن بر بیاید، گفت در نبرد با تهمتن نباید شتاب کرد، باید با نیرنگ او را از پا در آورد نه با زور دست. وی از افراسیاب خواست در نبردی انبوه لشکر ایران را به نبرد با لشکر توران سرگرم کند، تا شاید پولادوند بتواند با فریب و نیرنگ تهمتن را بکشد. افراسیاب به امید پیروزی جشنی آراست. در این جشن پولادوند پس از آنکه مست شد گفت: فریدون و ضحاک و جم از من آرامش و خورد و خواب نداشتند. برهمن از آوای من می‌ترسد. من این زاولی (رستم) با شمشیر ریز ریز می‌کنم.

رزم پولادوند با گیو و گودرز

بامداد، پولادوند آماده‌ی نبرد در پیشگاه سپاه ایستاد. تهمتن ببربیان( زره مخصوص خود) را پوشید و به راست سپاه دشمن زد و بسیاری از تورانیان را کشت؛ پولادوند که از دیدن این کار تهمتن به خشم آمده بود کمند از فتراک باز کرد و به نبرد آمد؛ توس برای رویارویی با او رفت و لیکن پولادوند او را از کمربندش گرفت و از زین به زمین انداخت؛ گیو که توس را نگونسار دید با گرز گاوسار به سوی پولادوند تاخت. پولادوند با کمندی که به سوی گیو انداخت سر او را به بند آورد، در همین زمان رهام و بیژن برای رهاندن گیو و بستن دست پولادوند به سوی ایشان تاختند. پولادوند به سوی ایشان تاخت و آنها را نیز از پشت اسب به زمین کوفت. همه سربازان نیز تماشاگر این رخداد بودند. پس از آن پولادوند به سوی درفش کاویان آمد و آن را با خنجر به دونیم کرد. فریبرز و گودرز و دیگر پهلوانان ایران به سوی تهمتن رفتند و از وی یاری خواستند. گودرز از کشته شدن دو فرزندش در این نبرد نالید و از غم کمر بندش را باز کرد و کلاهش را از سر برداشت. رستم از شنیدن این سخنان آزرده شد و خود با پولادوند روبرو گشت. رستم پولادوند را مانند کوهی بلند در میان میدان دید. کوهی که پهلوانان ایران را خسته کرده بود. تهمتن از اینکه در برابر دشمن چهار تن از پهلوانان ایران چنین ناتوان مانده بودند و سپاهیان خسته، غمگین شد و گفت به گمانم که بخت ما خفته باشد. تهمتن و پولادوند کمی برای یکدیگر خودستایی کردند( رجز خواندند)؛ستم به سوی پولادوند کند افکند. پولادوند خود را از خم کمند تهمتن رهاند؛ دو پهلوان با یکدیگر در آویختند؛ تهمتن با گرز بر سر وی کوفت و بر آن بود تا مغزش از گوشش بیرون بریزد لیکن پولادوند همچنان بر زین ماند؛ از این زخم پولادوند بر دست راست خود پیچید ؛ تهمتن از این رویداد سخت شگفت زده شد و جهان آفرین را خواند. تهمتن از خدا خواست اگر تهمتن بیدادگر است روانش بدست پولادوند برآید. او گفت اگر روانش در این کارزار برآید بوم و مردم این کشور به باد خواهند رفت. دو پهلوان سر به کشتی گرفتن نهادند؛ پیمان کردند در سرتاسر نبرد، کسی از سپاهیان به یاری ایشان نیایند.در این کار دست نورزند. میدان کشتی نیم فرسنگ آن سو تر از هر دو سپاه بود؛ هنگامی که شروع به کشتی گرفتن کردند شیده(پسر افراسیاب) به پدر گفت این زور و بازویی که من از تهمتن می‌بینم می‌تواند پشت پولادوند را نیز به خاک بمالد. افراسیاب از وی ناخرسند شد و به او گفت به تماشای کشتی ایشان برو و اگر نیاز بود به پولادوند کمک کن. شیده به پدر گفت این کار درستی نیست. اگر پیمان شکن باشی در نگاه سپاه خوار می‌شوی. افراسیاب از دستش ناخرسند شد و به پسر گفت: اگر تهمتن از این آوردگاه زند بیرون بیایید یک نفر را زنده نخواهد گذاشت؛ افراسیاب به سوی آوردگاه رفت؛ هنگامی که افراسیاب خود را به پولادوند رساند به او گفت اگر او را به زیر کشیدی بی درنگ جگرش را با خنجر بشکاف. گیو که این پیمان شکنی افراسیاب را دید به سوی تهمتن آمد و گفت: که افراسیاب از پولادوند خواسته با خنجر پای به میدان بگذارد و ناجوانمردانه با تو بجنگد. تهمتن از گیو خواست تا با سخنان بیهوده روان تهمتن را خلیده و درگیر و دلش را سست نکند. تهمتن از اینکه سرانجام پیروز میدان است دل استوار بود. کشتی آغاز شد؛ تهمتن چون شیر پولادوند را گرفت و به گردن آورد. او را بر زمین زد و نام خدا را بر زبان آورد. آوای سنج و درای از سپاه ایران شنیده شد. تهمتن نیز مانند دیگران بر این گمان بود که پولادوند مرده است؛ هنگامی که تهمتن سوار بر رخش به سوی سپاه ایران بازگشت، پولادوند از میدان بلند شد و به سوی افراسیاب گریخت؛ هنگامی که پولادوند به افراسیاب رسید چندی بی هوش روی خاک افتاد. هنگامی که تهمتن وی را زنده دید به گوزدر و گیو و بیژن و رهام و و گرگین فرمود تا سپاه دشمن را از همه سو تیرباران کنند. فولادوند که جنگ را باخته می‌دید از جنگ گریخت. گریختن افراسیاب پیران افراسیاب را برای کشتن سیاوش سرزنش کرد. و توان رزمی ایرانیان و تهمتن را یاد آور شد و گفت هیچ مردی همپای تهمتن نیست، ما دیو را نیز آزمودیم او هم هماوردش نبود. پیران پیشنهاد کرد افراسیاب به آنسوی چین برود. افراسیاب که تاب رویارویی با تهمتن را نداشت درفشش را در میدان برافراشته نگاه داشت و خود با نزدیکانش به سوی چین گریخت. تهمتن به سپاهش گفت که از نیزه و تیرو کمان استفاده نکنید و تنها از گرزو شمشیر استفاده کنید. هنگامی که ایرانیان جنگ را بردند و زمین از کشته‌ها پر شد تهمتن ایرانیان را از دنبال کردن نبرد و خون ریزی باز داشت و گفت کینه‌ی ما از کس دیگری-افراسیاب- است. تهمتن هرچه خواسته از تورانیان مانده بود را گرد کرد و آن را سه بخش کرد و بخشی را برای شاه فرستاد و بخشی را برای خود برداشت و بخشی را نیز به سپاهیان بخشید؛تهمتن در جستجوی افراسیاب برآمد و هرچه گشت از او نشانی پیدا نکرد؛ بجای افراسیاب شترها و گله‌های وی را یافتند و باخود بردند.

بازگشت به ایران

سپاه ایران آهنگ بازگشت کرد؛ کی‌خسرو از شنیدن خبر بازگشت ایشان خرسند شد و برای پیشواز از ارتش پیروز ایران از بارگاه خود بیرون آمد؛ هنگامی که تهمتن شاه را دید از اسب پیاده شد و نماز برد. شاه وی را در آغوش گرفت و زمانی درنگ کرد. شاه فرمود تا تهمتن بر اسب نشیند و به همراه توس و فريبرز و گودرز و گيو و رهام و گرگين و گردان نيو ایشان را به کاخ فراخواند. شاه در کاخ خود از پهلوانان خواست تا درباره‌ی نبرد سخن بگویند لیکن گودرز از شاه خواست این کار را به پس از بزم واگذارد. شاه از اینکه گودرز چندان تشنه‌ی باده گساری است که چنین درخواستی را دارد خنده اش گرفت. پس از باده نوشی، گودرز از دلیری‌های تهمتن سخن گفت و از پولادوند یاد کرد؛ شاه از شنیده‌ها خرسند شد و از خدا خواست چشم بد را از رستم دور کناد؛ پهلوانان یک هفته آنجا بودند و داستان‌های دلیری رستم را با سرود و رامشگری خواندند. تهمتن یک ماه در کاخ ماند؛ پیشکش‌های فراوانی از شاه گرفت؛ شاه تا دو ایستگاه(منزل) او را همراهی کرد و با غم فراوان او پدرود کرد. استاد می‌فرماید این داستان را بی کم و کاست بازگو کردم. داستانی که مانند زنجیر پولاد بند در بند می‌آید.

اکوان دیو

تو بر كردگار روان و خردستايش گزين تا چه اندر خورد
ببين ای خردمند روشن روانكه چون بايد او را ستودن توان‏
همه دانش ما به بيچارگيستبه بيچارگان بر ببايد گريست‏
تو خستو شو آن را كه هست و يكي استروان و خرد را جزين راه نيست‏
ابا فلسفه دان بسيار گوی نپويم براهی كه گويی بپوی‏
ترا هرچه بر چشم سر بگذردنگنجد همی در دلت با خرد
سخن هرچه بايستِ توحيد نيستبنا گفتن و گفتن ایزد يكی است‏
تو گر سخته لی، راه سنجیده گوینیاید به بن هرگز این گفتگوی
بيك دم زدن رستی از جان و تنهمی بس بزرگ آيدت خويشتن‏
همی بگذرد بر تو ايام توسرای جز اين باشد آرام تو
نخست از جهان آفرين ياد كنپرستش برين ياد بنياد كن‏
كزويست گردون گردان بپایهم اويست بر نيك و بد رهنمای‏
جهان پر شگفتست چون بنگریندارد كسی الت داوری‏
كه جانت شگفتست و تن هم شگفتنخست از خود اندازه بايد گرفت‏
دو دیگر که بر سرت گردان سپهرهمی نو نمایدت هر روز چهر
نباشی بدين گفته همداستانكه دهقان همی گويد از باستان‏
خردمند كين داستان بشنودبدانش گرايد بدين نگرود
و ليكن چو معنيش ياد آوریشود رام و كوته كند داوری‏
تو بشنو ز گفتار دهقان پيرگر ايدونك باشد سخن دلپذير

استاد فرزانه‌ی توس گفتار خود را با سخنی در باره‌ی یکتا پرستی آغاز می‌کند و در پایان در باره‌ی داستانی که می‌خواهد بازگو کند می‌فرماید: شاید سیمای این داستان خردآشوب بنماید لیکن هنگامی که به معنا و رمز پنهان شده در آن نگاه کنی از داوری در این باره دست خواهی کشید. روزی کی‌خسرو با بزرگانی چون گودرز، رستم و گستهم و برزين گرشاسپ (ب) از فرزندان جمشید‏ و گیو و رهام و گرگین و خراد و شیدوش و توس و فرهاد و بیژن، به بزم نشسته بود. ساعتی از روز گذشته بود که گله داری از دشت آمد و به شاه از آزارهای یک گورخر سخن گفت که هرگز کسی مانند او را ندیده است. او گفت: گوری در دشت پدید آمده که گردن اسبان را فرو می‌درد. این گور رنگش مانند خورشید است و یک خط سیاه از یال تا دمش کشیده شده است. بالای او مانند یک اسب بلند است و دست و پایش مانند گراز. این جانور به یک زخم اسپان را از پای در می‌آورد. شاه که از این نشانی‌ها دریافته بود او اکوان دیو است، از تهمتن خواست که برای انجام این کارویژه آماده شود؛ تهمتن به مرغزار رفت و سه روز بدنبال آن دیو گشت، روز چهارم تهمتن گور را یافت. تهمتن نمی خواست او را بکشد. تلاش کرد با خم کمند گور را به دام آورد. تهمتن کمند انداخت و گور ناپدید شد. تهمتن با رخش به دنبالش رفت و تیری به سوی او پرتاب کرد. تهمتن سه روز در آن دشت به دنبال اکوان دیو بود تا سرانجام از خستگی و گرسنگی به ستوه آمد. به چشمه ای فرود آمد و رخش را آب داد و خود نیز خورد. تهمتن زین از رخش برداشت و زیر سرش گذاشت و به خواب ژرفی فرو رفت. اکوان به سوی تهمتن آمد و او را با بخشی از زمین که بر آن خفته بود کند و به آسمان برد، تهمتن زمانی به خود آمد که در میان هوا و دستان اکوان بود. دیو به تهمتن گفت می‌خواهی در دریا بمیری یا کوهستان؟ تهمتن میدانست اگر سوی دریا بیفتد امیدی به زنده ماندن دارد. از دیگر سو می‌دانست که دیو وارونه کار است و اگر بگوید که من را به دریا بینداز به خشکی خواهدش انداخت. تهمن به اکوان گفت از دانای چین شنیده که اگر کسی در دریا بمیرد هرگز به بهشت نمی رود پس من را به خشکی بینداز. دیو نیز وارونه‌ی خواست او را انجام داد و او را به دریا انداخت. تهمتن در دریا فرود آمد و تیغ خود را بیرون کشید. او با دست چپ پاهایش شنا می‌کرد و با یک دست با جانورانی که برای کشتنش آمده بودند می‌جنگید. تهمتن با رنج فراوان خود را از آب بیرون آورد؛ تهمتن خود را به سوی جایی که خوابیده بود رساند و زره و خودش را پوشید لیکن رخش را پیدا نکرد. پس پیاده به راه افتاد تا شاید شکاری برای خوردن بیابد و یا شاید رخش را پیدا کند. در راه به مرغزاری بسیار خرم رسید که در آن بیشه، گله‌ی افراسیاب پراکنده بود و رخش با آن گله در آمیخته بود؛ گله دار اسبان افراسیاب در آن بیشه خواب بود. تهمتن رخش را به خم کمند گرفت و زین و لگام بر او بست و سوار بر اسب شد و پس از آن نام یزدان را بخواند و دست به شمشیر برد و گله افراسیاب را پراکنده کرد. گله دار یارانش را فراخواند و با رستم درگیر شدند؛ تهمتن نیز نیمی از ایشان را بکشت تا ایشان فراری شدند؛ از دیگر سو، افراسیاب نیز برای بازدید از گله با دوهزار سوار به آن مرغزار آمد که گله را ناپدید و گله داران را کشته دید. چوپان برای او بازگفت که تهمتن به تنهایی ایشان را شکست داده و گله را ربوده است.

اندر رفتن افرسیاب از پس رستم

ترکان با چهار پیل و سوارانشان به دنبال تهمتن رفتند. هنگامی که به او نزدیک شدند تهمتن بر ایشان تیرباران گرفت و پس از کشتن شست مرد از ایشان دست به گرز برد و چهل تن دیگر را نیز کشت، افراسیاب فرمان داد از دنبال کردن نبرد سرباز بزنند و بگریزند. رستم با گرز از پی ایشان تاخت و پیل و بنه‌ی ایشان را با خود برد. تهمتن در راه بازگشت با اکوان روبرو شد و با کمند اکوان را به بند آورد و سرش را به گرز کوفت و سرش را با خنجر از تنش جدا کرد؛ رستم یزدان را سپاس گفت. استاد می‌فرماید این کس که تهمتن او را کشت، نامش گوان(برنام اکوان) بوده نه اکوان. وی می‌افزاید، دیو همان مردم بد است که از راه یزدان پیچیده است.

