ابزار سایت


start

فهرست مندرجات

پیشگفتار و آغاز داستان

به نام خداوند جان و خرد               کزین برتر اندیشه بر نگذرد
خداوند نام و خداوند جای               خداوند روزی‏ده رهنمای‏

نامورنامه‌ی باستان با گواهی به یگانگی خداوند خورشید و ماه آغاز می‌گردد. بر دسترس ناپذیر بودن و ناگنجایی وی در اندیشه پافشاری می‌کند و خواننده را به: خستو شدن (شهادت یا اعتراف) به هستی یزدان، ژرف اندیشی در فرمان یزدان و دانش پژوهی فرامی خواند. پس از نام یزدانِ پاک استادِ سَخُن خرد‌ را ارج می‌نهد و می‌فرماید:

* خرد بهترین داده ایزد است.

* خرد در هر دو سرا راهنمای تو است.

* شادی و غم و کمی و فزونی دست آورد خرد است.

* کسی که خرد را پیشه نکند، از کار خود پشیمان شده و دانا نیز او را دیوانه می‌خواند.

* در هر دو جهان از خرد می‌توانی ارجمندی بیابی.

* خرد برای جان آدمی مانند چشم است برای تن آدم.

* خرد نخستین آفریده یزدان است.

* خرد سه پاس دارد که برای تو این سپاس: چشم؛ گوش و زبان هستند.

استاد فرزانه توس در دنباله می‌فرماید: کسی نمی‌تواند خرد و جان را آنگونه که شایسته است، ستایش کند. اگر من نیز بتوانم آنگونه که روا است آن را ستایش کنم، کسی توان شنیدن این ستایش را نخواهد داشت. پس بهتر است از دنبال کردن سخن در این باره پرهیز کنیم.

تو تنها، کَرده‌ی کَردگار جهان هستی و از آشکار و نهان آگاه نیستی. باید به دنبال شنیدن دانش از دانشمندان باشی و از هر دانشی آگاهی بیابی. هنگامی که به بالاترین جایگاه رسیدی آن زمان در می‌یابی که دانش پایانی ندارد.

جهان از چهار آخشیج (عنصر) پدید آمده: آتش؛ باد؛ آب و خاک

نخست از آتش بزرگ جنبشی پدید آمد پس از آن جهان از گرما به خشکی رسید و پس از آرامش به سردی گرایید. پس از سرد شدن آب پدید آمد. در پی این آفرینش بزرگ جهان آفرین نو به نو آفریده‌ها و گهرهایی را آفرید. دوازده رخ آسمانی (برخ فلکی) را ساخت و بر آن هفت (مدار فلکی) را کدخدا کرد. کوه‌ها برآمدند (دوران کوه‌زایی) و دریا‌ها ساخته شده. خورشید زمین را روشن و گرم کرد. ابر آمد و آب را فروریخت (چرخه آب پدید آمد) . پس از اینکه زمین آماده زندگی شد نخست گیاهان پدید آمدند و پس از آن پویندگان.

پس از آن مردم پدید آمدند که گفتار خوب داشتند و خرد را بکار می‌بستند. تو خودت را هرگز دست کم نگیر، مردمی را از دو جهان و به کمک چندین میانجی ساخته‌اند. مرد‌‌ (نوع بشر) پیش از فطرت بوده و پس از روز شمار نیز خواهد بود. پس روا است که خود را برای دانش اندوختن به رنج بیندازی.

رفتار ماه و خورشید را بنگر چگونه در جایگاهی که از پیش برایشان اندازه (معین) شده راه می‌پیمایند. هر روز از پس یکدیگر دیده می‌شوند و ماه چون سی روز پی‌درپی دیده شد، دو روز ناپدید می‌شود و روز دیگر مانند کسی که از غم عشق روی زرد و خمیده است آشکار می‌شود و زود از دیده‌ها ناپدید می‌گردد. اینکه ماه هر شب باریک می‌شود و دوباره از نو پر می‌شود، نِهادی است که خداوند در وی نهاده است و او هرگز از آن نافرمانی نمی‌کند.

اگر می‌خواهی در هر دو جهان رستگار باشی باید از گفتار و فرمان پیامبر راه روی کنی. همان پیامبر می‌فرماید من شهر دانش هستم و ‌علی‌ دری برای رهیافتن به این شهر است. خداوند این جهان را مانند دریایی خروشان آفرید که هفتاد کشتی در آن روان است. یکی از این کشتی‌ها از همه بزرگتر و مانند عروس پر رنگ و نگار است. ‌محمد‌ و علی -درود خدا بر ایشان- با خاندان پیامبر در آن نشسته‌اند. تو نیز اگر در پی یافتن جایگاهی نیک در سرای دیگر هستی در این کشتی با ایشان همراه شو. اگر بد دیدی گناهش به گردن من. کسی که دشمنی علی-درود خدا بر او باد- را در دل دارد، زارترین کس در جهان است. نگر تا (مراقب باش) جهان را به بازی نگیری. در این باره هرچه بگوم سخن به پایان نخواهد رسید.

پیش از من دانشمندان بزرگ، میوه‌های درخت دانش را چیده‌ و هرچه باید، را گفته‌اند. شاید بخش (سهم) من نشستن در سایه‌ی این درخت بالا بلند باشد.

سخن هر چه گویم همه گفته‏اند               بر باغ دانش همه رفته‏اند
اگر بر درخت برومند جای               نیابم که از بر شدن نیست رای‏
توانم مگر پایگه ساختن               بر شاخ آن سرو سایه فکن‏
کزین ‌[[نامورنامه‌]]‌ی شهریار               به گیتی   بمانم یکی     یادگار

داستان‌های شاهنامه را نباید دروغ و افسانه بشماری. هر بخشی از آن را که خرد نمی‌پذیرد و آن را ناشدنی می‌داند، در خود رازی دارد و مازی است که باید آن را به خوبی واکاوی کرد.

تو این را دروغ و فسانه مدان               به یکسان روشن زمانه مدان
ازو هر چه اندر خورد با خرد               دگر بر ره رمز و معنی برد

نامور نامه‌ای (کتابی) از هنگام باستان به جا مانده که داستان‌های پرشماری از روزگار باستان در خود داشت. دلیری دهقان نژاد که ‌پژوهنده‌ روزگار نخست‌ بود از هر کشوری ‌موبدی سالخورد‌ را فراخواند و داستان پادشاهان و بزرگان را برای نگارش در نامورنامه گرد آورد.

دقیقی شاعر

هنگامی که نامورنامه آماده شد و داستان‌هایش پسند افتاد، یک ‌جوان گشاده زبان‌ برای سرودن آن پیشگام شد. آن جوان با همه‌ی خوبی‌هایی که داشت به خوی بدی نیز آلوده بود. سرانجام نیز آن خوی بد او را به کشتن داد.

استاد می‌فرماید: پس از وی آهنگ سرودن آن نامه را داشتم لیکن از دو چیز در هراس بودم: نخست اینکه مرگم فرارسد پیش از آنکه سرایشم به پایان رسد و دوم پولم تمام شود پیش از آنکه کارم را به پایان برسانم.

در شهر من ‌مهربان دوست‌ی بود که اندیشه من برای سرودن این نامورنامه را پسندید و یک نَسکِ نوشته (نسخه کتبی) از نامورنامه را به من داد تا آن را بن‌مایه (منبع) سرودن کنم. هنگامی که کار سرودن را آغاز کردم ‌مهتری گردنفراز‌ از نژاد پهلوانان پشتیبان پولی من شد. وی هرچه نیاز داشتم برای من فراهم کرد و از هیچ چیز فروگذار نکرد. او به شایستگی مردِ داد و دِهش بود. شوربختانه آن نیک بخت به ناگاه از زمانه ناپدید شد و به دست ‌نِهنگان مردمکُشان‌ کشته شد. از زنده یا مرده‌ی او، نشانی در دست نیست. لیکن از او پندی به یادگار دارم که به من سفارش کرد پس از پایان کارِ سرایشِ این نامه شهریار، آن را به دربار پادشاهی ببرم و با سپردن آن به نسک‌خانه شاهی آن را از تباهی باز دارم.

شبی به یاد شاه ‌محمود‌ غزنوی خفته بودم که وی را درخواب دیدم با شکوه بسیار. با خود گفتم این خواب گزارشی (تعبیری) دارد. دو تن در درگاه محمود از همه به اون نزدیکتر هستند. نخست ‌نصر‌ برادر محمود و سپس ‌سپهدار توس‌. اینک به ‌نامورنامه شهریار‌ خواهم پرداخت.

پادشاهی کیومرس‏ (سی سال)

سخنگوی دهقان‌چه گوید نخست               که نام بزرگی بگیتی که جست‏
که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد               ندارد کس آن روزگاران بیاد
مگر کز پدر یاد دارد پسر               بگوید ترا یک به یک در بدر

پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان‌ می‌گوید: نخستین کسی که به اندیشه‌ی بنیان نهادن آیین پادشاهی افتاد ‌کیومرث‌ بود. وی در برج بره-فروردین ماه- تاج گذاری کرد و برتخت نشست. کیومرث و کارگزارانش رخت‌هایی از چرم پلنگ پوشیدند و در کوه جای گرفتند؛ کیومرث سی سال برجهان شاه بود؛ وی بر دَد و دام و مردم فرمان می‌راند. ایشان در زمان پادشاهی کیومرث دشمنی نداشتند مگر ‌آهِرمنِ بدکُنش‌ که به او رشک می‌برد.

گَرشاه‌ پسری به نام ‌سیامک‌ داشت. ‌سروش خجسته‌ آگهی آورد که ‌اهریمن‌ پنهانی سرگرم آماده شدن برای نبردی بزرگ با مردمان است. در این نبرد فرزند تو نیز کشته خواهد شد؛ سیامک این پیام را شنید و بی‌باک از مرگ، به رویارویی با ‌دیو سیاه‌ رفت و در آن نبرد به دست ‌پوراهرمن‌، ‌خزوران‌ کشته شد.

کیومرث بسیار اندوهگین شد و سخت گریست. وی از یزدان خواست آن اندازه در این جهان زندگی کند که بتواند کین فرزند خود را از اهرمن بستاند؛ پس از آنکه یک سال سوگ سیامک را نگه داشتند، سروش خجسته فرود آمد و به کیومرث مژده داد بر اهریمن پیروز خواهد شد و از او خواست آماده‌ی نبرد شود. کیومرث نیز یزدان را به ‌برترین نام‌ خواند و از او در این کار یاری خواست.

سیامک فرزندی به نام ‌هوشنگ‌ داشت. وی آن فرزند را پَروَرد تا روزگاری جانشین او شود؛ پس از آنکه هوشنگ توانست رهبری مردمان را به دست گیرد، سپاهی برساخته از دد و دام و مرغ و پری آراست و به جنگ اهریمن تاخت؛ کیومرث نیز در پشت سپاه وی بود؛ هوشنگ در نبردی اهریمن را به بند چرمین بست و سر او را از تن جدا کرد؛ چندی پس از آنکه اهریمن به کین سیامک کشته شد، زندگانی کیومرث نیز به پایان رسید و این جهان را پدرود کرد.

جهان سربسر چو فسانه است و بس               نماند بد و نیک بر هیچ کس‏

پادشاهی هوشنگ (چهل سال)

هوشنگ پس از کیومرث برای چهل سال برتخت نشست. پس از برتخت نشستن گفت: من به داد و دهش و فرمان یزدان کمر بسته‌ام. هوشنگ :

* با گوهری که به چنگ آورد آتش را پیدا کرد و به کمک آتش آهن را از سنگ آهن جدا کرد.

* آهنگری پیشه کرد و گُراز (نوعی بیل) و تبرواره و تیشه ساخت.

* آب خیز داری را پایه نهاد و از دریابها رودها پدید آورد. سامانه‌های آبیاری برای رونق کشاورزی ساخت.

* روش تخم و کشت و درود را پراکند (کشاورزی را توسعه داد)

* درکنار شکار جانورانی مانند گور و گوزن، جانواران رام‌ (اهلی) مانند گاو و خر و گوسپند… را نیز برای خوردن و بهره بردن پرورش داد.

* از پوست: روباه، قاقم، سنجاب و سمور رخت و پوشش ساخت.

پس از هوشنگ فرزندش تهمورس برتخت نشست.

پادشاهی تهمورس

تهمورس‌ بزرگان لشکری و کشوری را فراخواند و گفت: نخست جهان را از بدی‌ها به رای (به کمک اندیشه) خواهم شست و پس از آن در پادشاهی خویش آسوده خواهم نشست. دست دیوان را از جهان کوتاه خواهم کرد و سودمندی‌ها را برای مردم آشکار؛ تهمورس توانست:

* رشتن نخ از موی گوسفند و میش را بیابد.

* برای شکار از جانوران شکاری مانند سیاه گوش و یوز و از مرغان شکاری مانند شاهین و باز بهره ببرد.

* مرغ و خروس را به میان زندگی مردم بیاورد.

تهمورس دستوری (وزیری) خردمند و نامبردار و نیکنام به نام ‌شَهرَسپ‌ داشت. شهرسپ روزها روزه بود و شبها به ستایش یزدان می‌پرداخت. به کمک راهنمایی‌های این دستور پاک، تهمورس چنان از بدی‌ها پآلوده شد که فر ایزدی از چهر او تابید و شایسته‌‌ی پیکار با اهریمن شد. وی به پیکار با اهریمن رفت. بر او چیره شد. برپشت اهریمن زین نهاد و گرداگرد زمین را با او گشت.

دیوان و جادوگران زمین همه باهم برای نبرد با تهمورس هم‌داستان شدند؛ تهمورس در نبرد، نیمی از ایشان را کشت و نیم دیگر را در بند کرد؛ دیوها به شاه پیشنهاد کردند شاه از کشتن ایشان در گذرد، ایشان نیز بجای آن نوشتن به بیش از سی زبان را به او بیاموزند. تهمورس پذیرفت و ایشان نیز نوشتن به بیش از سی زبان مانند: تازی، رومی، پهلوی، سغدی و چینی را به او آموختند؛ سرانجام پس از سی سال روزگار تهمورس دیوبند نیز به پایان آمد. رفت و این جهان را به دیگری سپرد.

پادشاهی جمشید (هفت سد سال)

پس از تهمورس، فرزندش ‌جمشید‌ بر تخت شاهی نشست؛ در زمانه‌ی جمشید آرامش برزمین فرانروا شد. دیوان نیز به دست جمشید رام شدند. از آن پس جمشید درباره‌ی فرمانرایی خود گفت:

* من هم شاه هستم و هم موبد.

* بدان را از بدی باز خواهم داشت.

کارنامه جمشید چنین بود:

* جمشید نخست فن‌آوری آهنگری را گسترش داد و آهن را از سنگ آهن بیرون آورد و از آن ابزار جنگ و خود-کلاه خود- و زره و برگستوان ساخت. این سازماندهی و گسترش فن‌آوری پنجاه سال به درازا کشید؛ پس از پایان این بازه جمشید رشتن و بافتن و شستن و دوختن را به ایرانیان آموخت.

* پس از آنکه زیر ساخت‌های زندگی روزمره‌ی مردم فراهم شد در پنجاه سال آینده جمشید در اندیشه سامان دادن شهر و شهرنشینی افتاد. از هر گروهی مردانی را گرد آورد و لایه‌های باهمال (اجتماع) را به مردم شناساند:

* ‌آتورنیان‌ (کاتوزیان) : پرستندگان دین یزدان بودند که جمشید ایشان را در کوه جای داد.

* ‌نیساریان‌: ارتشتاران و سپاهیان که نیروی رزمی پادشاهی بودند.

* ‌پسویی‌: کشاورزان و دامپروران، کسانی که هنگام خوردن از کسی سرزنش نمی‌شنوند و تنها از دست رنج خود می‌خورند.

* ‌اُهتُوخُشی‌: این گروه پیشه‌وران و فن‌اوران‌ (صنعتگران) بودند.

این بخش‌بندی‌ها برای آن بود که هرکس اندازه و پایگاه خود در ساختار باهمال (اجتماعی) شهر را بداند.

* در دنباله‌ی کار جمشید دیوهایی را که در بند خویش آورده بود بر آن داشت دیوارهای بلند برگرداگرد شهر بکشند و ساختمان‌های همگانی مانند گرمابه و… بسازند.

* ایرانیان از کان‌ها‌ (معدن‌ها) سنگ‌های پربها مانند یاکندیاقوت) و بیچاده (یاقوت سرخ) و زر و سیم را بیرون آوردند.

* همچنین گیاهان خوشبویی مانند بان و کافور و مشکناب و داربوی و شاهبوی (عنبر) و گلاب که‏ برای درمان بیماری‌ها بکار می‏رفت را شناختند و بکار بردند.

* دانش پزشکی نزد ایرانیان به اندازه‌ای رسید که مرگ از میان برداشته شد و درمان همه‌ی بیماری‌ها را می‌دانستند.

* جمشید کشتی‌ای ساخت و بر آن سوار شد و به گرد جهان گشت. وی هیچ کسی را برتر از خود ندید.

همه این کارهای نیز پنجاه سال به درازا کشید.

* جمشید گردونه‌ای از شیشه ساخت و هرگاه که می‌خواست، دیو آن را برمی‌داشت و جمشید را به گرد پادشاهی خویش می‌گرداند.

* هُرمز فَورَدین- نخستین روز فروردین- روزی بود که ایرانیان گرد جمشید آمدند و آن روز را ‌نوروز‌ نامیدند.

سی سال گذشت و ایرانیان مرگ را به خود ندیدند. دیوها بنده شاه بودند.

پس از آنکه همه‌ی اندیشه‌های جمشید پیاده شد و او برجهان کامروا، وی که تا پیش از این شاهی یزدان شناس بود، منی کرد و با کَردگار هنر پیوست. شاهنشاه سالخوردگان و بزرگان را فراخواند و هنرهای خود را بازگفت و افزود همه‌ی جهان ازآن من است کسی در کنار من پادشاه نیست. هنگامی که جمشید این سخنان را می‌گفت، همه‌ی موبدان سر افکنده بودند و کسی گستاخی گفتن چون و چرا نداشت.

پس از آنکه جمشید، آن شاه کیانی ناسپاس شد و از راه یزدان پیچید، فره‌ی ایزدی از وی گسست و او از جایگاه ویژه‌ای که نزد یزدان داشت فرو افتاد.

ضحاک (اژی دهاک)

پادشاهی یزدان شناس به نام ‌مرداس‌ بر ‌دشت سواران نیزه‌گذار‌ در نیمروز (جنوب) دریای پارس، پادشاه بود. وی هزار گاو و بز دوشا را برای بهره‌مندی نیازمندان، به دوشندگان سپرده بود. وی پسری داشت به نام ‌ضحاک‌ که او را ‌بیوراسب‌ می‌خواندند.

در پهلوی بیوراسب همان ده هزار در فارسی است. این نام دارنده‌ی ده هزار اسب گزارش می‌شود. ضحاک دارای ده هزار اسب تازی با افسارهای زرین نیز بود. هر روز دو بهره از این اسبان زین و آماده می‌کردند. این نمایش نه برای جنگ و کین که برای برای نمایش بزرگی وی انجام می‌شد.

ابلیس‌ (اهریمن) روزی در ریخت یک نیک‌خواه با ضحاک دیدار کرد. در این دیدار ابلیس از بیوراسپ خواست با او پیمان ببندد و در برابر ابلیس نیز رازی را به بیوراسپ بگوید. بیوراسپ پیمان اهریمن را پذیرفت.

ابلیس گفت با بودن پسری چون تو چرا باید پدری پیر بر تخت بنشیند. او را بکش و جای او را بگیر. اگر این کار را بکنی تو تنها کدخدای جهان خواهی شد. بیوراسپ از اینکه خون پدرش را بریزد دلش پر از درد شد. لیکن ابلیس پیمانش را یادآوری کرد و گفت اگر پیمان شکنی کنی برای همیشه خوار می‌مانی و پدرت ارجمند خواهد شد. بیوراسپ برای آنکه شاه را بکشد، از ابلیس راهکار خواست. ابلیس راه را به او اینگونه نشان داد:

مرداس در نیمه‌های هر شب برای نماز بردن به درگاه یزدان به باغی که ویژه‌ی این کار ساخته بود می‌رفت و در آن جا هیچ چراغی روشن نمی‌کرد. اهریمن، بیوراسب را برانگیخت که در راه پدر چاهی بِکَنَد تا مرداس در آن افتد و کشته شود. بیوراسب چنین کرد و ابلیس آن چاه را از خاک پر کرد . (کار او را تکمیل) از ‌دانا‌ شنیدم که فرزند هرچند بد باشد، خون پدر را نخواهد ریخت مگر آنکه مادرش راز ناگفته‌ای در نهان داشته باشد.

پس از آن بیوراسب برتخت شاهی نشست. ابلیس به او گفت پاداش فرمانبرداری خود را گرفتی اگر همچنان گوش به فرمان من باشی بر جهان و دَد و دام و مرغ فرمان‌روا خواهی شد.

اهریمن چاره‌ی دیگری اندیشید؛ خود را مانند جوانی آراست و به درگاه ضحاک رفت و خود را خوالیگری نامور (اشپزی پرآوازه) خواند و از شاه خواست کلید خورش خانه‌ی شاهی را به او بدهد. ضحاک پذیرفت و ابلیس در آن زمان که هنوز خوردن جانوران به آیین (رسم) نبود بیوراسپ را مانند شیر از خون پرورش داد. وی در چهار روز:

* زرده‌ی تخم مرغ

* کبک و تذرو سپید

* مرغ و کباب بره

* خورشی از پشت گاو جوان به همراه گلاب و زغفران و می‌سالخورده

به ضحاک خوراند. هنگامی که ضحاک از او خواست مزد کاری که انجام داده بود را از وی بخواهد، ابلیس گفت آرزو دارد مانند جفت او سفت (کتف) او را ببوسد. ضحاک دستور (اجازه) داد و ابلیس پس از بوسیدن سفت شاه، در زمین ناپدید شد. هر کاری که کردند این درد درمان نشد تا اینکه مارها را از بیخ بریدند و شگفتا که باز این مارها روییدند؛ بار دیگر اهریمن به سیمای پزشکی بر ایشان نمایان شد و راه آرام کردن این مارها را به ضحاک آموخت؛ پزشک به او گفت اگر می‌خواهی مارها رهایت کنند نباید آنها را نباید از بیخ ببُری باید آنها را با دادن خوراک آرام کنی. ایشان را تنها می‌توان از مغز سر مردم سیر کرد. خواست دیو از دادن این راهکار، تهی کردن جهان از مردم بود.

تباه شدن روزگار جمشید

در ‌ایران‌ نیز پس از آنکه جمشید از یزدان پیچید و موبدان از پند دادنش بازماندند، مردم آرام آرام از کار جمشید ناخرسند شدند و از کنار وی پراکنده. از هر سویی کسی پرچم پادشاهی برافراخت و ایران پرآشوب شد. ایرانیان شنیدند شاهی ترسناک و اژدها پیکر در دشت نیزه‌وران فرمان‌روا است. ایشان نزد ضحاک رفتند و او را شاه ایران خواندند؛ ضحاک به ایران آمد و جمشید را از تخت پایین آورد. جمشید برای سد (صد) سال از دیده‌ها پنهان شد. ضحاک در سال سدم (صدم) در دریای چین او را یافت و با اره به دونیم کرد. به این سان هفت‌سد (هفتصدسال) سال پادشاهی جمشید به پایان رسید.

ضحاک بر ایران از هزار سال یک روز کمتر، فرمان راند

هنر خوار شد جادویی ارجمند                نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز               به نیکی نرفتی سخن جز به راز

ضحاک تخت را از جمشید ستاند. دو دختر جمشید به نام‌های ‌شهرناز‌ و ‌ارنواز‌ را به ایوان او بردند. ضحاک ایشان را با آیینبدی آشنا کرد و به آنها بدی آموخت. ضحاک همچنان به کشتار جوانان ایران زمین می‌پرداخت. هرشب دو مرد جوان را به خورش خانه‌ی شاه می‌بردند و از مغز ایشان مارها را خورش می‌دادند.

دو تن از نژاد کیان به نام‌های ‌اَرمایل‌ و ‌گَرمایل‌ خود را در پوشش آشپز به آشپزخانه‌ی ضحاک رساندند. ایشان هرشب از میان آن دوجوانی که برای کشتار به آشپزخانه آورده می‌شد، یکی را آزاد می‌کردند و بجای مغز او مغز گوسپندی را جایگزین می‌کردند. به خواست یزدان، اهریمن از این کار آگاه نمی‌شد. ایشان توانستند در هر ماه سی تن را از مرگ برهانند. ارمایل و گرمایل به کسانی که از مرگ رها گشته بود، چند سر (راس) دام می‌دادند که در کوه به دور از چشم همه روزگار به سر ببرند. استاد می‌فرماید: مردم ‌کُرد‌ که مردمی کوچنده‌اند، از این نژاد هستند؛ ضحاک هرگاه که خواستِ باده گساری داشت، در بزم خود یک مرد جنگی را می‌کشت و در هرجا دختری خوبروی را می‌یافت بدون آیین زناشویی وی را به مُشکوی خود می‌برد.

خواب دیدن ضحاک

چهل سال مانده به فرجام کارِ ضحاک، شبی وی در خواب دید سه تن به سوی او می‌آیند. یکی از ایشان-که رخت پوشیدن و راه رفتن شاهان را داشت و کم سال تر از دو همراه خود بود- به سوی ضحاک آمد و با ‌گرز گاوسار‌ بر سرش کوفت و سرتا پای او را دَوال چرم کشید و دستش را با زِه بست و پالهنگی به گردنش انداخت. آن مرد ضحاک را دست بسته تا دماوند کوه برد. ضحاک بسیار ترسید. فریاد بلندی زد و از خواب پرید. ارنواز از او خواست برای گزارش (تعبیر) خوابش از خوابگزاران سراسر کشور کمک بخواهد. تا ببیند، فرجام کار او (مرگش) به دست چه کسی خواهد بود.

خواب‌گزاران از همه جا به ایرانشهر آمدند. خواب را شنیدند و گزارش آن را پیدا کردند لیکن تا سه روز گستاخی (جرات) سخن گفتن را نداشتند. روز چهارم یکی از ایشان به نام ‌زیرک‌ پای پیش نهاد و پس از پیمان گرفتن و زنهار خواستن از ضحاک لب به سخن بازکرد و گفت: فرزندی در این سرزمین از مادر زاده خواهد شد که تخت شاهی را از تو باز پس خواهد گرفت و تو را به بند خواهد کشید. ضحاک پرسید: چرا من را خواهد کشت مگر من به او چه بد خواهم کرد؟ خواب‌گزار گفت تو پدر و دایه‌ی او را خواهی گشت.

ضحاک از شنیدن این سرگذشت از هوش رفت و از تخت به زیر افتاد. پس از آنکه نشانی فریدون را به ضحاک دادند، وی در جهان به دنبال او گشت تا او را بیابد و از میان بردارد؛ در این میان فریدون از مادر زاده شد. بالید (رشد کرد) و فر شاهنشاهی از او تابید.

در البزرکوه گوساله‌ای از مادر زاده شد که هر موی او مانند طاووس نر به رنگی دگرگونه آراسته بود. از دیدن این گاو همگان در شگفت می‌ماندند. این گاو را ‌بَرمایه‌ نامیدند؛ هرجا پر از گفت گوی فریدون شد؛ سرانجام جهان بر ‌ابتین‌ پدر ‌فریدون‌ که از روزبانان ضحاک گریزان بود، تنگ شد. روزی وی که از جان خود سیر بود، با ایشان درگیر شد. او را گرفتند و نزد ضحاک بردند. ضحاک نیز زندگی او را پایان داد. ‌فرانک‌- مادر آفریدون- فرزند را برداشت و به مرغزاری که در آن گاو برمایه می‌زیست برد. فرانک فرزند را به ‌نگهبان مرغزار‌ سپرد تا او را از شیر آن گاو بپروَرد. نگهبان مرغزار پذیرفت مانند بنده‌ای در پیش این کودک به پای ایستد؛ وی سه سال پدروار از فریدون نگهداری کرد؛ سخن گاو برمایه بر سر زبانها افتاد. فرانک بیمناک از جان پسرش، به مرغزار رفت و فرزند را از آن مرغزار به هندوستان و البرزکوه برد. در آنجا نیز فرزند را به یک ‌مرد دینی‌ که در کوه زندگی می‌کرد، سپرد و گفت که این کودک همان کشنده‌ی ضحاک است و از او خواست نگهدار فریدون باشد.

ضحاک از داستان گاو برمایه آگاه شد؛ روزبانان ضحاک به آن جا تاختند و گاو برمایه را به همراه همه‌ی چهارپایانی که آنجا بود کشتند. ایشان فریدون را نیافتند. لیکن خانه وی را آتش زدند.

فریدون در شانزده سالگی از ‌البرز کوه‌ نزد مادر بازگشت و از مادر نام و نشان پدر خود را جویا شد. فرانک به او گفت تو از پدری تهمورث نژاد به نام آبتین به جهان آمدی. ضحاک برای یافتن تو تلاش‌ها کرده و سرانجام پدرت جان خود را برای رهاندن تو از مرگ بَرخی (قربانی) کرد. مغز وی نیز خوراک ماران ضحاک شد. پس از آن گاو برمایه دایه‌ی تو شد و ضحاک او را نیز کشت؛ هنگامی که فریدون از داستان خود آگاه شد خواست بی‌درنگ به جنگ ضحاک برود لیکن مادر او را از اینکار بازداشت و پندش داد که جهان را به چشم جوانی مبین. مادر توانایی (قدرت) ضحاک را یادآوری کرد و گفت کین‌خواهی رسم و آیین خود را دارد.

چنان شد که روزگار ضحاک پر از گفتگوی فریدون و ترس از پیدا شدن او بود. روزی بزرگان کشور را از هرسو گرد آورد و با ایشان از دشمن خُردی که دارد سخن گفت. وی افزود من این دشمنِ خُرد را کوچک نمی‌شمرم و برای رویارویی با او لشکری امیخته از دیو و مردم پدید خواهم آورد. اژی‌دهاک از ایشان خواست گواه نامه‌ای بنویسند و در آن ضحاک را راست کردار و دادگر بخوانند.

در همین انجمن بود که ناگاه فریاد دادخواهی مردی از درگاه شاه بلند شد. او را نزد ضحاک بردند و پیش بزرگان نشاندند. آن مرد خود را ‌کاوه ‌دادخواه‌ خواند و از ضحاک خواست فرزندش که بدست روزبانان دستگیر شده به او بخشد.

ضحاک (ضحاک) فرمان داد فرزندش را به او بازپس دهند. پس از آن کاوه را به گواهی کردن نامه‌ی بزرگان، فراخواند. (از او خواست گواه‌نامه را امضا کند) . هنگامی که کاوه نوشتار گواه‌نامه را خواند، برآشفت و فریاد برآورد و کسانی را که در آنجا ایستاده بودند پایمرد دیو خواند. وی ایشان را سرزنش کرد که چرا در برابر ستمگر خاموشند. کاوه گفت هرگز این نوشته را گواهی نخواهد کرد. کاوه‌ی آهنگر آن نامه را پاره کرد و زیر پای انداخت و با فرزند خویش از دربار بیرون رفت.

درباریان شگفت زده از نرمش ضحاک به او گفتند چرا فرمان کشتن کاوه را ندادی؛ ضحاک گفت هنگامی که آن مرد در پیشگاه من بود گویی میان من و او یک کوه آهن جای داشت و من نمی‌توانستم از آن بگذرم.

کاوه پیشبند چرمی‌ای را که آهنگران هنگام کار پیش پای خود می‌بندند به سر نیزه زد و مردم کوی و برزن را به یاری فراخواند. وی بی‌باک فریاد می‌زد و مردم را به سرپیچی از ضحاک و پیوستن به فریدون می‌فراخواند.

کاوه که میدانست فریدون کجاست به همراه سپاهی که پشت او گرد آمده بودند به سوی درگاه فریدون به راه افتادند. فریدون آن چرم بر سر نیزه را به مروا گرفت. چرم را به دیبای روم پوشاند، زمینه آن را زر نگار کرد و پیکرش را از گوهر پوشاند. این درفش مانند ماهِ پر (ماه کامل) درخشان بود. فریدون سه رشته‌ی رنگین به رنگ‌های ‌زرد و سرخ و بنفش‌ از این بوم آویخت و آن را درفش کاویان نامید؛ شاهان پس از فریدون نیز هرکس چیزی به این درفش افزودند و آن را گرامی داشتند.

فریدون به سوی مادر رفت و از او خواست برای او که راهی کارزار است در نیایش‌ها از خداوند نیکی بخواهد. مادر نیز با چشمی گریان او را پدرود کرد و به یزدان پاک سپردش. فریدون از دوبرادرش،‌کیانوش‌ و ‌برمایه‌ که هر دو از او بزرگتر بودند خواست آهنگران را پیش او بیاورند. تخت‌جوی جوان پرگار بدست گرفت و پی‌رنگ جنگ ابزاری که مانند سرگاومیش بود را بر روی خاک کشید و از آهنگران خواست ماننده‌ی آن جنگ ابزار را برایش بسازند. ایشان نیز چنین کردند و فریدون به آنها سیم و زر داد. همچنین گفت: اگر بر اژدها چیره گردد ایشان را به مهتری می‌رساند.

فریدون به یاران خود امید داد که پس از نابودکردن اژدها جهان را از بدی‌ها می‌شوید و به سوی داد رهنمون می‌شود. او در خرداد روز -ششم ماه- با دو برادر خود به نام‌های کیانوش و برمایه و سپاهش به سوی پایگاه فرماندهی ضحاک به راه افتاد. شب هنگام در نزدیکی جایگاه ‌یزدان پرستان‌ اردو زدند. در آن شب ‌سروش‌ بر فریدون آشکار شد و به او افسون‌هایی آموخت که در آینده کلید دشواری‌های پیش آمده گردد. پس از خوردن خوراک و نوشیدن می، فریدون سرش گران شد و آماده‌ی خواب. برادران فریدون بر آن شدند هنگامی که فریدون خوابیده، سنگی را از کوه به پایین بیندازند و او را در خواب بکشند. به خواست خداوند، فریدون از آوای سنگ بیدار شد و به کمک افسونی که آموخته بود جلوی پیشروی آن سنگ را گرفت. همان زمان فریدون از آن جایگاه سپاه را به سوی بلندی پیش برد و از این داستان با کسی سخن نگفت. کاوه پیشرو سپاه او بود.

سپاه فریدون به پیشداری کاوه‌ی آهنگر به ‌اروندرود‌ رسیدند. اروند در پهلوی همان دجله است. ایشان در ‌بغداد‌ فرود آمدند. ‌نگهبان رود‌ به ایشان گفت هیچکس نمی‌تواند بدون فرمان ضحاک از این رود بگذرد. فریدون از این شنیده خشمگین شد. شاه نو سوار بر اسب از آبنوس خروشان گذشت. همرانش به دنبال او به آب زدند و در میان شگفتی دیگران، از رود گذشتند و به سوی ‌گَنگ دژ هوخَت‌ یا همان‌بیت المقدس‌ -مرکز فرمانده‌ای ضحاک- روی نهادند؛ این شهر را در فارسی می‌توان ‌خانه‌ی پاک‌ خواند.

فریدون به نزدیکی شهر رسید و از یک میلی کاخ ضحاک را که ایوانش از کیوان نیز برتر بود، دید وی به همراهانش گفت کسی که می‌تواند چنین کاخی را براورد، بی‌گمان رازی نهان نیز با او هست (از نیروهای اهریمنی برخوردار است) باید در جنگ با او شتاب کرد. فریدون نام یزدان را بر لب آورد و باگرزی که داشت روزبانان ضحاک را از پای در آورد و ‌طلسم ضحاک‌ را که سر به آسمان فرازیده بود پایین کشید.

فریدون همه‌ی جادوان کاخ که از ‌نره دیوان‌ بودند را کشت. وی پوشیده رویان شبستان ضحاک را بیرون آورد و مغز ایشان را از جادوی ضحاک پاک کرد. در میان ایشان ‌ارنواز‌ و ‌شهرناز‌ دختران جمشید نیز بودند. ایشان پس از آنکه جادو زدایی شدند شگفت زده، از کسی که زهره‌ی رویارویی با ضحاک را داشته، نام و نشانش را پرسیدند.

ارنواز شاه آفریدون را که از میان بَرنده‌ی ضحاک است، شناخت و زبان به ستایش او گشود. وی به فریدون گفت ضحاک به راهنمایی یک پیش‌گو، به هندوستان رفته تا آبزنی (استخری) بسازد و در آن خون هزار تن از آدمی و دد و مرغ را بریزد و در آن شنا کند تا این مرغوا (فال بد) از او بگردد. او از دست مارهای خود آسایش ندارد و از هر کشوری به کشور دیگر پیوسته در گذار است. بزودی او باز می‌گردد چراکه زمان درازی نمی‌تواند در یک جا بماند؛ در نبود ضحاک دستور او به نام ‌کَندرَو که تاج و تخت را نگه می‌داشت، به دربار آمد. او فریدون را مانند سروی بر تخت دید که شهرناز و ارنواز در کنارش نشسته بودند. بدون آنکه اسیمه گردد پیش آمد و شاه را نماز برد. فریدون از او خواست کسانی که شایسته بزم هستند و در دانش می‌توانند دلزُدای شاه باشند را به بزم فراخوان.

کندرو شب هنگام بر باره‌ی تیزرو نشست و به سوی هندوستان رفت و به ضحاک گفت نشانه‌های برگشتن بخت از تو پدید آمده، سه مرد با لشکری به کاخ تو آمده‌اند. از میان ایشان آن کس که کوچکتر است به تخت تو نشسته. او گرزی دارد که مانند یک لخته کوه است با آن گرز مردان و دیوان تو را از میان برداشته و بر تخت شاهیت نشسته است.

ضحاک گفت: شاید او مهمان باشد.

کندرو گفت: مهمان با گرز گاوسار می‌آید و نام و نشان تو را از تخت و کمر می‌زداید؟

ضحاک گفت: مهمان گستاخ بهتر از فال بد است.

کندرو گفت اگر مهمان است با شبستان تو چه کار دارد؟ همواره در کنار ارنواز و شهرناز است و شب‌ها نیز با ایشان است.

ضحاک از این گفته‌ها خشمگین شد و بی‌درنگ به گنگ‌دژ آمد. وی سپاهش را از بیراهه به سوی شهر آورد و لشکریان فریدون نیز هنگامی که از آمدن او آگاه شدند خود را به بیراهه رساندند و با ایشان درگیر شدند.

در شهر پیر و جوان همه با چوب و سنگ و هرچه داشتند با ضحاکیان در نبرد بودند. ضحاک از روی رشک، زره سرتاسر آهنی خود را پوشید و برای کشتن ارنواز و شهرناز به کاخ رفت. از دیوار کاخ کمندی آویخت و خود را به خوابگاه ایشان رساند. او می‌خواست با خنجری آبگون شهرناز و ارنواز را بکشد که فریدون با گرزه‌ی گاوسار بر وی کوبید و او را برزمین انداخت. همین که فریدون خواست ضحاک را بکشد، ‌سروش خجسته‌ پیش آمد و او را از این کار بازداشت. وی به فریدون فرمان داد او را همین گونه شکسته و بسته به سوی کوه ببرد و در آنجا ببندد. فریدون نیز بی‌درنگ با چرم شیر سرتاپای او را بست.

فریدون برتخت ضحاک نشست و مردمان را به کنار گذاشتن جنگ ابزار و نبرد فراخواند و از ایشان خواست هرکس به پیشه‌ی خود بازگردد. پس از آن بزرگان به دیدار او آمدند و شاه نیز همه‌ی ایشان را نواخت؛ فریدون به ایشان گفت یزدان پاک من را از البرز کوه بر انگیخت تا جهان به فَر من از بدِ اژدها رها شود. من کدخدای جهان هستم و نمی‌توانم بسیار اینجا درنگ کنم.

ضحاک را از زندان بیرون آوردند. فریدون و همراهانش او را به سوی ‌شیرخوان‌ بردند در آنجا بود که فریدون خواست او را بکشد لیکن بار دیگر سروش خجسته از او خواست ضحاک را با کمترین شمار همراهان به سوی ‌دماوند‌ بِبَرد. فریدون به راهنمایی سروش خجسته، ضحاک را در غاری تنگ و بن ناپدید با میخ‌ها و زنجیرهای سنگین، بست. فریدون به خواست یزدان سه کار را به انجام رساند: نخست آزااد کردن مردم از بند ضحاک دوم پالودن گیتی از نابخردان و باز پس گرفتن آن از بدان سوم کین‌خواهی از خون پدر؛ وی پانسد سال در جهان شاه ماند.

پادشاهی فریدون‏ (پانسد سال)

فریدون فرخ فرشته نبود               ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
یه داد و دهش یافت آن نیکویی               تو دادو دهش کن فریدون تویی

شاه‌فریدون کیانی ‌سرمهرماه‌ برتخت نشست، بی آنکه کسی در شهریاری با او برابری کند. او ‌آیین مهر‌ را برگزید؛ فرانک هنوز از پیروزی فرزندش بر ضحاک آگاه نبود. هنگامی که سوی فرانک آگهی بردند که فرزندت بر تخت شاهی نشسته است. فرانک سر و تن شست و به درگاه یزدان رفت. وی نخست بر ضحاک بدکیش نفرین کرد و آنگاه یزدان را ستایش کرد. فرانک یک هفته به تهی دستان چندان چیز بخشید که در آن شهر تهی دستی نماند. پس از آن یک هفته به بزم نشست. وی گنج‌ها و جامه و گوهر شاهوار، اسبان تازی، زره و خود و ژوبین و تیغ و کلاه و کمر، هرچه داشت را بر شتر بار کرد و نزد فریدون فرستاد. بزرگان لشکر نیز به دیدار وی آمدند.

آگهی پادشاهی فریدون به همه جا رسید. از همه‌ی کشورها بزرگان با پیشکش‌های فراوان نزد وی آمدند؛ فریدون به گرد پادشاهی خود گشت و هرجا بیدادی دید آن را کوتاه کرد. پس از آن فریدون پایتخت خود را از آمل به ‌تمیشه‌ برد که در پهلوی ‌گوش‌ خوانده می‌شود.

پسران فریدون

هنگامی که فریدون پنجاه ساله شد سه فرزند- دوتا از شهرناز و یکی (پسر کوچتر) از ارنواز- داشت که از آغاز زَهش (تولد) بر ایشان نام ننهاده بود. هنگامی که فرزندانش بزرگ شدند، شاه‌فریدون، دستورش ‌جندل‌ را فراخواند تا گِرد پادشاهی بگردد و سه دختر از یک پدر و مادر که شایسته‌ی این سه برادر باشند را بیابد. جندل بسیار گشت تا اینکه سرانجام سه دخترِ ‌سرو‌- شاه یمن- را شایسته‌ی خانواده‌ی شاه دید.

پس از آنکه جندل با شاه یمن از خواسته‌ی شاه‌فریدون سخن گفت، شاه یمن که خوش نمی‌داشت دختر به شاه ایران بدهد، با رای‌زنان خود به رای نشست. بزرگان یمن گفتند به او گفتند اگر نمی‌خواهی دختر به ایران بدهی، ما پشتیبان تو هستیم هرچند میان دوکشور جنگ درگیرد. شاه یمن که جنگ را چاره‌ی کار نمی‌دانست از جندل خواست پسران فریدون را نزد او بیاورد. جندل راهی ایران شد.

فریدون فرزندان خود را فراخواند و پند داد که شاه یمن مردی ژرف‌اندیش است در برخورد با او بسیار هشیار باشید. فریدون گفت شاه یمن برای شما بزمی خواهد ساخت و برای آزمودن شما، سه دختر خود را وارونه‌ی سال زندگی‌ (معکوس ترتیب سنی) شما، نزدتان خواهد نشاند و از شما سال زندگی ایشان را خواهد پرسید. پس از آن فرزندان شاه‌فریدون به سوی یمن به راه افتادند.

دربار سرو، شاه یمن

میهمانی‌ای برای آزمودن فرزندان فریدون برگزار شد که در آن سه دختر شاه یمن آمدند و هر یک روبروی یکی از فرزندان فریدون نشستند. شاه یمن از پسران فریدون خواست کهتر از مهتر ایشان بازشناسند (ترتیب سنی این سه دختر را حدس بزنند) . فرزندان فریدون همانگونه که از او آموخته بودند سال دختران سرو را به درستی بازشناختند و سرو از هوشیاری فریدون افسوس خورد.

دختران شاه به خانه رفتند؛ هنگامی که پسران فریدون از باده مست شدند یمنی‌ها ایشان را در پالیز زیر درختان گل جای دادند؛ سرو از جادویی، سرمایی جانفرسا پدید آورد تا فرزندان فریدون از مستی در سرما کشته شوند. فریدونِ افسون‌گشا، راهِ گریز از جادویی‌های سرو را نیز به فرزندانش آموخته بود. ایشان به آن افسون از سرما جان به در بردند.

آزمودن فریدون پسرانش را

سرو – شاه یمن- که این بدبیاری را از اختر خویش می‌دانست به ناچار پیشکش‌های فراوانی را به همراه دختران خود به سوی ایران روانه کرد. فریدون برای آگاه شدن از نهاد فرزندانش، خود را به افسون در ریخت اژدهایی درآورد و بر سر راه ایشان آشکار هویدا شد.

* پسر بزرگ فریدون از روبارویی با ‌اژدها‌ پرهیز کرد و راه گریز را در پیش گرفت.

* پسر دوم بی‌باک کمان را به زه کرد به رویارویی با اژدها رفت. اگرچه پنچه در پنجه‌ی آن اژدها نهادن بی‌خردی بود.

* فرزند سوم شاه به سوی اژدها رفت و از او خواست با فرزندان شاه‌افریدون روبرو نشود. وی افزود اگر چنین نکنی برای همیشه بر سرت افسر بدخویی خواهم نهاد.

اژدها که این سخنان را شنید از سر راه ایشان کنار رفت. پس از آنکه ایشان به ایرانشهر بازگشتند فریدون راز اژدها و آزمون ایشان را بازگفت. سپس برای ایشان نامهایی در خور آنچه ایشان در رویارویی با اژدها انجام داده بودند، برگزید.

* نام فرزند مهتر را که از رویارویی با اژدها روی گردانده بود و سلامت گزیده بود، ‌سِلم‌ نهاد.

* دومین فرزند را که مانند شیری دلیر و بی باک رفتار کرده بود، ‌تور‌ نامید.

* سومی را که راه و رسم کیان داشت و در رویارویی با اژدها نیک و بد کار را اندیشیده بود و راه میانه را برگزیده بود، ‌ایرج‌ نام نهاد و او را شایسته‌ی شاهی دید.

پس از آن همسران ایشان را نیز نام نهاد:

* ‌آرزوی‌،

* ‌آزاده‌خوی‌،

* ‌سهی‌.

ایرج؛ سلم و تور

فریدون فرمانروایی خود را سه بخش کرد:

* ‌روم‌ و ‌خاور‌

* ‌ترک‌ و ‌چین‌

* ‌دشت گردان‌ و ایران زمین و ‌دشت نیزه وران‌

فریدون ستاره‌ی (طالع) فرزندان خویش را دید،

* ستاره‌ی سلم زحل بود طالع او کمان

* ستاره‌ی تور بهرام بود و طالع او شیر

* ستاره‌ی ایرج ماه بود و طالع او کشَف (خرچنگ)

پس از آن فریدون پادشاهی خود را این‌گونه بخش کرد:

* روم و خاور را به سلم،

* ترک و چین را به تور

* ایران و دشت نیزه‌وران را به ایرج سپرد.

فریدون به سال پیری رسید؛ سلم و تور از اینکه پدر، ایران و ‌دشت یلان‌ و ‌یمن‌ را به ایرج سپرده و روم، خاور یا دشت ترکان و چین را برای سلم و تور پسندیده ناخرسند بودند. ایشان با یکدیگر نامه نگاری کردند و برای شوریدن بر ایرج هم‌پیمان شدند. سلم از روم و تور از چین بیرون آمدند و در جایی بایکدیگر دیدار کردند. ایشان پیکی نزد آفریدون فرستادند و خواستار کنار گذاشتن ایرج از جایگاه کارگزارپادشاهی- نایب السطنه‌ای- شدند.

موبدی تیزویر‌ پیام جوانان ناهوشیار را به شاه رساند. فریدون پس از شنیدن این سخنان، ایشان را پند داد و گفت: از راه داد متابید؛ من این کار را به رای‌زنی موبدان و ستاره‌شناسان کرده‌ام؛ مگذارید دیو بر تخت خردتان بنشیند؛ این جهان گذران است. فرستاده بازگشت. فریدون، ایرج را فراخواند و از او خواست در جنگ با برادرانش پیش دستی کند.

ایرج در پاسخ به شاه گفت اگر دستور باشد (اجازه بدهی) بجای جنگ کردن با برادران، نزد ایشان بروم و درباره‌ی گذرا بودن جهان و تخت شاهی ایشان را پند دهم. شاه هرچند اینکار را به زیان ایرج میدید لیکن با او هم‌داستان شد و نامه‌ای برای دو فرزند خود نوشت و به ایشان گفت ایرج از تاج و تخت خود گذشته؛ با او گفتگو کنید و وی را تندرست نزد شاه بازگردانید.

هنگامی که ایرج به اردوگاه نابرادرانش پای گذاشت، همه‌ی لشکریان از دیدار وی خرسند شدند و او را به شاهی آفرین گفتند. تور، مهر لشکر به ایرج را دید و این را چونان بیمی در نهان (خطری بالقوه) به سلم گوشزد کرد.

سه برادر در سراپرده‌ای به گفتگو نشستند. تور به ایرج گفت: چرا تو باید تخت ایران را داشته باشی و من و سلم در ترک و چین باشیم؟ ایرج در پاسخ گفت: اگر شما چشم به ایران دارید، من نه تخت ایران را می‌خواهم نه روم و نه چین. من از این دنیا گوشه‌ای را برخواهم گزید.

تور که سخن راست ایرج را نپسندید درمیان گفتگوها از جای خود بلند شد و ناگهان از پشت با صندلی زر به سر او کوفت. ایرج در واپسین دمِ زندگانی برادر را از ریختن خونِ بردار پندداد و گفت سرانجام خونِ من دامن‌گیر تو خواهد شد. تور سخنان ایرج را ناشنیده گرفت و با خنجری که از موزه بیرون آورده بود، برادر را کشت. ایشان سر ایرج را نزد فریدون فرستادند.

پس از آنکه آگاهی مرگ ایرج به ایران رسید اندوه کشور را فراگرفت. فریدون از دیدن ایرج در تابوت زر، از اسب فرو افتاد و جامه بر تن درید. فریدون سر ایرج را به باغی که جشنگاه ایرج بود برد. هوی و ‌های کنان در باغ و نشستنگاه او آتش زدند. فریدون دست به سوی پروردگار برداشت و از خدا خواست چندان زنده بماند تا از نژاد ایرج کین‌خواهی پدید آید و کین ایرج را از آن دو نابکار بستاند.

فریدون پس از چندی، دریافت ‌ماه‌افرید‌ از ایرج باردار است. ماه‌افرید دختری زایید و فریدون ‌دختر ایرج‌ را در ناز پروراند تا هنگام شویش رسید. سرانجام این دختر با ‌پشنگ‌- برادرزاده‌ی فریدون که از نژاد جمشید شاه بود- پیوند گزید و از ایشان پسری به نام ‌منوچهر‌ به این جهانِ فراخ پای نهاد.

منوچهر در دربار فریدون مانند یک تازه سیب بالید (رشد کرد) و همه‌ی دانش‌هایی که به کار جهانداری می‌آید را آموخت. سالها از پی هم گذشتند تا اینکه منوچهر بزرگ شد. فریدون لشکر خود را با پهلوانانی چون ‌قارن فرزند کاوه‌ی آهنگر‌ و ‌اشکش و ‌آوِگان‌ به منوچهر سپرد تا کین پدر را از نابرادرانش بستاند.

سلم و تور که از این داستان آگاه شده بودند نامه‌ای نزد پدر نوشتند و چرایی کار خود را این‌گونه بازگفتند:

* بَوِش چنین بود (تقدیر خداوند بر آن بود که ایرج کشته شود)

* فرمان دیو ما را از راه ایزدی بیرون برد وسپهر بلند در این کار گناهکار بود.

* دیو در تمام این کارها درمیان ما و ایرج بود (شیطان گولمان زد)

ایشان از گناه خود پوزش خواستند و از شاه درخواست کردند آن گناه را به پای بی‌دانشی ایشان بگذارد. در پایان نامه درخواست کردند آفریدون، منوچهر را با سپاه نزد ایشان بفرستد تا ایشان نیز به تاوان گناهی که کرده بودند منوچهر را گرامی دارند و تاج و گنج دهند.ایشان ‌مرد پاکدل‌ را برای رساندن این نامه به فریدون برگزیدند.

شاه‌فریدون پس از خواندن نامه‌ی ایشان، درپاسخ ایشان نوشت منوچهر را نخواهید دید مگر در میان سپاه و با رخت نبرد، هنگامی که قارن پیشاپیش او و ‌شاپور نستوه‌ پشت سپاهش است و ‌شیدوش‌ و ‌شیروی‌ در دو سوی سپاه او هستند. اگر خود به کین‌خواهی ایرج نیامده ام برای آن است که نبرد پدر و پسر نیکو نیست.

فرستاده بازگشت و بزرگی سپاه ایران به فرماندهی قارِن و گنجوری ‌گرشاسپ‌ را برای آن دو خونی باز گفت. سپاه سلم و تور از روم و چین برای نبرد با سپاه ایران بیرون آمدند.

فریدون منوچهر را به شکیبایی و هوش داشتن در کار، پند داد و امید داد سرانجام بَدان، پادافره خواهد بود. پس از آن منوچهر به فرمان فریدون سپاه را از تمیشه به سوی هامون آورد. در این سپاه تا دو میل پیل‌های جنگی آراسته بودند که:

* بر پشت شست پیل تخت زر و گوهر بود

* بر پشت سی‌سد پیل بنه سپاه (آذوقه و لجستیک)

رده و جایگاه سپاه سی‌سد هزار تنی منوچهر:

* سپهدار: قارن رزمزن

* راست سپاه: ‌سام‌ و ‌قباد‌

* چپ لشکر: گرشاسب

* دل سپاه: منوچهر و سرو، شاه یمن

* سپه کش: قارن

* مبارز: سام

* طلایه: قباد

* کمین‌ور: گرد تلیمان نژاد

سپاه ایران الانان و دریا را پشت سر نهادند و با سپاه دو اهریمن روبرو شد. تور به قباد پیام داد اگر از ایرج دختری مانده چرا امروز منوچهر کین‌خواه ایرج است. منوچهر در پاسخ به او خندید و گفت: تور سخنی از سر نادانی گفته. یزدان بر نیای من که ایرج و فریدون است آگاه است.

منوچهر سپاهیان خود را نوید داد: هرکس در این رزمگاه کشته شود به بهشت خواهد رفت و هرکس زنده بماند سرافراز خواهد شد. روز نخست سپاه منوچهر پیروز میدان بود. روز دوم کسی از سپاه روبرو برای نبرد بیرون نیامد؛ سلم و تور در اندیشه‌ی شبیخون کردن بودند؛ منوچهر از این آگاه شد و سپاه را به قارن سپرد و خود با سی‌هزار تن به کمین ایشان رفت؛ تور با سد هزار سپاهیِ خود آهنگ شبیخون کرد و میان سپاه قارن و سپاه منوچهر گیرافتاد. سپاه تور زمین‌گیر شد و تور گریخت. منوچهر از پی او تاخت و با نیزه او را از زین برگرفت و بر زمین زد و بی‌درنگ سر از تنش جدا کرد.

منوچهر این پیروزی را در نامه‌ای برای فریدون گزارش کرد و همراه با سر تور برایش فرستاد، همانگونه که ایشان سر ایرج را برای فریدون فرستاده بودند؛ سلم نیز از داستان تور آگاه شد؛ قارن که فرمانده‌ای زیرک بود می‌دانست سلم به سوی ‌الان دژ‌ خواهد گریخت. وی از منوچهر خواست انگشتر و درفش تور را برای گرفتن الانان دژ به او بدهد. او می‌خواست به همراه گرشاسب و با اندک سپاهی به سوی الانان دژ رفته و با نیرنگ آنجا را به دست آورد.

نزدیکی‌های دژ، قارن سپاه را به شیروی سپرد؛ قارن با نشان دادن انگشتر و درفش تور به ‌نگهبان الان دژ‌ خود را فرستاده‌ی او جا زد و گفت برای کمک به نگهبانان دژ آمده. دژبان با دیدن مهر و انگشتر تور گفته‌های او را پذیرفت؛ بامداد، قارن با برافراشتن درفش به شیروی فرمان تاختن به دژ را داد. ایرانیان توانستند به آسانی دژ را بدست بگیرند و اخرین پناهگاه سلم برای گریختن و پنهان شدن را در دست گرفتند.

قارن نزد منوچهر بازگشت و گزارش کار خود را داد. منوچهر نیز از تاختن ‌کاکوی‌ نبیره‌ی ضحاک با سد هزار سوار به ایران‌سپاه سخن گفت. در این نبرد منوچهر چند تن از پهلوانان سپاه کاکوی را کشته بود. شاه گوشزد کرد اینک که سپاهی از گنگ‌دژ‌هوخت (بیت المقدس) به یاری کاکوی رسیده او بار دیگر برای نبرد آماده خواهد شد. منوچهر افزود در سپاه وی یک ‌دیو جنگی‌ است که با چشم خود هنوز او را ندیده‌ام‌ و با او دست و پنجه نرم نکرده‌ام. قارن گفت به فر شاه از پس هر دشمنی برخواهد آمد و به زودی کاکوی را نیز از میان خواهد برد. منوچهر خواست به تنهایی با کاکوی روبرو شود.

کاکوی و منوچهر در میدان با یکدیگر روبرو شدند. کاکوی با نیزه‌ای به کمرگاه شاه زد. زره شاه دریده شد. این دو جنگجو از بامداد تا نیمروز با یکدیگر جنگیدند. سرانجام منوچهر کمربند کاکوی را از زین برگرفت. به زمین کوفتش و با شمشیر او را کشت؛ سلم که بی‌یار مانده بود به سوی دژ گریخت. منوچهر از پس او تاخت و برای آنکه زودتر به او برسد، زره و برگستوان اسب را باز کرد (تا سبک تر شود) . سرانجام توانست سلم را فراچنگ آورد و به زخم شمیر میانش را به دو نیم گرداند؛ پس از کشته شدن سلم سپاهش در بیابان پراکنده شد؛ سپاه پراکنده فرستاده‌ای را برگزید و نزد منوچهر فرستاد. ایشان خود را در خون ایرج بی‌گناه خواندند و از او زینهار خواستند؛ منوچهر گفت هنگامی که به فریزدان پیروز شدیم و ریشه‌ی بدی را کندیم، گنه کار و بی‌گناه با هم بخشیده شده‌اند. امروز روز داد است.

لشکرِ پناهجو، جنگ ابزار و زره خود را نزد منوچهر آوردند و زنهار خواستند. شاه ایشان را پذیرفت. منوچهر سر سلم و نامه‌ی پیروزی را برای فریدون فرستاد و افزود خودش به زودی در پی این نامه به سوی شاه خواهد آمد. منوچهر شیروی را برای گرد آوردن گنج‌های الانان دژ فرستاد و از او خواست آن گنج را بی کم‌وکاست به سوی فریدون ببرد.

هنگامی که ایشان به ساری نزدیک شدند فریدون نیز با سپاه ایران از دریای گیلان بیرون آمد و به پیشواز منوچهر رفت. منوچهر با دیدن درفش فریدون‌شاه، از اسب پیاده شد و سپاه در جای خود ایستاد. فریدون او را بوسید و نواخت. فرمود تا بر اسب بنشیند.

فریدون پس از آنکه به خواسته‌ی خود رسید، روی به آسمان کرد و یزدان پاک را برای برآوردن خواسته‌اش ستود. وی که دیگر نمی‌توانست در این جهان زندگی کند از خداوند خواست او را به دیگر سرای رهنمون شود.

ده روز مانده به پایان ماه مهر، شیروی با گنج الانان دژ نزد فریدون رسید و او گنج‌های بدست آمده از سلم و تور را میان سپاه بَخش کرد. پس از آن شاه‌فریدون از جهان چشم فرو بست و تخت شاهی را به منوچهر سپرد.

پادشاهی منوچهر شاه

پس از مرگ فریدون، منوچهر یک هفته‌ی پردرد و رنج را پشت سرگذاشت و روز هشتم بر تخت نشست و به افسون درِ جادویی‌ها را بست. او سد و بیست سال پادشاهی کرد؛ منوچهر پس از نشستن بر تخت به انجمن و مردم چنین گفت:

* هم دین و هم فره‌ی ایزدی دارم.

* هم دست بخشش و هم دست بدی دارم.

* با همه توانمندی‌ها بنده‌ی کوچکی برای کردگار جهان هستم.

* همان روش و منش فریدون را در کشور داری نگاه خواهم داشت.

* منوچهر افزود: در سراسر پادشاهی اگر کسی از دین بگردد و دست به گرداوری سرمایه از دارایی‌های مردم فرودست بزند در نزد من از اهریمن بدکنش ناپاک‌تر است.

نخست، پهلوان و سپهبد ایرانیان ‌سام‌ سوار بود که بر پای خواست و منوچهر را به شاهی ستود. در پی او دیگر پهلوانان نیز چنین کردند.

داستان زال زر

جهان پهلوان سام سوار فرزندی نداشت تا اینکه یزدان پاک به او روی کرد و ‌نگاری در شبستان سام‌ از او باردار شد. فرزندی خوب چهره و نیک تن از وی زاده شد. تنها آهوی (عیب) کودکِ خوبچهرِ سام، مویِ سر و مژگان و آبروی سرتاسر سپیدش بود. دایگان و پرستاران از ترس سام مژده‌ی زَهش (تولد) این فرزند را تا چند روز به سام ندادند. سرانجام ‌دایه‌ی زال‌ فرزند را پیش او برد. وی نخست از خوبی‌ها و زیبایی کودک سخن گفت و از سام برای رساندن این پیام مژدگانی خواست. خرسندی سام از این نوید خوش دیری نپایید و دیدن سپیدی موی کودک او را دُژم کرد. سام که نمی‌دانست این کودک اهریمن است یا مردمی؟ فرمان داد کودک را به جایی که سیمرغ لانه داشتبردند. پند همراهان و رای‌زنان نیز در این باره کارگر نیفتاد و سام بر فرمان خود ایستاد.

فرزند را به دشت بردند و جایی دور از شهر که ‌سیمرغ‌ اشیانه داشت، به زیر آفتاب رها کردند. سیمرغ برای شکار به پرواز درآمد. کودک را یافت و برای خوراک فرزندان خود به اشیانه برد. فرزندان سیمرغ بجای آنکه کودک را بخورند با او بازی کردند و او را مانند یکی از خودشان پذیرفتند. از آن پس سیمرغ افزون بر فرزندان خود این کوک را نیز خوراک می‌داند. بخش‌های نازکتر شکار و خون، به مهمان ناخوانده می‌رسید.

چندی گذشت و زال یال برافراخت و جوانی سترگ‌تن شد. کم‌کم داستان این جوان که در کوهپایه‌های البرزکوه دیده می‌شد پراکنده گشت. این داستان به گوش سام نیز رسید؛ شبی سام در خواب دید مردی از کشور هندوستان سوار بر اسب تازی به او مژده‌ی زنده بودن فرزندش را داد. سام با موبدان و بزرگان رای‌زنی کرد. ایشان او را به یافتن فرزند و پوزش خواهی از یزدان، فراخواندند.

سام بار دیگر در خواب جوانی را دید که با سپاه و درفش به سوی او می‌اید. موبدی بر دست چپ او و خردمندی در دست راست او ایستاده بود. یکی از آن دو مرد به سوی سام آمد و او را برای دور افکندن فرزند، نکوهش کرد. سام از خواب برخواست و بی‌درنگ به پای کوه رفت؛ هیچ راهی برای بالا رفتن از آن کوهِ سر در ابر نیافت. وی از خداوند خواست اگر آن بچه، بچه‌ی اهریمن نیست، راهی برای رسیدن به او پیش پای سام بگذارد. سیمرغ از بالای کوه مردان جوینده را دید و دانست ایشان چه کسانی هستند و برای چه کاری راهِ به این درازی را آمده‌اند.

سیمرغ کودک دیروز و جوان بالنده‌ی امروز را فرا خواند و راز گذشته را با او بازگفت. و افزود که نام او را ‌دستان‌ نهاده است. وی از دستان خواست نزد پدر بازگردد؛ زال از بازگشتن ناخرسند بود؛ سیمرغ زال را نوید داد که اگر زندگی در شهر و کاخ را نپسندید ‌پر سیمرغ‌ را آتش بزند. سیمرغ بی‌درنگ نزد او خواهد آمد. چند پر نیز به او داد.

زال پذیرفت و نزد سام رفت. سام یزدان پاک را فراوان ستود و فرزند را در آغوش گرفت. پیراهنی نیکو به زال پوشاند و او را ‌زال زر‌ نامید.

آگاه شدن منوچهر شاه از داستان زال

بزودی داستان پیدا شدن سپهبد ایران به ایرانشهر رسید. منوچهر شاه فرزندانش، ‌نوذر‌و ‌زرسپ‌ را به زابل روانه کرد. ایشان برای شادباش گفتن به سام و آگاه شدن از چند و چون این پورِ برومند کارویژه داشتند. شاه از ایشان خواست پهلوان و پورش را نیز به دربار فراخوانند.

سام سوار و زال زر به سوی دربار ایران رفتند. شاه پس از شنیدن داستان زال از ستاره‌شناسان خواست آینده‌‌ی او را ببینند. ایشان ستاره وی را ستاره‌ی پهلوانی شکوهمند یافتند. شاه پیشکش‌های فراوانی به همراه تخت و تاج و مهر به سام داد. گشادنامه‌ای نوشت و همه‌ی ‌کابل‌، ‌دنبر‌ (دَ) ، ‌مرغ‌ (مَ) ، ‌مای‌، هند از دریای ‌چین‌ تا ‌دریای سَند‌ (رود سند) ، ‌زاولستان‌ تا آنسوی بُست را به سام بخشید و جهان پهلوان را اسبی نیکو داد. سام و زال به سیستان بازگشتند؛ چندی گذشت و به فرمان منوچهر شاه، سام به ‌گرگسار‌ و ‌مازندران‌ فراخوانده شد. سام هنگام پدرود کردن از فرزندش خواست همواره بزرگان و دانش‌پژوهان را کنار خودش نگه دارد و هر اندازه می‌تواند از ایشان بیاموزد. زال از تنها ماندن و جدایی بسیار ناخرسند بود لیکن سام چاره‌ای نداشت و باید فرزند را رها کرده و به فرمان شاه به سوی گرگسار و مازندران می‌رفت. زال پدر را تا دو ایستگاه (منزل) همراهی کرد و پس از آن به سوی زابل بازگشت.

زال که تنها مانده بود بزرگان و دانشمندان را فراخواند و هر اندازه می‌توانست از ایشان دانش‌های گوناگون آموخت؛ او پس از چندی برای سرکشی به گوشه‌های فرمانروایی‌اش به هند، دنبر و مرغ و مای رفت. در این گذار وی به کابل رسید. ‌مهراب‌ که پادشاه شایسته‌ی کابل بود از رسیدن زال به کابل بسیار شاد شد و برای آنکه دوستی خود را به او نشان دهد با پیشکش‌های فراوان به دیدار او آمد. زال از دیدن مهراب و برز و بالای او به دور از مهراب وی نزد همراهانش ستود؛ یکی از همراهان زال به او گفت مهراب دختری نیکو و شایسته دارد.

بامداد روز دیگر مهراب به دیدار زال رفت و او را به کاخ خود فراخواند. زال این فراخوان را نپذیرفت و گفت سام از اینکه من به خانه‌ی یک بت پرست بروم و می بخورم و شاد گردم ناخرسند خواهند شد. زال به او گفت هرچیز دیگری از من بخواهی برآورده می‌‌کنم. هرچند این سخن مهراب را ناخرسند کرد لیکن او به روی خود نیاورد و در دل نفرین و بر زبان زال را آفرین گفت. زال نیز زبان به ستایش او گشود هرچند که چون او بت پرست بود زال در ستودن او پروا داشت (ملاحظه می‌کرد) پس از آنکه زال مهراب را ستود، بزرگان که نخست مهراب را ستایش نکرده بودند و او را بزرگ نشمرده بودند، زبان به ستایش او گشودند. زال در دلش مهری به مهراب پدید آمد. هرچند این مهر از خرد دور بود.

مهراب به کاخ بازگشت. در کاخ همسرش ‌سیندخت‌ و دخترش ‌رودابه‌ چشم به راهش بودند. سیندخت از زال و دیدارش با مهراب پرسید. مهراب در پاسخ زال را ستود و گفت: زال پهلوانی بی‌همتا است. وی در ستایش او سخن‌های گزاف گفت و افزود تنها آهوی (عیب) او موی سپیدش است که به گمان من آن مو بر وی بسیار برازنده است. رودابه دختر مهراب که این گفتگو را می‌شنید از راه شنیده‌هایش درباره‌ی زال هواخواه و دلباخته‌ی او شد و از خواب و خوراک افتاد؛ رودابه ‌پنج کنیز‌ داشت که همراه و رای‌زن او بودند. به ایشان گفت که شیفته و عاشق زال شده؛ آنها رودابه را برای عشق به کسی که دشمن پدر، پرورده‌ی مرغ و سپید موی مانند پیران است، سرزنش کردند. رودابه به ایشان بانگ زد و گفت من برای زیبایی زال عاشق او نشدم بلکه برای هنرهایش و تنها از روی شنیدها، شیفته‌ی او شدم. کنیزکان از گفته‌ی خود بازگشتند و سر فرود آوردند.

سر ماه فرودین بود و زمین پراز گل. کنیزکان رودابه به بهانه‌ی گل چیدن به لشکر زال نزدیک شدند و خود را به او نشان دادند. زال که ایشان را در مرغزار دید به بهانه‌ی شکار کمانی برداشت و با یکی از ردیکان (غلامان) خود به ایشان نزدیک شد. رود پر از ‌خشنسار‌ بود. زال پرنده‌ای را شکار کرد و ‌ریدک پهلوان‌ به دنبال آوردن آن مرغابی کبود به سوی کنیزان رودابه رفت. کنیزکان رودابه بسیار زیرکانه با خوب گفتن از سرور خود، غلام زال را بر آن داشتند تا از خوبی‌های زال سخن بگوید؛ گفتگوها بالا گرفت؛ ایشان پیشنهاد دادند کاری کنند که زال و رودابه با یکدیگر دیدار کنند؛ ریدک خندان از نزد ایشان بازگشت و داستان کنیزان را به زال گفت؛ زال پیام خود را به همراه گنجی از دینار و گوهر به سوی کنیزان رودابه فرستاد؛ ایشان گفتند راز هنگامی راز است که تنها میان دو تن باشد، زمانی که راز میان سه تن بود به آن نانهان گفته می‌شود و هنگامی که میان چهار تن بود دیگر سخن آشکار. ‌سیه چشم‌ که دستور و گنجور زال در این کار بود بازگشت و هرچه از ایشان شنیده بود را به زال گزارش داد. زال به سوی گلستان رفت و با کنیزان درباره‌ی رودابه گفتگو کرد؛ ایشان چندان از زیبایی رودابه گفتند که سرانجام زال از ایشان خواست راه دیدار با رودابه را به او نشان دهند. ایشان گفتند ما هر کاری از دستمان بر بیاید انجام می‌دهیم تا تو را به رودابه برسانیم. خوبرویان رفتند و زال به سراپرده بازگشت.

پرستندگان هنگامی که با گل‌هایی در دست به کاخ بازگشتند ‌نگهبان کاخ‌ بر سر ایشان فریاد زد مگر نمی‌دانید زال در کابل است؟ اگر زال شما را دیده بود بی‌گمان مرده بودید؛ ایشان نزد رودابه رفتند و گزارش کار خود را بازگفتند؛ رودابه خانه‌ی پر نقش و نگاری داشت آن را برای پذیرایی از زال آراست.

زال شب هنگام به سوی خانه‌ی رودابه رفت. رودابه از دیدار او شاد شد و گیسوانش را بازکرد و از زال خواست گیسوانی که از بام تا کوی آویخته شده را برای بالا آمدن از دیوارِ کاخ به چنگ گیرد. زال گفت هرگز در جان خویش چنگ نخواهم زد. پهلوان کمندی را در کنگره‌ی کاخ رودابه انداخت و به سرای او رفت و با او از نزدیک دیدار کرد.

زال و رودابه به کام دل خود رسیدند. هرچند که دلواپس رای منوچهر شاه و سامِ سوار در باره‌ی این پیوند بودند. زال گفت سوگند خورده‌ام که از پیمان تو نگذرم. هرچند در این راه جانم را از دست بدهم. رودابه نیز گفت من هم سوگند می‌خورم مگر زال زر کسی را نپذیرم. تا بامداد این‌گونه با یکدیگر سخن گفتند و سرانجام زال، رودابه را پدرود کرد و از کاخ او پایین آمد.

بامداد روز پسین زال در نشست با رای‌زنانش از ایشان پرسید آیا منوچهر شاه به این پیوند خرسند خواهد شد؟ رای‌زنان به زال گفتند هرچند که مهراب از گوهر اژدها (ضحاک) است لیکن منوچهر هرگز به خواست سام پشت نخواهد کرد، پس نخست باید سام را به این پیوند خرسند کنی.

زال نامه‌ای به سام نوشت و از پدر خواست با پیوند او و رودابه هم‌داستان شود. یاد آوری کرد که نخستین روز دیدارشان سام پیمان کرده بود هرگز کاری نخواهد کرد زال که آزرده شود.

سام از خواندن نامه بسیار غمگین شد. او بر سردوراهی مانده بود. یا باید پیمانی که با فرزندش بسته بود را می‌شکست و یا تن به آینده‌‌ی ناروشنِ پیوند میان رودابه که از نژاد ضحاک است و زال که پرورده‌ی مرغ، تن بدهد.

سام موبدان را انجمن کرد و از ستاره‌شمار خواست آینده‌ی زال و رودابه را بنگرند. ایشان در پاسخ مژده دادند این دو، همسران خوبی برای یکدیگر خواهند بود و از ایشان پهلوانی زاده خواهد شد که پادشاهی‌های ایران از او سود خواهند دید.

سام سوار خرسند شد و نگارنده نامه ‌را پیش خواند و برای زال نامه‌ای نگاشت و گفت با اینکه از این پیوند خرسند نیستم، لیکن برای پیمانی که با تو بستم، به ایرانشهر خواهم رفت و با شاه در این باره سخن خواهم گفت. از یک سو نامه به دست زال رسید و از سوی دیگر سام آماده رفتن به ایرانشهر شد. زال از خواندن آنچه که در نامه نوشته شده بود بسیار شاد شد و به تهیدستان بخشش بسیار کرد. در میان زال و رودابه یک ‌زن شیرین سخن‌ بود که پیامهای ایشان را به یکدیگر می‌رساند. زال وی را فراخواند و او را از نامه‌ی سام آگاه کرد.

زن شیرین سخن به خانه‌ی رودابه رفت و او را از این نامه آگاه کرد. رودابه به او بخششهای فراوان کرد و از او خواست یک شاره سربند و یک جفت انگشتر را نزد زال ببرد؛ در راه بازگشت از خانه‌ی رودابه، سیندخت آن زن را دید و از دیدن آنچه در دست داشت به او گمانی (مشکوک) شد. پرسش‌هایی از او کرد که آن زن نتوانست درست پاسخ دهد. سیندخت نهانِ داستان را دریافت و دخترش را برای عشق به زال سرزنش کرد. رودابه گفت: ما از ضحاک که بزرگ تازیان بود چیزهای بسیاری در دست داریم، لیکن تو همه‌ی این‌ها را با بدنامی به باد خواهی داد.

رودابه شرمگین از سخنان مادر، آنچه میان او و زال رخ داده بود و پیمانی که با زال بسته بود، را باز گفت و مادر را از نامه‌ای که سام برای زال نوشته بود آگاه کرد؛ سیندخت که زنی زیرک و دانا بود می‌دانست چیزی بهتر از پیوند با خاندان سام نیست لیکن این بیم را هم در دل داشت که اگر شاه با این کار هم‌داستان (موافق) نباشد از شهر کابل گرد بر می‌آورد.

سیندخت از این اندیشه‌ها آشفته بود؛ مهراب به خانه بازگشت و سیندخت را آشفته دید. از چرایی آشفتگی همسرش جویا شد و سیندخت همه‌ی داستان را برای مهراب باز گفت. مهراب از شنیدن داستان، خونش به جوش آمد و از اینکه دخترش دل در گرو عشق جوانی از خاندان سام نهاده بسیار آشفته شد؛ مهراب نیای خود را یاد کرد که او را پند داده بود دخترش را به سنت تازیان بکُشد و او چنین نکرده بود. وی دست به شمشیر برد و می‌خواست به سوی رودابه برود و او را بکشد. سیندخت که مهراب را چنین آشفته دید دست در کمر او گرد‌ (حلقه) کرد و به خواهش او را از این کار بازداشت؛ سیندخت گوشزد کرد اگر شاه با این پیوند هم‌داستان باشد و تو رودابه را بکشی به پادافره این کار کشته خواهی شد؛ مهراب از کشتن رودابه در گذشت. رودابه را فراخواند و او را برای آنکه از میان ایرانیان همسر برگزیده بسیار سرزنش کرد. رودابه دم درکشید و خاموش ماند.

آگاه شدن منوچهر از کار زال و رودابه

سام سوار پیش از آنکه به سوی دربار راه بیفتد، داستان مهر زال و رودابه به دربار ایران رسید. شاه از رای‌زنان خود در این باره پرسید. ایشان یافتن پاسخ را به خود او واگذار کردند چرا که منوچهر شاه را از خردمندترین مردم زمانه‌اش می‌دانستند.

شاه نیز کی‌نوذر، فرزند خود را به سوی سام فرستاد تا او را به دربار فراخوانند؛ سام به دربار رسید و از او پذیرایی گرمی شد. شاه خود به پیشواز پهلوان سپاهش رفت؛ برای سام مهمانی بزرگی برپا شد؛ ‌ساری‌ و ‌امل‌ پر جوش و خروش شد. شاه از سام درباره‌ی کارویژه‌اش (ماموریتش) در گرکسار پرسید و سام گفت:

شهر را از دیوان و مردم بد و سپاهی که ‌سگسار‌ خوانده می‌شد پالودم. سپهدار ایشان ‌کرکوی‌، نبیره‌ی سلم بود که از مادر نیز نژادش به ضحاک می‌رسید، پس از روبرو شدن با او، در نبردی تن‌به‌تن وی را از کمرگاهش گرفتم و از اسب بر زمین کوفتم. سپاهیانش چون دیدند که کرکوی از پای درآمده پراکنده شدند یا به دست ایرانیان گرفتار گشتند.

شاه از شنیدن این داستان بسیار خرسند شد و سام را ستود؛ تا با مداد به بگماز نشستند. فردا پگاه، شاه به سام فرمان داد به هندوستان برود و کابل و خاندان مهراب را از میان بردارد؛ شاه گفت نباید کسی از نژاد ضحاک بر زمین فرمان براند؛ سام بدون هیچ درنگی فرمان را پذیرفت و به سوی کابل به راه افتاد.

زال هنگامی که از فرمان شاه درباره‌ی تاختن به کابل آگاه شد، گفت اگر کسی بخواهد آهنگ کابل کند باید نخست با من دراویزد. پس از آن زال به سوی لشکر سام به راه افتاد. هنگامی که به نزدیکی لشکر سام سوار رسید، بزرگان با او دیدار کردند و به او گفتند سام از سخن زال دلگیر و آزرده شده است. پس از آن زال به سوی سام رفت و او را ارج نهاد. زال با پدر درباره‌ی گذشته سخن گفت و دوباره پایِ گناه گذشته‌ی سام را به میان کشید. سام که خود را در داستان زال گناه کار می‌دانست و از سویی پیمانش با زال دست و پاگیرش ‌شده بود پذیرفت در تاختن به کابل درنگ کند تا زمانیکه زال با نامه‌ی سام به دربار رود و رای پایانی منوچهر شاه را در این باره بدست آورد. سام نامه‌ای نوشت و در آن داستان را بازگفت و زال را با نامه به سوی دربار فرستاد.

سام در نامه نخست بر جهان آفرین دادگر آفرین کرد و سپس شاه را ستود. داستان پهلوانی خود را در کشتن ‌اژدهای کشف رود‌ چنین گفت: اژدهایی که هرکس من را در نبرد با او دید دیگر امید به زنده ماندن من نداشت؛ سه تیر به سوی پوزه و دهانش زدم و با گرزه‌ی گاوچهر سر او را شکستم و کَشَف رود را پرخون کردم. از این رو من را ‌سام یک‌زخم‌ می‌خوانند. من رو به پیری گراییده‌ام و شست ساله شدم. پس از من زال می‌تواند پهلوانی شایسته برای این خاک باشد. سام افزود: زال پیش من آمد و گفت اگر من را بکشی بهتر است تا کابل را ویران کنی؛ کار مهر زال به جایی رسیده است که هر کس می‌بیندش دلش برای او می‌سوزد. زال پروده‌ی اشیانه‌ی مرغ است و هرکس که مانند او دور از شهرگانی (تمدن) بزرگ شده باشد و ناگهان با ماه‌رویی چون رودابه دیدار کند دیوانه خواهد شد. او را با این نامه نزد شاه فرستادم تا هرچه درست (صلاح) می‌داند همان کار را انجام دهد.

مهراب که سخت برآشفته بود خواست با کشتن رودابه و سیندخت دل شاه ایران را بدست آورد تا مگر دست از تاختن به کابل بردارد. لیکن سیندخت همسر خردمندش از او خواست که دست نگه‌دارد.

سیندخت که از جان رودابه بیمناک بود از مهراب پیمان ستاند به هیچ روی، رودابه را برخی‌ (قربانی) سیاست نکند. سپس با پیشکش‌های فراوان مانند اسبان آراسته و نیکو، کاسه‌های زر، تخت و کلاه جواهر نشان به سوی سام راه افتاد.

هنگامی که سیندخت به دیدار سام رسید بدون اینکه کیستی‌اش را آشکار کند، خود را فرستاده‌ی مهراب، شاه کابل خواند؛ سام با دیدن انهمه پیشکش بر سر دوراهی ماند و با خود اندیشید اگر آن را بپذیرد شاه را آزرده و اگر نپذیرد زال را. سام فرمان داد تا همه‌ی آن خواسته‌ها را پیشکشی از سوی رودابه بشمارند و به گنجور زال بسپارند؛ سام با سیندخت به رای‌زنی نشست. سیندخت گفت: اگر مهراب گناهکار است مردم کابل چه گناهی کرده‌اند؟ چرا باید خون بیگناهان ریخته شود.

سام پاسخ داد: راستش را بگو تو همسر مهراب هستی یا فرستاده‌اش؟ آیا رودابه را می‌شناسی؟ او به چهره و رفتار و گفتار چگونه است؟ سیندخت دست سام را به دست گرفت و پس از آنکه از او به سختی پیمان خواست، گفت که من سیندخت همسر مهراب و مادر رودابه هستم؛ رودابه نیز از خوبی چیزی کم ندارد؛ خاندان ما همواره نیک‌خواه سام و زابل بوده است؛ روا نیست دل بیگناهان کابل را بسوزانی و با ایشان نبرد کنی.

سام که این سیاست وَرزی و منش زیرکانه را از سیندخت دیده بود وی را ستود و با آنکه ایشان از نژاد شاهان ایران نبودند، درخور و شایسته‌ی شاهی خواندشان. سام از سیندخت خواست دیداری میان رودابه و سام برگزار کند؛ سیندخت که دل سام را نرم کرده بود و لبش را پرخنده، وی را برای دیدار، به کابل فراخواند.

روز دوم هنگام بازگشتِ سیندخت، سام وی را به گرمی نواخت و دستش را به دست گرفت و با او پیمان بست. وی رودابه را برای زال از سیندخت خواستگاری کرد و سیندخت را با خواسته‌ها و پیشکش‌های فراوان به سوی کابل روانه.

زال در دربار منوچهر شاه

هنگامی که زال به دربار منوچهر رسید. شاه به گرمی از او پذیرایی کرد و او را نواخت. شب به بگماز نشستند؛ فردا پگاه شاه از زال خواست در پیشگاه او، با موبدان به گفتگو بنشیند؛ ‌موبدان ازماینده زال‌ برای سنجش رای و هوش او برایش ششش چیستان گفتند:

* آن دوازده درخت سهی که شاداب و با فرهی روییده‏اند و از هر یک از آن درختها، سی شاخ بر زده و در پارسی، هرگز کم و بیش نگردند چیست؟

* آن دو اسب گرانمایه‌ی تیز تازِ سیاه و سفید که هر دو به شتاب در جنبش‏اند، لیکن هرگز یکدیگر را نمی‏یابند چیست؟

* آن سی سوار که بر شهریار بگذشتند و چون نیک بنگری یکی از آنها کم می‏شود لیکن چون آنها را بشماری، باز هم همان سی سوار باشند چیست؟

* آن مرغزار کدام است که آن را پر از سبزه و جویبار بینی، لیک مردی با داس تیز و بزرگی سوی آن مرغزار می‌آید و همه‌ی تر و خشکش را با هم می‌دِروَد؟

* دو سروی که همچون نی از میان دریای آب خیز (مواج) سر برآورده‌اند و مرغی بر آن اشیانه دارد که روز بر یکی از آنها می‌نشیند و هنگام شام بر دیگری می‌نشیند و چون از یکی از آنها بپرد، برگ آن خشک می‏گردد و هر گاه بر دیگری نشیند، شاداب و سرزنده می‌گردد. همیشه یکی از آن دو آبدار و دیگری پژمرده است، چیست؟

* بر کوهساری، شارستانی آباد هست لیکن مردم بجای زندگی در آن شارستان به خارستانی در بیابان رفته‌اند و در آنجا سراهایی سر به آسمان برآورده، ساخته‏اند و هیچ یادی از آن شارستان نمی‏کنند تا این که ناگهان بومهنی (زمین لرزه‏ای) روی می‌دهد و خارستان را ویران می‌کند آن زمان است که دوباره به این شارستان نیازمند می‏گردند. چرا؟ و آن شارستان چیست؟

پس از شنیدن پرسش‌ها زال آماده‌ی پاسخ گردید:

* دوازده ماهِ سال و سی روز هرماه

* شب و روز

* این همان ماه نو است که هر شب می‌کاهد این شمارگان می‌تواند سی روز یا بیست و نه روز باشد

* مردی که در بیابان با داسی تیز می‌آید و هیچ لابه‏ای نشنود و خشک و تر را با هم بدرود، همان زمانه است و ما همچون گیاهانیم که به پیر و جوان ما نمی‏نگرد و هر آنچه دستش می‌رسد، برمی‌چیند.

* سخن از کار گیتی‏ است که از بخش بره (فروردین) تا ترازو (مهر) ، تیرگی را در نهان دارد‌ (و روشنی را آشکار) ، لیکن چون از این باز گردد و به ماهی (اسفند) رسد، به آن تیرگی و سیاهی می‏رسد. آن دو سرو نیز دو بازوی چرخ بلند هستند و آن مرغ پران خورشید است.

* شارسان که برسر کوه است سرای درنگ و جای اسایش (جهان دیگر است) و خارسان این جهان است که ناگهان زمین لرزه‌ای برای ما بانگ رفتن می‌زند.

زال با پاسخ‌های خود، خرد و دیدگاهش را به نمایش گذاشت. پس از آنکه از این آزمون سربلند بیرون آمد شاه برایش مهمانی‌ای گرفت؛ فردای آن روز زال نزد شاه رفت و گفت دلتنگ سام و زابل است و می‌خواهد باز گردد؛ شاه با کنایه به او گفت: تو دلتنگ دختر مهراب هستی نه دلتنگ سام و زابل.

شاه از او خواست یک روز دیگر هم بماند تا در میدان سواری شاه را همراهی کند. در میدان سواری هر یک از پهلوانان هنرهای خود را به نمایش گذاشتند و هنگامی که میدان به زال رسید وی کمان را به زه کرد و تیری به سوی تنه‌ی درخت کهن سالی که در میان میدان بود رها کرد. در شگفتی همگان این تیر از میان تنه‌ی درخت گذشت و از سوی دیگر بیرون آمد.

شاه رو به پهلوانان کرد و گفت چه کسی می‌خواهد با او نبرد کند. گردان همه جنگ ابزارهای خود را بیرون آوردند و با دلی خشمناک و زبانی پر شوخی با زال در آویختند. زال به سوی نامدارترین و گردنکشترین ایشان رفت و کمربند او را گرفت و به آسانی از پشت زین برداشتش و برزمین زد. گردان همگی خستو (معترف) شدند که هرکس با زال بجنگد خود را به کشتن داده.

شاه از این کرده بسیار خشنود شد؛ پیشکش‌های فراوان به زال بخشید و نامه‌ای هم برای سام نوشت و در آن هم‌داستانی خود را با این پیوند باز گفت؛ زال پیکی را به سوی سام روانه کرد تا پیش از رسیدنش پدر را از رای شاه آگاه کند.

پس از رسیدن نامه به سام، وی سواری را به سوی مهراب فرستاد و او را از نامه آگاه کرد. در کابل شادی به پای شد؛ مهراب و رودابه هرکدام جداگانه از سیندخت برای آسان کردن این کار دشوار سپاس‌گزاری کردند. ایشان رودابه را در خانه‌ای زرنگار نشاندند و کسی را نزد او راه ندادند تا هنگامی که زال او را ببیند.

زال به نزدیکی کابل و سام رسید؛ سام داستان سیندخت را باز گفت؛ زال که گوشش به سام نبود در پایان از او پرسید پس کی به کابل خواهیم رفت؟ سام دانست که زال به هیچ چیز مگر رودابه نمی اندیشد.

هنگامی که سام به کابل پای نهاد، از وی پذیرایی شایسته‌ای شد و مهراب در کاخ خود، ایشان را به شایستگی مهمان کرد. سام پس از دیدن سیندخت با لبی خندان به وی گفت تا کی میخواهی رودابه را پنهان کنی؟ سیندخت پس از گرفتن رونما سام را به سوی رودابه در خانه‌ی زرنگار برد.

جشن آراستند و به آیین و کیش دست ایشان را به هم بستند و به پیوند هم درآوردند. پس از آن گنجور دفتر آورد و گنج‌هایی که به ایشان بخشیده شده بود را خواند؛ یک هفته جشن گرفتند. از آنجا به کاخ رفتند و سه هفته نیز آنجا جشن گرفتند. پس از چهار هفته‌ای که در کابل جشن و شادی بود و سرانجام سام و زال به همراه مهراب و رودابه و سیندخت به سوی زابل به راه افتادند. پس از سه روز جشن سیندخت آنجا ماند و سام آهنگ رفتن به سوی گرگسار کرد. سام گفت منشور آن بوم و بر به نام من است و مردم آنجا از پادشاهی ما خرسند نیستند می‌ترسم باز سر به شورش بردارند. او زال را پادشاه زابل کرد و خود به سوی گرگسار به راه افتاد.

زادن رستم

پس از آنکه زال و رودابه در سیستان آرام گرفتند، دیری نگذشت که رودابه باردار شد. وی از سنگینی کودکی که در شکم داشت، به ستوه آمده بود. رودابه به مادر گفت: گمان می‌کنم درون پوستم پر از سنگ است و میان آن از آهن. رودابه به زاری روزگار به سر برد تا هنگام زادن فرزند نزدیک شد. نزدیک زایمان رودابه از فزونی درد از هوش رفت. از دربار زال خروش و هیاهویی برخواست و همه در نگرانی فرو رفتند. در این میان زال که از همه نگران تر بود به یاد پرهای سیمرغ افتاد. زال بی‌درنگ پر سیمرغ را آورد و به سوی آتش‌دان رفت و آن پر را به آتش افکند. چندی نگذشت که گردی در هوا برخاست و آسمان تیره شد و از میان آن تیرگی سیمرغ با فر و شکوه بر زمین نشست.

سیمرغ که زال را پریشان دید، او را دل‌داری داد و گفت: فرزند تو- که در خرد مانند سام و در نیرو مانند شیر نر خواهد شد- به خواست یزدان مانند دیگر فرزندان چشم به جهان نخواهد گشود. کاردپزشکان (جراحان) چیره‌دست را فرا بخوان. سیمرغ دستور کار پزشکان را به زال گفت و خود پرگشود و رفت.

نخست رودابه را با داروی هوشبر که امیخته با می بود، از هوش بردند و سپس به راهنمایی سیمرغ، پزشکان -که کارشان کاردپزشکی (جراحی) بود- شکم رودابه را شکافتند و فرزندش را از پهلوی مادر، به تندرستی بیرون آوردند. جای بریدگی را دوختند و با آمیزه‌ای از داروی سیمرغ و شیر و مشک، بر آن پماد کردند. پس از آن به دستور سیمرغ، پر سیمرغ را بر آن نهادند.

رودابه یک روز و یک شب بیهوش ماند. هنگامی که به هوش آمد. خوشی زادن فرزند با زنده ماندن مادر در کام زال شیرین‌تر شد؛ کودک نو رسیده را رستم نام کردند. پس از آن تندیسی پارچه‌ای از ابریشم هم اندازه‌ی ‌تهمتن‌ ساختند و نقش ماه و خورشید را بر آن دوختند. این تندیس را از موی سمور پرکردند و به بازویش نشان اژدها را (که نشان خاندانشان بود) بستند و به یک دستش کوپال دادند به دست دیگرش عنان. وی را بر اسبی سوار کرده و چند تن را نیز کنار او نهادند. این دست آورد را به سوی سام فرستادند تا سام که در گرگسار مازندران به سر می‌برد نیز در شادی زهش (به دنیا آمدن) این نبیره‌ی گرامی هنباز شود.

زابل تا کابل همه در شادی فرو رفتند. مهراب نیز از شنیدن این پیام شاد شد. سام نیز از دیدن این نقش به شگفت آمد و نامه‌ای به زال نوشت و از زال خواست به گونه‌ای ویژه نگهبان و نگهدار این فرزند که در آینده پشتوانه‌ی خاندان سام و ایران زمین خواهد شد، باشد.

سیستان- دربار زال

رستم را که از شیر مادر سیر نمی‌شد به دایه سپردند. دَه دایه همزمان از وی نگهداری می‌کردند. پس از آنکه زمان شیر خوردنش سپری شد به خورش روی آورد و در هر پاس (وعده) به اندازه‌ی یک مرد خوراک می‌خورد. کمی که بزرگتر شد به اندازه‌ی پنج مرد خوراک می‌خورد. وی در هشت سالگی مانند یک مرد بزرگ، شده بود و چهره‌اش مانند سام می‌نمود.

آمدن سام به دیدار رستم

پس از آنکه رستم هشت ساله شد، سام دیگر نتوانست دوری او را تاب بیاورد و راهی زابل شد. هنگامی که آگهی آمدن سام به زابل رسید، خاندانش آماده‌ی دیدار با او شدند. خانواده‌ی زال و مهراب به پیشواز سام رفتند و پیش از آنکه او به شهر پای بگذارد، با او دیدار کردند. در این دیدار تهمتن بر تختی زرین و بر پشت پیلی نشسته بود. سام از دیدن نبیره‌ی خود در شگفت ماند و او را آفرین گفت. پس از آن سام و همراهان به سوی ‌گورابه‌ به راه افتادند.

در کاخ مهمانی‌ای برگزار شد و بزرگان زابل و کابل به آن فراخوانده شدند. سام از شیوه‌ای که تهمتن زاده شده بود، در شگفت ماند و گفت اگر سد نژاد (نسل) به گذشته بازگردی هم کسی از چنین روشی یاد نمی‌کند. سام به سیمرغ آفرین گفت؛ در آن مهمانی مهراب که از بسیار خوردنِ می، مست شده بود جام می را بدست گرفت و گفت با داشتن چنین فرزندی دیگر نه از سام و زال و نه از شاه ایران بیم خواهم داشت و بار دیگر آیین ضحاک را زنده خواهم کرد.

پس از آن سام چندی در زابل ماند و سر ماه نو در هرمز مهرماه- نخستین روز از مهرماه- آهنگ بازگشت کرد؛ سام زال را فراوان پند داد و دو پسرش را پدرود کرد؛ به سوی باختر به راه افتاد و زال و تهمتن تا سه ایستگاه (منزل) به دنبالش رفتند.

دربار منوچهر شاه

پس از آنکه منوچهر شاه سد و بیست سال برتخت شاهی نشست و جهان را زیر فرمان گرفت، ستاره‌شناسان به وی گفتند هنگام رفتنش فرا رسیده. نوذر-فرزندش- را فراخواند و به او پندهای بسیاری داد تا در آینده برای کشورداری از آنها بهره بردارد. در میان پندها و راهکارهایی که منوچهر به نوذر گفت دو آگاهی از آینده نیز به او داد که یکی از این دو آگاهی برای ایرانیان بسیار ناگوار بود. منوچهر به نوذر گفت:

* در ‌خاورزمین‌ پیمبری خواهد آمد و مردم را به یزدان پرستی فراخواهد خواند، آیین او را بپذیر و او را یاری کن.

* تورانیان به ایران خواهند تاخت و تخت شاهی را بدست خواهند گرفت.

منوچهر در دنباله به نوذر سفارش کرد که هرگاه با این رویدادها روبرو شد از خاندان سام و این شاخ نورسته، تهمتن، یاری بخواهد. شهنشاه، منوچهرِ والا نژاد، پس از آنکه تخت و تاج را به نوذر سپرد، زمان دزاری نزیست و بسیار زود برای همیشه از جهانِ جهان رخت بربست و به سرای دیگر رفت. روانش به مینو کهن باد.

پادشاهی نوذر

پس از مرگ منوچهر شاه، نوذر برتخت شاهی نشست. دیری نگذشت که نوذر از آیین شاه پیچید و بیدادگر شد و روی کشور پرآشوب گردید. کشاورزان سپاهی شدند و دلیران در اندیشه‌ی پادشاهی افتادند. نوذر که ناخرسندی مردم و بزرگان را دید، نامه‌ای به سام نوشت و از او خواست به ایرانشهر بیاید. سام با سپاهش از گرگسار به ایرانشهر آمد.

بزرگان پیش از آنکه سام به دیدار شاه برود، با او دیدار کردند. ایشان که به دنبال سرنگون کردن تخت نوذر بودند از سام خواستند با آنها هم‌داستان شود و پس از سرنگونی نوذر، خود به تخت بنشیند. سام در برابر این پیشنهاد، پاسخی استوار داد و گفت تا هنگامیکه کسی از نژاد شاهان و کیان بر تخت نشسته شایسته نیست جهان به همچون منی سپرده شود؛ سام به ایشان گفت من با شاه دیدار خواهم کرد و او را به راه ایزد فراخواهم خواند. شما نیز از آنچه که در سر داشتید پشیمان شوید؛ چنان هم شد و نوذر پند سام را پذیرفت و رفتار خود را به همان شیوه‌ی پدرانش بازگرداند. با اینکه نوذر بار دیگر به راه ایزدی بازگشت لیکن گویا سپهر بلند را با او سر مهر نبود.

لشکرکشی افراسیاب به ایران

پشنگ‌-پدر افراسیاب- که از مرگ منوچهر شاه آگاه شده بود پهلوانان و بزرگانش را گرد آورد و از پدرش ‌زادشم‌ و تور یاد کرد؛ پشنگ بزرگان لشکرش مانند ‌ارجاسب‌، ‌گرسیوز‌، ‌بارمان پسر ویسه‌، ‌کلباد‌ و سپهبد ‌ویسه‌ را فراخواند و با ایشان از داستان سلم و تور و کشته شدن ایشان بدست منوچهر سخن گفت. در این میان خون افراسیاب بجوش آمد و گفت اگر زادشم دست به شمشیر برده بود، هرگز جهان را به ‌گرشاسب‌ نمی‌سپرد. افراسیاب که خود را هم‌آورد ایرانیان می‌دانست نوید داد کین نیاکان خود را از ایرانیان خواهد گرفت. پشنگ که به زورِ بازوی افراسیاب باور داشت فرمان داد برای نبرد با ایران آماده شود. پس از آنکه افراسیاب فرمان یافت سپاه را برای تاختن به ایران آماده کند، ‌اغریرث‌ نزد پدر رفت و به او گفت: گمان نکن اگر منوچهر از میان ایرانیان کم شده است ایشان دیگر آن توان گذشته را ندارند، هنوز سام سوار از اسب فرود نیامده و قارن و ‌گشواد‌ کمربند باز نکرده‌اند. آیا بیاد نمی‌اوری که ایشان در نبردهای پیشین چه به روز ما آوردند؟ پدرت زاد شم هرگز آرزوی ایران را نداشت. بهتر است ما نیز این آرزو را از سر بیرون کنیم.

پشنگ پندِ پورِ خردمند خود را نپذیرفت و به او گفت: افراسیاب در میدان نبرد مانند نهگ است، بیگمان او می‌تواند از پس این کار بزرگ بربیاید. شما نیز در بهار به همراه افراسیاب به ‌دهستان‌ و ‌گرگان‌ –همان جاهایی که منوچهر با تور نبرد کرد-بروید و در این راه از رای‌زنی با او دریغ نکن. در بهار همان سال، تورانیان لشکر خود را به سوی ایران روانه کردند. هنگامی که تورانیان به ‌جیحون‌ رسیدند، ایرانیان نیز با سپاهی به سپهداری قارن رزمزن و فرماندهی خود پادشاه به سوی دهستان براه افتادند. دو سپاه در دهستان رویارو شدند لیکن افراسیاب نبرد را آغاز نکرد. او دو فرمانده به نام‌های ‌شماساس‌ و ‌خروزان‌ را با سی هزار تن به سوی زابل فرستاد.

مرگ سپهدار سام سوار

در این هنگام همزمان با تازش تورانیان به ایران، از گرگسار مازندران آگهی رسید که سام سوار درگذشته است. افراسیاب سپاه چهارسد هزار تنی خود را در برابر سپاه سد و چهل هزار تنی نوذر آراست. او نامه‌ای به پشنگ نوشت و او را از برتری جنگجویان خود و درگذشت سام سوار آگاه کرد. افراسیاب افزود زال که سوگوار پدرش است توان رویارویی با ما را ندارد. بی‌گمان شماساس در نیمروز پیروز خواهد شد.

آوردگاهِ دهستان، خاور دریاری مازندران

دو سپاه در دهستان و در شرق دریای مازندران به هم رسیدند هر دو سپاه به فاصله‌ی دو پرسنگ (فرسنگ) از یکدیگر چادر زدند. ترکی به نام ‌بارمان‌ برای ارزیابی سپاه نوذر به ایرانیان نزدیک شد. وی پس از بازگشت، از افراسیاب خواست فرمان دهد تا بارمان از ایرانیان تن‌به‌تن نبرد جوید. اغریرث به ایشان گفت اگر بارمان از ایرانیان شکست بخورد پشت سپاه توران شکسته می‌شود. افراسیاب و بارمان رای او را نپذیرفتند و با فرمان افراسیاب، بارمان برای نبرد به سوی طلایه‌داران ایران آمد و از قارن هم‌آورد خواست. هیچ‌یک از پهلوانان سپاه ایران برای نبرد با این تورانی پا به میدان نگذاشت. ‌قباد‌ برادر قارن که پیرمردی سالخورده بود برای نبرد با او آماده شد.

هرچه قارن تلاش کرد او را از این نبرد بازدارد، قباد نپذیرفت. چراکه اگر او پای به میدان نمی‌گذاشت ناگزیر قارن این کار را می‌کرد. اگر قارن کشته می‌شد پشت سپاه ایران می‌شکست. قباد در برابر خواهش‌های برادر به او دل‌داری داد که اگر من در این نبرد پیروز شوم تورانیان شکست بزرگی خورده‌اند و اگر کشته شوم برای ایشان کشتن یک پیرمرد سرفرازی در پی نخواهد داشت. (افتخاری نخواهد بود.) وی از برادر خود خواست که اگر در نبرد کشته شد او را به شیوه‌ی یزدان پرستان دخمه کند. قباد سالخورده، از آغاز روز تا فراگیر شدن آفتاب با بارمان جوان نبرد کرد. سرانجام جوانی بارمان بر پیری قباد چیره شد. بارمان نیزه‌ای بر سرین قباد زد و خون آن سردار دلیر سپاه ایران بر زمین روان گشت. پس از مرگ قباد بارمان نزد افراسیاب رفت و از او ردا (خلعت) گرفت.

با کشته شدن پهلوان ایران دوسپاه به فرماندهی قارن و گرسیوز با یکدیگر روبرو شدند. قارن چنان رزمی کرد که افراسیاب برای جلوگیری از پیش روی او ناچار شد سپاه را به سویی که او می‌جنگید ببرد. با فرا رسیدن شب قباد سپاه را به سوی دهستان و نزد نوذر برد.

نوذر به قارن گفت از مرگ سام سوار تا امروز از مرگ کسی به اندازه‌ی مرگ قباد سوگوار نشده. قارن گفت من نیز مانند برادرم، قباد کمربندی که فریدون برای کین‌خواهی از ایرج داده را تا زمان مرگ بازنخواهم کرد. قارن همچنین به نوذر گفت شمار سپاه دشمن چندان بیشتر از شمار سپاه ما است که گویی ما با دو سپاه می‌جنگیم. گروهی از ایشان می‌جنگند و گروهی می‌اسایند و سپس جای گروه دیگر را در نبرد می‌گیرند.

دهستان، روز دوم نبرد

دو لشکر برای بار دوم رو در روی یکدیگر ایستادند. در این میدان هرگاه که افراسیاب به بخشی از سپاه ایران نزدیک می‌شد رودی از خون به راه می‌انداخت. نوذر به ناچار و پاد (خلاف) شیوه‌ی شاهان از دل سپاه بیرون آمد و با افراسیاب رو برو شد. نبرد سختی میان ایشان در گرفت. ایرانیان کشته‌های فراوانی از خود به جا گذاشتند.

نوذر همان شب پنهانی با ‌توس‌ و ‌گستهم‌- فرزندانش- دیدار کرد و از ایشان خواست شبانه به سوی پارس راه بپیمایند و خانواده‌ی شاهی را از ‌پارس‌ به سوی ‌زاو کوه‌ – در شرق تربت حیدریه- راهنمایی کنند و از آنجا نیز ایشان را به ‌البرز کوه‌ ببرند. شاه از ایشان خواست که از راه ‌سپاهان‌ به پارس گذر کنند. وی امیدوار بود با این کار دست کم یکی دو تن از نژاد فریدون زنده بمانند. نوذر از ایشان خواست هر پیام بد و ناخوشایندی هم که به ایشان رسید از راه خود باز نگردند. وی فرزندانش را در آغوش گرفت و همگی گریستند.

دهستان، روز سوم نبرد

پس از دو روز آرامش ایرانیان به ناچار بار دیگر برای نبرد آماده شدند قارن فرمانده‌ی سپاه ایران، لشکرش را به این‌گونه آراست:

* شاه در میان سپاه؛

* شاپور نستوه دست راست؛

* ‌تلیمان‌ دست چپ سپاه؛

* قارن پیشرو سپاه.

پیش از آغاز نبرد قارن به شاپور هشدار داد اگر کارویژه (ماموریت) خود را بدرستی انجام ندهد بیگمان نبرد به سود تورانیان به پایان خواهد رسید. شاپور نیز قارن را دل آسوده کرد که تا زنده است هرگز نخواهد گذاشت تورانیان از راست سپاه بگذرند.

نبرد آغاز شد و تورانیان که سربازان بیشتری داشتند، نبرد را پیش میبردند لیکن هرگز نتوانستند از سمت راست سپاه گذر کنند. روز به نیمه رسیده بود که شاپور نستوه کشته شد و پرچمش فرو افتاد.

ایرانیان از انبوه دشمن ناچار به پس روی (عقب نشینی) شدند و سپاه خود را به باروی دهستان بردند. تورانیان نیز گرداگرد شهر را گرفتند. (این شهر را محاصره کردند.) تنها از سه گذرگاه می‌توانست به سپاه ایران دست برد، در همه‌ی این گذرگاه‌ها شب و روز میان دو سپاه جنگ روان بود. پس از آنکه نوذر ناچار شد در دژ بماند، افراسیاب گرداگرد دژ را گرفت و به ‌کروخان ویسه نژاد‌ یکی از فرماندهان توران، فرمان داد از راه بیابان به سوی پارس برود. قارن از این داستان آگاه شد. به سوی شاه رفت و از او برای جلوگیری از دست‌یابی افراسیاب به پوشیده رویان ایشان دستور خواست با سپاه روانه‌ی پارس شوند. شاه به ایشان گفت، پیشتر توس و گستهم را برای جابجا کردن بنه و خانواده‌ی شاهی به ایران فرستاده است.

قارن و گشواد و ‌شیدوش‌ پس از این نشست با یکدیگر هم‌داستان شدند که فرمان شاه را نادیده بگیرند و شبانه به سوی ایران روانه شوند. در بیرون دژ قارن با بارمان فرمانده‌ی نیروهای دشمن که دژ را در برگرفته بودند- روبرو شد و به خون برادر او را از پای درآورد.

شاه که از رفتن ایشان آگاه شده بود از دژ بیرون آمد و به دنبال ایشان به راه افتاد. افرسیاب از بیرون آمدن نوذر از دژ آگاه شد به دنبال او رفت. شب تا بامداد نوذر با افراسیاب جنگید تا سرانجام با هزار و دویست تن از یارانش به دست افراسیاب گرفتار شد؛ افراسیاب از ویسه خواست به خون پسرش-بارمان- کمر به یافتن قارن و کشتنش ببندد. ویسه با سپاهش به جایگاهی که بارمان کشته شده بود رسید و تن بارمان که به همراه سواران و یارانش بر خاک افتاده بود را دید.

قارن از رسیدن ویسه آگاه شد و سوارانی را به سوی نیمروز روانه کرد و خود با سپاهی از پارس بیرون آمد، قارن درفش ویسه را که با سپاه از سوی چپ به او نزدیک می‌شدند، دید و دو سپاه روبرو شدند.

ویسه از میان سپاه به قارن گفت از ‌قنوج‌ تا مرز ‌کابلستان‌ و ‌بُست‌ و ‌زابلستان‌ در دست ما است تو به کجا خواهی گریخت؟ قارن گفت من گلیمم را در آب روان نمی اندازم (بلدم گلیمم رو از آب بیرون بکشم) اگر از پیش تو رفتم برای کشتن پسرت بوده نه برای گریختن از تو.

دو سپاه با یکدیگر جنگیدند و سرانجام تورانیان از ایرانیان شکست خوردند. قارن سپاه خود را از دنبال کردن ایشان بازداشت. ویسه از نبرد گریخت و نزد افراسیاب بازگشت.

سپاهیانِ شهر ‌ارمان‌ به سرکردگی شماساس که پیشتر از سوی جیحون برای گرفتن نیمروز گسیل شده بودند و همچنین خروزان با سد هزار شمشیر زن، به نزدیکی ‌هیرمند‌ رسیدند. در این هنگام زال در شهر گورابه سوگوار پدر بود و مهراب در شهر (به جانشینی از سوی زال پادشاهی زابل و کابل را اداره میکرد) . او که خود را دربرابر سپاه دشمن ناتوان می‌دید نامه‌ای به سوی تورانیان فرستاد و از ناخرسندی خود از پادشاهی ایران سخن گفت. مهراب خواست تورانیان، به او زمان بدهند تا نامه‌ای -دربرگیرنده‌ی پیام دوستی- به افراسیاب بنویسد. اگر افراسیاب دوستی او را بپذیرد، مهراب نیز زابل را بدون جنگ به ایشان می‌سپارد. مهراب با این نیرنگ سرداران تورانی را سرگرم کرد و بیدرنگ نامه‌ای برای زال فرستاد و او را به زابل فراخواند. زال که کشور را در چنگ دشمن میدید غم از دست دادن پدر را فراموش کرد و بیدرنگ بسوی زابل به راه افتاد. هنگامی که او از پایمردی مهراب آگاه شد گفت بیمی از شماساس و خروزان ندارم. زال کمان و تیرهایی که به اندازه‌ی الوار یک درخت بود برداشت و به سوی اردوی تورانیان رفت. وی سه تیر خدنگ به سوی اردوی ایشان پرتاب کرد. تورانیانی که در جنگهای پیشین تیرهای ویژه‌ی زال را دیده بودند دانستند زال زر از راه رسیده و مهراب به ایشان نیرنگ زده.

بامداد فردا دو سپاه رو در روی یکدیگر ایستادند و نبرد آغاز شد. خزوران در کشاکش کارزار با گزر به تن زال کوفت، آن چنان که گبر زال شکافت. گردان کابل به یاری‌اش شتافتند. زال جامه‌ی رزم را نو کرد و دوباره به کارزار آمد. بار دوم زال با گزر گاورنگ- که یادگار پدر بود- به سر خروزان کوفت و جهان را در برابر دیدگانش تار کرد؛ شماساس خود را از زال پنهان کرد؛ پس از کشتن خروزان، زال آهنگ کلباد کرد. او نیز خود را از زال پنهان کرد. زال با خدنگی که به سوی او افکند وی را به زین اسبی که سوارش بود دوخت و جانش را ستاند.

شماساس و لشکرش در بیابان پراکنده شدند. سپاه زابل و مهراب به دنبال ایشان رفتند و بسیاری را کشتند. شماساس و سپاهش در بیابان با سپاه قارن که به سوی زابل می‌آمدند روبرو شد. قارن ایشان را شناخت و با آنها درگیر شد و بیشتر تورانیان را کشت یا به بند آورد لیکن شماساس گریخت و به سوی افراسیاب رفت.

کشته شدن نوذر

پس از آنکه گزارش کشته شدن سرداران سپاه توران به افراسیاب رسید او به بهانه‌ی کین‌خواهی ویسه از ایرانیان فرمان داد شاه نوذر را برهنه سر و پای، به میدان بیاورند و بکشند. وی همچنین دستور کشتار همه‌ی سربازانِ در بند را نیزد داد. اغریرث برادر خردمند افراسیاب پادرمیانی کرد و نگذاشت این کار انجام شود. ایرانیانِ در بند را در شهر ‌ساری‌ به زندان افکندند. افراسیاب که بیشه را از شیر تهی دیده بود از دهستان به سوی شهر ‌ری‌ آمد و در ری تاج برسرنهاد.

آگاه شدن زال

پس از آن که گستهم و توس گزارش کشته شدن نوذر را شنیدند آن را به زال رساندند و از او خواستند بر این درد درمانی بیابد. زال نیز سوگند خورد تا کین نوذر را از تورانیان نخواسته رخت نبرد از تن بیرون نکند. پس از آن ایرانیان دست بکار فراهم آوردن سپاه شدند.

اغریرث

هنگامی که آگهی گرداوری سپاه به ساری رسید، ایرانیانِ دربند که میدانستند اگر افراسیاب از لشکرکشی زال آگاه شود ایشان را خواهد کشت، بار دیگر دست به دامن اغریرث شدند و از او خواستند آنها را از بند رها کند. اغریرث نپذیرفت. لیکن گفت اگر زال با لشکری به ساری نزدیک شود وی ایرانیان را آزاد می‌کند و خود نیز از ساری و آمل بیرون می‌رود.

ایرانیان این نیک دلی اغریرث را به زال گزارش کردند و زال از پهلوانان خواست کسی برای انجام این کارویژه پیشگام شود.‌ (برای ماموریت داوطلب شود) گِشواد پذیرفت که با سپاهی به سوی ساری برود و ایرانیان را آزاد کند؛ همزمان با رسیدن گشواد به ساری اغریرث ایرانیان را از بند رهانید و خود نیز شهر را تهی کرد. گشواد بدون آنکه نبردی کند ایرانیان را آزاد کرد و شهر ساری و آمل را بدست گرفت.

کشته شدن اغریرث

پس از آنکه اغریرث شهر را پرداخت و به ری آمد، افراسیاب به بهانه‌ی اینکه چرا از کشتار ایرانیان سرباز زده‌ است با دست خود برادرش را با شمشیر کشت.

لشکر کشیدن زال به ری

زال با شنیدن آگهی کشته شدن اغریرث لشکرش را به سوی پارس به راه انداخت. افراسیاب نیز لشکر را به ‌خوار ری‌ برد و دو سپاه شب و روز پیوسته در نبرد و خون‌ریزی بودند.

پادشاهی زو تهماسب (پنج سال)

شبی زال با رای‌زنان خویش از تهی بودن تخت سخن گفت و افزود که توس و گستهم شایستگی پادشاهی را ندارند. انجمن ‌زو پسر تهماسپ‌ -از نژاد فریدون- را شایسته‌ی تاج و تخت یافتند. قارن و ‌موبد‌ و ‌مرزبان‌ با سپاهی از ‌بامین‌ و ‌گرزبان‌ به سوی زو رفتند و مژده‌ی پادشاهی را به او دادند. زو در روزی همایون بر تخت نشست و بزرگان به شاهی بر او آفرین خواندند.

زوِ کهن سال، پنج سال بر تخت شاهی نشست. وی کسی را نکشت و کسی را نیز به زندان نیفکند؛ در زمان پادشاهی زوتهماسپ بدسالی (قحطی) پدید آمد و آسمان خشک ماند و باران نیامد. هشت ماه بود که دو سپاه رو در روی یکدیگر ایستاده بودند و هیچ جنگی در نمی‌گرفت؛ سرانجام دو سپاه جنگی بزرگ کردند و هر دو بی توش و تاب شدند. آرام آرام این اندیشه در هر دو سپاه، پا گرفت که این خشکی آسمان پادافره (کیفر) ستمکاری هر دو گروه است. از این رو هر دو سپاه دست از جنگ کشیدند. تورانیان فرستاده‌ای را با پیام آشتی نزد زو فرستادند. ایشان از شاه ایران خواستند مرزهای ایران و توران را به همان جایگاهی که فریدون بخشیده بود (تقسیم کرده بود) بازگردد و مانند گذشته از ‌رودابد‌ و ‌شیر‌ تا مرز توران و از آنجا تا مرز ختن در دست توران باشد. زو و زال از مرزی که در آن ‌رسم خرگاه‌ است دور باشند و ترکان نیز به دیگر سو نیایند.

پادشاهی ایران پیشنهاد آشتی را پذیرفت. پس از این آتش بس، زال به زابل و زو به پارس بازگشتند. آسمان نیز بار دیگر بارید. زو بزرگان را فراخواند و گفت این بخشش آسمان از یزدان پاک بوده و برای سپاس‌گزاری باید به هر سو جشنگاهی بیارایید.

درگذشت زو تهماسپ

زو تهماست که پادشاهی دادگر و مردم دوست بود در هشتاد و شش سالگی درگذشت. پس از او بار دیگر تخت ایران بدون شاه ماند. افراسیابِ شکست خورده هنگامی که از خوارِری به سوی آب (رود مرزی جیحون یا امو دریا) رفت پشنگ او را -که کشنده‌ی اغریرث بود- از خود راند. گاه می‌شد سال و ماه می‌گذشت و چهره‌ی او را نمی دید؛ آگهی درگذشت شاه ایران به توران رسید؛ بار دیگر پشنگ پیامی به افراسیاب داد و از او خواست با سپاهی گران به ایران لشکر کشی کند. هنگامی که گزارش لشکرکشی دوباره توران، به ایران رسید بزرگان گرد زال آمدند و او را سرزنش کردند که چرا در روبارویی با افراسیاب کُندی می‌کند. ایشان گفتند پس از مرگ سام جهان پهلوانی تو نیز بی‌فروغ گشته. زال گفت که سال‌‌خورده شدن شَوند این بی‌فروغی است. او پیشنهاد کرد تهمتن را اسبی نیکو بیابد و او را جایگزین خود در لشکر کند. بزرگان خرسند شدند. زال با پورِ نوجوان خود سخن گفت و او را در پذیرفتن یا نپذیرفتن این کارویژه آزاده گذاشت. تهمتن پیشنهاد پدر را پذیرفت.

رخش

گله داران از زابل و کابل هرچه اسب نیکو داشتند آوردند. هر اسبی را که رستم بر پشتش دست می‌فشرد، پشتش خم می‌‌شد و پاهایش سست. گله‌ای از کابل آمد که مادیانی سفیدرنگ با تنی مانند شیر و پاهایی کوتاه و دوگوشِ مانند خنجر و برویالی فربه، در خود داشت. کره‌ای از پس او دوان بود که سیه چشم و بورِابرش و گاودُم بود و نقش تنش مانند داغ گل بر زعفران.

رستم تا این کره اسپ را دید، کمند انداخت و او را به خم کمند در دام آورد، در این هنگام ‌چوپان پیر‌ به رستم گفت این اسب دارایی کس دیگری است نباید به آن دست اندازی کنی.

تهمتن پرسید دارنده‌ی اسپی که هیچ داغی روی ران خود ندارد، کیست؟ چوپان در پاسخ گفت دارنده‌ی این اسب را کسی نمی شناسد. ما او را ‌رخش رستم‌ می‌خوانیم. سه سال است که این اسب را هرکس پسندیده مادرش نگذاشته به او دست یازد. رستم رخش را به کمند گرفت و هنگامی که مادرش برای جدا کردن او نزد رستم رسید، تهمتن چنان غرید که اسب ترسید و بر زمین خورد. برخواست و گریخت.

هنگامی که رستم توانست کره اسب را از مادیانش جدا کند و بر او زین بنهد، بر همگان آشکار شد که او خداوندِ رخش، رستمِ تاجبخش، مرزبان ایران زمین است. پس از آنکه رستم بر رخش سوار شد از چوپان رمه ارزش اسب را پرسید. ایشان گفتند بهای این اسب بر و بوم ایران زمین است و اگر تو رستم هستی بر او بنشین و بر و بوم ایران را راست گردان. تهمتن رخش را به خانه برد. هرشب برای او اسپند دود می‌کردند و زال از دیدن این اسب و سوار خرسند بود.

لشکر کشیدن زال سوی افراسیاب

ایرانیان از سیستان و شست جای دیگر کوس جنگ را زدند و به سوی سپاه دشمن رفتند. افراسیاب نیز لشکر را به سوی خوارِ ری برد. هنگامی که ایرانیان به دو فرسنگی دشمن رسیدند زال از تهمتن خواست در درازنای دوهفته، تا البرز کوه برود و ‌کی‌قباد‌ که یَلی از نژاد فریدون است و موبد نشانی‌های آن را داده، به سوی ایشان بیاورد.

رستم به البرز کوه رفت و شاه جوان را همانگونه که زال خواسته بود تا ایرانشهر همراهی کرد. با رسیدن کی‌قباد به پایتخت انجمن مهستان یک هفته به گفتگو پرداخت و سرانجام در روز هشتم کی‌قباد را به پادشاهی برگزید.

===== پادشاهی کی‌قباد

بزرگانی چون ‌خَراد‌، گشواد، ‌برزین‌، دستان و قارن بر او آفرین گستردند؛ قباد از ایشان درباره‌ی افراسیاب و سپاه پرسید؛ فردای روزی که کی‌قباد بر تخت نشست، لشکر ایران به فرماندهی زال و همراهی کی‌قباد به سوی خوار ری به راه افتاد. فرماندهی یک دست سپاه با مهراب بود و دست دیگر با ‌گُژدهم‌. قارنِ رزم زن و گشواد نیز در میانه‌ی سپاه جای گرفته بودند و پشت همه‌ی اینها شاه کی‌قباد و زال با آتش سپند در دست به راه افتاده بودند. پیشاپیش سپاه نیز درفش کیانی روان بود. رستم نیز در این نبرد رخت رزم پوشیده و همراه ایشان بود.

رویارویی دولشکر

هنگامی که دولشکر با یکدیگر روبرو شدند قارن رزمی کرد که همگان به شگفتی در آمدند، رستم که رزم قارن را دید به سوی زال رفت و از او نشان افراسیاب را پرسید تا با او تن‌به‌تن نبرد کند و او را خوار و دست بسته به سوی شاه آورد. زال نشانی‌های افراسیاب را که سیاه پوش و سیاه درفش است به تهمتن گفت و او را پند داد که از افراسیابِ نیرنگ باز و جنگاور پرهیز کند.

رستم اسب را تاخت و یکراست به سوی افراسیاب رفت. افراسیاب که پیشتر این پهلوان ایرانی را ندیده بود از ترکان پرسید او کیست؟ پاسخ دادند او بی‌گمان باید از دوده‌ی سام باشد که گرز-گرز گاوسار- او را با خود همراه دارد و این‌گونه جویای نام پا به میدان نهاده.

هنگامی که رستم افراسیاب را دید به او نزدیک شد و بی‌درنگ کمربند او را گرفت و افراسیاب را از زین بلند کرد. لیکن کمربند، سنگینی افراسیاب را تاب نیاورد و پاره شد و افراسیاب بر زمین افتاد. بی‌درنگ سپاهیان از هر سو به رستم تگ آوردند و افراسیاب را رهاندند در بازگشت رستم از خویشتن گلایه می‌کرد که چرا به جای آنکه هم‌آورد را زیر کش (زیربغل) بگیرد این گونه آسانش از دست داده؟

شکست تورانیان

نبردهای چندین و چنان ایرانیان شکست دشمن را در پی داشت و تورانیان آرام آرام از راهی که آمده بودند باز می‌گشتند، تورانیان نخست لشکر خود را تا ‌دامغان‌ پس کشیدند و سپس به آن سوی جیحون رفتند؛ افراسیاب نزد پشنگ رفت و به او گفت که هنگامه‌ی آشتی جستن است چراکه ایرانیان پرتوان تر از همیشه با پهلوانی نورسیده پای به میدان نهاده‌اند. این پهلوان من را مانند پشه‌ای از پشت اسب به هوا بلند کرد.

افراسیاب که از سپاه ایران بسیار ترسیده بود آن اندازه در گوش پشنگ خواند تا او را به آشتی جستن وادار کرد. او گفت اگر آشتی نکنی باید با رستمی که روز نبرد خورشید هم با او برابری نمی‌کند و قارنی که هرگز شکست نیافته و گشواد و مهراب روبرو شوی؛ پشنگ نامه‌ای با پیشنهاد آشتی برای شاه ایران نوشت و خواست دوباره مرزهای ایران و توران را به همان مرزهایی که فریدون بخشیده بود، بازگردانند. او برای نرم کردن دل شاه، در این نامه گفت: تور برای تاج و تخت به ایرج نیکبخت، بدی کرد.

کی‌قباد در پاسخ یادآور شد که همیشه تورانیان در بدی کردن آغاز کننده بوده‌اند؛ افراسیاب نوذر، شاه ایران و برادر دادگر خود، اغریرث را کشته است؛ شاه افزود اگر امروز از گذشته‌های خود پشیمان هستید ما آماده‌ی آشتی هستیم. شاهنشاه ایران، آب (جیحون) را مرز ایران و توران نهاد و پیمان آتش بس را پذیرفت. تهمتن بسیار تلاش کرد شاه را برای دنبال کردن نبرد تا مرگ افراسیاب با خود همراه کند لیکن شاه به تهمتن گفت هیچ چیز بهتر از داد نیست؛ شاه برای سپاس‌گزاری از دست اندرکاران این پیروزی:

• پادشاهی نیمروز- از زاولستان تا سند- را به تهمتن • • و پادشاهی کابل را به مهراب سپرد. • • کی‌قباد زال را فراوان درود فرستاد و پیشکش‌های بسیاری نیز برای او آماده کرد. • • همچنین به قارن و گشواد و ‌برزین‌ و خراد درم و دینار و تیغ و کلاه داد. • برتخت نشستن شاه

پس از آنکه کشور از آشوب براسود شاه به پارس رفت و در شهر ‌استخر‌ برتخت نشست؛ کی‌قباد در آغاز پادشاهی خود گفت:

• همه راستی پیشه کنید و از کین و جنگ بپرهیزید. • • سپاهی و شهری در چشم من یکسان هستند. • • دارندگان از دارایی خود بهره‌مند گردند و بخشی از آن را به دربار شاهی بدهند (مالکیت خصوصی و مالیات) • • کسانی که چیزی ندارند و تهیدست هستند از گنج شاه بهره‌مند خواهند شد. (بیمه‌ی بیکاری عمومی) • در پایان شاه از گذشتگان نامدار ایران یاد کرد.

درگذشت شاه

کی‌قباد دوره‌ی پر اسایشی را گذراند و پس از سد سال پادشاهی تخت را پدرود کرد. پیش از مرگش از میان چهار پسری که داشت ‌کی‌کاووس‌ را برای جانشینی خویش برگزید؛ فرزندان دیگر کیقباد، ‌کی‌ارش‌، ‌کی‌پشین‌ و ‌بیرش‌ بودند.

پادشاهی کاووس

‌ سودای مازندران

کاووس‌ بر تخت پدر نشست و از گنج‌های او برخوردار شد. روزی که کاووس‌شاه با پهلوانان ایران در کاخ به بزم نشسته بود، یک ‌رامشگر‌ که خود را از مردم مازندران می‌خواند، بار خواست. به او بار (اجازه) داده شد نزد شاه برود و سروده‌ی خود را بخواند. او چنان از شهر مازندران به نیکی یاد کرد که کاووس دل و دین از دست داد و در اندیشه‌ی گرفتن مازندران افتاد.

هنگامی که اندیشه لشکر کشیدن به مازندران را با بزرگان درمیان گذاشت ایشان نتوانستند در برابر رای او سخنی به زبان بیاورند و به ناچار سخن او را پذیرفتند. بزرگان ایران- ‌توس‌ و ‌گودرز‌ و ‌گیو‌ و ‌خراد و ‌گرگین‌ و ‌شاپور‌ که این کار را دور از خرد میدانستند گرد هم آمدند تا شاید بتوانند جلوی این کار را بگیرند. سرانجام ایشان بر آن شدند به زال گزارش دهند، مگر او بتواند شاه را از راهی که در پیش گرفته بازگرداند.

پیکی به سیستان رفت و زال را به پایتخت فراخواند. زال که امید فراوانی نداشت کاووس پند او را بپذیرد، با تهمتن به سوی پایخت به راه افتاد. هنگامی که زال به نزدیکی پایتخت رسید، توس و گودرز و گیو و ‌بهرام‌ و گرگین و ‌رهام‌ به پیشوازش رفتند. توس از اینکه زال رنج راه را پذیرفته و به ایران آمده سپاس‌گزاری کرد، زال به ایشان گفت هرچند پند پیران برای جوانان چندان کارگر نیست لیکن نباید از پند دادن چشم پوشید. زال به دیدار شاه رفت. شاه وی را گرامی داشت؛ زال با شاه از رفتن به مازندران سخن گفت و یادآور شد که پادشاهان بزرگی مانند منوچهر، نوذر و کیقباد هرگز از آن دیار یاد نکردند و به آن سو نرفتند، تو نیز از این اندیشه درگذر.

کاووس که خود را به فر و توان از گذشتگان بشکوه‌تر میدانست پند زال را نپذرفت. وی از زال سپاس‌گزاری کرد و او را پدرود. پس از رفتن زال از شهر، شاه به توس و گودرز فرمان داد آماده‌ی نبرد شوند. شاه، ایران‌زمین و کلید گنج را به میلاد سپرد و سفارش کرد اگر کارِ گران و دشخواری پیش آمد از زال و رستم کمک بخواهد.

رسیدن به مازندران

شاه و همراهانش در نزدیکی ‌کوه اسپروز‌ اردو زدند و ‌تخت میشسار‌ را زمین گذاشتند. شبی را به بزم گذراندند. شاه، گیو را به همراه دوهزارتن گسیل کرد به شهر مازندران بتازد و آن شهر را بدست گیرد. گیو به شهر تاخت و مرد و زن را از دم تیغ گذراند و شهر را سوخت و غارت کرد. او مازندران را شهری پرنگار و ثروتمند دید. کاووس از شنیدن این پیام شاد شد و به کسی که راه مازندران را به او نشان داده بود درود فرستاد. ایرانیان یک هفته در شهر به تاخت و تاز سرگرم بودند. آگهی تازش ایرانیان به ‌شاه مازندران‌ رسید، وی ‌سنجه‌ -یکی از دیوانی که نزد او بود- را به سوی ‌دیوسپید‌ فرستاد و او را به یاری فراخواند.

آمدن دیو سپید به مازندران

دیو سپید رسید و روز بر ایرانیان تیره شد. وی از جادوگری ابری سیاه پدید آورد. پیش از آنکه روز بردمد چشمان نیمی از سپاه ایران تیره شد و دیگر نتوانستند جایی را ببینند. هنگامی که چشمان کاووس نیز خیره شد، افسوس خورد چرا پند زال را نپذیرفته و آهنگ مازندران کرده است.

یک هفته به این گونه گذشت. دیو سپید، شاه و ایرانیان را در غاری زندانی کرد. دوازده هزار دیو نگهبان این غار بودند و خوراک زندانیان اندکی سبوز (تفاله‌ی جو) بود. دیو سپید گنج کاووس را به ‌ارژنگ‌ سالار مازندران سپرد و برای شاه مازندران پیام داد: کاری که میخواستی انجام شد و جای بهانه جویی نیست. شاه ایران را نیز نکشتم تا در زندان آرام آرام و به سختی بمیرد که پندی باشد برای همگان.

شاه ایران از زندان پیکی به سوی زال روانه کرد و از او خواست به یاریش بیاید؛ زال از تهمتن خواست برای این کار بزرگ آماده شود. وی دو راه را برای رسیدن به مازندران پیشنهاد کرد:

• راهی دیریاز (طولانی) که کاووس برگزیده بود. • • راهی پرهراس (پرخطر) لیکن کوتاه، که تهمتن را یک هفته‌ای به مازندران میرساند. • تهمتن رفتن به مازندران را مانند پای به دوزخ نهادن می‌دانست. از سوی دیگر او نمی‌توانست بیم کشته شدن شاه و ایرانیان را نیز نادیده بگیرد. تهمتن سوگند یاد کرد تا هنگامی‌که دیو سپید، ارژنگ، سنجه، ‌کولادغندی‌ و ‌بید‌ را از پای در نیاورده از رخش فرود نیاید. وی جانش را برخی شاه و ایرانیان دانست. پس از پدرود کردن پدر و مادر، تهمتن جوان پای به راهی پرداستان نهاد.

هفت خوان

تهمتن سوار بر رخش، با شتاب بسیار از نیمروز بیرون آمد. او شبها نیز می‌تاخت و راه دو روزه را یک روزه می‌پیمود. وی پس از یک روز تاختن، به دشتی پر از گور رسید. تهمتن خسته از گَرد راه، دست به شکار گور برد و پس از خوردن، رخش را در مرغزار رها کرد و خود در نیستان خوابید.

خوان نخست -شیر

هنگامی که تهمتن در خواب بود، شیری که در آن بیشه زندگی میکرد به خانه بازگشت و کنام خود را در دست بیگانه دید. ‌شیر‌ آهنگ تهمتن کرد. رخش با او درگیر شد. وینت شگفت که رخش به زخم سم، شیر را از پای در آورد.

هنگامی که رستم از هیاهوی این نبرد از خواب برخواست، شیر را کشته و بر خاک افتاده یافت. او بیش از آنکه از کشته شدن شیر خرسند باشد، از اینکه رخش، جان خود را به هراس (خطر) انداخته بود ناخشنود شد و رخش را سرزنش کرد. تهمتن گفت: اگر در این نبرد کشته می‌شدی من چگونه گرزِگران و شمشیر و این تن پیلوار را تا مازندران می‌بردم؟

خوان دوم -تشنگی

تهمتن راه خود را دنبال کرد تا به بیابانی بی‌اب رسید. از تشنگی زبانش چاک چاک شد. رستم از رخش پیاده شد و بخشی از بار رخش را کم کرد؛ تشنگی بر تهمتن چیره شد و هنگامی که تهمتن خود را به مرگ نزدیک دید با یزدان پاک این‌گونه سخن گفت:

خدایا اگر از این رنج که بر من رسیده، خوشنودی، من نیز خوشنودم لیکن من این رنج را برای خود نمی‌برم، برای رهاندن شاه و ایرانیان که همه بنده و پرستنده‌ی تو هستند و در بند دیو گرفتار شده‌اند این رنج را بر خود روا داشته‌ام.

رستم که از تشنگی نزدیک مرگ بود، بر زمین افتاد و تن پیلوارش از گرما تفیده شد. در همین هنگام قوچی را دید. دریافت که این ‌قوچ‌ به سوی آب می‌رود و بیگمان این بخشایش یزدان پاک است که راهِ آب را به او نشان داده.

تهمتن به سختی خود را به آب رساند و از مرگ رها شد؛ او کشنده‌ی این غرم را نفرین کرد. تن رخش را با آن آب شست. یزدان را ستایش کرد؛ آهنگ شکار کرد و گوری برای خوردن به چنگ آورد. رستم پس از آنکه نوشید و چمید، آهنگ خفتن کرد. او از رخش خواست اگر درنده‌ای به ایشان نزدیک شد، با او نبرد نکند و هر کاری پیش آمد تهمتن را بیدار کند.

خوان سوم -اژدها

هنگامی که تهمتن به خواب ژرف فرو رفت، اژدهایی در بیشه پدیدار شد. رخش تلاش کرد تهمتن را بیدار کند لیکن هر بار که تهمتن بیدار می‌شد، ‌اژدها‌ ناپدید می‌گشت. آشکار و پنهان شدن چند باره‌ی اژدها تهمتن را خشمگین کرد و او گمان کرد که رخش آهنگآزار او را داشته.

تهمتن به رخش گفت که اگر دوباره این کار را انجام دهد، رخش را خواهد کشت. هنگامی که اژدها بار دیگر پدیدار شد، رخش به ناچار خود با اژدها به نبرد برخاست. در کشاکش این نبرد تهمتن از خواب بیدار شد. این بار به خواست یزدان پاک، زمین اژدها را در خود پنهان نکرد و تهمتن او را دید.

تهمتن از اژدها خواست نام خود را بگوید تا بی‌نام در این دشت کشته نشود. دو جنگی با یکدیگر در آویختند. هنگامی که کار تهمتن با اژدها بالا گرفت رخش به میان آمد و دو کتف اژدها را به دندان، کَند. تهمتن از این کار شگفت زده شد. این کار به تهمتن زمان داد تا بر اژدها چیره شود و او را بکشد. پس از کشتن اژدها سرو تن بشست و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و خداوند را برای نیرویی که به وی ارزانی داشته است، ستود.

خوان چهارم -زن جادو

پس از گذشتن از این خوان تهمتن به جایی پر سبزه و خرم رسید که در میان آن خوان (سفره‌ای) گسترده بود و تنبور و می در کنار آن تهمتن از دیدن می و تنبور و خوراک، شاد شد و خرسند به سوی خوانی رفت که همه‌ی خوراک‌های آن از جادو ساخته شده بودند. تهمتن نخست ساز را برداشت و به نغمه‌ی پهلوی آواز و سرود سر داد. وی سرودی درباره‌ی زندگی خود که شادی ندارد و همواره در نبرد با شیر و اژدها است خواند.

زن جادو‌ خود را مانند زنی زیبا آراست و با تهمتن به گفتگو نشست. تهمتن یزدان را از اینکه در این راهِ سخت بزمی چنین بر سر راهش گذاشته بود ستود. هنگامی که تهمتن جام می را برداشت و نام یزدان پاک را بر زبان راند، زن جادو که روانش تاب شنیدن نام یزدان و ستودن او را نداشت، سیاه شد. تهمتن بی‌درنگ کمند انداخت و وی را گرفتار کرد. زن جادو به گَنده پیری دگرگون شد. تهمتن میانش را با خنجر به دو نیم کرد.

خوان پنجم –اولاد

تهمتن پس از گذر از شبی تیره به دشتی روشن و خرم رسید. او که خیس عرق شده بود، ببربیان را از تن باز کرد و زین از رخش برداشت و به زیر درختی خوابید. پس از چندی ‌دشتوان‌ (دشتبان) که بیگانه‌ای را در دشت خفته و اسبش را رها میدید به سوی وی آمد و با چوبدستی خود به پای بیگانه کوفت. تهمتن از او خشمگین شد و هر دو گوش دشتوان را کند و در دست او نهاد.

دشتبان یکراست به سوی اولاد رفت. ‌اولاد‌ پهلوانی جوان و مرزبان آن دشت بود. هنگامی که این داستان را شنید بی‌درنگ با جنگجویانش به سوی دشت به راه افتاد و با تهمتن روبرو شد. تهمتن با ایشان دراویخت و به خم کمندِ شست‌خم اولاد را گرفتار کرد.

جهان پهلوان به اولاد پیشنهاد کرد: اگر کژی پیشه نکند و جایگاه دیو سپید و کولادغندی و بید و جایی که کاووس در آن زندانی است را به وی نشان دهد، پس از انجام کارویژه‌اش، وی را به تخت مازندران خواهند نشاند.

اولاد پیشنهاد تهمتن را پذیرفت و به رستم گفت:

• از این جا تا جایگاهی که کاووس بسته است سد پرسنگ راه است. • • از آن جا تا جایگاه دیو سپید نیز سدپرسنگ دیگر که راهی دشوار و پرماجرا است. • • در آن کوهستان دوازده هزار دیو نگهبان هستند و پولاد غندی و سنجه فرمانده‌ی ایشان است. آنجا جایگاه دیو سپید است که بالای او ده ریسمان است. رزم آوری چون تو نباید خود را به این دام بیندازد. • • از آنجا که بگذری به دشتی پُر سنگ میرسی و پس از آن به رودی که بیش از دو پَرسنگ پهنا دارد. در آن مرز نره دیوی است که دیوان بسیاری به فرمان او هستند. • • سی‌سد پرسنگ که از آن بگذری به سرای بزگوش‌ها و نرم پایان میرسی. از آنجا تا شهر مازندران نیز راهی بسیار سخت است. • • در مازندران نیز شاهی برتخت است که که شش‌سد هزار سوار و هزار و دویست پیل جنگی دارد. تو اگر خود از آهن هم باشی به سوهان ایشان سوده خواهی شد. • تهمتن به گفتار او خندید و به او گفت با من همراه باش و به درستی مرا راهنمایی کن تا ببینی چگونه میتوانم به نیروی یزدان پیروزگر و شمشیر و هنر از پس همه‌ی این‌ها بر بیایم؛ تهمتن شب و روز تاخت تا به نزدیکی کوه اسپروز جایی که کاووس لشکرش را فرود آورده بود رسید. شب را در نزدیکی شهر خوابید. نیمه‌های شب از شهر بانگ خروش و جوش برخواست و آتش‌ها افروخته شد. تهمتن از اولاد پرسید چه شده است؟ اولاد گفت آنجا شهر مازندران و جایگاه ارژنگ است. تهمتن، اولاد را به درختی بست و خوابید. بامداد فردا گرز سام را برداشت و به سوی دروازه‌ی شهر رفت.

خوان ششم- ارژنگ دیو

تهمتن کلاه خودی خسروی بر سر نهاد و ببربیانِ خوی آلوده را بر تن کرد و به سوی ارژنگ دیو رفت. ایشان از دیدن آن بیگانه شگفت زده شدند. تهمتن به سوی ارژنگ رفت و پیش از آنکه ارژنگ بتواند کاری کند گریبان و یال او را گرفت و سرش را از بیخ کند. دیوان که زور بازو و توان و خشم تهمتن را دیده بودند پا به گریز گذاشتند. تهمتن با شمشیر در میان آنها افتاد و یک بهره (بخشی) از ایشان را کشت. تهمتن به نزدیکی اسپروز بازگشت. بار دیگر از اولاد برای رسیدن به زندان کاووس راهنمایی خواست. جهان پهلوان به سوی زندان به راه افتاد و یک راست به پیش شاه رفت. شاه او را در آغوش گرفت.

کاووس به تهمتن گفت باید رخش را پنهان کنی چراکه به زودی به دیو سپید آگهی کشته شدن ارژنگ خواهد رسید و او نیز با نره دیوانش به سوی تو می‌اید. پیش از آنکه دیو سپید آگاه شود به سوی او برو. کاووس به تهمتن گفت برای رسیدن به خانه‌ی دیو سپید باید از هفت کوه که میان آن پر از دیو است، گذر کنی. پس از آن غاری پدید آید که دیو سپید آنجا است. اگر او را بکشی دیگر از کسی بیم نخواهیم داشت.

پزشکان فرزانه درمان چشم تیره شده‌ی شاه و ایرانیان را در چکاندن سه چکه از خون جگر دیو سپید می‌دانستند.

خوان هفتم- دیو سپید

تهمتن به هفت کوه و چاهی که دیو سپید در آن خانه داشت رسید. از اولاد برای واپسین بار راهنمایی خواست. اولاد به تهمتن گفت باید تا هنگام نیمروز شکیبایی کند در آن هنگام دیو‌ها در خواب سنگینی فرو می‌روند. تهمتن بار دیگر دست و پای اولاد را بست و در میانه‌ی روز در میان سپاه خواب آلوده‌ی دیوان افتاد و بسیاری را کشت. کسی از ایشان با او به نبرد برنخواست. تهمتن به درون چاهی تیره که دیو سیپید در آن خوابیده بود رفت. زمانی درنگ کرد تا چشمانش به تاریکی خو بگیرد. تهمتن دیوی را دید که تنش مانند شَبَه سیاه و مویش مانند شیر سپید بود. او با ساعدی پوشیده از آهن و کلاه خودی بر سر، به سوی رستم آمد. تهمتن پیش از آنکه دیو بتواند کاری کند به شمشیر یک پای او را برید. دیو با یک پای بریده به جنگ تهمتن شتافت، هر دو تن چنان بر یکدیگر زخم زدند که زمین خون آلود شده بود. در کشاکش نبرد تهمتن با خود گفت: اگر امروز از این نبرد جان تازه به در برم، امُرداد خواهم شد (دیگر هرگز نخواهم مرد) . در این هنگام دیو سپید هم، با خود گفت: اگر از دست این پهلوان زخم خورده جان به در ببرم دیگر در مازندران هیچ کهتر و مهتری مرا را نخواهد دید.

تهمتن مانند نره شیری به دیو دست یاخت و او را از زمین کند و بالای دست برد و بر زمینش کوفت (که در دم جان داد) . با خنجری آبگون پهلوی دیو را شکافت و جگر او را بیرون کشید. همه‌ی غار پر از خون شده بود.

سودای دوباره‌ی مازندران

تهمتن پس از آن اولاد را از بند رهانید و جگر دیو را به او سپرد. اولاد از او خواست به پیمان خود پای بند باشد و رنج‌های اولاد را پاسخ دهد. تهمتن گفت پس از کشتن شاه مازندان اگر زنده باشم به پیمان خود پایبند می‌مانم و تو را شاه مازندران خواهم کرد.

تهمتن به سوی کاووس شاه به راه افتاد. وی به کمک خون جگر دیو سپید، شاه و ایرانیان را از جادوی دیو رهانید؛ ایرانیان تخت نهادند. کاووس بر تخت نشست و توس و ‌فریبرز‌ و گودرز و گیو و ‌رهام‌ و گرگین و بهرام در پیشش به پای ایستادند. ایرانیان یک هفته به شادی و باده گساری نشستند و در روز هشتم برای رفتن به سوی شهر مازندران و شاه آن شهر که دیگر پشتیبانی نداشت آماده شدند. کاووس فرستاده‌ای چرب گوی را برای رفتن به درگاه شاه مازندران نیاز داشت، تهمتن نیز با رای کاووس هم‌داستان بود.

کاووس نامه‌ای به شاه مازندران نوشت و از کشته شدن پشتیبانان این شهر یاد کرد و از او خواست که یا باژ گران را بپذیرد و یا آماده‌ی نبرد با پهلوانان ایران گردد. کاووس نامه را به ‌فرهاد‌ سپرد و او را به شهر ‌سست‌پایان‌ فرستاد. ‌مردم نرم پا‌ مردمی جنگجو بودند که پاهای ایشان مانند دوال سست و نرم (قابل انعطاف) بود.

شاه مازندران مردانی را به پیشواز فرهاد فرستاد و از ایشان خواست توانایی خود را به او نشان دهند. در نخستین دیداری که میان فرهاد و پهلوانان آن سرزمین روی داد، هنگام خوش آمد گویی، یکی از ایشان آنچنان دست فرهاد را فشرد که استخوان دستش آزرده شد لیکن فرهاد به روی خود نیاورد و در چهره‌اش هیچ نشانی از درد پدیدار نشد. پس از این خوش آمدگویی مازندرانی، فرهاد به دیدار شاه مازندران رفت. هنگامی که شاه مازندران از خواسته‌ی کاووس و آنچه که برای ارژنگ و دیو سپید و کولادغندی روی داده بود آگاه شد، سخت پریشان دل شد. وی به تلخی و تندی پاسخ نامه‌ی کاووس را داد و ایرانیان را به نبرد فراخواند.

کاووس‌شاه در پاسخ به این گستاخی نامه‌ی تند دیگری نوشت و به پیشنهاد رستم، خودِ تهمتن را به فرستادگی- سفیری- نزد شاه مازندران فرستاد؛ هنگامی که تهمتن به نزدیکی مازندران رسید شاه مازندرانی گروهی برگزیده را به پیشواز ایشان فرستاد. تهمتن که سپاه ایشان را دید برای آنکه خودی نشان دهد درختی را از بیخ برکند و به سوی ایشان پرتاب کرد. ایشان از دیدن زور و بازوی تهمتن شگفت زده شدند. بار دیگر همان ‌مرد زور ازمای‌ که دست فرهاد را آزرده بود به پیش تهمتن آمد و تلاش کرد دست او را نیز بیفشارد. تهمتن دست او را چنان فشرد که رنگ از رویش پرید و از اسب به زیر افتاد.

شاه مازندران سرداری دیگر را به نام ‌کلاهور‌ را برای هنرنمایی به سوی رستم فرستاد. رستم چنان دست او را فشرد که ناخن‌هایش ریخت. کلاهور با دستی پردرد و رویی زرد نزد شاه مازندران رفت و به او گفت بهتر است با ایرانیان از در آشتی دراید. در این هنگام تهمتن نیز به کاخ رسید و نامه‌ی کاووس را به شاه مازندران داد. شاه مازندران که توانایی و اندام رستم را دیده بود درباره‌ی اینکه او خودِ تهمتن است، گمانی شد (مشکوک شد) . رستم کیستی خود را پنهان کرد و گفت من یکی از چاکران شاه هستم که این نامه را برای تو آورده‌ام.

شاه مازندران گفت به کاووس بگو تو شاه ایران هستی و من شاه مازندران. او ایرانیان را بیم داد (تهدیدکرد) اگر با سپاه مازندران روبرو شوند از میان خواهند رفت؛ شاه مازندران جامه‌ای شاهوار و اسبی زرین ستام به رستم پیشکش کرد لیکن تهمتنِ خشمگین آن را نپذیرفت. هنگامی که رستم نزد شاه و ایرانیان بازگشت، آنچه دیده و شنیده بود را باز گفت. کاووس ایرانیان را به نبرد فرمان داد.

نبرد با شاه مازندران

کاووس لشکر آراست: راست سپاه را به توس و چپ سپاه را به گودرز کشوادگان داد. تهمتن در پیش سپاه و کاووس در میان سپاه ایستاد. از دیگر سو سپاه دیوان مازندران نیز به سرکردگی پادشاهشان به پیش آمد. یکی از دیوان مازندارن به نام ‌جویان‌ پای پیش نهاد و از ایرانیان هماورد خواست. هیچکس از ایرانیان برای نبرد با او پیش‌گام نشد. رستم افسار اسب را گرداند و از شاه درخواست کرد به او دستور نبرد دهد.

تهمتن پس از کمی خودستایی (رجزخوانی) برای پهلوان پیش تاخته، یکراست به سوی او تاخت و با نیزه‌اش وی را مانند مرغی که در بابزن است از پشت اسب برداشت و بر زمین کوفت. پس از آن در شیپور جنگ دمیده شد و هر دو سپاه با یکدیگر به نبرد پرداختند.

این نبرد تا یک هفته به درازا کشید. روز هشتم کاووس نیایش کنان به درگاه یزدان رفت و از جهان آفرین، یکتا خدای درخواست بخشایش و کمک به ایرانیان کرد. پس از آن کاووس فرمان داد توس از پشت سپاه بیرون بیاید و گودرز و ‌زنگه‌ی شاوران‌ و گرگین و رهام آماده‌ی نبردی تازه شوند. کاووس بار دیگر لشکر ایران را بدین گونه آراست: تهمتن را به میان سپاه کشاند. گودرز گشواد در راست سپاه ایستاد. از راست تا چپ سپاه را به گیو سپرد و ‌گرازه‌ درفش دار ایرانیان شد.

ایرانیان با این آرایش تازه بار دیگر به میدان پای نهادند و در نبرد از کشته پشته ساخته شد. در هنگامه‌ی نبرد تهمتن آهنگ پادشاه مازندران کرد و با نیزه‌ای در دست، به سوی او تاخت. هنگامی که به او نزدیک شده و خواست با نیزه به کمربند او بزند، شاه مازندران از جادویی خود را در ریخت یک لخته سنگ دگرگون کرد. کاووس نیز خود را به تهمتن رساند و از آنچه رخ داده بود آگاه شد. تهمتن در میان شگفتی گروه، آن لخته کوه را بر دوش نهاد و به سوی اردوگاه رفت. در این میان ایرانیان پیوسته بر او نام یزدان را میخواندند و زر و گوهر می‌افشاندند. هنگامی که به لشکرگاه رسیدند تهمتن روی به آن لخته کوه کرد و گفت اگر از این جادو بیرون نیایی تو را با تیغ پولاد و تبر، ریز ریز خواهم کرد. سخن تهمتن به پایان نرسیده بود که شاه مازندران از میان سنگ بیرون آمد. تهمتن از این کار خنده‌اش گرفت.