تو مر ديو را مردم بد شناسكسی كو ندارد ز يزدان سپاس‏
هرانكو گذشت از ره مردمیز ديوان شمر مشمر از ادمی‏

در بازگشت شاه به پیشواز تهمتن آمد؛ تهمتن گله‌ی اسبی را که با خود آورده بود میان ایرانیان بخش کرد؛ یک هفته میهمان شاه بود؛ در آن مهمانی‌ها رستم با نوشیدن می‌داستان‌های اکوان را نیز باز می‌گفت. شاه یزدان را برای داشتن چنین کهتری ستود؛ دوهفته‌ی دیگر نیز می‌بود و مهمانی و هفته‌ی سوم تهمتن گفت دلتنگ زال شده و از شاه خواست که به او دستوری(اجازه‌ی ) رفتن به دیدار پدر را بدهد. تهمتن گفت به زودی به درگاه باز خواهد گشت. او گفت که کین سیاوش هنوز به جا است و با یک گله اسب نمی توان آن را از یاد برد. شاه پیشکش‌های فراوانی به او داد و دو فرسنگ نیز با او رفت تا به این سان شاهنشاه والانژاد، پهلوان بی مانندش را پدرود کند.

داستان بیژن و منیژه

شبی چون شَبه روی شسته به قيرنه بهرام پيدا نه كيوان نه تير
دگر گونه آرايشی كرد ماهبسيچ گذر كرد بر پيشگاه‏
شده تيره اندر سرای درنگميان كرده باريك و دل كرده تنگ‏
ز تاجش سه بهره شده لاژوردسپرده هوا را بزنگار و گرد
سپاه شب تيره بر دشت و راغيكی خلعت افگنده از پر زاغ‏
چو پولاد زنگار خورده سپهرتو گفتی بقير اندر اندود چهر
نموده به هر سو به چشم اهرمنچو مار سيه باز كرده دهن‏
هر انگه كه برزد يكی باد سرد چو زنگی بر انگيخت ز انگِشت گرد
چنان گشت باغ و لب جويباركجا موج خيزد ز دريای قار
فرو ماند گردون گردان بجایشده سست خورشيد را دست و پای‏
سپهر اندر آن چادر قيرگونتو گفتی شدستی بخواب اندرون‏
جهان از دل خويشتن پر هراسجرس بر كشيده نگهبان پاس‏
نه آوای مرغ و نه هرای ددزمانه زبان بسته از نيك و بد
نبد هيچ پيدا نشيب از فرازدلم تنگ شد زان شب دير ياز
بدان تنگی اندر بجستم ز جایيكی مهربان بودم اندر سرای‏
خروشيدم و خواستم زو چراغبرفت آن بت مهربانم به باغ‏
مرا گفت شمعت چه بايد همیشب تيره خوابت نیايد همی؟‏
بدو گفتم ای بت نی ام مرد خوابيكی شمع پيش ار چون آفتاب‏
بنه پيشم و بزم را ساز كنبچنگ آر چنگ و می‌آغاز كن‏
بيآورد شمع و بيآمد بباغ برافروخت رخشنده شمع و چراغ‏
می‏آورد و نار و ترنج و بهیزدوده يكی جام شاهنشهی‏
گهی می‏گساريد و گه چنگ ساختتو گفتی كه هاروت نيرنگ ساخت‏
دلم بر همه كام پيروز كردكه تاری شبم خوش تر از روز کرد
مرا مهربان يار بشنو چه گفتازان پس كه با كام گشتيم جفت‏
بپيمای می‌تا يكی داستانز دفترت برخوانم از باستان‏
پر از چاره و مهر و نيرنگ و جنگهمان از در مرد فرهنگ و سنگ‏
بدان سرو بن گفتم ای ماه رویمرا امشب این داستان باز گوی
ز نيك و بد چرخ ناسازگاركه آرد بمردم ز هر گونه كار
مراگفت گرتو ز من بشنویبه بشعر اری از دفتر پهلوی‏
همت گويم و هم پذيرم سپاسكنون بشنو ای جفت نيكی شناس‏

استاد فرزانه‌ی توس می‌فرماید این داستان را در شبی دیجور، همسر مهربانش از کراسه (دفتر) پهلوی برایش خوانده تا او به شعر در آورد.

دادخواهی ارمانیان

پس از پیرو.زی کی خسرو و ناپدید شدن تاج و تخت افراسیاب جهان به کام کی خسرو گشت. یک روز کی‌خسرو به همراه پهلوانانش –فریبرز کاووس، گستهم، گودرز کشواد،فرهاد ،گیو ،گرگین میلاد ،شاپور ،توس ،رهام وبیژن به رامش نشسته بود. در میان جشن پرده دار رسیدن دادخواهانی از شهر ارمان (اِ) خبر داد؛ شاه ایشان را پذیرفت؛ ارمانیان به شاه گفتند ایشان در مرغزاری میان ایران و توران – که از تورانیان هموراه در رنج هستند- زندگی می‌کنند. این روزها گرازهای وحشی ای که به شهر آنها تاخته اند، کشت و ورز آنها را نابود کرده اند. ایشان از شاه خواستند آنها را یاری کند. شاه برای کسی که بتواند این کارویژه( ماموریت ) را انجام دهد دست مزد گرانی چون یک خوان زرین پر از گوهر و ده اسب گرانمایه از گله‌ی کاووس شاه را در پیش نهاد. در میان پهلوانان ایران تنها بیژن بود که به این خواست شاه پاسخ داد. گیو -پدر بیژن- که پیش گام شدن او را از سر جوانی و نا آزمودگی می‌دانست بر خواست و پس از درود گفتن بر شاه تلاش کرد تا بیژن را از این کار پرهیز دهد لیکن بیژن در پاسخ گفت اگرچه من جوان هستم لیکن در کار خود آگاه و کارآزموده ام. شاه گرگین میلاد را با بیژن همراه کرد تا راهنمای وی باشد. بیژن در همه‌ی راه به شکار و بازی سرگرم بود و کارویژه‌ی پیش رو را خوار می‌پنداشت. هنگامی که به بیشه رسیدند بیژن از گرگین میلاد خواست به سوی چشمه ای که آنجا بود، برود و و هیونانی که از تیر بیژن رسته اند را به زخم گرز از پای درآورد. گرگین گفت پیشکش‌های شاه را تو ستانده ای و کار را نیز باید خودت به پایان برسانی. بیژن از شنیدن این سخنان از او خشمگین و نا امید شد و مانند شیری در بیشه افتاد. بیژن با کمانی به زه، مانند ابر بهاران بر گرازها تیر بارید. دندان گرازی زره بیژن را سود، درست مانند آنکه سوهانی زره را سوده باشد؛. بیژن گراز‌ها را به زخم تیر و خنجر از پای درآورد و سر از تنشان جدا کرد. بیژن برای آنکه برزگی کارش را به شاه و پهلوانان نشان دهد، تن و دندان‌های بزرگترین گرازها را در گردونه نهاد. گردونه چندان سنگین شد که گاومیش از کشیدن آن ناتوان بود. گرگین به خود آمد و بیژن را چیره و پیروز یافت. اهریمن دلش را از راه بدر برد و برای نام –ترس از اینکه نام بیژن از نام او فزونتر گردد- بر سر راه او دام گسترد. گرگین به بیژن گفت که دو روز راه دورتر از اینجا جشن گاهی در مرز توران است که من بارها با تهمتن و گیو و گژدهم و توس به آنجا رفته ام. گرگین در چشم بیژن جوان اینگونه نمود که نامبرداری و بلند آوازگی پهلوانان ایران برای دلاوری هایی است که در جشنگاه ترکان کرده اند و زیانهایی که به تورانیان رسانده اند. گرگین افزود که منیژه دختر افراسیاب نیز با پرستندگانی از توران به این مرز می‌آید و اگر ما به ایشان بتازیم و چند گروگان از ایشان را به دربار ببریم شاه از ما خرسند خواهد شد. هنگامی که به مرغزار رسیدند دو روز به شادی نشستند تا کاروان منیژه به آنجا رسید. پس از آن بیژن گنجور(بیژن) را فراخواند؛ جامه ای شاهوار پوشید و کلاه و گوهری پهلوی بر سر نهاد و خود را به نزدیکی چادر مینژه رساند. هنگامی که منیژه وی را با شکوه پهلوانی و جامه‌ی خسروی دید، دلش پر از مهر او شد. منیژه دایهی خود را فرستاد تا از این جوان خوش سیما، پرس و جو کند که نام و نشانش چیست؟ جوانی چنین خوش سیما، سیاوش است یا پری زاده؟ بیژن در پاسخ به دایه گفت که نه سیاوش است و نه پری زاده، او بیژنِ گیو است که برای کشتن گرازان به توران آمده و در این بزمگاه برای دیدن دخت افراسیاب؛ بیژن نیز که در سر آرزوی دیدار منیژه را داشت از دایه خواست تا راهی برای رسیدن بیژن به منیژه پیدا کند. دایه نزد منیژه بازگشت و از نیکویی‌های بیژن چندان سخن گفت که منیژه شیفته تر شد و او را به چادر خود فراخواند؛ هنگامی که بیژن به سراپرده‌ی منیژه رفت او بیژن را در آغوش گرفت و کمربند زرین بیژن را باز کرد؛ منیژه به بیژن گفت که چرا باید جوانی اینگونه خوش سیما خود را برای جنگیدن با گرازها به رنج بیندازد.

بپرده در آمد چو سرو بلندميانش بزرين كمر كرده بند
منيژه بيآمد گرفتش ببرگشاد از ميانش كيانی كمر
بپرسيدش از راه و رنج درازكه با تو كه آمد بجنگ گراز
چرا اين چنين روی و بالا و برزبرنجانی ای خوب چهره بگرز

دو دلداده سه روز و سه شب به شادی نشستند و سراپرده را از بیگانه تهی کردند. هنگامی که بیژن آهنگ بازگشت کرد، منیژه فرمود تا در باده‌ی وی داروی هوشبر بریزند و او را در عماری پیچید و به سوی کاخ افراسیاب برد. هنگامی که بیژن به هوش آمد، منیژه را در آغوش خود و خود را در کاخ افراسیاب دید. از درد به خود پیچید و به درگاه خداوند از اهریمن بد دل- گرگین میلاد که او را به این جا کشیده بود- نالید. بیژن از خداوند خواست تا کین او را از گرگین بخواهد. منیژه بیژن را دلداری داد و گفت روزگار برای مردانی چون بیژن گاه جنگ پیش می‌آورد و گاه بزم، دختر افراسیاب از بیژن خواست تا به خود سخت نگیرد؛ دلدادگان روز و شب را به شادی و رامش گذراندند؛ چندی گذشت تا دربان کاخ از این داستان آگاه شد و به افراسیاب گزارش داد؛ افراسیاب گفت کسی که دختر دارد، هرچند شاه باشد باز هم بداختر است. وی از قراخان(پسر افراسیاب) خواست که برای اینکار چاره ای بیندیشد، قراخان گفت شنیدن هرگز مانند دیدن نیست. افراسیاب گرسیوز را برای از نزدیک دیدن شنیده‌ها به سوی کاخ فرستاد تا با سواران کارآزموده به کاخ منیژه برود. هنگامی که سواران گرداگرد کاخ را گرفتند، گرسیوز درِ بسته‌ی کاخ را شکست و به نشستنگه آن مرد بیگانه رفت؛ بیژن برهنه تن در بزم با منیژه بود؛ بیژن از اینکه اینگونه آسان و دست و پا بسته بدون همراهی شبرنگ و بور و در نبود گیو گودرز، باید تن به مرگ بدهد، به خود پیچید. بیژن همیشه یک خنجر در ساق چکمه‌ی خودش پنهان می‌کرد. هنگامی که گرسیوز با وی رو برو شد او خنجر را بر کشید و نام و نشان خود را بازگفت؛ بیژن به گرسیوز گفت اگر میان او و شاه میانجی شود پاداش می‌یابد و اگر با او روبرو شود مرگ را خواهد دید. گرسیوز سوگند یا کرد که میاجی او و شاه شود؛ بیژن خنجر از دست نهاد؛ وی را دست بسته به درگاه شاه بردنند؛ بیژن در پیشگاه افراسیاب داستان رسیدنش به کاخ منیژه را این گونه باز گفت: از ایران برای کشتن گرازها آمدم و به دنبال یک باز سرگردان، از مرز گذشتم و به توران آمدم. هنگامی که زیر درختی خوابیده بودم پری ای من را در خواب برداشت و به سوی کاروان منیژه آورد. منیژه را نیز افسونی خواند تا چشم از من برندارد و یکراست به ایوان افراسیاب بیاورد. بیژن افزود که منیژه و من در اینکار بی گناه هستیم. و آن پری نیز بی گمان بخت برگشته‌ی من بوده. افرسیاب دشمنی‌های گذشته‌ی بیژن و تورانیان را یاد آور شد. بیژن تلاش کرد افراسیاب را بر آن دارد که هزارتورانی را برای نبرد با او آماده کند. افراسیاب به گرسیوز فرمان دادبیژن را دار بزنند. بیژن به درگاه یزدان نالید و از اینکه بدون زخم کشته شود، کارنامه‌ی خود را ننگین می‌دید. دژبانان سرگرم آماده کردن دار برای کشتن بیژن بودند که پیران از راه رسید و از گرسیور چرایی آن دار و کیستی گناه کار را پرسید؛ پیران به نزد بیژن آمد و داستان را از زبان او شنید. دستور خردمند افراسیاب که بیژن را در این کار بی گناه می‌دانست از روزبانان خواست دست نگاه دارند تا او با افراسیاب رای زنی کند. پیران پیاده و دوان خود را نزد افراسیاب رساند؛ پیران با یاد آوری اینکه افراسیاب پند پیران را در داستان سیاوش بکار نبسته چه پیامدهایی برای توران داشته، از افراسیاب خواست از خون بیژن درگذرد. پیران افزود اگر انگیزه‌ی کینه خواهی رستم و گیو و گودرز دو برابر بشود ( افزون بر سیاوش ایشان کین خواه بیژن نیز بشوند) ما تاب رویارویی با ایشان را نداریم. افراسیاب به پیران گفت با رسوایی ای که او و دخترم به بار آورده اند نمی توانم از گناه وی درگذرم. پیران گفت او را به زندان بینداز تا هم ایرانیان پند گیرند و هم او مجازات شده باشد. افراسیاب پند پیران را پذیرفت و از گرسیوز خواست تا سنگ اکوان دیو که اکوان آن را از کف دریا به بیشه‌ی چینستان افکنده است را آورده و بیژن را در غل زنجیر به چاه ارژنگ اندازد. افراسیاب فرمان داد منیژه را نیز از جایگاهش پایین بیاورند تا بیژن را خوار و زار در چاه ببیند. گرسیوز سر تا پای بیژن را در آهن بست و به چاه انداخت و پس از آن همه‌ی گنج منیژه را غارت (مصادره) کرد و او را از کاخش بیرون انداخت. به منیژه گفت که تا پایان زندگی ات باید پرستار و غمخوار این زندانی باشی. منیژه یک شبانه روز در کنار چاه به زاری نشست؛منیژه هر روز دست نیاز به سوی مردم دراز می‌کرد و از هر دری برای بدست آوردن لقمه‌ی نانی کمک می‌خواست. تمام روز بدنبال نان می‌گشت و در پایان روز آنچه را که بدست آورده بود از روزنه ای که در چاه ساخته بود، برای بیژن به پایین می‌فرستاد تا جان او را زنده نگه دارد. بازگشت گرگین گرگین یک هفته چشم به دنبال بیژن مانده بود، به سوی جایی که بیژن را گم کرده بود راهی شد و اسب بیژن را رها و بدون افسار دید. گرگین دانست که کار بیژن تباه شده است. گرگین یک روز دیگر چشم به راه بیژن ماند و پس از آن اسب بیژن را با خود به سوی ایران آورد؛ شاه از رسیدن گرگین بدون بیژن آگاه شد؛ گیو را از آمدن گرگین آگاه نکرد تا آنچه رخ داده را از زبان گرگین بشنود. خبر رسیدن گرگین بدون بیژن به گیو نیز رسید. فرمود بورگشواد- اسب ویژه‌ی گشواد که در روزگاران سخت یار این خاندان بوده- را گردند و با دلی پر کینه به سوی گرگین رفت تا از او درباره کار بیژن بپرسد. گیو می‌خواست بداند چه بر سر بیژن آمده؟ هنگامی که گرگین گیو را دید از اسب فرود آمد و او را نماز برد؛ گیو که ناپدید شدن بیژن را از زبان گرگین نیز شنید و اسب بیژن را به همراه گرگین، از هوش رفت و زمانی که به هوش آمد پیوسته می‌نالید و از خداوند مرگش را آرزو می‌کرد. گیو پس از آنکه خود را بازیافت از گرگین خواست داستان را مو به مو برایش بازگو کند. گرگین داستان را آنگونه که بود باز گفت لیکن از فریب کاری خود چیزی نگفت و بجای آن داستانی پرداخت که: هنگام بازگشت گورخر شگفتی سر راه ما آمد که مویی او مانند اسب گلگون گودرز و رویی مانند خنگ شباهنگ فرهاد داشت و یالش مانند سیمرغ بود. آن گور سمی مانند پولاد و سر و گوش و دمی مانند شبرنگ بیژن داشت. گرگین افزود گویا که او از رخش نژاد داشت.

برآمد يكی گور زان مرغزاركزان خوب تر كس نبيند نگار
بكردار گلگون گودرز مویچو خنگ شباهنگ فرهاد روی‏
چو سيمش دو پا و چو پولاد سمچو شبرنگ بيژن سر و گوش و دم‏
بگردن چو شير و برفتن چو بادتو گفتی كه از رخش دارد نژاد

گرگین گفت بيژن كمندش را به گردن آن گور انداخت و همان دم از گرد و خاک سوار و گور، دریایی درست شد که بیژن و گور در آن ناپدید شدند. من هرچه در مرغزار گشتم جز این اسب و زین چیزی نیافتم به گمانم آن گور، خود دیو سپید بوده. گیو که گفته‌های گرگین را دروغ می‌پنداشت گرگین را به زیر آورد و خواست که جانش را بستاند لیکن با خود اندیشید و گفت باید دروغگویی او بر همه آشکار گردد. گیو با خود گفت از کشتن او چه سودی به بیژن خواهد رسید؟ دادخواهی گیو گیو به نزد شاه رفت و داستان را باز گفت. شاه از شنیدن داستان بیژن رنگ رخسارش دگر گون شد و غمگین گشت. گیو را دلداری داد و گفت که من پیشتر از موبدان شنیده ام بیژن در نبرد کین خواهی سیاوش بیژن دلاوری‌ها خواهد. از جان او بیناک نباش! شاه گرگین را به درگاه خواند. گرگین با شرم ساری به درگاه شاه رفت و دندان‌های گراز را در پیشگاه شاه نهاد و به شاه درود فرستاد. شاه از او پرسید که بیژن کجا از تو جدا شد؟ و آهرمن با او چه کرد؟ گرگین از بیم شاه با تنی لرزان شروع به یاوه بافی کرد. دروغ گرگین به زودی آشکار شد. شاه به او گفت اگر شیر با گودرزیان در بیفتد سرانجام خواهد مرد؛ شاه افزود اگر از بیم بد فرجامی(در سرای دیگر) نبود تو را می‌کشتم؛ شاه فرمان داد که گرگین را در بند و زنجیر ببندند و به گیو فرمود من هزار سوار به هر سو خواهم فرستاد تا مگر او را پیدا کنم اگر چنین نشد، در فروردین ماه، به درگاه یزدان به نماز می‌ایستم و در جام جهان نما – که همه‌ی هفت کشور و رازهای جهان در آن پیدا است- از وی خبری خواهم یافت. شاه، ایرانیان را به همه سو فرستاد. جویندگان، بیشه‌ی ارمان و مرز توران را گشتند لیکن از وی خبری نیافتند. نوروز فرا رسید.

چو خسرو رخ گيو پژمرده ديددلش را بدرد اندر آزرده ديد
بيآمد بپوشيد رومی قبایبدان تا بود پيش يزدان بپای‏
خروشيد پيش جهان آفرينبه رخشنده بر چند کرد آفرين‏
ز فرياد رس زور و فرياد خواستاز اهرمن بد كنش داد خواست‏
خرامان ازان جا بيآمد پگاهبسر بر نهاد آن خجسته كلاه‏
يكی جام بر كف نهاده نبيدبدو اندرون هفت كشور پديد
نشان و نگار سپهر بلندهمه كرده پيدا چه و چون و چند
ز ماهی بجام اندرون تا برهنگاريده پيكر همه يك سره‏
چو كيوان و بهرام و ناهيد و شيرچو خورشيد و تير از بر و ماه زير
همه بودنيها بدو اندرابديدی جهاندار افسونگرا

شاه در جام جم نگاه کرد و بیژن را در کشور گرگسار (گُ) در کنار دختری از نژاد کیان که همراه و پرستارش بود، یافت. شاه به گیو مژده داد که فرزندش زنده است؛کی خسرو نامه ای به تهمتن نوشت و به گیو سپرد تا آن را بی درنگ به نزد رستم ببرد. شاه در نامه پس از ستایش یزدان از کارنامه‌ی تهمتن یاد کرد و جایگاه ویژه‌ی گودرز و گیو را در نزد خود یاد آور شد. شاه از وی خواست تا این گره را به بازوان پرتوان خود باز کند. شاه از تهمتن خواست بی درنگ پس از خواندن نامه به راه بیفتد. گیو با سوارانِ خاندانش به سوی هیرمند به راه افتاد. هنگامی که به گورابه -نزدیک سیستان - رسید دستان نگران از رسیدن این گروه، به پیشوازشان آمد. زال به گیو خوش آمد گفت؛ گیو از تهمتن جویا شد و گفت باید نامه‌ی شاه را به او برساند؛ زال از او خواست به خانه اش بیاید تا تهمتن از شکارگاه بازگردد؛ روز دیگر تهمتن از شکارگاه باز گشت؛ گیو نامه‌ی شاه را به او داد و داستان را بازگفت. تهمتن با چشمانی گریان از داستانی که شنیده بود نامه را خواند و به گیو گفت نگران نباش که من تا زمانی که دست بیژن را به دست نگیرم زین از اسب بر نخواهم داشت. پس از آن تهمتن به گیو گفته سه روز در خانه‌ی من مهمان باش و روز چهارم به ایران شهر خواهیم رفت؛ زواره و فرامز و دستان سه روز پذیرای گیو بودند و روز چهارم تهمتن گرز سام را برداشت و به همراه گیو با سد هزار زابلی به سوی ایرانشهر به راه افتاند؛ تهمتن سیستان را به زال و فرامز سپرد. هنگامی که به نزدیک ایرانشهر رسیدند گیو از تهمتن جدا شد تا خبر رسیدن وی را به شاه بدهد؛ پهلوانان ایران- توس و گودرز و فرهاد- با پرچم و گروه به پیشواز تهمتن آمدند. ایشان هنگامی که تهمتن را دیدند از اسب پیاده شدند و او را نماز بردند. هنگامی که تهمتن به نزد شاه رسید او را فراوان ستود؛ تهمتن به شاه گفت همواره از بخت برخورداد باشی تهمتن آرزو کرد و به شاه گفت که پایگاهت مانند سپندسپندان، هرمزد باشد و امشاسپند بهمن نگهبان تخت و کلاهت باشد و امشاسپند اردیبهشتنگهدارت بواد؛ فر و زور تو مانند امشاسپند شهریور و امشاسپند سفندارزمذ نگهبانت بواد؛ امشاسپند خرداد یار تو و امشاسپند دی و امشاسپند اورمزد نگه دار تو از هر بدی باد؛ امشاسپند خرداد بر و بومت را آباد و امشاسپند مرداد تن چهار پایانت را فربه کناد؛ دی به مهر با تو مهر آورد و هر روز چهره ات تازه تر باد؛ همواره سروش در روز سروش نگهبان رای و هوش تو و بخت تو از امشاسپند فوریدن (فَ رَ) مانند ماه فروردین سرزنده باد؛ روز رام در جهان رام تو باد و دیو اورمزد تو فرخنده.

چو آمد بر شاه كهتر نوازنوان پيش او رفت و بردش نماز
ستايش كنان پيش خسرو دويدكه مهر و ستايش مر او را سزيد
بر آورد سر آفرين كرد و گفتمبادت جز از بخت پيروز جفت‏
چو هر مزد بادت بدين پايگاهچو بهمن نگهبان فرخ كلاه‏
همه ساله ارديبهشت هژيرنگهبان تو با هش و رای پير
چو شهريورت باد پيروز گربنام بزرگی و فر و هنر
سفندارمذ پاسبان تو بادخرد جان روشن روان تو باد
ز خرداد باش از بر و بوم شادتن چارپایانت مرداد باد
خور و ماه فرمانبر شاه بادسرایت ز تو پر خور و ماه باد
چو مهر سپهر آورد دی به مهرتو را تازه تر باد هر روز چهر
همیشه سروشت به روز سروشنگهبان و افزونی رای و هوش
جوان باد بخت تو در فوردینچو در فوردین ماه روی زمین
تو را روز رام از جهان رام بادهمان باد را با تو آرام باد
دی و آور مزدت خجسته بواددر هر بدی بر تو بسته بواد