کاووس که او را گناه کار می‌دید گناهانش را باز خواند و به ‌دژخیم‌ فرمود او را ریز ریز کنند. شاه فرستاده‌ای را به اردوگاه شاه مازندران فرستاد و از آنها خواست گنج و خواسته هرچه دارند گرد آورند. شاه این خواسته را میان سپاه به اندازه‌ی (بر حسب) کوشش و رنجشان، بخش کرد؛ همچنین فرمان داد دیوان ناسپاس را سر ببرند؛ پادشاه یک هفته به درگاه یزدان به نیایش ایستاد؛ ایرانیان دو هفته را به بزم و شادی گذراند و در پایان هفته سوم تهمتن به شاه گفت این هنرها که من کردم به راهنمایی مردی به نام اولاد بود. من به او پادشاهی مازندران را نوید داده بودم. شاه نیز آن را پذیرفت و در پیشگاه بزرگان مازندران، پادشاهی مازندران را به اولاد سپرد و خود با همراهان به ایران بازگشت.

بازگشت شاه به ایران

پس از درهم کوبیدن دیوان مازندران شاه کاووس به ایران بازگشت و بار دیگر در پایتخت خویش به فرمانروایی نشست. کاووس روزی‌دهان را خواند و به دیوانِ دینار نشاند. وی پیشکش‌های فراوانی به تهمتن داد و در کنار این پیشکش‌ها پادشاهی نیمروز- سیستان- را نیز برای همیشه به تهمتن و خاندانش سپرد. سیاهه‌ی پیشکش‌ها اینگونه بود: ردا (خلعت) ؛ تخت پیروزه‌ی میشسار؛ تاج گوهر نگار؛ یک دست زربفت شاهی؛ گردنبند و گوشوار؛ دویست کنیز زیبا رو؛ سد اسب؛ سد استر؛ سی بدره دینار؛ یک جام یاقوت؛ یک گوهردان پیروزه. داستان پیروزی کاووس در مازندران همه جا پیچید و بَدان را از بدی دست کوتاه شد و جهان مانند بهشی آراسته گردید.

هاماوران

کاووس بر آن شد که از ایران به توران و چین گذر کند و از ‌مکران زمین‌ و ‌زره‌ (آب زره) دیدن نماید. همه‌ی سرزمین‌های میان این دو سرزمین آراسته شدند. پس از آن شاه به سوی ‌بربر‌ رفت. ‌شاه بربر‌ از ‌روم‌ یاری خواست و با کمک سپاه رومی با شاه ایران به نبرد برخواست. بسیاری از ایرانیان در این نبرد کشته شدند. تنها با دلیری و توانمندی‌های گودرز و هزار تن از سپاهیانش بود که ایرانیان توانستند از این میدان پیروز بیرون بیایند. پس از شکست سپاهِ بَربَر پیرانِ شهر به زینهار نزد کاووس رفتند و باژ پذیرفتند. شاه ایران نیز ایشان را نواخت.

شاه با لشکر بزرگش از مکران به سوی ‌کوه قاف‌ و ‌باختر‌رفت. مردمان آنجا نیز او را به شاهی ستودند. پس این جهانگردی شاه به زابلستان رفت و یک ماه مهمان تهمتن و خاندانش گشت.

در آن هنگام بود که مردم ‌مصر‌ و ‌شام‌ به فرماندهی ‌مردی باگوهر‌ سر از فرمان کاووس‌شاه پیچیدند. هنگامی که آگهی سرپیچی ایشان به شاه رسید، ایرانیان بزم را رها کرده و بر سپرها نام نوشتند و کشتی‌هایشان را به دریا انداختند و هزار فرسنگ راه را پیمودند.

ایرانیان به جایی رسیدند که مصر را در دست چپ و بربر را در دست راست و هاماوران را پیش رو داشتند. مردمان این سه کشور با یکدیگر هم‌پیمان شدند.

ایرانیان که با سپاهی گَشَن روبارو شده بودند با هنر نمایی ‌بهرام پسر گودرز‌ و گرگین و توس و گودرزِ گشواد و گیو و ‌شیدوش‌ و ‌فرهاد‌ و خود کاووس‌شاه، سپاه دشمن را از کرده‌ی خود پیشمان کردند. شاه هاماوران که راهبر این هم‌پیمانی-اتحاد- بود شکست را پذیرفت و از در آشتی برامد و باژ و ساو گران را پذیرفت. ‌گوینده‌ به شاه گفت که در پس پرده‌ی شاه هاماوران دختری زیبا و برازنده‌ی کاووس‌شاه هست.

کاووس مردی ‌بیدار دانش ‌پژوه‌ را با همراهان و پیشکش‌های فراوان به سوی شاه هاماوران فرستاد و از او دخترش را خواستگاری کرد. شاه هاماوران در پاسخ به فرستاده گفت شاه دو چیز از من خواسته که من بجر آن دو، چیز سومی ندارم. نخست خواسته مال و دارایی‌ام بود که در آشتی نامه از من ستاند و اینک دخترم را که دلگرمی من در جهان به او است، از من میخواهد. با این همه من از فرمان شاه سرپیچی نمیکنم.

شاه هاماوران با دلی اگنده از غم ‌سوداوه‌ را پیش خواند و داستان را با وی بازگفت. سوداوه که از پیوند با شاه جهان خرسند بود پدر را دلگرمی داد. پدر که او را از این پیوند خرسند میدید پیش درآمد پیوگانی –مقدمات عروسی- وی را فراهم کرد و بر آیین و کیش خود، سوداوه را به پیوند کاووس در آورد. سوداوه را به ایران آوردند و پس از آن به آیین ایرانیان آیین پیوند زناشویی میان کاووس و سوداوه بسته شد.

مهمانی شاهانه

درست یک هفته پس از پیوند شاه و سوداوه، شاه هاماوران که شکست‌های پیاپی از کاووس را نمی‌توانست بپذیرد دست به نیرنگ برد و شاه را برای مهمانی در دربار خویش فراخواند. سوداوه که نیرنگ پدر را شناخته بود شاه را از رفتن به آن مهمانی بازداشت لیکن کاووس که خودرای بود سخنان او را نشینده گرفت و به همراه پهلوانان سپاهش به آن مهمانی رفت. هاماورانی‌ها چنان از شاه پذیرایی کردند که هرگونه بدبینی‌ای را از ایرانیان زدودند و شاه ایران، مانند یک خویشاوند به شاه هاماوران نگاه می‌کرد. پس از یک هفته سپاهی از بربر به سوی هاماوران آمد و شاه و گیو و گودرز و توس را به بند کردند.

هاماورانی‌ها شاه و همراهانش را در ‌دژی سر اندر ابر‌ و در میان دریا بر ابخوستی (جزیره) زندانی کردند. سه هزار تن را به نگهبانی از آن زندان گماشتند. هنگامی که شاه هاماوران زنانی را برای بازگرداندن سوداوه به کاخ به فرستاد، سوداوه پدرش را سرزنش کرد و به گلایه گفت: چرا آن روز که رختش زره بود و تختش اسب، او را دربند نکردید و از وی ترسیدید؟ سوداوه گفت نمی‌خواهد بدون کاووس زندگی کند. شاه هاماوران که دخترش را این‌گونه پشتیبان کاووس دید فرمان داد سوداوه را نیز به خواری به زندانی که کاووس در بند بود، بیفکنند.

هنگامی که کشور بی‌پادشاه گشت، دشمنان از ‌ترک‌ و ‌دشت نیزه وران‌ به ایران زمین روی نهادند. تورانیان به سرکردگی افراسیاب از یک سو و تازیان از سوی دیگر روی به ایران نهادند. کار به جایی رسید که بر سر بدست گرفتن ایران، میان این دو دشمن- ‌تازیان‌ و تورانیان- درگیری رخ داد و سه ماه این دو سپاه با یکدیگر نبرد کردند. سرانجام تورانیان بر تازیان پیروز گشتند. نیمی از سپاه ایران که پیشتر شکست خورده بود برای یاری خواستن از پور دستان به سوی زابل به راه افتاد.

تهمتن سپاه خود را نخست برای رها کردن کاووس از بند آماده کرد. هنگامی که تهمتن به نزدیکی هاماوران رسید یک ‌مرد جوینده راه‌ به سوی کاووس‌شاه فرستاد و ‌نامداری ز گنداوران‌ را نیز به سوی شاه هاماوران. تهمتن به شاه هاماوران گفت اگر کاووس را از بند رها کنی از چنگ اژدها رستی و با تو کاری نخواهم داشت. همچنین او شاه هاماوران را برای نیرنگی که کرده بود سخت سرزنش کرد. شاه هاماوران پند رستم را نپذرفت و آهنگ نبرد کرد. سپاه ایران تا سر مرز مازندران آمد و سالار هاماوران نیز با آنها روبرو شد.

جنگ آغاز شد و رستم ببربیان پوشید سپاه هاماوران از بسیاریِ ایرانیان و یال و کوپال تهمتن ترسیدند و پراکنده شدند و شاه هاماوران که چنان دید دونامه‌ی جداگانه برای دو هم پشته‌ی (متحد) دیرین خود فرستاد و از مصر و بربر کمک خواست. دیری نگذشت که سپاهی از سه کشور-مصر و شام و بربر- به سوی هاماوران روان شد. رستم که از جان شاه ترس داشت به کاووس پیام فرستاد که من از نبرد با این سه کشور هراس ندارم لیکن میترسم به جان تو گزندی برسد. شاه نیز در پاسخ وی را به جنگ فرمان داد و گفت: تا بوده چنین بوده که گاهی زهر از زمانه می‌یابی گاهی نوش. دارنده (خداوند) یار و نگهدار من است.

هنگامه‌ی نبرد فرا رسید و تهمتن برگستوان در بر و پشت بر رخش به سوی دشمن رفت و از ایشان هماورد خواست. هیچ کس را یارای آن نبود که با تهمتن به نبرد بپردازد.

روز دیگر سپاه هر سه کشور رده برکشیدند و رویاروی سپاه ایران ایستادند. تهمتن به سربازان خود گفت تنها به نوک سنان و سر و یال اسب نگاه کنید و پی‌درپی تیر اندازی کنید. اگر ایشان سد هزار تن باشند و ما سد تن، باز هم کاری از پیش نخواهند برد. در کشاکش نبرد تهمتن از جنگیدن با سربازان فرومایه (رده پایین) روی گردان بود و یک راست به سوی ‌شاه شام‌ تاخت و با کمند وی را از روی اسب به زیر افکند. بهرام نیز بی‌درنگ دست آن شاه را بست و او را به بند کشید ‌شاه بربرستان‌ نیز با چهل تن از همراهانش دستگیر شد؛ شاه هاماوران که بار دیگر خود را شکست خورده میدید فرستاده‌ای را نزد رستم فرستاد و پیمان کرد که کاووس شاه را از بند رها کرده و بار دیگر به فرمان شاه گردن نهد.

پس از رهایی شاه و گودرز و توس و گیو از بند، شاه کجاوه‌ی سیاه پوشی ویژه‌ی سوداوه ساخت و او را به ایران فرستاد. جنگ ابزار و گنج هر سه شاه به گنج کاووس پیوسته شد (مصادره شد) و سپاهیان بربر به شمارگان سپاه ایران افزوده. شمار سپاه ایران به سی‌سد هزار تن رسید.

پیام کاووس برای قیصر روم و افراسیاب

کاووس از بند رها شد و به پارس بازگشت. وی نامه‌ای به ‌قیصر روم‌ نوشت و از او خواست شماری از بزرگان روم را به آیین نوا (عنوان گروگان) به ایران بفرستد؛ از دشت سواران نیزه گزار فرستاده‌ای با پیام دوستی به ایران آمد و گفت ما هنگامی که سپاهیانی از گرگسار و توران به ایران تاختند به رویارویی با افراسیاب آمدیم، اینک نیز آماده‌ایم تا به فرمان شاه بار دیگر با ایشان بجنگیم. شاه پیام دوستی ایشان را پذیرفت و پس از آن نامه‌ای به افراسیاب نوشت و به او گفت که بی گفت و شنود از ایران بیرون برو؛ افراسیاب نپذیرفت. کاووس با افراسیاب به نبرد پرداخت؛ رستم فرمانده این نبرد بود و نیمی از تورانیان در این جنگ کشته شدند. کاووس پس از شکستن تورانیان به پارس پای گذارد؛ شاه پهلوانانی به ‌مرو‌ و ‌نشابور‌ و ‌بلخ‌ و ‌هری‌ فرستاد. هنگامی که جهان برای کاووس آسوده و آراسته شده بود، جهان پهلوانی را به رستم سپرد.

ساختمان‌های کاووس

شاه در البرز کوه دیوان را وادار کرد که سازه‌هایی بسازند:

• دوخانه برای انبار کردن دانه‌های خوراکی. • • یک آخور از سنگ برای بیش از سی‌سد اسب. • • دو خانه از آبگینه ساخته شد و با زبرجد آراسته گشت و آن را جای آرامش و خورش کرد. • • دوخانه از سیم ناب برای نگهداری جنگ افزار. • • خانه‌ای در دل سنگ که روز در آن همواره یکسان است درازای این کاخ سد و بیست رش بود و در آراستن آن از پیروزه و یاکند-یاقوت- بهره جسته بودند. این کاخ از سرما و گرما به دور بود و از دیوار آن مَی، می‌بارید. • سودای پرواز

هیچکس از پادشاهی کاووس در رنج نبود مگر دیوانی که در بند بودند. روزی اهریمن یاران خویش را گرد کرد و از ایشان خواست راهی بیابند و بار دیگر کاووس را از راه یزدان بیرون ببرند. یک ‌دیودژخیم‌ برپای خواست و انجام این کار را پذیره گشت. او خود را به ریخت جوانی خوش سیما درآورد و در شکارگاه به دیدار شاه رفت. زمین را بوسید و در پیش شاه چربزبانی کرد. به شاه گفت اینک همه‌ی گیتی در زیر فرمان تو است. تنها یک کار مانده که انجام بدهی تا دیگر کسی نتواند از تو برتر باشد و آن پا نهادن به آسمان است.

شاه رای دیو را پذیرفت و برای پای نهادن به آسمان راهی اندیشید. فرمان داد چند جوجه دالمن-عقاب- بیابند و به دربار بیاورند و دو به دو در یک خانه آنها را بپرورانند. آنگاه که دالمن‌ها بزرگ شدند آنها را با ریسمان به چهار گو شه‌ی تختی بستند و شاه بر تخت نشست. دالمن‌ها برای خوردن بره‌ای که بالای سرایشان آویزان بود به پرواز درآمدند و کاووس را با خود به آسمان بردند. هنگامی که پرندگان خسته شدند تخت سرنگون گشت و کاووس در آمل در بیشه‌ی ‌شیرچین‌ فرو افتاد. لیکن زنده ماند تا سیاوش و کی‌خسرو از نژاد او پدید ایند. کاووس که از کرده‌ی خود پشیمان بود در آن بیشه پیوسته از یزدان پاک پوزش می‌خواست. سرانجام یزدان پاک بر او بخشایش آورد و رستم و گیو و توس که در پی او بودند وی را یافتند. گودرز شاهان بسیاری را دیده بود لیکن کسی به خیره سری کاووس نمی‌شناخت. بسیار تند با کاووس سخن گفت و او را برای سه کار ناشایست زندگی‌اش:

• رفتن به مازندران • • رفتن به هاماوران • • پرواز به آسمان • بسیار سرزنش کرد. کاووس با درد و شرمساری به همراه ایشان به کاخ بازگشت. پس از بازگشت تا چهل روز از شرمندگی از کاخ بیرون نیامد و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد پس از آن بسیار خواسته به درویش بخشید و سپاهیانش نیز از هر سو دوباره به دربار روی آوردند.

استاد می‌فرماید این داستان را همانگونه که شنیدم، برای شما بازگفتم.

داستان جنگ هفت گردان

استاد فرزانه‌ی توس از ‌مرد سراینده و دلیر‌ی یاد می‌کند که این داستان را باز گفته است. در دنباله می‌فرماید: وی به ناگاه در کام مرگ فرورفته.

روزی تهمتن با بزرگان ایران، توس و گودرز و بهرام و گیو و گرگین و زنگه‌ی شاوران و گستهم و خراد و برزین و گرازه – هریک با چند همراه- لشکری نامدار را ساخته بودند و برای شکار و چوگان و تیراندازی و میگساری به ‌نوند‌ رفته بودند. گیو در مستی پیشنهاد داد که به شکارگاه افراسیاب بروند. چنین کردند و یک هفته در آنجا ماندند روز هشتم تهمتن گفت بی‌گمان افراسیاب از آمدن ما آگاه شده باید طلایه‌ای را برای نگهبانی برگزینیم. ‌زُواره‌ برای انجام اینکار پیشگام شد.

افراسیاب از آمدن این هفت تن به توران آگاه شد و با سی هزار شمشیرزن به سوی ایشان به راه افتاد. زواره با دیدن گَرد سپاه همراهانش را آگاه کرد. تهمتن با اینکه سپاهش بسیار بسیار کمتر از سپاه افراسیاب بود، جام می‌ای را به نام کاووس سر کشد و پس از آن جامی به یاد توس. سران سپاه او را از میگساری بازداشتند لیکن تهمتن یک جام دیگر به روی زواره خورد. زواره نیز جامی را که تهمتن پر کرده بود به نام شاه خورد و تهمتن از اینکه کسی توانسته به اندازه‌ی او می‌بنوشد شاد شد و گفت جام برادر را تنها برادر می‌تواند بنوشد.

هفت گرد از ایران اینان بودند:

1. رستم 2. 3. زواره 4. 5. توس 6. 7. گودرز 8. 9. گرگین 10. 11. گیو 12. 13. گُردِ سوار (نفر هفتم مشخص نیست) 14. نبرد میان ایرانیان و تورانیان آغاز شد. بسیاری از ایشان کشته شدند. افراسیاب ‌پیران ویسه‌ را بر آن داشت تا به تهمتن بتازد او با ده هزار تن به سوی جهان پهلوان تاخت. تهمتن بسیاری از ایشان را کشت.

افراسیاب جنگجویی به نام ‌اَلکوس‌ را برای نبرد با رستم فرستاد. الکوس سوار بر ‌اسب شبرنگ‌ با بیش از هزار تن به سوی تهمتن تاخت. نخست الکوس زواره را رستم پنداشت و با او به نبرد پرداخت. نیزه‌های هر دو شکست و الکوس گرز کشید و زواره تاب زخم گرز او نداشت و از اسب فرو افتاد. رستم که این نبرد را دید چنان غرید که شمشیر در دست الکوس سست شد. وی بی‌درنگ بر اسب خود سوار شد. زواره که از زخم گرز الکوس بی‌توش شده بود، زمان یافت تا بر پشت اسب سوار شود.

الکوس با نیزه‌اش به کمربند رستم زد. نیزه‌اش بند گره کمربند رستم را نیز نگشود. تهمتن نیزه‌ای به پیکر الکوس زد که خون از دهانش بیرون زد. رستم او را به نیزه از زین برگفت و بر زمین زد.

هفت گرد دلیر و همراهانشان چنان نبرد کردند و کشتند که از کشته در زمین جای راه رفتن نبود؛ افراسیاب از میدان گریخت و تهمتن برای به دام انداختن او تاخت. تهمتن کمند افکند تا افراسیاب را به خم کمند گرفتار کند، افراسیاب سرش را دزدید و کمندی که رستم انداخته بود به او گزندی نرساند او به کمک باره‌ی تیز تگی که داشت از آوردگاه گریخت.

ایشان گزارش پیروزی خود را برای شاه نوشتند و گفتند که در این نبرد تنها زواره آسیب دید. دو هفته در آن دشتگاه به می خوردن نشستند و هفته‌ی سوم به سوی شاه به راه افتادند.

رستم و سهراب

اگر تند بادی براید ز کنج               بخاک افگند نارسیده ترنج
ستمگاره خوانیمش ار دادگر                هنرمند دانیمش ار بی‏هنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست                ز داد این همه بانگ و فریاد چیست‏

استاد از گفته‌ی ‌دهقان‌ که از ‌موبد‌ داستانی به این گونه را به یاد دارد، می‌فرماید:

روزی رستم که دلش خوش نبود برای شکار به مرز توران می‌رود. پس از شکار کردن و خوردن، رخش را در مرغزار رها می‌کند و به خواب می‌رود. سواران ترکان تنی هفت و هشت رخش را می‌دزدند و به شهر می‌برند. رستم که دزدیده شدن رخش را ننگی برای خود می‌دانست با جنگ ابزار و کمربند، پیاده به دنبال رخش می‌رود؛ هنگامی که تهمتن به شهر سمنگان رسید، شهر از شنیدن این پیام پر جوش و خروش شد. ‌شاه سمنگان‌ نزد رستم آمد و از تهمتن خواست مهمان ایشان باشد. وی گفت کسی نمی‌تواند رخش را برای همیشه پنهان کند. شاه سمنگان پیمان کرد به هر روی شده، رخش را تا فردا پیدا کند. تهمتن پذیریرفت و آن شب را به باده گساری نشست. وی شب را نیز در کاخ شاه سمنگان خفت. نیمه‌های شب درِ خوابگاه رستم باز شد و برده‌ای به همراه یک ماه روی نزد تهمتن آمدند. او، ‌تهمینه‌ دختر شاه سمنگان بود که دلباخته‌ی تهمتن شده. تهمینه به تهمتن گفت: برای تو خرد را کشته‌ام و دست به این کار زده ام. می‌خواهم از تو فرزندی به یادگار داشته باشم که درست مانند تو باشد. پیمان می‌کنم برای پیدا کردن اسبت همه‌ی شهر سمنگان را زیر پا بگذارم.

رستم پذیرفت و آن شب را با وی هنباز (شریک) شد. بامداد تهمتن ‌مهره‌ی رستم‌ را که در جهان نامبر بود به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر شد این مهره را به گیسویش بدوز تا از پدر یادگار داشته باشد و اگر پسر شد به بازویش ببند. بامداد شاه سمنگان مژده‌ی پیدا شدن رخش را به رستم داد و تهمتن به سوی ایران بازگشت.

نه ماه گذشت و دختر شاه سمنگان پسری زایید که نامش را ‌سهراب‌ نهادند. سهراب در یک ماهگی مانند کودکان یک ساله بود و در سه سالگی مانند مردان رفتار می‌کرد و در پنج سالگی تیر اندازی و چوگان می‌کرد. و در ده سالگی دیگر کسی هم‌آورد او نبود؛ سهراب نزد مادر رفت و از نژاد و پدرش پرسید. مادر به او گفت فرزند رستم است و سه یاقوت رخشان و سه مهره‌ی زر که از ایران به همراه نامه‌ای از تهمتن که برایش فرستاده بود، به او نشان داد. تهمینه سفارش کرد که افراسیاب نباید از این کار آگاه شود و افزود پدرت تو را با این سه مهره خواهد شناخت. سهراب گفت من با لشکری از ترکان به ایران می‌روم و پس از رسیدن به پدرم تخت و تاج ایران را به رستم خواهم داد و با لشکر ایران تخت توران را خواهم گرفت. به این سان هر دو کشور به تهمتن خواهد رسید.

افراسیاب از پندار خام سهراب آگاه شد. لشکری دوازده هزار نفری به فرماندهی ‌بارمان‌ و ‌هومان‌ به یاری سهراب فرستاد. افراسیاب به ایشان گفت هرکاری می‌توانند بکنند تا پدر و پسر یکدیگر را نشناسند. افراسیاب امید داشت که رستمِ پیرسر به دست سهراب جوان کشته شود. وی می‌خواست بارمان و هومان پس از پیروزی سهراب بر پدر، وی را در خواب بکشند. افراسیاب نامه‌ای پرمهر به همراه یک تخت پیروزه و تاجی از بیجاده برای سهراب فرستاد و دو فرمانده خود را فرمان‌بردار سهراب کرد.

دژسپید

تورانیان در راه لشکرکشی به ایران، به ‌دژسپید‌ رسیدند که ‌هجیر‌ از خاندان گشوادگان نگهبان دژ و داماد ‌گژدهم‌ کوتوال (سالار) دژ بود. ‌گستهم‌ در آن زمان کودکی خردسال بود که در همان خردسالی گراینده‌ی گرز بود.

هنگامی که سهراب به دژ نزدیک شد هجیر برای نبرد، به پیشوازش رفت؛ وی در نبردی تن‌به‌تن با نیزه‌ی سهراب از پشت زین به زمین افتاد. سهراب از اسب پیاده شد تا او را بکشد لیکن هجیر بر دست راست خود چرخید و از چنگ سهراب گریخت و از او زنهار خواست. سهراب نیز دست او را بَست و نزد هومان فرستاد. پس از گرفتار شدن هجیر، ‌گُرد آفرید‌ که زنی جنگ اور بود رخت نبرد به تن کرد و از دژ برای رویارویی با سهراب بیرون آمد.

گرد آفرید نخست سهراب را تیرباران کرد. سهراب سپر بر سر گرفت و تیرها بر وی کارگر نشد. گرد‌افرید با نیزه به سوی سهراب رفت. سهراب با نیزه چنان به او زد که زره بر تنش دریده شد. گرد‌افرید که تاب رویارویی با سهراب را نداشت از پیش او گریخت. سهراب به دنبالش رفت و با نیزه، کلاه خود او را از سرش انداخت. هنگامیکه دید هم‌آورد او دختری پوشیده موی بوده، هم‌آورد خود را به خم کمند گرفتار کرد و خواست با او گفتگو کند. گرد‌افرید به او گفت ماندن من این‌گونه با روی و موی گشاده در میدان نبرد سپاهیان را به تو بدبین می‌کند. چراکه برای چیره شدن به یک دختر این همه رزم کردی و رنج بردی. گرد‌افرید گفت: بهتر است از جلوی چشم سپاه دور شویم تا من نیز از هر دو سو سرزنش نشنوم. گرد‌افرید سهراب را دل آسوده کرد که از این پس، لشکر و دژ همه به فرمان او خواهند بود. هنگامی که گرد‌افرید چهره‌ی زیبای خود را نمایان کرد. سهراب دل شیفته‌ی او شد. سهراب به گردافرید گفت گمان نکند پناه گرفتن در دژ می‌تواند او را از گزند سهراب زنهار دارد.

سهراب و گرد‌افرید به سوی دژ به راه افتادند. هنگامی که ایشان به دژ نزدیک شدند، گژدهم و دیگران که نگران گرد‌افرید بودند به بالای دژ آمدند. گرد‌افرید زیرکانه خود را به درون دژ کشاند و سهراب بیرون دژ جای ماند. گژدهم گرد‌افرید را برای شاهکارش که هم رزم بود و هم فریب، ستود و گفت از این کار تو هیچ ننگی بر دودمان ما نیست. گرد‌افرید به بالای دژ آمد و به سهراب گفت تو به این برز و بر و یال به ترکان ماننده نیستی. برو که اگر شاه و رستم به میدان بیایند تو و لشکرت از میان خواهید رفت. ترکان از ایرانیان جفت نمی‌یابند. سهراب که دلباختگی در هنگام جنگ برایش ننگ بود و از گرد‌افرید خشمگین، جایی را که دژ بر آن استوار بود به تاراج داد و گفت امروز دیگر دیر شده فردا به دژ خواهد تاخت و شهروندان دژ را از میان خواهد برد.

از این سو ایرانیان نامه‌ای به شاه نوشتند و او را آگاه کردند. ایشان به شاه گفتند: اگر در فرستادن لشکر به رویارویی با ایشان درنگ شود ترکان دژ مرزی را خواهند گرفت. ایشان در نامه‌ی خود از مانستگی (شباهت) پهلوان ترک با سام سوار سخن گفتند.

فردا پگاه سهراب به دژ تاخت و آن را بدون جنگ بدست آورد. دژ تهی از ایرانیان بود. باشندگان دژ همگی شبانه از راه پنهانی خود را به ایران رسانده بودند. شاه ایران با رای‌زنان خود-توس و گودرز و گیو گرگین و فرهاد و بهرام- به رای نشست. رای‌زنان بر آن شدند که شاه گیو را به سوی تهمتن بفرستد و از او بخواهد برای نبرد با تورانیان پای به میدان نهد. شاه با ‌موبدِ دبیر‌ رای‌زنی کرد و نامه‌ای به رستم نوشت و در آن از نامه‌ی گژدهم سخن به میان آورد و گفت تنها کسی که می‌تواند هم‌آورد این ترک باشد، تو هستی. شاه خواست از این نامه با کسی سخن نگوید مگر سوارانی که میخواهد با خود بیاورد. کاووس به گیو نیز سفارش کرد اگر شب به زابل رسید، روز بازگردد.

گیو به زابل رسید و نامه را به تهمتن داد؛ تهمتن از اینکه پهوان تورانی را به سام سوار مانند کرده‌اند با خود اندیشید نکند او فرزندش باشد. لیکن از اینکه تهمینه گفته بود فرزندش هنوز خرد است و به بازی سرگرم، آسوده شد و دست از این اندیشه برداشت.

تهمتن که برای رفتن به نبرد شتاب نداشت گفت اگر بخت با ما یار باشد این جوان نوخاسته با دیدن درفش من از میدان خواهد گریخت. همچنین اگر آن ترک نیز مانند سام هشیار و دلیر باشد او نیز در کارها شتاب ندارد و ما نباید این‌گونه شتاب داشته باشیم. وی گیو را به بزمی فراخواند و شب را تا سحر به باده گساری گذراندند. روز دوم و سوم را نیز به بزم گذرانند و سرانجام روزچهارم با پافشاری گیو، تهمتن دست از بزم کشید و به سوی آوردگاه به راه افتاد.

خشم گرفتن کاووس بر تهمتن

کاووس که از درنگ تهمتن خشمگین شده بود با رستم سخن نگفت و بر گیو بانگ زد: رستم کیست که از فرمان من سرپیچی کند؟ او را بگیر و به زندان ببر. گیو از گفتار کاووس دل خسته شد. کاووس نیز با هر دو ایشان پرخاش کرد و به توس گفت هر دو آنها را زنده بردار کن. هنگامی که توس برای بیرون بردن تهمتن از کاخ به سوی او دست یاخت، تهمتن شکیبایی خود را از دست داد و چنان با دست به دست توس کوبید که توس با سر به زمین خورد. پس از آن ژکان (غر غر کنان) از کاخ بیرون رفت و به شاه گفت اگر راست می‌گویی سهراب را زنده بر دار کن، تهمتن بر رخش سوار شد. رستم به بزرگان ایران گفت برای زندگی خود چاره‌ای بیندیشید که سهراب خواهد آمد و ایران را ویران خواهد کرد، من هرگز دیگر به نبرد نخواهم رفت.

بزرگان از گودرز خواستند نزد شاه دیوانه برود و با او سخن بگوید. گودرز نیز با شاه از کارنامه‌ی تهمتن سخن گفت و افزود اگر کسی سواری مانند تهمتن که شکست ناپذیر است را در سپاه خود داشته باشد و آن را از خود براند خردمند نیست. شاه سخنان او را پذیرفت و از او خواست بزرگان را به دلجویی از تهمتن بفرستد. گودرز به همراه بزرگان نزد تهمتن رفتند و پس از شنیدن ناله‌های تهمتن از شاه و بی‌نیازی و بی‌ترسی‌اش از هرکس مگر خداوند، سخن گفت. گودرز جهاندیده تهمتن را به ننگ گریختن از روبروی سهراب هشدار داد و گفت در این زمان نباید کاووس را تنها بگذارد. گودرز به گونه‌ای با او سخن گفت که تهمتن بر آن شد به درگاه شاه بیاید. هنگامی که تهمتن پای به دربار نهاد کاووس به پای او بلند شد و فراوان او را ستود و از گذشته پوزش خواست. رستم نیز در پاسخ گفت آماده‌ی انجام فرمان شاه است. شاه فرمود امروز را باید به بزم بنشینند و فردا برای نبرد آماده شوند.

بامداد فردا شاه فرمان داد گیو و توس به همراه سد هزار تن به سوی دشمن به راه افتادند. هنگامی که به نزدیکی دژ رسیدند طلایه از دور ایشان را دید و آمدنشان را گزارش کرد. هومان هم ترسیده بود و هم امید داشت. سهراب رو به هومان کرد و گفت: از ایشان ترس به دل راه ندهید که در میانشان کسی نیست که هم‌آورد من باشد. به بخت افراسیاب این بار ما پیروز میدان خواهیم شد.

شناسایی دشمن

تهمتن با دستور شاه رخت ترکان را پوشید و شبانه به سپاه ایشان رفت. تا از چند و چون کار ایشان آگاه شود. تهمتن خود را به نزدیکی خیمه‌ی سهراب رساند و سهراب را دید که بر تخت نشسته و بارمان و هومان و ‌زندرزم‌ (ژنده رزم) پیرامونش نشسته بودند. زندرزم برای انجام کاری از شادروان بیرون آمد و سربازی سترگ‌تن را دید که تورانیان هرگز در میان سپاهشان نداشتند. هنگامی که به او نزدیک شد تا نام و نشانش را بپرسد تهمتن بی‌درنگ بر گردن او کوفت و او را از میان برد. سهراب از دیر بازگشتن زندرزم نگران شد و در پی او آمد و پیام کشته شدنش راشنید. سهراب آن شب تا بامداد فرمان آماده‌باش داد و به بزرگان سپاهش گفت با کشته شدن زندرزم از نبرد با ایرانیان باز نخواهم گشت.

رستم در بازگشت به طلایه‌دار سپاه ایران که گیو بود برخورد کرد و پس از گذشتن از طلایه به اردوگاه ایران و نزد شاه آمد و از آنچه دیده بود سخن گفت.

روز نبرد

بامداد روز نبرد سهراب رخت رزم پوشید و بر روی تپه‌ای بلند ایستاد؛ هجیر را فراخواند. سهراب چند و چون سپاه ایران و سرداران و فرماندهان را از او پرسید و از او خواست جایگاه توس و گودرز و رستم را به او نشان دهد و بگوید کدام درفش در دست کدام پهلوان است. سهراب به او گفت: چنانچه راست گفتار باشد و همه‌ی نشانی‌ها را درست به او بدهد، پاداش خوبی خواهد یافت. هجیر نیز پیمان کرد که راست و درست پاسخ دهد.

سهراب پرسید: درفشی که نشان خورشید و ماه دارد نشان کیست؟ هجیر پاسخ داد: نشان شاه ایران کاووس است.

سهراب پرسید: درفش پیل پیکر ازآن کیست؟ هجیر پاسخ داد: ازآن توس از خاندان نوذرشاه

سهراب پرسید: آن درفش سرخ پیکر که نشان شیر دارد ازآن کیست؟ هجیر پاسخ داد: نشان گودرز گشوادگان.

سهراب پرسید: آن کس که سراپرده‌ای سبز رنگ دارد و درفشی اژدهاپیکر با خود می‌برد و کسی در بالا و بلندی هم سان او نیست، چه کسی است؟ هجیر پاسخ داد: او مردی از چین است که به کمک ایران آمده.

سهراب پرسید: نامش چیست؟ هجیر پاسخ داد: نمی‌دانم من زمان درازی در ایران نبودم.

هجیر با خود اندیشید اگر به او بگوید که این رستم است بی‌گمان تورانیان نخست با همه‌ی توان بر او خواهند تاخت و اگر تهمتن در برابر ایشان به خاک افتد دیگر در ایران کسی نمی‌تواند با سهراب، رویارویی کند. از این رو با خود اندیشید که بهتر است نام رستم را از او پنهان کند.

نبشته به سر بر دگرگونه بود                ز فرمان نکاهد، نه هرگز فزود

سهراب که از یافتن تهمتن ناامید شده بود بار دیگر پرسید: درفش گرگ پیکر ازآن کیست؟

هجیر پاسخ داد: گیو پسر گودرز است که او را گیوِ نیو می‌خوانند. او داماد تهمتن است.

سهراب پرسید: درفش ماه پیکر ازآن کیست؟

هجیر پاسخ داد: او فریبرز فرزند شاه است.

سهراب پرسید: درفش زرد پیکر که نشان گراز دارد؟

هجیر پاسخ داد: ‌گراز‌

بار دیگر سهراب از هجیر پرسید آن سراپرده‌ی سبز و درفش اژدهاپیکر ازآن کیست؟ هجیر باز هم پاسخ داد که او را نمیشناسد. سهراب از او پرسید: پس تهمتن کجاست؟ هجیر پاسخ داد اینک در زابل هوا خوب است و او بهتر دانسته به جنگ نیاید. سهراب این را نپذیرفت و گفت تهمتن مرد جنگ است هرگز چنین نخواهد کرد.

سهراب باردیگر هجیر را پند داد اگر نشانی‌هایی را که می‌خواهد به درستی به او بدهد به جایگاه و ﺛروتی می‌رسد که کسی گمان هم نخواهد کرد و اگر کژی و دروغ پیشه کند وی را خواهد کشت. هجیر گفت رستم نیروی سد پیل را دارد و بی‌گمان اگر با او روبرو شوی از پای درمیایی. سهراب گودرز را برای داشتن فرزندی مانند هجیر نفرین کرد. هجیر که بیم آن را داشت مبادا این ترک بر تهمتن چیره گردد و پشت سپاه ایران بشکند مرگ را برای خود پذیرفت و نام تهمتن را آشکار نکرد.

آغاز نبرد

سهراب از درشت گویی‌های هجیر و ستایش‌هایی که از تهمتن می‌کرد، به ستوه آمد و از او روی برگاشت و رفت. آماده‌ی رزم شد و به سوی رزم‌گاه تاخت تا از سپاه ایران گَرد براورد.

در میان ایرانیان کسی نبود که بتواند با این نبیره‌ی گمنام سام درآمیزد. سهراب خود را به شادروان (چادر) کاووس شاه رساند و فریاد براورد: تو که یارای رویارویی با من را نداری از چه رو خود را شاه خوانده‌ای؟ آن شب که ژنده رزم کشته شد سوگند خوردم، کاووس را زنده، بر دار کنم. سهراب با نیزه‌ای که داشت میخ‌های پرده سرای کاووس را کند و خرگاه کاووس به زمین افتاد.

کاووس شاه از کار سهراب بسیار غمگین شد و از پهلوانان خواست تهمتن را از این کار آگاه کنند. هنگامی که این گزارش به تهمتن داده شد، تهمتن گفت: از همه‌ی شاهان به من رنج و سود با هم رسیده است لیکن از کاووس تنها رنج به من رسیده است. آنگاه به گرگین و رهام و توس فرمان داد سپاه خود را برانند و زواره را نگهبان چادرها کرد.

همراهان تهمتن که از رویایی با این ترک دستپاچه شده بودند نمی‌توانستند به درستی آماده شوند. تهمتن هنگامی که این دستپاچگی را دید ایشان را سرزنش کرد. ببربیان را پوشید و به زواره فرمان داد از جایگاه دور نشود و تنها گوش به فرمان او باشد.

نخستین دیدار

تهمتن و همراهان با ‌درفش اژدهاپیکر‌ به سوی آوردگاه به راه افتادند هنگامی که سهراب را دیدند تهمتن به او پیشنهاد نبرد تن‌به‌تن داد. وی پیشنهاد رستم را پذیرفت.

سهراب گفت: یک سخن از تو می‌پرسم و می‌خواهم راست پاسخ دهی. آیا تو رستم پسر سام نریمان هستی؟

تهمتن پاسخ داد: رستم پهلوان و با افسر است و من کهتر او هستم.

سهراب که از یافتن رستم ناامید شده بود به سوی میدان رفت. دو پهلوان نخست با نیزه به یکدیگر تاختند و هنگامی که نیزهایشان در هم شکست به شمشیر هندی روی آوردند. دیری نگذشت که شمشیرهای هندی نیز زیر بار زخم‌های گرانی که این دو به یکدیگر می‌زدند فرو شکست. دو پهلوان دست به گرز بردند. آن سان با گرز گران بر تن یکدیگر کوفتند که زره هر دو پهلوان پاره شد. تشنگی برایشان چیره گردیده بود و پدر و پسر هرکدام نفس زنان در گوشه‌ای از میدان به یکدیگر می‌نگریستند.

در کشاکش نبرد، تهمتن با خود گفت جنگ با دیو سپید نیز تا این اندازه دشوار نبود که نبرد با این جوان دشوار است. هنگامی که دو پهلوان کمی آسودند و بازوانشان توان تازه یافت دست به تیر و کمان بردند و بر یکدیگر تیر باران کردند لیکن تیرهایشان از ببربیان و زره‌ی سهراب گذر نکرد پس از آن دو پهلوان به کشتی گرفتن نهادند سر و دوال کمر یکدیگر را گرفتند.

تهمتن که اگر دست به سنگ خارا می‌زد، سنگ را از جای می‌کَند هرچه تلاش کرد نتوانست سهراب را از پشت زین جابجا کند. پس از آنکه زور هیچ‌یک از ایشان به یکدیگر نچربید، سهراب نیز گزر کشید و بر بازوی تهمتن زد. تهمتن از زخم آن به خود پیچید. سهراب از اینکه هم‌آورد خود را رنجانده بود خندان شد و رستم را به کُواژه گرفت (مسخره کرد) و گفت: تاب زخم دلیران را نداری، در نبرد رخش تو مانند خر است و دو دست تو مانند چوب خشک. هرچند دلیر و سرو بالا هستی، لیکن اگر جوانی کنی نابخردی.

بخندید سهراب و گفت ای سوار                بزخم دلیران نه‌ای پایدار
برزم اندرون رخش گویی خرست                دو دست سوار از همه بترست
اگر چه گَوی سروبالا بود               جوانی کند پیر، کانا بود

هر دو پهلوان پس از چندی تلاش از رزم فرو ماندند؛ از یکدیگر روی گرداندند و هر یک از آنها به سپاه روبرو تاختند و سربازان فراوانی را کشتند. هر دو تن، مانند گرگی که در میان رمه می‌افتد از سپاه دشمن کشته‌های فراوانی گرفتند. تهمتن بیمناک از جان کاووس که مبادا از سهراب گزندی ببیند، خود را با شتاب به سهراب رساند و او را از کشتار ایرانیان بازداشت؛ هر دو پهلوان دنباله‌ی نبرد را به روز پسین افکندند.

شب سرنو شت

هنگامی که سهراب به خیمه بازگشت با هومان درباره‌ی تاختن تهمتن به سپاه سخن گفت و کار خودش با سپاه ایران را گزارش کرد. هومان نیز گفت چون فرمان داشته دست به جنگ نزند با تهمتن روبرو نشده. پس از آن سهراب شب را به بزم گذراند. از سوی دیگر گیو به تهمتن درباره‌ی تاختن سهراب به سپاه ایران گزارش داد و گفت او نخست گرگین را از اسب پایین انداخت و سپس با توس درگیر شد و با گرز از پهلو به بدن او کوبید. هنگامی که سپاه دید توس تاب رویارویی با او را ندارد، همه باهم به او تاختند و توس را رهاندند. گیو افزود ما آیین پیشین (قراری که پیش از نبرد تن‌به‌تن برای پرهیز از نبرد انبود بوده) را نگه داشتیم و نبرد را دنبال نکردیم.

تهمتن نزد کاووس رفت و کاووس او را گرامی داشت. تهمتن از دشواری نبرد با سهراب سخن گفت و افزود فردا برای کشتی گرفتن به میدان خواهد رفت و نمی داند چه کسی پیروز خواهد شد. شاه به او گفت امشب نیایش کنان، نزد یزدان به پا خواهد ایستاد و از او برای تهمتن پیروزی خواهد خواست. تهمتن امیدوار به اینکه از فر شاه فرجام او پیروزی است به سوی زواره رفت. نخست از برادر خوردنی خواست و پس از شام به برادر گفت:

اگر فردا پگاه پیروز از آوردگاه بیرون آمدم درفش و سپاه و زرینه کفش من را بیاور لیکن اگر بر دست این ترک کشته شدم بی‌درنگ به سیستان برو و این گزارش را برسان و مادرم را دل‌داری بده.

پس از آنکه مادر را آرام کردی به دستان بگو که شاه را تنها نگذارد و با او در نبردهای در پیش رو همکاری کند. نیمی از شب به این گفته‌ها گذشت و نیمه‌ی دیگر شب را تهمتن که خسته از کارزار بود آسوده.

نیرنگ تهمتن

فردا پگاه هردو پهلوان رخت رزم پوشیده و سوار بر اسب به سوی آوردگاه به راه افتادند. سهراب با هومان از همسانی‌هایی که میان این دلاور ایرانی و گفته‌های تهمینه پیدا کرده بود سخن گفت. لیکن هومان از روی بدخواهی به او گفت من چندین بار در نبرد با رستم روبرو شدم اگرچه این مرد بسیار به او ماننده است لیکن رستم نیست.

هنگامی که دو پهلوان یکدیگر را دیدند سهراب لبانش خندان گشت و به تهمتن گفت: شب را چگونه گذراندی؟ به پیکار چگونه اندیشیدی؟ بیا دست از نبرد برداریم و با یکدیگر به می‌گساری بنشینیم. بگذار تا دیگری به جای تو به نبرد من بیاید. من از روی تو شرم دارم و مهرت در دل من جای گرفته. گمان می‌کنم که تو پسر نریمان، رستم دستان باشی.

تهمتن به او گفت اگر تو جوانی من هم کودک نیستم که به این سخنان فریب خورم. دیروز سخن از کشتی گرفتن بود؟ سهراب گفت اگر بَوِش (تقدیر) بر این است که بر دست من کشته شوی درنگ نخواهم کرد.

هر دو پهلوان اسب‌ها را به سنگی بستند و به کشتی گرفتن سر نهادند. درکشاکش نبرد سهراب تهمتن را بر زمین زد و بر سینه‌ی او نشست و خنجری آبگون برکشید تا تهمتن را سر از تن جدا سازد.

تهمتن بی‌درنگ فریاد برآورد و به سهراب گفت: ای گَوِ شیرگیر! آیین ما در ایران چیز دیگری است. اگر کوچتر، بزرگتری را در کشتی به زمین بزند بار نخست از خون او در میگذرد، اگر بار دیگر توانست او را به زیر آورد آنگاه او را خواهد کشت. سهراب نیز این سخن را پذیرفت. سهراب از آنجا به دشتی پراهو برای نخچیر رفت. هومان از دیر بازگشتن او نگران شد و به دنبال او رفت. هنگامی که سهراب به پیش هومان بازگشت و داستان نبردش را بازگفت، هومان وی را هشدار داد که این کار به زیان او خواهد بود. همانگونه که آموزگار می‌گوید: دشمن را هرچند خرُد باشد، کوچک نشمار.

از این سو تهمتن که از چنگال مرگ گریخته بود سرو تن بشست و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و از خداوند پیروزی در این نبرد را خواستار شد بدون آنکه از نیرنگ ماه و ستاره نااگاه بود.

سوگ سهراب

بار دیگر دو پهلوان به سوی میدان نبرد رفتند و از اسب فرود آمدند. هر دو برای کشتی گرفتن آماده شدند. این بار تهمتن بود که توانست سهراب را به کردار شیری بر زمین زند. رستم بی‌درنگ هم‌آورد زمین خورده‌ی خود را پهلو درید.

سهراب از ته دل اهی کشید و به رستم گفت: تو در این کار بی‌گناهی این سپهر بلند بود که مرا پروش داد تا به این آوردگاه برسم و به دست تو کشته گردم. هم سالان من هنوز در کوی و برزن به بازی سرگم هستند. سهراب به خونریز خود گفت: آسوده نباش که اگر مانند ماهی در دریا فرو روی و یا مانند ستارگان در آسمان، پدرم تو را خواهد یافت و کینِ خون من را از تو خواهد کشید.

تهمتن هنگامی که این سخن را شنید خشکش زد و از هوش رفت. پس از به هوش آمدن از سهراب پرسید از رستم چه نشانی داری؟ از کجا می‌دانی که پسر او هستی؟

سهراب که گویی دریافته بود او همان رستم است به افسوس پاسخ داد اگر تو رستم هستی، بدان که من را از بدخویی خود کشتی. هرکاری که توانستم انجام دادم لیکن مهر تو نجنبید. من از پدر به یادگار نشانی دارم که دیگر به کارم نخواهد آمد. سهراب از تهمتن خواست زره او را بگشاید و مهره‌ای که مادرش به او داده را نگاه کند. هنگامی که رستم آن مهره را دید، دانست که چگونه به دست خویش چنگ در جان خود زده. تهمتن جامه‌هایش را بر تن درید و خون از دیده ریخت.

هنگامی که سواران ایران اسب تهمتن را بی سوار دیدند بر این گمان بودند که رستم کشته شده است. ایشان آگهی مرگ تهمتن را نیز به کاووس رساندند. کاووس از ایشان خواست کسی را برای آگاهی یافتن از کار سهراب به آوردگاه بفرستند.

سهراب که خود را در استانه‌ی مرگ می‌دید از تهمتن خواست برای اینکه شاه از خون ترکان درگذرد میانجی شود چراکه ایشان به گفته‌ها و امیدهایی که سهراب داده بود، به سوی ایران آمده بودند.

تهمتن بر اسب سوار شد و خود را به سپاه رساند. او زواره را به سوی هومان فرستاد و پیام داد اینک سالار ترکان تو هستی. ایشان را از به سوی توران ببر. توس و گودرز و گستهم نزد تهمتن رفتند. تهمتن از غم فرزند می‌خواست دست به خودکشی بزند. گودرز او را با این پند که سرانجام همه مرگ است آرام کرد. تهمتن از او خواست نوشداروی کاووس را برای سهراب بیاورد. گودرز نزد شاه رفت و خواسته رستم را باز گفت لیکن کاووس از زنده ماند پورِ جوان تهمتن هراس داشت و پرخاشگری رستم پیش از آغاز جنگ را به گودرز یاد اور شد. گودرز نزد تهمتن بازگشت و گفت خویِ بدِ کاووس مانند درختی همیشه سبز است که پیوسته از آن بدی به بار می‌نشیند. از رستم خواست خودش با شاه سخن بگوید. تهمتن آماده‌ی رفتن نزد شاه شد که در میان راه پیکی آمد و به او گفت سهراب چشم از جهان فرو بست. رستم به زاری به سوی سهراب بازگشت.

تهمتن سهراب را در جامه‌ای خسروی پیچید و در گاسونه‌ای (تابوت) نهاد و به سراپرده‌ی خویش برد. کاووس و همه‌ی پهلوانان ایران زمین در این مرگ به سوگ نشستند و هر یک تهمتن را به گونه‌ای دل‌داری داد و از گذرا بودن این جهان و بیهوده بودن مهر داشتن با آن پند داد.

تهمتن از شاه خواست گناه ترکان را نادیده بگیرد. شاه نیز برای هم‌دردی با تهمتن پذیرفت. زواره، تهمتن پیکر سهراب جوان را در گاسونه‌ای (تابوت) قیر اندود به سوی زابل برد تا زال نبیره‌ی بیگناه خود را که بدست تهمتن کشته شده بود، ببیند.

رستم پس از سوگواری برای سهراب او را دردخمه‌ای نهان کرد. رستم از بیم آنکه پس از او کسی آهنگ غارت کردن دخمه‌اش را نکند آن دخمه را بدون بکار بردن زر و بی‌پیرانه ساخت.

استاد فرزانه‌ی توس از زبان ‌بهرام نیکو سخن‌ اشنایی کردن با مردگان و فزونی سوگواری را نکوهش می‌کند.

داستان سیاوش

فردوسی بزرگ سخن خود را با گفتاری درباره‌ی آفرینش ادبی آغاز میکند. استاد میفرماید هنگامی که آفرینش ادبی با خرد همراه باشد آرامش را به همراه خواهد آورد. کسی که اندیشه‌ی ناخوش دارد آفریده‌ی او هرگز آرام بخش نخواهد بود.

سپس استاد به نقد هنری گوشه می‌زند (اشاره میکند) و می‌فرماید هرکس گمان میکند آفریده‌ی خودش، تندرست و بی کم‌وکاست است لیکن برای دانستن درستی یا ناتندرستی این آفریده، نیاز به داوری خردمندان هست که آفریننده‌ی ادبی می‌باید آفریده‌ی خود را نزد ایشان ببرد و تنها هنگامی که پسند استاد افتاد می‌توان به این آفریده بالید.

سوداوه و سیاوش

فردوسی داستان سیاوش را از گفته‌ی ‌موبد می‌نگارد و در آن می‌گوید:

روزی سحرگاه توس و گودرز و گیو برای شکار به سوی‌دشت دغوی‌ به راه افتادند. در آن بیشه، به دختری خوبرخ برخوردند که در بیشه سرگردان بود. از کیستی و چرایی بودنش در این دشت پرسیدند، آشکار شد او از بزرگان توران و از نژاد گرسیوز است. پدرش بر او خشم گرفته و او از بیم جان از خانه گریخته است. او گفت اسبی داشته و زر و گهر و تاجی، لیکن در سرزمینی بالاتر این بیشه، همه‌ی آنها را از دست داده و نیام شمشیری نیز به او زده شده است.

توس و گیو که هر دو شیفته‌ی آن دختر شده بودند بر سر بدست آوردنش با یکدیگر گفتگو کردند. گفت و گو میان ایشان بالا گرفت، میانجی ایشان را به سوی شاه راهنمایی کرد. ایشان برای داوری نزد کاووس آمدند. شاه، آن دختر را که ‌خویش گرسیوز‌ بود بیش از هر کس شایسته‌ی خود و مشکوی شاهی دید.

دیری نپایید که شاه از نوپیوگان خود دارای فرزندی شد. نام فرزند را ‌سیاوخش‌ نهادند. هنگامی که ستاره‌شماران آینده‌ی کودک را دیدند غمگین شدند و به شاه گفتند این کودک از بخت بهره‌ی چندانی نبرده است.

تهمتن به دربار آمد. وی از شاه خواست این کودک را به او بسپارد چراکه در میان درباریان هیچ کس شایسته‌تر از تهمتن برای بزرگ کردن این کودک نیست. شاه پذیرفت. تهمتن سیاوش را با خود برد و به او آیین رزم و بزم آموخت. هنگامی که سیاوش یال برافراخت و بزرگ شد دلتنگ شاه شد و از تهمتن خواست او را به دیدار شاه ببرد. تهمتن نیز در گنج بگشاد و هرآنچه در خور یک شاهزاده‌ی پهلوی بود به سیاوخش (سیاوش) داد و هر آنچه را در گنج خود نداشت فرمان داد از گو شه و کنار فراهم کنند.

پس از آن تهمتن به همراه سیاوش به سوی ایران شهر به راه افتاد. هنگامی که شاه از آمدن سیاوخش (سیاوش) آگاه شد، فرمان داد توس و گیو به پیشوازش بروند. در پایتخت، هرکس سیاوش را می‌دید بر او آفرین می‌خواند و از رفتار و کردار و ادب او در شگفت می‌ماند. شاه تهمتن را بسیار نواخت و برای خوش آمدگویی به سیاوش تا یک هفته در هر جای شهر سوری برپا کرد و پس از آن سیاوش را از گنج‌های خود بهره‌مند کرد. سیاوش تا هفت سال در دربار شاه بود و در سال هشتم شاه منشور ‌زمین کوی ساران‌ یا همان ‌ماورالنهر‌ را به نام او نوشت.

سوداوه بادیدن سیاوش شیفته‌ی او شد و پنهانی پیام فرستاد و او را به شبستان شاه فراخواند. سیاوش فراخوان او را نپذیرفت. بامداد فردا سوداوه از کاووس خواست سیاوخش (سیاوش) را به شبستان بفرستد که خواهرانش او را ببینند. شاه هم پذیرفت و سیاوش را فراخواند و از او خواست که به فَغستان رود. سیاوش گمان کرد این سخن شاه برای آزمایش او است. تلاش کرد رای شاه را بازگرداند. شاه، رای او را نپذیرفت و سیاوش ناگزیر به رای شاه گردن نهاد. ‌هرزبد‌ (یا هیربد) که نگهبان شبستان بود مامور شد سیاوش را به دیدار سوداوه و خواهرانش در شبستان برد. هنگامی که هرزبد، سیاوش را به شبستان برد همگی از دیدار سیاوش شگفت زده شدند. سوداوه با دیدن سیاوش از تخت پایین آمد و سر و چشم او را بوسید. سوداوه هنگام بوسیدن سیاوش بیش از چیزی که باید درنگ کرد. سیاوش دانست دیگر این بوسه از روی مهر نیست و از خواست اهریمنی است. سیاوش از پیش او به سوی خواهران خرامید و خواهرانش از دیدار او سخت خرسند شدند.

پس از آن شاه از سوداوه پرسید سیاوش را چگونه دیدی؟ سوداوه گفت سیاوش در بَونده و شایسته است و از شاه خواست از میان دختران سوداوه و یا دختران کی‌ارش و کی‌پشین برای او دختری برگزیند.

سیاوش که در دل همواره از سوداوه هراس داشت به شاه گفت هر کس را شاه برای من بپسندد من نیز می‌پسندم. سیاوش خواست اینکار بدون رای‌زنی سوداوه انجام شود. شاه گفت سوداوه غم‌خوار تو است و او را به رفتن پیش سوداوه فرمان داد. سیاوش به ناچار روانه‌ی دامی شد که سوداوه برای او گسترده بود.

بامداد سوداوه با تاجی از پیروزه برتخت نشست و دختران فغستان رده ایستادند و چشم به راه تا سیاوش از در بیاید. سیاوش به فغستان آمد. دختران هیچ یک چشم از او برنداشتند و هر یک از ایشان با خود در اندیشه بود که سرانجام کدامشان از سوی سیاوش پسندیده خواهد شد. پس از این بازدید سوداوه با سیاوش تنها ماند. وی به سیاوش پیشنهاد داد پنهانی با سوداوه که تنها زن درخور سیاوش است، خفت و خیز داشته باشد. او به سیاوش گفت: می‌تواند یکی از دختران نورسیده‌ی خود را به همسری سیاوش در آورد و در پنهان خود با سیاوش باشد. سوداوه از اینکه در هفت سال گذشته چگونه به سیاوش عشق می‌ورزیده سخن گفت و یک بوسه‌ی آبدار از سیاوش گرفت. سیاوش که از شرم سرخ شده بود می‌دانست اگر او را خوار کند، چگونه او سیاوش را در چشم شاه خوار می‌کند و شاه را به سیاوش بدبین. سیاوش راه دیگری برگزید. شاه‌زاده به او گفت: تنها، شاه شایسته‌ی تو است و برای من یکی از دخترانت بسنده است. من از این داستان با کسی سخن نمیگویم تو نیز این را پنهان دار.

سوداوه –که تیرش به سنگ خورده بود- به ناچار کاری را که سیاوش خواسته بود انجام داد و به شاه گفت سیاوش از میان دختران فغستان یکی از دختران او را پذیرفته است. سوداوه‌ی افسونگر که نمی‌توانست بپذیرد کسی از فرمان او سرپیچی کند، سیاوش را باردیگر فراخواند و به او گفت از آن زمان که وی را دیده‌ برده‌ی مهرش شده، چگونه است که سیاوش با او مهری ندارد؟ سوداوه از سیاوش خواست در نهان با وی خفت و خیز داشته باشد. اگر از فرمانش سرپیچی کند پادشاهی را بر وی تباه خواهدکرد. سیاوش در پاسخ به او گفت هرگز برای خواست دل، دینم را به باد نخواهم داد.

سیاوش این را گفت و با خشم از پیش سوداوه برخواست که برود. سوداوه که راز دل را با سیاوش گفته بود و او را هم‌داستان خود نمی‌دید از ترس آنکه رازش آشکار نگردد، پیراهن سیاوش را پاره کرد با ناخن صورت خود را خراش داد. از بانگ و فریاد آنها درباریان گرد آمدند و گزارش این هیاهو به شاه نیز رسید.

سوداوه وانمود کرد که سیاوش آهنگ آمیزش با او را داشته و سوداوه برای رهاندن خود از دست سیاوش به ناچار پیراهن او را دریده و رویش را خراشیده. شاه برای روشن شدن داستان با هر یک از این دو جدا گانه سخن گفت و دو داستان وارونه از ایشان شنید.

کاووس روشی زیرکانه برای آشکار شدن راز ایشان در پیش گرفت. وی دست و پیراهن سیاوش را بویید و دریافت این دست و پیراهن هیچ بویی از بوی پیراهن سوداوه را با خود ندارد و سیاوش بی‌گناه است. شاه بسیار خشمگین شد تا جایی که میخواست سوداوه را بکشد. لیکن از این کار چشم پوشید چرا که: از پرآشوب شدن هاماوران ترس داشت و همچنین سوداوه در زندان هاماوران غم‌گسار وی بود. از این گذشته کاووس نیز بر سوداوه مهر داشت و از او نیز فرزندانی.

شاه از سیاوش خواست این راز را نهان دارد. سوداوه که در این داستان سخت خوار شده بود با زنی جادوگر که در شکم دو کودک داشت همدست شد و به او دارویی خورانید. زن کودکانش را فروانداخت (سقط کرد) سپس سوداوه بر آن کودکان افغان و زاری راه انداخت و به شاه گفت این کودکان را از شاه باردار بوده که رفتار سیاوش مرگ فرزندان شاه را در پی داشته.

شاه باردیگر به سیاوش بدگمان شد و از ستاره‌شماران خواست این راز را بررسی کنند. یک هفته گذشت. ستاره‌شماران به شاه آگاهی دادند که این دوکودک از پشت شاه نیستند و بستگی خونی‌ای نیز با سوداوه ندارند. شاه این سخن را یک هفته با کسی در میان نگذاشت سرانجام سوداوه برای دادخواهی نزد شاه آمد و از او خواست داد فرزندان کشته شده‌ی سوداوه را از سیاوش بخواهد.

شاه از او خواست آرام گیرد و از این سخن درگذرد؛ شاه روزبانان را برای یافتن ‌زن بدکنش‌ فرستاد. وی را آوردند و کاووس زیرکانه با بیم و امید دادن به او تلاش کرد او را به بزه انجام شده خستو کند. زن بدکنش پایداری کرد و خاموش ماند. آنگاه شاه به روزبانان خود گفت او را بیرون برند و اگر خستو نشد (اعتراف نکرد) میانش را با اره به دو نیم کنند. زن بدکنش از ترس شکنجه و تیغ، خستو شد. پس از آن سوداوه را فراخواند و گفته‌های ستاره‌شمار و این زن بدکنش را بازگفت. سوداوه که بار دیگر خود را بازنده می‌‌دید گفت از ترس تهمتن همه از سیاوش پشتیبانی می‌کنند. سوداوه گفت من این داوری را به جهان دیگر واگذار می‌کنم. هنگامی که شاه در داوری فروماند، ‌موبد به شاه گفت چاره‌ای نداری مگر آنکه سنگ را بر صبو بزنی. وی افزود که آسمان پیمانی دارد که به بیگناهان آسیب نرساند.

شاه سوداوه و سیاوش را فراخواند و با ایشان از دودلی خود سخن گفت -و بار دیگر به ایشان زمان داد تا بی‌گناهی خود را نشان دهند- سوداوه مرده‌ی دوکودک را نشانه‌ی راست گویی خود می‌دانست و بر بی‌گناهی‌اش پافشاری می‌کرد. سیاوش که از بی شرمی‌های سوداوه به ستوه آمد و پذیرفت برای نشان دادن راستی خود از آتش گذر کند.

شاه فرمان داد سد کاروان از بیابان هیزم گرد آوردند و آن هیمه‌ها را چون دو کوه درکنار یکدیگر چیدند به گونه‌ای که چهار سوار به سختی از میان آن عبور میکردند. بر آن کوه هیزم نفت ریختند و دویست مرد در آن آتش، دمیدند. همه‌ی مردم به تماشا آمده بودند و شاه به همراه بزرگان و سوداوه به دیدار این رویداد بزرگ نشسته بود. کاووس سردرگم و وامانده در این کار بود. چراکه اگر سیاوش بیرون می‌آمد او باید از سوداوه دست می‌کشید و او را می‌کشت و اگر سیاوش بیرون نمی‌آمد، فرزندش را از دست داده بود.

سیاوش جامه‌ای پاک پوشید و بر اسب سیاه سوار شد. او نزد پدر رفت؛ شاه از دیدار او شرمسار گشت؛ سیاوش به شاه گفت اندوهناک نباش اگر من بیگناه باشم از این آتش بی‌گزند بیرون خواهم آمد.

دشت پر از گفتگو بود و در دل‌ها به کاووس دشنام داده می‌شد. مردم همه نگران شاهزاده‌ی بیگناه، سیاوش، بودند؛ سیاوش با جامه‌ای سپید و کافور زده سوار بر اسب سیاه، کلاه خود بر سر به سوی کوه آتش روانه شد. سیاوش در میان زبانه‌های آتش و دود ناپدید شد. تماشاگران نگران سیاوش بودند. این نگرانی چندان به درازا نکشید و شاهزاده‌ی کیانی از فرِ یزدان با تنی بیگناه از میان دو کوه از آتش گذر کرد. آن اندازه آتش بود که اگر آب هم بود گذر کننده را با خود می‌برد لیکن آن آتش به سیاوش هیچ آسیبی نرسید.

هنگامی که سیاوش با تندرستی از آن سوی کوهِ آتش بیرون آمد. مردم که نفس‌هایشان در سینه گره خورده بود فریاد برآوردند و از شادی سکه بر پای سیاوش ریختند.

پس از آن سیاوش به سوی شاه رفت و کاووس و همراهان از اسب فرود آمده و به پیشواز سیاوش رفتند. پس از آن ایرانیان سه روز و سه شب به جشن نشستند و روز چهارم شاه برتخت نشست و سوداوه را پیش خواند و از او خواست برای کاری که کرده، از سیاوش پوزش بخواهد. سوداوه باردیگر بر گفته‌های پیشین خود و پشتیبانی تهمتن از سیاوش پای فشرد و گذر سیاوش از آتش را جادویی زال خواند.

کاووس که از بیشرمی سوداوه آشفته شده بود فرمان داد او را بکشند. فغستان شاه با شنیدن این سخن آشفته گشت و فغان شیون به پا کرد. سیاوش میانجی شد و از شاه خواست سوداوه را به او ببخشاید. شاه که گویا چشم به راه بهانه‌ای برای بخشایش سوداوه بود او را به سیاوش بخشید، سوداوه همچنان از مهری که شاه بر او داشت بهره می‌برد تا در نهان کار سیاوش را بسازد.

جنگ توران

سوداوه همچنان بدنبال آن بود سیاوش را به دام اندازد و او را از میان بردارد. در این هنگام بار دیگر افراسیاب با سد هزار سپاه به ایران تاخت. کاووس آماده شد برای نبرد ایرانشهر را رها کند. رای‌زنان شاه به او یادآور شدند: دوبارِ گذشته که شاه پایتخت را رها کرد، چه بر سرکشور آمد. ایشان از وی خواستند بار دیگر این کار را نکند. به شاه پیشنهاد دادند از میان پهلوانان کسی را برگزیند و به فرماندهی سپاه بگمارد.

کاووس در پاسخ به ایشان گفت در میان اینان کسی را هماورد افراسیاب نمیبیند. سیاوش با خود اندیشید اگر این کارویژه را بپذیرد (ماموریت را به عهده بگیرد) هم کارنامه‌ی خوبی برای او خواهد بود هم اینکه از نیرنگهای سوداوه به دور خواهد ماند. سیاوش این خواسته را با شاه ایران بازگفت و از آنجایی که بَوش (تقدیر) بر آن بود که سیاوش در توران کشته شود، کاووس پذیرفت و گنج و سپاه را به سیاوش سپرد.

شاه تهمتن را فراخواند و به او گفت سیاوش میخواهد با افراسیاب روبرو شود با او همراه شو و یک دم از او چشم برندار. ایرانیان دوازده هزار سوار از ‌پهلوپارس‌، ‌کوچ‌ و ‌بلوچ‌، ‌گیلان‌ و ‌سروج‌ به همراه دوازده هزار پیاده گرد آوردند. پهلوان زادگانی که هم سال سیاوش بودند و پهلوانانی مانند ‌بهرام‌ و ‌زنگه‌ی شاوران‌ نیز با این سپاه همراه شدند. در پیشاپیش سپاه ‌پنج تن از موبدان‌ درفش کاویانی را پیش میبردند. کاووس به اندازه‌ی یک روز راه، ایشان را همراهی کرد؛ پدر و پسر با چشمانی اشک بار یکدیگر را در آغوش گرفتند و از هم جدا شدند.

سپاه ایران به سوی زابل رفت و یک ماه در آنجا اردو زد. سیاوش این یک ماه را در کنار تهمتن، زواره و زال خوش گذراند. پس از آن سپاهیانی از زابل، هند و کابل را -که فراخوانده بودند- در شهر ‌هری‌ گرد آوردند. فرماندهی این سپاه که بیشتر آنها پیاده بودند را به زنگه‌ی شاوران سپردند. پس از آن به سوی ‌طالقان‌ و ‌مرو رود‌ به راه افتادند و خود را به بلخ رساندند.

فرماندهی سپاه توران با گرسیوز و بارمان بود هنگامی که ‌سپهرم‌ و بارمان که پیشرو ایشان بودند از آمدن سیاوش به سوی بلخ آگاه شدند، نامه‌ای به افراسیاب نوشتند و او را از رسیدن سپاه سیاوش آگاه کردند. پیش از آنکه پاسخی از سوی افراسیاب برسد، گرسیوز ناگزیر شد با سپاه ایران درگیر شود.

جنگ میان سپاه ایران و توران در بلخ سه روز به درازا کشید. پس از پیروزی، سیاوش پیادگانی را برای از میان برداشتن ته مانده‌ی سپاه توران به هرسو فرستاد؛ سیاوش به بلخ پای نهاد؛ سپهرم نیز به انسوی مرز گریخت.

پس از آنکه سیاوش بلخ را به دست گرفت نامه‌ای نوشت و در آن گزارش نبرد و پیروزی‌اش را برای پدر بازگو کرد؛ از گریختن سپهرم به ‌ترمذ‌ و گریختن بارمان و بدست گرفتن بلخ گفت؛ یادآور شد که باردیگر تا مرز جیحون در دست ایرانیان است و افراسیاب انسوی آب در ‌سغد‌ اردو زده؛ سیاوش گفت چشم به راه فرمان شاه برای دنبال کردن کارزار می‌ماند.

شاه با خواندن نامه‌ی سیاوش خرسند شد و یزدان را برای داشتن چنین فرزندی ستود. در پاسخ نوشت همواره از افراسیاب پرهیز کن چراکه هم نژاد دارد و هم تن! درنگ کن، او خود به نبرد با تو خواهد آمد.

گرسیوز نیز گزارش رخدادها را به افراسیاب رساند و گفت ایشان پنجاه برابر ما هستند و رستم نیز سپه‌کش ایشان است. افراسیاب از شنیدن این رویداد چندان خشمگین شد که نزدیک بود به گرسیوز آسیب برساند لیکن پس از آرام شدن فرمان داد جشنی بر پاکنند. شب هنگام افراسیاب با دیدن خوابی دهشتناک فریاد کشان از خواب پرید.

گرسیوز به بالین برادر آمد و او را در برگرفت و از او درباره‌ی نگرانی‌اش پرسید. افراسیاب از او خواست چندی او را همچنان در آغوش بگیرد تا خودش را بازیابد. افراسیاب گفت درخواب دیده است: در دشتی پر از مار نشسته. سپاهی از ایران بر وی چیره شده و همه‌ی سربازانش را گردن زده و جوی‌هایی از خون روان است. فرمانده‌ی آن سپاه وی را به پیش تخت کاووس‌شاه می‌برد.

کاووس‌شاه، چهارده ساله است که بر تخت نشسته. افراسیاب افزود کاووس جوان او را با شمشیر به دونیم کرده و افراسیاب از درد این زخم، از خواب پریده است. ایشان خوابگزاران را فراخواندند و با هشدار در باره‌ی فاش نشدن راز ، از ایشان خواستند خواب افراسیاب را گزارش کنند.

در میان خوابگزاران، ‌خوابگزار زبان اور‌ی بود که از همه پخته تر می‌نمود او به شاه گفت اگر با شاهزاده‌ای که به جنگت آمده بجنگی شکست خواهی خورد و همه چیزت را از دست خواهی داد اگر هم او به دست تو کشته شود، توران پرآشوب می‌شود و تخت و تاج را از دست خواهی داد. افراسیاب راه آشتی را برگزید و بزرگان را فراخواند به ایشان گفت که سر آشتی با تهمتن دارد، ایشان نیز با او هم‌داستان شدند. افراسیاب از گرسیوز خواست تاجی شاهوار و سد شتروار گستردنی و دویست غلام و کنیز را با خود به سوی سیاوش ببرد و به او بگوید که ما از مرز خود- جیحون- گذر نخواهیم کرد و در ‌سغد‌ که پیوسته‌ی ایران نیست خواهیم ماند. نامه‌ی افراسیاب دربرگیرنده‌ی پیام دوستی برای رستم نیز بود. وی پیشکش‌های مشابهی را نیز برای رستم فرستاد.

گرسیوز با پیشکش‌های افراسیاب تا لب رود آمد و پس از آن فرستاده را به سوی سیاوش فرستاد تا گزارش رسیدن ایشان را به او بدهد خود نیز یک روزه از آب (رودمرزی جیحون) گذشت و به بلخ رسید. هنگامی که گرسیوز به درگاه سیاوش رسید سیاوش برای ارج نهادن به او از جای برخاست، گرسیوز که دیدگانش پر از شرم و دلش پر از بیم گردیده بود در پیشگاه سیاوش، زمین را بوسید.

سیاوش وی را فراخواند و نزدیک تخت خود نشاند؛ پیشکش‌های بیشمار افراسیاب پسندیده شد؛ گرسیوز پیام افراسیاب را به ایشان رساند؛ تهمتن به گرسیوز گفت خواسته‌ای که از ما داری نیاز به بررسی بیشتر دارد. ایرانیان گرسیوز را یک هفته مهمان کردند تا پاسخ وی را آماده کنند.

رای‌زنی سیاوش با تهمتن

تهمتن و سیاوش در تنهایی به بررسی این پیشنهاد پرداختند. تهمتن که بسیار بدبین بود و پیشنهاد تورانیان را از روی نیک‌خواهی ایشان نمی‌دانست طلایه‌ی سپاه را هشیارتر کرد. سیاوش پیشنهاد کرد از افراسیاب برای نشان دادن نیک‌خواهی (حسن نیت) خود سد تن از نزدیکان و وابستگان خونی خود را به آیین نوا (رسم گروگان) نزد ایرانیان بفرسد. ایرانیان نیز به پشتوانه‌ی بودن این سد تن در خاک ایران از تازش‌های پی‌درپی او به ایران دل آسوده باشند. افراسیاب خواسته‌ی او را پذیرفت و سیاوش گزارش این پیمان تازه را برای کاووس فرستاد.

پس از این رای‌زنی گرسیوز را پیش خواندند و به او گفتند به افراسیاب بگو اگر در زیر نوش نیش نداری (کلکی تو کارت نیست) بایسته است گروهی از نزدیکانت را که تهمتن نام ایشان را خواهد خواند به آیین نوا نزد ما بفرستی و شهرهایی از ایران که هنوز در دست تو است رها کنی و به توران بازگردی.

گرسیوز نامه‌ای به افراسیاب نوشت و او را از آنچه گذشته بود آگاه کرد. افراسیاب به ناچار آن سد تن که نام آنها را تهمتن یاد کرده بود نزد ایشان فرستاد و شهرهای ‌بخارا‌، ‌سغد‌، ‌سمرقند‌، ‌چاچ‌ و ‌سپیجاب‌ را نیز از لشکر خود تهی کرد و به سوی گنگ پس روی (عقب نشینی) کرد.

هنگامی که تهمتن از رفتن تورانیان دل آسوده شد، سیاوش، گرسیوز را فراخواند و پیشکش‌هایی به او داد که چشمانش خیره شد. گرسیوز فراوان شاه‌زاده را ستود و باز گشت.

آگاه کردن کاووس

پس از آنکه گرسیوز از درگاه رفت سیاوش بدنبال مردی چرب گوی که بتواند گفته‌ها را با رنگ و بوی خوش آرایش دهد و با شاه بی‌پرده و شرم سخن بگوید، سپاه را جستجو کرد. تهمتن به او گفت در میان سپاه کسی که توانایی انجام این کار را داشته باشد یافت نمی‌شود، این کار تنها از من بر می‌اید. آنگاه سیاوش دبیر نویسنده را پیش خواند و نامه‌ای برای شاه نوشت.

سیاوش در نامه پس از بردن نام یزدان پاک و فرستادن درود بر شاه، گزارش کارهای خود و فرستاده‌های افراسیاب را بازگو کرد و از شاه خواست درخواست آشتی افراسیاب را بپذیرد. هنگامی که نامه آماده شد تهمتن نامه را برداشت و به سوی ایران شهر راه افتاد.

از دیگر سو گرسیوز نزد افراسیاب رفت و داستان را با او بازگفت، افراسیاب خندید و گفت: چاره بهتر از جنگ است. او از اینکه توانسته بود با پول خود را از سرنو شت شوم رها کند خرسند بود.

هنگامی که تهمتن به دربار رسید کاووس او را در کنار خویش نشاند و از ‌فرزند پهلوانان‌ سپاه پرسید. تهمتن نیز نخست از سیاوش سخن راند و نامه را به شاه داد. هنگامی که نامه برای شاه خوانده شد، از خشم روی شاه مانند قیر سیاه شد. کاووس تهمتن را برای پذیرفتن رای سیاوش که خام و جوان است سرزنش کرد و گفت چرا گذشته‌ی افراسیاب را نادیده گرفتید و سخنان او را پذیرفتید؟ شاه دریغ خورد که چرا خود برای این نبرد با سپاه همراه نشده است. کاووس گفت: افراسیاب باید پادافره بدی‌های خود را بدهد، نه اینکه با وانهادن چند شهر و سد ترک بد نژاد که نام پدرانشان را به یاد ندارند از پاد افره بگریزد. کاووس افزود: نامه‌ای به سیاوش می‌نویسم و از او می‌خواهم همه‌ی آن پیش‌کش‌ها را آتش بزند و گروگان‌ها را نزد من بفرستد تا سر از تنشان جدا کنم پس از آن خودم به سوی افراسیاب سپاه خواهم راند.

تهمتن شاه را به آرامش فراخواند و به او گفت این فرمان شاه بود که ما به سوی ایشان نرویم و بمانیم تا ایشان به سوی ما بیایند، سیاوش هرگز نمی‌دانست که ایشان بجای نبرد، دست آشتی پیش می‌آورند. جنگ کردن با کسی که آشتی جسته است در آیین شاهان کار درستی نیست. ما شکیبایی می‌کنیم تا افراسیاب از پیمانی که کرده است سرباز زند، آنگاه با سپاه به او خواهیم تاخت. تهمتن افزود، از شاه پنهان نمانَد که سیاوش رای شکستن پیمان را ندارد و شایسته است او را به این کار وادار نکنی.

شاه خشمگین به او گفت این رای نافرخنده را تو در سر او افکنده‌ای. تو بدنبال آسایش خویشتن هستی، نه گسترش پادشاهی. به جای تو، توس سپهدار سپاه خواهد شد و به سوی سیاوش می‌رود، اگر سیاوش نیز نمی‌خواهد نبرد را دنبال کند باید سپاه را به توس بسپارد و خود با ویژگان به ایران بازگردد. تهمتن گفت: اگر گمان می‌کنی که توس از تهمتن جنگجوتر است پس گمان کن که رستم مرده و از من کمک نخواه. تهمتن خشمناک از دربار بیرون رفت.

شاه فرمان داد توس آماده‌ی رفتن شود و خود نامه‌ای پر از خشم برای سیاوش نوشت و در آن گفت: به یاد نداری هنگامی که دشمن برما پیروز شد با این کشور چه کرد که اینک چنین آزرم خواه ایشان گشته‌ای؟ از روی جوانی فریب افراسیاب را نخور، من با همه‌ی کارازمودگی‌ای که دارم بارها و بارها از او فریب خورده ام؛ رستم از دریافت آن پیش‌کش‌ها سست گشته است و تو نیز به یک تاج زر نگار سست شدی؛ آگاه باش که کشور با شمشیر بی‌نیاز می‌شود و شاه آبروی کشور است؛ بی‌درنگ گروگان‌ها را به سوی من بفرست و به نبرد با افراسیاب بپرداز، اگر بر آن اهریمن مهر داری و نمی‌توانی از پیمانت بگذری سپاه را به توس واگذار کن و خود به ایران بازگرد.

هنگامی که نامه نزد سیاوش رسید و از آنچه میان تهمتن و شاه گذشته بود آگاه شد با خود اندیشید اگر این گروگان‌های بی‌گناه را به سوی شاه بفرستد، وی بی‌درنگ ایشان را خواهد کشت و در پیشگاه یزدان، سیاوش باید پاسخگوی خونشان باشد. اگر با افراسیاب به نبرد بپردازد، نزد خداوند پیمان شکن خواهد بود. اگر به ایران باز گردد از دست شاه و سوداوه آسایش نخواهد داشت.

رای‌زنی با بهرام و زنگه‌ی شاوران

سیاوش که خود را در تنگنا می‌دید با بهرام و زنگه‌ی شاوران که پس از تهمتن رای‌زنان او بودند به رای نشست. وی از اینکه نه می‌تواند از پیمان بگذرد و نه می‌تواند بیگناهان را به کشتن دهد سخن گفت. سرانجام همگی بر آن شدند که بهتر است سیاوش برای خود کشوری بیابد و خود را از کاووس نهان دارد.

سیاوش به زنگه‌ی شاوران فرمود نزد افراسیاب برود و گروگان‌ها و پیش‌کش‌ها را به او باز پس دهد. سپاه را به بهرام سپرد تا هرگاه که توس از راه رسید سپاه را به او بسپارد.

بهرام و زنگه شاوران که سخت از این پیشامد غمگین شده بودند به سیاوش گفتند نامه‌ای به کاووس بنویس و از او بخواه که بار دیگر تهمتن را به سوی تو بفرستد، اگر شاه فرمان داد که با افراسیاب بجنگی از این کار سرپیچی نکن.

سیاوش رای این دو خردمند را نپذیرفت و گفت اگرچه فرمان شاه برتر از خورشید و ماه است لیکن از فرمان یزدان سر پیچی نمی‌توان نمود. پس از این گفتگو بهرام و زنگه بر سرنوشت سیاوش سخت گریستند.

زنگه‌ی شاوران به فرمان سیاوش گروگان‌ها را با خود به سوی افراسیاب برد وی به دنبال آن بود که از افراسیاب گذرنامه‌ای برای گذر کردن سیاوش از توران زمین بخواهد. از سوی ترکان سالاری به نام ‌تورگ‌ به پیشواز ایشان آمد و زنگه را به گرمی پذیرا شد. در پیشگاه افراسیاب از کاووس و کاری که با سیاوش کرده بود سخن رفت. زنگه‌ی شاوران را جایگاهی برای آسودن، دادند و پس از آن افراسیاب با پیران به رای نشست و از او خواست برای این کارچاره‌ای بیندیشد. پیران سیاوش را شایسته‌ی نیکی می‌دانست و به افراسیاب گفت از شایستگی‌های او همین بس که برای نریختن خون تورانیان از فرمان شاه سرپیچیده است. اگر بگذاری سیاوش به غیر از توران در شهر دیگری فرود آید، بزرگان و مهتران تو را سرزنش خواهند کرد. از این‌ها که بگذری کاووس پیر شده و پس از او تخت به سیاوش خواهد رسید.

پیران از افراسیاب خواست، نامه‌ای به سوی سیاوش بنویسد و او را به توران فراخواند. پیران خواست افراسیاب دخترش را نیز به سیاوش بدهد. وی می‌اندیشید با این کار می‌توان آینده‌ای سرتاسر آشتی و دوستی برای ایران و توران پایه نهاده.

افراسیاب گفت شنیده‌ای اگر کسی بچه‌ی شیر را پروش دهد، هنگامی که بزرگ شد و دندان درآورد نخست پروردگارش را خواهد درید؟ پیران پاسخ داد ندیدی سیاوش خوی بد پدر را با خود ندارد؟ همچنین به زودی او پادشاه ایران خواهد شد و تو هر دو کشور را در دست خواهی داشت.

افراسیاب این رای پیران را پذیرفت و نامه‌ای نوشت و سیاوش را به توران فراخواند. در آن نامه به سیاوش گفت همه‌ی مردم توران چشم به راه تو هستند و من نیز پدروار تو را خواهم پذیرفت و گنج و کشور را به تو خواهم سپرد. این جنگ میان تو و پدرت همیشگی نخواهد بود و روزی که زمانش رسید به ایران باز خواهی گشت. افراسیاب در نامه به پیر شدن کاووس و آینده‌ی سیاوش گوشه‌ای زد. نامه را با پیشکش‌هایی به زنگه شاوران سپردند تا نزد سیاوش ببرد.

سیاوش از دیدن نامه، هم شاد شد و هم غمگین، از سویی می‌دانست که دشمن را نباید به چشم دوستی نگاه کرد چراکه هرگز از آتش باد سرد برنخواهد خواست. لیکن ستاره بر سر به گونه‌ای دیگر آراسته شده بود.

سیاوش نامه‌ای برای پدر نوشت و ازآزار سوداوه و کوه آتش سخن گفت و از اینکه شاه پیمان آشتی او را نمی‌پذیرد، گلایه کرد. او گفت به دنبال سرنوشت خود خواهد رفت و از شاه دوری می‌جوید.

سیاوش نامه و سپاه را به بهرام سپرد و خود سی‌سد سوار گُرد و دلاور و سد اسب زرین ستام به همراه سد پرستار و غلام از لشکر و کمی دینار و درم برداشت و از سپاهیان خواست گوش به فرمان بهرام باشند و خود به سوی توران به راه افتاد.

سیاوش در راه توران به ‌ترمذ‌ رفت و از آنجا به ‌چاچ‌ و ‌قجقار‌. در قجقار بود که پیران به پیشواز وی آمد. پیران تختی درخشنده و درفشی که یک ماه زرین بر سر آن نهاده بودند و بوم آن بنفش بود برای سیاوش آماده کرده بود و از او مانند یک شاه پذیرایی کرد.

پیران او را سخت در بر گرفت و بار دیگر به او گفت افراسیاب تو را مانند فرزند خویش نگاه خواهد داشت. هنگامی که به شهر-قچقار-رسیدند سیاوش از دیدن شهری آراسته و خرم که مردمانش به شادی می‌پرداختند به یاد زابل و ایران و روزگارانی که در آن داشت افتاد.

سیاوش که مهر پیران را برگزیده بود از وی خواست اگر ماندن او در توران را درست نمی‌داند، راهنمایی‌اش کند. پیران گفت افراسیاب آنگونه که نامبر شده مرد بدی نیست. من نیز تا جایی که بتوانم از تو پشتیبانی خواهم کرد.

دیدار سیاوش با افراسیاب

هنگامی که پیران به همراه سیاوش به شهر ‌بهشت گنگ‌ پای نهادند، افراسیاب پیاده به پیشواز آمد. سیاوش را در آغوش گرفت و گفت از تور روی گیتی پر از جنگ شد و امروز با سیاوش جهان پر از دوستی (صلح) خواهد شد. افراسیاب سیاوش را در کاخی شایسته جای داد. افراسیاب در هر بزمی سیاوش را در کنار خود داشت؛ سیاوش چندان در بزم و شادی فرو رفته بود که دیگر یادی از ایران نمی‌کرد؛ افراسیاب به ‌شیده‌ فرمان داد با پیشکش‌های فراوان نزد سیاوش روند.

چوگان

افراسیاب به سیاوش پیشنهاد داد ‌چوگان‌ بازی کنند. سیاوش نخواست روبروی افراسیاب قرار گیرد. افراسیاب، ‌کلباد‌ و ‌گرسیوز‌ و ‌جهن‌ و پیران و ‌نستیهن‌ و هومان را برای بازی برگزید. و ‌رویین‌ و شیده و ‌اندریمان‌ و ‌اخواست‌ را به سیاوش داد تا سیاوش هنرهای خود را در این بازی نمایان کند.

هنگامی که افراسیاب یاران خود را برگزید سیاوش از شاه خواست دستور (اجازه) دهد از ایرانیان برای بازی یارکشی کند. سیاوش از میان ایرانیان ‌هفت مرد‌ را برای بازی برگزید.

سیاوش نخست در میدان کمی اسب تازاند (گرم کرد) ؛ یک ‌گوی‌ به سوی او پرتاب شد که پیش از خوردن به زمین سیاوش چوبی به آن زد و گوی را روانه آسمان کرد؛ افراسیاب برای شروع بازی گوی دیگری را به سوی سیاوش پرتاب کرد، سیاوش گوی را گرفت و بر آن بوسه داد و به زخم چوگان آن را به آسمان پرتاب کرد. شاه از این کار خشنود شد و در کنار میدان به تماشا نشست.

ایرانیان بازی را بسیار خشن آغاز کردند و گوی را از تورانیان ربودند؛ سیاوش به زبان پهلوی بر ایشان نهیب زد و ایشان را به آرامش فراخواند؛ از آن پس ترکان در بازی پیشی گرفتند. افراسیابِ زیرک دریافت سیاوش به ایرانیان چه گفته، از این رو بازی را ناتمام گذاشت؛

افراسیاب از سیاوش خواست کمان ویژه‌ی خود را به دیگران هم نشان دهد. افراسیاب کمان سیاوش را به گرسیوز داد تا آن را به زه کند. گرسیوز هرچه تلاش کرد نتوانست کمان را به زه کند. افراسیاب کمان را گرفت و خود آن را به زه کرد و به سیاوش گفت من نیز در روزگار جوانی کمانی داشتم که کسی توان به زه کردن آن را نداشت مگر خودم.

اسپریس‌ (نشانه تیراندازی) در میانه‌ی میدان چوگان نهادند و مسابقه‌ی تیراندازی برگزار کردند. سیاوش بر اسبی سوار شد و تازان، به سوی نشانه تیر اندازی کرد. پس از آن نشانه را در سوی راست خود نهاد و بار دیگر به آن تیراندازی کرد تا جایی که نشانه سوراخ سوراخ شد.

افراسیاب که از کار سیاوش در شگفت مانده بود از آنجا به کاخ رفت و بزمی ساخت و پیشکش‌های فراوان به او بخشید. در آن روزگار افراسیاب سیاوش را بیش از هرکس دیگر در توران دوست داشت.

افراسیاب سیاوش را به شکار فراخواند. سیاوش در شکارگاه نیز با شکارهای پی‌درپی و روش‌های ویژه‌ی شکاری‌اش همگان را شگفت زده کرد. او گوری را به شمشیر شکار کرد. به گونه‌ای که گور به دو نیمه‌ی برابر بخش شد. تورانیان از این کار او و شکارهای فراوانی که آن روز انجام داده بود نگران شدند. افراسیاب چه شاد بود و چه غمگین تنها با سیاوش به راز می‌نشست. سیاوش را از گرسیوز و جهن نیز بیشتر دوست داشت. یک سال این‌گونه گذشت.

پیوند با خاندان ویسه

پیران به سیاوش یادآور شد در تمام سرزمین توران کسی نزدیکتر از وی به افراسیاب نیست، لیکن او تنها و بی‌کس است. شایسته است از این سرزمین همسری برای خود برگزیند.

پیران گفت افراسیاب سه دختر دارد و گرسیوز نیز سه دختر، من نیز چهار دختر دارم گمان می‌کنم بزرگترین آنها ‌جریره‌ درخور تو باشد، از این میان برای خود همسری برگزین. سیاوش که سپاس‌گذار نیک‌رایی پیران بود، دختر او را برگزید. پیران نیز به همسرش ‌گلشهر‌ پیام داد و از او خواست پیش درآمد پیوگانی ایشان را فراهم سازد.

سیاوش و جریره شاد از بودن در کنار یکدیگر و افراسیاب شاد از بودن سیاوش در دربارش بودند. پیران بار دیگر به سیاوش پیشنهاد داد با دختر افراسیاب پیوند گزیند.

فریگیس

پیران به سیاوش گفت افراسیاب دختری به نام ‌فریگیس‌ دارد. اگر با او پیوند کنی خویش افراسیاب خواهی شد و جایگاهت در توران افزونتر خواهد بود. سیاوش که میدانست خویشاوندی با افراسیاب اندک بخت بازگشت به ایران را از او خواهد گرفت، از دوستان و یارانی که در ایران داشت یاد کرد. پیران به او گفت هرچند روزگاری در ایران دوستان فراوانی داشتی لیکن امروز در توران زندگی می‌کنی و باید اندیشه‌ی گذشته را فراموش کنی. سیاوش به پیران گفت اگر رای تو این است من نیز می‌پذیرم. و با روزگار سر جنگ ندارم.

پیران نزد افراسیاب رفت و به او گفت سیاوش دخترش، فریگیس، را خواستگاری کرده افراسیاب گفت از ستاره‌شناس شنیده فرزند سیاوش و فریگیس پادشاهی جهانگیر خواهد شد که توران را از میان می‌برد. پیران افراسیاب را امید داد و گفت نباید به گفته‌ی ستاره‌شناس از این راه بازگردی کسی که از نژاد سیاوش به دنیا بیاید بی‌گمان باهوش و با خرد است. او بر ایران و توران فرمان خواهد راند. افراسیاب گردن به رای پیران نهاد و خواسته او را پذیرفت.

پیران، همسرش بانو گلشهر را گفت تا پیشکش‌هایی شاهانه برای فریگیس آماده کند. گلشهر به همراه ‌خواهرانش‌ با سی هزار دینار برای پیشکش نزد فریگیس رفتند. فریگیس پس از خواستگاری ایشان نزد پدر رفت و یک هفته همه در شادی بودند پس از آن یک هفته‌ی دیگر به شادی و پایکوبی پرداختند و افراسیاب خواسته‌ها شاهانه‌ای را با فریگیس همراه کرد. همچنین منشور بیش از سد فرسنگ زمین را نیز به نام او نوشت. افراسیاب تخت و کلاهی را برای سیاوش فرستاد؛ پس از آن در میدان شهر یک هفته جشن برگزار شد؛ جشن پایان یافت و سیاوش و پیران برای بردن پیوگان (عروس) خود نزد افراسیاب آمدند.

چندی گذشت و افراسیاب نامه‌ای برای سیاوش فرستاد و به او گفت در میان همه‌ی سرزمین‌هایی که به تو بخشیده‌ام بگرد و جایی را که شایسته‌ی نشست تو است برگزین. سیاوش به همراه پیران به سوی ‌ختن‌ راه افتادند. یک ماه در ختن که زادگاه پیران بود به شادی نشستند. سرماه پیران و سیاوش و همراهانشان برای یافتن سرزمین تازه به راه افتادند. به جایی آباد رسیدند که یک روی آن دریا و یک روی آن کوه بود. سیاوش آنجا را برای ساخت شهر تازه برگزید.

پیران به سیاوش پیشنهاد داد برای ساختن شهر تازه گنج خود را به او بدهد. سیاوش سپاس‌گزار او شد و گفت داشته‌های او نیز همه از نیک‌رایی پیران است. سیاوش افزود شهری خواهد ساخت که آفرین همگان را بر انگیزد.

سیاوش در بازگشت نزدیک شهر تازه ایستاد و گریست. او از آینده‌‌ی بدی که چشم به راهش بود سخن گفت و افزود زندگانی من چندان به درازا نخواهد کشید که از این شهر بهره ببرم، فرزندم نیز از آن بهره‌ای نخواهد برد. پیران به او گفت افراسیاب دیگر مانند گذشته در اندیشه‌ی بدی کردن نیست من نیز تا جایی که توان دارم از تو پشتیبانی خواهم کرد. سیاوش گفت به فر یزدان می‌دانم بوش بر این است که از بد گویی بدخواه، بدست افراسیاب کشته خواهم شد. هرچند افراسیاب به زودی از کارش پشیمان خواهد شد لیکن پشیمانی سودی نخواهد داشت. پس از آن ایران و توران پرآشوب می‌شود و جنگ و خون‌ریزی رخ خواهد داد. پیران از این گفته‌ها غمگین شد لیکن گفته‌های سیاوش را پای دلتنگی او برای ایران گذاشت؛ ایشان یک هفته آنجا به شادی روزگار گذراندند. روز هشتم نامه‌ای از افراسیاب برای پیران آمد و از او خواست برای گرد آوردن باژ کشور به ‌چین‌، ‌مرز هند‌ و ‌دریای سند‌ برود و سپاه را در ‌مزر خزر‌ بگستراند.

افراسیاب نامه‌ای برای سیاوش نوشت و در آن گفت از رفتن تو دلتنگ هستم لیکن می‌خواهم تو جایگاهی که شایسته‌ی خودت هست داشته باشی. سیاوش با خواسته‌های فراوان و سپاهی از ایران و توران برای ساختن شارسانی که بالا و پهنای آن دوفرسنگ بود دست به کار شد. او در ایوان خود نقشی بر دیوار ساخت که یک سر آن کاووس و تخت و تاجش بود که رستم و گودرز و زال ایستاده بودند و یک سوی آن تخت و تاج افراسیاب که پیران و گرسیوز در پیشش به پا ایستاده بودند.

نام شهر تازه را ‌سیاوش گرد‌ نهادند؛ پیران در روز ارد- بیست و پنجم ماه- به دیدار ایشان رفت؛ از شهر بازدید کرد؛ یک هفته آنجا ماند؛ پس از آن به سوی ختن به راه افتاد.

پیران در بازگشت از سیاوش‌گرد، به گلشهر گفت بهشت نیز به خوبی سیاوش‌گرد نیست؛ پیران نزد افراسیاب رفت گزارش دیده‌های خود را داد. وی افراسیاب را دل آسوده کرد که با این راهبرد- پیوند با شاه آینده‌‌ی ایران- هرگز جنگی میان دو کشور روی نخواهد داد.

چند ماه گذشت، افراسیاب گرسیوز را برای آگاهی از روزگار فریگیس به سیاوش‌گرد فرستاد. وی از برادرش خواست ژرف کاوی کند که آیا سیاوش به توران دل بستگی پیدا کرده یا هنوز در اندیشه‌ی ایران است؟ افراسیاب از او خواست هرچند به او خوش گذشت، بیش از دو هفته آنجا نماند.

رفتن گرسیوز به سیاوش‌گرد

به فرمان افراسیاب، گرسیوز آماده شد به سیاوش‌گرد برود او با خود پیشکش‌های فراوانی برداشت و به همراه هزار سوار به سوی سیاوش به راه افتاد هنگامی که نزدیک شهر شد، سیاوش به پیشوازش آمد و تنگ او را در بر گرفت و از او درباره‌ی افراسیاب پرسید. روز دیگر گرسیوز نزد سیاوش آمد و پیشکش‌های شاه و نامه‌ی او را برای سیاوش آورد. در همان روز بود که پیکی نیز از سوی پیران به سوی سیاوش آمد و به او مژده داد جریره دارای فرزندی شده و پیران نام این فرزند تازه را ‌فرود‌ نهاده است. در پایان نامه نیز دست کودک را در زعفران زده بودند و نشان دست نوزاد را بر کاغذ انداخته بودند. سیاوش از شنیدن این پیام بسیار خرسند شد و به آورنده‌ی آن پیشکش‌های فراوان بخشید. پس از آن با گرسیوز به سوی کاخ فریگیس رفتند.

گرسیوز که فریگیس و سیاوش را با شکوه و شایسته‌ی شاهی دید با خود اندیشید اگر یک سال دیگر سیاوش همینگونه ببالد، دیگر کسی را به کس نمی‌شمرد؛ گرسیوز این بداندیشی خود را پنهان کرد.

هنر نمودن سیاوش

فردای آن روز (برای خوش آمد گفتن به تورانیان) در میدان، بازی چوگانی برپا شد. در این بازی نیز مانند گذشته ایرانیان گوی را از تورانیان ربودند و پیروز شدند.

گرسیوز از سیاوش خواست توانایی‌های رزمی‌اش را به نمایش بگذارد. سیاوش فرمود پنج زره را برتن یک آدمک کردند و در گوشه‌ای از میدان نهادند، پس از آن با نیزه‌ای که از پدر به یادگار داشت و کاووس آن را در جنگ مازندران بکار برده به میدان رفت. سیاوش با نیزه چنان بر آن اماج (هدف) کوبید که هر پنج زره از هم دریده شد و نیزه در آن فرو رفت پس از آن سیاوش زره‌ها را با نیزه‌ای که در آن بود به گوشه‌ای از میدان پرتاب کرد. سواران توران بسیار گرد آن زره‌هایی که به زمین دوخته بود گشتند و تلاش کردند آن را از زمین برگیرند، لیکن آن زره‌ها از زمین جدا نشد. پس از آن نشانه و تیر و کمان را به میدان آوردند تا پهلوانان هنرنمایی کنند. چهار سپر چوبین و آهنین نهادند و سیاوش ده تیر برداشت، شش تای آنها را به کمربند خود زد و سه تا را به دست گرفت و یکی را به چله‌ی کمان نهاد و پی‌درپی اماج (هدف) را تیرباران کرد. هر ده چوبه تیر او از سپرها گذشت و آفرین همگان را براورد.

گرسیوز از سیاوش خواست جلوی چشم همگان با او کشتی بگیرد سیاوش از این کار سرباز زد و به او گفت تو برادر شاه هستی و من هرگز با تو آورد نمی‌جویم. هر دو تن بر آن شدند سیاوش با دو ترک برگزیده روبرو شود. ‌گَروی‌ و ‌دَمور‌ برای این نبرد آماده شدند. سیاوش نخست کمربند گروی را گرفت و او را از زین کند و به زمین کوفت و پس از آن سرو گردن دمور را گرفت و او را چنان خوار به پیش گرسیوز آورد که گویی یک مور با خود می‌برد.

گرسیوز از این کار بسیار غمگین شد؛ تورانیان یک هفته‌ی دیگر نیز مهمان سیاوش بودند؛ در راه بازگشت گرسیوز و همراهانش از اینکه سیاوش ایشان را خوار کرده بود ناخرسند بودند و با یکدیگر گفتگو کردند و در دل کینه‌ی سیاوش را پروردند.

هنگامی که گرسیوز به بارگاه افراسیاب رسید در گفتگویی دوتایی با او به دروغ گفت: سیاوش در سر اندیشه‌هایی دارد؛ برای او از ایران، روم و چین پیامهایی رسیده است؛ افراسیاب که نمی‌خواست آنها را باور کند بررسی‌های بیشتر در این باره را به سه روز آینده واگذار کرد. گرسیوز که کمر به کشتن سیاوش بسته بود، بامداد روز چهارم برای پیگیری کار سیاوش نزد افراسیاب آمد. افراسیاب به او گفت من به غیر از نیکی با سیاوش کار دیگر نکرده‌ام، دخترم را که مانند نور دیده‌ام گرامی بود به او سپردم و از گنج بی رنج بهره‌مندش کردم. چرا باید او با من این‌گونه برخورد کند؟

افراسیاب از این می‌ترسید که اگر بدون بهانه با سیاوش بد رفتاری کند مردم بر او خورده بگیرند و او را سرزنش کنند؛ افراسیاب گفت: چاره‌ای نیست مگر آنکه سیاوش را نزد خود بخوانم و از این سو نزد پدرش بفرستم. گرسیوز که بدخواه سیاوش بود بار دیگر افراسیاب را از این کار پرهیز داد و گفت اگر او به ایران باز گردد بار دیگر به سرزمین ما لشگر کشی خواهد کرد؛ افراسیاب همچنان بر آن بود در کار سیاوش با درنگ و آینده‌نگری رفتار کند؛ افراسیاب در سر داشت اگر ناچار شد، سیاوش را به دربار بخواند و خودش نگهبان کارها و رفتار او باشد.

گرسیوز بار دیگر از توانمندی فرمانده‌ای سیاوش یاد کرد و افراسیاب را از سپاهیانی که سیاوش‌گرد آورده بود، بیم داد. او گفت دیگر نه سیاوش آن سیاوشی است که تو دیده‌ای و نه فریگیس آن گونه است که می‌شناختی؛ گرسیوز افزود سپاهت نیز با دیدن شاهی چون او هرگز از تو فرمان نخواهند برد.

گرسیوز آن اندازه در گوش افراسیاب از بدی سیاوش خواند که سرانجام فرمان داد سیاوش را به بهانه‌ی دلتنگی و دیدار تازه، برای شکار و خوشگذرانی به پایخت فرابخواند.

گرسیوز با دلی پرکینه به سوی سیاوش‌گرد به راه افتاد؛ نزدیک شهر که رسید نامه‌ای به سیاوش فرستاد و گفت نیاز نیست برای پیشواز فرومایه‌ای چون من از شهر بیرون بیایی (استقبال کنی) . سیاوش از کار گرسیوز گمانی شد. (شک کرد) . هنگامی که گرسیوز به شهر رسید سیاوش پیاده به دیدارش رفت؛ گرسیوز نامه‌ی افراسیاب را به او داد؛ سیاوش گفت سه روز اینجا به بزم خواهیم نشست و پس از آن به سوی افراسیاب خواهیم رفت؛ گرسیوز که می‌دانست با آمدن سیاوش به درگاه افراسیاب دروغ‌های او آشکار می‌شود، خود را غمگین نشان داد. سیاوش برادروار از او پرسید از چه چیز غمگین است؟

گرسیوز گفت برای سیاوش غمگین است. وی نخست از کشته شدن اغریرث به دست افراسیاب یاد کرد سپس گفت اینک افراسیاب با تو دشمنی را آغاز کرده. وی افزود کسی نباید بداند که من این‌ها را به تو گفته‌ام. گرسیوز گفت افراسیاب همه‌ی خوبی‌هایی که تا امروز به تو کرده برای آن بوده که نزد بزرگان نهان بدش را پنهان کند.

سیاوش باز هم امیدوارانه به این گفته‌ها نگریست و گفت یزدان پاک یار من است و افراسیاب نیز اگر بد من را می‌خواست هرگز من را تاج و تخت نمی‌داد؛ من بی سپاه نزد او خواهم رفت.

گرسیوز باز از در فریب درآمد و به سیاوش گفت نامه‌ای بنویس و به من بسپار اگر من توانستم افراسیاب را به تو خوش بین کنم پیکی به سوی تو خواهم فرستاد لیکن اگر هنوز سر خشم داشت تو به سوی کشوری دیگر بگریز. از اینجا تا چین سد و بیست فرسنگ بیشتر راه نیست و تا ایران نیز سی‌سد و چهل فرسنگ، به یکی از این دو کشور برو؛ از بدِ اختر و پلشتی گرسیوز، سیاوش به ناچار این رای را پذیرفت.

سیاوش نامه‌ای نوشت و در آن بیماری فریگیس را بهانه کرد و از این سفر پوزش خواست. نامه را به گرسیوز سپرد و او نیز با سه اسب تازان به راه افتاد و روز چهارم به دربار افراسیاب رسید. گرسیوز با روانی پر از گناه و دلی کینه‌خواه نزد افراسیاب رفت و بار دیگر همان گفته‌های پیشین را بازگو کرد و گفت: سیاوش نه نامه‌ی شاه را خواند، نه من را پذیرفت. از ایران برای او پیامهایی و از روم و چین برای او سپاهیانی آمده است. وی برای خود پادشاهی‌ای برساخته است و هیچ کس را همپایه‌ی خود نمی‌داند. اگر او به ایران برود دیگر نمی‌توانیم با او برابری کنیم.

افراسیاب از شنیدن این گفته‌ها چنان افروخته شد که بی‌درنگ فرمان جنگ داد. گرسیوز گزارش به راه افتادن لشکر افراسیاب به سوی سیاوش‌گرد را به شاه‌زاده رساند؛ فریگیس گریان و نالان از سیاوش خواست به سوی روم برود. وی گفت رفتن به چین برای او ننگ است و در ایران نیز جایی ندارد پس به ناچار باید به روم برود.

شب چهارم سیاوش در کنار فریگیس خفته بود که با دیدن خوابی دهشتناک، بیدار شد. وی از فریگیس خواست خوابی را که برایش خواهد گفت را مانند رازی پیش خود نگه دارد.

سیاوش در خواب رودی بزرگ با کوهی از آتش در کرانه‌اش دیده بود که لب رود را نیزه داران گرفته بودند. یک سوی او آتش و سوی دیگرش آب بود افراسیاب و سپاهش نیز پیش روی سیاوش بودند. سیاوش گفت: افراسیاب مرا دید و از دیدن من خشمگین شد. از خشم افراسیاب آن آتش تیز افروخته‌تر شد.

فریگیس وی را دل‌داری داد و گفت که این خواب برای وی گزارش (تعبیر) خوبی دارد و امید داد فرجام شومی چشم به راه گرسیوز خواهد بود و او به دست خاقان روم کشته می‌شود.

سیاوش سپاه را آماده‌باش داد و طلایه‌ای بیرون فرستاد؛ نیمه شب طلایه گزارش داد افراسیاب و سپاهش رسیدند؛ فرستاده‌ی گرسیوز نیز نزد سیاوش آمد و گفت برای رهاندن جان خود باید چاره‌ای بیندیشد؛ فریگیس به سیاوش گفت باید برای خود راه گریزی پیدا کنی. دل نگران من و فرزندت نیز نباش.

سیاوش که داستان را این‌گونه دید دانست هنگام رفتن او از این جهان رسیده است. به فریگیس که در ماه پنجم بارداری‌اش بود گفت: اگر فرزند پسری زادی، نام او را ‌کی‌خسرو‌ بگذار؛ او پادشاهی بزرگ خواهد شد. سیاوش که میدانست به بی‌گناهی سرش را خواهند برید و تنش را بی‌کفن رها خواهند کرد، به همسرش گفت پس از مرگش افراسیاب آهنگ جان فریگیس و فرزندش را خواهد کرد لیکن پیران ایشان را از بند رها می‌کند. پس از آن کسی از ایران برای بردن مادر و پسر خواهد آمد؛ کی‌خسرو در ایران به تخت خواهد نشست؛ تهمتن به کین‌خواهی از سیاوش توران را ویران خواهد کرد؛ پس از آن شبرنگ را آوردند و سیاوش شبرنگ را در آغوش گرفت و زار گریست. سیاوش در گوش ‌شبرنگ ‌بهزاد‌ گفت پس از من به هیچ کس سواری نده مگر کی‌خسرو.

رسیدن افراسیاب

سیاوش که با سوارانش به سوی ایران می‌تاخت، هنوز نیم فرسنگ از شهر دور نشده بود که با سپاه افراسیاب روبرو شد. هنگامی که سیاوش به افراسیاب گفت چرا می‌خواهی من را بی‌گناه بکشی گرسیوز گفت اگر تو خواهان جنگ نبودی امروز با زره روبروی افراسیاب نایستاده بودی؛ سیاوش دانست نیک‌خواهی‌های گرسیوز همه از سر نیرنگ بوده.

هزار تن از ایرانیان همراه سیاوش بودند و از شاه‌زاده خواستند فرمان نبرد با ترکان را بدهد؛ تورانیان سیاوش را به تیر و ژوبین زخمی کردند؛ هنگامی که سیاوش از اسب افتاد ‌گروی‌زره‌، دستان وی را بست و به گردنش پالهنگ نهادند؛ دشمن سیاوش را خونین و دست بسته تا سیاوش‌گرد برد و افراسیاب فرمان داد با خنجر سر از تنش جدا کنند؛ هنگامی که افراسیاب فرمان کشتن سیاوش را داد، سپاهیانش از این فرمان شگفت زده شدند و به افراسیاب گفتند به کدام گناه باید او را کشت؟ ‌پیلسم‌ که برادر جوانتر پیران بود به میان آمد و شاه را به آرامش فراخواند. او گفت دانایان می‌گویند آهسته دل کمتر پشیمان می‌شود. وی یادآور شد کشتن شدن سیاوش بیگمان برای توران پیامد‌های ناگواری خواهد داشت. پیلسم از افراسیاب خواست تا فردا دست نگه دارد، پیران نیز خواهد رسید و سخنان او را نیز باید شنید.

گرسیوز که از آغاز در آتش این کینه می‌دمید به افراسیاب گوشزد کرد که نباید به پند یک جوان از این کار دست بردارد؛ گرسیوز گفت که اگر از خون سیاوش بگذرد برای همیشه افراسیاب را رها خواهد کرد و دنباله‌ی زندگانی‌اش را در ویرانه‌ها خواهد گذراند پس از گرسیوز دمور و گروی نزد افراسیاب رفتند و او را به کشتن سیاوش فراخواندند.

افراسیاب در پاسخ گفت من خودم از سیاوش بدی‌ای ندیده‌ام لیکن به گفته‌ی ستاره‌شناسان سرانجام از او به این کشور بد خواهد رسید. هرچند با کشتن او نیز از دو کشور آشوب بر خواهد خواست لیکن کشتنش بهتر از نکشتن است.

هنگامی که فریگیس از این پیش‌امد آگاه شد با چشمانی اشک‌بار نزد پدر آمد و از او خواست سیاوش را ببخشاید فریگیس از کین‌خواهی‌هایی که ایرانیان از ضحاک و سلم و تور کرده بودند یاد کرد و از توانایی‌های کاووس و پهلوانان شاه‌پرست ایرانی سخن گفت.

پس از آن فریگیس با دیدن سیاوش بی‌تاب شد، افراسیاب که دلش برای دخترش می‌سوخت فرمان داد وی را از آنجا به اتاقی در کاخ ببرند و در همانجا زندانی کنند.

گرسیوز به گروی نگاه کرد‌ (به او دستور داد) و گروی موهای سیاوش را گرفت و کشان کشان به سوی برزن برد. در این میان سیاوش به زاری از پروردگار خواست از خون او فرزندی بماند که کین این کشته شدن بی‌گناه را از تورانیان بستاند. سیاوش به پیلسم که با دیدگانی اشک بار به دنبال ایشان می‌آمد، گفت به پیران بگو با من پیمان کرده بودی در روز بدی، یار من باشی لیکن امروز که این‌گونه پیاده و خوار در پیش گرسیوز می‌رم از تو نشانی نمی‌بینم. گروی خنجر آبگون را از گرسیوز گرفت و در همان میدان تیراندازی که روزگاری سیاوش ایشان را خوار و سرافکنده کرده بود، تشتی زرین نهادند و سیاوش را سر بریدند. هنگام کشته شدن سیاوش ابری سیاه آسمان را فراگرفت و گَرد بلند شد به گونه‌ای که کسی نمی‌توانست کسی را ببیند.

سوگ سیاوش

خروش و ناله‌ی فریگیس به گوش افراسیاب رسید. افراسیاب به گرسیوز فرمان داد فریگیس را چنان بزنند که فرزندش کشته شود. این فرمان ناروا بزرگانی چون پیلسم، ‌لهاک‌ و ‌فرشیدورد‌ را بر آن داشت پیران را از این داستان آگاه کنند هنگامی که این سه تن خود را به پیران رساندند و وی را از داستان کشته شدن سیاوش و رای افراسیاب درباره‌ی فریگیس آگاه کردند، پیران ده سوار کارآزموده آماده کرد و به همراه ‌رویین‌ و فرشیدورد به سوی افراسیاب به راه افتاد. دو روز و دو شب در راه بودند تا به سیاوش‌گرد رسیدند.

هنگامی که پیران به درباره رسید روزبانان افراسیاب فریگیس را در دست داشتند و به فرمان شاه آماده‌ی کشتنش بودند. پیران فرمان داد دست نگه دارند. نزد افراسیاب رفت و وی را پند داد و از این کار پرهیز. پیران گفت اگر امروز بخواهی آن فرزند را بکشی، دختر خودت را نیز خواهی کشت و همگان برتو نفرین کنند فریگیس را تا هنگامی که فرزندش زاده شود نزد من بفرست، آنگاه اگر خواستی بدون آنکه دخترت را آسیب برسانی فرزند سیاوش را بکش. افراسیاب گفته‌های پیران را پذیرفت و فریگیس را تا زمان زادن فرزند سیاوش نزد پیران فرستاد.

زادن کیخسر

پیران فریگیس را به خانه‌ی خویش در ختن برد و با گلشهر از او پذیرایی کردند. شبی پیران در خواب سیاوش را دید که با شمعی به بالین وی آمده و به او گفت: بر خیز و نزد فریگیس برو، امشب هنگام زادن کی‌خسرو است.

پیران از خواب برخواست و گلشهر را نزد فریگیس فرستاد. هنگامی که کی‌خسرو زاده شد پیران نزد افراسیاب رفت و چندان از نیکویی آن فرزند سخن گفت که افراسیاب از کرده‌ی خود پشیمان شد و فرمان داد این کودک را هرچند ستاره‌شمار از آینده‌‌ی او گزارش‌های بدی داده، به شُبانان بسپارند و از نام و نژادش چیزی نگویند تا این فرزند به دور از خرد پروده شود.

پیران، خرسند از این گفتگو به خانه بازگشت و ‌شبانان کوه قلا‌ را فراخواند و کی‌خسرو را به ایشان سپرد. کی‌خسرو که از نژاد شاهان بود بدون آنکه آموزش دیده باشد خود به خود هنرهای خویش را نمایان کرد. او در هفت سالگی دست به ساختن تیرو کمان زد و در ده سالگی به شکار رفت. خرس و گزار و گرگ و پس از آن شیر و پلنگ شکار کرد.

شبانان که از جان او بیم‌ناک بودند بی‌درنگ خود را به پیران رساندن و به او گفتند که نمی‌توانند از این کودک نگهداری کنند، ایشان افزودند روزگاری تنها به شکار آهو بسنده می‌کرد لیکن اینک آهنگ شکار شیر و پلنگ دارد.

پیران که از شنیدن این داستان خرسند شده بود خود را به کی‌خسرو رساند. با دیدن پیران زبان به آفرین کی‌خسرو گشود، شاهزاده‌ی جوان پیش آمد و دست پیران را بوسید. کی‌خسرو از پیران پرسید از این که پهلوانی چون تو، شبان زاده‌ای چون من را این‌گونه گرامی می‌دارد شرم نداری؟

پیران که از شنیدن این سخن دلش به درد آمده بود نام و نژاد کی‌خسرو را به او گفت؛ پیران کی‌خسرو را به ایوان خویش آورد و چندی درکنار یکدیگر به شادی زیستند؛ گزارش به افراسیاب رسید وی با خود اندیشید مبادا این کودک برای پادشاهی‌اش زیانی داشته باشد شب هنگام پیران را به دربار فراخواند. پیران او را دل آسوده کرد این کودک را شبانان چنان به دور از خرد و دانش بار آورده‌اند که هرگز زیانی برای پادشاهی‌اش نخواهد بود.

وی از افراسیاب خواست سوگندی شاهانه بخورد اگر گفته‌های پیران درست بود به جان آن کودک آسیبی نرسد. اگر چنین نبود، افراسیاب هرگونه خواست با او رفتار کند.

پیران به خانه بازگشت و کی‌خسرو را برای دیدار با افراسیاب آماده کرد؛ پیران به او گفت امروز نباید به گِرد خرد بگردی، هنگامی که پیش شاه رفتی خود را به دیوانگی بزن و هرچه از تو پرسید وارونه جواب بده

دیدار با افرسیاب

هنگامی که کی‌خسرو به دیدار افراسیاب رسید هرچه از او پرسیدند را پاسخی بی سروته داد. سرانجام افراسیاب پذیرفت این کودک از خرد بی‌بهره است و برای پادشاهی‌اش زیانی ندارد. افراسیاب فرمان داد کودک را به مادر بسپارند و با گنج و پیش‌کش به سوی سیاوش‌گرد راهنمایی کنند.

پیران که توانسته بود با خردمندی خویش جان فریگیس و فرزندش را از مرگ برهاند، ایشان را به همراه پیش‌کش‌ها و گنج‌هایی شایسته به سوی سیاوش‌گرد روان کرد. مردم که از بازگشت خانواده‌ی سیاوش به سیاوش‌گرد آگاه شده بودند آرام آرام خود را به سیاوش‌گرد رساندند و باردیگر این شهر آباد شد.

پنجاه هشت سالگی دانای توس

استاد فرزانه‌ی توس هنگام سرایش این بخش از شاهنامه به پنجاه و هشت سالگی رسیده است و از خداوند می‌خواهد چندان زمان یابد که بتواند نامورنامه‌ی باستان را به پایان برساند و برای خردمندان گیتی یادگار نهد.

کاووس‌شاه آگاه شد که دشمن چگونه سیاوش را ناجوانمردانه کشت و خونش را بر زمین ریخت؛ سوگوار شد و بزرگان ایران یکسره جامه‌های کبود برتن کردند و در این سوگواری با شاه هنباز (شریک) شدند.

نخستین کین‌خواهی ایرانیان

آگاه شدن تهمتن از مرگ سیاوش

تهمتن از شنیدن پیام کشته شدن سیاوش از هوش رفت؛ هنگامی که به هوش آمد مانند سوگواری زنان روی خود را به ناخن خراش می‌داد و در سوگ سیاوش می‌گریست. پس از یک هفته سوگواری، تهمتن به سوی ایرانشهر به راه افتاد و هنگامی که کاووس را دید بسیار او را سرزنش کرد و گفت سیاوش را خوی بد تو و سوداوه به کشتن داد. شاه که اشک خونین تهمتن و مهر او بر سیاوش را می‌دید لب فروبست و پاسخی به تهمتن نداد تهمتن که سوداوه را کشنده سیاوش می‌دانست یک راست به سوی ایوان و کاخ سوداوه رفت و او را از ایوان به زیر کشید و با خنجر آبگون کشت. پس از آن بزرگان ایران به گرد تهمتن آمدند و یک هفته به سوگ نشستند روز هشتم تهمتن گردان و پهلوانان ایران همچون گودرز، توس، فرهاد، شیدوش، گرگین، گیو، بهرام، رهام، شاپور، فریبرز کاووس، گرازه و ‌فرامرز رستم‌ را فراخواند و به ایشان گفت من سوگند خورده‌ام تا این کین را نخواسته‌ام هرگز به بزم ننشینم. شما همه ترس از دل بیرون کنید و این کینه را خُرد مپندارید.

همه‌ی پهلوانان و کنارگ‌ها با تهمتن هم‌داستان شدند و فرامز سالار لشکری ده هزار تنی شد که از کابل و زابل و ایران و ‌بیشه نارون‌ گرد آمده بودند ایشان به سوی ‌سپیچاب‌ از مرز توران به راه افتادند. در سپیجاب ‌وَرازاد‌ سالار سپاهی سی هزار تنه بود. هنگامی که دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند. ورازاد از سپاهش بیرون آمد و به فرامز گفت نام تو چیست؟ فرامرز گفت من فرزند گو شیر گیر هستم. او نیز با لشکری در پی ما می‌آید و ما همه به خون سیاوش کمر بسته‌ایم.

هنگامه‌ی جنگ فرارسید و هر دو سپاه به یکدیگر تاختند. در این میان فرامرز هنرهای فراوان کرد و پس از رزم جانانه با سپاهیان دشمن رو درروی ورازاد ایستاد و او را به زخم نیزه از پشت اسب برداشت و برزمین کوفت. فرامرز رستم نام سیاوش را برزبان راند و سر از تن ورازاد جدا کرد آنگاه گفت این نخستین خون که به کین سیاوش بر زمین ریخته شد و این تازه آغاز کین خواستن است. پس از آن فرامرز گزارش پیروزی خود را در نامه برای تهمتن نوشت.

لشکرکشی تورانیان

هنگامی که افراسیاب از آمدن تهمتن به کین سیاوش آگاه شد سی هزار شمشیرزن را از گنگ به سالاری ‌سرخه‌- پسرش- بیرون فرستاد. پیش از رفتن سرخه با او از رستم سخن گفت و سالاری سپاه را به او که تنها امیدش بود سپرد. هنگامی که دولشکر با یکدیگر روبرو شدند جنگ بزرگی در گرفت و کشته‌های بسیاری برجای گذاشت. سرخه با نیزه‌ای به سوی فرامرز رستم رفت. در این نبرد رو در رو، پور دلیر تهمتن کمربند سرخه را گرفت و او را از پشت زین بر زمین زد. فرامرز دستان او را بست و او را به لشکرگاه آورد. در این هنگام درفش تهمتن از دور نمایان شد. فرامرز ورازاد را کشته و یال بریده و سرخه را دست بسته به پیش پدر برد. تهمتن از دیدن دلاوری‌های پسر شاد شد و فرامرز را ستود. تهمتن فرمود: هر کس که می‌خواهد در انجمن سرافراز باشد باید چهار چیز داشته باشد:

1. هنر 2. 3. گوهر نامدار (نژاد خوب) 4. 5. خرد 6. 7. فرهنگ 8. تهمتن فرمان داد سرخه را همان گونه که سیاوش را دست بسته در پیش تشتی نشانده بودند، بنشانند و سر ببرند. توس برای آن که سر از تن آن دیوزاده جدا کند پیش گام شد. سرخه که خود را در پایان کار می‌دید به توس گفت چرا می‌خواهی من را به کین سیاوش بکشی؟ من خود هم سال سیاوش بودم و روانم از کشته شدن وی پر از درد است. این سخنان در دل توس رخنه کرد و توس از خون وی درگذشت تهمتن به زواره فرمان داد وی را به دست ‌روزبانان‌ بسپارند و تن بی سرش را سروته از درخت بیاویزند.

کین‌خواهی افراسیاب

افراسیاب از کشته شدن سرخه آگاه شد و سوگوار فرزند. لشکری آراست و راست سپاه را به بارمان سپرد و خود در میان سپاه ایستاد و چپ سپاه را به ‌کُهرم‌ داد. از این سو رستم نیز سپاهی آراست. راست سپاه را دست گیو و توس و چپ سپاه را گودرز فرماندهی می‌کردند.

رزم رستم و پیلسم

هنگامی که دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند پیلسم نزد افراسیاب رفت و از وی خواست دستور دهد او با رستم زابلی روبارو شود. شاه از این گفته خرسند شد و گفت اگر تهمتن را از میان برداری نیمی از ایران و توران ازآن تو خواهد شد. پیران از شنیدن این که برادرش به پیشنهاد خود به کام نهنگ می‌رود سخت آشفته شد. نزد شاه رفت و گفت ‌پیلسم‌ هنوز جوان است و آماده‌ی رویارویی با تهمتن نیست، اگر او کشته شود دل پهلوانان و سپاهیان ما شکسته خواهد شد و نبرد را واگذار خواهند کرد. پیران افزود تو می‌دانی مهر به برادر کوچکتر بیش از دیگر برادران است.

پیلسم به پیران گفت برادر پیمان می‌کنم اگر به نبرد با اژدها روم کاری نکنم که سرافکنده شوی. تو پیشتر نبرد من با ‌چهار پهلوان‌ را دیده‌ای امروز از آن روز هم نیرومندتر هستم. افراسیاب اسبی شایسته به او داد و پیلسم پا به میدان اژدها گذاشت هنگامی که با ایرانیان روبرو شد از ایشان خواست رستم را برای نبرد، به او نشان دهند.

گیو بیرون آمد و گفت تهمتن با یک ترک کمین روبرو نمی‌شود و از این کار ننگش می‌اید؛ گیو خود برای نبرد به سوی پیلسم آمد؛ پیلسم با نیزه چنان بر زره گیو کوبید که هر دو پای وی از رکاب بیرون آمد؛ فرامرز بی‌درنگ به یاری گیو شتافت؛ وی با شمشیر نیزه‌ی پیلسم را شکست و زخمی (ضربه ای) به کلاه خود او زد؛ از نیروی فرامز شمشیر شکست لیکن به خود آسیبی نرسید؛ تهمتن که این رزم را از دور نگاه می‌کرد دانست این ترک پیلسم است. پیشتر از ستاره‌شناسان شنیده بود که اگر پیلسم برای مرگ و زندگی بجنگد، هیچکس پایمرد او نیست؛ تهمتن فرمان داد سپاه در جای خود بماند؛ نیزه‌ای را زیر بغل گرفت و عنان را به رخش تکاور سپرد و مانند باد خود را به پیلسم رساند؛ پیلسم را به زخم نیزه از پشت زین برگرفت و با همان شتابی که داشت پیکر وی را بر سرنیزه تا میان سپاه توران برد و آنجا بزمین انداخت؛ پیران از دیدن پیکر بیجان برادر بر خود پیچید و اشک از مژگانش فروریخت.

رویارویی رستم و افراسیاب

پس از آنکه پیلسم به زخم نیزه‌ی تهمتن از پای درآمد دو لشکر با یکدیگر به نبرد پرداخته و از هر دو سو فراوان کشته شدند. در میان کارزار افراسیاب به سوی توس تاخت و بسیاری از ایرانیان را کشت؛ توس از پیش روی او گریخت و درفشش سرنگون شد؛ تهمتن که درفش توس را سرنگون دید از میان سپاه با فرامرز به سوی ایشان به راه افتاد؛ تهمتن بسیاری از تورانیان که از خاندان افراسیاب نیز بودند را کشت؛ توس و فرامرز هم از پشت به ایشان نزدیک می‌شدند. هنگامی که افراسیاب درفش بنفش تهمتن را دید به سوی او آمد؛ تهمتن نیز با دیدن درفش سیاه او به سویش تاخت. افراسیاب با تهمتن روبرو شد و نیزه‌ای به کمرگاه او زد که آن نیزه در ببربیان کارگر نشد. تهمتن نیزه‌ای به اسب افراسیاب زد و افراسیاب از اسب به پایین افتاد. تهمتن می‌خواست کمربند وی را به دست بگیرد و او را بردارد و با خود ببرد که هومان از پشت با گرز زخمی به شانه‌ی تهمتن زد؛ تهمتن به پشت خود نگاه کرد که ببیند، چه کسی با گرز به او کوبیده. همین اندک زمان برای گریختن افراسیاب، بسنده بود. وی گریخت و هومان نیز از بخت خوش به دست تهمتن نیفتاد؛ هنگامی که تهمتن بازگشت توس از وی پرسید چگونه گور به پیل زخم زد. (اشاره به گرزی که تهمتن از هومان خورده بود.) تهمتن پاسخ داد گرزی را که کوبنده‌اش هومان باشد آن را گرز نه که موم باید شمرد. تهمتن تا سه فرسنگ به دنبال ایشان رفت. افراسیاب نیز لشکر را به سوی دریای چین برد (و از رویارویی با تهمتن گریخت) .

پادشاهی رستم در توران زمین (هفت سال)

تهمتن با لشکر ایران پای به توران نهاد و تخت افراسیاب را گرفت. وی گنج افراسیاب را ازآن خود کرد و سپاه را از آن بهره‌مند. تهمتن تخت عاج و یاره و طوقی را به توس داد و از او خواست: هرکس که به آیین افراسیاب است و هرکس که تاب آورد (مقاومت کرد) را از میان بردارد و هرکس که راه آشتی جست را مانند فرزندش نگه دارد؛ مردم درویش راآزار ندهد؛ بر دادگری پافشاری کند.

تهمتن تاج و دو یاره و طوق و گوشواری را نیز به گودرز داد و او را به پادشاهی ‌سپیجاب‌ و ‌فغدر‌ فرستاد. تهمتن گودرز را فراوان ستود و از او خواهش کرد به پند تهمتن گوش دهد. آنگاه به وی فرمود، از سپیجاب تا ‌آب گلزریون‌ همه زیر فرمان تو خواهد بود.

تهمتن به فریبرز کاووس نیز تاجی سپرد و تخت و کمربند و دینارهای فراوانی به او بخشید و از او خواست به کین سیاوش کمر ببندد و در چین و ختن، هرکجا دشمنان را یافت از میان بردارد و همواره به دنبال پیدا کردن افراسیاب و کین‌خواهی از وی باشد. گزارش پادشاهی تهمتن به چین و ماچین رسید و ایشان با پیشکش‌های فراوان برای آشتی جستن از تهمتن به پیش او آمدند.

رفتن زُواره به لشگرگاه سیاوش‏

زواره روزی به همراه یک ‌ترک راهنما‌ به شکارگاه رفت و آن ترک که سیاوش را به یاد داشت از داستان‌های (خاطرات) سیاوش در این نخچیرگاه برای زواره گفت. با شنیدن این سخن و زنده شدن یاد سیاوش، زواره بیهوش شد و از اسب فرو افتاد. باز شکاری‌ای که در دستان زواره بود رها شد و زواره از دیده خون گریست. یارانش به او رسیدند و بر آن راهنمای که یاد سوگ سیاوش را زنده کرده بود نفرین کردند. زواره به هوش آمد و سخت سوگند خورد پیش از کین‌خواهی سیاوش دیگر نه به شکار برود و نه آرامش یابد و نه بگذارد که رستم آسایش داشته باشد. زواره نزد تهمتن رفت و بر او شورید.

خاک توران و سم ستوران

زواره پیلتن را بر آن داشت فرمان غارت و تاختن در سرزمین‌های توران را بدهد. تهمتن هم به رای او تن داد و از توران تا سقلاب و روم را به پی اسبان سپرده و پیر و جوان ایشان را کشت و زن و کودک را به بند کشیدند؛ بیش از هزار فرسنگ را ویران کردند؛ سرانجام بزرگان آن خاندان به زنهارخواهی پیش آمدند و از افراسیاب بیزاری جستند و از تهمتن خواستند که از خون‌ریزی دست بردارد، ایشان گفتند که از جای پنهان شدن افراسیاب آگاه نیستند.

تهمتن با شنیدن سخنان ایشان دلش نرم شد و از آنجا به سوی مرز ‌قجغارباشی‌ رفت. بزرگان سپاه انجمن شدند و گفتند اگر افراسیاب در گوشه‌ای از جهان لشکری فراهم کند و به سوی ایران برود کاووس نمی‌تواند در برابر او ایستادگی نماید. بزرگان گفتند ما به کین سیاوش شهر آباد توران را ویران کردیم و اینک پس از شش سال که در توران مانده‌ایم، هنگام بازگشت به ایران است.

تهمتن رای ایشان را خردمندانه دید و ماندن در توران را، از جستن، دانست. ‌خرمدل رهنمای به رستم گفت در این جهان جهان تنها به دنبال خوشی باش و نگاه کن که پس از مرگ همنشین تو کیست. (ماران سیه تن بجای یاران سیم تن است) تهمتن از این گفته شرمگین شد.

باز رفتن رستم به ایران زمین‏

تهمتن گنج و پرستندگانی را که از توران بدست آورده بود با خود به سوی ‌سیستان‌ برد و توس و گودرز و گیو به همراه سپاه، به سوی ایران بازگشتند. افراسیاب از بازگشت رستم به ایرانیان آگاه شد و از باختر به سوی ‌دریای گنگ‌ و ‌توران‌ بازگشت و توران را زیر و زبر شده و بزرگان خود را کشته و تاج و تخت خود را غارت شده، یافت.

افراسیاب با دیدن این کارها دلش خون شد و به یاران خود گفت باید کین این کارها را از ایرانیان بازستانیم و جنگ دیگری آغاز کنیم. افراسیاب سپاهی را فراهم کرد و به ایران تاخت و ویرانی‌های فراوانی برجای نهاد. در این میان هفت سال خشکسالی پدید آمد و رنج و سختی در جهان پراکنده شد.

بازگشت کی‌خسرو به ایران

دیدن گودرز کی‏خسرو را به خواب‏

سروش خجسته‌ شبی در خواب به گودرز نشانی‌های کی‌خسرو از فرزندان قباد را داد و به او گفت چاره رهایی از خشک سالی و افراسیاب، بر تخت نشاندن او است. وی افزود کسی از گردان ایران نمی‌تواند نشان او را بیابد، مگر گیو. گودرز پس از بیدار شدن، گیو را فراخواند و فرمان یزدان و گفته‌ی خجستهی سروش را با او درمیان نهاد؛ گودرز گفت از بی فر و برز بودن کی‌کاووس است که این کارویژه به تو واگذار شده است. وی افزود: اگر اینکار را انجام دهی نام تو در ایران و توران بلند خواهد شد. گیو فرمان پدر را پذیرفت و برای رفتن آماده شد.

رفتن گیو به توران به جستن کی‏خسرو

گیو بامداد نزد پدر رفت و به او گفت من تنها با یک کمند و یک اسب به توران خواهم رفت. چندی در کوه و بیابان خواهم بود تا راهنمایی درخور، پیدا کنم. گیو از پدر خواست هنگام نیایش از یزدان پاک برای او یاری بخواهد و خود برای یافتن کی‌خسرو به سوی توران به راه افتاد. گودرز که نمی‌دانست پسر را باردیگر خواهد دید یا نه با او پدرود کرد.

گیو در پوشش شهروندی تورانی به آن سرزمین پای نهاد. وی گه گاه، آشکارا نام و نشان کی‌خسرو را می‌پرسید و پس از آن شنونده بخت برگشته را می‌کشت تا رازش آشکار نگردد. وی را با کمند می‌بست و به گوشه‌ای می‌کشید و بر بدن او خاک می‌ریخت.

گیو در راه یک ‌راهنما‌ از میان ترکان برگزید و به او امید داد که اگر جای کی‌خسرو را به او بشناساند، پاداش بسنده‌ای بیابد. پس از آنکه او نیز نتوانست یاری‌اش کند، به کام مرگ فرستاده شد.

یافتن گیو کی‏خسرو را

گیو هفت سال در توران به دنبال کی‌خسرو می‌گشت و آرامش نداشت. تنها از راه شکار خوراک می‌خورد و پوشاکش نیز همان پوست شکار بود. روزی گیو به بیشه‌ی خرمی رسید و اسبش را برای چریدن آزاد کرد. گیو باور پیدا کرده بود دیو در خواب به گودرز خود را نمایانده نه سروش خجسته. وی که از جستن کی‌خسرو ناامید شده بود و گمان می‌کرد که هرگز چنین فرزندی از سیاوش به جا نمانده، جوانی خوش چهره و با فره را در کنار چشمه‌ای دید. گیو گمان برد که او همان کی‌خسرو باشد و نزد او رفت و او را درود گفت. کی‌خسرو با دیدن گیو او را به نام خواند و از کاری که برای آن رنج برداشته بود سخن گفت.

گیو از او نشانی خواست تا دل آسوده شود. کی‌خسرو خال سیاه رنگ ویژه‌ای را که همه‌ی فرزندان قباد بر بازو داشتند به گیو نمایاند؛ کی‌خسرو از کاووس و رستم و گودرز پرسید. گیو از شاه و غم سیاوش و هفت سال رنجی که برده بود، سخن گفت و افزود رنج پسر و سال کهن، فر شاهنشاهی کاووس را کاسته و ایران رو به ویرانی گذارده. کی‌خسرو از شنیده‌ها سخت غمین شد و از گیو خواست این راز را همچنان نهان دارد.

رفتن گیو و کی‏خسرو به سیاوشگرد

کی‌خسرو بر اسب گیو سوار شد و گیو پای پیاده در جلوی اسب به سوی سیاوش‌گرد به راه افتادند و همچنان گیو هرکس را که از راز ایشان آگاه می‌شد، می‌کشت؛ ایشان فریگیس را نیز با خود همراه کردند؛ فریگیس خواهان شتاب بیشتر در این گریز بود. او گفت آگاه شدن افراسیاب از کی‌خسرو، برابر با مرگ او است.

فریگیس به کی‌خسرو گفت زین و لگام، ‌شبرنگ‌بهزاد‌ را بردار و به مرغزاری که در آن نزدیکی است برو و در کنار آبشخور بمان تا اسبان وحشی برای آب خوردن بیایند. آنگاه زین و لگام را نمایان کن، شبرنگ بهزاد، خود به سوی تو خواهد آمد؛ فریگیس یادآور شد که سیاوش هنگام مرگش از شبرنگ بهزاد خواسته بود به کسی مگر کی‌خسرو سواری ندهد.

گرفتن کی‏خسرو بهزاد را

باردیگر کی‌خسرو سوار بر اسب و گیو پای پیاده به سوی فسیله به راه افتادند؛ اسب سیاوش، کی‌خسرو را دید و به سوی او آمد؛ شاه او را نواخت و زین و لگام بر وی نهاد و بر او سوار شد؛ شبرنگ‌بهزاد مانند باد خسرو را با خود برد تا جایی که گیو ترسید مبادا این باره را اهریمن فرستاده برای از میان برداشتن خسرو.

کی‌خسرو که از اندیشه‌ی گیو آگاه بود، اسب را نگه داشت تا گیو خود را به ایشان برساند؛ گیو از آگاه بودن کی‌خسرو بر نهان او شگفت زده شد؛ ایشان همچنان پنهانی به سوی فریگیس رفتند. هنگامی که فریگیس شبرنگ‌بهزاد را دید او را در بر گرفت و فراوان گریست. فریگیس درِ گنج بسته‌ی خود را بازکرد و در پیشگاه کی‌خسرو به گیو فرمود هرچه از این گنج می‌خواهی برای خود بردار.

گیو زمین را بوسید و گفت در جهان گنج و جان و رنج ما همه آن تو است؛ وی از میان همه‌ی آن گنج تنها ‌درع سیاوش‌ را برگزید؛ فریگیس گهرهای پرمایه‌ای که از آن گنج را برداشت و همگی آهنگ رفتن به ایران کردند.

فریگیس نیز ترگ (کلاه جنگی) بر سرنهاد و به همراه گیو و کی‌خسرو راهی ایران شد. بزودی گزارش رفتن ایشان به سوی ایران به پیران رسید. پیران غمگین از شنیدن این پیام فرمان داد کلباد و نستیهن با سی‌سد سوار ترک برای کشتن گیو و فریگیس و به بند کردن کی‌خسرو به راه بیفتند. ایشان هنگامی به آن سه تن رسیدند که فریگیس و کی‌خسرو خفته بودند و گیو آژیر و با رخت رزم، نگهبان بود.

گیو گَرد سپاه را از دور دید، و آماده نبرد شد؛ گیو نیزه‌های بسیاری را شکست و بسیاری را نیز کشت. نستیهن به کلباد گفت این مرد مانند کوه خارا است باید نزد پیران باز گردیم.

گیو با سر و رختی خونین نزد کی‌خسرو رفت و گزارش کار خود را داد و گفت: در ایران و توران کسی مگر تهمتن توان رویارویی با من را ندارد. کی‌خسرو وی را ستود و پس از خوردن اندک خوراکی به سوی ایران راه افتادند. هنگامی که ترکان نزد پیران بازگشتند، گزارش کار گیو را به پیران دادند؛ پیران ایشان را سرزنش کرد؛ کلباد گفت تو رزم من را دیده‌ای و توان گرز من را می‌دانی، گیو هزار زخم گوپال از من دید و خم به ابرو نیاورد. او مانند رستم می‌جنگید؛ پیران شکست خوردن این گروه، تنها از یک تن را، ننگ دانست و گفت امروز تو نام گیو را بلند آوازه کردی و نام خود را پست؛ افراسیاب از شنیدن اینکه دو پهلوان تورانی از پس یک پهلوان ایرانی بر نیامده‌اند دشمنام خواهد داد و شما را کواژه خواهد کرد.

آمدن پیران از پی کی‏خسرو

پیران با هزار سوار شب و روز تاخت تا کی‌خسرو را بازیابد. او گفت اگر کی‌خسرو به ایران برسد، زنان ایران نیز مانند شیر نیرومند خواهند شد. ایشان شب و روز در پی کی‌خسرو و همراهانش تاختند.

کی‌خسرو و گیو کنار رودی کم پهنا و ژرف به خواب رفته بودند؛ فریگیس نگهبان بود و چشمش به راه که درفش پیران را دید؛ گیو و کی‌خسرو را بیدار کرد.

گیو به خسرو و فریگیس گفت به بالای بلندی بروند. کی‌خسرو خواست که او نیز با گیو همراه شود. گیو گفت در جهان کار من پهلوانی است و پدر در پدر پهلوان بودم، من هفتاد و هشت برادر دارم (اگر بمیرم برادرانم هستند) . لیکن شاه تنها یک تن است و نباید گزندی به او برسد.

جنگ پیران با گیو

گیو زره سیاوش را پوشید و همان باره‌ی دسکتش (خوب) را سوار شد؛ رود میان گیو و سپاه بود و کی‌خسرو از گزند دور؛ گیو فریاد برآورد و از پیران خواست برای نبرد با او به این سوی آب بیاید.

پیران مانند کَشتی از رود گذشت. گیو شکیبید (صبر کرد) تا پیران از آب بگذرد پس از آن برای آنکه او را از لشکرش دور کند از نزد پیران گریخت ؛ هنگامی که پیران به دنبال گیو، به اندازه از لشکرش دور شد، گیو وی را به خم کمند بند کرد. جامه‌ی پیران را پوشید و درفش او را به چنگ گرفت و به لب آب گلزریون رفت. ترکان گمان کردند که پیران از نبرد بازگشته، گیو با این نیرنگ از آب گذشت و هنگامی که به میان آن سپاه رسید گرز را از کتف برآورد و در میان ایشان افتاد با شمشیر و نیزه بسیاری از ایشان را کشت؛ ترکان از وی گریزان شدند.

گیو بازگشت و نخست، آهنگ کشتن پیران کرد لیکن بهتر دانست او را دست بسته به سوی شاه ببرد؛ پیران در پیشگاه خسرو از نیکویی‌هایی که بر کی‌خسرو روا داشته بود یاد کرد و از او خواست که پیران را از دست گیو رهایی دهد.

گیو چشم به دهان خسرو داشت تا فرمان او را به انجام رساند، فریگیس با چشمی پر آب و زبانی پر نفرین بر افراسیاب از گیو خواست که این پیر روشن‌روان را رها کند چراکه پس از یزدان کسی که جلوی کشته شدن وی و فرزندش بدست افراسیاب را گرفته، پیران است. گیو به فریگیس گفت: سوگند خورده خون پیران را در کین سیاوش به زمین بریزد. کی‌خسرو به او گفت از سوگندت نگذر لیکن بجای کشتن، گوش او را با خنجر سوراخ کن، به این گونه هم سوگندت را نشکسته‌ای و هم وی را بخشوده‌ای.

پیران از شاه خواست به گیو فرمان دهد اسب پیران را نیز پس بدهد وی افزود کلباد با لشکرش از اینجا دور شده است؛ گیو پذیرفت اسب را پس بدهد و در بجای آن دست‌های پیران را ببندد. پیران نیز باید سوگند بخورد که این بند را هیچکس باز نکند مگر مهتر بانوانش، گلشهر. پیران پذیرفت و سوگند خورد. گیو نیز اسبش را پس داد و دستانش را بست.

افراسیاب که از کار لشگر آگاه شده بود خود به همراه سپاهش- دوایستگاه یکی و پر شتاب- به سوی جایی که کلباد سپاه برده بود، به راه افتاد. هنگامی که تورانیان را این گونه بر دشت کشته و افتاده دید پرسید کِی این سپاه از مرز ایران گذشته و به این سو آمده؟ چه کسی گزارش آن را به کی‌خسرو رسانده؟ سپهرم به او پاسخ داد که گیو به تنهایی از مرز گذشته و این کار تنها کار یک تن است. درهمین هنگام بود که پیران دست بسته، با لشکری از دور پدیدار شد.

افراسیاب گمان کرد که پیران گیو را یافته است و با خود آورده است؛ پیران داستان گیو را برایش باز گفت؛ افراسیاب او را سرزنش کرد و سوگند خورد که گیو و کی‌خسرو را هرچند در ابر پنهان شده باشد به پایین بکشد. وی از اینکه چرا فریگیس با ایشان به سوی ایران می‌رود، شگفت زده شد.

گفتگوی گیو با باژبان‏

افراسیاب و همراهانش به سوی جیحون رفتند و به هومان فرمان داد بر لب رود هشیار باشد، مبادا کی‌خسرو از آب بگذرد. وی یادآوری کرد پیش‌بینی شده پادشاهی که هم از تور و هم از قباد نژاد دارد بر خواهد خواست و توران را ویران خواهد کرد.

گیو با کی‌خسرو به لب رود رسیدند و گیو از مرد ‌باژخواه‌، خواست کشتی‌ای درخور کی‌خسرو به ایشان بدهد. مرد گفت برای گذر از آب کهتر و مهتر یکسان هستند و باید هزینه بپردازند و از گیو یکی از این چهار چیز را درخواست کرد:

• زره • • اسب سیاه • • زن همراه ایشان (گمان می‌کرد پرستار است) • • پور همراه ایشان (گمان می‌کرد غلام است) • گیو که میدانست آن مرد باژخواه در سر ندارد با ایشان همکاری کند، با آن مرد تندی کرد و از سر کشتی سوار شدن گذشت.

گذشتن کی‏خسرو از جیحون‏

گیو به کی‌خسرو گفت اگر تو کی‌خسرو و پادشاه ایران هستی گذشتن از آب برای تو بی زیان (خطر) خواهد بود. اگر من و مادرت هنگام گذشتن از آب، آسیب ببینیم نیز چندان گران (مهم) نخواهد بود. مادرت برای پروردن تو و من برای رساندن تو به ایران زاده شده‌ایم. اگر ما لب رود بمانیم بی‌گمان افراسیاب ما را خواهد کشت؛ کی‌خسرو از اسب پیاده شد و روی بر خاک نهاد و از یزدان دادگر یاری خواست.

کی‌خسرو سوار بر شبرنگ‌بهزاد شد و مانند کشتی بر آب گذشت و فریگیس و گیو نیز به دنبال او رفتند؛ پس از آنکه هر سه تن زنده از آب گذشتند. کی‌خسرو باردیگر سر و تن شست و به درگاه یزدان پاک به نماز ایستاد.

نگهبان رود که این شگفتی را دیده بود کشتی را بر آب انداخت و پشیمان و پوزش خواه نزد شهریار آمد و پیشکش‌هایی برای شاه آورد. گیو او را بی‌خرد خواند و پیشکش‌هایش را نپذیرفت.

افراسیاب به لب رود رسید. هنگامی که کسی را بر لب رود نیافت بر باژخواه بانگ زد و گفت که چگونه ایشان از آب گذشته‌اند؟ باژخواه گفت من پدر در پدر در این کار بوده‌ام لیکن هرگز نه دیده‌ام و نه شنیده‌ام که کسی در بهار بتواند از این آب بگذرد. افراسیاب از او خواست بی‌درنگ کشتی را برای رفتن آماده کند؛ هومان به افراسیاب گفت نباید توران را رهاکنی و به خاک ایران پای بگذاری در انسوی آب با رستم و گودرز و توس و گرگین روبرو خواهی شد. به کشور توران بسنده کن و پایتخت خود را نگه دار باش؛ افراسیاب گفته‌های هومان را پذیرفت و هر دو بازگشتند.

گیو پس از گذر پیروزمندانه از توران و رسیدن به شهر مرزی ‌زَم‌ نامه‌هایی به بزرگان کشور نوشت و آمدن کی‌خسرو به ایران را گزارش کرد. نخست نامه‌ای به گودرز در سپاهان نوشت و رسیدن کی‌خسرو به زم را گزارش کرد. سپس نامه‌ای به شاه ایران نوشت و رسیدن کی‌خسرو را به شاه گزارش کرد؛ کاووس از شنیدن این پیام فراوان خرسند شد؛ بزرگان کشور به شادی به دربار آمدند؛ گودرز تختی شایسته‌ی پادشاهی در ایوان نهاد و برای نشستن کی‌خسرو تاج و یاره و گردنبند آماده کرد؛ شهر را آذین بستند و گروه پیشواز –بزرگان و پهلوانان- تا هشتاد فرسنگی شهر برای پیشواز از ایشان بیرون رفت؛ گودرز با دیدن شاه‌زاده کی‌خسرو و گیو شاد شد و گریست. پس از گفتگو با کی‌خسرو، گودرز فرزندش را بوسید و او را فراوان ستود؛ یک هفته در خانه‌ی گودرز به بزم نشستند و روز هشتم به سوی دربار کاووس به راه افتادند.

رسیدن کی‏خسرو نزد کاوس‏

شاه نیز از دیدن کی‌خسرو بسیار شاد شد؛ شاه از او درباره‌ی بزرگان و دربار توران به ویژه خود افراسیاب پرسید. کی‌خسرو پاسخ داد هرگز افراسیاب را برای کاری که کرده نمی‌تواند ببخشد. کی‌خسرو همچنین گزارشی از کارهایی که گیو در راه بازگرداندن وی انجام داده بود گفت و فراوان وی را ستود.

کی‌خسرو در استخر به کاخ کشواد رفت؛ همه‌ی بزرگان ایران مگر توس به درگاه کی‌خسرو رفتند. گودرز پیامی برای توس فرستاد و به او گفت چرا با اینکه همه‌ی بزرگان ایران کی‌خسرو را به شاهی ستوده‌اند تو سرکشی می‌کنی؟؛ گیو پیام گودرز را برای توس برد؛ توس در پاسخ گفت در ایران پس از رستم من نیرومندترین هستم، هم پهلوانم و هم از نژاد شاهان؛ من با کی‌خسرو هم‌داستان نیستم؛ از دید من فریبرز شایسته‌ی جانشینی کاووس است. کی‌خسرو از نژاد افراسیاب و پشنگ است و نیابد بر تخت ایران دست یابد.

خشم گودرز با توس‏

توس بر آشفت و با دوازده هزار تن و هفتاد و هشت نبیره و پسرش برای روبرو شدن با توس به میدان آمد. توس با خود اندیشید اگر این نبرد درونی میان گردان ایران زمین آغاز شود، برنده‌ی آن افراسیاب خواهد بود. پس فرستاده‌ای را نزد کاووس گسی کرد و گفت اگر شاه داوری (دخالت) نکند و این جنگ آغاز شود افراسیاب برنده‌ی آن خواهد؛ فرستاده‌ی شاه بازگشت و توس را به نگه داشتن شمشیر در نیام فراخواند.

خواهندگان جانشینی

توس و گیو به دربار شاه رفتند. توس گفت اگر شاه می‌خواهد که تخت را به نبیره‌اش واگذار کند، فرزندش، فریبرز شایسته‌تر است؟ گودرز گفت در ایران و توران هیچکس شایسته‌تر از سیاوش نبود، کی‌خسرو نیز فرزند او است. نشنیده‌ای که از رود چگونه شگفت انگیز گذر کرده است؟ درست همانگونه که فریدون از اروند رود گذشت؛ گودرز بسیار تند با توس برخورد کرد و به او گفت هرچند که تو فرزند نوذر هستی لیکن دیوانه‌ای همانگونه که پدرت نیز بود؛ گودرز به شاه گفت دو فرزند را فرا بخوان و تخت را به کسی که شایسته‌ی تخت است بسپار؛ شاه گفت اینکار شدنی نیست چراکه هر دو فرزند در چشم من یکسان هستند و نمی‌توانم میان آن دو کسی را برگزینم. اگر هم کسی را برگزینم، دیگری از من کینه به دل خواهد گرفت. بهتر می‌دانم هر دو ایشان به فرماندهی دو سپاه به سوی ‌اردبیل‌ بروند. در مرزی که ‌دژ بهمن‌ در دست اهریمنان است. آن سرزمین‌ها از دست اهریمن در سختی هستند. هرکس از ایشان که توانست آن دژ را به چنگ آورد شایسته‌ی تخت شاهی است.