شاه از زال و زواره و فرامز پرسید؛ شاه به سالار نوبت(زمان کی خسرو) فرمان داد تا گودرز و توس و سایر بزرگان را برای نشست گرد آورد. شاه بزمی برپا کرد و در آن به تهمتن از جایگاه والای گیو و گودرزیان سخن گفت و از او خواست که این کار را به فرجام برساند. تهمتن شاه را ستود و این خویشکاری را پذیرفت. گرگین گرگین از آمدن تهمتن با خبر شد؛ وی از تهمتن خواست میانجی بخشایش او نزد شاه شود؛ گرگین گفت در گذشته کار ناشایستی کردم که در پیر سر من را بد نام کرد. آماده ام تا به پادافره آن در بیژن به خاک بیفتم و پوزش بخواهم. تهمتن به او پیام داد که تو خرد را زیر پا گذاشتی و مانند روباهی در کار بیژن دروغ زنی کردی، لیکن در پیش شاه گناه تو را خواهم خواست. اگر بیژن زنده بازگردد از گناه تو خواهم گذشت و اگر بیژن زنده باز نگردد خودم نخستین نفر جان تو را به خون خواهی بیژن خواهم ستاند. تهمتن دو روز این راز را نگه داشت و روز سوم هنگامی که تهمتن خواهشش را به شاه گفت. شاه آن را نپذیرفت و گفت سوگند خورده ام که گرگین پادافره کار خود را ببیند. تهمتن از کارهایی که گرگین در سالهای دراز در پیشگاه شاهان ایران کرده بود سخن گفت و از شاه خواست تا از گناه او درگذرد و او را به رستم ببخشد. شاه نیز او را به رستم بخشید و فرمان داد او را از چاه تاریک بیرون آورند. چاره‌ی تهمتنی هنگامی که شاه از تهمتن پرسید که برای رفتن به توران چه اندازه لشکر و سپاهی نیاز دارد، تهمتن گفت چاره‌ی این کار زور بازو نیست. این کار را باید با فریب انجام داد. وی از شاه گوهر و پارچه و دینار فراوان خواست. پس از آن تهمتن پهلوانانی چون گرگین، زنگه شاوران، گستهم، گرازه، فرهاد، رهام، اشکش، را فراخواند؛ زنگه از این فراخوان شگفت زده شده بود و پرسید که کی خسرو کجاست؟ چه پیش آمده که ما را خواستار شده؟ تهمتن لشکری را که همراه آورده بود نزدیک مرز توران نگه داشت و خود با هفت پهلوان در پوشش بازرگانان با کالاهای گرانبهایی که برای فروش آماده کرده بودند به همراه سد شتر به توران پای نهادند. هنگامی که تهمتن به شهر پیران (ختن) رسید همه‌ی شهر برای دیدار از کاروان او گرد آمدند؛ تهمتن یک جام زرین را پر از گوهر کرد و به همراه ده اسب گرانمایه که با پارچه‌های گرانبها پوشیده شده بودند برای دیدار پیران برد؛ تهمتن به پیران گفت که از ایران برای تجارت آمده و از پیران خواست که از او در داد و ستد با مردم، پشتبانی کند. پیران پذیرفت و تهمتن را درخانه‌ی فرزند پیران جای دادند. تهمتن در توران جایی را برای داد و ستد پیدا کرد و به زودی آوازه‌ی این کاروان تازه رسیده از ایران همه جا پیچید؛ منیژه آوازه‌ی ایشان را شنید و به دیدارش آمد و از شاه و گودرز پرسید و به او گفت آیا کسی از ایران به دنبال بیژن نخواهد آمد؟ تهمتن که نمی دانست او نیک خواه است یا بد خواه، بانگ زد و او را از خود راند. منیژه به او گفت آیا آیین ایرانیان این است که از دادن خبر نیز به درویش دریغ می‌کنند؟ تهمتن با او نرم شد و گفت تو بازار من را برهم زدی و من نیز بر تو بانگ زدم. دیگر اینکه من در ایران نه خسرو را می‌شناسم و نه پهلوانان و بزرگان را. منیژه گفت من دختر افراسیاب هستم و بیژن در چاه بند است. روزها خانه به خانه به دنبال نانی می‌گردم. این‌ها را گفت و از روزگار سخت نالید. تهمتن به او پند داد که بزرگان توران را میانجی کن تا پدرت بر تو ببخشد. پس از آن تهمتن به خورشگر فرمود تا مرغی برای او فراهم کند. وی (تهمتن) انگشتر رستم را در مرغ پنهان کرد و به منیژه داد. منیژه با خوشحالی به دیدار بیژن بازگشت و خوردنی هایی را که از تهمتن گرفته بود به بیژن داد، بیژن در تاریکی چاه هنگامی که انگشتری را در میان مرغ بریان پیدا کرد خندان شد. منیژه گمان کرد که بیژن دیوانه شده است و از او چرایی خنده اش را پرسید. بیژن از منیژه خواست سوگند بخورد که از این داستان با کسی سخن نگوید. منیژه از بی بدبینی بیژن گلایه کرد؛ بیژن از بدبینی خود پوزش خواست. بیژن به او گفت بدان که آن مرد گوهر فروش همان رستم دستان است. پس از آن منیژه را به دیدار تهمتن فرستاد و تهمتن از اینکه منیژه او را شناخته بود دانست که بیژن زنده است و این دختر نیکخواه بیژن است. تهمتن به او گفت که هرچه میتواند هیزم گرد آورد و شب هنگام آتشی بیافروزد که ایرانیان بتوانند چاه را پیدا کنند. منیژه خواسته‌های رستم را با بیژن باز گفت. بیژن یزدان پاک را ستود و به منیژه گفت اگر از چنگ این اژدها رها شوم همه‌ی زندگی مانند پرستندگان شاه، در پیش تو میان بسته خواهم بود. منیژه هیزم فراهم کرد و آتش برافروخت؛ تهمتن ببر بیان پوشید و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و بر چشم بد نفرین کرد و از یزدان خواست در کار بیژن او را پیروز گرداند. تهمتن و هفت گرد به سر چاهی که بیژن در آن گرفتار بود رسیدند. به فرمان تهمتن آن هفت گرد تلاش کردند تا سنگ را از روی چاه برداند هرچه تلاش کردند سنگ از جایش نجنبید، ایشان از اسبان یاری گرفتند و آنها هم کاری از پیش نبردند. تهمتن از رخش پیاده شد و سنگ را برداشت به سویی در بیشه‌ی شیرچین پرت کرد. از افتادن آن سنگ زمین لرزید. تهمتن با بیژن سخن راند و به او گفت چرا بجای جام می‌جام زهر را برداشتی؟ پس از آن از او خواست به سپاس اینکه خداوند او را از چاه رهایی داده او نیز از گرگین میلاد بگذرد. بیژن از بدی گرگین میلاد گفت و از بخشیدن وی سر باز زد تهمتن او را ترساند که اگر گرگین را نبخشد پای در رکاب می‌گرداند و به ایران بازخواهد گشت. بیژن از اینکه ناچار است گرگین میلاد را ببخشاید، ناخرسند بود لیکن خواسته‌ی تهمتن را پذیرفت؛ تهمتن کمند خود را در چاه فرو انداخت و بیژن را با موی و ناخنی دراز و تنی رنج دیده، بیرون کشید. پهلوان به همراه بیژن و منیژه به سوی خانه به راه افتادند. پس از آنکه بیژن آرام گرفت و سر و تن شست، گرگین برای پوزش خواهی به نزدیک بیژن آمد؛ بیژن هیچ از کینه یاد نکرد و او را بخشید. تهمتن به بیژن گفت به همراه منیژه و اشکش -فرمانده‌ی بنه- بماند تا تهمتن زخمی به ایوان افراسیاب برساند و برای بازگشت آماده شود. بیژن که خود را کینه خواه از افراسیاب می‌دانست نپذیرفت و گفت پیشدار این کینه خواهی من هستم و باید با شما همراه باشم. هنگامی که گردان به کاخ افراسیاب وارد شدند رستم فریاد زد که تو در خواب خوش هستی و بیژن در چاه؟ من رستم زاولی هستم که بیژن را از چاه بیرون آوردم. بیژن نیز فریاد برآورد که من را امروز با دستانی باز ببین و اگر می‌توانی با من روبرو شو. افراسیاب سراسیمه از خواب پرید و چون گردان ایران را کینه خواه دید، از آنجا گریخت. پس از شکستن پایداری نگهبانان کاخ رستم گنج و پری چهرگان کاخ او را به چنگ آورد. انگه به سپاه ایران آماده باش داد چرا که از بازگشت افراسیاب با سپاه گران بیم داشت. تهمتن بازگشت و منیژه را در خیمه دید و به او گفت: اگر می‌بر زمین بریزد بویش از میان نرود. تورانیان شکست خورده و گریخته بزودی برای باز پس گرفتن آنچه از دست داده بودند آماده شدند و به سوی ایرانیان تاختند. تهمتن منیژه را به همراه بنه‌ی پشتیبانی از میدان دور کرد و سپاهش را برای رویارویی آماده کرد. تهمتن راست سپاه را به اشکش و گستهم داد و چپ سپاه را به زنگه و رهام. خود و بیژن نیز در میان سپاه ایستادند. پشت ایشان کوه و روبروی ایشان سپاهی پوشیده از آهن. افراسیاب نیز چپ لشکر را به پیران داد و راست سپاه را به هومان. خود و شیده نیز در میان سپاه ایستادند. هنگامی که نبرد آغاز شد؛ ایرانیان گوی جنگ را از تورانیان بردند و آسیب‌های فراوان به ایشان رساندند؛ اشکش با گرسیوز روبرو شد و گرگین و رهام و فرهاد، چپ لشکر ترک را از هم گسلاندند. تهتمن نیز با گرزه‌ی گاو سار مانند هیونی رم کرده در میان ترکان افتاد. افراسیاب که جنگ را باخته می‌دید اسب تازه نفسی سوار شد و به سوی توران گریخت، تهمتن تا دو فرسنگ او را دنبال کرد؛ دو هزار تن از تورانیان در این نبرد به بند در آمدند. بازگشت به ایران هنگامی که خبر آزاد شدن بیژن به شاه رسید، کی خسرو به درگاه یزدان به نماز ایستاد و یزدان را ستود؛ گودرز و گیو با سپاه و شیران و پلنگانی که در زنجیر بودند به پیشواز رفتند؛ نزدیک شهر، کی خسرو نیز به پیشواز ایشان آمد. تهمتن از اسب پیاده شد و شاه را نماز برد. تهمتن دست بیژن را به دست گرفت و همانگونه که سوگند خورده بود دست بیژن را در دست گرفت؛ برای پهلوانان جشنی برگزار شد. تهمتن از شاه دستور (اجازه) رفتن خواست شاه نیز او را با پیشکش هایی درخور روانه کرد: - یک دست جامه گهر بافته با قبا و کلاه - یک جام پرگوهر - سد اسب - سد شتر با زین و بار - سد پرستنده‌ی پری روی - سد پرستار پس از آن شاه به بزرگانی که در این کار با تهمتن هنباز بودند نیز پیشکش‌های درخور داد. با رفتن گردان از درگاه، شاه بیژن را فراخواند با او گفتگو کرد و پس از آن پیشکش هایی برای منیژه فرستاد. - سد جامه دیبای روم زربافت - تاج - ده بدره دینار - پرستنده - فرش - و…

داستان دوزاده رخ

جهان چون برآری برايد همیبد و نيك روزی سرايد همی‏
چو بستی كمر بر در راه آزشود كار گيتيت يك سر دراز
بيك روی جستن بلندی سزاستاگر در ميان دم اژدهاست‏
دو ديگر كه گيتی ندارد درنگسرای سپنجی چه پهن و چه تنگ‏
پرستنده آز و جويای كينبگيتی ز كس نشنود آفرين‏
چو سرو سهی گوژ گردد به باغبر او بر شود تيره روشن چراغ‏
كند برگ پژمرده و بيخ سستسرش سوی پستی گرايد نخست‏
برويد ز خاك و شود باز خاكهمه جای ترس است و تيمار و باك‏
سر مايه مرد سنگ و خردز گيتی بی‏آزاری اندر خورد
اگر خود بمانی بگيتی درازز رنج تن آيد برفتن نياز
يكی ژرف درياست بن ناپديددر گنج رازش نیابد كليد
از او چند يابی فزون بايدتهمان خورده يك روز، بگزايدت‏
سه چيزت ببايد کز او چاره نيستوزاو نيز بر سرت پيغاره نيست‏
خوری گر بپوشی وگر گستریسزد گر به ديگر سخن ننگری‏
چو زين سه گذشتی همه رنج و آزچه در آز پيچی و اندر نياز
چو دانی كه بر تو نماند جهانچه پيچی تو زان جای نوشين روان‏
بخور آنچه داری و بيشی مجویكه از آز كاهد همی آب روی‏

استاد فرزانه‌ی توس در آغاز این داستان مردم را از آز ورزیدن پرهیز می‌دهد. استاد می‌فرماید جهان را هر گونه بگیری همانگونه می‌گذرد (اگر سخت بگیری سخت و اگر آسان بگیری آسان)؛ در این جهان آز ورز و کینه جو هرگز آفرین نمی شنوند؛ جهان پرشتاب می‌گذرد و هرچه از جهان توخته ای را از تو خواهد گرفت؛ تنها سه چیز است که می‌باید برای آن تلاش کرد : خوراک؛ پوشاک؛ گستردنی؛ در جهانی که نوشین روان نیز ناگزیر از آن گذشته است نباید به دنبال چیزی بیش از آنچه که داری، بروی. افراسیاب پس از شکست سنگینی که از تهمتن خورده بود به سوی خلخ گریخت، او سرخورده از شکست با رای زنان خود، گرسیوز، پیران، قراخان، شیده و گرسیون (تورانی)، به گفتگو نشست. افراسیاب از اینکه در همه‌ی زندگی اش تاکنون کسی نتوانسته بوده تا این اندازه به او نزدیک شود و او را از خانه اش بیرون کند سخن گفت و یادآور شد اگر بی درنگ این شبیخون را پاسخ ندهیم ایرانیان به توران خواهند تاخت. افراسیاب می‌خواست که با هزاران هزار(میلیون ها) شمشیر زن چینی به ایشان ایران بتازد. رای زنان وی با او همداستان شدند که تورانیان در آموی اردو بزدند. پس از آن افراسیاب به فغفور(جنگ دوازده رخ) و شاه ختن(جنگ دوازده رخ) نامه هایی نوشت و از ایشان یاری خواست. سر دوهفته لشکر بزرگ تورانیان آماده شد. افراسیاب پنجاه هزار تن را به شیده سپرد تا به سوی خوارزم به راه افتد و پنجاه هزار تن از سربازان چین را نیز به پیران سپرد تا به سوی شهر ایران (پایتخت) به راه افتد. افراسیاب به ایشان سفارش کرد که هرگز به آشتی جستن نیندیشند. چراکه اگر کسی آب و آتش را با هم ببرد به هر دو ستم کرده.

دربار ایران

به دربار ایران خبر رسید که افراسیاب با سیسدهزار سوار به سوی ایران به راه افتاده است. شاه با شنیدن این خبر به کاراگهان خود گفت من از موبدان شنیده ام که هنگامی که ماه ترکان بلند شود، از خورشید ایران گزند خواهد دید. افراسیاب نیز با پای خود به سوی بخت بد خویش می‌رود. شاه رای زنان خود مانند: دستان، رستم، گودرز، گیو، شیدوش، فرهاد، رهام، بیژن، گستهم، گرگین، و زنگه‌ی شاوران و گژدهم و دیگران را فراخواند؛ پس از گفت و شنود‌ها شاه فرمان داد تا برای رویارویی با تورانیان سیسدهزار سوار از روم و هند آماده‌ی نبرد شوند. شاه فرمود هرکس که می‌تواند بر اسب سوار شود برای نبرد از خانه بیرون بیاید. شاه از بزرگان هند و روم و تازی خواست در کمتر از چهل روز سپاه خود را به دربار ایران برسانند اگر نه جایگاه کشوری و لشکری خود را از دست خواهند داد. کیخسرو سوارنی را برای رساندن این پیام به کشورهای دیگر فرستاد. دوهفته گذشت تا نخستین همپیمانان ایران به پایتخت رسیدند. شاه در گنج‌های کهن را بازکرد و مزد جنگاوران نو رسیده را پرداخت کرد. پس از آن سی هزار شمشیر زن را را به تهمتن سپرد و فرمان داد تا از راه غزنینبه سوی هندوستانرود و آن پادشاهی را به چنگ آروده و فرامرز را به تخت بنشاند. شاه از تهمتن خواست که در کابل و کشمیر چندان درنگ نکند و هرچه زودتر اینکار را به انجام برساند تا برای نبرد با افراسیاب به نزد شاه بیاید. خسرو الانان وغزدز (غُ) را نیز بهلهراسپ سپرد تا از تورانیان دمار برآورد. خسرو سی هزار تن نیز به اشکش داد تا شهر خوارزم را در برابر شیده نگه دارد. پس از آن سپاه چهارم را به گودرز سپرد و فرمود تا با گرگین و زنگه و گستهم و زواره و فریبرز و فرهاد و گیو و گرازه و رهام به سوی توران زمین به راه بیفتند. شاه از او خواست: - در راه لشکری کشی بیدادگری نکند. - هیچ آبادی ای را ویران ننماید. - اگر کسی با او سر جنگ نداشت با او نبرد نکند - مانند توس از خشم جوشان نباشد. - فرستاده ای را به سوی پیران بفرستد و تلاش کند که پیران را از دنبال کردن نبرد بازدارد. همچنین شاه از گودرز خواست که به آیین شاهان بر تخت زر و پشت پیل پیشاپیش سپاه باشد؛ سپاه گودرز با شست پیل و تخت زرین بر پشت چهار پیل به راه افتاد. لشکر همانگونه که شاه خواسته بود، بی آزار، به زیبد رسید؛گودرز گیو را به همراه هزارتن از گردان ایران به سوی پیران فرستاد تا پیام شاه را به او برسانند؛ گودرز گفت که به پیران بگو:

  1. تو گناه‌های فراوانی در بدی کردن به ایرانیان داری لیکن چون شاهی را نکشته ای کی خسرو تو را در میان ترکان شایسته‌ی مهر می‌داند.
  2. هرچند به گمان من تو نیز مانند ترکان ناشایسته و دروغ گو هستی.
  3. شاه برای مهرورزی هایی که در توران به او داشته ای با تو روی بخشایش دارد و نمی خواهد که به دست من تباه شوی.
  4. با فرزند من و بزرگانی که به نزد تو می‌آیند سخن بگو، اگر سخنت بر ایشان چیره شد-به توافق رسیدید- که از مرگ رسته ای و گرنه با شمشیر من روبرو خواهی شد.
  5. شاه سیاهه‌ی همه‌ی کسانی که در خون سیاوش دست داشته اند را نوشته و به من سپرده، باید همه‌ی ایشان را دست بسته به نزد من بفرستی.
  6. همه‌ی گنج سیم و زری که از راه بیداد اندوخته ای را باید به من بسپاری.
  7. فرزندت و دوبرادرت را نیز به آیین گروگان باید به من بسپاری.

در پایان گودرز دو راه پیش پای او نهاد و گفت:

  1. می توانی به نزد شاه ایران بیایی
  2. به سوی چاچ بروری و از ایران و توران دور باشی

گودرز گفت اگر هیچ یک از این دو راه را نیز نمی خواهی به نزد افراسیاب برو لیکن از میدان نبرد به دور باش.

رفتن گیو به سوی ویسه گرد

گیو به سوی بلخ به راه افتاد. و همانطور که پدرخواسته بود فرستاده ای را برگزید و به سوی ویسه گرد (گِ) فرستاد. هنگامی که خبر رسیدن گیو به پیران رسید، وی با دو بهره از سپاه سدوده هزار تنی خود به لب جیحون آمد و آرایش رزمی گرفت. گفتگوی پیران و گیو دو هفته به درازا کشید. در این میان پیران سواری به سوی افراسیاب فرستاد و او را از آمدن گودرز و گیو آگاه کرد؛ افراسیاب نیز سی هزار شمشیر زن به سوی پیران فرستاد و فرمان داد تا با گیو بجنگد؛ هنگامی که نیروی کمکی افراسیبا به پیران رسید، وی با گیو تند شد و به او گفت که بازگرد و به گودرز بگو آماده‌ی نبرد باش پیران افزود پذیرفتن هیچ یک از پیش شرط‌های او برای آشتی، شدنی نیست. نه می‌توانم گروگان بفرستم و نه می‌توانم از خواسته و دارایی چشم بپوشم؛ پس از آن گیو به سویگنابد (گُ) به راه افتاد.