دژ دست نیافتنی بهمن‏

توس و گودرز هر دو این رای را پذیرفتند. بامدادان فریبرز به همراه توس با سپاهی به سوی دژ به راه افتاد. سربازان فریبرز به وی گفتند هیچ راهی برای رخنه به دژ نیست؛ یک هفته سپاه گرداگرد آن دژ را گرفتند و سرانجام ناکام از رخنه به دژ و گرفتن آن بازگشتند.

دژ دست یافتنی بهمن

هنگامی که گودرز آگاه شد، فریبرز و توس نتوانستند دژ را بگیرند، تخت زرینی نهاد؛ کی‌خسرو با کفش‌های زرین- که نشان شاهی بود- بر آن نشست؛ تخت را بر پشت پیلی نهادند؛ گرداگرد آن را درفش‌های بنفش گرفته بودند و کی‌خسرو با تاجی بر سر و گرزی به دست بر آن نشست. گودرز گفت امروز روز پادشاهی کی‌خسرو است. ایشان به سوی دژ به راه افتادند. هنگامی که نزدیک دژ شدند، کی‌خسرو، زره پوشید و نامه‌ای به زبان پهلوی نوشت. شاه در نامه گفت:

این نامه‌ای از بنده‌ی کردگارجهان، کی‌خسرو، است. اگر این دژ در بند اهریمن است به فر یزدان آن را با خاک یکسان خواهم کرد و اگر این دژ را جادوگران ساخته‌اند بدانند که با خم کمند سر ایشان را به بند خواهم آورد. اگر خجسته سروش یزدان در آن دژ است من نیز با فر یزدان و برز کیان هستم. شاه از هرچیز که در دژ است خواست آن دژ را تهی کند و بیرون رود.

شاه نامه را نوشت و بر نیزه‌ای آویخت و به گیو سپرد و گفت نامه را همچنان که نام یزدان را به لب داری نزدیک دیوار دژ ببرو آنجا بِنه و خود بازگرد. گیو چنین کرد و چون نامه را پای دیوار دژ نهاد، آن نامه ناپدید شد. همان گه از دژ آوای شکستن برخاست و همه جا تیره شد. کی‌خسرو اسب را پیش تاخت و به سپاه گفت دژ را تیرباران کنید. دیوان بسیاری از پیکان تیرهای ایرانیان کشته شدند. پس از آن تاریکی از میان رفت و روشنایی از گوشه‌ای پدید آمد. پس از فروریختن دژ شهری فراخ و زیبا پدید آمد. کی‌خسرو در آن جایی که روشنایی از آن پدید آمده بود گنبدی بالا بلند به درازا و پهنای ده کمند ساخت.

شاه نام این سازه را ‌اتشکده‌ی آذرگشسب‌ نامید و یک سال آنجا ماند تا آتشکده به سامان شد و موبدان و ستاره‌شناسان در آن جای گرفتند. پس از آن شاه لشکر راند و از آنجا رفت.

کی‌خسرو پیروز

ایرانیان از کار کی‌خسرو آگاه شدند با پیشکش‌های درخور نزد شاه رفتند؛ فریبرز کاووس‌شاه در پیشاپیش ایشان بود. کی‌خسرو با دیدن فریبرز از تخت پایین آمد و رویش را بوسید و در کنار خود نشاند. توس نیز با درفش کاویانی نزد کی‌خسرو رفت و زمین را بوسید و به او گفت این درفش کاویانی را به کسی بسپار که شایسته‌ی آن است. شاه گفت این درفش و کفش‌های زرین و کوس سپاه تنها شایسته تو است. (توس در مقام خود ابقا شد) شاه افزود نیاز به پوزش خواستن نیست چراکه نمی‌خواستی تخت را به بیگانه بسپاری و کارهایی که کردی همه از سر دلسوزی بود. کی‌خسرو پس از آن به سوی ‌پهلو پارس‌ رفت؛ کاووس از وی استقبال گرمی کرد.

هنگامی که کاووس بر تخت شاهی نشست، دست کی‌خسرو را به دست گرفت و او را در جایگاه شاهی نشاند و تاج بر سرش نهاد. بزرگان نیز به دربار آمده و بر شاه نو آفرین خواندند.

پادشاهی کی‌خسرو

فرزانه‌ی دانای توس هنر را آمیز شی از سه چیز می‌داند:

1. نخست فر یزدان 2. 3. دوم نژاد و گهر، 4. 5. سوم آموزش و کارسخت 6. دانای توس می‌فرماید هنگامی که این سه را در کنار همدیگر گرد آوردی باید خرد را نیز راهنمای این هشته‌ی ایزدی کنی. با داشتن این چهار چیز است که می‌توانی از رنج و درد و غم به یک سو باشی، مگر از مرگ، که برای مرگ هیچ چاره‌ای نیست و او بدترین بدبیاری از بخت است.

برتخت نشستن کی‌خسرو

هنگامی که کی‌خسرو بر تخت شاهی نشست؛ زال و تهمتن به همراه بزرگان کابل به سوی ایران شهر آمدند؛ کی‌خسرو که می‌دانست تهمتن پروردگار سیاوش است به گرمی او را پذیرا شد؛ شاه گیو و گودرز و توس را به پیشواز ایشان فرستاد. گروه پیشواز دوروز مانده به شهر با ایشان دیدار کردند؛ در ایران زمین به هر دو مهمان ارج فراوان گذاشته شد؛ کی‌خسرو با دیدن تهمتن از تخت پایین آمد. او را در بر گرفت.

گشتن گرد پادشاهی

کی‌خسرو با همراهی گروهی از پهلوانان و سپاهیان به گرد پادشاهی خویش گشت؛ در این گشت کی‌خسرو خود را به ‌آذر آبادگان‌ و ‌خان آذرگسشب‌ رساند و بار دیگر یزدان را نیایش کرد؛ پس از بازگشت به ایران شهر، کاووس کی‌خسرو را فراخواند و با او از داستان سیاوش و بد کرداری‌های افراسیاب گفت. وی از کی‌خسرو خواست سوگند بخورد کین سیاوش را از افراسیاب خواهد ستاند کاووس به وی هشدار داد مبادا در این راه خویشاوندی با افراسیاب و فریب او، تو را از انجام این کار بازدارد.

کاووس از کی‌خسرو خواست به شیوه‌ی پادشاهان به ‌دادار خورشید و ماه‌، به ‌تیغ‌ و به ‌مهر‌، به ‌تخت‌ و ‌کلاه‌ و به ‌فرهی ایزدی‌سوگند‌ بخورد که سر از کین سیاوش نتابد. کی‌خسرو این سوگند را بر پنیان نوشت و رستم را گواه این نوشته گرفت. نوشته را نزد رستم سپردند؛ ایرانیان یک هفته به بزم نشستند و روز هشتم کی‌خسرو سروتن بشست و در پیشگاه یزدان به نماز ایستاد و از وی خواست در ستاندن کین سیاوش او را یاری کند.

کی‌خسرو به تخت نشست و با پهلوانان و سپاهیان درباره‌ی افراسیاب سخن گفت، شاه از ستم‌های افراسیاب بر خودش، کاووس و مردم ایران سخن گفت و از ایشان خواست با وی در کین‌خواهی از افراسیاب همراه شوند. تهمتن و گودرز و توس گفتند آماده‌ی کین‌خواهی از سیاوش هستند و تا پای جان در این کار پایمردی خواهند کرد.

دومین کین‌خواهی ایرانیان

کی‌خسرو هنگامی که از یاری و همداستانی پهلوانان ایران دل آسوده شد، دو هفته درِ بار را بست و دفتری نو برای نوشتن آمار ایرانیان فراهم کرد در این دفتر:

• نام سد و ده سپهبد از خویشان کاووس به سرکردگی فریبرز نوشته شد. • • پس از آن نام هشتاد تن از خویشان نوذر به سرکردگی نوذر، • • هفتاد و هشت تن از نژاد گودرز • • و شست و سه تن از خویشان گژدهم در دفتر آمد. • • سد سوار از ‌خویشان میلاد‌ که گرگین در پیش ایشان بود. • • و هشتاد تن از ‌فرزندان لواده‌ که ‌بَرته‌ پیشاپیش ایشان بود. • • و سی وسه تن از ‌خویشان پشنگ‌ که ‌رویین‌ پیشدار ایشان بود. • • از ‌خویشان شیروی‌ هفتاد تن به فرماندهی ‌فرهاد‌ • • ‌فرزندان گرازه‌ به فرماندهی خودش • • و چندان از پهلوانان و کنارنگ‌ها در دفتر نوشتند که موبد شمارش آن را نمی‌توانست نگه دارد. • شاه فرمان داد لشکر در اردوگاهی بیرون از شهر گرد بیاید و سر ماه نو آماده راهی شدن باشد. شاه از مردان کمند افکن خواست برای گرفتن اسب‌های بیشتر به سوی فَسیله (گله اسب) بروند.

راهبرد جنگی

شاه روزیِ سپاه (حقوق سربازان) را داد و پس از آن

• سد جامه از دیبای رومی و خز و منسوج و پرنیان • • یک جام پرگوهر • را در پیش نهاد. کی‌خسرو فرمود ‌پِلاشان‌ پهلوان بزرگ توران است که افراسیاب به او امید‌ها دارد؛ این پیش‌کش‌ها دست‌خوش کسی خواهد بود که اسب و سر وی را در روز نبرد به لشکرگاه من بیاورد. بیژن فرزند گیو که پهلوانی نوخواسته بود برپای خواست و بر شاه آفرین کرد و گفت این کارویژه را به من بسپار.

پس از آن کی‌خسرو برای بدست آوردن ‌تاج تژاو‌

• دویست جامه زرنگار • • سد خز و دیبا • • سد پرنیان • • دو کنیز زیبای زنار بسته • را به میان گذارد و این بارهم بیژن -پهلوان نوخواسته- برخواست و این کارویژه را پذیرفت.

پس از آن

• ده غلام • • ده اسب زرین ستام • • ده پوشیده روی آراسته • آرودند. شاه فرمود ‌تژاو‌ پرستاری به نام ‌اِسپَنوی‌ دارد که از آواز او پلنگ رام می‌شود و به رخ مانند بهار است هرکس که او را بی‌گزند شمشیر به درگاه بیاورد چنین خواسته‌ای در خور او خواهد بود. بار دیگر بیژن برخواست و پس از آفرین فراوان به شاه این خویشکاری را نیز برای خود برگزید.

پس از آن کی‌خسرو:

• ده جام زرین • • ده شمامه (خمیر خوش بو) در تشت زر • • ده نقره خام و شش گوهر • • یک جام از یاقوت زرد • • یک جام از پیروژه • • ده غلام • • ده اسب زرین ستام • برای جان تژاو در میان نهاد. این بار خود گیو برپای خواست و این کارویژه را بر گردن گرفت.

شاه بار دیگر فرمود:

• ده جام زرین پر از گوهر • • افسر و کمربند خسروی • در میان نهند. شاه این بار آتش زدن ‌هیزم‌های کاسه رود‌ را در میان نهاد. این هیزم‌ها چوب‌هایی بود که افراسیاب در کرانه‌ی کاسه رود برای جلوگیری از دسترسی ایرانیان به درون مرز توران کارگذاشته. گیو بی‌درنگ این خویشکاری را برگردن گرفت و شاه وی را آفرین گفت.

پس از آن شاه فرمان داد گنجور:

• سد دیبه رنگ رنگ • • سد دانه خوشاب • • پنج پرستار • آنگاه شاه خواست پیامبری چرب زبان و چیره سخن برای بردن پیام نزد افراسیاب، پای پیش نهد این بار گرگین میلاد برپای خواست و کارویژه را پذیرفت.

رفتن فرامرزِ رستم به هندوستان

تهمتن با زواره و فرامرز، در بارگاه بود؛ وی به کی‌خسرو گفت ‌شهری در زاولستان‌ است که روزگاری باژگذار ایران بود لیکن با پیر شدن کاووس آن شهر سر از باژ دادن پیچیده است. کی‌خسرو از تهمتن خواست سپاهی به فرماندهی فرامرز به آن دیار بفرستد و آن شهر را به چنگ آورد.

لشکر آراستن کیخسرو

هنگامی که کی‌خسرو خواست به توران لشکر ببرد، همه‌ی سپاهیان خود را گرد آورد و خود بر پشت پیلی نشست و سپاهیان از پیش روی او یک به یک گذر کردند (رژه رفتند) .

• نخست فریبرز کاووس شاه با پای افزار زرین که ویژه‌ی شاهان و شاهزادگان پارسی بود، از پیش روی کی‌خسرو گذر کرد، ‌درفش خور شید پیکر‌ نماد خاندان کاووس نیز با فریبرز همراه بود. هنگام نزدیک شدن به پیشگاه، بر شاه آفرین کردند و شاه نیز در پاسخ برای او آرزوی پیروزی و چیرگی کرد. • • خاندان گشواد به سرکردگی گودرز شیرگیر به همراه گیو پس از خاندان کاووس، از پیشگاه شاه گذر کردند. رهام سویچپ و گیو در سوی راست سپاه به پیش می‌رفتند و پشت ایشان، درفش شیرپیکری -که به یک دستش گرز بود و دست دیگرش شمشیر- در دستان شیدوش بود. • • ‌درفش گرگ پیکر‌ که نماد خاندان رهام بود. • • خاندان گشواد با هفتاد و هشت نبیره‌ی سرافراز خاندانی بزرگ بود با درفش‌های دیگر از پیشگاه گذر کردند. • • گودرز شاه را آفرین گفت و شاه نیز بر گودرز و گیو و لشکر آفرین گفت. • • ‌گستهم فرزند گژدهم‌ از پس خاندان گشواد با نیزه و کمان و کمندی به دست و ‌درفش ماه پیکر‌ از پیشگاه شاه گذشتند و آفرین گفتند. • • پس از گستهم هنگام گذشتن خاندان اَشکِش فرزند قَباد بود. وی با سپاهیان زره پوش از کرد و بلوچ که سرانگشتشان هم پیدا نبود، ازپیشگاه گذشتند. ایشان ‌درفش پلنگ پیکر‌ با خود داشتند و بر شاه آفرین گفتند. • • کی‌خسرو از پشت پیل، سپاهش را که تا دو میل گسترده بود، نگاه کرد و آفرین خواند. • • پس از ایشان فرهاد با درفشی آهو پیکر از پیشگاه شاه بگذشت و شاه را آفرین گفت. • • ‌گرازه از نژاد گیوگان‌ با سپاهی پرخاشجو و ‌درفش گراز پیکر‌ از پیشگاه گذشت. و شاه را آفرین گفت. • • ‌زنگه‌ی شاوُران‌ با ‌درفش همای پیکر‌ پس از ایشان با سپاهی از بغداد به پیشگاه گذر کرد. و شاه را آفرین گفت. • • از پس ایشان سپاهیان کشمیر، کابل و نیمروز به فرماندهی فرامرز فرزند رستم دستان که ‌درفش اژدها پیکر‌ با نگاری از اژدهای هفت سر، مانند درفش پدرش به همراه داشت از پیشگاه گذشت و بر شاه آفرین گسترد. کی‌خسرو با او سخن گفت و پندهایی به او داد. شاه به اوگفت: اینک که هندوستان از قنوج تا مرز دستان (نیمروز) در دست تو است باید با مردم درویش یار باشی و در جوانی به دنبال گنج اندوزی نباشی. • هنگامی که سپاهیان برای نبرد به سوی توران به راه افتادند تهمتن تا دو فرسنگ با فرامز رفت و هنگام جدایی وی را پندهای فراوان داد و با دلی آکنده از اندوه پسر را پدرود کرد و خود به سوی کیخسرو بازگشت. کی‌خسرو از پیل پیاده شد و باره‌ای برنشست به پرده سرا رفت. کی‌خسرو پس از بازگشت تهمتن او را به بزم فراخواند.

داستان فرود

به گفته‌ی فرزانه‌ی توس داستان فرود داستانی است که در آن پیامد‌های بدخویی و تندی و نابخردی به رو شنی پیدا است؛ هنگامی که ایرانیان آهنگ توران کردند، شاه توس را سپهدار سپاه ایران کرد و فرمان داد همگان از فرمان وی پیروی کنند پس از آن شاه به توس سفارش کرد تنها با مردانی بجنگ که آهنگ جنگیدن دارند. در راه به مردم و به کشت و کار و خانه‌ی ایشان آسیب وآزار نرساند. شاه سفارش ویژهای کرد و به او گفت: مبادا از ‌کلات‌ بگذری، در آنجا برادر من- پسر سیاوش و جریره- با مادرش، زندگی می‌کند او از نژاد بزرگان است و همچنین از ایرانیان کسی را نمی‌شناسد، مبادا از کلات بگذری و با آن شیر روبرو شوی.

توس پیمان کرد از فرمان شاه سرنپیچد. شاه و تهمتن و موبدان به کاخ بازگشتند و سپاه به سوی ‌جِرَم‌ و ‌میَم‌ به راه افتاد. در میان راه توس که خود و سپاه خود را بر سر دوراهی گذر از کلات و جرم، یا بیابان بی آب و علف میدید فرمان داد سپاه از راه کلات بگذرد و در میم اردو بزند. گیو یادآور شد کی‌خسرو فرمان داده از کلات نگذریم. توس گفت زمانی که گژدهم سپهدار بود من از این راه گذشته‌ام و در آن هیچ سختی‌ای ندیده‌ام مگر پستی و بلندی زمین.

آگاه شدن فرود

سپاه ایران هنگامی که به نزدیکی کلات رسید، فرود آگاه شد. به دژ آماده‌باش داد و اسبان را از کوه و دشت به دژ برد و درِ دژ را بست. مادر فرود، جریره، از پسر خواست اگر سپاه پیش رو سپاه کی‌خسرو است که به این سو می‌آید با او برای کین‌خواهی از سیاوش همراه شود؛ فرود به پیشواز آن سپاه آمد و به سفارش مادر ‌تُخوار‌ را راهنمای خود کرد، جریره از فرود خواسته بود در میان ایرانیان بهرام و زنگه‌ی شاوران را که دوستانِ همراه و همیشگی سیاوش بودند پیدا کند.

فرود و تخوار از دژ بیرون آمدند بر فراز کوهی سپاه ایران را زیر نگر گرفتند. تخوار که ایرانیان را از روی درفش و خاندان‌ها می‌شناخت به فرود گفت:

• ‌درفش پیل پیکر‌ درفش توس، سپهبد سپاه ایران است. • • ‌درفش خورشید پیکر‌ با فریبرز برادر سیاوش است. • • ‌درفش ماه پیکر‌ با گستهم پور گژدهم است. • • ‌درفش گرگ پیکر‌ با زنگه‌ی شاوران است. • • ‌درفش پرستار پیکر‌ که در آن پیکره‌ی پرستاری (زن) زیبا نگاشته شده است درفش بیژن است. • • ‌درفش ببر تیره پیکر‌ با شیدوش است. • • ‌درفش گاومیش پیکر‌ با فرهاد است. • • ‌درفش گراز پیکر‌ با گرازه است. • • درفش شیر پیکر با گودرز است. (نسخه فلورانس) • • ‌درفش دیزه گرگ پیکر‌ در دست گیو است. • پس از آنکه فرود از چند و چون سپاه ایران آگاه شد، توس نیز او را دید با خود اندیشید که شاید این طلایه‌ی سپاه توران باشد به هر رو بهرام را به سوی او فرستاد و از او خواست کیستی این دو تن را دریابد. اگر نیاز شد زنده یا مرده‌ی آنها را نزد او بیاورد. هنگامی که بهرام به ایشان نزدیک می‌شد، فرود از تخوار پرسید او کیست تخوار پاسخ داد او را نمی‌شناسم لیکن گمان می‌کنم از گودرزیان باشد. هنگامی که بهرام به ایشان رسید. گفت مگر آوای کوس را نشنیده‌اید؟ چرا گستاخانه بر سر راه لشکر ایستاده‌اید؟ فرود به او گفت گمان نمی‌کنم چیزی از من بیشتر داشته باشی که خود را شیر و من را گور پنداشتی. فرود از او درباره‌ی ایرانیانی که در این سپاه همراه اویند پرسید. بهرام در پاسخ گفت: توس سالار سپاه است و گودرز و رهام و گیو و گرگین و شیدوش و فرهاد و گستهم و زنگه‌ی شاوران و گرازه با او همراه هستند.

فرود که نام بهرام را در میان همران سپاه نشنید شگفت زده شد و از او پرسید: چرا از بهرام نامی به میان نیاوردی؟ بهرام به او گفت: نام بهرام را برای چه به میان آوردی؟ فرود پاسخ داد، پدر من با بهرام و زنگه همچون دو برادر بود. بهرام دانست که آن گُرد، فرود فرزند سیاوش است، بی‌درنگ از او خواست نشان کیانیان را که همان خاﻝ سیاه بربازو است، به او نشان دهد فرود نیز چنین کرد. پس از آن فرود از او خواست به فرمانده سپاه ایران بگوید یک هفته مهمان او باشند و روز هشتم خود فرود نیز با سپاهش به کین خواهی سیاوش پیشاپیش سپاه ایران خواهد تاخت. بهرام پذیرفت و گفت همه‌ی اینها را به توس خواهم گفت و دستش را نیزخواهم بوسید، لیکن بدان که او مردی خیره سر است. وی برای تاﺝ و تخت با گیو و گودرز به نبرد برخاست. شور بختانه او هم نژاد دارد هم خواسته و جایگاه با این همه خیره سر و تندخو است و از پادشاهی کی‌خسرو نیز چندان خرسند نیست. اگر بجای من کس دیگری به دیدارت آمد هرگز نگذار به تو نزدیک شود. فرود یک گرز دسته زرین را به بهرام داد و گفت این پیشکش برای تو باشد، پیش خود نگه دار شاید روزی به کار آیدت.

هنگامی که توس از این داستان آگاه شد بهرام را سخت سرزنش کرد. فرمان داد یکی از گردان ایران زمین برای کشتن آن مرد که بر بلندای کوه ایستاده به آن سو بروند، ‌ریونیز داماد توس‌ پیشگام شد. بهرام پیوسته ایشان را پند می‌داد که او خویش کیخسرو است مبادا بر وی گزندی برسد. هنگامی که ریونیز بتاخت به ‌سِپِدکوه‌ نزدیک می‌‌شد فرود با تخوار رای زنی کرد که اسبش را به تیر از پای در بیاورم یا سوار را؟ تخوار گفت این ریونیز داماد توس است او چهل خواهر دارد و تک پسر است. اگر او را بکشی توس بادافره این بدخویی که کرده است را خواهد دید فرود نیز چنین کرد و ریونیز را به زخم پیکان از پای درآورد. پس از کشته شدن ‌ریونیز‌، توس ‌زرسپ‌ را برای گرفتار کردن فرود به بالای کوه فرستاد هنگامی که زرسپ به فرود نزدیک شد تخوار گفت او زرسپ فرزند توس و همسر ‌خواهر ریونیز‌ است. فرود نیز بار دیگر خدنگی بر چله‌ی کمان نهاد و او را از پای درآورد.

پس از کشته شدن زرسپ این بار خود توس آماده‌ی رویارویی با فرود شد هنگامی که او به فرود نزدیک می‌شد تخوار گفت باید به دژ بازگردیم. ما تاب درآویختن با نهنگی کاردیده مانند توس را نداریم. فرود با او تند شد و گفت می‌تواند از پس او نیز بر بیاید. تخوار به او گفت اگر توس را بکشی ایرانیان با سی هزار سواری که دارند به دژ می‌تازند و دیگر اینکه با کشته شدن توس، کین‌خواهی از سیاوش ناکام خواهد ماند. رای‌زنیِ دستور نادان، فرود را به کام مرگ فرستاد. فرود می‌خواست به دژ بازگردد لیکن هفتاد پرستنده‌ی زیبا روی خود که از بالای دژ به او نگاه می‌کردند را دید، پس تیری به چله‌ی کمان نهاد و اسب توس را زد. فرود میدانست بزرگان ایرانیان پیاده نمی‌جنگند. هنگامی که توس از اسب فرو افتاد فرود نیز او را به کواژه گرفت و گفت این چه پهلوانی است که از یک تن اینگونه شکست خورد؟ چگونه کارزار خواهد کرد؟ پرستندگان او نیز به توس خندیدند. هنگامی که فرود با پیاده فرستادن توس به سوی لشکرگاه اینگونه ایرانیان را خوار کرد، گیو دیگر تاب نیاورد و گفت اگر او پور جمشید هم باشد دیگر نباید در برابرش کوتاه بیاییم. اگر توس یک بار تندی کرد، فرود این همه جفا کاری کرده.

گیو این را گفت و خود به سوی جرم به راه افتاد. هنگامی که گیو به ایشان نزدیک شد، فرود از تخوار نام او را پرسید تخوار بیخرد نیز پاسخ داد او همان کسی است که دست پدربزرگ تو، پیران، را بست و در توران بسیاری از فرزندان را بی پدر کرد او گیو دلیر است وی رزه سیاوش را به هنگام نبرد برتن می‌کند که هیچ تیری بران کارگر نیست. بار دیگر فرود با گیو همان کاری را کرد که با توس کرده بود و اسبش را آماج (هدف) گرفت. با فرو افتادن گیو بار دیگر آوای خنده‌ی پرستندگان فرود که از بام دژ به تماشا ایستاده بودند به گوش رسید و گیو نیز مانند توس از نبرد پیاده روی گرداند و به اردوگاه بازگشت. بزرگان ایران نزد او آمدند و از تندرست ماندن او شادمان شدند و یزدان را ستودند. بیژن نزد پدر رفت و او را برای روی گرداندن از نبرد با یک ترک سرزنش کرد و به پدر پشت کرد و رفت. گیو بر آشفت و با تازیانه‌ بر سر او زد و به بیژن گفت در هنگام نبرد باید خرد داشته باشی.

بیژن که از این کار خونش به جوش آمده بود سوگند خورد تا کین زرسپ را نستانده یا مانند او به کام مرگ نرفته از این کار دست برندارد. او نزد گستهم رفت و از او اسبی خواست. گستهم نخست یادآور شد که بزرگانی چون توس و پدرت نتوانستند از پس کسی که بالای سپدکوه ایستاده بر بیایند تو نیز نباید به این راه بروی. بیژن پافشاری کرد و گفت دل من را نشکن، من سوگند خورده‌ام این کار را انجام دهم. گستهم که غم‌خوار بیژن بود گفت: تنها دو اسب جنگی برای من مانده و از دادن اسب به بیژن سرباز زد. بیژن که سوگند خورده بود کین زرسپ را بستاند بران شد پیاده به کارزار برود. گستهم ناگزیر به او گفت هرکدام از اسپانش را که می‌خواهد برگزیند و به رویارویی با فرود برود. بیژن یکی از اسپان گستهم که مانند رخش بلند بالا بود را برگزید. هنگامی که گیو از این کار آگاه شد، گستهم را فراخواند و زره سیاوش را به او داد تا به بیژن برساند.

بیژن به سوی فرود رفت و او که می‌دانست بیژن تنها فرزند گیو است، بار دیگر بجای کشتن او، اسبش را با تیر از پای در آورد. بیژن پادسو با گذشتگان خود پیاده نبرد را دنبال کرد و به فرود رسید. در زد و خوردی که میان ایشان در گرفت برگستوان اسب فرود پاره شد و فرود به زمین افتاد لیکن توانست خود را از چنگ بیژن برهاند و به دژ برساند.

باشندگان دژ با هزار تن شب را در آماده‌باش به سر بردند. جریره در خواب آتشی بلند دید که در دژ بر افروخته بود و سراسر دژ و پرستندگان را در خود سوزاند. جریره بیدار شد و گرداگرد دژ را پر از لشکر دید. فرود را بیدار کرد و نگرانی‌هایش را به او گفت. فرود گفت من نیز مانند پدر در جوانی مزهی مرگ را خواهم چشید لیکن هرگز مانند او به آسانی تن به مرگ نخواهم داد و از ایرانیان زنهار نخواهم خواست.

فرود با سپاهی که داشت از دژ بیرون شد و نبرد آغاز شد؛ در میانه‌ی روز دیگر کسی با او نمانده بود. به سوی دژ بازگشت؛ بیژن و رهام از بالا و پایین در سراشیبی در کمین فرود بودند؛ هنگامی که فرود با بیژن می‌جنگید، رهام از پشت دستش را از کتف جدا کرد؛ فرود به سختی خود را به درون دژ کشاند؛ فرود در هنگام مرگ به پرستاران و پو شیده رویانش سفارش کرد خود را از بام دژ به زیر افکنند تا دست بیژن به ایشان نرسد.

خودکشی جریره

همه‌ی پرستندگان فرود خود را از بالای دژ به زیر انداختند؛ پس از مرگ فرود جریره همه‌ی گنجها را آتش زد و بر بالین فرود خودش را کشت؛ هنگامی که بهرام به دژ پای نهاد و این داستان را دید، گفت به راستی که فرود از پدرش نیز زار تر مرد، چرا که پدرش را چاکری خوار نکشت و بر بالین او مادرش کشته نشد. بهرام ایرانیان را برای کاری که کرده‌اند سرزنش کرد. وی یادآور شد برای کاری که کرده‌اند باید پاسخگوی کی‌خسرو نیز باشند. ایرانیان از این کرده پشیمان شده بودند. لیکن دیگر از این پشیمانی سودی نبود. توس فرمان داد پیکر فرود را به همراه ریونیز و زرسپ دخمه کنند و از آنجا به راه خود بازگردند.

بیژن و پلاشان

ایرانیان سه روز در جرم ماندند و پس از آنکه تن گرامی فرود را دخمه کردند به سوی ‌کاسه رود‌ پیش‌روی کردند. در نزدیکی کاسه رود سپاهی از توران به فرماندهی پلاشان برای بررسی لشکر ایران، به ایشان نزدیک شد. بیژن و گیو بر کوهی که نزدیک لشکر بود نشسته بودند؛ ایشان درفش پلاشان را دیدند، گیو برخواست و آماده‌ی نبرد شد. بیژن گفت شهریار جهان کشتن پلاشان را به او سپرده است و از گیو خواست زره سیاوش را به او بدهد. گیو با ناخرسندی سخن بیژن را پذیرفت.

بیژن خود را به پلاشان رساند؛ پلاشان آهویی شکار کرده بود و سرگرم خوردن بود؛ پلاشان از بیژن نام و نشانش را پرسید و پس از آنکه بیژن با آب و تاب از خود و پدرانش یاد کرد پلاشان بی آنکه پاسخی به گفته‌ها و خودستایی‌های بیژن داده باشد به نبرد با او پرداخت. دو جنگی پس از شکسته شدن نیزه‌ها دست به شمشیر بردند و پس از آن با تنی سرتاپا خوی (عرق) گرزگران کشیدند و چندی آویختند تا اینکه سرانجام بیژن با گرز به میان پلاشان کوبید و مهره‌ی پشت او را خرد کرد. بیژن بی‌درنگ از اسب فرود آمد و سر او را از تن جدا کرد و جنگ‌ابزار و اسبش و سر آن نامجو را نزد پدر برد؛ گیو که چشم به راه بود و نگران که مبادا پور دلیرش در این نبرد کشته شود، با دیدن بیژن که به سوی لشکر گاه باز می‌آید شاد شد. جنگ ابزار و سر و اسب پلاشان را نزد توس بردند و بیژن را فراوان ستودند.

برﻑ و سرما

افرسیاب با نیروهای کمکی به کاسه رود آمد؛ سرما و برف فراگیر شد؛ بهرام توس را برای کاری که کرده بود سرزنش کرد؛ توس چرایی کشته شدن فرود را خون خواهی از زرسپ و ریونیز برشمرد. توس خواست گیو یا بیژن که پیشتر کارویژه‌ی آتش زدن هیزم‌های کاسه رود را بر دوش گرفته بودند به فرمان شاه برای سوزاندن هیزم‌های کاسه رود راهی شوند. بیژن می‌خواست خود این کار را به انجام برساند لیکن گیو جلوی او را گرفت و این کار را به انجام رساند؛ تا سه هفته پس از آتش زدن این چوب‌ها نمی‌شد از آن مرز گذشت؛ در آغاز هفته‌ی چهارم ایرانیان از مرز گذشتند.

بهرام و کبوده

پس از آنکه راه باز شد ایرانیان به سوی ‌گُروگِرد‌ که پایتخت تژاو بود به راه افتادند؛ تژاو از آمدن سپاه ایران آگاه شد و به ‌کبوده‌ چوپان رمه‌های اسپ افراسیاب فرمان داد شبانه خود را به نزدیکی لشکر ایران برساند و از چند و چون سپاه ایران آگاه شود. آن شب بهرام نگاه‌بان سپاه بود هنگامی که کبوده به سپاه نزدیک شد بهرام از خروش اسبش در سیاهی شب از بودن او آگاه شد. بهرام در تاریکی شب وی را به تیری از پشت اسب فرو انداخت. هنگامیکه خواست سر از تن او جدا کند، کبوده گفت اگر از کشتن من درگذری تو را در نبرد با تژاو که من را به این سو فرستاده یاری خواهم کرد. بهرام که تژاو را برای خود هم‌آورد دشواری نمی‌دانست او را سر برید و سرش را چون سواری بی‌نام و نشان به لشکر آورد.

گیو و تژاو

بامداد سپاه ایران و توران با یکدیگر روبرو شدند گیو از یک سو و تژاو از سوی دیگر رو در روی هم ایستادند تژاو خود را اینگونه شناساند که نژادم ایرانی است و داماد افراسیاب و مزربان توران زمین هستم. گیو به او گفت کسی از ایرانیان در توران زندگی نخواهد کرد، تو نیز اگر مرزبان توران هستی و داماد افراسیاب، چرا این اندازه لشکرت کم است با این اندﻙ سپاه که داری تاو رویاروی با ما را نخواهی داشت با من نزد توس بیا، هرچه خواستی برایت آماده خواهیم کرد.

تژاو رای گیو را نپذیرفت و با او به گفت و شنود ایستاد در این میان بیژن بر پدر بانگ زد که چرا بجای اینکه با دشمن بجنگی این اندازه سخن می‌گویی. نبرد آغاز شد و از این سو گیو و بیژن و از آن سو تژاو با مردانی چون ‌ارتنگ‌ و ‌مردوی‌ به نبرد آمدند. و سه بهره از سپاه توران از میان رفت و تژاو از لشکر ایران گریزان شد بیژن در پی او افتاد و با نیزه‌ای به کمرگاه او زد. زره تژاو جان او را از گزند دور نگه داشت. تژاو زره را باز کرد از پیش بیژن گریخت. بیژن نیزه را رها کرد و برای ربودن تاجی که افراسیاب به او داده بود چنگ دراز کرد؛ بیژن توانست تاجی را که تژاو هرگز از خود دور نمی‌کرد، از سرش برباید؛ تژاو همچنان در گریز از بیژن خود را به نزدیکی دژ رساند و از آن سو آهنگ رفتن به توران کرد؛ در میان راه ‌اسپنوی‌، بانوی نامبر (معروﻑ) تژاو نیز با او همراه شد. تژاو و اسپنوی که با یک اسب می‌تاختند پس از چندی خسته شدند و اسبشان یارای راه رفتن نداشت؛ تژاو گمان می‌کرد ایرانیان با اسپنوی کاری ندارند و تنها به دنبال او هستند، پیشنهاد کرد اسپنوی از اسب پیاده شود که تژاو بتواند خود را از چنگ بیژن برهاند؛ چنین شد؛ بیژن که از پس ایشان می‌تاخت اسپنوی را دید و با خود به لشکرگاه آورد.

ایرانیان در میان گله‌ی اسپان افراسیاب افتادند و هر یک کمندی برداشته و هر چند اسب که می‌توانستند به چنگ آوردند ایرانیان در دژ و در جایگاه تژاو فرود آمدند.

آگاه شدن افراسیاب

تژاو خود را با چشمانی گریان به افراسیاب رساند و او را از این داستان آگاه کرد. افراسیاب بی‌درنگ پیران را برای گرد آوردن سپاه برگزید. پس از آنکه سپاه توران گرد آمد تژاو و بارمان فرمانده راست سپاه و نستیهن فرمانده چپ سپاه گردیدند پیران سپاه را از بی‌راهه و پنهانی برد و کارآگاهی را برای شناسایی جایگاه لشکر ایران به گروگرد فرستاد؛ آگهی آمد که لشکر ایران جایی در میان سرخس و باورد و نزدیک طوس است و آماده‌ی نبرد نیز نیستند؛

پیران لشکر را برای شبیخون زدن به ایرانیان آماده کرد هنگامی که زمان شبیخون فرارسید ایرانیان همه در بزم و آرام و خرام بودند و نیمی از ایشان مست؛ در این سپاه گیو بیدار و گودرز هشیار بود؛ گیو فریاد و فغان لشکر دشمن را شنید. از خیمه بیرون آمد و گرز گاوسار را برداشت و توس را آگاه کرد که دشمن شبیخون کرده است؛ پس از آن به پیش گودرز رفت و بیژن را یافت و با او سخنهای درشت گفت و برای اینکه هنگامه‌ی رزم را با هنگامه‌ی بزم یکی دانسته سخت نکوهش کرد؛

تورانیان در این نبرد بسیاری از لشکر ایران را کشتند؛ توس از این شکست چونان دیوانگان شده بود؛ ایرانیان شکست خورده و تارومار شده به گرد گودرز آمدند و گودرز سپاه را به بالای کوه برد و برای یافتن راه گریز به هر سو دیده‌بانی فرستاد؛ گودرز پس از این شکست،پیکی نزد شاه ایران فرستاد و او را از این پیش آمد آگاه کردند.

آگاه شدن کی‌خسرو

هنگامی که کی‌خسرو از ناآرامدی و شکست توس آگاه شد نامه‌ای به فرامرز کاووس و بزرگان سپاه نوشت و در آن از کار توس گلایه کرد و از ایشان خواست توس را به ایران بفرستند. شاه در نامه از ایشان خواسته بود که فریبرز سپهبد باشد و گیو فرمانده سپاه و رای‌زن او. از فریبرز خواسته شده بود در کارها شتاب نداشته باشد و همواره به رای گیو گوش نماید؛ پس از رسیدن نامه، توس درفش را به فریبرز سپرد و خود را به ایرانشهر رساند هنگامی که به پیشگاه شاه رسید، کی‌خسرو سخت او را سرزنش کرد و خوار نمود. پس از آن کی‌خسرو به توس گفت برو و تا پایان زندگانی‌ات در خانه بمان.

فریبرز

فریبر در نخستین گام پس از سپهبدی، رهام را نزد پیران فرستاد و او را برای شبیخون کردن سرزنش کرد. فریبرز به پیران پیشنهاد داد اگر می‌خواهی دست به نبرد انبوه بزن یا بپذیر برای یک ماه جنگ را کنار بگذاریم. پیران در پاسخ ایرانیان را برای آنکه در جنگ پیش دستی کرده بودند و از جیحون گذشته بودند سرزنش کرد و پیشنهاد کنار گذاشتن جنگ برای یک ماه را پذیرفت.

جنگ ‌پَشن‌ و ‌لاون‌

یک ماه گذشت؛ دو لشکر آماده‌ی نبرد شدند و رویاروی یکدیگر ایستادند؛ در سپاه ایران گیو فرماندهی راست لشکر و اشکش فرماندهی چپ لشکر ایران زمین بود. فریبرز نیز در دل سپاه ایستاد؛ نبرد آغاز شد؛ گیو بسیاری از تورانیان از جمله نه‌سد تن از نژاد پیران را کشت؛ لهاﻙ و فرشیدورد آهنگ کشتن گیو را کردند؛ هومان به فرشیدورد گفت باید نخست با جبهه‌ی میانی سپاه که فریبرز کاووس شاه در آن جای دارد نبرد کنند. پس از شکست جبهه‌ی میان سپاه، نبرد کردن با راست سپاه آسان خواهد بود؛ نبرد آغاز شد و فریبرز را که یارای رویارویی با این گردان تورانی نبود از ایشان گریخت و به بالای کوه پناه برد گودرز که گریز فریبرز را دید خواست با او برود لیکن گیو جلوی اینکار را گرفت و گفت اگر تو نیز از رویارویی با ایشان بگریزی سپاه شکست خواهد خورد.

گودرز با گفته‌ی گیو از کار خود پیشمان شد و از رفتن بازماند پس از آن گرازه و گستهم و برته سوگند خوردند تا زنده هستند از نبرد روی برنتابند. گودرز بیژن را به سوی فریبرز فرستاد که فریبرز را با اختر کاویان یا اختر کاویان را بی فریبرز نزد او بیاورد؛ بیژن به فریبرز کاووس رسید و با او خواستِ گیو را بازگفت، فریبرز با او درشتی کرد و گفت تو کوچکتر از آن هستی که درفش کاویانی را با خود به دوش بگیری. بیژن که زمان و تاب شنیدن این سخنان را نداشت با شمشیر درفش را به دونیم کرد و نیمی از آن را با خود برداشت و به سوی گودرز بازگشت؛ در راه بازگشت هومان که از راز درفش کاویان یا همان اختر کاویانی آگاه بود فرمان داد بیژن را تنگ در بر گیرند و درفش را از دست او بیرون آورند. بیژن با تیر باران کردن ایشان، دشمن را از خود دور کرد؛ ایرانیان بار دیگر جنگ را پیش بردند و آماده شدند برای بدست آوردن تاج و تخت تورانیان به دل سپاه ایشان بزنند. در این نبرد ‌ریونیز کاووس‌شاه‌ فرزند کوچکتر کاووس کشته شد و تاجش بر خاﻙ افتاد. گیو که نمی‌توانست میان سپاه را رها کند و برای بدست آوردن تاج برود، فریاد برآورد که اگر آن تاﺝ به دست دشمن بیفتد ننگی بزرگ برای ایرانیان خواهد بود؛ پیران گفته‌های گیو را شنید و برای بدست آوردن تاﺝ به آن سو تاخت؛ از ایرانیان نیز بهرام برای آوردن تاﺝ رفت جنگی درگرفت که هر دو سپاه کشته‌های فراوانی دادند؛ بهرام چنان جنگید که همه از نبرد بهرام در شگفت ماندند؛ او تاج را به نوک سنان از زمین ربود و به کارزار پایان داد؛ کشته‌های فراوانی در این نبرد بر زمین ماند و آمار زنده‌ها تنها چنین بود که

• هشت تن از گودرزیان • • بیست و پنج تن از گیوگان • • و هشتاد تن از خاندان کاووس مگر ریونیز زنده ماندند • • و از دیگر سو • • سی‌سد تن از خاندان افراسیاب • • و نه‌سد تن از خاندان پیران کشته شدند. • اسب گستهم در جنگ کشته شده بود و او پیاده و نیزه به دست از کارزار باز می‌گشت. بیژن که نزدیکترین دوست او بود، به وی نزدیک شد و او را بر اسب خویش نشاند و به سوی اردوگاه بازگشتند. تورانیان شاد از این نبرد و ایرانیان غمگین به اردوگاه بازگشتند.

تازیانه‌ی بهرام

شب هنگام بهرام نزد پدر رفت و به گودرز گفت هنگامی که تاﺝ ریونیز را از میدان نبرد بر می‌داشته تازیانه‌اش بر خاک افتاده است. گودرز او را را از رفتن به آوردگاه بازداشت و گیو به برادر گفت من تازیانه‌های فراوان دارم یکی از آنها با دسته‌ی سیم و زر همان است که فرنگیس از گنج سیاوش به من بخشید، یک تازیانه از کاووس شاه و پنج تازانه‌ی دیگر نیز دارم همه را به تو می‌دهم تا از این کار بگذری. بهرام که بیش از تازیانه، نامی که بر تازیانه نوشته بود برایش گران بود، خروشید و گفت برای آنکه نامش به دست پیران نیفتد باید تازیانه از میدان بازگرداند.

بهرام بر اسب نشست و به سوی میدان تاخت در میان کشتگان تن ریونیز را دید و بران کشته زار گریست؛ بهرام برادران کشته شده‌ی خود را نیز بر دشت دید؛ وی در میان کشتگان از گوشه‌ی میدان آوایی شنید. یکی از ایرانیان تن خسته و تشنه بر خاﻙ افتاده بود. مرد زخمی، بهرام را شناخت و او را از بودن خود، آگاه کرد. مرد به بهرام گفت سه روز است که زخمی در این رزم‌گاه افتاده. بهرام پیراهن خود را درید و زخم‌های او را بست سپس به دنباﻝ تازیانه رفت که پس از یافتن آن با این سوار خسته و شکسته به اردو بازگردد؛ اسب بهرام با شنیدن آوای مادیانی از او دور شد. بهرام به دنبال اسبش رفت و هنگامی که بر او سوار شد، اسب از جایش تکان نخورد.

بهرام از خشم با شمشیر به پای اسب و زد و از باره پیاده شد. پیاده به سوی اردوگاه راه افتاد. از این گیرو دار سواران توران از آمدن پهلوان آگاه شدند. یک گروه سد تنی از سربازان پیاده، راه را بر بهرام بستند و گرداگردش را گرفتند. بهرام با تیرو کمان بر ایشان تیرباران کرد و ایشان را پراکند. ایشان پیران را از آمدن بهرام به میدان آگاه کردند پیران بی‌درنگ رویین را برای زنده دستگیر کردن بهرام به آن میدان فرستاد رویین نیز از گرفتار کردن بهرام ناتوان ماند و اینبار خود پیران بر اسب نشست و به سوی بهرام رفت. پیران تلاش کرد بهرام را از نبرد باز دارد و با دست به بند دادنش جانش را از گزند بازدارد. به او گفت تو با سیاوش مهمان من بوده‌ای و نان و نمک خورده‌ای، اینک نیز می‌توانیم با یکدیگر خویشی کنیم و نبرد را کنار بگذاریم.

بهرام در پاسخ به همه‌ی سخن‌های نرمی که پیران گفت، یادآور شد سه روز است چیزی نخورده و پیوسته در نبرد بوده. وی از پیران خواست تنها یک اسب برای گریختن از این آوردگاه به او بدهد. پیران گفت از ترس افراسیاب نمی‌تواند به او کمکی بکند؛ پس از بازگشتِ پیران تژاو بیرون آمد و آهنگ نبرد با بهرام کرد. بهرام ایشان را تیر باران کرد و پس از پایان تیرهایش با نیزه و پس از آن با شمشیر جنگید؛ سپاهیان توران یکباره بر بهرام تگ آوردند؛ تژاو از پشت دست بهرام را از کتف جدا کرد.

بامداد گیو که از بازنگشتن بهرام نگران شده بود به بیژن فرمود برای یافتن بهرام به آوردگاه بروند؛ ایرانیان بهرام را خسته و فتاده بر خاﻙ یافتند؛ بهرام به هوش آمد و گیو را بالای سر خود دید. برای برادر از نمک شناسی پیران و ستم‌کاری تژاو گفت و خواست تژاو سزا داده شود. شب هنگام گیو به سوی سپاهیان توران به راه افتاد طلایهدار سپاه توران تژاو بود. در میان آن سپاه گیو یکراست به سوی تژاو رفت و او را به خم کمند از پشت زین برگرفت و کشان کشان با خود به این سو آورد.

تژاو گفت من او را نکشته‌ام زمانی که من رسیدم سربازان چین او را کشته بودند. گیو تژاو را دست بسته به سوی بهرام آورد و آماده بود در برابر چشمان بهرام او را بکشد. تژاو نزد بهرام لابه کرد و از او خواست جانش را ببخشد در برابر تژاو نیز همه‌ی زندگی‌اش را به بندگیِ درگاه و گور بهرام خواهد گذراند. بهرام در واپسین زمان زندگی‌اش از خون او درگذشت و از برادر خواست او را نکشد. پس از اینکه بهرام تژاو را بخشید گیو نتوانست از خون او درگذرد و سر تژاو را از تن جدا کرد. بهرام از اینکه در جهان هرکس می‌خواهد به بزرگی برسد باید بکشد یا کشته شود نالید و پس از آن جان از تنش بیرون رفت و از این جهان در گذشت. گیو تن پیلوار برادر را بر اسب تژاو نهاد و به بیژن سپرد. از او خواست پیکر افِدَر خود را از این آوردگاه بیرون برده و به آیین، دخمه کند.

پس از این رخدادها، ایرانیان بران شدند بار دیگر به ایران بازگردند و بیش از این هزینه‌ی این جنگ را نپردازند. سپاه پراکنده‌ی ایران به سوی کاسه رود و ایران بازگشت. هنگامی که تورانیان از این داستان آگاه شدند، از اندیشه‌ی ایرانیان آسوده گشتند؛ افراسیاب پیران را نزد خود فراخواند و دو هفته بزم برگزار کرد؛ در آغاز هفته‌ی سوم افراسیاب پیشکش‌های فراوان به پیران داد و به او گفت: امروز کی‌خسرو در کمین لشکرکشی به توران است و پوﻝ و خواسته‌ی فراونی نیز دارد، وی از پیران خواست بیشتر هشیار باشد.

بازگشت شکست خوردگان

استاد فرزانه‌ی توس می‌فرماید: در ایران و جهان پهلوانی به بزرگی و رای و خَرد تهمتن دیده نشده است، تهمتن افزون بر آنکه مرد جنگ است، خردمند و بیدار دﻝ نیز هست. استاد این داستان را از ‌دفتر‌ این‌گونه به شعر در آورده است:

هنگامی که ایرانیان با سرافکندگی نزد کی‌خسرو باز می‌آمدند بر سر راه از کلات گذشتند و بار دیگر به یاد فرود، آن جوان بی گناه کشته شده، افتادند. کی‌خسرو از دیدار ایشان بسیار ناخرسند بود. به درگاه یزدان نالید و گفت اگر ترس یزدان نبود هزار دار برپا می‌کردم و تن توس و گناه کاران این داستان را بردار می‌کردم.

شاه توس را بسیار سرزنش کرد؛ درِ بارگاهش را به روی بزرگان بست و هیچکس را نپذیرفت؛ سپاهیان ایران نزد تهمتن رفتند و او را میانجی کردند. ایشان به وی گفتند آنچه پیش آمده از بوش (تقدیر) بوده. در این داستان فرزند کاووس نیز کشته شده، فرود نام و نشانش را از ما پنهان کرد. ایشان افزودند پادافره توس نیز کشته شدن فرزندش بوده.

آمرزش ایرانیان

بامداد، تهمتن نزد کی‌خسرو رفت و گناه ایرانیان را باز خرید. وی به شاه گفت اگر فرود دلاور کشته شد، ریونیز و زرسپ نیز کشته شدند داﻍ پسر برای توس پادافره (مجازات) کمی نیست. تهمتن کشته شدن فرود را نیز به سر آمدن زمان و زندگانی‌اش چسباند و گفت زندگانی که به سر بیاید چه بکشند و نکشند، سرآنجامی مگر مرگ نخواهد داشت.

کی‌خسرو سخنان او را پذیرفت و توس را به پیشگاه بار داد؛ توس هنگامی که نزد شاه رفت، فراوان پوزش خواست؛ توس گفت آماده است برای خشنودی شاه یک بار دیگر با سپاه و لشکری به سوی توران برود.

سومین کین‌خواهی ایرانیان

کی خسرو با تهمتن و بزرگان در این باره رای‌زنی کرد؛ شاه گفت از زمانی که تور و سلم، ایرج را ناروا از پای در آورده بودند، هرگز شاه ایران چنین ننگی را نپذیرفته و این همه کشته در یک نبرد نداده بود. شما سر جنگ و دل کینه جو ندارید؛ بزرگان ایران- رهام و گرگین و گودرز و توس و خراد و زنگه‌ی شاوران و بیژن و دیگران- زمین را بوسیدند و به شاه گفتند اگر فرمان شاه به جنگ باشد ما همه آماده‌ی سرافشاندن هستیم. شاه گیو را فراخواند و پیشکش‌های فراوانی به او داد و گفت سپهدار توس نباید بی رای گیو کاری انجام دهد.

سپاهیان بی شمار ایران برای سومین کین‌خواهی از خون سیاوش به سوی توران به راه افتادند؛ بانزدیک شدن سپاه ایران به سوی ‌رودشهد‌ نامه‌ای به پیران نوشته شد و رسیدن سپاه کینه‌خواه ایران به مرز را گزارش کرد.

هنگامی که سپاه پر توان ایران در کرانه‌ی رودشهد گسترده شد، پیران نیز لشکر را به کرانه‌ی دیگر رود آورد و پیامی به سوی توس فرستاد و از گذشته و نیکی‌هایی که با فریگیس و سیاوش و کی‌خسرو کرده بود یاد کرد و گفت: من دوستدار کی‌خسرو هستم و خودم او را بزرگ کرده‌ام. توس و گودرز و گیو نیز به او پیشنهاد دادند نزد شاه ایران بیاید و از جایگاه ویژه‌ای نزد شاه، برخوردار گردد. پیران پذیرفت و به توس گفت من در توران خویشان فراوانی دارم باید همه‌ی ایشان را گرد آورم و پس از آن به ایران بیایم.

پیران پس از آنکه توانست توس و ایرانیان را بفریبد، نامه‌ای برای افراسیاب فرستاد و از او خواست بی‌درنگ سپاهی را به یاری او بفرستد. هنگامی که پیام پیران به افراسیاب رسید وی سران سپاهش را گرد آورد و از ایشان خواست سپاهی را برای یاری پیران نزد او ببرند؛ ده روز پس از آن سپاه کمکی به پیران رسید؛ دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند، توس از نیرنگ پیران آگاه شد و لشکر را برای رویارویی آماده کرد. نبرد آغاز شد و بسیاری کشته شدند.

در کشاکش نبرد ‌ارژنگ پور زره‌ از ایرانیان نبرد جست. توس به سوی او رفت و نامش را پرسید پس از آنکه ارژنگ نام و نشان خود را بازگفت توس بدون آنکه سخنی بگوید با شمشیری که به دست داشت بر سر و ترگ او کوبید و او را کشت. پیران و هومان و تورانیان از کشته شدن ارژنگ سخت آزرده شدند. بزرگان توران خواستند همگی به توس بتازند و او را بکشند لیکن هومان به برزگان توران پیشنهاد داد امروز از نبرد دست بکشند، اگر ایرانیان همچنان خواستار نبرد بودند با راهبرد نبرد تن‌به‌تن با ایشان بجنگند. وی می‌خواست این‌گونه برای تورانیان زمان بخرد تا فردا برای نبرد انبوه آماده شوند.

نبرد جستن هومان از ایرانیان

هومان به سوی سپاه ایران آمد و هم‌آورد خواست؛ سپهبد توس از میان سپاه به رویارویی با او رفت. هومان از توس خواست بازگردد چراکه او پشت سپاه ایران است و با کشته شدنش سپاه ایران شکست می‌خورد و دیگر اینکه هومان خوش ندارد دستش به خون بزرگان آلوده شود.

توس نیز به او گفت خود را به کشتن نده، کس دیگری را برای کشته شدن نزد من بفرست. توس افزود شاه ایران به ما تنها سفارش کرده چشم به پیران داشته باشیم مبادا در این نبرد کشته شود. هومان گفت: پیران به ناچار و تنها به فرمان افراسیاب پای به این میدان نهاده است. توس و هومان گرم سخن گفتن و خودستایی (رجز خواندن) بودند. گیو برآشفت و خود را به ایشان رساند. بر توس بانگ زد و او را از گفتار بیهوده با هومان فریبکار پرهیز داد. هومان که از گفته‌های گیو خشمگین شده بود به او گفت روز جنگ لاون را به یاد بیاور و کسانی که از خاندان تو به دست ما کشته شدند. اگر امروز من نیز کشته شوم افراسیاب و پیران کین‌خواه من خواهند بود. تو باید به درد برادرت- بهرام- گریان باشی تو را چه کار با توس؟

توس از این سخنان برآشفت و آهنگ نبرد با هومان کرد. نخست دو پهلوان با گرزهای گران بر هم کوفتن تا اینکه از کوبیدن به ستوه آمدند. پس از آن تیغ هندی به دست گرفتند و به نبرد پرداختند، تا اینکه شمشیرهایشان شکست سپس به کشتی روی آوردند و دواﻝ کمر یکدیگر را گرفتند. در این زورآزمایی کمربند هومان پاره شد هومان از این زمان (فرصت) برای رهایی از دست توس بهره جست و بر اسبی آسوده نشست و گریخت. توس وی را تیرباران کرد. اسب هومان از پای درآمد. هومان سپر بر سر گرفت و از آوردگاه گریخت. وی به سوی لشکر بازگشت و اسبی دیگر سوار شد. تورانیان هومان را از بازگشت به میدان باز داشتند. توس همچنان با سنان آماده‌ی نبرد بود. هومان از او روی گرداند و به سوی پیران بازگشت. تورانیان از هومان درباره‌ی نبرد با توس پرسیدند. او گفت فردا روز ما خواهد بود. توس خود را برای آنکه نتوانسته بود هومان را از پای در بیاورد سخت سرزنش می‌کرد.

بامداد فردا هومان از پیران خواست رخت نبرد از تن بیرون کند و امروز نبرد نکند. هومان از او خواست در پرداخت هزینه‌های جنگ دریغ نکند. توس به گودرز گفت رازی است که نباید سپاه از آن آگاه شوند. در برابر هریک تن از ما دویست تن از تورانیان ایستاده‌اند. توس گفت امروز باید خودپرستی را از خویشتن دور کنیم و به درگاه یزدان نیایش کنیم باشد که این بد را از ما بگرداند. توس از خاندان شاه خواست در کوه بمانند و از درفش کاویانی نگهبانی کنند. گودرز از او خواست با این اندیشه دل و روان خود را ناآسوده نکند. توس لشکر اندﻙ خویش را در برابر سپاه بی‌شمار توران آراست؛ خود پیاده و به همراه بار و بنه به سوی کوه روان شد و سپهدار گودرز در سوی راست سپاه ایستاد و رهام فرزند گودرز نیز سوی چپ سپاه.

نبرد آغاز شد؛ در کشاکش نبرد توس به گودرز گفت از ستاره‌شمار شنیده بودم در این روز تا هنگامی که سه پاس از شب بگذرد از تیغ سواران خون خواهد چکید، من بیم دارم مبادا دشمن پیروز این میدان گردد.

شیدوش و رهام و گستهم و گیو و ‌برزین‌ و خراد برای رویارویی تن‌به‌تن با پهلوانان تورانی از رده (صف) کارزار بیرون آمدند. هومان نیز لشکر را برای این رویارویی آماده کرد.

در این ستیزه:

• گرازه، بزرگ خاندان گیوگان، با ‌تَهِل‌ روبرو شد. • • رهام با فرشیدورد • • و شیدوش با لهاﻙ هم آورد شدند. • • بیژن ِگیو با کلباد روبرو شد • • و گیو با ‌شِطرُﺥ‌ • • گودرز با پیران • • و هومان با توس پای به میدان نهادند. • پیران دست به جادو برد و از جادوگری به نام ‌بازور‌ که همراه سپاه ایشان بود خواست به فراز کوه رود و بر سپاه ایرانسرما و برف چیره کند. هنگامی که جادوگر سرما را بر ایرانیان چیره گرداند، دست‌ها بر نیزهها یخ زد و ایرانیان تاب جنگیدن نداشتند. سپاه توران به ایشان تاخت و بسیاری را کشت. هنگامی که ایرانیان از رویارویی با این جادو به ستوه آمدند دست به زاری برداشتند و از یزدان جان آفرین خواستند این بد روزگار را از ایشان بگرداند. در این میان مردی ‌دانش‌پژوه‌ درباره‌ی سرچشمه این جادو با رهام سخن گفت و او را راهنمایی کرد. رهام پیاده خود را به ستیغ کوهی رساند که جادوگر در آن جا نشسته بود. هنگامی که جادوگر رهام را دید به سوی او آمد تا با او نبرد کند لیکن رهام به یک زخم شمشیر دست وی را از جا کند. جادوگر دست فرو افتاده‌ی خود را برداشت به سوی سپاه توران گریخت. گریختن جادوگر به برف و سرما پایان داد.

برﻑ و سرما از میان رفت و فرماندهان سپاه ایران شمار فراوانی از سربازان را کشته و به خون اغشته دیدند. گودرز که خود و سپاه را در بن بست می‌دید از توس خواست فرمان دهد سپاه ایران، بدون پیل و کوس به دل دشمن بزند. توس گفت با از میان رفتن برف و سرما نیاز نیست این‌گونه خود را به کشتن بدهند. توس سپاه را این‌گونه آراست:

• گودرز با درفش کاویانی در میان سپاه • • گیو و بیژن در سوی راست و گستهم در سوی چپ سپاه • • رهام و شیدوش و گرازه در پیشگاه سپاه • توس می‌خواست چشم به راه تازش تورانیان باشد. وی سرزنش‌های شکست دوباره را ننگی بدتر از مرگ می‌دانست از گودرز خواست چنانچه او کشته شد، فرماندهی سپاه ایران را به دست بگیرد؛ نبرد آغاز شد و در کشاکش نبرد هنگامی که ایرانیان مردانه و سرسختانه نبرد کردند، دریافتند توان پیروزی در این آوردگاه را ندارند؛ ایرانیان به دشمن پشت کرده و گریختند. پهلوانانی چون توس و گودرز و گیو و شیدوش و بیژن و رهام پایمردانه در نبرد ماندند؛ یک ‌موبد‌ خود را به توس رساند و او را از گریختن سپاه آگاه کرد. توس گیو را برای بازگرداندن سپاه گریخته از کارزار فرستاد و گفت ایشان را از شاه و سرزنش شرم بده؛ گیو رفت و لشکر را باز گرداند؛ توس به بزرگان گفت جایی برای آرام یافتن (اسکان) پیدا کنند و جایگاهی نیز برای کشتگان؛ شب هنگام دو گروه جنگ را کنار گذاشتند؛ پیران به سپاه خود گفت امشب را از نبرد دست بردارید و بامداد اندک سپاه ایرانیان را از میان برخواهیم داشت؛ تورانیان شب را به شادی گذراندند.

ایرانیان نیز غمگین کشتگان و نالان از خستگی‌ها (زخم‌ها) بودند. گودرز از غم از دست دادن چندین پسر خود زار می‌نالید و توس به خدا می‌گفت ‌ای کاش او را به این جهان نیاورده بود؛ توس فرمان داد ایرانیان بنه و سپاه را به ‌کوه هماون‌ ببرند و کشتگان را به خاک بسپارند و سرهای بی تن را به سوی تن‌ها بازگردانند.

توس سپاه ایران را به سوی کوه برد و به بزرگان گفت پیشتر فرستاده‌ای را به سوی شاه فرستاده برای اینکه رستم را به یاری ایشان برساند، اینک وی بیش از ده فرسنگ راه را پیموده است. توس از گیو که سه روز بود چیزی نخورده و نیاسوده بود، خواست کمی به خودش برسد؛ توس میدانست ترکان به زودی به اردوی ایشان تگ خواهند آورد. سپاه را در کوه گسترد (مستقر کرد) و طلایه سپاه را در دشت پراکند؛ بامداد فردا لشکر ترکان به رزم‌گاه رسید و به پیران مژده دادند ایرانیان از رزم‌گاه گریخته‌اند.

پیران میخواست تورانیان چشم براه سپاه گرانی که افراسیاب برای رویارویی با ایران فراهم آورده بمانند و هومان می‌خواست دشمن را دنباﻝ کرده و همه‌ی ایشان را از میان بردارد. پیران به رای هومان گوش داد و لهاﻙ را بر آن داشت با دویست سوار به دنباﻝ سپاه ایران بگردد.

لهاﻙ پس از چندی جست و جو در نیمه‌های شب ایرانیان را که در کوه هماون جای گرفته بودند پیدا کرد؛ پیران را آگاه کرد؛ پیران هومان را برای تاختن به سوی ایشان فرستاد و به او گفت اگر بتوانی درفش کاویان را از ایشان بگیری دیگر شکست ایشان آسان خواهد بود؛ هومان با سی هزار سوار به سوی ایرانیان تاخت؛ هنگامی که گرد سپاه توران بر ایرانیان آشکار شد توس و سپاهیان کمر به جنگ بستند، هومان، گودرز و توس را برای گریختن به سوی کوه به کواژه کرد و گرداگرد کوه را با سپاهش در بر گرفت. هومان کار خود را در نامه‌ای به پیران گزارش کرد و گفت سرتاسر کوه سپاه ایران است و درفش کاویانی در پشت گودرز و توس جای گرفته. وی افزود این نبرد سخت تر از آن است که گمان می‌کردیم؛ شب هنگام پیک هومان به پیران رسید و بامداد سپاه پیران خود را به هومان در پای کوه هماون رساند.

پیران توس را به کواژه گرفت و گفت پنج ماه است در سختی هستی و بزرگانِ گودرزیان همه کشته شده‌اند و خودت مانند غرم از آوردگاه گریخته‌ای؛ توس که از فریب پیران آگاه بود، در پاسخ گفت از تنگی آب و علف به کوه پناه برده است و به زودی لشکری بزرگ از ایران به همراه دستان و رستم به یاری‌اش خواهند آمد؛ پیران می‌خواست ایرانیان را در کوه زمین گیر کند، تا از گرسنگی شکست را بپذیرند یا بمیرند لیکن هومان می‌خواست نبرد را آغاز کند.

ایرانیان راهبرد پیران را دریافتند. گودرز به توس گفت بیشتر از سه روز خوردنی نخواهیم داشت به ناچار ‌باید در یک نبرد سخت میان مرگ و زندگی یکی را برگزینیم؛ توس لشکر را برای نبردی شبیخون گونه، آماده کرد. یک سوی لشکر را به بیژن سپرد و سوی دیگر را به شیدوش و خراد. وی درفش کاویانی را به گستهم داد و خود و گیو و رهام و دیگران نیز در پیشگاه سپاه برای تاختن به سوی پیران آماده شدند.

ایرانیان به لشکر گاه پیران تاختند و درفش وی را نیز از میان به دو نیمه کردند. هنگامی که هومان این داستان را شنید به لشکر گاه آمد و تورانیان را سخت سرزنش که چرا طلایه نداشتند و با اینکه در برابر هر یک از ایرانی‌ها سی‌سد تورانی بوده، باز هم شکست خوردند. وی فرمان داد سپاه ایران را دنباﻝ کنند. هومان از تورانیان خواست بجای کشتن ایرانیان آنها را زنده دستگیر کنند. که این سخن شگفتی لشکر توران را برانگیخت و به آن شوریدند (اعتراض کردند) .

گیو و رهام و توس که خود را در پایان راه می‌دیدند با همه‌ی توان با سپاه هومان روبرو شدند. زمانی که نبرد بر ایرانیان سخت شد، ایشان به یاد روزهایی افتادند که رستم در هر نبرد یاریگر ایشان بود؛ هنگامی که بازگشت ایشان به درازا کشید، گستهم و گرازه و بیژن و شیدوش به یاری هم‌رزمان خود شتافتند و توس و یارانش را از چنگ هومان رهاندند؛ توس ایشان را ستود. ایرانیان باردیگر به کوه بازگشتند. توس گفت پس از پیروزی بر دشمن، بی‌گمان دلاوری شما را به شاه گزارش خواهم کرد؛ شب هنگام هر دو سپاه طلایه پراکندند؛ هومان به پیران گفت امروز، روز ما نبود. فردا رزمی خواهم کرد که کسی مانند آن را ندیده باشد.

فرستادن رستم به کمک ایرانیان

هنگامی که نامه‌ی توس به کی‌خسرو رسید، تهمتن را به دربار فراخواند و با او از گذشته و پیروزی‌هایی که به دست آورده بود سخن گفت؛ کی‌خسرو تهمتن را از نامه آگاه کرد و گفت سه روز است این نامه به دست او رسیده و شاه نتوانسته از آن با کسی سخن بگوید. شاه از او خواست برای رهاندن توس و گیو از کوه هماون به آن جا برود. تهمتن مانند همیشه برای فرمان‌برداری از شاه آماده بود.

کی‌خسرو از شنیدن سخنان تهمتن شاد گشته بود کلید گنج را به او سپرد. (بودجه لشکرکشی به او داد) و از او خواست با سد هزار شمشیرزن از زابل و کابل به سوی توران برود؛ کی‌خسرو از وی خواست پیشداری سپاه را به فریبرز کاووس بسپارد؛ تهمتن سپاه را به فریبرز کاووس‌شاه سپرد و از او خواست بی‌درنگ و با شتاب به سوی توس برود و به توس بگوید در جنگ جستن شتاب نداشته باشد و مانند گرگین میلاد سپاه را بگرداند (مدیریت کند) تا هنگامی که تهمتن خود را به او برساند. کی‌خسرو با دلی دردمند دو فرسنگ راه را با تهمتن پیمود. و پس از آن تهمتن دوایستگاه یکی به راه خود رفت (به کابل و زابل برای گرد کردن سپاه)

خوابِ توس

شب هنگام توس در خواب دید سیاوش نشسته برتختی از میان آب بیرون آمد و شمعی کنارش روشن است. سیاوش به او گفت بزودی هنگام پیروزی فراخواهد رسید. برای کشتگان نیز غمگین نباش این جهان مانند گلستانی است که در آن به میخوردن نشسته‌ایم، کسی نمی داند کی هنگام رفتن از گلستان فرامی‌رسد.

هنگامی که توس از خواب بیدار شد به گودرز گفت بزودی تهمتن با سپاه، از ایران به یاری ما خواهد رسید؛ ایرانیان در نای نبرد دمیدند و اختر کاویانی را به پیش سپاه آوردند. پیران نیز لشکر را برای نبرد آماده کرد لیکن هیچ یک از دو سپاه جنگ را آغاز نکردند.

هومان پیشنهاد داد نبرد را آغاز کنند؛ لیکن پیران توانمندی ایرانیان را در نبرد دیشب یادآوری کرد و به او گفت همچنان راه رسیدن نان و آب را به ایشان باید بسته نگه داشت تا از پای در ایند؛ تورانیان به اردوگاه بازگشتند و رخت رزم از تن بیرون کردند.

توس از اینکه گرداگرد کوه را لشکر دشمن فراگرفته و اینکه تو شه‌ی سپاه رو به پایان بود، سخت نگران شد و به گودرز گفت پیشنهاد می‌کنم بامداد به دشمن بتازیم که یا پیروزی بدست بیاوریم یا داور آسمان مرگ را برای ما بخواهد. ایرانیان با پیشنهاد سپهبد هم‌داستان شدند.

در ماه خرچنگ (تیرماه) پیرو نامه‌ای که پیران نوشته بود، افراسیاب هم‌پیمانان خود را فراخواند:

• نخستین هم‌پیمان ‌خاقان چین‌ • • دومین هم‌پیمان ‌کاموس‌ از فرارود • • سومین آنها ‌شَنگُل‌ از هند بود • افراسیاب رسیدن سپاه کمکی را در نامه‌ای به پیران گزارش کرد پس از رسیدن نامه افراسیاب گزارش‌های دیگری از رسیدن دیگر هم‌پیمانان توران به پیران رسید.

سیاهه‌ی همپیمانان

• خاقان از چین (سرزمین‌های اسیای میانه) • • کاموس کشانی، بزرگ فرارود با سپاهیانی از ‌مرز سپیچاب‌ تا ‌دشت روم‌ • • ‌منشور‌ با سپاهی از کشمیر تا انسوی رودشهد • • ‌کُندر‌ از ‌سقلاب‌ • • ‌بیورد کاتی‌ • • ‌سگسار غرچه‌ • • ‌شنگل‌ از هند • • ‌فرتوس‌ از ‌چغان‌ • • ‌گَهارگَهانی‌ از گَهان • • ‌شَمیران شَگنی‌ • • ‌گُردوی‌ از وهر • پیران که از دیدن این لشکر سترگ به پیروزی خود در نبرد با ایرانیان باور آورده بود، لشکر را به هومان سپرد و خود برای پیشواز از این فرماندهان که هریک پادشاه کشوری بودند به راه افتاد. پیران به هومان گفت پس از پیروزی بر این سپاه به سوی ایران می‌رویم و سپاه خود را سه بخش می‌کنیم:

• یک سوم را به بلخ • • یک سوم را به کابل و نیمروز • • یک سوم دیگر را به ایران • می‌فرستم و زن و کودک و خرد ایشان را از میان می‌برم. وی به هومان گفت باید دو روز دیگر نیز همچنان چشم بر روی هماون داشته باشید تا مبادا ایرانیان از کوه بگریزند.

رسیدن پیران به خاقان

هنگامی که پیران خود را به لشکرگاه خاقان رساند از بسیاری آن لشکر در شگفت ماند. پیران پیاده نزد خاقان رفت و در پیشگاه او زمین را بوسید. خاقان نیز او را در برگرفت و از او چند و چون لشکر ایران را پرسید. پیران نیز پاسخ داد ایرانیان در یک نبرد بلند همه‌ی توان خود را از دست داده‌اند. پهلوانان ایشان گیو و رهام هستند. خاقان چین از او خواست مجلس بزمی بیاراید.

توس و گودرز از خاموشی سپاه توران آشفته شدند و گفتند اگر نیروی کمکی به ایشان رسیده باشد، دیگر هیچ یک از ما زنده نخواهد ماند. گیو گفت ما سالها یزدان را پرستیده‌ایم و نیکی کرده‌ایم امروز نیز او دستمان را خواهد گرفت و رستم را به این رزمگاه خواهد آورد. گودرز توس را آرام کرد و پیشنهاد داد که کنده‌ای (خندق) بر سر راه سپاه دشمن بکنند و سه روز دیگر آماده‌ی نبرد شوند. گودرز پیوسته دیدبان را بر آن می‌داشت چشم به هر دو سپاه داشته باشد و پیوسته گزارش کند. گیو به رسیدن رستم نیز امیدوار بود. گودرز که دیگر از رسیدن تهمتن ناامید شده بود به راه افتاد از پسران و نبیرگانش گیو و شیدوش و رهام و بیژن- برای واپسین بار دیدار کند.

پدر و فرزندان سرگرم دیدار و پدرود کردن یکدیگر بودند که فریاد دیدبان بلند شد و مژده داد از سوی ایران گرد سواران و درفش‌های اژدهاپیکر و ماه پیکر و خورشید فش، دیده شد. دیدبان به گودرز گفت این سپاه تا فردا به ایشان خواهند رسید. گودرز از او خواست این گزارش را به توس هم برساند. دیدبان گفت روزهنگام نمی‌تواند به سوی توس برود لیکن شب هنگام این گزارش را به او خواهد رساند.

پیران (با لشکر هم‌پیمانان افراسیاب) خود را به اردوگاه رساند؛ گزارش به هومان رسید؛ سپاه توران شاد و ایرانیان غمگین شدند؛ سپهبد توس، بیژن را فرستاد سپاه تازه رسیده را ارزیابی کند. ایرانیان از شنیدن اندازه و چند و چون سپاه دشمن ناامید شدند؛ توس پهلوانان سپاه را گرد آورد و گفت امشب بر سپاه دشمن، شبیخون خواهیم کرد. پیروز می‌شویم یا با نام گُردی و پهلوانی کشته خواهیم شد. پهلوانان و سپاه با او هم‌داستان شدند.

گاه‌شمار ماهی (اسفند) را نشان می‌داد. ایرانیان آماده‌ی شبیخون زدن به دشمن می‌‌شدند. ناگهان آگهی آمد سپاهی از ایران به کوه هماون نزدیک می‌شود. ایرانیان نیروی تازه نفس را دیدند و از شبیخون زدن دست کشیدند.

رسیدن خاقان

هنگامی که لشکر خاقان و پیران به کنار کوه رسیدند خاقان خواست از لشکر ایران دیدار کند. ایشان بر پیلها سوار شدند و به دیدار لشکر آمدند. ایرانیان نیز آماده‌ی جنگ شدند و گیو اختر کاویان را به دست گرفت.

خاقان که سپاه ایران را دست کم گرفته بود پیران را برای ترس از این سپاه کواژه کرد. پیران به خاقان گفت هنرهای این مردان را نباید دست کم بگیری. همچنین بدان که توس مردی پیش‌بینی ناپذیر است. سپاه شما اینک خسته است، سه روز در این میدان می‌اساییم و روز چهارم آهنگ نبرد خواهیم کرد. سپاه را دو بخش می‌کنیم، یک بخش از بامداد تا نیمه‌ی روز می‌جنگند و بخش دیگر از نیمه‌ی روز تا شامگاه، پس از آن شب هنگام نیز آسودگان (سپاه ذخیره) را به نبرد می‌فرستیم تا ایرانیان روز و شب آرامش نداشته باشند.

کاموس گفت این راه درستی نیست نباید برای این سپاه اندک این همه زمان بگذاریم. امشب شما جلوی گریختن ایشان از کوه را بگیرید بامداد فردا به ایشان تگ می‌اوریم و همگان را از میان می‌بریم. خاقان رای کاموس را پذیرفت و گفت هیچ جنگی بهتر از جنگ کوتاه نیست.