آرایش دو لشکر

گیو به نزد پدر بازگشت و به او گفت که پیران سر آشتی ندارد. گیو افزود او از افراسیاب نیز یاری خواسته است؛ پیران با سد هزار سوار به گنابد رسید؛ گودرز نیز سپاه خود را از زیبد بیرون آورد؛ همه‌ی دشت از زیبد تا گنابد از لشگر پوشیده شده بود. دو سپاه در برابر هم اردو زدند؛ سپهدار ایران سپیده دمان برای آرایش لشکر سوار بر اسب شد؛ - دست راست سپاه کوه بود و دست چپ رودخانه. - وی سربازان پیاده که نیزه دار و کمان ور بودند را پیشاپیش سپاه گذاشت. - پشت ایشان سواران خنجر گذار را آرایش داد. - پشت ایشان نیز پیلان جنگی را جای داد و درفش کیانی را در میان سپاه نهاد. گودرز: - راست لشکر را به فریبرز سپرد و میان سپاه و بنه را پس پشت او نهاد. - گرازه فرمانده گیوگان و زواره نگهدار تخت کیانی به یاری فریبرز رفتند - رهام سوی چپ سپاه را به همراه یارانش گستهم و گژدهم و فروهل(دوازده رخ) برگزید. - گیو با دوهزار تن نگهدار پشت لشکر شد. در این کار گرگین و زنگه با او همراه بودند. گودرز - سیسد سوار را به همراه درفشی به سوی رود - سیسدسوار دیگر را نیز به سوی کوه فرستاد. - همچنین یک دیدبان را نیز به سوی کوه فرستاد. پس از آرایش سپاه: - گودرز در کنار درفش کاویانی در میان سپاه ایستاد - شیدوش و فرهاد پشت و پیش روی وی ایستادند - هجیر(دوازده رخ) و کتماره(دوازده رخ) چپ و راست او را گرفتند - پیلان جنگی گرداگرد وی را دیواری از آهن ساختند . پیران که نه جای درخوری برای گستردن سپاه داشت و نه جایی برای جنگیدن از دیدن لشکر ایران و جایگاه راهبردی اش، غمگین شد. پیران: - سی هزار تن از نامداران کینه جوی را برگزید و به هومان - چپ لشکر را با سی هزار تن به اندریمان و اخواست - راست سپاه را با سی هزار سوار به لهاک و فرشیدور سپرد. وی همچنین: - ده هزار سوار را به ژنگاله(دوزاده رخ) (ژَ) و کلباد و سپهرم(دوازده رخ) (سِ پَ) سپرده شد تا پشت سواران خنجر گذار را نگاه دارند. - رویین نیز با ده هزار تن از یلان ختن برای انجام جنگ‌های نا آراسته (نامنظم) و فرستادن طلایه هایی برای به ستوه آوردن سپاه ایران برگزیده شد. پیران دیده بان و ستاره شماری را نیز بر بالای کوه فرستاد تا هر گونه جنبش سپاه ایران را خبر دهد. بی تاب شدن بیژن دولشکر سه روز و سه شب رودرروی یکدیگر ایستادند، بدون آنکه کسی از جایش بجنبد. گودرز بیم آن داشت که با جنبیدن از جایگاه راهبردی(موقعیت استراتژیک) خود راه را برای چیره شدن دشمن باز کند. وی در پی یافتن زمان خوبی برای آغاز نبرد بود که در آن زمان باد بردشمن بوزد(برخلاف جهت) و چشم ایشان را بپوشاند. از دیگر سو نیز پیران چشم به راه زمانی بود که گودرز به ستوه آید و از جای خود بجنبد. روز چهارم بیژن به سوی قلب سپاه نزد گیو رفت و نزد پدر از اینکه بدون نبرد زمانی است که درنگی شده اند گلایه کرد. بیژن جوان نیای خود را که چشم به دهان ستاره شمار داشت بجای بررسی چگونگی آرایش دشمن و نبرد، سرزنش کرد. بیژن به گیو گفت: گودرز از غم فرزندانی که از دست داده دیگر روانش در این مرز نیست (فکرش مشغول است) دو لشکر بر تو چشم دارند. وی افزود اگر روزگار خوشی هوا بگذرد و زمستان بیاید کار جنگ سخت می‌شود. بیژن گفت اگر از کمین تورانیان بیم داری، هزار سوار گزیده به من بده تا به سوی کمین گاه تورانیان بتازم و سپاه رویین را درهم شکنم. گیو که از دلیری فرزندش خرسند بود او را ستود و به اوخندید. گیو به بیژن گفت یزدان را سپاس گذارم فرزندی چنین با هوش و دلیر به من داده لیکن هرگز درباره‌ی نیای خود اینگونه داوری نکن. نگران سربازهای ما که در رخت رزم هستند نیز نباش چرا که ترکان نیز همینگونه در رنج اند و خسته خواهند شد. گودرز جهاندیده می‌خواهد که ترکان دست به نبرد بزنند تا پشت ایشان از کوه جدا شود و بتوان از آن بخش به ایشان تاخت و شکستشان داد. دیگر اینکه گودرز چشم به آسمان دارد تا روزگار به نیکی بر ما بگذرد. هنگامی که آن روز ویژه فرا برسد روی کشور را از دشمن تهی خواهیم کرد. بیژن که این راشنید گفت پس من نیز جامه‌ی رزم از تن بیرون می‌کنم و باده گساری خواهم نشست تا روزی که به من نیاز باشد. بی تاب شدن هومان روزی دیگر هومان به نزد پیران رفت و از اینکه نزدیک به هفت روز از روبرو شدن دو سپاه با یکدیگر می‌گذرد و هنوز درگیری رخ نداده گلایه کرد. پیران او را پند داد و گفت در نبرد پیشدستی نکن کسی که به این نبرد پای نهاده (گودرز) از نزدیکترین بزرگان به کیخسرو است.

  1. نخست اینکه شاه او از شاه من از شاه من سرافراز تر است
  2. دوم آنکه در میان پهلوانان توران کسی توان رویارویی با وی را ندارد.
  3. سوم آنکه او داغدار فرزندانی است که به دست تورانیان کشته شده اند و انگیزه‌ی فراوانی برای نبرد دارد.
  4. چهارم اینکه سپاه را در جای درستی در پناه کوه گسترده است که از هیچ سو به او راه نیست.

باید شکیبایی کنیم تا او سپاه را از جای خود بیرون بیاورد(حرکت دهد)، آنگاه وی را تنگ در بر خواهیم گرفت. در پایان پیران یاد آور شد که اگر هومان به نزد ایرانیان برود و از ایشان نبرد بخواهد، گودرز یک پهلوان بی نام و نشان را برای نبرد با او خواهد فرستاد که از کشتن آن پهلوان برای هومان سرافرازی ای (افتخاری) به دست نمی آید و اگر هومان بر دست او کشته شود ترکان انگیزه‌ی خود را از دست خواهد داد. هومان در پاسخ به پیران گفت سخنهایی که گفتی همه از سرمهربانی است لیکن من خواهان نبرد هستم و در ایران نیز کسی هم آورد من نیست. وی گفت سپیده دم فردا برای نبرد با ایرانیان به سوی ایشان خواهم رفت. پیشنهاد رزم به رهام هنگامی که هومان برای نبرد آماده شد پیران اندوه گین گشت و یاد سخن پدرش افتاد که گفته بود دانا در هر کاری باید درنگ داشته باشد. هنگامی که هومان با ترزبان (مترجم) به نزد طلایه‌ی ایرانیان رسید و ایشان را به نبرد فراخواند هیچ یک از ایرانیان برای نبرد پای پیش نگذاشت و به او گفتند ما از سوی گودرز فرمانی برای نبرد نداریم. اگر تو سر جنگ با پهلوانان ایران زمین را داری راه برای تو باز است می‌توانی به نزد پهلوان سپاه بروی. پس از آن هومان به سوی چپ لشکر رفت و از رهام خواست که یا خود به نبرد با هومان بیاید یا گستهم و فروهل را به نبرد بفرستد. رهام در پاسخ به او گفت تو را خردمند تر از آن می‌دانستم که تنها به میان این سپاه بیایی. ما دستور جنگ نداریم اگر میخواهی که با ما نبرد کنی باید از گودرز دستور جنگ بگیری. هومان گفت این گفتار تو بهانه جویی است و تو مرد جنگ نیستی. پیشنهاد رزم به فریبرز هومان به قلب سپاه و به سوی فریبرز رفت تا مگر او یا زواره و گرازه را به نبرد برانگیزاند لیکن فریبرز نیز گوش به فرمان گودرز از نبرد با وی پرهیخت. فریبرز کاووس شاه او را پند داد که از گزند و شکستی که در پی خواهد آمد بترس، بی گمان فرمانده‌ی تو به گرز گودرز از پای در خواهد آمد. پیشنهاد رزم به گودرز پس از آن هومان به نزد گودرز آمد و به او گفت تو سوگند خورده بودی که اگر چشمت به پیران بیفتد دمار از او بر آوری. پیمانت را با شاه فراموش کرده ای که این گونه مانند غرمی بی چاره و بی نوا در پشت کوه نشسته‌ای؟ گودرز به او گفت: پیمانم را فراموش نکرده ام لیکن شما تورانیان مانند روباهی پیر که در بیشه از بیم شکارچی پنهان شده، هستید. روباه تاب شیر را ندارد. تونیز از ما رزم نخواه. هومان با شنیدن سخنان گودرز به خود پیچید و بانگ زد که اگر با من در نبرد نیایی برای این نیست که از نبرد با من ننگ داری از این است که توانایی‌های من که در جنگ لاون و جنگ پشن (پَ) را دیده ای و از آن هراس داری. اگر اینگونه است کسی را برای نبرد با من بفرست. من پیشتر از رهام و فریبرز نبرد خواستم و ایشان گوش به فرمان تو بودند و دست به تیغ نبردند. تو پسرهای فراوانی داری یکی را برای نبرد با من بفرست. گودرز با خود اندیشد اگر کسی را بفرستد و هومان در این دشت کشته شود، ترکان می‌ترسند و به کوه گنابد خواهند رفت. لیکن اگر هم‌آورد ایرانی او کشته شود، دل پهلوانان ایران شکسته خواهد شد و انگیزه‌ی نبرد را از دست خواهند داد. گودرز به هومان گفت از گفتارت آشکار شد که بی خرد هستی. نمی دانی که شیر برای کشتن روباه چنگ دراز نمی کند؟ در جایی که دولشکر ایستاده آماده‌ی نبرد هستند نامداران نمی پذیرند که تنها دو تن از میان این همه دلاور با یکدیگر بجنگند. اگر نبرد می‌خواهی باید با لشکر به پیش بیایی. گودرز در دنباله گفت: نزد پیران برو و بگو از ایرانیان نبرد خواستم و کسی پاسخ نداد، این برای تو پیروزی بزرگی خواهد بود و نزد پیران آبرو خواهی یافت. هومان از رفتن سر باز زد و همچنان تلاش کرد تا گودرز را به آغاز نبرد برانگیزاند. با اینکه پهلوانان ایران از گودرز خواستند که برای نبرد با او یکی از ایشان را برگزیند لیکن گودرز گفت امروز نباید جنگی در بگیرد. هومان که خود مانند پهلوانی پیروز و سرافزار می‌دانست در بازگشت نیزه را بالای سرش می‌چرخاند و خود را هومان ویسه‌ی پیروزگر می‌خواند. گودرز از این رفتار گستاخ او خشمگین می‌شود و به دنبال کسی گشت که بتواند با هومان نبرد کند.

نبرد تن به تن دوازده رخ

رخ نخست بیژن هنگامی که بیژن از این داستان آگاه شد بی درنگ خود را به نزد گیو رساند و به پدر گفت: من پیشتر گفته بودم که گودرز هوش و توانش را از دست داد. رزه سیاوش را به من بده تا برای نبرد با این ترک آمده شوم.گیو خواسته‌ی وی را نپذیرفت و او را پند داد که درباره‌ی گودرز اینگونه داوری نکند. بیژن نیز از گیو نا امید شد و یکراست به سوی پدربزرگ خود رفت تا از او دستور نبرد بخواهد. گودرز از اینکه فرزندش چنین دلیر بود خرسند شد لیکن به او گفت آیا در خود توان رویارویی با او را می‌بینی؟ هومان توانایی‌ها جنگی و جادویی فراوانی دارد. اگر خود را هم آورد جنگجویی ریمن می‌دانی به آوردگاه برو. بیژن از توانایی‌های خود در نبرد با فرود و جنگ پشن گفت و افزود اگر من هنرم از کسی کمتر باشد همان بهتر که مرده باشم در دنباله گفت اگر دستور نبرد ندهی به پیش شاه خواهم نالید و برای همیشه پهلوانی را کنار می‌گذارم. گودرز به نبیره‌ی با انگیزه‌ی خود دستو نبرد داد. وی به بیژن گفت: از گیو خواهم خواست تا زره‌ی سیاوش را به تو بدهد اگر در این نبرد پیروز گردی جایگاهت از فرهاد و گیو نزد من بیشتر خواهد بود؛ هنگامی که گودرز به گیو گفت که بیژن را برای نبرد با هومان برگزیده گیو در پاسخ گفت من در جهان تنها همین یک پسر را دارم و جانش برای من خوار نیست. گودرز گفت هرچند او جوان است لیکن در هرکاری خرد را پیشرو دارد و دیگر اینکه در نبرد کین سیاوش به فرمان شاه هستیم نباید به خویش و پیوند نگاه کنیم. نباید دلش را بشکنیم. باید میدان ننگ و نام به او داد.(اجازه‌ی رشد به بدهیم) گیو برای آنکه جلوی رفتن بیژن به نبرد را بگیرد از دادن زره‌ی سیاوش سرباز زد. بیژن گفت بدون آن زره نیز مردان مرد پای به میدان خواهند نهاد؛ بر اسب پای فشرد و به سوی آرودگاه به راه افتاد. زره سیاوش گیو از کاری که کرده بود پشیمان شد و به درگاه یزدان نماز برد و برای پسرش باژ (دعا) خواند و از یزدان خواست که او را در این نبرد یاری کند. گیو به تاخت نزد بیژن رفت و نخست تلاش کرد بار دیگر پسر را از روبرو شدن با هومان پرهیز دهد و خطر کشته شدنش در این نبرد را یادآوری کند. بیژن در پاسخ به این ترس از شکست به گیو گفت: که هومان نه از روی ساخته شده و نه از آهن نه پیل ژیان است و اهریمن، یک جنگو مانند دیگران است که من از پس او برخواهم آمد مگر آنکه نوشته(تقدیر) به گونه ای دیگر باشد. که اگر این گونه باشد شایسته است تو خود را غمگین نکنی. هنگامی که گیو این سخنان را شنید از اسب فرود آمد و زره سیاوش را به او داد. گیو به پسر گفت اینک که دلت بر خرد چیره گشته و آهنگ نبرد داری اسب و جنگ ابزار من را بردار. بیژن که اسب پدر را دید بی درنگ از باره‌ی خود پایین آمد و اسب او را سوار شد و گرز گیو را بدست گرفت و یک ترزبان (مترجم) از لشکر برای سخن گفتن با ترکان برگزید. هنگامی که بیژن نزد هومان رفت او را مانند کوهی از آهن دید. بیژن از ترزبان (مترجم) خود خواست تا هومان را از رفتن بازدارد و به نبرد فراخواند. هومان نیز پیشنهاد وی را پذیرفت لیکن چون شب نزدیک بود نبرد را به فردا انداختند. نبرد بیژن و هومان بامداد فردا هومان ترزبان (مترجم) را به نزد بیژن فرستاد و او را به نبرد فراخواند. هنگامی که دو پهلوان با یک دیگر روبرو شدند؛ هومان از بیژن خواست میان کوه گنابد و دشت زیبد یکی را برای نبرد برگزیند؛ دو پهلوان از کوه گنابد به دشتی دست نخورده که دور از لشکر بود رفتند. هر دو پیمان کردند که هرکس پیروز شد به ترزبان دیگری آسیب نرساند. نبرد آغاز شد و دو جنگی نخست دست به کمان بردند و پس از آن دست به نیزه؛ خستگی بر ایشان چیره شد؛ اندکی نشستند و باردیگر سپر و شمشیر بر دست گرفتند و جنگیدند لیکن تیغ‌ها نیز بر برگستوانشان کارگر نبود و این دو در ریختن خون یکدیگر ناکام ماندند. دو جنگی گرز کشیدند؛ دست به کمربند بردند تا هرکس که زورش بیشتر است دیگری را از پشت زین بردارد. از نیروی ایشان چرم زین پاره شد؛ هردو از اسب فرو افتادند. ترزبان‌ها اسبان این دو را در دست نگه داشتند تا ایشان به کشتی گرفتن روی آورند. دلیران از شبگیر( بامداد) تا فروافتادن خورشید نبرد کردند؛ هردو پهلوان برای بیرون کردن خستگی از تن، نبرد را کنار ؛ بیژن بازگشت و آبی نوشید و به یزدان گفت: اگر کار من را بر دادگری می‌بینی امروز یاور من باش. پیروزی بیژن بار دیگر دو پهلوان که هنوز خستگی نبرد را در تن داشتند با یکدیگر روبرو شدند؛ اگرچه هومان زورش از بیژن بیشتر بود لیکن آسمان با وی همراه نبود؛ بیژن با دست چپ گردن و با دست راست ران او را گرفت و مانند پلنگی او را بر زمین زد و با خنجری سرش را از تن جدا کرد؛ بیژن خود از کاری که کرده بود شگفت زده شد و یزدان را ستود و گفت من به کین سیاوش و هفتاد برادرِ پدرم خون هومان را ریختم؛ بیژن تن هومان را بر خاک پست رها کرد و سر او به دنبال اسب خود بست تا به لشکرگاه آورد. همراهان هومان که ترسیده بودند به نزد بیژن آمدند و او را ستایش کردند. بیژن به ایشان گفت که من بر سر پیمان خود هستم و به شما آسیبی نخواهم رساند. بیژن از ایشان خواست به لشکرگاه خود بازگردند و هرچه را دیده اند بازگو کنند. بیژن در بازگشت باید از میان سپاه توران می‌گذشت و بیم آن را داشت که ایشان به کین هومان بر وی بتازند. او رخت و درفش هومان را برداشت تا تورانیان او را هومان بپندارند و راه را بر او نبندند. تورانیان از اینکه هومان پیروز از نبرد بازگشته شادان بودند؛ زمانی که بیژن به میان دوسپاه رسید و ترزبان هومان نیز خود را به سپاه توران رساند و پیران از این غم آگاه شد. آنگاه بیژن درفش هومان را سرنگون کرد و درفش خود را به دست گرفت و به سوی ایرانیان رفت. خبر پیروزی بیژن به پدر نگرانش رسید؛ گیو مانند دیوانگان به هر سو می‌دوید و فریاد شادی سر می‌داد. با رسیدن بیژن به لشکرگاه گیو به سوی بیژن رفت و با تندرست دیدن وی از اسب به خاک افتاد و یزدان را ستایش کرد. بیژن به همراه گیو با همان لباس‌های خونین و سر و روی خاک آلود به نزد گودرز رفت و جنگ ابزار و اسب و سر هومان را در پیش او نهاد. گودرز پس از ستایش یزدان به گنجو فرمود تا - جامه ای شاه وار - تاج و کمربند - ده اسب با افسار زرین - ده غلام به بیژن داده شود. شبیخون کردن نستیهن پیران که داغ برادر به دل داشت به نستیهن فرمود تا با ده هزار سوار به ایرانیان شبیخون کند و به کین هومان هرچه می‌تواند از ایشان بکشد. نستهین نیمه شب به سوی ایران به راه افتاد. نزدیکی‌های بامداد بود که دیدبان ایران از نزدیک شدن سپاهی که آرام و خاموش راه می‌پیمود آگاه شد. کاراگهان به نزد گودرز آگهی بردند و گودرز نیز بیژن را برای رویارویی با ایشان فراخواند. بیژن با هزار تن سوار برگزیده، (منتخب) به سوی ایشان رفت. ابری تیره سپاه ترکان را پوشید و دید ایشان را تار کرد. بیژن که اینگونه دید فرمود تا کمانها را به زه کنند و ترکان را تیر باران. هنگامی که بیژن به نستیهن رسید نیمی از سپاه ترکان کشته شده بودند. بیژن تیری بر اسب نستیهن زد و نستیهن را از اسب به زیر افکند. بی درنگ به بالای سر وی رفت و با گرز گران بر سر وی کوفت و او را کشت. بیژن که نبرد با ترکان را آسان می‌دید به ایرانیان گفت هرکس که بجز با گرز و شمشیر نبرد کند کمانش را بر سرش خرد خواهم کرد؛ ایرانیان دلیری‌ها کرده و از آن رزمگاه تا مرز توران به دنبال آن سپاه رفتند. هنگامی که پیران سپاه توران را بدون نستیهن دید سوارنی را برای یافتن او فرستاد و ایشان خبر کشته شدن نستیهن را برای وی آوردند. پیران از شنیدن خبر کشته شدن نستیهن بسیار سوگوار شد و به درگاه یزدان نالید. با بیرون رفتن تورانیان از کوه گنابد، سپاه ایران جای ایشان را گرفت و پس از آن گودرز فرمان بازگشت به سپاه خود ه زیبد را داد. گودرز گفت امروز نبرد خوبی کردیم و از ایشان کشته‌های فراوانی گرفتیم. گمان می‌کنم که پیران نامه ای به افراسیاب بفرستند و از او یاری بخواهد. ما نیز باید چنین کنیم. یاری خواستن از شاه گودرز در نامه ای برای شاه گزارش آنچه رخ داده بود را نوشت و گفت افراسیاب به زودی به یاری پیران خواهد آمد و ما نیز تاب رویارویی با او را نداریم مگر آنکه شاه به پشتیبانی ما بیاید. وی از شاه خواست که از کار رستم و لهراسپ و اشکش نیز ایشان را آگاه سازد. گودرز نامه را به فرزندش، هجیر سپرد و گفت اگر میخواهی که جایگاهت نزد من افزون شود شب و روز آسایش نخواه و این نامه را به شاه برسان. هجیر نیز دوتن از خویشان را به همراهی برگزید و یک هفته ای خود را به ایران رساند. هنگامی که به ایران نزدیک شد شاه شماخ (شَ) را برای پیشواز وی فرستاد. هجیر نامه را به شاه داد؛ شاه پس از خواندن نامه دهان هجیر را با یاقوت پر کرد و به اندازه‌ی بالای هجیر بدره و جامه‌های زرنگاری به همراه ده اسب زرین به او داد؛ هجیر و بزرگان یک روز را به بزم نشستند و خسرو با ایشان رای زنی کرد. شبگیر خسرو سرو تن شست و به پیش یزدان پاک به نیایش ایستاد و از یزدان پاک خواست تا بر افراسیاب چیره گردد. پس از آن به تخت پادشاهی نشست و نامه‌ی گودرز را پاسخ داد. پاسخ نامه گودرز شاه در پاسخ نامه‌ی گودرز:

  • نخست سپهدار هوشیار و جنگاورش را ستود.
  • دوم گفت که آماده‌ی شنیدن چنین پاسخی از پیران به گیو بودم لیکن نیک خویی پیران من را بر آن داشت تا از تو بخواهم که به او پند دهی.
  • شاه افزود: باید از یزدان پاک برای داشتن چنین نبیره‌های دلیری سپاس گزار بارشی.
  • چهارم اینکه گمان(حدس) تو در باره‌ی آگاه شدن افراسیاب از کار پیران و لشکر کشیدن او درست است لیکن پیران برای آن کنار رود اردو زده که نگران لشکری است که از سوی خاقان چین به سوی او خواهد تاخت. او می‌ترسد که نکند در میان دوسپاه گیر بیفتد. همچنین از لشکر پراکنده‌ی ایرانیان، رستم و لهراسپ و اشکش، هراس دارد.
  • پنجم که از کار پهلوانان دیگر آگهی خواستی، بدان که:

o که تهمتن از کشمیر تا کابل را زیر فرمان دارد. o اشکش نیز خوارزم را گرفته و شیده از او شکست خورده و به گرگانجگریخته است. o لهراسپ نیز الانان و غز (غرچه) را در دست دارد. شاه افزود:

  • اگر افراسیاب از جیحون گذر کند و به این سوی بیاید این پهلوانان به توران پای می‌نهند و پشت او را میگیرند.
  • من از هر کاری که پیران می‌کند آگاه هستم. برای اینکه مبادا پیران در نبرد پیش دستی کند و به این سوی آب بتازد، به توس فرمان می‌دهم تا به سوی گرگان و دهستان به راه بیفتد و خودم نیز از پی وی روان خواهم شد. تو نیز از جنگ با پیران رویگردان مشو که او بدون هومان و نستیهن بی چاره است. از افراسیاب هم در اندیشه نباش که اگر با او نبرد کنی تو برنده‌ی میدان خواهی بود.

کیخسرو درود توس و کاووس را نیز به گودرز رساند و نامه را مهر کرد و به هجیر داد. سپاه آراستن خسرو پس از رفتن هجیر کیخسرو با دستور خود رای زنی کرد؛ شاه بیم آن را داشت که افراسیاب از جیجون گذرکرده و سپاه ایران را از هم بگسلاند از این رو به توس فرمان داد تا به سوی دهستان و خوارزم لشکر براند تا از اشکش پشتیبانی کند. دوهفته پس از آنکه توس با لشکر به راه افتاد، شاه نیز با سپاهی ده هزار نفره به سوی گودرز به راه افتاد؛ از دیگر سو هجیر نیز خود را به گودرز رساند و از شاه و بنده نوازی هایش سخن گفت و نامه‌ی شهریار را به گودرز داد. گودرز تا بامداد با پسرش-هجیر- رای زنی کرد و پس از آن دفتری در پیش خود نهاد و روزی دهان را بخواند و لشکر را برای نبرد آماده کرد. لشکری که از جنگ پشن به این سو هرگز آماده نشده بود. آشتی خواستن پیران هنگامی که پیران از کار شاه آگاه شد نامه ای نوشت و از گودرز آشتی جست؛ پیران در نامه شمار فراوان کشتگان را یاد آور شد و گفت اگر کینه ای در میان بوده، آن خون‌ها کینه را شسته. پیران گفت: اگر از این نبرد به دنبال کشور گشایی هستی، بگو تا نامه ای به افراسیاب بنویسم و از او بخواهم که سرزمین‌های ایرانی را به مرزهایی که زمان منوچهر بوده اند بازگرداند. هر شهری را که میخواهی به ایرانیان خواهم داد. شهر های: - غرچه، بست

- از بلخ تا اندراب - از پنجهیر تا بامیان

- دشت امویو زم که تا ختلان و رم می‌رسد. - شگنان - ترمذ (تِ) - ویسه گرد - سمرقند تا مرز سغد (سُ)

  1. نیمروز از جایی رستم هم اینک سپاه برده تا مرز هند، از کشمیر و کابل و قندهار تا هند.

- الانان و غزدز را نیز به لهراسپ وا می‌نهیم و از این جا که هستیم تا کوه قاف را. - و همه‌ی سرزمین هایی که اشکش در آن نبرد می‌کند را به سوگند و پیمان به تو خواهم سپرد. تو نیز نامه ای از سر مهر برای خسرو بنویس و اینها را با او بگو. پیران در دنباله‌ی نامه بسیار تلاش کرد تا گودرز را به آشتی جستن بر انگیزد. در پایان او از گودرز خواست که اگر آشتی را نمی پذیرد، پهلوانانی از هر دو سپاه برای روشن کردن سرونوشت نبرد پای به میدان بگذارند. هر دو فرمانده نیز پیمان کنند پس از پیروزی به سپاه دیگری زنهار دهند. وی هشدار داد که اگر چنین نکند، هر خونی که ریخته شود، گناهش به گردن گودرز خواهد بود. پیران نامه را به پایان برد و سرنامه را مهر کرد و به فرزندش رویین سپرد تا به نزد گودرز ببرد. هنگامی رویین به نزد گودرز رسید، فرمانده سپاه ایران او را گرم در آغوش گرفت و از پیران پرسید. گودرز پس از شنیدن نامه به رویین فرمود که تو مهمان ما باش تا من پاسخ نامه را بنویسم. گودرز نوشتن پاسخ نامه را تا یک هفته به درازا کشاند و در این یک هفته همواره مجلس بزم برپا بود. پاسخ نامه پیران روز هشتم گودرز دبیر نگارنده را پیش خواند و نخست بر جهان کردگار آفرین کرد و دنباله گفت از چرب زبانی تو و اینکه دل و گفتارت همسو نیستند در شگفتم. اکنون هنگام نبرد است و گفتار چرب به کار نمی آید لیکن گفته هایت را اینگونه پاسخ می‌دهم:

  1. نخست آنکه از مهر یزدان سخن گفتی؛ اگر راست گو بودی هرگز نخست دست به خون ریختن نمی بردی. هنگامی که گیو به نزد تو آمد این تو بودی که جنگ را آراستی و از هر کشوری لشکری گرد آوردی. هنگامی که سیاوش به بیگناهی کشته می‌شد هیچ از این مهر یادکردی؟
  2. و دیگر که مرا پند دادی که در سن پیری دست به کشتن نزنم؛ بدان که خداوند به من زندگانی دراز بخشیده تا از خاک توران گرد برآورم.
  3. سوم اینکه به من گفتی که از یزدان ترس و بیم ندارم؛ باید بگویم که اگر یزدان از من بپرسد که چرا در کین خواهی سیاوش کوتاهی کردی یا بگوید که چرا از هفتاد پسر خود، خونخواهی نکردی؟ من در پاسخ باید چه بگویم؟
  4. چهارم اینکه گفتی برای یک نفر که مرده نباید خون این همه بی گناه را ریخت؛ آزارهای و زشت کاری‌های خود را به یاد آورید که با هربار پیمان شکستن چه به روز مردم ایران آورده و شاه را آزرده آید. چگونه با وجود همه‌ی اینها می‌توانم با شما آشتی کنم؟.
  5. پنجم گفتی پیمان می‌بندی که گروگان هایی از توران را به سوی من بفرستی؛ فرمان شاه آشتی جستن نیست لیکن اگر امید بخشایش از خسرو داری لهاک و رویین و گروگان‌های دیگر را به نزد شاه بفرست.
  6. ششم آنکه گفتی مرز ایران را از ترکان تهی می‌کنیم؛ بدان که لهراسپ همه‌ی باختر تا مرز خزر را باز پس گرفته است و نیمروز تا سند را نیز تهمتن در دست دارد. اشکش دهستان و خوارزم را نیز از ترکان تهی کرد و بر شیده چیره شد و در این جا نیز من تو با یکدیگر روبرو شدیم.