رسیدن فرامرز

بامداد هنگام بالا آمدن خورشید، سپاه فرامرز خود را به نزدیکی کوه رساند؛ گودرز به پیشواز ایشان رفت و فرامرز را تنگ در بر گرفت؛ فرامرز از کشتگان سپاه و فرزندان او یاد کرد و گفت بیش از همه در کین سیاوش تو زیان دیده‌ای. گودرز غم دیده گفت آن چه بر من گذشت در غم این نبرد و تنگنایی که گیرافتاده‌ایم، فراموش گشته است. وی افزود از سقلاب تا هند و روم، یک جانور نمانده که در این دشت به جنگ ایرانیان نیامده باشد. گودرز گفت تا نگویی که تهمتن کجاست، از غم من کاسته نخواهد شد.

فرامرز به او گفت تهمتن از پس ما روان است و خود را به ما خواهد رساند لیکن فرموده ما زمان را نگه داریم و با دشمن رویارو نگردیم تا او خود را به ما برساند.

آگهی رسیدن سپاه تازه به پیران رسید او خود را به کاموس رساند و به اوگفت سپاهی چنین از ایران آمده است کاموس به او دل‌داری داد و گفت در جایی که تو سپهدار هستی و پنج ماه با این سپاه اندک توانستی از پس سپاه ایران بر بیایی و ایشان را تا مرز شکست پیش ببری، دیگر نباید از چیزی بترسی. وی افزود اگر شما از رستم نامدار هراس دارید من نخست او را از پای درخواهم آورد.

خاقان چین نیز تونایی‌های کاموس را ستود و به پیران گفت کاموس می‌تواند بر ایشان چیره گردد و همه بزرگان ایران را پای در بند نزد افراسیاب فرستاده و پس از آن به ایران بتازد.

سپاه تورانیان –گسترده در دامنه‌ی کوه هماون- از رسیدن سپاه کمکی به ایران آگاه و نگران شدند. کارآگاهان تورانی گزارش دادند فرماندهی سپاه تازه کسی نیست مگر فریبرز کاووس شاه. تورانیان از اینکه رستم به رزم‌گاه نیامده است شاد شدند.

توس در اینسو از اینکه رستم به زودی به ایشان خواهد پیوست شاد شد و به سپاهیان خود از توانایی‌های رستم در مازندران سخن گفت و به ایشان دل‌داری داد. توس مانند همیشه شتاب داشت، می‌خواست با همین سپاه تازه رسیده به تورانیان بتازد و کمی از فشار دشمن بکاهد (حلقه محاصره را بازتر کند) . او گفت که اگر رستم بیاید ما را سرزنش می‌کند چرا از جنگ با دشمن روی گردانده‌ایم و مانند مرغی پر بسته اینجا نشسته‌ایم؛ سپاهیان او را از این کار بازداشتند.

داستان کاموس

اردیبهشت فرارسید؛ بامدادان تورانیان به فرماندهی کاموس لشکر را به سوی کوه راندند که ایرانیان را به جنگ فراخوانند. در همان بامداد بود که دیدبان آگهی آورد گرد اسب تهمتن دیده شده است. گودرز سواری سوی فرامرز فرستاد و از اوخواست لشکرش را آماده کند؛ ایرانیان در کنار کوه لشکر آراستند و فریبرز نیز خود را به توس و گودرز رساند؛ تورانیان به فرماندهی کاموس به ایشان نزدیک شدند؛ هنگامی که کاموس به ایرانیان نزدیک شد لب به کواژه (استهزا) باز کرد و گفت آیا کسی را دارید که با من روبرو شود؟ گیو از شنیدن این سخن بر افروخت و پیاپی از کمان خود کاموس را تیر باران کرد کاموس خود را پشت سپر پنهان کرد؛ پس از آن کاموس با نیزه به سوی گیو آمد و زخم نیزه‌ای به او زد (ضربه‌ای زد) . اگرچه گیو به زمین نیفتاد لیکن از زخم (ضربه) نیزه او بر زین لرزید. گیو دست به شمشیر برد و نیزه‌ی او را شکست.

توس که این نبرد را از دور میدید، دانست گیو نمی‌تواند از پس آن پهلوان براید از این رو به کمک گیو آمد. در کشاکش نبرد اسب توس از پای درآمد و توس پیاده به کارزار بازگشت؛ کاموس با هر دو پهلوان تا هنگامه‌ی تاریک شدن هوا جنگید؛ با تاریک شدن هوا نبرد را کنار گذاشتند و به اردو‌ها بازگشتند.

شب هنگام بود که نگهبانان سپاه ایران درفش اژدهاپیکر تهمتن را دیدند که با سپاهی از زاول می‌آمد؛ گودرز به پیشوازش رفت و او را گرم در برگرفت. هنگامی که گزارش آمدن تهمتن به توس و گیو رسید، لشکر غمزده‌ی ایران شاد شد؛ گودرز تهمتن را در بر گرفت و او را فراوان ستود؛ تهمتن از فرزندان کشته شده‌ی گودرز یاد کرد؛ رستم پس از دیدار با سپاه ایران و دیدن و شنیدن از کشتگان دلش به درد آمد؛ تهمتن همان شب با بزرگان نشست (جلسه گذاشت) و برای نبرد فردا برنامه‌‌ریزی کرد بزرگان از آنچه بر ایشان گذشته بود و از توانایی‌های کاموس کشانی با او سخن گفتند.

بامداد ایرانیان که با آمدن رستم نیروی تازه گرفته بودند روز خود را با بانگ تبیره (صدای طبل) آغاز نمودند. جنب و جوش سپاه ایران هومان را نگران کرد. وی خود را به نزدیکی سپاه رساند و ‌سراپرده‌ی سبزنگ‌ و درفش اژدهاپیکر را دید. وی به پیران گفت گمان می‌کنم تهمتن خود را به سپاه ایران رسانده است. پیران از شنیدن این سخن آشفته سر شد و بی‌درنگ به سوی پهلوانان مهمان، کاموس و منشور و فرتوس رفت و ایشان را از این سخن آگاه کرد؛

کاموس از شنیدن نام رستم هیچ نگرانی به خود راه نداد. پیران که از آرامش کاموس شاد شده بود به پیش خاقان رفت و از وی خواست سپاه توران به فرماندهی پیران را در نبرد امروز پشتیبانی کند؛

سپاه توران آماده‌ی نبرد شد:

• خاقان در میان سپاه • • کاموس فرمانده‌ی راست سپاه توران • • پیران و هومان و کلباد بخش چپ سپاه • را فرماندهی کردند.

هنگامی که رستم آرایش سپاه از سوی خاقان را دید خود این‌گونه سپاه آراست:

• توس در میان سپاه • • گودرز بر دست راست سپاه • • فریبرز بر دست چپ سپاه • ایرانیان بنه‌ی (آذوقه) سپاه را به بالای کوه فرستادند که از گزند در برکنار باشد. در برابر این سپاه، از کران تا کران سپاه با زبان‌ها و درفش‌های گوناگون دیده می‌شد. درفش‌هایی از ‌کشان‌ی، ‌شگنی‌، سقلاب، هند، چغانی، رومی وهری و سند.

تهمتن فرمان جنگ داد و سپاه از کوه به سوی دشت روانه شد. نیمی از روز جنگ و خون‌ریزی درگرفت؛ کاموس به لشکریان خود گفت هرکس از جنگ روی گرداند کشته خواهد شد.

اشکبوس

در هنگامه‌ی نبرد سواری به نام ‌اشکبوس‌ کشانی به سوی ایرانیان آمد و از پهلوانان ایران درخواست نبرد تن‌به‌تن کرد. رهام به سوی او رفت و دو پهلوان نبردشان را با تیرباران آغاز کردند و پس از آن دست به گرز بردند؛ رهام دید از پس این پهلوان کشانی برنمی‌آید. بی‌درنگ به سوی کوه تاخت و از آوردگاه گریخت؛ توس از دیدن این رخداد بر آشفت و خواست خود به دیدار اشکبوس رود. تهمتن پس از نکوهش رهام گفت تو درمیان سپاه همچنان پایدار بمان تا من خود پیاده با او کارزار کنم.

تهمتن پیاده با کمان آماده‌ای که به بازو افکنده بود به سوی کشانی رفت. کشانی تهمتن را پیاده دید و گمان کرد او سربازی ناچیز است. وی رستم را به کواژه گرفت و از او خواست نامش را بگوید. تهمتن در پاسخ گفت: مادرم نام من را مرگ تو نهاده است. کشانی و تهمتن چندی خودستایی کردند و پاسخ یکدیگر را دادند. کشانی تهمتن را برای آن که بدون اسب به کارزار آمده بود کواژه کرد.

تهمتن که کشانی را به اسب خود نازان می‌دید تیری در کمان نهاد و اسب او را از پای درآورد. پس از آن کشانی پی‌درپی تهمتن را تیرباران کرد. در پاسخ به آن تیرها تهمتن یک تیر بر تن اشکبوس کوفت و وی را از پای درآورد. خاقان چین که تماشاگر این نبرد بود و برز و بالای تهمتن را نیک می‌نگریست، کسی را فرستاد پیکر اشکبوس را به سوی سپاه بازگرداند. هنگامی که تیر فرو رفته در بدن اشکبوس را بیرون آوردند تورانیان از دیدن آن تیر -که خود به اندازه‌ی نیزه‌ای بزرگ بود- شگفت زده شدند.

خاقان به پیران گفت تو که گفته بودی ایرانیان مشتی فرومایه هستند و شکست دادن ایشان دشوار نیست؟ این کیست که تیرش به اندازه‌ی نیزه‌ای بزرگ است؟ پیران که گمان می‌کرد نامداران ایران در این نبرد توس و گودرز هستند، برای پرس و جو از نام نشان این تازه رسیده به چادر تورانیان رفت. هومان به او گفت نمی‌دانم این نیروی نوتوان (تازه نفس) که ایرانیان از دیدن او تا این اندازه شاد هستند، کیست. پیران از آنجا به سراپرده‌ی فرماندهی نزد کاموس و منشور و فرتوس رفت تا برای این پیاده‌ی نوتوان چاره‌ای بیندیشد. کاموس گفت گمان می‌کنم که این پیاده همان رستم است. پیران به ایشان گفت اگر تهمتن به این میدان بیاید دیگر امیدی برای پیروزی نخواهیم داشت.

پیران درباره‌ی رستم گفت: او نخستین کسی است که در کین سیاوش دست به شمشیر خواهد برد چراکه او سیاوش را مانند فرزندش پرورده است. کسی از بزرگان نمی‌تواند ابزار جنگی او را بردارد و بدست گیرد. زره او ‌ببربیان‌ نام دارد که او را از هر گزندی نگه می‌دارد. اسب او، رخش، مانند یک لخته کوه است در هنگام نبرد. کاموس که این ستایش را از دشمن می‌شنید تاب نیاورد و به پیران گفت به هرآنچه تو بخواهی سوگند می‌خورم تا او را از پای درنیاورم زین از اسب برندارم.

شب هنگام پهلوانان سپاه توران و همپیمانانش کاموس، ‌منشور‌، ‌فرطوس‌، شمیرانِ شگنی و شنگل از هند و ‌کندر‌ از سقلاب و ‌شاه سند‌ به درگاه خاقان چین آمدند. ایشان برای نبرد فردا با یکدیگر رای‌زنی کردند و پس از آن هر یک از ایشان برای آسودن به سراپرده‌ی خود رفت. بامداد، خاقان از بزرگان خواست ایرانیان را دست کم نگیرند. وی افزود اگر پیروز شوند، از افراسیاب سپاس خواهند یافت. بزرگان سپاه هم‌پیمان با او هم‌داستان شدند.

تهمتن نیز با سپاهیان کم امید ایران سخن گفت و به ایشان یادآور شد که شش‌سد کشته که در نبردهای پیشن از ایرانیان برجای مانده نباید در دل ایشان ترس بیندازد. رستم نوید داد اگر در این نبرد پیروز شوند از کی‌خسرو گنج می‌یابند.

آرایش سپاه توران و همپیمانان

هر دو سپاه آماده‌ی نبرد شدند؛ آرایش سپاه توران این‌گونه بود:

• کاموس دست راست سپاه • • ژنده پیلان و بنه پشت کاموس • • شنگل هندی سوی چپ سپاه • • خاقان چین در میانه‌ی سپاه • ایرانیان نیز:

• فریبرز را بردست چپ • • و گودرز را بر دست راست • • و توس را در میان سپاه جای داده بودند. • نبرد آغاز شد. کاموس به میدان آمد و از ایرانیان پرسید: آن جنگ جوی پیاده کجاست؟ هیچ یک از ایرانیان در خود توان پاسخ گفتن به کاموس را ندیدند. یکی از گردان زابل به نام ‌الوای‌ که دست آموخته‌ی تهمتن بود، برای نبرد پیشگام شد. تهمتن او را پند داد که از آموخته‌هایش فریفته (غره) نشود و در نبرد همواره از کاموس پرهیز کند.

دو جنگی با یکدیگر روبرو شدند و کاموس به آسانی الوای را با نیزه از پشت زین برگرفت و به زمین زد و پیکر الوای را به ستم اسب سپرد. رستم از این کرده پردرد شد. تهمتن با کمند و گرزی که در مازندران با آنها جنگیده بود به رویارویی با کاموس آمد. در کشاکش نبرد تیغی که کاموس برای رستم بر افراخته بود، گردن رخش را پسود. اگرچه از این زخم به رخش گزندی نرسید لیکن تهمتن به خم کمندِ شست خم خود کاموس را گرفتار کرد. تهمتن کاموس را دست بسته به سوی ایرانیان آورد و زندگی و مرگ او را به گُردان ایران سپرد. گردان ایران نیز وی را با شمشیر ریز ریز کردند.

نبرد چِنگِش و رستم

پس از کشته شدن کاموس کشانی به دست تهمتن، پهلوانان سپاهِ دشمن روحیه‌ی خود را از دست دادند. گزارش این مرگ به زودی به خاقان چین رسید. هومان که از گرفتار شدن سوار دلیری چون کاموس به خم کمندِ تهمتن شگفت زده شده بود، به پیران گفت امروز با دیدن این نبرد دیگر از رزم سیر شدم.

بزرگان لشکر همگی پیش خاقان چین رفتند و از او خواستند هرگونه شده نام این پهلوان تازه را پیدا کند. خاقان چین که از کشته شدن کاموس رنجیده روان بود، از پیران خواست نام و نشان این پهلوان را پیدا کند. خاقان به هم‌پیمانان خود امید داد که در روز نبرد این پهلوان را به خاک خواهد انداخت. خاقان باردیگر از پیران خواست درباره‌ی کیستی این پهلوان و جایگاهش در لشکر، آگاهی بدست آورد.

سواری به نام ‌چِنگِش‌ نزد خاقان آمد و به او گفت من با این پهلوان روبرو خواهم شد و او را به خاک خواهم افکند. خاقان به او دستور میدان داد. چنگش به میدان آمد و از سپاه خواست بگویند آن مرد کاموس گیر کجاست؟؛ تهمتن با گرز گاوسار بر رخش سوار شد و به سوی او رفت؛ چنگش بار دیگر از او نامش را پرسید. تهمتن باز هم نامش را از او پنهان کرد و گفت نام من مانند سر نیزه‌ام، مرگ تو است. چنگش تهمتن را به زیر باران تیر گرفت؛ تهمتن سپر را بالای سر آورد و تیرهای او به تهمتن و ببربیان کارگر نشد؛ او که تهمتن را شکست ناپذیر دید، از دست تهمتن گریخت.

تهمتن وی را دنبال کرد و دم اسبش را گرفت تا او از تکاپو باز بماند. زمانی اسب او را نگه داشت تا سرانجام چنگش از اسب بر زمین افتاد و ترگ از سرش جدا شد. چنگش از تهمتن زنهار خواست و تهمتن زنهارش نداد و سر از تنش جدا کرد. پس از آن تهمتن با نیزه‌ای میان دو سپاه گشت و کسی را یارای رویارویی با او نبود. این پیروزی تهمتن خاقان چین را بیش از پیش نگران کرد.

گفتگوی هومان با تهمتن

پس از این شکست، خاقان چین هومان را فرستاد که نام و کام این پهلوان را بازجوید. هومان به سراپرده‌ی خود رفت و ترگ و اسب و درفش خود را کنار گذاشت و ترگ و اسب و درفشی دیگر برداشت (تا تهمتن او را نشناسد) و خود را نزد تهمتن رساند؛ او بسیار نرم با تهمتن سخن گفت؛ وی از تهمتن خواست نامش را بگوید هومان گفت من با مردان جنگ جویی مانند تو مهر دارم و سپاس‌گزار خواهم بود اگر نام و شهر خود را به من بازگویی. تهمتن بدون آنکه نامش را به وی بگوید به هومان گفت: تنها راه آشتی و کاهش این کینه و خون‌ریزی این است که تورانیان همه‌ی کسانی را که در ریختن خون سیاوش و فرزندان گودرز گناه کار بوده‌اند، به همراه سرمایه و دارایی‌هایی که سیاوش با خود به توران آورده بود، به سوی ایرانیان بفرستند.

تهمتن از ایشان خواست:

• گرسیوز که آغاز کننده‌ی کینه بود • • گروی‌زره و فرزندانش • • گناه کارانی که از خون پشنگ هستند • • بزرگان ویسه نژاد مانند هومان و لهاک و فرشید ورد و کلباد و نستیهن را که در کین جستن از ایرانیان (نبرد حاضر) گناه کار بوده‌اند • را به ایران بدهند در برابر تهمتن نیز از دنبال کردن جنگ چشم پوشی می‌کند. تهمتن گفت اگر چنین نکنید من مانند گذشته همچنان به خون‌ریزی خواهم پرداخت و بیخ توران را بر خواهم کند.

هومان در پاسخ به پرسش تهمتن که نامش را پرسیده بود گفت نام من ‌کوس گوش‌ است نام پدرم نیز ‌بوسپاس‌، من از ‌وَهر‌ به این رزمگاه آمده‌ام. هومان از تهمتن خواست او نیز نامش را بازگوید تا هومان خواسته‌های وی را با خاقان چین و منشور درمیان بگذارد.

تهمتن از هومان خواست پیران را که در میان ترکان از مرگ سیاوش جگر خسته است و تنها ترکی است که آهستگی دارد، برای گفتگو نزد تهمتن بفرستد. هومان پرسید از کجا اینچنین تورانیان را به نام و نشان می‌شناسی؟ تهمتن در پاسخ گفت سخن را به درازا نکش، دو سپاه چشم گفتگوی من و تو دارند.

هومان نزد پیران بازگشت و به او گفت این پهلوان بی‌گمان خود تهمتن است و به همه‌ی تورانیان مگر تو با دیده‌ی کینه نگاه می‌کند و از همه بیشتر از من کینه دارد؛ هومان گفت او از این لشکر خواستار دیدار با تو است؛ به برادر سفارش کرد هنگامی که با او سخن می‌گویی هرگز تیغ خود را از نیام بیرون نیاور (او را برای کشتنت بهانه نده) . هومان گفت: او چشم به راه تو ایستاده و تا تو را نبیند باز نخواهد گشت؛ پیران نزد خاقان رفت و کیستی آن پهلوان کاموس گیر را برای او آشکار کرد.

خاقان به پیران گفت برای گفتگو با تهمتن به سوی او برو و با او نرم سخن بگو، اگر با دریافت پیشکش‌های فراوان از جنگ دست بر می‌دارد هرچه خواست به او می‌دهیم و اگر به چیز دیگری مگر جنگ خشنود نمی‌شود با ایشان خواهیم جنگید چراکه در برابر هر یک تن از ایشان ما سی‌سد سوار داریم و بیگمان پیروز نبرد خواهیم بود.

آمدن پیران ویسه نزد رستم

پیران ترسان و لرزان به سوی تهمتن رفت؛ هنگامی که تهمتن نام خود را برای پیران آشکار کرد، او از اسب فرود آمد و رستم را نماز برد. دو پهلوان پس از خوش آمد گفتن با یکدیگر به گفتگو پرداختند. پیران به تهمتن و زواره و فرامز و زال درود فرستاد و گفت خون سیاوش از کرده‌ی من به زمین ریخته شد؛ فرنگیس را من از مرگ رهاندم. سیاوش نیز مرا مانند پدر میدانست. اینک برای آنچه گذشته من میان دو کشور و در چشم هردوشاه خوار شده‌ام. نه می‌توانم از دست افراسیاب بگریزم و نه جایی برای رفتن دارم. در توران خویشان و خانواده‌ای دارم که نمی‌توانم از ایشان دست بردارم. ناچارم به هرکار که افراسیاب می‌فرماید کمر ببندم. همچنین از او بیم جان نیز دارم. پیران تهمتن را به روان سیاوش سوگند داد با خویشان او کاری نداشته باشد؛ او گفت امروز در این دشت تلی از کشتگانی سقلابی و شگنی و هندی و کوشانی می‌بینم که در خون سیاوش همه بی‌گناه هستند. تهمتن در پاسخ به پیران گفت: برای پایان دادن به نبرد دو راه پیش رو داری:

• نخست اینکه همه‌ی خویشان افراسیاب که در ریختن خون سیاوش گناه کار بوده‌اند را نزد من بفرستی • • دوم اینکه خود به سوی ایران بیایی و به پیش شاه ایران بروی، شاه ایران ده برابر آنچه از دست داده‌ای را به تو خواهد داد. • پیران که میدانست هیچ راه چاره‌ای ندارد به تهمتن گفت من به سوی توران می‌روم و با منشور و شنگل و خاقان چین در این باره سخن خواهم گفت و نامه‌ای نیز برای افراسیاب خواهم نگاشت.

پیران نزد خاقان بازگشت؛ در راه بار دیگر برای آنکه افراسیاب پند او را نپذیرفته و سیاوش را کشته با خود نالید؛ پیران دلش برای هومان سوگوار بود که باید تاوان کار دیگری را بدهد.

خویشان کاموس نیز نزد خاقان رفتند و از کشته شدن کاموس به درگاهش ناله کردند و از خاقان چین خواستند به ایشان دستور دهد به سوی چین بروند تا از بربر و بزگوش و سگسار و مازندران، ارتش فراهم کنند و به سیستان ببرند و کین کاموس را از تهمتن بخواهند. پس از ایشان خاندان چنگش و اشکبوس نیز آمدند. پیران در دل گفت ای بیچارگان نمی‌دانید که نهنگی به نبرد شما آمده و به زودی همه‌ی شما را زمان سر می‌اید.

پیران نزد خاقان رفت و از تهمتن و توانمندی‌ها و انگیزه‌اش در کین‌خواهی از فرزندش- سیاوش- سخن گفت و ایشان را به بازگشت از این نبرد فراخواند. خواست شنگل هندی این بود که ایشان به پشتوانه‌ی برتری سد هزار تنی خود نبرد را دنبال کنند. پیران و دیگران وی را آفرین گفتند و شنگل فرماندهی سپاه را پذیرفت.

هومان و نستیهن و بارمان از این کار آگاه شدند. هومان گفت نیمی از ما در این کارزار کشته خواهیم شد. کلباد او را دل‌داری داد. تهمتن نیز سران سپاه را فراخواند و با توس و گودرز و رهام و گیو و فریبرز و گستهم و خراد و گرگین و بیژن گفت که زور از یزدان است و ما کسی نیستیم و خوب و بد جهان نیز بر کسی ماندگار نیست؛ هنر، راستی و مردمی است. پس از آن تهمتن به فرماندهان گفت سرانجام افراسیاب و همه‌ی کسانی که در خون سیاوش گناه کار بودند به دست کی‌خسرو کشته خواهند شد. لیکن من نمی‌خواهم این پیرمرد نیک اندیش -پیران- به دست من کشته شود. اگر خواسته‌های ما را به جا بیاورد از خون او می‌گذریم.

گودرز پس شنیدن این سخنان از جای برخاست و گفت بی‌گمان آشتی بهتر از جنگ است؛ وی با تهمتن از نیرنگ و دورویی پیران سخن گفت؛ گودرز گفت پیران پیشتر با او نیز پیمان بسته و پیمانش را شکسته است. گودرز گفت اینک که پشت گرمی ایشان- کاموس کشانی- کشته شده است، با تو از سر آشتی در آمده. گودرز گفت اگر این گفته‌ها را باور نداری به بهرام و کشتگان خاندان من نگاه کن.

تهمتن از نیرنگ‌های پیران به خوبی آگاه بود لیکن نمی‌توانست خوبی‌های او به سیاوش و کی‌خسرو از یاد ببرد. تهمتن گفت نخست به او نیک گمان خواهیم بود و پس از آن اگر از رای خود بازگشت با او خواهیم جنگید. گودرز و توس سخنان وی پذیرفتند و به او درود فرستادند. تهمتن نیز شب را تا نیمه به باده گساری گذراند.

نبرد دیگر

بامداد آن روز با آوای تبیره سپاه ایران برای نبرد آماده شد و تهمتن سپاه خود را به این گونه امایش کرد:

• پور کشواد (گودرز) : راست سپاه • • * فریبرز: چپ سپاه • • توس: میانه‌ی سپاه • • تهمتن: پیشگاه سپاه • آمایش سپاه توران:

• خاقان چین: جبهه‌ی میان سپاه • • کندر: راست سپاه • • گهار: چپ سپاه • • شنگل: کارویژه (ماموریت) کشتن تهمتن • پیران پیش از آغاز نبرد نزد شنگل آمد و به او یادآور شد کارویژه (ماموریت) از پای درآوردن تهمتن با اوست. سپاه توران را سه بخش کردند یک بخش پیل سوار در پیشانی سپاه به راه افتاد، سی هزار نیزه‌دار در سوی چپ سپاه و سی هزار تن کمان‌ور و سپردار سوی راست سپاه ایستادند.

هنگامی که شنگل در میان دو سپاه برای رویارویی با تهمتن آماده می‌شد، پیران به هومان پیشنهاد کرد با دویست سوار پشت خاقان چین جای بگیرد و خود را به تهمتن نشان ندهد اگر تهمتن وی را بشناسد، بی‌گمان او را خواهد کشت.

پیران نزد تهمتن رفت و به او گفت سخن‌های تو را با سپاهیان توران و بزرگان در میان نهادم لیکن ایشان گفتند کسانی که تو میخواهی همه از خویشان افراسیاب هستند و افراسیاب که اینک با سوارانی از چین و سقلاب ختلان به این میدان آمده هرگز جویای آشتی نخواهد بود. هم اینک نیز شنگل، شاه هند، خواهان رویارویی و نبرد با تو است. پیران در میان سخنان خود پیشنهاد داد بجای جان ایشان گنج ایشان را به تهمتن بسپارد.

تهمتن از شنیدن سخنان پیران برآشفت و به او گفت شاه ایران و کی‌خسرو فراوان من را از نیرنگ‌های تو پرهیز داده بودند؛ تو باید به ایران بیایی یا در این نبرد کشته شوی. پیران نیز همچنان نیرنگ باز به او گفت امشب نیز باردیگر با خاندان خود در این باره رای‌زنی خواهم کرد.

تهمتن به ایرانیان فرمود بدون هراس از دشمن، دلیرانه به نبرد بپردازند. پیشتر ستاره‌شناس چنین روز سختی را برای من پیش‌بینی کرده بود. لیکن نام بلند بهتر از زندگانی بلند است اگر سرنوشت من مرگ در کارزار باشد هرگز در بزم نخواهم مرد.

سپاهیان گفتند امروز چنان نبردی می‌کنیم که تا رستخیز نام ما به جا بماند؛ نبرد خونین میان دو سپاه آغاز گردید؛ گودرز که نبردهای بسیاری دیده بود درباره‌ی این نبرد گفت هرگز در نبردی این شمار کشته ندیده بودم.

رزم تهمتن و شنگل

هنگامی که شنگل در کشاکش نبرد به تهمتن رسید و از او نبرد خواست تهمتن بی‌درنگ به سوی او رفت و با کوبیدن نیزه او را بدون آنکه زخمی کند از اسب فرو انداخت؛ جهان پهلوان دست به شمشیر برد که او را از پای در آورد، در این میان سپاهیان توران به یاری شنگل شتافتند و شنگل با داشتن زره‌ای استوار و کمک سپاه توانست از چنگ تهمتن بگریزد. هنگامی که شنگل نزد خاقان رسید و تهمتن را ابرمرد خواند (توصیف کرد) ، خاقان با کواژه سخنان بامدادی شنگل درباره‌ی تهمتن را به او یادآور شد.

تورانیان پس از آن یکباره و همگروه به تهمتن تاختند تهمتن نیز درمیان ایشان افتاد؛ او با یک زخم ده نیزه را می‌شکست. ایرانیان نیز به یاری‌اش آمدند و درگیری خونینی بالا گرفت؛ همه‌ی دشت پر از کشته‌های هندی و سقلابی و هری و پهلوی بود؛ سپاه دشمن در برابر تهمتن مانند خاک در پای کوه بود؛

استاد می‌فرمایند: هرچند این گفته خردآشوب می‌نماید لیکن سد هزار تن با رستم برابری نمی‌کردند و از این کینه به افراسیاب بد رسید. تهمتن سپاهیان ایران را به مردانه جنگیدن فراخواند و به ایشان گفت از انبوه سپاه دشمن نهراسید. وی به سوی راست سپاه دشمن به فرماندهی ‌کُندر‌ رفت.

ساوه

پهلوانی به نام ‌ساوه‌ که از خویشان کاموس بود به کین‌خواهی وی به سوی تهمتن آمد. هنگامی که از کین‌خواهی کاموس با تهمتن سخن گفت، تهمتن به یک زخمِ گرز وی را از پای درآورد و با رخش از روی وی گذشت؛ به این سان درفش کشانی فرو افتاد.

گهارگهانی

پس از کشتن ساوه و شکستن راست سپاه دشمن تهمتن به سوی چپ سپاه آمد و در آنجا با ‌گهارگهانی‌ و درفش سیاه او روبرو شد. گهار از دیدن تهمتن ترسید و به سوی میان سپاه گریخت. تهمتن به دنبال وی رفت و او را به زخم نیزه از اسب به زیر انداخت و درفشش را نگون‌سار کرد. پس از این پیروزی تهمتن از توس و گودرز سد سوار خواست تا به سوی خاقان چین برود و تخت و تاج وی را با خود بیاورد.

خاقان چین

رستم فرمان داد سد سوار با او همراه شوند تا تخت عاج و گردنبند و گوشوار خاقان چین را به چنگ آورد. هزار سوار از ایران به یاری‌اش آمد. تهمتن به جان و سر شاه و خورشید و ماه، خاک سیاوش و سپاه ایران سوگند خورد که اگر کسی از رویارویی با خاقان چین بترسد و روی گردان شود پادافره (کیفر) سختی خواهد یافت.

تهمتن پس از آن برای یافتن خاقان در میان لشکریان، به سپاه دشمن زد. همه‌ی دشت از کشته و رزه و سپر آکنده بود؛ تهمتن از ایشان خواست دست خود را به بند دهند و تاج و تخت خاقان را به او بسپارند که نزد کی‌خسرو ببرد. وی گفت اگر چنین نشود خاک این دشت را از نعل اسب، به ماه خواهم رساند.

خاقان چین که از گستاخی رستم به ستوه آمده بود زبان به دشنام گشود و فرمان داد تهمتن را زیر باران تیر بگیرند. هنگامی که گودرز بارش تیرهای الماس گونه، بر سر تهمتن را دید به رهام فرمان داد با دویست سوار به یاری تهمتن برود. وی همچنین گیو را به رویایی با هومان و پیران، در سوی راست سپاه دشمن فرستاد. هنگامی که رهام به نزدیکی تهمتن رسید، تهمتن با او از خستگی رخش گفت و فرمود: هنگام نبرد پیل‌ها و پیل‌بانان را آسیب نزن، این‌ها باید زنده برای کی‌خسرو برده شوند.

تهمتن با خروشی بلند دست به کمند برد و تلاش کرد بزرگان سپاه دشمن را زنده و به خم کمند گرفتار کند، هرگاه که وی بزرگی از دشمن را به خم کمند می‌گرفت یکی از سپاهیان بی‌درنگ دست وی را می‌بست و توس فرمان می‌داد کوس بنوازند.

خاقان که بادیدن کارهای رستم، راهی مگر گفتگو نمی‌دید، درمیان سپاه کسی که زبان ایرانیان را بداند پیدا کرد و او را نزد تهمتن فرستاد که از او بخواهد از نبرد با سپاهیان چغانی و شگنی و چینی و وهری دست بردارد و این کین را تنها از افراسیاب بخواهد. تهمتن نیز در پاسخ باردیگر بر خواسته‌ی خود- تاج و تخت خاقان چین- پافشاری کرد و پیشنهاد گفتگو را نپذیرفت.

نبرد دنبال شد؛ درکشاکش نبرد تهمتن خود را به نزدیکی خاقان چین رساند؛ کمندی افکند و خاقان را از بالای پیل به خم کمند گرفتار کرد و به پایین کشید. ایرانیان دست و بازوی خاقان چین را بستند و وی را بدون تاج، با پای پیاده تا رود شهد بردند.

ایرانیان پس از آن که سپاه دشمن را از پای درآوردند و تورانیان و همبازانشان راه گریز در پیش گرفتند؛ پیران که فرتوس و منشور و خاقان چین را از دست رفته می‌دید به نستیهن و کلباد گفت درفش را بیندازند و راه گریز در پیش بگیرند؛ گیو درمیان سپاه به دنبال پیران گشت لیکن نتوانست او را بیابد و نزد تهمتن بازگشت.

ایرانیان به فرماندهی تهمتن، خرسند و پیروزمند به سوی کوه به راه افتادند. جنگجویان چنان گَرد کارزار به خود داشتند که پس از جنگ تا سر و روی خود را نشسته بودند، یکدیگر را نشناختند.

گریختن تورانیان

پس از آنکه از جنگ آسوده شدند تهمتن خواسته و چیزهایی را که در جنگ از سپاه توران به دست آورده بودند میان ایرانیان بخش کرد. تهمتن با دوستان خود از هنگامی که شاه این خویشکاری (وظیفه) را به او سپرده بود سخن گفت و از اینکه تا چه اندازه از شنیدن مرگ بهرام و ریونیز دلش غمی شده است.

تهمتن سپاه را به سپاس‌گزاری از یزدان پاک فراخواند؛ وی افزود این پیروزی شاه را خرسند خواهد کرد و او پاداش این کار شما را به نیکی خواهد داد؛ ایرانیان تا پاسی از شب به باده گساری پرداختند. در این بزم، بزرگان ایران تهمتن را برای یاری رسانی‌اش بسیار ستودند.

شب هنگام، تهمتن طلایه‌داران و نگاهبانانی را در دشت پراکند؛ بامدادان که تهمتن می‌دید نشانی از پیران نیست، بیژن برای یافتن او فرستاد؛ بیژن دریافت که تورانیان آوردگاه را رها کرده و گریخته‌اند.

تهمتن از اینکه ایرانیان گذاشته بودند دشمن از تنگنایی که گیرافتاده بود، خود را برهانَد، ایشان را سخت سرزنش کرد و زبان به دشنام گشود. وی رو به توس کرد و گفت اگر پیران و کلباد و هومان و رویین و ‌پولاد‌ با سپاهی گران بار دیگر بیایند هرگز یاری‌ات نخواهم کرد. تهمتن از این که ایشان همه‌ی دست‌آوردهای وی در این کارزار را به باد داده بودند ناخرسند بود.

تهمتن از توس خواست سرکرده‌ی طلایه‌داران را پیدا کند و وی را گوشمالی دهد، پایش را ببندد و او را بر پشت پیلی سوار بکند نزد شاه بفرستد. تهمتن فرمان داد هرآنچه- گنج و تاج- از دشمن به دست آمده بود را در یک جا گرد آورند. وی بخش بزرگی از آن را برای شاه کنار گذاشت و بخش دیگر را برای خود و سرداران و سربازان نگه داشت.

هنگامی که خواسته‌ها را گرد آوردند درازنای (قطر) آن از درازای پرتاب یک تیر بیشتر بود. تهمتن از دیدن این خواسته که در این جهان ناپایدار دست به دست می‌شود و گاه با آفرین و گاه با نفرین همراه است، شگفت زده شد و از روش همیشگی زمانه گلایه کرد.

تهمتن به ایرانیان گفت می‌خواهد خواسته‌های بندیان- برزگانی که اسیر شده‌اند- را به سوی شاه بفرستد و پس از آن برای به دست آوردن گنگ (پایتخت توران) به آن سو خواهد رفت.

تهمتن بخش شاه از خواسته‌ها را به همراه نامه‌ای به فریبرز کاووس که از همه به شاه نزدیک تر بود سپرد. وی در آغاز نامه خداوند را ستود و پس از آن شاه را. در دنباله نوشت هنگامی که به فرمان شاه به این سرزمین رسیدم سپاه دشمن در میان دوکوه افزون از سد هزار تن بود که از کشمیر تا رود شهد سراپرده زده بودند. ایشان از سپاهیانی چون کشانی و شگنی و چینی و هندی داشتند از دریای چین تا هند را دربر می‌گرفت. چهل روز با ایشان در نبرد بودم، هر یک از ایشان پادشاه و بزرگ کشوری بودند. اینک ایشان در بند من هستند و بنده‌ی شاه. وی افزود اینک به سوی گنگ به راه افتاده‌ام تا آنجا را نیز به چنگ آورم.

بزرگان فریبرز را همراهی –بدرقه- کردند؛ تهمتن که هنوز از گریختن خانواده‌ی ویسه ناخرسند بود، با بزرگان گفت چه کسی گمان می‌کرد، این مرد سندی، از چین و شگنان و هند چنان لشگری گرد آورد؟ او را پیدا خواهم کرد و تنش را خاک گور سیاوش خواهم کرد.

دو ایستگاه-منزل- راه رفتند تا تهمتن و سپاه ایران به بیشه‌ای رسیدند که در آن بزرگان از هر کشوری نزد تهمتن آمدند و برای او پیشکش‌هایی آوردند. رستم بخشی از آن خواسته را برای شاه برداشت و بخش دیگر را میان سپاه بخش کرد. او بی‌درنگ گیو را به همراه ده هزار سوار به سوی مرز ختن فرستاد که از گرد آمدن دوباره‌ی ترکان جلوگیری کند سه روز بعد گیو به همراه شماری از ترکان که گرفتار کرده بود نزد تهمتن بازگشت و پهلوان نیمی از آنچه از دشمن به دست ایشان افتاده بود را نزد شاه فرستاد و مانده‌ی آن را به سپاه بخشید

گزارش پیروزی

پس از چندی فرامرز کاووس با نامه و پیشکش‌های تهمتن نزد کی‌خسرو رسید. شاه با دیدن پیروزی تهمتن و بزرگانی که در بند تهمتن بودند، دریافت که یزدان وی را در کین‌خواهی از سیاوش یاری کرده است. به درگاه یزدان به نماز ایستاد و از او سپاس گزاری کرد. شاه گفت پیروزی در این آوردگاه را از یزدان می‌داند نه از سپاه، و برای رستم آرزوی زندگانی دراز کرد.

شاه، نامه‌ی تهمتن را پاسخ نوشت. شاهنشاه در نامه، تهمتن را بسیار ستود و فرمود از اینکه پهلوانی چون او دارد، خرسند است. شاه گفت من هر روز و شب از کارهای تو آگاه بودم لیکن از آن با کسی سخن نمی‌گفتم. کی‌خسرو پیشکش‌های فراوانی را برای تهمتن برگزید:

• سد کنیز • • سد اسپ گرانمایه با زین زرین • • سد بارشتر • • سد گستردنی از دیبای چین • • دو انگشتر یاکند (یاقوت) • • یک افسر از زر و مروارید • • یک پوشیدنی شاهوار زربفت • • یک گردنبند • • یک کمربند زرین • شاه یک تاج و گرز و درفش و تیغ زرین و زرینه موزه‌ای را نیز به فریبرز پیشکش کرد و او را به سوی تهمتن بازگرداند. شاه فرمود تاهنگامی که من سر افراسیاب را از تنش جدا نبینم، آرامش نخواهم یافت.

آگاه شدن افراسیاب

آگهی پیروزی تهمتن به افراسیاب هم رسید و او از شکستِ خوارکننده‌ی همپیمانانش و گریختن پیران به ختن و سپاه ایران که به توران نزدیک می‌شد، آگاه گشت. افراسیاب تورانیان را گرد آورد و ایشان را برای رویارویی با ایرانیان به رای نشاند. افراسیاب از توانایی‌های تهمتن و آنچه از کارهای او در نبردهای پیشین دیده و شنیده بود سخن گفت.

رای زنان وی گفتند، آنچه در نبرد گذشته از دست رفته و سربازانی که در نبرد با ایرانیان کشته شده‌اند، تورانی نبودند و سپاه توران آسیب چندانی از این نبرد ندیده است، از این رو می‌توانیم بدون ترس از تهمتن با ایرانیان روبرو شویم. پس از آن افراسیاب فراخوان نبرد داد و به سرکردگان برای گرد آوری سپاه گنج بخشید.

فریبرز کاووس‌شاه با پیش‌کش‌ها و نامه‌ی کی‌خسرو نزد تهمتن و سپاه ایران بازگشت. ایرانیان از شنیدن نامه‌ی خسرو شاد شدند و بر تهمتن آفرین خواندند.

شهر بیداد (مردم خوار)

تهمتن به خواست شاه برای دنبال کردن نبرد تا مرگ افراسیاب، سپاه را به سوی سغد برد و دو هفته در آنجا ماند. به اندازه‌ی یک ایستگاه (منزل) که از سغد بیرون آمدند، به شهری به نام ‌بیداد‌ رسیدند. خوراک مردم این شهر، مردم بود. شهریارِ این شهر تنها از پری چهرگان و کودکان نارسید خوراک می‌خورد.

تهمتن سه هزار سوار زره‌دار را به همراه گستهم و بیژن و هجیر به سوی این شهر فرستاد. هنگامی که ایرانیان به شهر بیداد رسیدند، ‌کافور‌ پادشاه شهر بیداد، مردمان این شهر را که نیرومند و دلیر بودند برای رویارویی با ایرانیان بسیج کرد.

نبرد کافور در برابر گستهم مانند نبرد شیری بود در برابر گوزن، گستهم که نبرد را این گونه به زیان خود می‌دید فرمان داد کمان داران، سپاه کافور را تیر باران کنند. کافور سپاهش را به پایداری در برابر تیرباران ایرانیان فراخواند.

گستهم که خود را ناکام می‌دید، بیژن را به سوی تهمتن فرستاد تا تهمتن با دویست سوار به یاری ایشان بیاید؛ تهمتن به کارزار رسید و با کافور روبارو شد؛ کافور شمشیر را مانند تیری به سوی تهمتن پرتاب کرد. تهمتن سپر خود را بالا آورد تا آن تیغ به کنار بیفتد؛ کافور کمندی به سوی توس انداخت تا او را به خم کمند گرفتار کند؛ تهمتن با او دراویخت و به زخم یک گرز، کافور را از پای در آورد.

پس از کشته شدن کافور، تهمتن با کشتن بسیاری از سپاهیان دشمن به سوی دژ تاخت. هنگامی که ایشان، زورمندی تهمتن را دیدند، به دژ پناه برده و درها را بستند. ایشان به تهمتن گفتند این دژ را تورِ فریدون ساخته است و به افسون آن را از دسترس دشمن دور داشته. بهتر است برای ویرانی این دژ تلاش نکنی، چراکه افسون سلم و دم جاثلیق (نفس رهبر مذهبی مسیحیان) از آن نگه‌داری می‌کند.

تهمتن از شنیدن این سخنان در اندیشه شد و فرمان داد گودرز و توس و زابلیان، از هر سو، دژ را فرا بگیرند و هرکس که سرش را از دیوار دژ بالا آورد به زخم تیر از پای دراورند. ایرانیان به فرمان تهمتن پایه‌ی دیوار دژ را تهی کردند و با تیرهای چوبی جلوی فرو ریختن دیوار دژ را گرفتند. پس از آن بر چوب‌های نگه دارنده نفت ریختند و آن را آتش زدند تا چوب‌ها بسوزد و دیوار دژ زیر بار سنگینی خود، ویران گردد.

ایرانیان به فرمان تهمتن به دژ تاختند و پس از آن که با ایستادگی دژ نشینان روبرو شدند از اسب پیاده شده و سپرها بر سر گرفتند و به فرماندهی بیژن و گستهم توانستند دژ را بدست آورند؛ تهمتن به سپاس این پیروزی به نماز ایستاد.

پهلوانان ایران وی را برای زور و بازویی که داشت ستودند؛ تهمتن گفت: خداوند بهره‌ای از زور و تن را به همه داده است و جای گلایه نیست؛ تهمتن به گیو فرمان داد با هفده هزار سوار، به توران بتازد. گیو سه روز در نبرد بود و روز چهارم با پرستندگان و اسپان و خواسته‌ای که از دشمن به دست آورده بود باز گشت. تهمتن نیمی از آن را به سوی شاه فرستاد و نیمه‌ی دیگر را به سپاه بخشید.

گودرز و توس و گیو و گستهم و رهام و شیدوش و بیژن بر تهمتن آفرین گستردند. گودرز گفت ما در جنگ بی‌چاره مانده بودیم و کمان تو ما را از بن‌بست بیرون آورد. کسی نمی‌تواند این کار را سپاس گوید. از یزدان پاک می‌خواهم که همیشه چهره‌ی تو خندان باشد.

تهمتن به او آفرین کرد و گفت من از آزادگان و مردانی مانند شما هستم که توانمند شده‌ام. پهلوان سپاه گفت سه روز اینجا به شادی می‌نشینیم و روز چهارم به سوی افراسیاب خواهیم رفت.

آگاه شدن افراسیاب

هنگامی که افراسیاب از پیروزی ایرانیان آگاه شده در اندیشه فرو رفت که اگر تهمتن با سپاهیانش به توران بیاید، چه کسی از سرداران توران می‌تواند با او برابری کند؟

افراسیاب داستان تهمتنِ نوجوان که وی را از زین بر گرفته و به زمین کوبیده بود را برای سپاهیانش تعریف کرد، او از اینکه تورانیان بتوانند جلوی تهمتن بایستند ناامید بود. فرماندهان توران به او گفتند اگر کسی را نداریم که با رستم هم‌آوردی کند، با سپاهیان فراوان به وی می‌تازیم و او را از پای در می‌اوریم.

افراسیاب از این که سپاهش چنین با انگیزه هستند، شاد شد و در اندیشه‌ی برنده شدن در این نبرد و از تخت برداشتن کی‌خسرو، نبیره‌ی خویش افتاد.

فرغار‌ که سواری کارزاردیده و جنگ آزموده بود از سوی افراسیاب برای آگاهی یافتن از چند و چون سپاه ایران و تهمتن فرستاده شد. هنگامی که فرغار بازگشت و گزارش داد، افراسیاب از شنیدن آمار سپاه ایران ناخرسند شد و ‌شیده‌- فرزندش- را فراخواند و با او به گفتگو نشست.

افراسیاب به شیده گفت: این سپاهی که از ایران به فرماندهی تهمتن آمده است با لشکری از هند تا چین که در آن بزرگانی مانند کاموس و منشور وخاقان چین و گهار و گردوی و کندر و شنگل بودند، چهل روز جنگید تا سرانجام تهمتن به خم کمند همه‌ی این بزرگان را یک به یک گرفتار کرد و کشت. امروز باید تاج و تخت و هرچه داریم را به سوی ‌الماس رود‌ بفرستیم. افراسیاب از تهمتن و دلاوری‌هایش برای شیده فراوان سخن گفت و افزود اگر وی با سپاه به ما نزدیک شود من به آن سوی چین خواهم رفت و با او برو نخواهم شد. شیده به افراسیاب گفت با کارهایی که رستم کرده و ترسی که پیران و برادرانش از او دارند بهتر است در اندیشه‌ی نبرد با ایرانیان نباشی.

پیرو گزارش فرغار از شمار سپاه ایران و نام پهلوانان همراه تهمتن- گودرز و توس و فریبرز و شیدوش و گرگین و گرازه و گستهم و بیژن- افراسیاب غمگین شد؛ پیران را نزد خود فراخواند و از ترسش در رویایی با این سپاه سخن گفت. پیران در پاسخ گفت: چاره‌ای مگر نبرد نداریم و به ناچار با او باید روبرو شویم.

افراسیاب به پیران فرمان داد سپاه را به سوی ایرانیان براند. نامه‌ای نیز به ‌پولادوند‌ نوشت و از او یاری خواست. افراسیاب به پولادوند امید داده بود که اگر در این نبرد پیروز گردد نیمی از پادشاهی‌اش را به او میدهد؛ شیده نامه‌ی افراسیاب را نزد پولادوند برد.

پولادوند با سپاه و درفش از کوه پایین آمد و به تورانیان پیوست؛ افراسیاب برای وی از گذشته گفت و از خون سیاوش که به دست وی به زمین ریخته شده بود و از کاموس و منشور و خاقان که بدست این پلنگینه پوش از پای درآمدند؛ پولادوند که دید نمی‌تواند به آسانی از پس تهمتن بر بیاید، گفت در نبرد با تهمتن نباید شتاب کرد، باید با نیرنگ او را از پا در آورد نه با زور دست. وی از افراسیاب خواست در نبردی انبوه لشکر ایران را به نبرد با لشکر توران سرگرم کند، شاید پولادوند بتواند با فریب و نیرنگ تهمتن را بکشد.

افراسیاب به امید پیروزی جشنی آراست. در این جشن پولادوند پس از آنکه مست شد گفت: فریدون و ضحاک و جم از من آرامش و خورد و خواب نداشتند. برهمن از آوای من می‌ترسد. من این زاولی (رستم) با شمشیر ریز ریز می‌کنم.

رزم پولادوند با گیو و گودرز

بامداد، پولادوند آماده‌ی نبرد در پیشگاه سپاه ایستاد. تهمتن ببربیان را پوشید و به راست سپاه دشمن زد و بسیاری از تورانیان را کشت؛ پولادوند که از دیدن این کار تهمتن به خشم آمده بود کمند از فتراک باز کرد و به نبرد آمد؛ توس برای رویارویی با او رفت و لیکن پولادوند او را از کمربندش گرفت و از زین به زمین انداخت؛ گیو که توس را نگونسار دید با گرز گاوسار به سوی پولادوند تاخت. پولادوند با کمندی که به سوی گیو انداخت سر او را به بند آورد، در همین زمان رهام و بیژن برای رهاندن گیو و بستن دست پولادوند به سوی ایشان تاختند. پولادوند به سوی ایشان تاخت و آنها را نیز از پشت اسب به زمین کوفت. همه سربازان نیز تماشاگر این رخداد بودند. پس از آن پولادوند به سوی درفش کاویان آمد و آن را با خنجر به دونیم کرد.

فریبرز و گودرز و دیگر پهلوانان ایران به سوی تهمتن رفتند و از وی یاری خواستند. گودرز از کشته شدن دو فرزندش در این نبرد نالید و از غم کمر بندش را باز کرد و کلاهش را از سر برداشت. رستم از شنیدن این سخنان آزرده شد و خود با پولادوند روبرو گشت. رستم پولادوند را مانند کوهی بلند در میان میدان دید. کوهی که پهلوانان ایران را خسته کرده بود. تهمتن از اینکه در برابر دشمن چهار تن از پهلوانان ایران چنین ناتوان مانده بودند، غمگین شد و گفت به گمانم که بخت ما خفته باشد.

تهمتن و پولادوند کمی برای یکدیگر خودستایی کردند‌ (رجز خواندند) ؛ رستم به سوی پولادوند کمند افکند. پولادوند خود را از خم کمند تهمتن رهاند؛ دو پهلوان با یکدیگر در آویختند؛ تهمتن با گرز بر سر وی کوفت و بر آن بود تا مغزش از گوشش بیرون بریزد لیکن پولادوند همچنان بر زین ماند؛ از این زخم پولادوند بر دست راست خود پیچید ؛ تهمتن از این رویداد سخت شگفت زده شد و جهان آفرین را خواند. تهمتن از خدا خواست اگر تهمتن بیدادگر است روانش بدست پولادوند براید. او گفت اگر روانش در این کارزار براید بوم و مردم این کشور به باد خواهند رفت.

دو پهلوان سر به کشتی گرفتن نهادند؛ پیمان کردند در سرتاسر نبرد، کسی از سپاهیان به یاری ایشان نیایند. میدان کشتی نیم فرسنگ آن سو تر از هر دو سپاه بود؛ هنگامی که شروع به کشتی گرفتن کردند شیده (پسر افراسیاب) به پدر گفت این زور و بازویی که من از تهمتن می‌بینم می‌تواند پشت پولادوند را نیز به خاک بمالد. افراسیاب از وی ناخرسند شد و به او گفت به تماشای کشتی ایشان برو و اگر نیاز بود به پولادوند کمک کن.

شیده به پدر گفت این کار درستی نیست. اگر پیمان شکن باشی در نگاه سپاه خوار می‌شوی. افراسیاب از دستش ناخرسند شد و به پسر گفت: اگر تهمتن از این آوردگاه زند بیرون بیایید یک تن را زنده نخواهد گذاشت؛ افراسیاب به سوی آوردگاه رفت؛ هنگامی که افراسیاب خود را به پولادوند رساند به او گفت اگر او را به زیر کشیدی بی‌درنگ جگرش را با خنجر بشکاف. گیو از این پیمان شکنی افراسیاب آگاه شد و به سوی تهمتن آمد و گزارش کرد: افراسیاب از پولادوند خواسته با خنجر پای به میدان بگذارد و ناجوانمردانه با تو بجنگد؛ تهمتن از گیو خواست با سخنان بیهوده روان تهمتن را خلیده و دلش را سست نکند؛ تهمتن از اینکه سرانجام پیروز میدان است دل‌استوار بود.

کُشتی آغاز شد؛ تهمتن چون شیر پولادوند را گرفت و به گردن آورد. او را بر زمین زد و نام خدا را بر زبان آورد. آوای سنج و درای از سپاه ایران شنیده شد. تهمتن نیز مانند دیگران بر این گمان بود که پولادوند مرده است؛ هنگامی که تهمتن سوار بر رخش به سوی سپاه ایران بازگشت، پولادوند از میدان بلند شد و به سوی افراسیاب گریخت؛ پولادوند خود را به افراسیاب رساند و پس از آن چندی بی هوش روی خاک افتاد. تهمتن که وی را زنده دید به گوزدر و گیو و بیژن و رهام و گرگین فرمود سپاه دشمن را از همه سو تیرباران کنند. فولادوند از جنگ گریخت.

گریختن افراسیاب

پیران افراسیاب را برای کشتن سیاوش سرزنش کرد. و توان رزمی ایرانیان و تهمتن را یادآور شد و گفت هیچ مردی همپای تهمتن نیست، ما دیو را نیز ازمودیم او نیز هم‌آوردش نبود. پیران پیشنهاد کرد افراسیاب به انسوی چین برود. افراسیاب که تاب رویارویی با تهمتن را نداشت درفشش را در میدان برافراشته نگاه داشت و خود با نزدیکانش به سوی چین گریخت.

تهمتن به سپاهش گفت دست به نیزه و تیرو کمان نزنید و تنها گرزو شمشیر را بکار ببرید. هنگامی که ایرانیان جنگ را بردند و زمین از کشته‌ها پر شد تهمتن ایرانیان را از دنبال کردن نبرد و خون‌ریزی بازداشت و گفت کینه‌ی ما از کس دیگری است.

تهمتن هرچه خواسته از تورانیان مانده بود را گرد کرد و آن را سه بخش کرد و بخشی را برای شاه فرستاد و بخشی را برای خود برداشت و بخشی را نیز به سپاهیان بخشید؛ تهمتن در جستجوی افراسیاب برامد و هرچه گشت از او نشانی پیدا نکرد؛ بجای افراسیاب شترها و گله‌های وی را یافتند و باخود بردند.

بازگشت به ایران

سپاه ایران آهنگ بازگشت کرد؛ کی‌خسرو از شنیدن مژده بازگشت ایشان خرسند شد و برای دیدار از ارتش پیروز ایران به پیشواز رفت؛ هنگامی که تهمتن شاه را دید از اسب پیاده شد و نماز برد. شاه وی را در آغوش گرفت و زمانی درنگ کرد سپس فرمود تهمتن بر اسب نشیند و به همراه توس و فریبرز و گودرز و گیو و رهام و گرگین و گردان نیو به کاخ بیاید.

شاه در کاخ خود از پهلوانان خواست درباره‌ی نبرد سخن بگویند لیکن گودرز از شاه خواست این کار را پس از بزم انجام دهند. شاه از اینکه گودرز چندان تشنه‌ی باده گساری است که چنین درخواستی را دارد خنده‌اش گرفت. پس از باده نوشی، گودرز از دلیری‌های تهمتن سخن گفت و از پولادوند یاد کرد؛ شاه از شنیده‌ها خرسند شد و از خدا خواست چشم بد را از رستم دور کناد؛ پهلوانان یک هفته آنجا بودند و داستان‌های دلیری رستم را با سرود و رامشگری خواندند.

تهمتن یک ماه در کاخ ماند؛ پیشکش‌های فراوانی از شاه گرفت؛ شاه تا دو ایستگاه (منزل) او را همراهی کرد و با غم فراوان او را پدرود کرد. در دنباله استاد فرزانه‌ی توس می‌فرماید این داستان را بی کم‌وکاست بازگو کردم. داستانی که مانند زنجیرِ پولاد، بند در بند می‌اید.

اکوان دیو

استاد فرزانه‌ی توس گفتار خود را با سخنی درباره‌ی یکتا پرستی آغاز می‌کند و در پایان درباره‌ی داستانی که می‌خواهد بازگو کند می‌فرماید: شاید سیمای این داستان خردآشوب بنماید لیکن هنگامی که به راز و ماز پنهان شده در آن نگاه کنی از داوری در این باره دست خواهی کشید.

روزی کی‌خسرو با بزرگانی چون گودرز، رستم و گستهم و ‌بُرزین گرشاسپ‌ از فرزندان جمشید‏ و گیو و رهام و گرگین و خراد و شیدوش و توس و فرهاد و بیژن، در بزم بود. ساعتی از روز گذشته بود که گله داری از دشت آمد و با شاه ازآزارهای گورخری سخن گفت که هرگز کسی مانند او را ندیده است: آن گور گردن اسبان را فرو می‌درد. رنگش مانند خورشید است و یک خط سیاه از یال تا دمش کشیده شده است. بالای او مانند یک اسب بلند است و دست و پایش مانند گراز. این جانور به یک زخم اسپان را از پای در می‌آورد.

شاه که از این نشانی‌ها دریافته بود او ‌اکوان دیو‌ است، از تهمتن خواست برای انجام این کارویژه آماده شود؛ او به مرغزار رفت و سه روز بدنبال آن دیو گشت، روز چهارم گور را یافت. برای زنده گرفتن دیو، تلاش کرد با خم کمند گور را به دام آورد. تهمتن کمند انداخت و گور ناپدید شد. با رخش به دنبالش رفت و تیری به سوی او پرتاب کرد.

تهمتن سه روز در آن دشت به دنبال اکوان دیو بود تا سرانجام از خستگی و گرسنگی به ستوه آمد. به چشمه‌ای فرود آمد و رخش را آب داد و خود نیز خورد. تهمتن زین را از رخش برداشت و زیر سرش گذاشت و به خواب ژرفی فرو رفت.

اکوان به سوی تهمتن آمد و او را با بخشی از زمین که بر آن خفته بود کند و به آسمان برد، تهمتن زمانی به خود آمد که در میان هوا و بر روی دستان اکوان بود. دیو به تهمتن گفت می‌خواهی در دریا بمیری یا کوهستان؟ تهمتن میدانست اگر سوی دریا بیفتد امیدی به زنده ماندن دارد. از دیگر سو می‌دانست که دیو وارونه کار است و اگر بگوید که من را به دریا بینداز به خشکی خواهدش انداخت.

تهمن به اکوان گفت از دانای چین شنیده اگر کسی در دریا بمیرد هرگز به بهشت نمی‌رود پس من را به خشکی بینداز. دیو نیز وارونه‌ی خواست او را انجام داد و او را به دریا انداخت.

تهمتن در دریا فرود آمد و تیغ خود را بیرون کشید. با دست چپ و پاهایش شنا می‌کرد و با یک دست با جانورانی که برای کشتنش آمده بودند می‌جنگید. با رنج فراوان خود را از آب بیرون آورد و به سوی جایی که خوابیده بود بازگشت. زره و خودش را پوشید لیکن رخش را پیدا نکرد. پیاده به راه افتاد شاید شکاری برای خوردن بیابد و یا شاید رخش را پیدا کند. در راه به مرغزاری بسیار خرم رسید که در آن بیشه، گله‌ی افراسیاب پراکنده بود و رخش را دید که با آن گله در امیخته بود؛ ‌گله‌دار اسبان افراسیاب‌ در آن بیشه خواب بود. تهمتن رخش را به خم کمند گرفت و زین و لگام بر او بست و سوار بر اسب شد و پس از آن نام یزدان را بخواند و دست به شمشیر برد و گله افراسیاب را پراکنده کرد.

گله‌دار یارانش را فراخواند و با رستم درگیر شدند؛ تهمتن نیز نیمی از ایشان را کشت و بازماندگانشان گریزان شدند؛ از دیگر سو، افراسیاب نیز برای بازدید از گله با دو هزار سوار به آن مرغزار آمد که گله را ناپدید و گله‌داران را کشته دید. چوپان برای او بازگفت تهمتن ‌به‌ تنهایی ایشان را شکست داده و گله را ربوده است.

ترکان با چهار پیل و سوارانشان به دنبال تهمتن رفتند. هنگامی که به او نزدیک شدند تهمتن بر ایشان تیرباران گرفت و پس از کشتن شست مرد از ایشان دست به گرز برد و چهل تن دیگر را نیز کشت، افراسیاب فرمان داد از دنبال کردن نبرد سر باز بزنند و بگریزند. رستم با گرز از پی ایشان تاخت و پیل و بنه‌ی ایشان را با خود برد.

تهمتن در راه بازگشت با اکوان روبرو شد و با کمند اکوان را به بند آورد و سرش را به گرز کوفت و با خنجر از تنش جدا کرد؛ رستم یزدان را سپاس گفت.

استاد می‌فرماید کسی که تهمتن او را کشت، نامش ‌گوان‌ بوده نه ‌اکوان‌. وی می‌افزاید، دیو همان مردم بد است که از راه یزدان پیچیده است.

در بازگشت شاه به پیشواز تهمتن آمد؛ تهمتن گله‌ی اسبی را که با خود آورده بود میان ایرانیان بخش کرد؛ یک هفته میهمان شاه بود؛ در آن مهمانی‌ها رستم با نوشیدن می داستان‌های اکوان را نیز باز می‌گفت. شاه یزدان را برای داشتن چنین کهتری ستود؛ دوهفته‌ی دیگر نیز می بود و مهمانی و هفته‌ی سوم تهمتن گفت دلتنگ زال شده و از شاه خواست به او دستوری (اجازه‌ی) رفتن به دیدار پدر را بدهد. وی افزود: به زودی به درگاه باز خواهد گشت چرا که کین سیاوش هنوز به جا است و با یک گله اسب نمی‌توان آن را از یاد برد. شاه پیشکش‌های فراوانی به او داد و دو فرسنگ نیز با او رفت.

داستان بیژن و منیژه

استاد فرزانه‌ی توس می‌فرماید این داستان را در شبی دیجور، ‌همسر مهربان‌ش از کراسه (دفتر) پهلوی برایش خوانده تا او به شعر در آورد.

پس از پیروزی کی‌خسرو و ناپدید شدن تاج و تخت افراسیاب جهان به کام کی‌خسرو گشت. یک روز کی‌خسرو به همراه پهلوانانش –فریبرز کاووس، گستهم، گودرز ‌کشواد‌، فرهاد ،گیو ،گرگین میلاد ،شاپور ،توس ، رهام و ‌بیژن‌ به رامش نشسته بود. در میان جشن پرده‌دار رسیدن دادخواهانی از شهر ‌اِرمان‌ را گزارش کرد؛ شاه ایشان را پذیرفت؛ ‌ارمانیان‌ به شاه گفتند ایشان در مرغزاری میان ایران و توران – که از تورانیان هموراه در رنج هستند- زندگی می‌کنند. این روزها ‌گرازهای وحشی‌ به شهر آنها تاخته‌اند و کِشت و ورز آنها را نابود کرده‌اند. ایشان از شاه خواستند آنها را یاری کند.

شاه برای کسی که بتواند این کارویژه (ماموریت) را انجام دهد دست مزد گرانی چون یک خوان زرین پر از گوهر و ده اسب گرانمایه از گله‌ی کاووس‌شاه را در پیش نهاد.

بیژن تنها کسی بود در میان پهلوانان ایران که به این خواست شاه پاسخ داد. گیو پیش گام شدن او را از سر جوانی و ناازمودگی می‌دانست، برخواست و پس از درود گفتن بر شاه تلاش کرد بیژن را از این کار پرهیز دهد. بیژن در پاسخ گفت اگرچه من جوان هستم لیکن در کار خود آگاه و کارآزموده‌ام.

شاه گرگین میلاد را با بیژن همراه کرد که راهنمای وی باشد. بیژن در همه‌ی راه به شکار و بازی سرگرم بود و کارویژه‌ی پیش رو را خوار می‌پنداشت. هنگامی که به بیشه رسیدند بیژن از گرگین میلاد خواست به سوی چشمه‌ای که آنجا بود، برود و و هیونانی که از تیر بیژن رسته‌اند به زخم گرز از پای درآورد. گرگین گفت پیشکش‌های شاه را تو ستانده‌ای و کار را نیز باید خودت به پایان برسانی. بیژن از شنیدن این سخنان از او خشمگین و ناامید شد و مانند شیری در بیشه افتاد. بیژن با کمانی به زه، مانند ابر بهاران بر گرازها تیر بارید. دندان گرازی زره بیژن را سود، زخم آن چنان بود که انگار با سوهانی زره را سوده‌اند. بیژن گراز‌ها را به زخم تیر و خنجر از پای درآورد و سر از تنشان جدا کرد.

بیژن برای آنکه برزگی کارش را به شاه و پهلوانان نشان دهد، تن و دندان‌های بزرگترین گرازها را در گردونه نهاد. گردونه چندان سنگین شد که گاومیش از کشیدن آن ناتوان بود. گرگین به خود آمد و بیژن را چیره و پیروز یافت. اهریمن دلش را از راه به در برد و برای نام –ترس از اینکه نام بیژن از نام او فزونتر گردد- بر سر راه او دام گسترد.

گرگین به بیژن گفت دو روز راه دورتر از اینجا جشن‌گاهی در مرز توران است که من بارها با تهمتن و گیو و گژدهم و توس به آنجا رفته‌ام. گرگین در چشم بیژن جوان این‌گونه نمود که نامبرداری و بلند اوازگی پهلوانان ایران برای دلاوری‌هایی است که در جشنگاه ترکان کرده‌اند و زیانهایی که به تورانیان رسانده‌اند.

گرگین افزود ‌منیژه‌ دختر افراسیاب نیز با پرستندگانی از توران به این مرز می‌آید و اگر ما به ایشان بتازیم و چند گروگان از ایشان را به دربار ببریم شاه از ما خرسند خواهد شد. هنگامی که به مرغزار رسیدند دو روز به شادی نشستند تا کاروان منیژه به آنجا رسید. پس از آن بیژن ‌گنجور‌ را فراخواند؛ جامه‌ای شاهوار پوشید و کلاه و گوهری پهلوی بر سر نهاد و خود را به نزدیکی چادر مینژه رساند. هنگامی که منیژه وی را با شکوه پهلوانی و جامه‌ی خسروی دید، دلش از مهر لب ریز شد. دایه‌ی خود را فرستاد از این جوان خوش سیما، پرس و جو کند که نام و نشانش چیست؟ جوانی چنین خوش سیما، سیاوش است یا پری‌زاده؟

بیژن در پاسخ به ‌دایه‌ی منیژه‌ گفت نه سیاوش است و نه پری‌زاده، او بیژنِ گیو است از ایران زمین که برای کشتن گرازان به توران آمده و در این بزمگاه برای دیدن دخت افراسیاب؛ بیژن نیز در سر آرزوی دیدار منیژه را داشت. از دایه خواست راهی برای رسیدن بیژن به منیژه پیدا کند.

دایه نزد منیژه بازگشت و از نیکویی‌های بیژن چندان سخن گفت که منیژه شیفته‌تر شد و او را به چادر خود فراخواند؛ هنگامی که بیژن به سراپرده‌ی منیژه رفت منیژه او را در آغوش گرفت و کمربند زرین بیژن را باز کرد؛ منیژه به بیژن گفت که چرا باید جوانی این‌گونه خوش سیما خود را برای جنگیدن با گرازها به رنج بیندازد.

دو دل‌داده سه روز و سه شب به شادی نشستند و سراپرده را از بیگانه تهی کردند. هنگامی که بیژن آهنگ بازگشت کرد، منیژه فرمود در باده‌ی وی داروی هوشبر بریزند. او را در عماری پیچید و به سوی کاخ افراسیاب برد.

هنگامی که بیژن به هوش آمد، منیژه را در آغوش خود و خود را در کاخ افراسیاب دید. از درد به خود پیچید و به درگاه خداوند از اهریمن بد دل- گرگین میلاد که او را به این جا کشیده بود- نالید. بیژن از خداوند خواست کین او را از گرگین بخواهد.

منیژه بیژن را دل‌داری داد و گفت روزگار برای مردانی چون بیژن گاه رزم پیش می‌آورد و گاه بزم، دختر افراسیاب از بیژن خواست به خود سخت نگیرد؛ دل‌دادگان روز و شب را به شادی و رامش گذراندند؛ چندی گذشت تا سرانجام دربان کاخ از این داستان آگاه شد و به افراسیاب گزارش داد؛ افراسیاب گفت کسی که دختر دارد، هرچند شاه باشد باز هم بداختر است. وی از ‌قراخان‌ خواست برای اینکار چاره‌ای بیندیشد، قراخان گفت شنیدن هرگز مانند دیدن نیست. افراسیاب گرسیوز را برای از نزدیک دیدن شنیده‌ها به سوی کاخ فرستاد. وی با سواران کارآزموده به کاخ منیژه رفت.

هنگامی که سواران گرداگرد کاخ را گرفتند، گرسیوز درِ بسته‌ی کاخ را شکست و به نشستنگه آن مرد بیگانه رفت؛ بیژن برهنه تن در بزم با منیژه بود؛ بیژن از اینکه این‌گونه آسان و دست و پا بسته بدون همراهی شبرنگ و بور و در نبود گیو گودرز، باید تن به مرگ بدهد، به خود پیچید. او همیشه یک خنجر در ساق چکمه‌ی خودش پنهان می‌کرد. هنگامی که گرسیوز با وی رو برو شد خنجر را بر کشید و نام و نشان خود را بازگفت؛ بیژن به گرسیوز گفت اگر میان او و شاه میانجی شود پاداش می‌یابد و اگر با او روبرو شود مرگ را خواهد دید.

گرسیوز سوگند یا کرد که میاجی او و شاه شود؛ بیژن خنجر از دست نهاد؛ وی را دست بسته به درگاه شاه بردنند؛ بیژن در پیشگاه افراسیاب داستان رسیدنش به کاخ منیژه را این گونه باز گفت: از ایران برای کشتن گرازها آمدم و به دنبال یک ‌باز‌ سرگردان، از مرز گذشتم و به توران رسیدم. هنگامی که زیر درختی خوابیده بودم پری‌ای من را در خواب برداشت و به سوی کاروان منیژه آورد. منیژه را نیز افسونی خواند تا چشم از من برندارد و یکراست به ایوان افراسیاب بیاورد. بیژن افزود منیژه و من در اینکار بی‌گناه هستیم. و آن پری نیز بی‌گمان بخت برگشته‌ی من بوده.

افرسیاب دشمنی‌های گذشته‌ی بیژن و تورانیان را یادآور شد؛ بیژن تلاش کرد افراسیاب را بر آن دارد هزارتورانی را برای نبرد با او آماده کند؛ افراسیاب به گرسیوز فرمان داد بیژن را دار بزنند؛ بیژن به درگاه یزدان نالید و از اینکه بدون زخم کشته شود، کارنامه‌ی خود را ننگین می‌دید.

دژبانان سرگرم آماده کردن دار برای کشتن بیژن بودند که پیران از راه رسید و از گرسیور چرایی آن دار و کیستی گناه کار را پرسید؛ پیران نزد بیژن آمد و داستان را از زبان او شنید. دستور خردمند افراسیاب که بیژن را در این کار بی‌گناه می‌دانست از روزبانان خواست دست نگاه دارند تا او با افراسیاب رای‌زنی کند. پیران پیاده و دوان خود را نزد افراسیاب رساند؛ او با یادآوری اینکه افراسیاب پند پیران را در داستان سیاوش بکار نبسته چه پیامدهایی برای توران داشته، از افراسیاب خواست از خون بیژن درگذرد. پیران افزود اگر انگیزه‌ی کینه خواهی رستم و گیو و گودرز دو برابر بشود ما تاب رویارویی با ایشان را نداریم.

افراسیاب به پیران گفت با رسوایی‌ای که او و دخترم به بار آورده‌اند نمی‌توانم از گناه وی درگذرم. پیران گفت او را به زندان بینداز که هم ایرانیان پند گیرند و هم او پادافر.

افراسیاب پند پیران را پذیرفت و از گرسیوز خواست ‌سنگ اکوان دیو‌ که اکوان آن را از کف دریا به ‌بیشه‌ی چینستان‌ افکنده است، بیاورند و بیژن را در غل زنجیر به چاه ارژنگ اندازد. افراسیاب فرمان داد منیژه را نیز از جایگاهش پایین بیاورند تا بیژن را خوار و زار در چاه ببیند.

گرسیوز سر تا پای بیژن را در آهن بست و به چاه انداخت و پس از آن همه‌ی گنج منیژه را تاراج کرد و او را از کاخش بیرون انداخت. به منیژه گفت تا پایان زندگی‌ات باید پرستار و غم‌خوار این زندانی باشی. منیژه یک شبانه روز در کنار چاه به زاری نشست؛ منیژه هر روز دست نیاز به سوی مردم دراز می‌کرد و از هر دری برای بدست آوردن لقمه‌ی نانی کمک می‌خواست. تمام روز بدنبال نان می‌گشت و در پایان روز آنچه را که بدست آورده بود از روزنه‌ای که در چاه ساخته بود، برای بیژن به پایین می‌فرستاد تا جان او را زنده نگه دارد.

بازگشت گرگین

گرگین یک هفته چشم به راه بیژن ماند، سپس به سوی جایی که بیژن را گم کرده بود راهی شد. اسب بیژن را رها و بدون افسار دید. گرگین دانست کار بیژن تباه شده است. او یک روز دیگر چشم به راه بیژن ماند و پس از آن اسب بیژن را با خود به سوی ایران آورد؛ شاه از رسیدن گرگین بدون بیژن آگاه شد؛ گیو را از آمدن گرگین آگاه نکرد تا آنچه رخ داده را از زبان گرگین بشنود.

گزارشِ رسیدن گرگین بدون بیژن به گیو نیز رسید. فرمود ‌بورگشواد‌- اسب ویژه‌ی گشواد که در روزگاران سخت یار این خاندان بوده- را آوردند و با دلی پر کینه به سوی گرگین رفت تا از او درباره کار بیژن بپرسد. گیو می‌خواست بداند چه بر سر بیژن آمده؟

هنگامی که گرگین گیو را دید از اسب فرود آمد و او را نماز برد؛ هنگامی که گیو ناپدید شدن بیژن را از زبان گرگین نیز شنید و اسب بیژن را به همراه گرگین دید، از هوش رفت و زمانی که به هوش آمد پیوسته می‌نالید و از خداوند مرگش را آرزو می‌کرد.

گیو پس از آنکه خود را بازیافت از گرگین خواست داستان را مو به مو برایش بازگو کند. گرگین داستان را آنگونه که بود باز گفت لیکن از فریب کاری خود چیزی نگفت و بجای آن داستانی پرداخت و گفت هنگام بازگشت ‌گورخر شگفت‌ی سر راه ما آمد که مویی مانند ‌اسب گلگون گودرز‌ و رویی مانند ‌خنگ شباهنگ فرهاد‌ داشت و یالش مانند سیمرغ بود. آن گور سُمی مانند پولاد و سر و گوش و دمی مانند ‌شبرنگ بیژن‌ داشت. گرگین افزود گویا که او از رخش نژاد داشت.

گرگین گفت بیژن کمندش را به گردن آن گور انداخت و همان دم از گرد و خاکِ سوار و گور، دریایی پدید آمد که بیژن و گور در آن ناپدید شدند. من هرچه در مرغزار گشتم مگر این اسب و زین چیزی نیافتم به گمانم آن گور، خود دیو سپید بوده.

گیو که گفته‌های گرگین را دروغ می‌پنداشت او را به زیر آورد و خواست که جانش را بستاند لیکن با خود اندیشید و گفت باید دروغگویی او بر همه آشکار گردد. گیو با خود گفت از کشتن او چه سودی به بیژن خواهد رسید؟

دادخواهی گیو

گیو نزد شاه رفت و داستان را باز گفت. شاه از شنیدن داستان بیژن رنگ رخسارش دگرگون شد و غمگین گشت. گیو را دل‌داری داد و گفت من پیشتر از موبدان شنیده‌ام در نبرد کین‌خواهی سیاوش بیژن دلاوری‌ها خواهد کرد. از جان او بیناک نباش!