در بخش دیگری از نامه گودرز آشتی را نپذیرفت و پیران را به نبرد فراخواند. گودرز یادآور شد که به سوگند پیران بود که سیاوش به دام بلا گرفتار شد. - هشتم که گفتی از مرد و گنج از من بیشتر هستی؛ من به مردان و گنج از تو افزون ترم لیکن دلم مهربان است تاکنون در نبردهای زیادی مرا دیده ای و گمان نمی کنم که بی هنر باشم؟ - درپایان نامه گودرز گفت نمی تواند به پیشنهاد پیران گردن بگذارد و نبرد تن به تن پهلوانان را برگزیند چراکه لشکر او همه گناه کار هستند و باید در نبرد انبوه، خون گناه کاران ریخته شود. فرمانده‌ی سپاه ایران افزود: اگر به هیچ روی پای به میدان نبرد نمی نهید. می‌توانیم نبرد نامداران را برگزینیم یا به شما زمان بدهم تا از افراسیاب یاری بخواهید. گودرز برای پیران نوشت که اگر سد سال نیز از این کینه بگذرد آتش کین خواهی در دل او فرو نخواهد نشست. هنگامی که پاسخ نامه نوشته شد، نامه را به رویین و همراهانش دادند؛ گودرز پیشکش‌های شایسته ای از اسبان تازی و شمشیر و افسر نیز به فرستادگان پیران بخشید؛ هنگامی که رویین پیام گودرز را به پدر خود رساند پیران دژم شد و گفت اگر گودرز از کین پسران خود نگذشته است من چرا باید از کین برادر خود- نستیهن- و خون نهسد تن تورانی، بگذرم؟ پس از آن پیران تمام توان خود را برای نبرد آماده کرد و همه‌ی اسبان خود را به سپاه داد. به گونه ای که پیادگان نیز سواره شدند و سواران او هر یک دو اسب با خود داشتند. ياری خواستن پيران از افراسياب پیران نامه ای به افراسیاب نوشت و از او خواست با اینکه پیران در زنده ماندن کی خسرو گناه کار است لیکن افراسیاب از او در گذرد و با سپاه به یاری اش بیاید. او گزارش سپاه گشن ایران و نبردی که در گرفته بود و کشته هایی که داده بودند را باز گفت. پیران در پایان به افراسیاب خبر داد که کیخسرو در راه پیوستن به این سپاه تازه است و از شاه خواست تا برای یاری ایشان بیاید؛ هنگامی که خبر به افراسیاب رسید سخت دردمند شد. بامداد فردا بر تخت نشست و فرستاده را پیش خواند. پاسخ پيام پيران از افراسياب‏ در پاسخ نامه‌ی پیران فرمود: تو از همه کس در نزد من والاتر هستی. و افزود: - نخست آنکه گفتی در داستان کیخسرو گنه کارهستی؛ بدان که آن بوش (تقدیر) کردگار بود. کیخسرو نبره‌ی من نیست و در کار او من کسی را گناه کار نمی دانم. - دیگر آنکه از تیره شدن خورشید وماه گفتی؛ کار نبرد همین است به گاهی سود ما اینگونه می‌شود و گاهی به زیان ما. تو خود را در این باره سرزنش مکن و کین خواه کینه‌ی برادرت باش. - سوم آنکه از آمدن کیخسرو خبر دادی؛ من پیش از آنکه او به سپاه ایران برسد خود را به شما خواهم رساند و کار ایرانیان و کیخسرو را تباه خواهم کرد. - در پایان افراسیاب افزود: اینک لشکری ده هزار نفره برای یاری تو خواهم فرستاد که ده تن از ایرانیان توان یک تن از ایشان را نداشته باشند. هنگامی که لشکر به تورسید بی درنگ نبرد با گودرز را آغاز کن. نامه به پیران رسید؛ پیران هنوز از اینکه به زودی کی خسرو خود را به سپاه ایران خواهد رساند غمگین و نژند بود؛ وی سپاه خود را به نیرو کرد(روحیه داد) و برای نبرد آماده. پیران در پیشگاه کردگار جهان از این که میان نیا و نبیره و در کوران نبرد گیر افتاده بود، نالید و از خداوند خواست اگر فرجام نبرد شکست توران است، وی در این نبرد کشته شود. پیش درآمد نبرد انبوه پس از آن کوس آماده باش از هر دو لشکر شنیده شد و هر دو فرمانده، سپاه خود را برای نبرد آراستند. در این نبرد بسیاری از جنگجویان ایران و توران کشته شدند. هر دو فرمانده دریافتند که اگر تا شب اینگونه نبرد کنند دیگر کسی زنده نخواهد ماند؛ پیران به لهاک و فرشیدورد فرمود تا لشکر را سه بخش کنند تا از سه رو به ایرانیان بتازند. - گروهی را برای پشتیبانی سپاه در حال نبرد بماند. - گروهی را لهاک به سوی کوه ببرد. - گروهی را فرشیدورد به سوی رود. ایشان توانستند خون‌های فراوانی بریزند و کار خود را پیش ببرند. گودرز هنگامی که از کار ایشان آگاه شد هجیر را به نزد گیو فرستاد تا برای رویارویی با تورانیان گروه هایی را به سوی کوه و رود بفرستد و همچنین از گیو خواست تا گُرد دلاوری را به جای خود بگمارد و خود از پشت سپاه به پیشانی سپاه برود. گیو با شنیدن این خبر جایگاه خود را به فرهاد سپرد و دویست تن به زنگه‌ی شاوران داد تا با فرشیدورد رو برو شود. گیو دویست تن دیگر نیز به گرگین میلاد سپرد.( تا با لهاک در آویزد.) گیو به فرمان گودرز برای رویارویی با پیران بزرگان را از راست و چپ سپاه فراخواند؛ گرازه و گستهم و هجير و بيژن نزد او آمدند؛ نبردی بزرگ در گرفت؛ ایشان بر دشمن چیره شدند. رزم گيو و پيران و فرو ماندن اسب گيو هنگامی که رویین پسر پیران توان سپاه ایران را دید از جنگ گریخت و به ناچار پیران و مردانش بدون نیروی پشتیبانی با گیو روبرو شدند؛ گیو با دیدن پیران به سوی او شتافت و چهارتن از نزدیکان وی را با نیزه از پای در آورد؛ پیران کمان را به زه کرد و بر او تیرباران گرفت گیو خود را پشت سپر پنهان کرد؛ هنگامی که میخواست به سوی پیران بتازد اسبش از رفتن فرو ماند. گیو که خشمگین شده بود چهار تیر به سوی سر او پرتاب کرد که هیچ یک بر وی کارگر نشد و همچنین سه تیر بر اسب پیران زد که آنها نیز کارگر نشدند؛ پیران از پیش گیو گریخت و گیو ژکان به سوی یاران بازگشت، پسر گیو –بیژن- به نزد وی آمد و به او گفت که از شهریار جهان- کیخسرو- در باره‌ی پیران شنیده است که مرگ پیران بدست گودرز خواهد بود. وی به پدر گفت کسی مگر گودرز نمی تواند پیران را بکشد. پیران که از این آوردگاه زنده بیرون آمده بود به نزد فرشیدور و لهاک رفت و ایشان را برای آنکه در هنگامه‌ی نیاز نزد پیران نبوده اند تا یاری اش کنند، سرزنش کرد؛ ایشان نیز برای نبرد به سوی گیو رفتند. لهاک نیزه ای بر زره‌ی گیو زد که از زخم آن زره پاره شد لیکن پای گیو از رکاب بیرون نیامد. گیو با نیزه ای که به اسب او زد، آن تگاور را از پای در آورد. در همین هنگام فرشیدورد به ایشان نزدیک شد و با شمشیر نیزه‌ی گیو را شکست. گیو چونان غرید که شمشیر از دست فرشیدورد افتاد و با گرز چننان بر گردن وی زد که خون از دهانش بیرون ریخت؛ لهاک زمان یافت بر اسب خود سوار شود؛ لهاک و فرشیدورد بار دیگر به گیو تاختند؛ گیو در برابر ایشان پایداری کرد و پای پس نکشید؛ گیو از یاران خود نیزه خواست؛ آن دو تورانی مانند دیوان مازندران در برابر گیو پایداری کردند؛ گرازه از سمت راست گیو به سوی فرشیدورد حمله برد و فرشیدورد- که پیاده بود- سوار بر اسب شد و نیزه ای به شکم او زد؛ نیزه کارگر نشد. پس از آن بیژن به پشتیبانی از گرازه آمد و با تیغ به کلاه خود فرشیدورد زد. فرشیدورد بار دیگر سوار بر اسب شد و به نبرد پرداخت. گستهم به همراه چند تن از یارانش، خود را به آوردگاه رساند؛ اندریمان نیز از دیگر سو، با تنی چند از ترکان به ایشان رسیدند؛ اندیرمان گرز کشید و به سوی گستهم تاخت؛ گستهم با تیغ آن گرز را به دونیم کرد؛ هجیر به یاری گستهم آمد و اندریمان را تیر باران کرد؛ اسب اندریمان به این تیرها از پای درآمد؛ ترکان به یاری اش آمدند و اندریمان را با فریب از آن آوردگاه بیرون آوردند. ایرانیان و تورانیان از پگاه تا شام با یکدیگر به نبرد پرداختند تا جایی که دیگر توانی در بدن نداشتند.

جنگ دوازده رخ‏

شب هنگام هر دو سپاه برای آسودن نبرد را رها کرده با یکدیگر پیمان بستند و به جایگاه خود بازگشتند. یکی سوی کوه گنابد و دیگری سوی زیبد رفت. گودرز طلایه ای به راه کرد تا نگهبان سپاه باشد. سپاهیان به درمان زخمی‌های جنگ پرداختند. شب هنگام گیو آنچه در برخورد با پیران برایش رخ داده بود و سخنی که بیژن گفته بود را به گودرز گفت. گودرز گفته‌های بیژن را درست خواند و گفت من به کین هفتاد پسرم که در جنگ کشته شدند او را خواهم کشت؛ پس از آن گودرز پهلوانان را برای آسودن فرمان داد(مرخص کرد). بامداد همه بزرگان نزد گودرز آمدند.گودرز با سپاه از

  • سختی هایی که به ایران رسیده از ضحاک تا افراسیاب
  • سختی هایی که گیو برای رهاندن کیخسرو از توران کشیده بود
  • از پیران که با سپاه بدنبال کیخسرو و گیو آمده بود و تلاش کرده بود جلوی گذشتن ایشان از کاسه رود را بگیرد
  • از پسرانش که در جنگ لاوان کشته شده بودند

سخن گفت. در پایان گودرز یادآور شد که امروز پیران با سپاهی به نزد ما آمده که توان رویارویی با ما را ندارد شاید دست به نیرنگ بزند.

  • او از ما می‌خواهد که سران سپاه و بزرگان خود را برای نبرد با او بفرستیم. اگر در اینکار سستی کنیم او بهانه می‌کند و از جنگ باز می‌گردد. من خودم آماده‌ی نبرد با وی هستم. من و گیو با پیران و رویین به نبرد خواهیم پرداخت. شما نیز چنین کنید و هرکس با هماورد خود روبرو شود. اختر ایشان فروافتاده، در توران هیچ کس مانند هومان نبود لیکن بیژن او را از پای در آورد. گودرز افزود اگر پیران از نبرد تن به تن روی بگرداند و بخواهد که به انبود نبرد کنیم باز هم سپاه ما از ایشان توانمندتر باشد.

سپاه ایران گودرز را آفرین گفت(تایید کرد)؛ گودرز سپاه را آراست؛

  • سوی چپ لشکر که پیشتر در دست رهام بود را به فرهاد سپرد.
  • سوی راست سپاه را که در دست فریبرز بود به دست کتماره‌ی قارنان داد.
  • شیدوش را با کاوانی درفش در پشت لشکر جای داد
  • فرمود گستهم پیش روی سپاه باشد و به سپاه سفارش کرد که گوش به فرمان گستهم باشند. پس گستهم را پند داد که همواره آماده‌ی نبرد باشد و دیده بانی برای آنکه غافلگیر نشود در کوه نگاه دارد. همچنین به او گفت اگر ما در نبرد کشته شدیم، با تورانیان روبرو نشو. سه روز دست نگه دار، روز چهارم کیخسرو خود با سپاه به یاری ات خواهد رسید.

سخن پیران با نامداران خویش

پیران که تورانیان را داغدار فرزندان خود می‌دید تلاش کرد تا ایشان را دلداری دهد و برای نبرد آماده سازد. و همچنین داستان نبرد رخ به رخ و پیمانی که با گودرز کرده بود را شرح داد و به تورانیان گفت اگر نبرد انبوه پیش آمد و کسی از آن روی گرداند، کشته خواهد شد. تورانیان که جایگاه و بزرگی پیران را می‌دانستند سخنان او را پذیرفتند و گوش به فرمان وی شدند. بامداد فردا پیران، سپاه را به لهاک و فرشیدورد سپرد و گفت دیده بان و ستاره شناسی، نیز در کوه بگمارند، اگر ما شکست خوردیم شما سر جنگ نداشته باشیدو به سوی توران بگریزید.

نامزد كردن گودرز و پيران پهلوانان را برای جنگ‏

پیران، گودرز را به نبرد تن به تن فراخواند و پیشنهاد کرد که برنده‌ی این نبرد با سپاه روبرو کاری نداشته باشد. گودرز که چشم به راه چنین روزی بود با ده سوار از ایران برای نبرد با پیران و ده سوار ترک بیرون آمد.

  1. گودرز - پیران
  2. گیو -گروی (کشنده‌ی سیاوش)
  3. فریبرز -کلباد
  4. رهام - بارمان
  5. گرازه - سیامک
  6. گرگین میلاد- اندریمان
  7. زنگه شاوران - اوخواست
  8. برته - کهرم
  9. هجیر - سپهرم
  10. فروهل - ژنگاله

1 - بیژن- رویین 1 - (هومان -بیژن) هردو پهلوان سوگند خوردند که هیچ کدام از نبرد روی برنگردانند همچنین برای آگاهی سپاه بر آن شدند هرگاه یک پهلوان پیروز می‌شود درفشش برافراشته گردد. هر یک از دو سپاه بلندی را برای برافراشتن درفش برگزیدند.

رزم فريبرز با كلباد

نخست فريبرز با کلباد روبرو شد. در آغاز وی را تیر باران کرد لیکن چون تیرها بر وی کارگر نشد دست به شمشیر برد و تیغی برگردنش زد و او را دو نیم کرد. پس از آن کلباد را به دنبال اسب خود بست و زره اش را از تن در آورد. فریبرز برای فرمانده خود آرزوی پیروزی کرد و بر دشمنان شاه نفرین. بر فراز بلندی آمد و پیروزی خود را جشن گرفت.

رزم گيو با گروی‏زره‏

پس از آن گروی زره و گودرز بایکدیگر روبرو شدند. نخست با نیزه وسپس با کمان با یکدیگر روبرو شدند. گیو می‌خواست که گروی را زنده دستگیر کرده و به نزد شاه برد. گیو با گرز گران بر سر و ترگ او کوفت و بدن بی تاب و توانش را از اسب برگرفت و بست. پس از آن گیو گروی را در پیش روی خود به زین نشاند و درفشش را بدست گرفت وبه سوی بلندی آمد و به یاد شهریار ایران بر فرمانده‌ی خود درود فرستاد.

رزم گرازه با سيامك‏

گرازه با سیامک از توران سپاه روبرو شد. نخست با نیزه و سپس با گرز با هم نبرد کردند و پس از آنکه از تشنگی بی تاب شدند از اسب پیاده شده و با یکدیگر روبرو شدند، گرازه مانند شیر سیامک را به زیر کشید و چنانش بر زمین کوفت که استخوانش شکست و در دم جان داد. پس از آن سیامک را به اسب بست و اسب او را به دست گرفت و درفش خود را برداشت و نعره پیروزی براورد و بر فرمانده‌ی خود آفرین گفت. رزم فروهل با ژنگله‏ فروهل و ژنگاله چهارمین جفت جنگجو بودند که با یکدیگر روبرو شدند. فروهل هماورد خود را تیرباران کرد و یک تیر به ران پای ژنگاله نشست که اسبش را نیز زخمی کرد. ژنگله از اسب به زیر افتاد. فروهل سر او را برید و به فتراک اسبش بست. زره را ازتنش بیرون آورد. اسبش را برداشت و به بلندی آمد. درفشش را بدست گرفت و شادمانی کرد. فرمانده‌ی خود را ستود. رزم رهام با بارمان‏ رهام و بارمان آماده‌ی نبرد شدند. نخست تیر و کمان. دوم پرتاب نیزه. از زخم نیزه‌ی رهام بارمان از اسب فرو افتاد. رهام نیزه ای دیگر نیز به پشت او زد و جگرش را درید. رهام به کین سیاوش وی را روی زمین کشید و از خون او به روی خود مالید و بر شاه کی خسرو آفرین کرد.

رزم بيژن با رويين‏

ششم بیژن گیو و رویین با یکدیگر روبرو شدند. تیر و کمان نخستین ابزار کارزار بود و پس از آن بیژن دست به گرز برد. بیژن گرزی مانند یک ستون رومی بر سر رویین کوبید و او بر زین جان داد. بیژن وی را با کمند بر اسب بست و از آنجا به جای نشان آمد و بر شاه جاوید آفرین گفت و درفش شیر پیکرش را برافراخت. رزم هجير با سپهرم‏ هجیر با سپهرم که از خویشان افراسیاب بود، روبرو شد. هجیر با یاد کردن نام یزدان، تیغی بر سر سپهرم کوبید و او را از پای در آورد. دشمن را به اسب بست و به جایگاه نشان بازگشت و یزدان پاک را ستود. رزم زنگه‏شاوران با اخواست‏ زنگه شاوران با اخواست که دلیری سترگ بود روبرو شد. نبرد زنگه با اخواست به درازا کشید هر دو پهلوان برای آسودن و آبدادن به اسب‌ها به سوی رود بازگشتند. زنگه با نیزه ای که به کمربند اوخواست زد او را از اسب فروانداخت. زنگه شاوران تن پیلوار اخواست را به سختی بر اسب نهاد. با درفش گرگ پیکر به بلندی رفت و بر شاه و فرمانده‌ی خود آفرین گفت.

رزم گرگين با اندريمان‏

نهمین نبرد میان گرگین و اندریمان انجام شد. نخست دست به نیزه بردند و پس از آن کمان کشیدند. گرگین با تیری که به سوی او انداخت ترک را به سرش دوست. و اندریمان از پشت اسب به زمین افتاد. گرگین با شادی به بلندی رفت و درفشش را برپای کرد.

رزم برته با كهرم‏

دهمین رویارویی، نبرد برته و کهرم بود. در کشاکش نبرد برته تیغی به سر کهرم زد که تا سینه او را شکافت. برته درفش خود را به دست گرفت و پیکر کهرم را اسب کهرم افکند و با زبانی پر درود برشاه ایران به شادی پرداخت.

رزم گودرز با پيران‏

نه ساعت از روز گذشت و کسی از پهلوانان توران زنده نمانده بود. هنگامه‌ی نبرد گودرز و پیران شد. نخست با تیغ و خنجر و سپس گرز و کمند به نبرد پرداختند. در کشاکش نبرد گودرز با خدنگی اسب پیران را از پای در آورد و او را بر زمین زد. هنگام فروافتادن دست پیران زیر اسب ماند و به دو نیم شد. پیران با همان دست شکسته به سوی کوه دوید. گودرز از دیدن این زاری و زبونی پهلوان نامدار توران دلش به درد آمد و از بی مهری روزگار نالید. گودرز فریاد براورود و به او گفت از من زنهار بخواه تا تو را زنده نزد شاه ایران ببرم. پیران گفت هرگز برای جان خود از کسی زنهار نخواهم خواست. گودرز مانند شکارچی ای که به دنبال شکار است پیاده در پی پیران از کوه بالا رفت. هنگامی که به وی نزدیک شد پیران خنجرش را به سوی گودرز پرتاب کرد و بازوی او را زخمی کرد. گودرز ژوبینی را به سوی پیران برتاب کرد که از زره او گذشت و جگرش را شکافت و او را کشت. زمانه بزهرآب دادست چنگ بدرد دل شير و چرم پلنگ‏ چنينست خود گردش روزگار نگيرد همی پند اموزگار هنگامی که گودرز به پیکر خونین پیران رسید از سیاوش و پسرانش یاد کرد و درک مال شگفتی خون پیران را به صورت خود مالید. خواست که سرش را از تنش جدا کند. لیکن اینکار را درست ندید و برای پیکر بی جان پیران سایه بانی آراست و خود با بازویی خونین به سوی سپاه آمد. باز آمدن گودرز به نزد پهلوانان ايران‏ نبرد به پایان رسیده بود لیکن از گودرز و درفش برافراشته اش خبری نبود. همه به این می‌اندیشیدند که مگر گودرز کشته شده باشد یا پیران از دست او گریخته باشد. همه در این غم و اندوه بودند که گودرز به سوی سپاه بازگشت و گزارش نبرد خود را بازگفت. پیر و جوان همه به او گوش سپرده بودند. با انگشت آن سویی را که پیران افتاده بود نشان داد و به رهام فرمان داد تا پیکر بی جان پیران را با گرامیداشت بیاورد. و هیچ چیز از سلاح و کمربند او را باز نکند. آنگاه به سپاه خود گفت بی گمان افراسیاب با شنیدن این خبر به سوی ما لشکر می‌آورد. لیکن بیمی نیست چرا که شاه ایران در پی نامه ای که برای او فرستاده ام به سوی ما می‌آید. ایرانیان گروی و کشتگان نبرد را به نزد سپاه آوردند. در این میان بود که دیدبان از کوه زیبد بانگ برآورد که گَردی از دور آشکار شده. سپاه کیخسرو با درفش کیانی نزدیک می‌شد.

سوگواری لهاک و فرشیدورد

از سوی دیگر دیدبان ترکان در کوه گنابد خبر سرنگون شدن درفش پیران و کشته شدن ده دلاور تورانی را به ایشان داد. همچنین دیدبان خبر رسیدن سپاه کیخسرو به ایشان را نیز داد. لهاک و فرشیدورد برای اطمینان از خبر به سوی آوردگاه رفتند. همچنین دیدبان خبر رسیدن سپاه کیخسرو به ایشان را نیز داد. لهاک و فرشیدورد برای بررسی درستی خبر به سوی آوردگاه رفتند. ایشان به یاد سخن هایی که پیران گفته بود افتادند. پیران از گودرز برای گذر ایشان به توران پیمان گرفته بود. پیران پیشبینی کرده بود که اگر او کشته شود سپاهش به ایران پناهنده خواهند شد. و از این دو خواسته بود که برای در آن هنگام سپاه را رها کرده و خود به تورا بازگردند. لهاک و فرشیدورد به سپاه گفتند که پیران همواره غم سپاه خود را داشته و از گودرز برای ایشان امان گرفته اکنون شما سه راه در پیش دارید:

  1. زنهاری شوید و خود را به ایرانیان تسلیم کنید
  2. اردوی خود بازگردید.
  3. بجنگید.

ایشان سپاه را در برگزیدن راه آزاد گذاشتند. با آنکه می‌دانستند کسی انگیزه ای برای نبرد ندارد، ایشان را به رسیدن سپاه افراسیاب امید دادند. سپاه توران گفت ما توان جنگیدن با ایرانیان را نداریم و اگر بگریزیم گودرز ما را تعقیب می‌کند پس راهی جز زنهار خواستن (تسلیم شدن) نداریم و در این حال که سالار سپاه را از دست داده ایم زنهار خواستن برای عیب نیست. ترکان از اینکه شاه ایشان مانند شاه ایران با سپاه مهر ندارد و به یاری نیامده گلایه مند بودند. راه توران گرفتن لهاك و فرشيدورد لهاک و فرشیدورد با ده سوار به سوی توران به راه افتادند که در راه با طلایه‌ی سپاه ایران روبرو شدند و نبردی در گرفت که در این میان هشت نفر از طلایه داران ایران کشته شدند و تنها لهاک و فرشیدورد توانستند بگریزند. گودرز که گریختن ایشان را از آوردگاه ننگی بزرگ در پیشگاه شاه می‌دانست گفت چه کسی حاضر است به ایشان را دنبال کند. هیچکس از ایرانیان بجز گستهم پاسخ نداد. او به گودرز گفت هنگام نبرد زمانی (فرصت) برای من پیدا نشد تا نام جویی کنم اکنون این زمان خوبی برای نام و ننگ است. گودرز از گفتار او خرسند شد.

داستان گستهم

رفتن گستهم از پس لهاك و فرشيدورد

گستهم با پهلوانان پدرود کرد؛ زره نبرد پوشید و آماده‌ی رفتن به دنبال لهاک و فرشیدورد شد؛ لهاک و فرشیدورد به سوی دشت دغوی می‌تاختند؛ پهلوانان سپاه ایران بر این گمان بودند که گستهم به سرنوشت بدی گرفتار خواهد شد، چرا که لشکری از سوی افراسیاب به دنبال ایشان می‌آید؛خبر رفتن گستهم به دنبال لهاک و فرشیدورد بیژن را بر آن داشت تا به نزد گودرز برود و او را برای اینکه گستهم را به تنهایی برای رویارویی با پهلوانانی که از هومان و پیران نیز نیرومندتر بودند، سرزنش کند. سخنان بیژن گودرز را در اندیشه فرو برد؛ وی از سپاه خود خواست کسانی برای رفتن به یاری گستهم پیشگام شوند. هیچکس از ایرانیان برای اینکار پیشگام (داوطلب) نشد؛بیژن آماده شد تا به تنهایی به دنبال گستهم برود؛ گودرز از او خواست پس از این پیروزی ارزشمند خود را به کام نهنگ نیندازد. گودرز گفت کسانی را برای یاری گستهم به سوی او خواهد فرستاد. بیژن سخنان گودرز را نپذیرفت؛ او می‌ترسید دیر به یاری گستهم برسد؛ او به گودرز گفت اگر جلوی او را بگیرد، خودش را خواهد کشت.

رفتن بيژن از پس گستهم‏

هنگامی که گیو از رفتن بیژن با خبر شد نزد او آمد و زبان به گلایه گشود. گیو از بیژن که تنها فرزندش بود خواست جان خود را به بازی نگیرد و پس از ده روز نبرد و خون ریختن، از این کار بکشد. گیو از او خواست برای پدر هم که شده دست از این کار بردارد. بیژن کاری را که گستهم در جنگ لاون کرده بود (بیژن بی اسب مانده در کارزار را نجات داده بود) یاد آوری کرد و از پدر خواست که او را از کمک کردن به کسی که در غم و شادی با هم بودند بازندارد. گیو که همه‌ی راه‌ها را بسته دید به بیژن گفت تنها نرو من هم با تو می‌آیم. بیژن در پاسخ گفت هرگز درست نیست که سه پهلو خسرو نژاد به دنبال دو تور (تورانی یا فرزند تور) ترسیده و گریخته بروند. بیژن گیو را به جان شاه و پدربزرگش(گودرز) سوگند داد تا از راه بازگردد و به بیژن فرمان بازگشت ندهد. گیو با برای بیژن آرزوی چیره شدن بر دشمن کرد و بازگشت تا فرزند دلیر به دنبال یار دیرین خود برود؛ لهاک و فرشیدورد یک ساعته هفت فرسنگ راه رفتند و به بیشه ای آباد رسیدند. شکار کردند و برای خوردن آتشی افروختند و نخست لهاک به خواب رفت و فرشیدورد به نگهبانی ایستاد.

كشته شدن لهاك و فرشيدورد به دست گستهم‏

شب شد؛ لهاک و فرشیدورد خوابیده بودند که گستهم به آنها رسید؛ از بوی اسب گستهم، اسب لهاک هشیار شد و فرشیدورد را بیدار کرد و او نیز لهاک را. آن دو با این باور که سپاه ایران به ایشان نزدیک شده، سرآسیمه گریختند؛ ترکان به زودی دریافتند سپاهی در کار نیست و تنها یک تن از ایرانیان به دنبال ایشان آمده است؛ آن دو تن آماده‌ی رویارویی با او شدند. گستهم با کمان به سوی ایشان تیر باران کرد و فرشیدورد از تیری که به سرش خورد کشته شد. لهاک با دیدن مرگ برادر پای به میدان نهاد؛ تیری به سوی گستهم انداخت و گستهم نیز در پاسخش تیری انداخت؛ هر دو یکدیگر را تیر باران کردند؛ دو پهلوان دست به شمشیر بردند؛ درکشاکش نبرد گستهم با شمشیر چنان بر گردن لهاک کوفت که سرش مانند گویی به زیر پای افتاد. گستهم که از این نبرد خسته و زخمی شده بود کشان کشان خود را به چشمه ای رساند و اسبش را بر درخت بست؛ آب خورد؛ گستهم که همه‌ی بدنش خون آلود بود از درد به خاک غلطید. او همه شب را به درگاه یزدان نالید و از یزدان خواست که بیژن یا کسی از سپاه ایران به دنبال او بیاید که بتواند سر لهاک و فرشیدورد را نزد شاه ببرد و پیروزی گستهم و کشته شدن او در نبردی مردانه را به گوش دیگران برساند تا او به نام و بزرگی مرده باشد.

ديدن بيژن گستهم را به مرغزار

فردا پگاه بیژن به مرغزار رسید و با دیدن گستهم از شبرنگ (بیژن) پایین پرید و گستهم را تنگ در بر گرفت و گریست. بیژن زخم‌های وی را بست لیکن گستهم چندان خونریزی کرده بود که امیدی به زنده بودنش نبود. بیژن بی تاب شده بود و بر سر گستهم زاری می‌کرد؛ گستهم به هوش آمد و از او خواست تا خود را این گونه رنج ندهد. گستهم گفت درد تو از مرگ من بدتر است. وی از یار دیرینه‌ی خود خواست راهی برای رساندن گستهم به نزد شاه پیدا کند، او می‌خواست پیش از مرگ چهره‌ی شاه را ببیند. گستهم خواهش دیگری نیز داشت، او می‌خواست سر و جنگ ابزار این دو مرد نزد شاه ببرد تا همه بدانند که گستهم بیهوده نمرده است. هنگامی که بیژن سرگرم یافتن راهی برای بردن لهاک و فرشیدورد بود سوارانی چند از ترکان را دید که در بیابان سرگردان بودند. یکی دو تن از ایشان را کشت و یکی را به خم کمند گرفتار کرد؛ بیژن جان آن ترک را بخشید و در برابر از او خواست تا او را برای رساندن پیکر لهاک و فرشیدورد یاری کند. بیژن آن دو را به کمک ترک زنهار خواه(گستهم)، بر اسب بست؛ وی از آن ترک زنهار خواه، خواست که بر زین بنشیند، آنگاه پیکر رنجور گستهم را در آغوش او نهاد و اسب را به آرمی به راه انداخت تا مگر بتواند دوست دیرین خود را زنده به نزد شهریار جهان برساند. باشد که آخرین آرزوی گستهم- دیدن روی کیخسرو- برآورده شود.