شاه گرگین را به درگاه خواند. گرگین با شرم ساری به درگاه رفت و دندان‌های گراز را در پیشگاه شاه نهاد و درود گفت. شاه از او پرسید بیژن کجا از تو جدا شد؟ و اهرمن با او چه کرد؟ گرگین از بیم شاه با تنی لرزان شروع به یاوه بافی کرد. دروغ گرگین به زودی آشکار شد. شاه به او گفت اگر شیر با گودرزیان در بیفتد سرانجام خواهد مرد؛ اگر از بیم بد فرجامی (در سرای دیگر) نبود تو را می‌کشتم؛ شاه فرمان داد گرگین را در بند و زنجیر ببندند و به گیو فرمود من هزار سوار به هر سو خواهم فرستاد تا مگر او را پیدا کنم اگر چنین نشد، در فروردین ماه، به درگاه یزدان به نماز می‌ایستم و در جام‌جهان‌نما – که همه‌ی هفت کشور و رازهای جهان در آن پیدا است- از وی نشانی خواهم یافت. شاه، ایرانیان را به همه سو فرستاد. جویندگان، بیشه‌ی ارمان و مرز توران را گشتند لیکن از وی نشانی نیافتند؛ نوروز فرا رسید.

شاه در جام جم نگاه کرد و بیژن را در کشور ‌گُرگسار‌ در کنار دختری از نژاد کیان که همراه و پرستارش بود، یافت. شاه به گیو مژده داد فرزندش زنده است؛ کی‌خسرو نامه‌ای به تهمتن نوشت و به گیو سپرد که آن را بی‌درنگ نزد رستم ببرد.

شاه در نامه پس از ستایش یزدان از کارنامه‌ی تهمتن یاد کرد و جایگاه ویژه‌ی گودرز و گیو را نزد خود یادآور شد. شاه از تهمتن خواست بی‌درنگ پس از خواندن نامه به راه بیفتد.

گیو با سوارانِ خاندانش به سوی هیرمند به راه افتاد. هنگامی که به گورابه -نزدیک سیستان رسید دستان، نگران از رسیدن این گروه، به پیشوازشان آمد. زال به گیو خوش آمد گفت؛ گیو از تهمتن جویا شد و گفت باید نامه‌ی شاه را به او برساند؛ زال از او خواست به خانه‌اش بیاید تا تهمتن از شکارگاه بازگردد؛ روز دیگر تهمتن از شکارگاه بازگشت؛ گیو نامه‌ی شاه را به او داد و داستان را بازگفت. تهمتن با چشمانی گریان از داستانی که شنیده بود نامه را خواند و به گیو گفت نگران نباش تا زمانی که دست بیژن را به دست نگیرم زین از اسب بر نخواهم داشت.

تهمتن از گیو خواست سه روز مهمان او باشد و روز چهارم به ایران شهر بروند؛ زواره و فرامز و دستان سه روز پذیرای گیو بودند و روز چهارم تهمتن ‌گرز سام‌ را برداشت و به همراه گیو با سد هزار زابلی به سوی ایرانشهر به راه افتاند؛ تهمتن سیستان را به زال و فرامز سپرد. هنگامی که به نزدیکی ایرانشهر رسیدند گیو از تهمتن جدا شد تا گزارش رسیدن وی را به شاه بدهد؛ پهلوانان ایران- توس و گودرز و فرهاد- با پرچم و گروه به پیشواز تهمتن آمدند. ایشان هنگامی که تهمتن را دیدند از اسب پیاده شدند و او را نماز بردند.

هنگامی که تهمتن نزد شاه رسید او را فراوان ستود؛ شاه نیز از زال و زواره و فرامز پرسید؛ شاه به ‌سالار نوبت‌ فرمان داد گودرز و توس و سایر بزرگان را برای نشست گرد آورد. شاه بزمی برپا کرد و در آن به تهمتن از جایگاه والای گیو و گودرزیان سخن گفت و از او خواست این کار را به فرجام برساند. تهمتن شاه را ستود و این خویشکاری را پذیرفت.

گرگین از آمدن تهمتن آگاه شد؛ وی از تهمتن خواست میانجی بخشایش او نزد شاه شود؛ گرگین گفت در گذشته کار ناشایستی کردم که در پیر سر من را بد نام کرد. آماده‌ام در پای بیژن به خاک بیفتم و پوزش بخواهم.

تهمتن بیچارگی میلاد را دید و به او پیام داد تو خرد را زیر پا گذاشتی و مانند روباهی در کار بیژن دروغ‌زنی کردی، لیکن در پیش شاه گناه تو را خواهم خواست. اگر بیژن زنده بازگردد از گناه تو خواهم گذشت و اگر بیژن زنده باز نگردد خودم نخستین کسی هستم که جان تو را به خون خواهی بیژن خواهم ستاند. تهمتن دو روز این راز را نگه داشت و روز سوم خواهشش را به شاه گفت. شاه آن را نپذیرفت و گفت سوگند خورده‌ام گرگین پادافره کار خود را ببیند. تهمتن از کارهایی که گرگین در سالهای دراز در پیشگاه شاهان ایران کرده بود سخن گفت و از شاه خواست از گناه او درگذرد و او را به رستم ببخشد. شاه نیز او را به رستم بخشید و فرمان داد او را از چاه تاریک بیرون آورند.

شاه از تهمتن پرسید برای رفتن به توران چه اندازه لشکر و سپاهی نیاز دارد، تهمتن گفت چاره‌ی این کار زور بازو نیست. این کار را باید با فریب انجام داد. وی از شاه گوهر و پارچه و دینار فراوان خواست. پس از آن تهمتن پهلوانانی چون گرگین، زنگه‌ی شاوران، گستهم، ‌گرازه‌، فرهاد، رهام، ‌اشکش‌، را فراخواند؛ زنگه از این فراخوان شگفت زده شده بود و پرسید که کی‌خسرو کجاست؟ چه پیش آمده که ما را خواستار شده؟

تهمتن لشکری را که همراه آورده بود نزدیک مرز توران نگه داشت و خود با هفت پهلوان در پوشش بازرگانان با کالاهای گرانبهایی که برای فروش آماده کرده بودند به همراه سد شتر به توران پای نهادند.

هنگامی که تهمتن به شهر پیران (ختن) رسید همه‌ی شهر برای دیدار از کاروان او گرد آمدند؛ تهمتن یک جام زرین را پر از گوهر کرد و به همراه ده اسب گرانمایه که با پارچه‌های گرانبها پوشیده شده بودند برای دیدار پیران برد؛ تهمتن به پیران گفت از ایران برای تجارت آمده و از پیران خواست از او در داد و ستد با مردم، پشتبانی کند. پیران پذیرفت و تهمتن را در ‌خانه‌ی فرزند پیران‌ جای دادند.

تهمتن در توران جایی را برای داد و ستد برگزید؛ به زودی آوازه‌ی این کاروان تازه رسیده از ایران همه جا پیچید؛ منیژه آوازه‌ی ایشان را شنید و به دیدارشان آمد و از شاه و گودرز پرسید و به او گفت آیا کسی از ایران به دنبال بیژن نخواهد آمد؟ تهمتن که نمی‌دانست او نیک‌خواه است یا بدخواه، بانگ زد و او را از خود راند. منیژه به او گفت آیا آیین ایرانیان این است که از دادن آگهی به درویش نیز دریغ می‌کنند؟

تهمتن با او نرم شد و گفت تو بازار من را برهم زدی و من نیز بر تو بانگ زدم. دیگر اینکه من در ایران نه خسرو را می‌شناسم و نه پهلوانان و بزرگان را. منیژه گفت من دختر افراسیاب هستم و بیژن به چاه در بند است. روزها خانه به خانه به دنبال نانی می‌گردم.

تهمتن به خورشگر فرمود مرغی برای او فراهم کند. ‌انگشتر رستم‌ انگشتری نامبر بود که برای بیژن نیز آشنا بود. تهمتن آن انگشتر را در مرغ پنهان کرد و به منیژه داد.

منیژه با خرسندی به دیدار بیژن بازگشت و خوردنی‌هایی را که از تهمتن گرفته بود به بیژن داد، بیژن در تاریکی چاه هنگامی که انگشتری را در میان مرغ بریان پیدا کرد خندان شد. منیژه گمان کرد بیژن دیوانه شده است و از او چرایی خنده‌اش را پرسید. بیژن از منیژه خواست سوگند بخورد از این داستان با کسی سخن نگوید. منیژه از بدبینی بیژن گلایه کرد؛ بیژن از بدبینی خود پوزش خواست. بیژن به او گفت بدان آن مرد گوهرفروش همان رستم دستان است. پس از آن منیژه را به دیدار تهمتن فرستاد و تهمتن از اینکه منیژه او را شناخته بود دانست بیژن زنده است و این دختر نیک‌خواه بیژن است.

تهمتن به او گفت که هرچه هیزم میتواند گرد آورد و شب هنگام آتشی بیافروزد که ایرانیان بتوانند چاه را پیدا کنند. منیژه خواسته‌های رستم را با بیژن باز گفت. بیژن یزدان پاک را ستود و به منیژه گفت اگر از چنگ این اژدها رها شوم همه‌ی زندگی مانند پرستندگان شاه، در پیش تو میان بسته خواهم بود.

منیژه هیزم فراهم کرد و آتش برافروخت؛ تهمتن ببربیان پوشید و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و بر چشم بد نفرین کرد و از یزدان خواست در کار بیژن او را پیروز گرداند.

تهمتن و ‌هفت گرد‌ به سر چاهی که بیژن در آن گرفتار بود رسیدند. به فرمان تهمتن آن هفت گرد تلاش کردند سنگ را از روی چاه بردارند هرچه تلاش کردند سنگ از جایش نجنبید، ایشان از اسبان یاری گرفتند و آنها هم کاری از پیش نبردند. تهمتن از رخش پیاده شد و سنگ را برداشت به سویی در ‌بیشه‌ی شیرچین‌ پرت کرد. از افتادن آن سنگ زمین لرزید.

تهمتن با بیژن سخن راند و به او گفت چرا بجای جام می جام زهر را برداشتی؟ پس از آن از او خواست به سپاس اینکه خداوند او را از چاه رهایی داده او نیز از گرگین میلاد بگذرد.

بیژن از بدی گرگین میلاد گفت و از بخشیدن وی سر باز زد تهمتن او را ترساند که اگر گرگین را نبخشد پای در رکاب می‌گرداند و به ایران بازخواهد گشت. بیژن از اینکه ناچار است گرگین میلاد را ببخشاید، ناخرسند بود لیکن خواسته‌ی تهمتن را پذیرفت؛ تهمتن کمند خود را در چاه فرو انداخت و بیژن را با موی و ناخنی دراز و تنی رنج دیده، بیرون کشید. پهلوان به همراه بیژن و منیژه به سوی خانه به راه افتادند. پس از آنکه بیژن آرام گرفت و سر و تن شست، گرگین برای پوزش خواهی نزد بیژن آمد؛ بیژن هیچ از کینه یاد نکرد و او را بخشید.

تهمتن به بیژن گفت به همراه منیژه و اشکش -فرمانده‌ی بنه- بماند تا تهمتن زخمی به ایوان افراسیاب برساند و برای بازگشت آماده شود. بیژن که خود را کینه‌خواه از افراسیاب می‌دانست نپذیرفت و گفت پیش‌دارِ این کین‌خواهی من هستم و باید با شما همراه باشم. هنگامی که گردان به کاخ افراسیاب ریختند رستم فریاد زد: تو در خواب خوش هستی و بیژن در چاه؟ من رستم زاولی هستم که بیژن را از چاه بیرون آوردم. بیژن نیز فریاد براورد: من را امروز با دستانی باز ببین و اگر می‌توانی با من روبرو شو.

افراسیاب سراسیمه از خواب پرید و چون گردان ایران را کینه‌خواه دید، از آنجا گریخت؛ گنج و پری چهرگانش به دست تهمتن افتادند؛ تهمتن سپاه را آماده‌باش داد تا برای بازگشت افراسیاب با سپاه گران آژیر باشند. تهمتن بازگشت و منیژه را در خیمه دید و به او گفت: اگر می ‌بر زمین بریزد بویش از میان نرود.

تورانیان شکست خورده و گریخته بزودی برای باز پس گرفتن آنچه از دست داده بودند آماده شدند و به سوی ایرانیان تاختند. تهمتن منیژه را به همراه بنه‌ی پشتیبانی از میدان دور کرد و سپاهش را برای رویارویی آماده.

تهمتن راست سپاه را به اشکش و گستهم داد و چپ سپاه را به زنگه و رهام. خود و بیژن نیز در میان سپاه ایستادند. پشت ایشان کوه و روبروی ایشان سپاهی پوشیده از آهن بود.

افراسیاب نیز چپ لشکر را به پیران داد و راست سپاه را به هومان. خود و شیده نیز در میان سپاه ایستادند. هنگامی که نبرد آغاز شد؛ ایرانیان گوی جنگ را از تورانیان بردند و آسیب‌های فراوان به ایشان رساندند؛ اشکش با گرسیوز روبرو شد و گرگین و رهام و فرهاد، چپ لشکر ترک را از هم گسلاندند. تهتمن نیز با گرزه‌ی گاو سار مانند هیونی رم کرده در میان ترکان افتاد.

افراسیاب که جنگ را باخته می‌دید اسب تازه نفسی سوار شد و به سوی توران گریخت، تهمتن تا دو فرسنگ او را دنبال کرد؛ دو هزار تن از تورانیان در این نبرد به بند در آمدند.

بازگشت به ایران

هنگامی که مژده‌ی آزاد شدن بیژن به شاه رسید، کی‌خسرو به درگاه یزدان به نماز ایستاد و یزدان را ستود؛ گودرز و گیو با سپاه و شیران و پلنگانی که در زنجیر بودند به پیشواز رفتند؛ نزدیک شهر، کی‌خسرو نیز به پیشواز ایشان آمد. تهمتن از اسب پیاده شد و شاه را نماز برد. تهمتن همانگونه که سوگند خورده بود دست بیژن را در دست گرفت؛ برای پهلوانان جشنی برگزار شد. پس از آن تهمتن از شاه دستور (اجازه) رفتن خواست شاه نیز او را با پیشکش‌هایی درخور روانه کرد:

• یک دست جامه گهر بافته با قبا و کلاه • • یک جام پرگوهر • • سد اسب • • سد شتر با زین و بار • • سد پرستنده‌ی پری روی • • سد پرستار • پس از آن شاه به بزرگانی که در این کار با تهمتن هنباز بودند نیز پیشکش‌های درخور داد. با رفتن گردان از درگاه، شاه بیژن را فراخواند با او گفتگو کرد و پس از آن پیشکش‌هایی برای منیژه فرستاد.

• سد جامه دیبای روم زربافت • • تاج • • ده بدره دینار • • پرستنده • • فرش • • و… • داستان دوزاده رخ

استاد فرزانه‌ی توس در آغاز این داستان مردم را از ‌از‌ ورزیدن پرهیز می‌دهد. استاد می‌فرماید جهان را هر گونه بگیری همانگونه می‌گذرد؛ در این جهان آزوَرز و کینه‌جو هرگز آفرین نمی‌شنوند؛ جهان پرشتاب می‌گذرد و هرچه از جهان توخته‌ای را از تو خواهد گرفت؛ تنها سه چیز است که می‌باید برای آن تلاش کرد : خوراک؛ پوشاک؛ گستردنی؛ در جهانی که نوشین‌روان نیز ناگزیر از آن گذشته است نباید به دنبال چیزی بیش از آنچه که داری، بروی.

افراسیاب پس از شکست سنگینی که از تهمتن خورده بود به سوی ‌خلخ‌ گریخت، او سرخورده از شکست با رای‌زنان خود، گرسیوز، پیران، قراخان، شیده و ‌گرسیون‌، به گفتگو نشست. افراسیاب از اینکه در همه‌ی زندگی‌اش کسی نتوانسته بوده تا این اندازه به او نزدیک شود و او را از خانه‌اش بیرون کند سخن گفت و یادآور شد اگر بی‌درنگ این شبیخون را پاسخ ندهیم ایرانیان به توران خواهند تاخت. افراسیاب می‌خواست که با هزاران هزار (میلیون‌ها) شمشیرزن چینی به ایشان ایران بتازد.

رای زنان وی با او هم‌داستان شدند که تورانیان در ‌آموی‌ اردو بزدند. پس از آن افراسیاب به ‌فغفور‌ و ‌شاه ختن‌ نامه‌هایی نوشت و از ایشان یاری خواست. سر دو هفته لشکر بزرگ تورانیان آماده شد. افراسیاب پنجاه هزار تن را به شیده سپرد که به سوی ‌خوارزم‌ به راه افتد و پنجاه هزار تن از سربازان چین را نیز به پیران سپرد که به سوی شهر ایران (پایتخت) به راه افتد. افراسیاب به ایشان سفارش کرد هرگز به آشتی جستن نیندیشند. چراکه اگر کسی آب و آتش را با هم ببرد به هر دو ستم کرده.

گزارش به دربار ایران رسید که افراسیاب با سی‌سد هزار سوار به سوی ایران به راه افتاده است. شاه با شنیدن این پیام به کارآگهان خود گفت من از موبدان شنیده‌ام هنگامی که ماه ترکان بلند شود، از خورشید ایران گزند خواهد دید. افراسیاب نیز با پای خود به سوی بخت بد خویش می‌رود.

شاه رای‌زنان خود مانند: دستان، رستم، گودرز، گیو، شیدوش، فرهاد، رهام، بیژن، گستهم، گرگین، و زنگه‌ی شاوران و گژدهم و دیگران را فراخواند؛ پس از گفت و شنود‌ها فرمان داد برای رویارویی با تورانیان سی‌سد هزار سوار از روم و هند آماده‌ی نبرد شوند. شاه فرمود هرکس می‌تواند بر اسب سوار شود برای نبرد از خانه بیرون بیاید. شاه از بزرگان هند و روم و تازی خواست در کمتر از چهل روز سپاه خود را به دربار ایران برسانند اگر نه جایگاه کشوری و لشکری خود را از دست خواهند داد. کی‌خسرو سوارنی را برای رساندن این پیام به همه کشورها فرستاد.

دوهفته گذشت تا نخستین هم‌پیمانان ایران به پایتخت رسیدند. شاه درِ گنج‌های کهن را بازکرد و مزد جنگاوران نو رسیده را پرداخت کرد. پس از آن سی هزار شمشیرزن را به تهمتن سپرد و فرمان داد از راه ‌غزنین‌ به سوی ‌هندوستان‌ برود و آن پادشاهی را به چنگ اروده و فرامرز را به تخت بنشاند. شاه از تهمتن خواست در کابل و کشمیر چندان درنگ نکند و هرچه زودتر اینکار را به انجام برساند وبرای نبرد با افراسیاب نزد شاه بیاید. خسرو ‌الانان‌ و ‌غُزدِز‌ را نیز به ‌لهراسپ‌ سپرد تا از تورانیان دمار براورد.

خسرو سی هزار تن را برای پدافند از شهر خوارزم در برابر شیده به اشکش داد. پس از آن سپاه چهارم را به گودرز سپرد و فرمود با گرگین و زنگه و گستهم و زواره و فریبرز و فرهاد و گیو و گرازه و رهام به سوی توران زمین به راه بیفتند. شاه از او خواست:

• در راهِ لشکرکشی بیدادگری نکند. • • هیچ آبادی‌ای را ویران ننماید. • • اگر کسی با ایشان سر جنگ نداشت با او نبرد نکند. • • مانند توس از خشم جوشان نباشد. • • فرستاده‌ای را به سوی پیران بفرستد و تلاش کند که پیران را از دنبال کردن نبرد بازدارد. • همچنین شاه از گودرز خواست به آیین شاهان بر تخت زر و پشت پیل پیشاپیش سپاه باشد؛ سپاه گودرز با شست پیل و تخت زرین بر پشتِ چهار پیل به راه افتاد. لشکر همانگونه که شاه خواسته بود، بی‌آزار، به ‌زیبد‌ رسید؛ گودرز گیو را به همراه هزار تن از گردان ایران به سوی پیران فرستاد که پیام شاه را به او برسانند؛ گودرز گفت به پیران بگو:

• تو در بدی کردن به ایرانیان گناهان فراوانی داری لیکن چون شاهی را نکشته‌ای کی‌خسرو تو را در میان ترکان شایسته‌ی مهر می‌داند- هرچند به گمان من تو نیز مانند ترکان ناشایسته و دروغ گو هستی. • • شاه برای مهرورزی‌هایی که در توران به او داشته‌ای با تو روی بخشایش دارد و نمی‌خواهد به دست من تباه شوی. • • با فرزند من و بزرگانی که نزد تو می‌آیند سخن بگو، اگر سخنت بر ایشان چیره شد-به توافق رسیدید- از مرگ رسته‌ای و گرنه با شمشیر من روبرو خواهی شد. • • شاه سیاهه‌ی همه‌ی کسانی که در خون سیاوش دست داشته‌اند را نوشته و به من سپرده، باید همه‌ی ایشان را دست بسته نزد من بفرستی. • • همه‌ی گنج سیم و زری که از راه بیداد اندوخته‌ای را باید به من بسپاری. • • فرزندت و دوبرادرت را نیز به آیین گروگان باید به من بسپاری. • در پایان گودرز دو راه پیش پای او نهاد و گفت:

• می‌توانی نزد شاه ایران بیایی • • به سوی ‌چاچ‌ بروی و از ایران و توران دور باشی • گودرز گفت اگر هیچ یک از این دو راه را نیز نمی‌خواهی نزد افراسیاب برو لیکن از میدان نبرد به دور باش.

رفتن گیو به سوی ویسه گرد

گیو به سوی ‌بلخ‌ به راه افتاد. همان‌گونه که پدرخواسته بود فرستاده‌ای را برگزید و به سوی ‌ویسه گِرد‌ فرستاد. هنگامی که گزارش رسیدن گیو به پیران رسید، وی با دو بهره از سپاه سد و ده هزار تنی خود به لب جیحون آمد و آرایش رزمی گرفت.

گفتگوی پیران و گیو دو هفته به درازا کشید. در این میان پیران سواری به سوی افراسیاب فرستاد و او را از آمدن گودرز و گیو آگاه کرد؛ افراسیاب نیز سی هزار شمشیرزن به سوی پیران فرستاد و فرمان داد با گیو بجنگد؛ هنگامی که نیروی کمکی افراسیاب به پیران رسید، وی با گیو تند شد و به او گفت بازگرد و به گودرز بگو آماده‌ی نبرد باش پیران افزود هیچ یک از خواسته‌های (پیش شرط‌های) او برای اشتی، پذیرفتنی نیست. نه می‌توانم گروگان بفرستم و نه می‌توانم از خواسته و دارایی چشم بپوشم؛ پس از آن گیو به سوی ‌گُنابد‌ به راه افتاد.

آرایش دو لشکر

گیو نزد پدر بازگشت و به او گفت پیران سر آشتی ندارد. او از افراسیاب نیز یاری خواسته است؛ پیران با سد هزار سوار به گنابد رسید؛ گودرز نیز سپاه خود را از زیبد بیرون آورد؛ همه‌ی دشت از زیبد تا گنابد از لشگر پوشیده شده بود.

دو سپاه در برابر هم اردو زدند؛ سپهدار ایران سپیده دمان برای آرایش لشکر سوار بر اسب شد؛

• دست راست سپاه کوه بود و دست چپ رودخانه. • • وی سربازان پیاده که نیزه‌دار و کمان‌ور بودند را پیشاپیش سپاه گذاشت. • • پشت ایشان سواران خنجر گذار را آرایش داد. • • پشت ایشان نیز پیلان جنگی را جای داد و درفش کیانی را در میان سپاه نهاد. •

گودرز:

• راست لشکر را به فریبرز سپرد و میان سپاه و بنه را پس پشت او نهاد. • • گرازه فرمانده گیوگان و زواره نگهدار تخت کیانی به یاری فریبرز رفتند. • • رهام سوی چپ سپاه را به همراه یارانش گستهم و گژدهم و ‌فروهل‌ برگزید. • • گیو با دو هزار تن نگهدار پشت لشکر شد. در این کار گرگین و زنگه با او همراه بودند. • گودرز:

• سی‌سد سوار را به همراه درفشی به سوی رود • • و سی‌سد سوار دیگر را نیز به سوی کوه فرستاد. • • همچنین یک دیدبان را در کوه به دیدبانی گمارد. • پس از آرایش سپاه:

• گودرز در کنار درفش کاویانی در میان سپاه ایستاد. • • شیدوش و فرهاد پشت و پیش روی وی ایستادند. • • ‌هجیر‌ و ‌کتماره‌ چپ و راست او را گرفتند • • پیلان جنگی گرداگرد وی را دیواری از آهن ساختند. • پیران که نه جای درخوری برای گستردن سپاه داشت و نه جایی برای جنگیدن از دیدن لشکر ایران و جایگاه راهبردی‌اش، غمگین شد.

پیران:

• سی هزار تن از نامداران کینه جوی را به هومان • • چپ لشکر را با سی هزار تن به اندریمان و اخواست • • راست سپاه را با سی هزار سوار به لهاک و فرشیدور • سپرد. وی همچنین:

• ده هزار سوار را به ‌ژَنگاله‌ و کلباد و ‌سِپِهرم‌ سپرد تا پشت سواران خنجر گذار را نگاه دارند. • ب رویین نیز با ده هزار تن از یلان ختن برای انجام جنگ‌های نااراسته (نامنظم) و فرستادن طلایه‌هایی برای به ستوه آوردن سپاه ایران برگزیده شد. • پیران دیدبان و ستاره‌شماری را نیز بالای کوه فرستاد تا هرگونه جنبش سپاه ایران را گزارش دهد.

دولشکر سه روز و سه شب رودرروی یکدیگر ایستادند، بدون آنکه کسی از جایش بجنبد. گودرز بیم داشت با جنبیدن از جایگاه راهبردی (موقعیت استراتژیک) خود راه را برای چیره شدن دشمن باز کند. وی در پی یافتن زمان خوبی برای آغاز نبرد بود که در آن زمان باد بردشمن بوزد (برخلاف جهت) و چشم ایشان را بپوشاند. از دیگر سو نیز پیران چشم به راه زمانی بود که گودرز به ستوه آید و از جای خود بجنبد.

روز چهارم بیژن نزد گیو رفت و از اینکه گودرز بجای آنکه چشم به راه‌بردهای جنگی داشته باشد چشم به دهان ستاره‌شماری دارد که بر بلندای کوه فرستاده، سرزنش کرد. بیژن گفت زمستان در راه است و نبرد در زمستان سخت. اگر از کمین تورانیان ترس دارید هزار سوار گزیده به من بدهید تا سپاه ایشان را بشکنم.

گیو از دلیری فرزند خرسند بود لیکن او را پند داد که درباره‌ی نیای خود داوری نکند. او گفت هر دو سپاه از نِگَر سختی و تنگنای روزگار در جایگاه یکسانی هستند. گودرزِ جهاندیده چشم به راه است تا ترکان بجنبند و پشت ایشان از کوه تهی شود تا بتوان از آنجا به ایشان تاخت و شکستشان داد. بیژن با ناخرسندی گفت: پس من نیز جامه‌ی رزم از تن بیرون می‌کنم و به باده گساری خواهم نشست تا روزی که به من نیاز باشد.

روز دیگر هومان نزد پیران رفت و از اینکه نزدیک به هفت روز از روبرو شدن دو سپاه با یکدیگر می‌گذرد و هنوز درگیری رخ نداده گلایه کرد. پیران او را پند داد و گفت در نبرد پیش دستی نکن کسی که به این نبرد پای نهاده (گودرز) از نزدیکترین بزرگان به کی‌خسرو است.

• نخست اینکه شاهِ او از شاه من سرافرازتر است. • • دوم آنکه در میان پهلوانان توران کسی توان رویارویی با وی را ندارد. • • سوم آنکه او داغدار فرزندانی است که به دست تورانیان کشته شده‌اند و انگیزه‌ی فراوانی برای نبرد دارد. • • چهارم اینکه سپاه را در جای درستی در پناه کوه گسترده است که از هیچ سو به او راه نیست. • باید شکیبایی کنیم تا او سپاه را از جای خود بیرون بیاورد، آنگاه وی را تنگ در بر خواهیم گرفت. در پایان پیران یادآور شد اگر هومان نزد ایرانیان برود و از ایشان نبرد بخواهد، گودرز یک پهلوان بی‌نام و نشان را برای نبرد با او خواهد فرستاد که از کشتن آن پهلوان برای هومان سرافرازی‌ای (افتخاری) به دست نمی‌آید و اگر هومان بر دست او کشته شود ترکان انگیزه‌ی خود را از دست خواهد داد.

هومان در پاسخ به پیران گفت سخن‌هایی که گفتی همه از سرمهربانی است لیکن من خواهان نبرد هستم و در ایران نیز کسی هم‌آورد من نیست. وی گفت سپیده دم فردا برای نبرد با ایرانیان به سوی ایشان خواهم رفت.

پیشنهاد رزم به رهام

هنگامی که هومان برای نبرد آماده شد پیران اندوهگین گشت و یاد سخن پدرش افتاد که گفته بود دانا در هر کاری باید درنگ داشته باشد. هنگامی که هومان با ترزبان (مترجم) نزد طلایه‌ی ایرانیان رسید و ایشان را به نبرد فراخواند هیچ یک از ایرانیان برای نبرد پای پیش نگذاشت و به او گفتند ما از سوی گودرز فرمانی برای نبرد نداریم. اگر تو سر جنگ با پهلوانان ایران زمین را داری راه برای تو باز است می‌توانی نزد پهلوان سپاه بروی. پس از آن هومان به سوی چپ لشکر رفت و از رهام خواست که یا خود به نبرد با هومان بیاید یا گستهم و فروهل را به نبرد بفرستد.

رهام در پاسخ به او گفت تو را خردمندتر از آن می‌دانستم که تنها به میان این سپاه بیایی. ما دستور جنگ نداریم اگر میخواهی که با ما نبرد کنی باید از گودرز دستور جنگ بگیری. هومان گفت این گفتار تو بهانه جویی است و تو مرد جنگ نیستی.

پیشنهاد رزم به فریبرز

هومان به میان سپاه و به سوی فریبرز رفت تا مگر او یا زواره و گرازه را به نبرد برانگیزاند لیکن فریبرز نیز گوش به فرمان گودرز از نبرد با وی پرهیخت. فریبرزِ کاووس‌شاه او را پند داد که از گزند و شکستی که در پی خواهد آمد بترس، بی‌گمان فرمانده‌ی تو به گرز گودرز از پای در خواهد آمد.

پیشنهاد رزم به گودرز

پس از آن هومان نزد گودرز آمد و به او گفت تو سوگند خورده بودی که اگر چشمت به پیران بیفتد دمار از او بر آوری. پیمانت را با شاه فراموش کرده‌ای که این گونه مانند غرمی بی‌چاره و بی نوا در پشت کوه نشسته‌ای؟ گودرز به او گفت: پیمانم را فراموش نکرده‌ام لیکن شما تورانیان مانند روباهی پیر هستید که از بیم شکارچی در بیشه پنهان شدید. روباه تاب شیر را ندارد. تونیز از ما رزم نخواه.

هومان با شنیدن سخنان گودرز به خود پیچید و بانگ زد که اگر با من نبرد نکنی برای این نیست که از نبرد با من ننگ داری از این است که توانایی‌های من را در ‌جنگ لاون‌ و ‌جنگ پَشن‌ دیده‌ای و از آن هراس داری. اگر این‌گونه است کسی را برای نبرد با من بفرست. من پیشتر از رهام و فریبرز نبرد خواستم و ایشان گوش به فرمان تو بودند و دست به تیغ نبردند. تو پسرهای فراوانی داری یکی را برای نبرد با من بفرست.

گودرز با خود اندیشد اگر کسی را بفرستد و هومان در این دشت کشته شود، ترکان می‌ترسند و به ‌کوه گنابد‌ خواهند رفت. لیکن اگر هم‌آورد ایرانی او کشته شود، دل پهلوانان ایران شکسته خواهد شد و انگیزه‌ی نبرد را از دست خواهند داد.

گودرز به هومان گفت نمی‌دانی که شیر برای کشتن روباه چنگ دراز نمی‌کند؟ در جایی که دولشکر ایستاده و آماده‌ی نبرد هستند نامداران نمی‌پذیرند تنها دو تن از میان این همه دلاور با یکدیگر بجنگند. اگر نبرد می‌خواهی باید با لشکر پیش بیایی. گودرز در دنباله گفت: نزد پیران برو و بگو از ایرانیان نبرد خواستم و کسی پاسخ نداد، این برای تو پیروزی بزرگی خواهد بود و نزد پیران آبرو خواهی یافت.

هومان از رفتن سر باز زد و همچنان تلاش کرد گودرز را به نبرد برانگیزاند. با اینکه پهلوانان ایران از گودرز خواستند برای نبرد با او یکی از ایشان را برگزیند لیکن گودرز گفت امروز نباید جنگی در بگیرد.

هومان که خود را پهلوانی پیروز و سرافزار می‌دانست در بازگشت نیزه را بالای سرش می‌چرخاند و خود را هومان ویسه‌ی پیروزگر می‌خواند. گودرز از این رفتار گستاخانه‌ی او خشمگین می‌شود و به دنبال کسی گشت که بتواند با هومان نبرد کند.

نبرد تن‌به‌تن دوازده رخ

رخ نخست بیژن

هنگامی که بیژن از این داستان آگاه شد بی‌درنگ خود را نزد گیو رساند و به پدر گفت: من پیشتر گفته بودم گودرز هوش و توانش را از دست داد. رزه سیاوش را به من بده تا برای نبرد با این ترک آمده شوم. گیو خواسته‌ی وی را نپذیرفت و او را پند داد درباره‌ی گودرز این‌گونه داوری نکند. بیژن نیز از گیو ناامید شد و یکراست به سوی پدربزرگ خود رفت تا از او دستور نبرد بخواهد.

گودرز از اینکه فرزندش چنین دلیر بود خرسند شد لیکن به او گفت آیا در خود توان رویارویی با او را می‌بینی؟ هومان توانایی‌های جنگی و جادویی فراوانی دارد. اگر خود را هم‌آورد جنگجویی ریمن می‌دانی به آوردگاه برو.

بیژن از توانایی‌های خود در نبرد با فرود و جنگ پشن گفت و افزود اگر من هنرم از کسی کمتر باشد همان بهتر که مرده باشم در دنباله گفت اگر دستور نبرد ندهی به پیش شاه خواهم نالید و برای همیشه پهلوانی را کنار می‌گذارم.

گودرز به نبیره‌ی با انگیزه‌ی خود دستور نبرد داد. وی به بیژن گفت: از گیو خواهم خواست زره‌ی سیاوش را به تو بدهد اگر در این نبرد پیروز گردی جایگاهت از فرهاد و گیو نزد من بیشتر خواهد بود؛ هنگامی که گودرز به گیو گفت بیژن را برای نبرد با هومان برگزیده گیو در پاسخ گفت من در جهان تنها همین یک پسر را دارم و جانش برای من خوار نیست.

گودرز گفت هرچند او جوان است لیکن در هرکاری خرد را پیشِ رو دارد و دیگر اینکه در نبرد کین سیاوش به فرمان شاه هستیم نباید به خویش و پیوند نگاه کنیم. نباید دلش را بشکنیم. باید میدان ننگ و نام به او داد. (اجازه‌ی رشد به بدهیم)

گیو برای آنکه جلوی رفتن بیژن به نبرد را بگیرد از دادن زره‌ی سیاوش سرباز زد. بیژن گفت بدون آن زره نیز مردان مرد پای به میدان خواهند نهاد؛ بر اسب پای فشرد و به سوی ارودگاه به راه افتاد.

گیو از کاری که کرده بود پشیمان شد و به درگاه یزدان نماز برد و برای پسرش باژ (دعا) خواند و از یزدان خواست او را در این نبرد یاری کند. گیو به تاخت نزد بیژن رفت و نخست تلاش کرد بار دیگر پسر را از روبرو شدن با هومان پرهیز دهد و ترس کشته شدنش در این نبرد را یادآوری کند.

بیژن در پاسخ به این ترسِ از شکست به گیو گفت: هومان نه از روی ساخته شده و نه از آهن نه پیل ژیان است و نه اهریمن، یک جنگو مانند دیگران است که من از پس او برخواهم آمد مگر آنکه نوشته (تقدیر) به گونه‌ای دیگر باشد. اگر این گونه باشد شایسته است تو خود را غمگین نکنی. هنگامی که گیو این سخنان را شنید از اسب فرود آمد و زره سیاوش را به او داد.

گیو به پسر گفت اینک که دلت بر خرد چیره گشته و آهنگ نبرد داری اسب و جنگ ابزار من را بردار. بیژن که اسب پدر را دید بی‌درنگ از باره‌ی خود پایین آمد و اسب او را سوار شد و گرز گیو را بدست گرفت و یک ترزبان (مترجم) از لشکر برای سخن گفتن با ترکان برگزید.

هنگامی که بیژن نزد هومان رفت او را مانند کوهی از آهن دید. بیژن از ترزبان (مترجم) خود خواست هومان را از رفتن بازدارد و به نبرد فراخواند. هومان نیز پیشنهاد وی را پذیرفت لیکن چون شب نزدیک بود نبرد را به فردا انداختند.

بامداد فردا هومان ترزبان (مترجم) را نزد بیژن فرستاد و او را به نبرد فراخواند. هنگامی که دو پهلوان با یک دیگر روبرو شدند؛ هومان از بیژن خواست میان کوه گنابد و دشت زیبد یکی را برای نبرد برگزیند؛ دو پهلوان از کوه گنابد به دشتی دست نخورده که دور از لشکر بود رفتند. هر دو پیمان کردند هرکس پیروز شد به ترزبان دیگری آسیب نرساند.

نبرد آغاز شد و دو جنگی نخست دست به کمان بردند و پس از آن دست به نیزه؛ خستگی بر ایشان چیره شد؛ اندکی نشستند و باردیگر سپر و شمشیر بر دست گرفتند و جنگیدند لیکن تیغ‌ها نیز بر برگستوان‌هایشان کارگر نبود و هر دو در ریختن خون یکدیگر ناکام ماندند.

دو جنگی گرز کشیدند؛ سپس دست به کمربند بردند تا هرکس که زورش بیشتر است دیگری را از پشت زین بردارد. از نیروی ایشان چرم زین پاره شد؛ هردو از اسب فرو افتادند.

ترزبان‌ها اسبان این دو را در دست نگه داشتند تا ایشان به کشتی گرفتن روی آورند. دلیران از شبگیر‌ (بامداد) تا فروافتادن خورشید نبرد کردند؛ هردو پهلوان برای بیرون کردن خستگی از تن، نبرد را کنار گذاشتند؛ بیژن بازگشت و آبی نوشید و به یزدان گفت: اگر کار من را بر راه داد می‌بینی امروز یاور من باش.

بار دیگر دو پهلوان که هنوز خستگی نبرد را در تن داشتند با یکدیگر روبرو شدند؛ اگرچه هومان زورش از بیژن بیشتر بود لیکن آسمان با وی همراه نبود؛ بیژن با دست چپ گردن و با دست راست ران او را گرفت و مانند پلنگی او را بر زمین زد و با خنجری سرش را از تن جدا کرد؛ بیژن خود از کاری که کرده بود شگفت زده شد و یزدان را ستود و گفت من به کین سیاوش و هفتاد برادرِ پدرم خون هومان را ریختم؛ بیژن تن هومان را بر خاک پست رها کرد و سر او به دنبال اسب خود بست و به لشکرگاه آورد.

همراهان هومان که ترسیده بودند نزد بیژن آمدند و او را ستایش کردند. بیژن به ایشان گفت من بر سر پیمان خود هستم و به شما آسیبی نخواهم رساند. بیژن از ایشان خواست به لشکرگاه خود بازگردند و هرچه را دیده‌اند بازگو کنند.

بیژن در بازگشت باید از میان سپاه توران می‌گذشت و بیم آن را داشت که ایشان به کین هومان بر وی بتازند. او رخت و درفش هومان را برداشت تا تورانیان او را هومان بپندارند و راه را بر او نبندند. تورانیان از اینکه هومان پیروز از نبرد بازگشته شادان بودند؛ زمانی که بیژن به میان دوسپاه رسید و ترزبان هومان نیز خود را به سپاه توران رساند و پیران از این غم آگاه شد. آنگاه بیژن درفش هومان را سرنگون کرد و درفش خود را به دست گرفت و به سوی ایرانیان رفت.

مژده پیروزی بیژن به پدر نگرانش رسید؛ گیو مانند دیوانگان به هر سو می‌دوید و فریاد شادی سر می‌داد. با رسیدن بیژن به لشکرگاه گیو به سوی بیژن رفت و با تندرست دیدن وی از اسب به خاک افتاد و یزدان را ستایش کرد.

بیژن به همراه گیو با همان لباس‌های خونین و سر و روی خاک آلود نزد گودرز رفت و جنگ ابزار و اسب و سر هومان را در پیش او نهاد. گودرز پس از ستایش یزدان به گنجور فرمود:

• جامه‌ای شاه‌وار • • تاج و کمربند • • ده اسب با افسار زرین • • ده غلام • به بیژن داده شود.

شبیخون کردن نستیهن

پیران که داغ برادر به دل داشت به نستیهن فرمود با ده هزار سوار به ایرانیان شبیخون کند و به کین هومان هرچه می‌تواند از ایشان بکشد. نستهین نیمه شب به سوی ایران به راه افتاد. نزدیکی‌های بامداد بود که دیدبان ایران از نزدیک شدن سپاهی که آرام و خاموش راه می‌پیمود آگاه شد. کارآگهان نزد گودرز آگهی بردند و گودرز نیز بیژن را برای رویارویی با ایشان فراخواند. بیژن با هزار تن سوار برگزیده، به نبرد رفت.

ابری تیره سپاه ترکان را پوشید و دید ایشان را تار کرد. بیژن که این‌گونه دید فرمود کمانها را به زه کنند و ترکان را تیر باران. هنگامی که بیژن به نستیهن رسید نیمی از سپاه ترکان کشته شده بودند. بیژن تیری بر اسب نستیهن زد و نستیهن را از اسب به زیر افکند. بی‌درنگ به بالای سر وی رفت و با گرز گران بر سر وی کوفت و او را کشت. بیژن که نبرد با ترکان را آسان می‌دید به ایرانیان گفت تنها از گرز و شمشیر برای نبرد بهره ببرند؛ ایرانیان دلیری‌ها کرده و از آن رزمگاه تا مرز توران به دنبال آن سپاه رفتند.

پیران هنگامی که سپاه توران را بدون نستیهن دید سوارنی را برای یافتن او فرستاد و ایشان پیام کشته شدن نستیهن را برای وی آوردند. پیران بسیار سوگوار شد و به درگاه یزدان نالید. با بیرون رفتن تورانیان از کوه گنابد، سپاه ایران جای ایشان را گرفت و پس از آن گودرز فرمان داد سپاه به زیبد بازگردد.

گودرز گفت امروز نبرد خوبی کردیم و از ایشان کشته‌های فراوانی گرفتیم. گمان می‌کنم پیران نامه‌ای به افراسیاب بفرستند و از او یاری بخواهد. ما نیز باید چنین کنیم.

گودرز در نامه‌ای برای شاه گزارش آنچه رخ داده بود را نوشت و گفت افراسیاب به زودی به یاری پیران خواهد آمد و ما نیز تاب رویارویی با او را نداریم مگر آنکه شاه به پشتیبانی ما بیاید. وی از شاه خواست از کار رستم و لهراسپ و اشکش نیز ایشان را آگاه سازد.

گودرز نامه را به فرزندش، هجیر سپرد و گفت اگر میخواهی جایگاهت نزد من افزون شود شب و روز آسایش نخواه و این نامه را به شاه برسان. هجیر نیز دو تن از خویشان را به همراهی برگزید و یک هفته‌ای خود را به ایران رساند. هنگامی که به ایران نزدیک شد شاه ‌شَماخ‌ را برای پیشواز وی فرستاد.

هجیر نامه را به شاه داد؛ شاه پس از خواندن نامه دهان هجیر را با یاقوت پر کرد و به اندازه‌ی بالای هجیر بدره و جامه‌های زرنگاری به همراه ده اسب زرین به او داد؛ هجیر و بزرگان یک روز را به بزم نشستند و خسرو با ایشان رای‌زنی کرد.

شبگیر، خسرو سرو تن شست و به پیش یزدان پاک به نیایش ایستاد و از یزدان پاک خواست بر افراسیاب چیره گردد. پس از آن به تخت پادشاهی نشست و نامه‌ی گودرز را پاسخ داد. شاه در پاسخ نامه‌ی گودرز:

• نخست سپهدار هوشیار و جنگاورش را ستود. • • دوم گفت آماده‌ی شنیدن چنین پاسخی از پیران به گیو بودم لیکن نیک خویی پیران من را بر آن داشت از تو بخواهم به او پند دهی. • • شاه افزود: باید از یزدان پاک برای داشتن چنین نبیره‌های دلیری سپاس‌گزار باشی. • • چهارم اینکه گمان تو درباره‌ی آگاه شدن افراسیاب از کار پیران و لشکر کشیدن او درست است لیکن پیران کنار رود اردو زده برای آن که نگران لشکری است که از سوی خاقان چین به سوی او خواهد تاخت. او می‌ترسد در میان دوسپاه گیر بیفتد. همچنین از لشکر پراکنده‌ی ایرانیان، رستم و لهراسپ و اشکش، هراس دارد. • * پنجم که از کار پهلوانان دیگر آگهی خواستی، بدان که:

• که تهمتن از کشمیر تا کابل را زیر فرمان دارد. • • اشکش نیز خوارزم را گرفته و شیده از او شکست خورده و به ‌گرگانج‌ گریخته است. • • لهراسپ نیز الانان و غز (غرچه) را در دست دارد. • شاه افزود:

• اگر افراسیاب از جیحون گذر کند و به این سوی بیاید این پهلوانان به توران پای می‌نهند و پشت او را میگیرند. • • من از هر کاری که پیران می‌کند آگاه هستم. برای اینکه مبادا پیران در نبرد پیش دستی کند و به این سوی آب بتازد، به توس فرمان می‌دهم به سوی گرگان و دهستان به راه بیفتد و خودم نیز از پی وی روان خواهم شد. تو نیز از جنگ با پیران رویگردان مشو که او بدون هومان و نستیهن بی‌چاره است. از افراسیاب هم در اندیشه نباش که اگر با او نبرد کنی تو برنده‌ی میدان خواهی بود. • کی‌خسرو درود توس و کاووس را نیز به گودرز رساند و نامه را مهر کرد و به هجیر داد.

سپاه آراستن خسرو

پس از رفتن هجیر کی‌خسرو با دستور خود رای‌زنی کرد؛ شاه بیم آن را داشت که افراسیاب از جیجون گذرکرده و سپاه ایران را از هم بگسلاند از این رو به توس فرمان داد به سوی دهستان و خوارزم لشکر براند تا از اشکش پشتیبانی کند.

دوهفته پس از آنکه توس با لشکر بیرون رفت، شاه نیز با سپاهی ده هزار تنه به سوی گودرز به راه افتاد؛ از دیگر سو هجیر نیز خود را به گودرز رساند و از شاه و بنده نوازی‌هایش سخن گفت و نامه‌ی شهریار را به گودرز داد. گودرز تا بامداد با پسرش-هجیر- رای‌زنی کرد و پس از آن دفتری در پیش خود نهاد و روزی‌دهان را فراخواند و لشکر را برای نبرد آماده کرد. لشکری که از جنگ پشن به این سو هرگز آماده نشده بود.

آشتی خواستن پیران

هنگامی که پیران از کار شاه آگاه شد نامه‌ای نوشت و از گودرز آشتی جست؛ پیران در نامه شمار فراوان کشتگان را یادآور شد و گفت اگر کینه‌ای در میان بوده، آن خون‌ها کینه را شسته.

پیران گفت: اگر از این نبرد به دنبال کشور گشایی هستی، بگو نامه‌ای به افراسیاب بنویسم و از او بخواهم که سرزمین‌های ایرانی را به مرزهایی که زمان منوچهر بوده‌اند بازگرداند. هر شهری را که میخواهی به ایرانیان خواهم داد.

شهرهای:

• ‌غرچه‌ • • ‌بست‌ • • ‌طالقان‌ تا ‌پاریاب‌ • • از بلخ تا ‌اندراب‌ • • از ‌پنجهیر‌ تا ‌بامیان‌ • • ‌گوزگانان‌ • • ‌مولیان‌ • • ‌بدخشان‌ • • ‌دشت آموی‌ و ‌زم‌ که تا ‌ختلان‌ و ‌رم‌ می‌رسد. • • شگنان • • ‌تِرمذ‌ • • ‌ویسه گرد‌ • • ‌سُمرقند‌ تا مرز سغد • • نیمروز از جایی که رستم هم اینک سپاه برده تا مرز هند، از کشمیر و کابل و قندهار تا هند. • • الانان و غزدز را نیز به لهراسپ وا می‌نهیم و از این جا که هستیم تا کوه قاف را. • • و همه‌ی سرزمین‌هایی که اشکش در آن نبرد می‌کند را به سوگند و پیمان به تو خواهم سپرد. • تو نیز نامه‌ای از سر مهر برای خسرو بنویس و اینها را با او بگو. پیران در دنباله‌ی نامه بسیار تلاش کرد گودرز را به آشتی جستن بر انگیزد. در پایان او از گودرز خواست اگر آشتی را نمی پذیرد، پهلوانانی از هر دو سپاه برای روشن کردن سرونوشت نبرد پای به میدان بگذارند. هر دو فرمانده نیز پیمان کنند پس از پیروزی به سپاه دیگری زنهار دهند. وی هشدار داد که اگر چنین نکند، هر خونی که ریخته شود، گناهش به گردن گودرز خواهد بود. پیران نامه را به پایان برد و سرنامه را مهر کرد و به فرزندش رویین سپرد تا نزد گودرز ببرد.

رویین هنگامی که نزد گودرز رسید، فرمانده سپاه ایران او را گرم در آغوش گرفت و از پیران پرسید. گودرز پس از شنیدن نامه به رویین فرمود تو مهمان ما باش تا من پاسخ نامه را بنویسم. گودرز نوشتن پاسخ نامه را تا یک هفته به درازا کشاند و در این یک هفته همواره مجلس بزم برپا بود.

پاسخ نامه پیران

روز هشتم گودرز دبیر نگارنده را پیش خواند و نخست بر جهان کردگار آفرین کرد و در دنباله گفت از چرب زبانی تو و اینکه دل و گفتارت همسو نیستند در شگفتم. اینک هنگام نبرد است و گفتار چرب به کار نمی‌آید لیکن گفته‌هایت را این‌گونه پاسخ می‌دهم:

• نخست آنکه از مهر یزدان سخن گفتی؛ اگر راستگو بودی هرگز نخست دست به خون ریختن نمی‌بردی. هنگامی که گیو نزد تو آمد این تو بودی که جنگ را آراستی و از هر کشوری لشکری گرد آوردی. هنگامی که سیاوش به بیگناهی کشته می‌شد هیچ از این مهر یادکردی؟ • • و دیگر که مرا پند دادی در سن پیری دست به کشتن نزنم؛ بدان که خداوند به من زندگانی دراز بخشیده تا از خاک توران گرد براورم. • ی سوم اینکه به من گفتی که از یزدان ترس و بیم ندارم؛ باید بگویم که اگر یزدان از من بپرسد که چرا در کین‌خواهی سیاوش کوتاهی کردی یا بگوید که چرا از هفتاد پسر خود، خونخواهی نکردی؟ من در پاسخ باید چه بگویم؟ • • چهارم اینکه گفتی برای یک تن که مرده نباید خون این همه بی‌گناه را ریخت؛آزارها و زشت کاری‌های خود را به یاد آورید که با هربار پیمان شکستن چه به روز مردم ایران آورده و شاه را آزرده‌اید. چگونه با وجود همه‌ی اینها می‌توانم با شما آشتی کنم؟ • • پنجم گفتی پیمان می‌بندی که گروگان‌هایی از توران را به سوی من بفرستی؛ فرمان شاه آشتی جستن نیست لیکن اگر امید بخشایش از خسرو داری لهاک و رویین و گروگان‌های دیگر را نزد شاه بفرست. • • ششم آنکه گفتی مرز ایران را از ترکان تهی می‌کنیم؛ بدان که لهراسپ همه‌ی باختر تا مرز خزر را باز پس گرفته است و نیمروز تا سند را نیز تهمتن در دست دارد. اشکش دهستان و خوارزم را نیز از ترکان تهی کرد و بر شیده چیره شد و در این جا نیز من و تو با یکدیگر روبرو شدیم. • در بخش دیگری از نامه افزون بر نپذیرفتن پیشنهاد اشتی، پیران را به نبرد فراخواند. گودرز یادآور شد سیاوش نیز برای دل آسودن به سوگند پیران در دام گزند گرفتار شد.

• هشتم که گفتی از دید مرد و گنج از من فزون هستی؛ من به مردان و گنج از تو افزون‌تر هستم لیکن دلم مهربان است. در نبردهای بسیاری مرا دیده‌ای و گمان نمی‌کنم مرا بی‌هنر یافته باشی. • • درپایانِ نامه گودرز گفت نمی‌تواند به پیشنهاد پیران گردن بگذارد و نبرد تن‌به‌تن پهلوانان را برگزیند چراکه لشکر او همه گناه کار هستند و باید در نبرد انبوه، خون گناه کاران ریخته شود. فرمانده‌ی سپاه ایران افزود: اگر به هیچ روی پای به میدان نبرد نمی‌نهید می‌توانیم نبرد نامداران را برگزینیم یا به شما زمان بدهم تا از افراسیاب یاری بخواهید. گودرز برای پیران نوشت اگر سد سال نیز از این کینه بگذرد آتش کین‌خواهی در دل او فرو نخواهد نشست. • هنگامی که پاسخ نامه نوشته شد، نامه را به رویین و همراهانش دادند؛ گودرز پیشکش‌های شایسته‌ای از اسبان تازی و شمشیر و افسر نیز به فرستادگان پیران بخشید؛ هنگامی که رویین پیام گودرز را به پدر خود رساند پیران دژم شد و گفت اگر گودرز از کین پسران خود نگذشته است من چرا باید از کین برادر خود- نستیهن- و خون نه‌سد تن تورانی، بگذرم؟

پیران همه‌ی توان خود را برای نبرد آماده کرد و همه‌ی اسبان خود را به سپاه داد. به گونه‌ای که پیادگان نیز سواره شدند و سواران او هر یک دو اسب با خود داشتند.

یاری خواستن پیران از افراسیاب

پیران نامه‌ای به افراسیاب نوشت و از او خواست با اینکه پیران در زنده ماندن کی‌خسرو گناه کار است لیکن افراسیاب از او در گذرد و با سپاه به یاری‌اش بیاید. او گزارش سپاه گشن ایران و نبردی که در گرفته بود و کشته‌هایی که داده بودند را باز گفت.

پیران در پایان به افراسیاب گفت کی‌خسرو در راه پیوستن به این سپاه تازه است و از شاه خواست برای یاری ایشان بیاید؛ هنگامی که گزارش به افراسیاب رسید سخت دردمند شد. بامداد فردا بر تخت نشست و فرستاده را پیش خواند و در پاسخ نامه‌ی پیران فرمود: تو از همه کس در نزد من والاتر هستی.

• نخست آنکه گفتی در داستان کی‌خسرو گنه کارهستی؛ بدان که آن بوش (تقدیر) کردگار بود. کی‌خسرو نبیره‌ی من نیست و در کار او من کسی را گناه کار نمی‌دانم. • • دیگر آنکه از تیره شدن خورشید و ماه گفتی؛ کار نبرد همین است گاهی به سود ما این‌گونه می‌شود و گاهی به زیان ما. تو خود را در این باره سرزنش مکن و کین‌خواه کینه‌ی برادرت باش. • • سوم آنکه از آمدن کی‌خسرو گفتی؛ من پیش از آنکه او به سپاه ایران برسد خود را به شما خواهم رساند و کار ایرانیان و کی‌خسرو را تباه خواهم کرد. • • در پایان افراسیاب افزود: اینک لشکری ده هزار تنه برای یاری تو خواهم فرستاد که ده تن از ایرانیان توان یک تن از ایشان را نداشته باشند. هنگامی که لشکر به تو رسید بی‌درنگ نبرد با گودرز را آغاز کن. • نامه به پیران رسید؛ پیران هنوز از اینکه به زودی کی‌خسرو خود را به سپاه ایران خواهد رساند غمگین و نژند بود؛ وی سپاه خود را به نیرو کرد (روحیه داد) و برای نبرد آماده.

پیران در پیشگاه کردگار جهان از این که میان نیا و نبیره و در کوران نبرد گیرافتاده بود، نالید و از خداوند خواست اگر فرجام نبرد شکست توران است، وی در این نبرد کشته شود.

پس از آن کوس آماده‌باش از هر دو لشکر شنیده شد و هر دو فرمانده، سپاه خود را برای نبرد آراستند. در این نبرد بسیاری از جنگجویان ایران و توران کشته شدند. هر دو فرمانده دریافتند اگر تا شب این‌گونه نبرد کنند دیگر کسی زنده نخواهد ماند؛ پیران به لهاک و فرشیدورد فرمود لشکر را سه بخش کنند و از سه سو به ایرانیان بتازند.

• گروهی را برای پشتیبانی سپاهِ تازَنده نگه داشتند. • • گروهی را لهاک به سوی کوه برد. • • گروهی را نیز فرشیدورد به سوی رود راه‌بری کرد. • ایشان توانستند خون‌های فراوانی بریزند و کار خود را پیش ببرند.

گودرز هنگامی که از کار ایشان آگاه شد هجیر را نزد گیو فرستاد که برای رویارویی با تورانیان گروه‌هایی را به سوی کوه و رود بفرستد و همچنین از گیو خواست گُرد دلاوری را به جای خود بگمارد و خود از پشت سپاه به پیشانی سپاه برود.

گیو با شنیدن این پیام جایگاه خود را به فرهاد سپرد و دویست تن به زنگه‌ی شاوران داد تا با فرشیدورد رو برو شود. گیو دویست تن دیگر نیز به گرگین میلاد سپرد. (تا با لهاک در اویزد.)

گیو به فرمان گودرز برای رویارویی با پیران بزرگان را از راست و چپ سپاه فراخواند؛ گرازه و گستهم و هجیر و بیژن نزد او آمدند؛ نبردی بزرگ در گرفت؛ ایشان بر دشمن چیره شدند.

فرو ماندن اسب گیو

رویین پسر پیران هنگامی که توان سپاه ایران را دید از جنگ گریخت و به ناچار پیران و مردانش بدون نیروی پشتیبانی با گیو روبرو شدند؛ گیو با دیدن پیران به سوی او شتافت و چهارتن از نزدیکان وی را با نیزه از پای درآورد؛ پیران کمان را به زه کرد و بر او تیرباران گرفت. گیو خود را پشت سپر پنهان کرد؛ هنگامی که میخواست به سوی پیران بتازد اسبش از رفتن فرو ماند. گیو که خشمگین شده بود چهار تیر به سوی سر او پرتاب کرد که هیچ یک بر وی کارگر نشد و همچنین سه تیر بر اسب پیران زد که آنها نیز کارگر نشدند؛ پیران از پیش گیو گریخت و گیو ژکان به سوی یاران بازگشت، پسر گیو –بیژن- نزد وی آمد و به او گفت که از شهریار جهان- کی‌خسرو- درباره‌ی پیران شنیده است که مرگ پیران بدست گودرز خواهد بود. وی به پدر گفت کسی مگر گودرز نمی‌تواند پیران را بکشد.

پیران که از این آوردگاه زنده بیرون آمده بود نزد فرشیدور و لهاک رفت و ایشان را برای آنکه در هنگامه‌ی نیاز نزد پیران نبوده‌اند تا یاری‌اش کنند، سرزنش کرد؛ ایشان نیز برای نبرد به سوی گیو رفتند. لهاک نیزه‌ای بر زره‌ی گیو زد که از زخم آن زره پاره شد لیکن پای گیو از رکاب بیرون نیامد. گیو با نیزه‌ای که به اسب او زد، آن تگاور را از پای در آورد. در همین هنگام فرشیدورد به ایشان نزدیک شد و با شمشیر نیزه‌ی گیو را شکست. گیو چونان غرید که شمشیر از دست فرشیدورد افتاد و با گرز چنان بر گردن وی زد که خون از دهانش بیرون ریخت؛ لهاک زمان یافت و بر اسب خود سوار شود؛ لهاک و فرشیدورد بار دیگر به گیو تاختند؛ گیو در برابر ایشان پایداری کرد و پای پس نکشید؛

گیو از یاران خود نیزه خواست؛ آن دو تورانی مانند دیوان مازندران در برابر گیو پایداری کردند؛ گرازه از سمت راست گیو به سوی فرشیدورد تاخت و فرشیدورد- که پیاده بود- سوار بر اسب شد و نیزه‌ای به شکم او زد؛ نیزه کارگر نشد. پس از آن بیژن به پشتیبانی از گرازه آمد و با تیغ به کلاه‌خود فرشیدورد زد. فرشیدورد بار دیگر سوار بر اسب شد و به نبرد پرداخت.

گستهم به همراه چند تن از یارانش، خود را به آوردگاه رساند؛ اندریمان نیز از دیگر سو، با تنی چند از ترکان به ایشان رسیدند؛ اندریمان گرز کشید و به سوی گستهم تاخت؛ گستهم با تیغ آن گرز را به دونیم کرد؛ هجیر به یاری گستهم آمد و اندریمان را تیر باران کرد؛ اسب اندریمان با این تیرها از پای درآمد؛ ترکان به یاری‌اش آمدند و اندریمان را با فریب از آن آوردگاه بیرون آوردند. ایرانیان و تورانیان از پگاه تا شام با یکدیگر به نبرد پرداختند تا جایی که دیگر توانی در بدن نداشتند.

جنگ دوازده رخ‏

شب هنگام هر دو سپاه برای آسودن نبرد را رها کرده با یکدیگر پیمان بستند و به جایگاه خود بازگشتند. یکی سوی کوه گنابد و دیگری سوی زیبد رفت. گودرز طلایه‌ای به راه کرد که نگهبان سپاه باشد. سپاهیان به درمان زخمی‌های جنگ پرداختند.

شب هنگام گیو آنچه در برخورد با پیران برایش رخ داده بود و سخنی که بیژن گفته بود را به گودرز گفت. گودرز گفته‌های بیژن را درست خواند و گفت من به کین هفتاد پسرم که در جنگ کشته شدند او را خواهم کشت؛ پس از آن گودرز پهلوانان را برای آسودن فرمان داد (مرخص کرد) .

بامداد همه بزرگان نزد گودرز آمدند.گودرز با سپاه از:

• سختی‌هایی که به ایران رسیده از ضحاک تا افراسیاب • • سختی‌هایی که گیو برای رهاندن کی‌خسرو از توران کشیده بود • • پیران که با سپاه بدنبال کی‌خسرو و گیو آمده بود و تلاش کرده بود جلوی گذشتن ایشان از کاسه رود را بگیرد • * پسرانش که در جنگ لاوان کشته شده بودند

سخن گفت. در پایان گودرز یادآور شد که امروز پیران با سپاهی نزد ما آمده که توان رویارویی با ما را ندارد شاید دست به نیرنگ بزند.

• او از ما می‌خواهد که سران سپاه و بزرگان خود را برای نبرد با او بفرستیم. اگر در اینکار سستی کنیم او بهانه می‌کند و از جنگ باز می‌گردد. من خودم آماده‌ی نبرد با وی هستم. من و گیو با پیران و رویین به نبرد خواهیم پرداخت. شما نیز چنین کنید و هرکس با هماورد خود روبرو شود. اختر ایشان فروافتاده، در توران هیچ کس مانند هومان نبود لیکن بیژن او را از پای در آورد. گودرز افزود اگر پیران از نبرد تن‌به‌تن روی بگرداند و بخواهد به انبوه نبرد کنیم باز هم سپاه ما از ایشان توانمندتر است. • سپاه ایران گودرز را آفرین گفت (تایید کرد) ؛ گودرز سپاه را آراست؛

• سوی چپ لشکر که پیشتر در دست رهام بود را به فرهاد سپرد. • • سوی راست سپاه را که در دست فریبرز بود به دست کتماره‌ی قارنان داد. • • شیدوش را با کاویانی درفش در پشت لشکر جای داد. • • فرمود گستهم پیش روی سپاه باشد و به سپاه سفارش کرد گوش به فرمان گستهم باشند. پس گستهم را پند داد که همواره آماده‌ی نبرد باشد و دیده‌بانی برای آنکه دشمن ناگهان بر او نتازد در کوه نگاه دارد. همچنین به او گفت اگر ما در نبرد کشته شدیم، با تورانیان روبرو نشو. سه روز دست نگه‌دار، روز چهارم کی‌خسرو خود با سپاه به یاری‌ات خواهد رسید. • سخن پیران با نامداران خویش

پیران که تورانیان را داغدار فرزندان خود می‌دید تلاش کرد ایشان را دل‌داری دهد و برای نبرد آماده سازد. و همچنین داستان نبرد رخ به رخ و پیمانی که با گودرز کرده بود را شرح داد و به تورانیان گفت اگر نبرد انبوه پیش آمد و کسی از آن روی گرداند، کشته خواهد شد. تورانیان که جایگاه و بزرگی پیران را می‌دانستند سخنان او را پذیرفتند و گوش به فرمان وی شدند.

بامداد فردا پیران، سپاه را به لهاک و فرشیدورد سپرد و گفت دیدبان و ستاره‌شناسی، نیز در کوه بگمارند، اگر ما شکست خوردیم شما سر جنگ نداشته باشید و به سوی توران بگریزید.

نامزد کردن گودرز و پیران پهلوانان را برای جنگ‏

پیران، گودرز را به نبرد تن‌به‌تن فراخواند و پیشنهاد کرد برنده‌ی این نبرد با سپاه روبرو کاری نداشته باشد. گودرز که چشم به راه چنین روزی بود با ده سوار از ایران برای نبرد با پیران و ده سوار ترک بیرون آمد.

• گودرز با پیران • • گیو با گروی (کشنده‌ی سیاوش) • • فریبرز با کلباد • • رهام با بارمان • • گرازه با سیامک • • گرگین میلاد با اندریمان • • زنگه‌ی شاوران با اوخواست • • برته با کهرم • • هجیر با سپهرم • • فروهل با ژنگاله • • بیژن با رویین • هردو پهلوان سوگند خوردند که هیچ کدام از نبرد روی برنگردانند؛ همچنین برای آگاهی سپاه بر آن شدند هرگاه یک پهلوان پیروز می‌شود درفشش برافراشته گردد؛ هر یک از دو سپاه بلندی‌ای را برای برافراشتن درفش برگزیدند.

رزم فریبرز با کلباد

نخست فریبرز با کلباد روبرو شد. در آغاز وی را تیر باران کرد لیکن چون تیرها بر وی کارگر نشد دست به شمشیر برد و تیغی برگردنش زد و او را دو نیم کرد. پس از آن کلباد را به دنبال اسب خود بست و زره‌اش را از تن در آورد. فریبرز برای فرمانده خود آرزوی پیروزی کرد و بر دشمنان شاه نفرین. بر فراز بلندی آمد و پیروزی خود را جشن گرفت.

رزم گیو با گروی‏زره‏

پس از آن گروی‌زره و گیو با یکدیگر روبرو شدند. نخست با نیزه و سپس با کمان با یکدیگر جنگیدند. گیو می‌خواست که گروی را زنده دستگیر کرده و نزد شاه ببرد. با گرز گران بر سر و ترگ او کوفت و بدن بی‌تاب و توانش را از اسب برگرفت و بست. پس از آن گیو گروی را در پیش روی خود به زین نشاند و درفشش را بدست گرفت و به سوی بلندی آمد و به یاد شهریار ایران بر فرمانده‌ی خود درود فرستاد.

رزم گرازه با سیامک‏

گرازه با سیامک از توران سپاه روبرو شد. نخست با نیزه و سپس با گرز با هم نبرد کردند و پس از آنکه از تشنگی بی‌تاب شدند از اسب پیاده شده و با یکدیگر روبرو شدند، گرازه مانند شیر سیامک را به زیر کشید و چنانش بر زمین کوفت که استخوانش شکست و در دم جان داد. پس از آن سیامک را به اسب بست و اسب او را به دست گرفت و درفش خود را برداشت و نعره پیروزی برآورد و بر فرمانده‌ی خود آفرین گفت.

رزم فروهل با ژنگاله‏

فروهل و ژنگاله چهارمین جفت جنگجو بودند که با یکدیگر روبرو شدند. فروهل هماورد خود را تیرباران کرد و یک تیر به ران پای ژنگاله نشست که اسبش را نیز زخمی کرد. ژنگاله از اسب به زیر افتاد. فروهل سر او را برید و به دنبال اسبش بست. زره را از تنش بیرون آورد. اسبش را برداشت و به بلندی آمد. درفشش را بدست گرفت و شادمانی کرد. فرمانده‌ی خود را ستود.

رزم رهام با بارمان‏

رهام و بارمان آماده‌ی نبرد شدند. نخست تیر و کمان؛ دوم پرتاب نیزه؛ از زخم نیزه‌ی رهام بارمان از اسب فرو افتاد. رهام نیزه‌ای دیگر نیز به پشت او زد و جگرش را درید. رهام به کین سیاوش وی را روی زمین کشید و از خون او به روی خود مالید و بر شاه کی‌خسرو آفرین کرد.

رزم بیژن با رویین‏

ششم بیژن گیو و رویین با یکدیگر روبرو شدند. تیر و کمان نخستین ابزار کارزار بود و پس از آن بیژن دست به گرز برد. بیژن گرزی مانند یک ستون رومی بر سر رویین کوبید و او بر زین جان داد. بیژن وی را با کمند بر اسب بست و از آنجا به جای نشان آمد و بر شاه آفرین گفت و درفش شیر پیکرش را برافراخت.

رزم هجیر با سپهرم‏

هجیر با سپهرم که از خویشان افراسیاب بود، روبرو شد. هجیر با یاد کردن نام یزدان، تیغی بر سر سپهرم کوبید و او را از پای در آورد. دشمن را به اسب بست و به جایگاه نشان بازگشت و یزدان پاک را ستود.

رزم زنگه‏شاوران با اخواست‏

زنگه‌ی شاوران با اخواست که دلیری سترگ بود روبرو شد. نبرد زنگه با اخواست به درازا کشید هر دو پهلوان برای آسودن و آب دادن به اسب‌ها به سوی رود بازگشتند. زنگه با نیزه‌ای که به کمربند اخواست زد او را از اسب فروانداخت. زنگه‌ی شاوران تن پیلوار اخواست را به سختی بر اسب نهاد. با ‌درفش گرگ پیکر‌ به بلندی رفت و بر شاه و فرمانده‌ی خود آفرین گفت.

رزم گرگین با اندریمان‏

نهمین نبرد میان گرگین و اندریمان انجام شد. نخست دست به نیزه بردند و پس از آن کمان کشیدند. گرگین با تیری که به سوی او انداخت ترک او را به سرش دوخت. اندریمان از پشت اسب به زمین افتاد. گرگین با شادی به بلندی رفت و درفشش را برپای کرد.

رزم برته با کهرم ‏

دهمین رویارویی، نبرد برته و کهرم بود. در کشاکش نبرد برته تیغی به سر کهرم زد که تا سینه او را شکافت. برته درفش خود را به دست گرفت و پیکر کهرم را اسب افکند و با زبانی پر درود برشاه ایران به شادی پرداخت.

رزم گودرز با پیران‏

نه ساعت از روز گذشت و کسی از پهلوانان توران زنده نمانده بود. هنگامه‌ی نبرد گودرز و پیران شد. نخست با تیغ و خنجر و سپس با گرز و کمند به نبرد پرداختند. در کشاکش نبرد گودرز با خدنگی اسب پیران را از پای در آورد و او را بر زمین زد. هنگام فروافتادن دست پیران زیر اسب ماند و به دو نیم شد.

پیران با همان دست شکسته به سوی کوه دوید. گودرز از دیدن این زاری و زبونی پهلوان نامدار توران دلش به درد آمد و از بی مهری روزگار نالید. گودرز فریاد برآورد و به او گفت از من زنهار بخواه تا تو را زنده نزد شاه ایران ببرم. پیران گفت هرگز برای جان خود از کسی زنهار نخواهم خواست.

گودرز مانند شکارچی‌ای که به دنبال شکار است پیاده در پی پیران از کوه بالا رفت. هنگامی که به وی نزدیک شد پیران خنجرش را به سوی گودرز پرتاب کرد و بازوی او را زخمی کرد. گودرز ژوبینی را به سوی پیران برتاب کرد که از زره او گذشت و جگرش را شکافت و او را کشت.

هنگامی که گودرز به پیکر خونین پیران رسید از سیاوش و پسران خود یاد کرد. در رفتاری شگفت خون پیران را به صورت خود مالید. خواست که سرش را از تنش جدا کند. لیکن اینکار را درست ندید و برای پیکر بی جان پیران سایه‌بانی آراست و خود با بازویی خونین به سوی سپاه آمد.

بازگشت گودرز

نبرد به پایان رسیده بود لیکن از گودرز و درفش برافراشته‌اش نشانی نبود. همه به این می‌اندیشیدند که مگر گودرز کشته شده باشد یا پیران از دست او گریخته باشد. همه در این غم و اندوه بودند که گودرز به سوی سپاه بازگشت؛ گزارش نبرد خود را بازگفت. پیر و جوان همه به او گوش سپرده بودند. با انگشت آن سویی را که پیران افتاده بود را نشان داد و به رهام فرمان داد پیکر بی جان پیران را با ارج بیاورد. و هیچ چیز از جنگ‌ابزار و کمربند او را باز نکند. آنگاه به سپاه خود گفت بی‌گمان افراسیاب با شنیدن این پیام به سوی ما لشکر می‌آورد. لیکن بیمی نیست چراکه شاه ایران در پی نامه‌ای که برای او فرستاده‌ام به سوی ما می‌اید.

ایرانیان گروی و کشتگان نبرد را نزد سپاه آوردند. در این میان بود که دیدهبان از ‌کوه زیبد‌ بانگ برآورد که گَردی از دور آشکار شده. سپاه کی‌خسرو با درفش کیانی نزدیک می‌شد.

سوگواری لهاک و فرشیدورد

از سوی دیگر دیدبان ترکان در کوه گنابد گزارش سرنگون شدن درفش پیران و کشته شدن ده دلاور تورانی را به ایشان داد. از دیگرسو دیدبان رسیدن سپاه کی‌خسرو را گزارش کرد. لهاک و فرشیدورد برای راستی‌آزمایی این آگهی به سوی آوردگاه رفتند. ایشان به یاد سخن‌هایی که پیران گفته بود افتادند. پیران از گودرز برای گذر ایشان به توران پیمان گرفته بود. او پیشبینی کرده بود اگر کشته شود سپاهش به ایران پناهنده خواهند شد. از این رو از لهاک و فرشیدورد خواسته بود سپاه را رها کرده و خود به توران برسانند. لهاک و فرشیدورد به سپاه گفتند پیران همواره غم سپاه خود را داشته و از گودرز برای ایشان زنهار خواسته اینک شما سه راه در پیش دارید:

• زنهاری شوید و خود را به ایرانیان بسپارید • • به اردوی خود بازگردید. • • بجنگید. • سپاه زنهاری شد.

گریز تورانی

لهاک و فرشیدورد با ده سوار به سوی توران به راه افتادند در راه با طلایه‌ی سپاه ایران روبرو شدند و نبردی در گرفت. در این میان هشت تن از طلایه‌داران ایران کشته شدند و تنها لهاک و فرشیدورد توانستند بگریزند.

گودرز که گریختن ایشان را از آوردگاه ننگی بزرگ در پیشگاه شاه می‌دانست خواست کسی از پهلوانان برای دنبال کردن ایشان به راه بیفتد. هیچکس از ایرانیان پاسخ نداد مگر گستهم که در نبرد زمان نام جویی نیافته بود.

داستان گستهم

گستهم

گستهم با پهلوانان پدرود کرد؛ زره نبرد پوشید و آماده‌ی رفتن به دنبال لهاک و فرشیدورد شد؛ لهاک و فرشیدورد به سوی دشت ‌دغوی‌ می‌تاختند؛ پهلوانان سپاه ایران بر این گمان بودند که گستهم به سرنوشت بدی گرفتار خواهد شد، چراکه لشکری از سوی افراسیاب به دنبال ایشان می‌اید؛ گزارش رفتن گستهم به دنبال لهاک و فرشیدورد بیژن را بر آن داشت نزد گودرز برود و او را برای اینکه گستهم را به تنهایی برای رویارویی با پهلوانانی که از هومان و پیران نیز نیرومندتر بودند، سرزنش کند.

سخنان بیژن گودرز را در اندیشه فرو برد؛ وی از سپاه خود خواست کسانی برای رفتن به یاری گستهم پیشگام شوند. هیچکس از ایرانیان برای اینکار پیشگام (داوطلب) نشد؛ بیژن آماده شد به تنهایی به دنبال گستهم برود؛ گودرز از او خواست پس از این پیروزی ارزشمند خود را به کام نهنگ نیندازد. گودرز گفت کسانی را برای یاری گستهم به سوی او خواهد فرستاد. بیژن سخنان گودرز را نپذیرفت؛ او که می‌ترسید دیر به یاری گستهم برسد به گودرز گفت اگر جلوی او را بگیرد، خودش را خواهد کشت.

هنگامی که گیو از رفتن بیژن آگاه شد نزد او آمد و زبان به گلایه گشود. گیو از بیژن که تنها فرزندش بود خواست جان خود را به بازی نگیرد و پس از ده روز نبرد و خون ریختن، از این کار دست بکشد.

بیژن کاری را که گستهم در ‌جنگ لاون‌ کرده بود (بیژن بی اسب مانده در کارزار را نجات داده بود) یادآوری کرد و از پدر خواست او را از کمک کردن به کسی که در غم و شادی با هم بودند بازندارد.

گیو که همه‌ی راه‌ها را بسته دید به بیژن گفت تنها نرو من هم با تو می‌ایم. بیژن در پاسخ گفت هرگز درست نیست که سه پهلو خسرو نژاد به دنبال دو تور (تورانی یا فرزند تور) ترسیده و گریخته بروند. بیژن گیو را به جان شاه و پدربزرگش (گودرز) سوگند داد که از راه بازگردد و به بیژن فرمان بازگشت ندهد.

گیو برای بیژن آرزوی چیره شدن بر دشمن کرد و بازگشت تا فرزند دلیر به دنبال یار دیرین خود برود؛ لهاک و فرشیدورد یک ساعته هفت فرسنگ راه رفتند و به بیشه‌ای آباد رسیدند. شکار کردند و برای خوردن آتشی افروختند و نخست لهاک به خواب رفت و فرشیدورد به نگهبانی ایستاد.

چیره شدن گستهم بر لهاک و فرشیدورد

شب شد؛ لهاک و فرشیدورد خوابیده بودند که گستهم به آنها رسید؛ از بوی اسب گستهم، اسب لهاک هشیار شد و فرشیدورد را بیدار کرد و او نیز لهاک را. آن دو با این باور که سپاه ایران به ایشان نزدیک شده، سراسیمه گریختند؛ ترکان به زودی دریافتند سپاهی در کار نیست و تنها یک تن از ایرانیان به دنبال ایشان آمده است؛ آن دو تن آماده‌ی رویارویی با او شدند.

گستهم با کمان به سوی ایشان تیر باران کرد و فرشیدورد از تیری که به سرش خورد کشته شد. لهاک با دیدن مرگ برادر پای به میدان نهاد؛ تیری به سوی گستهم انداخت و گستهم نیز در پاسخش تیری انداخت؛ هر دو یکدیگر را تیر باران کردند؛ دو پهلوان دست به شمشیر بردند؛ درکشاکش نبرد گستهم با شمشیر چنان بر گردن لهاک کوفت که سرش مانند گویی به زیر پای افتاد.

گستهم که از این نبرد خسته و زخمی شده بود کشان کشان خود را به چشمه‌ای رساند و اسبش را بر درخت بست؛ آب خورد؛ با بدنی خون آلود از درد به خاک افتاد. او همه شب را به درگاه یزدان نالید و از یزدان خواست بیژن یا کسی از سپاه ایران به دنبال او بیاید که بتواند سر لهاک و فرشیدورد را نزد شاه ببرد که پیروزی گستهم و کشته شدن او در نبردی مردانه را به گوش دیگران برساند تا او به نام و بزرگی مرده باشد.

گستهم زخمی

فردا پگاه بیژن به مرغزار رسید و با دیدن گستهم از ‌شبرنگ‌ پایین پرید و گستهم را تنگ در بر گرفت و گریست. بیژن زخم‌های وی را بست لیکن گستهم چندان خونریزی کرده بود که امیدی به زنده بودنش نبود. بیژن بر پیکر بی جان دوست زاری می‌کرد؛ گستهم به هوش آمد و از او خواست خود را این گونه رنج ندهد. از یار دیرینه‌ی خود خواست راهی برای رساندن او نزد شاه پیش از آنکه چشم از جهان ببندد پیدا کند.همچنین خواست سر و جنگ ابزار این دو جنگی را با خود نزد شاه ببرد تا همه بدانند که گستهم بیهوده نمرده است.

هنگامی که بیژن سرگرم یافتن راهی برای بردن لهاک و فرشیدورد بود سوارانی چند از ترکان را دید که در بیابان سرگردان بودند. یکی دو تن از ایشان را کشت و یکی را به خم کمند گرفتار کرد؛ بیژن جان آن تُرک را بخشید و در برابر خواست او را برای رساندن پیکر لهاک و فرشیدورد یاری کند.

بیژن آن دو را به کمک ‌ترک زنهار خواه‌، بر اسب بست؛ وی از آن ترک زنهار خواه، خواست بر زین بنشیند، آنگاه پیکر رنجور گستهم را در آغوش او نهاد و اسب را به ارمی به راه انداخت تا مگر بتواند دوست دیرین خود را زنده نزد شهریار جهان برساند. باشد که اخرین آرزوی گستهم- دیدن روی کی‌خسرو- برآورده شود.

رسیدن شهنشاه

ده ساعت از روز گذشته بود که شاهنشاه به لشکر ایرانیان رسید؛ شاه لختی بر اسب در پیش سپاه ایستاد تا ایرانیان روی شاه را ببینند؛ شاه برای لشکر آرزوی آبادانی و بهروزی کرد؛ پس از آن گودرز به آیین پیشواز از پشت سپاه بیرون آمد و سر فرماندهان توران و گروی‌زره که دست بسته و در بند بود را نزد شاه آورد.

کی‌خسرو از اسب پیاده شد و یزدان را ستود؛ شاه ایرانیان و به ویژه گودرز را آفرین گفت و کارهای ایشان را ستود؛ شاه پیکر بی‌جان پیران را دید و دلش بر وی سوخت و گریه کرد. شاه فرمود بخت بد مانند اژدهایی دژم است که کسی به زور بازو نمی‌تواند از آن رهایی یابد.

شاه از کارهایی که پیران برای او کرده بود سخن گفت و دریغ خورد که پیران پند وی را نپذیرفته است. پس آن شاه فرمان داد او را با ارج و گرامیداشت فراوان به خاک بسپارند و دخمه کنند.

سرنوشت گَروی

خسرو فرمود گروی را به زه بکِشند. چنین کردند و چون اندامهایش از هم گسست، گردن زدند و در آب انداختند. آنگاه فرمود افراسیاب نیز باید چنین سرنوشتی داشته باشد.

زنهار خواستن تورانیان از کی‏خسرو

شاه زمانی در آن رزمگاه ماند تا هرکس را درخور کاری که کرده بود چیزی ببخشد. شاه پادشاهی سپاهان (اصفهان) را به گودرز داد و به او پیشکش و خواسته‌های بسیاری بخشید.

فرستاده‌ای از سوی ترکان نزد شاه آمد و گفت درکار سیاوش ما بیگناه بودیم و از شاه خواست ایشان را ببخشد و زنهار دهد. کی‌خسرو ایشان را بخشید و پیمان گرفت تا زنده هستند بر پاد (علیه) شاه کاری نکنند.

بازگشت گستهم

دیدبان رسیدن سه اسب و سه کشته و یک سوار را گزارش کرد؛ بیژن نزد شاه رسید و داستان لهاک و فرشیدورد و دلیری گستهم را بازگفت. وی به شاه گفت گستهم در استانه‌ی مرگ است و تنها آرزویش دیدار شاه.

هنگامی که گستهم نزد شاه رسید با آنکه توانی برایش نمانده بود چشمانش را باز کرد و زار گریست. همه از دیدن این کار گریان شدند. شاه که گستهم را شایسته‌ی مرگ نمی‌دید آن مهره‌ی زندگی بخش را -که از زمان هوشنگ و طهمورث و جمشید به او مردری (ارث) رسیده بود و هر روز آن را به بازویش می‌بست- از دست راستش باز کرد و به بازوی گستهم بست. پس از آن پزشکانی از روم و هند و چین را به بالین وی آورد و خود به جایگاه نماز ایستاد و از یزدان پاک زندگانی گستهم را خواست.

دو هفته گذشت و گستهم بهبود یافت. او را نشسته بر اسب نزد شاه بردند. شاه بیژن را فراخواند و دست ایشان را در دست یکدیگر نهاد و درباره‌ی دوستی و برادری به ایشان سفارش کرد و خواست همواره این‌گونه غم‌خوار یکدیگر باشند؛ شاه یک هفته در زیبد ماند و پس از آن به هر سو فرستادگانی فرستاد و آماده نبرد بزرگی شد.

استاد در دنباله می‌فرماید اینک که از کین پیران آسوده شدم به رزم کی‌خسرو خواهم پرداخت.

چهارمین کین‌خواهی ایرانیان

استاد پس از آنکه از محمود گجستک سخن می‌گوید و به امید آنکه این گران سنگ نامه‌ی باستان در سایه‌ی آن شوم پلشت زنده و پاینده بماند می‌فرماید:

اینک که هنگام سرودن داستان نبرد کی‌خسرو شده من خامه‌ای (قلم) تیزتر یافته‌ام. استاد می‌فرماید هرچه برای بدست آوردن جهان آزمایش کنی خواهی دید که جهان گاه با تو هست و گاه نیست؛ این آیین جهان است؛ از کار کی‌خسرو باید پند گرفت که هرچند کین سیاوش را ستاند لیکن خود نیز چندان پس از کشتن افراسیاب زنده نماند.

پس از آنکه کی‌خسرو کار پیران را یکسره کرد سه تن از بزرگان ایران- تهمتن، توس و گودرز- را فراخواند و نامه‌ای به زبان پهلوی برای کشورها و پادشاهی‌های دوست ایران نوشت و از ایشان برای جنگ با افراسیاب یاری خواست.

پس از آنکه بزرگان هرکشور به سوی وی آمدند، کی‌خسرو دست به آرایش سپاه زد:

• شاهنشاه به همراه سی هزار تن در دل سپاه ایستاد. • • توس را در یک دست خود جای داد. • • ‌منوشان‌ و ‌خوزان‌ که بر ‌کشور پارس‌ پادشاه بوددند را بر دست دگر. • • شاهزاده‌ای که ‌شاه خوزیان‌ بود. • • و شاهزاده‌ای که ‌شاه کرمان‌ بود. • • ‌صباح‌ شاه یمن. • • ‌ایرج پیلتن پادشاه کابل‌ • • ‌شماخ سوری شه سوریان‌ • • پایین تر از ایشان ‌گیوه‌ی رزمزن‌ که پاشاه ‌شهر داور‌ بود. • • کی‌خسرو، شاهنشاه ایران، دست چپ خود را به ‌دلافروز‌ سپرد و بزرگانی که از نژاد کی‌قباد بودند را به آن سو فرستاد. پس پشت ایشان را به: • • ‌خاندان پورسپ‌ • • ‌خاندان زرسپ‌ • • بیژن، گرگین، رهام و ‌گردان ری‌ سپرد. • • شاهنشاه کی‌خسرو، راست سپاه ایران را به تهمتن سپرد تا با ‌سپاهیان زابل‌ و خویشان و کهترانش در این نبرد جای گیرند. • • گودرز به فرماندهی چپ سپاه ایران برگزیده شد. به همراه هجیر و شیدوش و فرهاد با سربازان ‌بردع‌ و ‌اردبیل‌ به پیش کی‌خسرو ایستادند. • • کی‌خسرو فرمان داد پیلان جنگی را در پیش سپاه آرایش دهند و بر روی ایشان کجاوه‌هایی بگذارند که هزار ناوک انداز در آنها جای گیرند. نگهبانی هرپیل با سی‌سد سوار کارآزموده بود. ‌زنگه‌ی شاوران‌ و همراهانش از بغداد و ‌گردان کرخ‌ به نگهبانی از پیل‌ها گمارده شدند. پشت پیلان نیز پیادگان با نیزه‌های نه رشی و سپرهای گیل می‌رفتند و پشت ایشان پیاده‌هایی با کمان و تیر. • • شاه سی هزار تن از ‌سواران خاور‌ را برگزید و فرمانده‌ای آن را به فریبز کاووس سپرد. ‌شاه دهستان‌ که ‌تخوار پسر دشمه‌ نام داشت نیز زیر فرمان فریبرز بود. • • ‌نستوه‌ در کنار دست فریبرز با لشکری بزرگ جای گرفت. • • بزرگِ ‌دشت سواران نیزه وران‌ که ‌زُهیر‌ نام داشت نیز به فرمان شاه نزد نستوه جای گرفت تا چپ سپاه ایران توانمند و سترگ شود. • • ‌سپاه روم و بربرستان‌ نیز به فرماندهی‌لشکرستان‌ با سی هزار سواره و پیاده که داشتند در چپ شهریار ایستادند. • • سپاه دیگری نیز از ‌خراسان‌ به فرماندهی ‌منوچهر آرش‌ ، • • سپاهی به فرماندهی ‌پیروز گروخان نژاد‌ که از ‌خاندان کی‌قباد‌ بود، • • و شاه غرچه به نام ‌بستام‌ را کنار دست منوچهر جای داد و بزرگ خاندان ایشان را فرمانده کرد. • • سپاهی که از کوه قاف آمده بودند و از ‌نژاد فریدون‌ و ‌نژاد جم‌ و ‌نژاد زادشم‌ بودند -به شمار سی هزار تن- را به گیو سپرد. • • ‌اوَه‌ و ‌سَمَکنان‌ به همراه سی هزار تن به یاری گیو رفتند. • • سی هزار تن به راست سپاه فرستاده شدند. • • ده هزار تن نیز پشت گودرز گشواد جای گرفتند. • • پشت ایشان ‌برته‌ و ‌کوهیار‌ پیوسته شدند. • ش ‌زواره‌ (زُ) با سی هزار تن پیشرو این جنگ بود و پیشاپیش ایشان ‌قارن‌ می‌رفت تا در صورت نیاز گرد افکن و کینه‌خواه باشد. • • شاه به ‌گستهم گژدهم‌ گفت که یار قارن باشد. • • شاه به ‌اندِمان پسر توس‌ گفت در میان لشکر بگردد و سپاهیان را از بدی کردن باز دارد و مراقب باشد کسی در تنگنای خوردنی نماند و هرچیز که نیاز است را از شاه بخواهد. • ایرانیان برای فراهم کردن (تامین) خوراک خود گاومیش‌هایی را با سپاه همراه کرده بودند و طلایه‌هایی را به هر سو می‌فرستادند تا سپاه از گزند تازش‌های ناگهانی آسوده بماند.

آگاه شدن افراسیاب

افراسیاب در کنار ‌رود گلزریون‌ و ‌مرز کَوَرستان‌ در شهر ‌بیکند‌ با سپاه انبوه خود و نامداران چین و ماچین در ‌کُندز‌ که امروزه بیکند خوانده می‌شود در مرز کورستان، به آرامش نشسته بود.-کندز را فریدون ساخته بود برای پرستش و باژ (دعا) و ‌اوستا‌ را به برگ زر نوشته و در آن یادگار گذاشته و اینک افراسیاب این شهر را پایخت خود کرده بود.

افراسیاب با تمام بزرگان توران در این شهر چادر زده بودند که ناگهان پیکی آمد و پیام کشته شدن پیران را به او داد. افراسیاب از تخت پایین آمد و تاج از سر برداشت و زار گریست. افراسیاب به یاران خود گفت با کشته شدن فرشیدورد دیگر یار و دوستی برایش مانده و نه پسر و برادری. وی افزود دیگر نمی‌خواهد روی آرامش را ببیند و آماده است کینِ کشتگاه را از کی‌خسرو بستاند. آگاهی رسیدن کی‌خسرو به جیحون، به افراسیاب رسید. گردان و بزرگان توران سوگند خوردند که در راه این کین‌خواهی از جان خود دریغ نکنند.

افراسیاب :

• سی هزار تن را به سوی بلخ بامی فرستاد تا با گستهم پسر نوذر روبرو شوند. • • سی هزار تن را به سوی جیحون فرستاد تا از آب بگذرند و به سپاه ایران شبیخون بزنند. • رای زنان افراسیاب با او در این کار هم‌داستان شدند؛ افراسیاب سپاهش را دو بخش کرد. قراخان، پسر بزرگش را به سوی ‌بخارا‌ فرستاد تا پشتیبان سپاه توران باشد و خود، لشکر را از شهر بیکند بیرون آورد. در یک هفته از آب گذشت و به سوی ‌آموی‌ رفت. افراسیاب کسی را برای ارزیابی سپاه ایران فرستاد و از چند و چون سپاه آگاه شد. افراسیاب که مردی جهان دیده بود لشکر خود را این‌گونه آراست:

• سد هزار شمشیرزن را در دل سپاه جای داد و خود فرمانده‌ی سپاه شد. • • چپ سپاه را به ‌پَشَنگ‌ سپرد. پشنگ پور افراسیاب بود لیک پدرش او را ‌شِیده‌ می‌خواند. افراسیاب سد هزار تن از پهلوانان گردنکش را برای کارزار به شیده داد. شیده باید بخشی از سپاه را از راست سپاه به سوی میان سپاه می‌راند. • • افراسیاب سی هزار سوار چینی شایسته کارزار را به فرزند کوچکترش ‌جَهن‌ سپرد تا چپ سپاه را نگاه دارد. • • چهارمین پسر افراسیاب به نام ‌قَراخان با سد هزار ‌ترک چِگُل‌ برای پشتیبانی از پشنگ فرمان یافت. • • سپاهی را به ‌کهیلا‌ نبیره‌ی افراسیاب سپرد. • • سپاهی را نیز به ‌بُرزاِیلا‌ که نبیره‌ی افراسیاب بود، سپرد. • • راست سپاه را سی هزار تن از ‌تتار‌، ‌غُز‌، ‌خَلُخ‌ به فرماندهی ‌گُردگیر‌ فرزند پنجم افراسیاب پر کردند. ‌دمور‌ و ‌خرنجاش‌ نیز با او بودند و کارویژه‌ی ایشان پشتیبانی از جهن بود. • • ‌نستوه‌ با سی هزار تن سپاهی زیر فرمان پشنگ. • • سی هزار کماندار و گرزور ترکمان به فرماندهی ‌اغریرث‌ (این برادر افراسیاب نیست) • • چهل هزار شمشیرزن به فرماندهی گرسیوز. • • ده هزار تن را نیز پیشگام سپاه کردند تا با ایرانیان روبرو شوند و سپاه ایشان را بشکنند. • پشت سپاه افراسیاب به باختر و روی او به سوی نیمروز (جنوب) بود.

آگاه شدن کی‌خسرو

هنگامی که کی‌خسرو از لشکرآرایی افراسیاب آگاه شد اشکش را به یاری گستهم به بلخ فرستاد؛ اشکش لشکر را به سوی ‌زَم‌ برد تا ایرانیان در رویارویی با سپاه توران بی پشت و پناه نماند.

کی‌خسرو برای رویارویی با افراسیاب با نرمی و آهستگی به سوی بیابان (آموی) به راه افتاد. هنگامی که سپاه ایران با افراسیاب روبرو شد خوارزم در سوی راست سپاه بود و دهستان پر آب سوی چپ سپاه و میان سپاه ایران و افراسیاب بیابان.

شاه با توس و گودرز و تهمتن نامداران ایران به رای نشست و راهبردهای جنگی و جایگاه راهبردی جنگ (موقعیت سوق الجیشی) را بررسی کرد. هنگامی که کی‌خسرو سپاه نیای خود را دید از فزونی سپاه دل نگران شد و فرمان داد گرداگر سپاه ایران، کندک (خندق) ساختند و شب هنگام در آن آب ریختند.

در آغاز برج بره (آغاز بهار) دو لشکر به درازنای دو روز، رو بروی یکدیگر ایستادند؛ کسی به جنگ دست نبرد؛ هر دو سپاه چشم به آسمان داشتند و تلاش می‌کردند با رای‌زنی ستاره‌شماران خود کار جنگ را پیش ببرند.

روز چهارم پشنگ پسر افراسیاب نزد او رفت و او را برای اینکه سیاوش را بی دلیل کشته بود و کی‌خسرو را در کودکی از میان نبرده بود، سرزنش کرد و گفت چرا در این نبرد دست دست می‌کنی، سرانجام کار را شمشیر مردان جنگی روشن می‌کند نه گفتار ستاره‌شمار؛ پشنگ از افراسیاب دستور نبرد خواست.

افراسیاب کشته شدن پیران و برادرانش که روان سپاه را پژمرده بود یاد آوری کرد. او که به هیچ روی با نبرد انبوه هم‌داستان نبود در سر اندیشه نبرد تن‌به‌تن داشت.

پشنگ جوان به پدر گفت پس ناگزیر من نخست از کی‌خسرو نبرد خواهم خواست و در جنگی تن‌به‌تن با او روبرو خواهم شد. افراسیاب که می‌دانست کی‌خسرو، شاه ایران، هرگز با کسی مگر افراسیاب، شاه توران، روبرو نخواهد شد به شیده گفت، او پیشنهاد تو را نمی‌پذیرد و تنها با من خواهد جنگید. پشنگ به پدرش گفت ما پنج فرزند تو هرگز نخواهیم گذاشت تو پای به میدان نبرد بگذاری.

افراسیاب از شیده خواست خود را به سپاه ایران برساند و از ایشان دانایی را فراخواند و این پیام را به کی‌خسرو برساند:

• به کدام آیین است که نبیره با نیا بجنگد؟ سیاوش نیز بی‌گناه کشته نشد، او از آموزگارانش سرپیچید؛ • • اگر کسی در کشته شدن سیاوش گناه کار باشد من گناه کارم، پیران و فرشید ورد و لهاک و رویین در این کار چه گناهی کرده بودند. • • نمی‌توانم تو را بد تن و بد نژاد بخوانم که تو از نژاد من هستی. اینها را از آن رو نگفتم که پیر شده‌ام یا از تو می‌ترسم. • • این لشکر را به گودرز و کاووس بسپار تا ایشان با من بجنگند. من نمی‌خواهم خون بیگناهان بسیاری در این نبرد ریخته شود. • • در دنباله افراسیاب افزود: • • اگر دل نیا را شاد کنی و پیشنهاد آشتی را بپذیری، فرمان می‌دهم هر کشوری را که خواستی از ترکان تهی کنند و به ایرانیان واگذار. • • اگر هم در پی خون ریختن هستی، پیشنهاد می‌کنم خودت با من نبرد کنی که این نبرد فرجام کار این جنگ را روشن خواهد کرد. من پیمان می‌کنم اگر تو کشته شوی با لشکرت کاری نداشته باشم. • • افراسیاب گفت اگر با من نمی‌خواهی روبرو شوی: • • با پشنگ روبرو شو • • و اگر این را هم نمی خواهی پیشنهاد می‌کنم امشب را به سپاهیان زمان بدهیم و بامداد روز دوم دو لشکر را با یکدیگر روبرو کنیم. • افراسیاب چهار موبد گرم و سرد چشیده را با شیده به همراه هزار تن به سوی ایرانیان فرستاد؛ در میانه راه پیشروان این گروه که جوانانی ناکارآزموده بودند با ایرانیان درگیر شدند و تنی چند از ایرانیان را زخمی کردند. شیده ایشان را از جنگ بازداشت. سپس به نگهبان طلایه گفت به شاه گزارش بدهید شیده نامی از ترکان پیام نیای مادری شاه ایران را برای او آورده. شاه از شنیدن این نام دانست که شیده برادرِ مادرش است، از میان بزرگان ایران، به ‌قارن کاویان‌ گفت برو و پیام او را بشنو.

هنگامی که خسرو و ایرانیان پیام افراسیاب را شنیدند کی‌خسرو می‌خواست با افراسیاب در نبردی تن‌به‌تن، روبرو شود. بزرگان ایران گفتند افراسیاب جادوگر و پرفریب است، اگر با او روبرو شوی بی‌گمان تو را گزند خواهد رساند. اگر با شیده نیز روبرو شوی و در نبرد کشته، ما شاهی از نژاد کیان نداریم و نبرد را یکسر باخته‌ایم لیکن اگر شیده به دست شاه ایران کشته شود، توران تنها یک پهلوان از دست داده؛ بزرگان ایران به شاه پیشنهاد کردند که بهتر است شهرهای بسیاری را از توران بگیریم و به آشتی روی بیاریم. تهمتن با بزرگان در آشتی جستن همراه نبود. شاه نیز سوگندهایی که درباره‌ی کین‌خواهی سیاوش خورده بودند و گنج و بدره‌هایی که گرفته بودند را یادآور شد و گفت نمی‌توانیم این آشتی را بپذیریم. پس از آن بزرگان ایران پوزش خواه شدند و گفتند که برای ماننگ است که شیده از ما نبرد بخواهد و ما کسی را برای رویارویی با او نفرستیم.

شاه در پاسخ به ایشان گفت: شیده جنگجویی دلیر است که افراسیاب جنگ ابزار او را با جادو و تنبل شکست ناپذیر کرده. جنگ ابزار شما بر آن کارگر نمی‌افتد. او اسبی دارد که مانند باد است. تنها، کسی که فر یزدان دارد می‌تواند با او روبرو شود. از این گذشته او با شما نبرد نمی‌کند او نبیره‌ی فریدون است و من پور قباد، ما می‌توانیم هم‌آورد یکدیگر باشیم. من در این نبرد پدرش را داغدار او خواهم کرد همانگونه که او کاووس را داغدار سیاوش کرد.

شاه برای افراسیاب پیام فرستاد من با شیده روبرو خواهم شد و اگر من پیروز شدم جنگ انبوه را آغاز خواهیم کرد. شاه به قارن گفت پس از گفتن این پیام به شیده بگو: نه برای پیشنهاد افراسیاب بلکه برای گناهی که در کشته شدن سیاوش داشتی تو را خواهم کشت.

افراسیاب هنگامی که داستان را شنید از شیده خواست دو روز درنگ کند. شیده نپذیرفت و گفت فردا با خسرو روبرو خواهم شد؛ فردای آنروز به شاه گزارش دادند ترکی در میدان کارزار از تو نبرد می‌جوید. شاه دانست او شیده است و رخت نبرد به تن کرد و درفش خود را به رهام سپرد؛ لشکر ایران از شاه خواستند که تنش را به رخت نبرد آزرده نکند و پا به این میدان نگذارد. شاه به ایشان درود فرستاد و به ایرانیان سفارش کرد به هیچ روی از جای خود نجنبند و همواره گوش به فرمان رهام داشته باشند.

کی‌خسرو شبرنگ‌بهزاد را سوار شد به سوی میدان تاخت. شیده با دیدن شاه که مانند سیاوش بود به او گفت درست نیست با برادر مادرت بجنگی‌ (بگذار کس دیگری به جای تو به میدان بیاید) . کی‌خسرو گفت تو از میان سپاه از من رزم خواستی و من درست ندیدم که کسی دیگر را به نبرد تو بفرستم. شاه از شیده پیمان گرفت که اگر برنده شد با سپاهیانش کاری نداشته باشد؛ دو جنگی به جایی دور از سپاه رفتند و نبرد تن‌به‌تن را آغاز کردند.

نخست با نیزه و سپس با گرزو شمشیر و تیر بر روی اسب با یکدیگر به نبرد پرداختند؛ هنگامی که شیده دید از پس خسرو بر نمی‌آید پیشنهاد داد از اسب پیاده شوند و پیاده نبرد کنند. شیده به این امید بود که کی‌خسرو از نبرد پیاده سر باز زند و او از چنگ اژدها رهایی یاب ؛ خسرو می‌دانست که شیده اگر امروز از چنگ او رهایی یابد دراینده بسیاری از ایرانیان را خواهد کشد؛ رهام به شاه گفت، اگر می‌خواهی پیاده نبرد کنی دستور (اجازه) بده من با او بجنگم. شاه گفت او نبرد با تو را ننگ می‌داند و تو نیز هم‌آورد وی نیستی، با آنکه آیین نیست شاهان پیاده بجنگند لیکن من از پیاده جنگیدن باک ندارم.

پیش از آغاز نبرد ترزبان (مترجم) همراه شیده به او سفارش کرد که از جنگ بگریزد و خود را زنده نگاه دارد. شیده گفت مرگ برای او بهتر از گریختن از کارزار است؛ شیده امیدوار بود پیاده بتواند بر شاه ایران چیره شود.

شاه به شیده گفت هرگز کسی از نژاد شاهان ایرانی پیاده نبرد نکرده لیکن اگر تو این را می‌خواهی من با تو پیاده خواهم جنگید؛ شاه از اسب پیاده شد، کلاه از سر برداشت و اسبش را به رهام سپرد؛ شیده که خود را هم‌آورد شاه نمی‌دید تلاش می‌کرد راهی برای گریختن از دست شاه بیابد. شاه که چنین دید با دست چپ گردن و با دست راست ران را او را گرفت و مهره‌ی پشت او را شکست. شاه خنجری تیز بیرون کشید و زره‌ی او را درید.

کی‌خسرو پس از آنکه شیده را کشت به رهام فرمود این بدسگال برادر مادر من بود، او را به ارج در گاسونه (تابوت) بگذارید. ترزبان شیده نزد شاه آمد و زنهار خواست. شاه از او خواست گزارش نبرد کی‌خسرو را به افراسیاب برساند.

پیام کشته شدن شیده به افراسیاب رسید و او را غمین کرد. افراسیاب نالان از سپاه خود خواست در کین‌خواهی از شیده کمر ببندند؛ ایشان نیز یکسره با او هم‌داستان شدند. در این سو ایرانیان از پیروزی کی‌خسرو شادان شدند.

نخستین روز از برج گاو (اردیبهشت) هر دو سپاه آماده‌ی نبرد شدند. جهن با ده هزار شمشیرزن آماده‌ی نبرد شد.

• کی‌خسرو قارن کاویانی را گفت که در میان سپاه بایستد. • • گستهم نوذر با درفش نبرد سوی راست سپاه. • • و خسرو تاجدار ایران در میان سپاه. • افراسیاب بد کنش در میان سپاه توران ایستاده بود؛ هیچ یک از دو فرمانده برای نبرد از جای خود بیرون نیامد؛ جنگ تا شب دنبال شد و سرانجام قارن بر جهن پیروز؛

ماه خرچنگ (یا تیر ماه) فرا رسید و دو سپاه باردیگر رودروی هم ایستادند؛ پیش از آغاز نبرد کی‌خسرو از سپاه دور شد و از اسب پیاده . به نیایش به درگاه یزدان ایستاد. شاه از خداوند خواست افراسیاب را پادافره ستمی که کرده و خونی که ریخته است، بدهد. کی‌خسرو از نیایش به درگاه یزدان بازگشت و نبرد در ‌ریگ اِرمان‌ آغاز شد. از هر دو سو کشته‌های فراوانی بر زمین افتاده بود.

پس از آن تورانیان به سوی کجاوه‌هایی که بر پشت پیلان بود تاختند. ناوک انداز‌های پیل‌ها نیز ایشان را تیر باران گرفتند و نیزه‌وران از دل سپاه به یاری ایشان آمدند.

افراسیاب برای از کار انداختن ماشین جنگی ایرانیان به جهن کاویژه (ماموریت) داد با دو هزار تن به سوی سپاه ایران بتازد. فرمانده سپاه توران به ‌کَبَرد‌ نیز فرمان داد به سوی چپ سپاه ایران بتازد.

کی‌خسرو در پاسخ به این کار تورانیان فرمان داد اوه و سمَکنان با ده هزار تن در چپ سپاه و شماخ سوری نیز با ده هزار تن دیگر در برابر سپاه رده (صف) آرایی کنند. هنگامی که کار نبرد بالا گرفت کی‌خسرو خود نیز جامه‌ی رزم پوشید؛ پیلان جنگی را از پیش روی سپاه کنار بردند تا جا برای تازش انبوه باز شود. رستم دستان و منوشان و خوزان، از میان سپاه با درفش کاویانی بیرون آمدند و بر یک دستِ شاه ایستادند و توس بر یک دست دیگر.

• رستم، زواره، گودرز، زرسپ، منوشان بر دست راست شاه ایستادند. • • توس دست چپ. • در این نبرد کشتگان بسیاری از هر دو سو بر زمین افتاد:

• در سوی راست، کهیلا به دست ‌منوچهر‌ کشته شد. • • در سوی چپ ‌خَرنجاش‌ به دست فریبرز کاووس‌شاه کشته شد. • گرسیوز پس از این شکست از پشت سپاه خود را به افراسیاب رساند و سپاهیان تورانی را به سوی راست و چپ توران فرستاد و خود با چهل هزار تن به یاری افراسیاب رفت.

هنگامی که خورشید کم رنگ شد گرسیوز نزد افراسیاب آمد و به وی گفت سپاهیان توران در نبرد کم انگیزه شدند و تو نیز باید دست از نبرد بکشی. افراسیاب از گزارشی که شنید خشمگین شد و به سپاه ایران زد و چند تن از پهلوانان نامی را کشت.

از سوی دیگر خسرو که این را دید به سوی او آمد تا با او بجنگد، اما جهن و گرسیوز که نمی‌خواستند افراسیاب با خسرو رو برو شود، عنان اسبش را گرفتند و به سوی آموی گریختند. پس از گریختن افراسیاب، ‌اِستَقیلا‌ خواست با کی‌خسرو نبرد کند؛ (بجای او) ‌شاه ایلا‌ -نبیره افراسیاب-با کی‌خسرو روبرو شد و با نیزه به کمرگاه شاه کوبید؛ این کار هیچ زخمی به شاه نرساند؛ شاه با شمشیر او را به دو نیم کرد؛ پس از آن که افراسیاب از میدان گریخت در میان لشکر جار زد و به تورانیان چرایی این گریختن را تاریک شدن هوا وانمود کرد و از ایشان خواست برای نبرد آماده باشند تا فردا روزگار ایرانیان را تباه کنند. بدین سان دو لشکر به سوی اردوی خود رفتند.

در نیمه‌های شب افراسیاب بنه (لجستیک) خود را برداشت و به همراه ده هزار تن از آب امو گذشت و گریخت. کی‌خسرو با شنیدن گزارش گریختن ترکان، به درگاه خداوند به نیایش نشست. شاه به لشکر فرمان داد پنج روز برای رسیدگی به کار گشتکان و زخمی‌ها بمانند و روز ششم- هرمزدروز برای دنبال کردن افراسیاب به راه بیفتند.

نامه به کی‌کاووس

کی‌خسرو برای نیای خود نامه‌ای نوشت و در آن پس از نام خداوند و ستایش کاووس‌شاه، گفت: هنگامی که به ‌ریگ فرَب‌ رسیدم از دیدن سپاه افراسیاب شگفت زده شدم؛ به همراه این نامه سر سی‌سد تن از نزدیکان افراسیاب را به همراه دویست تن از گردان توران برای تو فرستاده‌ام؛ در ‌دشت خوارزم‌ نبرد در گرفت افراسیاب گریخت؛ ما در پی او خواهیم رفت.

افراسیاب با گذشتن از جیحون خود را به سپاه قراخان رساند؛ افراسیاب چندی را در بخارا به سوگ فرزندان نشست؛ تورانیان شکست خورده و بی انگیزه به افراسیاب گفتند که رزم در آن سوی جیحون از بی‌دانشی افراسیاب به شکست آنجامید و اینک کمتر از یک پنجم سپاه زنده مانده است. ایشان از افراسیاب خواستند سپاه را به چاچ ببرد و در آنجا چشم به راه آمدن کی‌خسرو باشد. ایشان پیشنهاد کردند افراسیاب از گلزریون نیز پس تر (عقب تر) برود و خود را به ‌گنگ بهشت‌ برساند.

شاه پذیرفت و گام به گام پس روی (عقب نشینی) کرد. وی نخست خود را به ‌گلزریون‌ رساند و سه روز در آنجا ماند و سپس خود را به گنگ که شهری مانند بهشت بود، رساند؛ افراسیاب چنان در بزم و شادی بود که گویی که هرگز جنگی در کار نبوده.

گذشتن خسرو از آب

هنگامی که کی‌خسرو از آب گذشت و پای به توران نهاد برای همه‌ی بزرگان توران پیام دوستی فرستاد و به درویش گنج‌ها بخشید. پس از آن به سوی سغد رفت و بخشش‌های فراوانی کرد.

در هر ایستگاهی (منزل) سواران ترک دسته دسته نزد شاه می‌آمدن و زینهار می‌خواستند. ایشان به شاه ایران از کار افراسیاب و نشستنش به گنگ گزارش دادند و گفتند ‌کاکله‌- که از نژاد تور است، با سپاهیانی چون شیرِ رها شده، نزدیک گشته و جویای نبرد است. همچنین بخشی از پهلوانان را هم به چاچ فرستاده و تخت و تاج ایران را می‏جوید. سپاهی هم به سالاری ‌تُورُگ‌ به سوی بیابان فرستاده است.

شاه از شنیدن این آگهی‌ها نگران نشد و به سپاهی که از بردع و اردبیل آمده بود، فرمان داد با سالارشان گستهم، گروه گروه از پیش او بگذرند. شاه آمار ایشان را نگه داشت. آنگاه فرمود سپاه نیمروز نیز به فرماندهی تهمتن آماده شوند. شاه از ایشان خواست بر هیونان بنشینند و افسار اسب‌ها را به دست گیرند. کی‌خسرو یک ماه در سغد ماند و مزد سپاه را داد و نیروهای تازه در سپاه خود بکار گرفت. هنگامی که شاه از ‌سغد‌ و ‌کشانی‌ سپاه را بیرون برد، همه شگفت زده مانند.

آگهی به ترکان رسید و ایشان برای پدافند (دفاع) به دژها رفتند. کی‌خسرو به سپاه ایران فرمان داد کسانی را که از جنگ پشیمان شده‌اند، نکشند. ایرانیان به دژهای ترکان تگ بردند و دژ‌ها را گرفتند و جنگجویان را کشتند.

شاه در گلزریونِ خوش آب و هوا آرام گرفت؛ کی‌خسرو بر تخت نشست و جشنی برپا کرد؛ افراسیاب از آن سوی در گنگ با فرماندهان خود برای آنکه با کی‌خسرو روبرو شود یا نه رای‌زنی کرد؟ رای‌زنان او گفتند درست نیست با این همه سپاه و توانایی جنگی، زبونی کنیم و از نبرد روی گردان شویم. تورانیان سپاه را برای روبرو شدن با ایرانیان آماده کردند.

روبرو شدن کی‏خسرو و افراسیاب‏

افراسیاب با سپاهی گران از گنگ بیرون آمد و به نزدیکی گلزریون رسید. سه روز و سه شب پیوسته گروه گروه جنگجو به اردوگاه او می‌رسید. لشکر توران در زمینی به پهنای بیش از هفت فرسنگ گسترده شد. روزچهارم سپاه توران آماده‌ی نبرد شد:

• افراسیاب در میان سپاه • • جهن راست سپاه • • کبرد چپ سپاه • • گرسیوز پشت ایشان سپاه • درسپاه ایران نیز:

• کی‌خسرو در میان سپاه به همراه گودرز و توس و منوشان خوزان و گرگین میلاد و رهام و شیدوش جای گرفتند. • • فریبرز کاووس بر دست راست • • منوچهر در دست چپ • • گیو پشت سپاه • در این نبرد آن اندازه کشته شدند که خردمندان هر دو سپاه گفتند اگر جنگ چندی این‌گونه دنبال شود یک سوار بر اسب زنده نخواهد ماند. کی‌خسرو که این‌گونه کار جنگ را گره خورده می‌دید به درگاه یزدان رفت و با خدای گفت اگر من سزاوار کین¬خواهی نیستم، هرگز خواهان پیروزی در این نبرد نیز نیستم. بادی درخت شکن آمد و بر سوی (برخلاف جهت) سپاه توران، وزید و تورانیان از نبرد روی گردان شدند؛ افراسیاب فرمان داد هرکس که از رزم‌گاه می‌گریزد را بکشند؛ شب فرا رسید و هر دو سپاه نبرد را رها کردند.

پناه گرفتن در گنگ بهشت

شب هنگام پیک گستهم به سوی شاه آمد و نوید پیروزی را داد و گفت ما شب هنگام به سپاه افراسیاب رسیدیم و ایشان طلایه نداشتند و ما فراوان از ایشان را کشتیم. هنگام بامداد تنها قراخان از ایشان زنده ماند.

پیک تهمن نیز همزمان بازگشت و گفت: در بیابان بودیم که گزارش دشمن به ما رسید؛ تهمتن روز و شب سوار بر رخش و دور از رخش تاخت تا دشمن را یافتیم و به نیروی تیر و کمان ایشان را از میان برداشتیم، تهمتن نیز اینک کینه‌خواه روی به توران نهاده است.

اوای شادی چنان از سپاه ایران برخواست که افراسیاب نیز آن را شنید و به سواران فرمانبردار خود گفت آماده شوند. سواری به سوی افراسیاب رسید و گفت قراخان با شست سوار تنها بازماندگان سپاه توران هستند که به سوی افراسیاب می‌آیند. افراسیاب از شنیدن این گزارش‌ها به رای‌زنان خود گفت رستم گمان می‌کند که ما به یکبارگی روی به جنگ با کی‌خسرو می‌اوریم. لیکن پادگونه ما بر ایشان شبیخون خواهیم کرد. رای‌زنان و خردمندان لشکر با او هم‌داستان شدند. به شاه ایران گزارش رسید که همه‌ی دشت پر از چادر تورانیان است لیکن کسی در چادرها نیست. خسرو دانست که تورانیان برای رویارویی با تهمتن به سوی آن سپاه رفته‌اند. پس بی‌درنگ پیکی فرستاد و تهمتن را نیز از این کار آگاه کرد.

هنگامی که تهمتن آگاه شد. خواسته‌های بدست آمده از نبرد پیشین را میان سپاه بخش کرد و کشتگان را به خاک سپرد. هنگامی که افراسیاب به شهر نزدیک شد از اینکه تهتمن و سپاهش را آماده‌ی نبرد می‌دید، شگفت زده شد. رای‌زن افراسیاب به او گفت باید به ‌گنگ بهشت‌ بازگردیم و در آنجا خود را از گزند ایرانیان نگه داریم-گنگ، دژی بلند و به بالای هشت فرسنگ است که در آن آب و خوراک همیشه هست. این دژ را موبدانی از هند و روم ساخته‌اند.

افراسیاب به گنگ‌دژ رفت و در آنجا به رای‌زنی ‌رد‌ و ‌موبد‌، نامه‌ای برای ‌فغفور چین‌ نوشت و از او خواست به یاری‌اش بیاید یا سپاهی را برای یاری او بفرستد؛ فرستاده‌ی افراسیاب نزد فغفور رسید و فغفور او را نواخت؛ از سوی دیگر افراسیاب در گنگ‌دژ آماده‌ی نبرد با ایرانیان بود.

افراسیاب پدافند (استحکامات) دژ را با رای‌زنی کارشناسان رومی به کمک منجنیق و جاثلیق (رومیان) بازسازی کرد. و هرچه می‌توانست نیرو و جنگ ابزار در دژ پیاده کرد. دستمزد سپاهیان را پرداخت کرد و لشکر را انگیزه داد.

افراسیاب در دژ به شادی نشست و به گفته‌ی استاد فرزانه‌ی توس: لب ترک و می‌ را برگزید. افراسیاب که گویی می‌دانست روزهای پایان فرمانروایی‌اش را می‌گذراند، هر روز گنجی را به باد می‌داد و پری چهرگانی چنگ‌زن در دسته‌های سدتایی برای جشن او می‌آمدند.

هفته‌ی سوم کی‌خسرو به گنگ رسید و آوای شادی ایشان را شنید، با خود خندید و گرد دژ گشت و از دیدن چنین پدافندی (استحکاماتی) شگفت زده شد. کی‌خسرو گفت بی‌گمان کسی که این باره‌ی با شکوه را ساخته برای چنین روز سخت و پریشانی نساخته است لیکن چون خون سیاوش، شاهزاده‌ی ایران را بر زمین ریخته امروز به این سختی گرفتار شده. شاه به رستم از بدکاری‌های افراسیاب و نیکی‌هایی که یزدان در ستاندن این کین به ایشان کرده سخن گفت و افزود اگر سپاس‌گزار یزدان نیستم، نمی‌خواهم که بیش از سه پاس از امشب زنده بمانم.

دورتر از دژ رود و کوه بود، شاه سپاه را در دشت که میان این هردو بود، گسترد. پهنای اردوی سپاه ایران هفت فرسنگ شد. شاه به هر گوشه‌ی دژ سپاهیانی به فرمانده‌ای یک پهلوان گمارد.

آنگاه سپاه ایران دژ را در بَر گرفت. تهمتن سوی راست خسرو و فریبرز کاووس‌شاه و توس نیز سوی چپ شاه اردو زدند و درفش کاویانی و کوس را برپا داشتند. گودرز نیز در سوی سوم لشکر گسترد.

فردای آن روز شاه با اسب گِرد سپاه گشت و در گفتگو با رستم از اینکه شاید (ممکن است) سپاهیانی به یاری افراسیاب بیایند سخن گفت و افزود باید هرچه زودتر نبرد را آغاز کرده و دژ را به دست آوریم. شاه یادآور شد که کاووس‌شاه فرموده است: این کینه با گذشت روزگار بی‌رنگ نخواهد شد و اگر شش‌سد سال نیز بگذرد باز این کینه نو خواهد بود؛ بزرگان سپاه بر او آفرین خواندند و گفتند هرگز از این کین روی گردان نخواهند شد.

پیامی از افراسیاب

روز دیگر دروازه‌ی دژ باز شد و جهن به همراه ده سوار بیرون آمد و به راهرویی که به پرده سرای شاه می‌رسید، رفت و از شاه دیدار خواست. شاه جهن را پذیرفت و منوشان به پیشوازش آمد.

جهن با دیدن شاه کلاه را از سر برداشت و پیش تختش رفت و او را نماز برد. او پیام افراسیاب را با درود برشاه آغاز و با گلایه از زمانه و بدی‌هایی که روزگار بر ایشان آورده بود دنبال کرد و نامه افراسیاب را به شاه داد. افراسیاب در نامه درود خود را به شاه ایران رساند:

• تبار تورانی شاه را یادآور شد. • • کشته شدن سیاوش را به گردن زمانه و دیو انداخت. • • برتری راهبردی خود در گنگ‌دژ را یادآور شد و زمستان پیش رو را دشواری بزرگی برای کی‌خسرو خواند. • • یادآوری کرد که من نیز نبیره‌ی فریدون و تور هستم و اگر کار بر من سخت شود می‌توانم خود را به کمک افسون از تنگنا رها کنم و از دریای ‌کمیاب‌ بگذرم و مانند ستاره دسترس ناپذیر شوم. پس از آن به گنگ برگردم تا بار دیگر به کینه و جنگ بیرون بیایم. • • در دنباله: کی‌خسرو را از سپاه‌هایی که از چین و جاهای دیگر می‌تواند با خود همراه کند بیم داد. • • در پایان کی‌خسرو را به گنج‌هایی بیشتر از آنچه فریدون به ایرج داد، امیدوار کرد و گفت چین و ماچین و خراسان و مکران زمین را به او واگذار خواهد کرد و برای همیشه هم‌پیمان ایران خواهد ماند. • • افراسیاب افزود با این همه اگر رای جنگ داری من برای جنگ آماده‌ام. • شاه در پاسخ نامه‌ی افراسیاب نخست درودش را درود داد.

• دوم فرمود: درباره‌ی اینکه گفتی از دیدن من شاد شدی، هرچه دارم از یزدان دارم و تو تاکی می‌خواهی با چرب زبانی فریب کاری کنی؟ • • شاه افزود: بدان که فریدون فرخ نیز نه ستاره شد و نه از خاک تیره برگذشت. • • شاه از کشته شدن پدرش و ستم‌هایی که به مادرش روا داشته بود سخن گفت و از اینکه یزدان چگونه او را به دست پیران نجات داد. • • همچنین شاه از بدکرداری خاندان افراسیاب سخن راند و او را برای آنکه نوذرِ پادشاه را کشته بود سرزنش کرد. همچنین شاه از کشته شدن اغریرث؛ برادر نیک‌خواه افراسیاب سخن به میان آورد و او را بدکردار خواند. • • شاه گفت: درباره‌ی اینکه گفتی دیو تو را از راه بدر کرد، باید بگویم ضحاک و جمشید نیز هنگامی که از نیکویی ناامید شدند همین را گفتند. • ر شاه تلاش‌های افراسیاب برای پیروزی در نبردهای پیشنین را یادآور شد و گفت اینک که در دژ گیرافتاده‌ای سخنانت باورپذیر نیست. با همه‌ی این بدی‌ها که تو کردی این نبرد تا رسخیز هم به درازا بکشد از من آشتی نخواهی دید. • سپس شاه یک تاج زبرجد نگار و دو گوشوار به جهن پیشکش کردو او را به سوی دژ روانه.

نبرد برزگ

شب هنگام از دژ آوای کوس و درای آمد و افراسیاب سپاهش را برای نبرد آماده کرد. شاه ایران به همراه رستم و گودرز و گستهم از هر چهار سو دژ را در بر گرفتند؛ شاه ایران فرمود پای دیوار دژ را بکنند؛ کارگرانی از هند و چین و روم این کار را به انجام رساندند.

گرداگرد دژ کنده‌ای (خندقی) به بالای دو نیزه کندند مبادا تورانیان ناگهان به آنها بتازند. کی‌خسرو فرمان داد دویست عراده و سد منجنیق و دویست چرخ بر هر در دژ بگذارند. اگر ترکان از دژ سر برآوردند با چرخ و منجنیق روبرو شوند. پس از آن شاه فرمان داد با دویست پیل زیر دیوارهای دژ را بکنند و جای آن چوب بگذارند. سپس بر چوب‌ها نفت سیاه ریختند. این چاره‌ی جنگی شاه بود.

هنگامی که نبرد آغاز شد کی‌خسرو در پیش یزدان به خاک افتاد و از او خواست اگر کی‌خسرو دادگر است در این کار یاری‌اش نماید و جادوان را از میان بردارد. پس از باژ و گریه نزد یزدان پاک، شاه رخت نبرد به تن کرد و به میدان آمد. فرمان داد بر چوب‌ها نفت بریزند و با چرخ و منجنیق از هر سو دژ فروریخته را تیر باران کنند. رستم به سوی رخنه‌ای که در دژ پدید آمده بود، رفت. هنگامی که گزارش آن به افراسیاب رسید. افراسیاب می‌دانست پدافند (استحکامات) دژ در برابر دستگاه جنگی ایرانیان بی‌کار (بی اثر) شده، به جهن و گرسیوز فرمان داد از دژ بیرون بروند و با شمشیر برای پدافند (دفاع) از زن و کودک و بوم خود، بجنگند. هنگامی که تورانیان از رخنه‌گاهی به بیرون دژ آمدند شاه به رستم فرمود دو رسته پیاده پس نیزه‌وران به راه بیفتند و به پشتیبانی سواران از رخنه گذر کنند.

دلیری ایرانیان و هوشمندی دستگاه جنگی آنها پیروزی را برایشان فراهم کرد. در این نبرد رستم گرسیوز و جهن –برادر و پسر افراسیاب- را به مشت بر زمین انداخت و به کمند در بندشان کرد. در راه ایشان را با مشت، به زمین افکند.

پس از آن تهمن درفش سیاه تورانیان را بر زمین انداخت و درفش بنفش ایران را برافراخت. در این نبرد شوربختانه زنان و کودکان بسیاری هنگام ورود پیلان و سواران ایرانی به دژ کشته شدند.

افراسیاب پس از این شکست که خویشان و مردان خود را کشته می‌دید از راه زیرزمینی به همراه دویست تن از یارانش به سوی کنگ دژ گریخت. پس از آن کی‌خسرو به ایوان او آمد و بر تخت وی نشست و مردان بسیاری را برای یافتن او فرستاد. شاه از گرسیوز و جهن درباره‌ی جایی که افراسیاب به آن گریخته پرسید لیکن از ایشان چیزی بدست نیامد. پس از آن گفت دشمن اواره شده و دیگر زمان چندانی زنده نخواهد ماند.

شاه موبدان و بخردان لشکر را گرد هم‌ آورد و دژ را به ایشان سپرد. کی‌خسرو گفت نمی‌خواهم کاخ آسیبی ببیند و نزدیکان و خویشان افراسیاب در رنج باشند و آواز ‌پوشیده رویان افراسیاب‌ شنیده شود. شاه پیکی را نیز به ایرانیان که گرداگرد دژ را گرفته بودند فرستاد و از ایشان نیز همین را خواست. ایرانیان که مهربانی خسرو با تورانیان را دیدند از این که در برابر آن همه ستم، خسرو این‌گونه رفتار می‌کند، زبان برگشادند و خواستار ویران کردن کاخ افراسیاب شدند. شاه در پاسخ به ایشان فرمود: در هرجای نباید تندی کرد (خشونت به خرج داد) . در هنگام کین‌خواهی نیز باید داد پیشه کرد و از بی‌خردی روی برگاشت. چرخ گردنده که امروز پیروزی را به تو و شکست را به دشمن داده می‌تواند بار دیگر کار را دگرگونه کند.

هنگامی که پوشیده رویان افراسیاب را از کاخ بیرون آوردند همه گمان می‌کردند که شاه فرمان کشتار ایشان را بدهد. ایشان از شاه به زاری جان خود را بازخواستند. ‌مِه بانوان افراسیاب‌ نزدیک شاه آمد و به او درود گفت و از او خواست از خون ایشان بگذرد. آنها خود را در کارهای افراسیاب بی‌گناه دانستند و گفتند بسیار نیز او را پند داده‌اند که اینکار را نکند . کی‌خسرو از شنیدن سخنان ایشان به خود پیچید (متاثر شد) و بزرگان ایران نیز با دیدن ایشان به یاد زن و فرزند خود افتادند.کی‌خسرو هنگامی که سخنان ایشان را شنید فرمود چیزی را که برای خود نمی پسندیم برای دیگران نیز نخواهیم پسندید.

شاه فرمان داد به پاس این پیروزی دیگر هیچ یک از تورانیان را نکشند و با گنج ایشان کار نداشته باشند. کی‌خسرو امید داد (وعده داد) بزودی گنج‌های بدست آمده از توران را میان ایشان بخش نماید؛ شاه آشتی میان دو کشور را خواستار شد؛ وی گفت کسی که بوم آباد را ویران کند بیدادگر و شوم خوانده خواهد شد.

پس از آن شاه همه‌ی گنج‌هایی را که در این نبرد‌ها بدست آمده بود -مگر (به جز) گنج ویژه‌ی افراسیاب- به ایرانیان بخشید و سرزمین‌های بدست آمده را میان سرداران ایران بخش کرد؛ همه‌ی کشورهای آن سرزمین فرمانبردار شاه شدند یا بدست پهلوانان ایران از پای در آمدند.

کی‌خسرو نامه‌ای به کاووس‌شاه نوشت و در آن داستان پیروزی خود را گزارش داد. شاه چندی در گنگ بهشت که براستی مانند بهشت بود به شادی و جشن پرداخت.

نبرد دوم کی‌خسرو و افراسیاب

از چین و ختن گزارش رسید افراسیاب با لشکری به فرماندهی ‌فغفور چین‌ و سرکردگی ‌خاقان چین‌ برای نبرد آماده شده است؛ کی‌خسرو به ایرانیان فرمان آماده‌باش داد.

افراسیاب با لشکر انبوده خود به ایران نزدیک می‌شد؛ کی‌خسرو طلایه‌دارانی را به هر سو پراکنده کرد؛ شاه به گودرز- سپهدار دژ- و فرهاد فرمان داد شب و روز با پراکندن طلایه‌داران سپاه را آگاه و بیدار نگاه دارند. همچنین شاه دستور داد اگر در میان سپاه کسی دلش با دشمن است و به فرمان ایشان سر نمی‌سپارد، بی‌درنگ وی را دار بزنند. شاه نیز لشکر را از سراپرده بیرون آورد و به سوی ‌کولَجان‌ برد.

سپاه افراسیاب به دو ایستگاهی (دو منزلی) سپاه کی‌خسرو رسید؛ شاه به سپاه ایران آماده‌باش داد؛ یک هفته ایرانیان هوشیار بودند و طلایه چشمش به راه؛ روز هشتم گزارش رسیدن سپاه (چین) به شاه ایران رسید.

شاه لشکر ایران را آراست؛ افراسیاب با رسیدن سپاه کمکی جان تازه یافت؛ افراسیاب گفت اینک دیگر رزم برایش آسان شده. او از یاران خود پیمان گرفت که تا پای مرگ یا پیروزی از جنگ روی گردان نشوند. سپاهیان نیز با او پیمان بستند هر اندازه هم که کشته بدهند از نبرد روی گردان نشوند.

نامه‌ی افراسیاب به کی‌خسرو

افراسیاب سه تن از مردان کار آزموده‌ی خود را برگزید و نامه‌ای برای کی‌خسرو فرستاد؛ افراسیاب در نامه نوشت:

• هزار فرسنگ راه را پیموده‌ای تا به گنگ برسی. اگر توران و گنج می‌خواهی همه را به تو می‌دهم و خودم ناپدید می‌شوم. • • تو از نژاد من هستی • • سیاوش نیز در آن کار بی‌گناه نبود. • • بیش از شست سال است که دیگر من نبرد تن‌به‌تن نکرده‌ام. امروز به تو پیشنهاد می‌کنم با یکدیگر در دشت روبرو شویم. اگر تو کشته شدی من به ایرانیان زنهار می‌دهم و کسی را نخواهم ازرد. • کی‌خسرو پس از شنیدن این پیام به تهمتن گفت من از روبرو شدن با او که نبیره‌ی فریدون و پور پشنگ است، ننگ ندارم. تهمتن گفت نخست اینکه این نبرد برای تو ننگ خواهد بود هرچند که خود پشنگ بخواهد با تو بجنگد. دوم اینکه پیمانی که او از تو می‌خواهد، در دنباله‌ی کار تو را دست بسته خواهد کرد. تهمتن از شاه خواست این پیشنهادها را نپذیرد و لشکر را برای جنگ انبوه آماده کند.

جنگ ایران و توران (پنجمین کین‌خواهی ایرانیان)

خسرو پند تهمتن را پذیرفت و به آورنده‌ی پیام گفت به افراسیاب بگوید اگر بدنبال هم‌آورد برای نبرد می‌گردد، تهمتن و گیو برای نبرد با وی آماده هستند. اگر شاه باید با شاه بجنگد پس این همه لشکر و دار و گیر برای چیست؟

افراسیاب ناچار شد برپاد خواست درونی‌اش (برخلاف میل خود) دست به این نبرد بزند و جنگ آغاز شد؛ شب هنگام سپهدار ایران (کی‌خسرو) به توس گفت گمان می‌کنم افراسیاب شب هنگام به ما شبیخون بزند. شاه فرمان داد بدون آنکه آتش و اوایی به راه بیندازند میان خود و لشکر افراسیاب را کندکی (خندقی) بکنند تا دشمن در شبیخون ناکام بماند.

به فرمان شاه تهمتن گروهی را به سوی دشت برد و توس نیز گروهی را سوی کوه. شاه از ایشان خواست تا بدون آتش و شماله (شمع) به جایگاه گفته شده بروند. اگر افراسیاب آهنگ شبیخون زدن می‌کرد در میان کنده‌ی فرارویش و سپاه پس پشتش گیر می‌افتاد.

نبرد شبانه

افراسیاب شب هنگام با سپاهش به ایران تاخت. هم‌پیمانان افراسیاب با پنجاه هزار سوار به ایرانیان شبیخون زدند؛ طلایه‌داران افراسیاب به وی گزارش دادند ایرانیان خفته‌اند و اینک زمان خوبی برای نبرد است. هنگامی که دشمن به دامی که ایرانیان گسترده بودند نزدیک شد، آوای تبیره برامد و سواران افراسیاب خود را در میان سپاه ایران دیدند. بخشی از ایشان در کنده (خندق) افتادند و برخی گریختند لیکن با سپاه رستم و گیو و توس رو برو شدند. از دیگر سو شاه نیز با درفش کاویانی به میدان نبرد پای گذارد؛ از هر سد تن از آن سپاه کمتر از ده تن زنده ماند.

هنگامیکه نبرد گسترده شد و افراسیاب دانست ایرانیان چیزی نمی خواهند مگر جان افراسیاب، سپاهیانش را فرمان داد تا پای جان بجنگند. در این میان ناگهان باد تندی پادسو (خلاف جهت) به سپاه افراسیاب وزید. هنگامی که کی‌خسرو وزش باد را به سود خود دید به رستم و توس و گیو و گودرز و توس فرمان داد همه با هم یک دله به سپاه دشمن بتازند.

کی‌خسرو هزار تن از خویشان شایسته‌ی خود را همراه کرد و خود را در نبرد با تورانیان رنجه کرد تا در میان سپاه به دنبال نیای خود- افراسیاب- بگردد. افراسیاب نیزد در این میان از راه بیابان باردیگر گریخته بود.

لشکر افراسیاب که درفش سیاه را در میان سپاه نمی‌دیدند به خسرو پناهنده شدند. شاه نیز ایشان را پذیرفت و نواخت. فردای آنروز شاه ایران سرو تن بشست و از بامداد تا شامگاه به درگاه یزدان به نیایش ایستاد.

ایرانیان کشتگان را از دشت برداشتند و شاه باردیگر به سپاه گنج بخشید و خود به گنگ بهشت پای نهاد؛ هنگامی که فعفور از فرجام کار آگاه شد، از کرده‌ی خود پشیمان شد؛ پیشکش‌های بسیاری ساخت و بزرگان چینی آن را یک هفته‌ای از چین به گنگ آوردند.

خسرو پیش‌کش‌ها و درخواست ایشان را پذیرفت لیکن فرمود (شرط کرد) نباید به افراسیاب پناه بدهند؛ فغفور نامه‌ای برای افراسیاب نوشت و از او خواست به مرز چین و ختن نزدیک نشود.

گذشتن افراسیاب از آب زره

هنگامی که افراسیاب این سخن‌ها را شنید از کرده‌ی خود پشیمان شد و نام بزرگی را زیرپا گذاشت و راه بیابان را در پیش گرفت. او به سوی ‌کوه اِسپَروز‌ رفت و از آنجا خود را به آب زره رساند.

هنگامی که به آب زره رسید دریابان -‌ملاح‌- به او گفت من هفتاد و هشت سال زندگی کرده‌ام لیکن ندیده‌ام تا امروز کسی از این دریا زنده بگذرد. افراسیاب گفت مردن در آب برای من بهتر از آن است که به دست دشمن بیفتم. پس به مهتران فرمود کشتی‌هایی را در آب اندازند و به سوی گنگ‌دژ بادبان افراخت.

هنگامی که خسرو از رفتن افراسیاب به گنگ‌دژ آگاه شد به تهمتن گفت: باید از دریای کیماب بگذریم و چین و ماچین را با خود هم‌پیمان کنیم. پس از آن به کمک باژی که از مکران زمین می‌گیریم، برای نبرد آماده خواهیم شد.

پهلوانان ایران از شنیدن اینکه باید شش ماه در دریا باشند سخت دژم شدند لیکن رستم با ایشان سخن گفت و نگذاشت در کار خود سست شوند. ایشان نیز بار دیگر با شاه پیمان بستند.

فرستادن بندیان نزد کی‌کاووس

از شنیدن سخنان ایشان کی‌خسرو شاد شد؛ وی درِ گنج‌های نیای خود افراسیاب را باز کرد و گنج‌های بی‌مانندی از آن میان را برای کاووس برگزید. پس از آن پوشیده رویان افراسیاب را در کجاوه نشاند و دو تن از خویشان افراسیاب- جهن و گرسیوز- و سد تن از ترکان و نامداران توران را به گیو سپرد که با همراهی یک سپاه ده هزار تنه به ایران ببرد.

همچنین شاه نامه‌ای نیز برای برای کاووس‌شاه نوشت و از او خواست هنگام نماز از خداوند پیروزی او را بخواهد. کی‌خسرو نوشت: آهنگ چین و ماچین و پس از آن مکران زمین را دارم، در دنباله نیز می‌خواهم از آب زره بگذرم و افراسیاب را به چنگ آورم. گیو به ایران رفت و به خوبی از او پیشواز شد؛ کاووس یزدان را ستود.

روز دیگر شاه به تخت نشست؛ به گیو فرمود بندیان (اسیران) را بیاورند؛ ایشان جهن و گرسیوز را دست بسته پیش شاه آوردند همچنین ‌دختران افراسیاب‌ را.

شاه دختران افراسیاب را همچون زنان خانواده‌ی شاهی در دربار و هریک از بندیان را درخور جایگاهشان جای داد؛ کاووس به درویش بسیار چیز بخشید؛ جهن را جایگاهی نیکو و پرستنده و خورش‌های درخور داد؛ گرسیوز را در دخمه‌ای زندانی کرد.

شاهنشاه خواسته‌های بسیاری به ارزانیان (مردم نیازمند) بخشید و نامه‌ای برای پادشاهان دیگر کشورها نوشت و از شکست چین و ترک آگاهشان کرد.

شاه دو هفته سرگرم بخشش به درویشان بود و یک هفته نیز به جشن و شادی؛ سرماه نو به گیو پیشکش‌های ویژه‌ای داد؛ شاه، نامه‌ی کی‌خسرو را پاسخ نوشت و یزدان را برای پیروزی‌های خسرو ستود و از خدا خواست مرگ افراسیاب را به دست کی‌خسرو برساند. از کی‌خسرو خواست تا افراسیاب را نکشته آرام ننشیند. کاووس از او خواست که نگذارد افراسیاب به مکران و توران و چین نزدیک شود. پس از آن نامه را به گیو سپرد که نزد خسرو برد. گیو به خسرو رسید و نامه را داد. سه روز را به بزم نشستند و روز چهارم خسرو نامه‌ای را که در آن کاووس فرمان دنبال کردن نبرد را داده بود برای سپاه خواند.

بخشی از سپاه را به گستهم سپرد و خود از گنگ‌دژ به سوی چین با سپاه به راه افتاد. در راه کی‌خسرو به سیاوش‌گرد رسید و در داغ پدر گریست و از خداوند خواست او را در این کین خواستن یاری کند.

کی‌خسرو نامه‌های جداگانه‌ای برای ‌خاقان چین‌ و ‌سالار مکران‌ فرستاد و از ایشان خواست نیازهای پشتیانی (لجستیکی) سپاه ایران را برآورده کنند. فغفور چین و خاقان چین، پذیرفتند لیکن سالار مکران زمین در پاسخ گفت اگر راه گذر از کشور را می‌خواهی به تو راه می‌دهم لیکن اگر سر جنگ داری با تو خواهم جنگید.

سپاه ایران ناگزیر نخست به سوی چین به راه افتاد؛ خاقان چین از سه ایستگاه (منزل) مانده به شهر به دیدار ایشان آمد؛ شاه سه ماه در چین ماند. فغفور چین سد هزار دینار به شاه داد؛ سر ماه چهارم کی‌خسرو به سوی مکران رفت و رستم در آنجا ماند؛ خاقان چین پیشکش‌های فراوانی به شاه داد.

نبرد مکران

کی‌خسرو هنگامی که به مکران رسید، جهان دیده‌ای از لشکر برگزید و به سوی شاه مکران فرستاد و بار دیگر از او خواست لجستیک سپاه ایران را فراهم کند یا برای نبرد آماده شود.

شاه مکران آماده‌ی نبرد شد و سپاهیان مکران و ‌تیز‌ را فراخواند. ایشان با دویست پیل جنگی و سواران بی شمار آماده‌ی نبرد با ایرانیان گشتند. ‌طلایه‌داران نامور سپاه مکران‌ با طلایه‌دار سپاه ایران، تخوار برخورد کردند و تخوار سرکرده‌ی ایشان را با شمشیر به دو نیم کرد. هنگامی که دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند توس در میان سپاه ایران جای گرفت. درفش کاویانی در پیش روی سپاه بود. از دیگر سو شاه مکران نیز در میان سپاه جای داشت.

در نبرد این دوسپاه شاه مکران کشته شد. کسی پیشنهاد داد سرش را از تن جدا کنیم، لیکن به او گفتند که هرگز کسی نباید سر پادشاهان را از تن جدا کند. باید او را با ارج به خاک سپرد و دخمه کرد.

دو هزار تن از ایشان کشته شد و هزار و سد و چهل تن گرفتار گردید؛ ایرانیان روی به شهر نهادند و درهای شهر را آتش زدند و شهروندان بسیاری را به بند آوردند؛ مکرانیان به درگاه شاه پناهنده شدند و پس از آن کی‌خسرو به اشکش فرمان داد سپاه را از غارت و تاختن باز دارد؛ شاه فرمود هرکس آیین داد را نگه ندارد کشته خواهد شد.

پس از آنکه شاه فرمان آشتی داد یک سال در مکران ماند و هنگام بهار اشکش را به همراه سپاه در مکران گمارد و خود راه بیابان را در پیش گرفت. خوردنی‌هایی که نیاز بود را در گردونه‌های گاومیش‌کش نهادند.

گذشتن از آب‌زره

هنگامی که به آب زره رسیدند شاه سازندگان (صنعتگران) چین و مکران را بکار گرفت تا برای گذر از آب کشتی بسازند. سپس توشه‌ی یکساله لشکر را گرد آورد و با یاری خواستن از یزدان پاک پای در راه گذار ِدریایی‌ای (سفر دریایی) نهاد که شش ماه به درازا کشید. در ماه هفتم که درنیمه‌ی دوم سال بود باد شمال کژ افتاد و کشتی را به ‌کام شیر‌، راهبری کرد لیکن به خواست یزدان نیکی دهش موج دریا از بیراهه رفتن کشتی جلو گیری کرد و همه از اینکار در شگفت مانده بودند و این را از فر شاه می‌دانستند.

در آن آب سیاه شیرها و گاوهایی را دیدند که گاو با شیر هم‌آورد بود. همچنین مردمی را با موهایی بلند و تن پر پشم مانند تن گوسفند دیدند. گروهی را دیدند که سری چون سر گاومیش داشتند و دست و پایشان پادسو (خلاف جهت) با همدیگر بود. گروهی دیگر سری چون گاومیش و تن چون نهنگ داشتند که یک پای ایشان چون گور بود و تن ایشان مانند پلنگ. از دیدن این چیزها همگی پی‌درپی یزدان را می‌خواندند. سرانجام از بخشایش یزدان باد خوابید و ایشان در هفت ماه از آب گذشتند و کی‌خسرو به خشکی پا نهاد؛ بیابان و دشت در پیش روی ایشان بود. کی‌خسرو به آسانی از ریگ و بیابان گذشت. پس از آن شهرهایی مانند شهرهای چین دیدند که مردمانش به زبان مکران زمین سخن می‌گفتند شاه چندی در آن شهرها آسوده.

کی‌خسرو آن زمین را به گیو سپرد و به او گفت که با گناه‌کارها درشتی نکن؛ پس از آن کی‌خسرو ‌ناموری از میان لشکر‌ را برگزید و به شاهان پیام فرستاد که هرکس که آشتی می‌خواهد به این درگاه بیاید؛ همه‌ی کسانی که پیام او را شنیده بودند به درگاهش آمدند و کهتری کردند؛

کی‌خسرو آهنگ گنگ‌دژ کرد؛ به او گفتند تا گنگ‌دژ سد فرسنگ بیشتر راه نیست. افراسیاب که از دریای آب (آب زره) بیرون آمده اینک در ‌گنگ دژ‌ است. شاه به سوی گنگ‌دژ بازگشت و در سر راه خود هرجا بیدادی دید، آن را از میان برد.

گنگ‌دژ

کی‌خسرو هنگامی که به گنگ‌دژ رسید یزدان را فراوان ستود و از پدرش، سیاوش، فراوان یاد کرد. در این هنگام به افراسیاب نیز آگاهی رسید که کی‌خسرو از آب گذشته است و به گنگ‌دژ رسیده است؛ افراسیاب این سخنان را نزد خود نگه داشت و باکسی چیزی نگفت، آنگاه نزدیکان خود را در همان جا رها کرد و خود به تنهایی به راه افتاد؛ کی‌خسرو به گنگ‌دژ پای نهاد و آنجا را شهری آباد یافت؛ با دیدن شگفتی‌های آن سرزمین، کی‌خسرو گفت تا هنگام مرگ می‌توان در این سرزمین شاد بود. ایرانیان که در پی افراسیاب بودند بسیاری از کسان و نزدیکان وی را در راه جستجوی او یافتند و از میان بردند لیکن به افراسیاب دست پیدا نکردند.

یک سال کی‌خسرو در گنگ‌دژ ماند و چنان در آنجا به آرامش رسیده بود که گویی دلش هوای رفتن به خانه را نداشت. بزرگان ایران به وی گفتند که اگر به دنبال افراسیاب نباشد ممکن است افراسیاب خود را به ایران برساند و با کاووس روبرو شود. ایشان یادآور شدند هم اینک توان جنگی ایران فروکاسته است. کی‌خسرو ‌مرزبانی برای گنگ دژ‌ برگزید و خود به سوی ایران بازگشت.

بازگشت به سیاوش‌گرد

کی‌خسرو به سوی بیابان به راه افتاد و در راه به هر شهری که میرسید مردم برای پیشواز او با سکه‌ها و پیشکش‌های فراوان می‌رسیدند. در مسیر بازگشت، گیو نیز به پیشواز شاه آمد. شاه گیو را نواخت و دو هفته در کنار دریا و کشتی‌هایی که برای گذشتن از آب آماده بودند با گیو هم سخن بود و از خوبی‌های گنگ‌دژ یاد کرد.

کی‌خسرو با دریابانان کارآزموده‌ای که داشت بر کشتی سوار شد و باد همراه (موافق) گذر (سفر) یکساله‌ی ایشان را در هفت ماه به انجام رساند. پس از آنکه به خشکی رسیدند شاه مزد دریابانان و پاروزن‌ها را داد و راه دشت و بیابان را در پیش گرفت؛ در میان راه اشکش با لشکری به پیشوازش آمد و از اسب پیاده شد و زمین را بوسه داد.

مردم تیز و مکران رسیدن شاه را جشن گرفتند؛ هنگام بازگشت ارتش ایران، اشکش نیازمندی‌های پشتیبانی (لجستیکی) لشکر شاه را برای بازگشت فراهم کرد؛ هنگام بازگشت از مکران، شاه اشکش را مهتر مکران زمین کرد.

کی‌خسرو در دنباله‌ی راه به چین رسید؛ رستم به پیشواز آمد؛ شاه یک هفته مهمان تهمتن ماند؛ در روز بیست و پنجم اسفند ماه- روز ارد-به سوی سیاوش‌گرد راه افتاد؛ وی در شهری که پدرش کشته شده بود بسیار سوگواری کرد و بر گروی و گرسیوز نفرین. کی‌خسرو با روان پدر گفت: از کین‌خواهی تو چیزی نمانده، کشور از افراسیاب تهی گشته و تنها کاری که به انجام نرسیده کشتن او است. پس از آن درِ گنجی که از سیاوش برایش مانده بود را باز کرد و به سپاهیان بخشید. دویست بدره دینار به رستم داد و گیو را نیز چیزهای فراوانی بخشید.

هنگامی که گستهم نوذر گزارش نشستن شاه در سیاوش‌گرد را شنید با سپاهی بزرگ به سوی ایشان آمد و هنگامی که از دور تاج شاه را دید از اسب فرود آمد و پیاده به سوی شاه رفت، کی‌خسرو نیز او را نواخت و سوار بر اسب و دست در دست، با او به سوی گنگ بهشت رفتند.

شاه، ترکان را نیز گرامی داشت؛ کی‌خسرو و پهلوانانش همگی در شکار و جشن بودند و همواره به دنبال یافتن نشانی از افراسیاب لیکن نشانی نمی‌یافتند.

شبی کی‌خسرو سر و تن بشست و با دفتر ‌زند و است‌ به درگاه خداوند خورشید و ماه رفت و از او خواست این بیدادگر را نمایان کند یا آتش کینه را از دل شاه بیرون کند.

شاه یک سال در گنگ بهشت ماند. پس از آن به دیدار کاووس‌شاه رفت؛ سرزمین‌های قچغار تا دریای چین را به گستهم نوذر سپرد. شاه به او سفارش کرد که هوشیار و همواره بدنبال افراسیاب باشد.‏

کی‌خسرو با لشکری بزرگ و خواسته‌هایی فراوان به راه افتاد؛ نخست به چاچ رسید و پس از آن به سغد رفت و یک هفته در آنجا ماند. سپس به بخارا رفت و یک هفته نیز در آنجا ماند و هفته‌ی دوم به آتشکده‌ای که تور فرزند فریدون ساخته بود رفت و موبدان را سیم و زر داد. از آنجا به سوی جیحون رفت و از جیحون گذشت و به بلخ رسید و یک ماه در آنجا شاد بود. از آنجا به هر شهری که می‌رفت بزرگان به پیشوازش می‌آمدند. شاه به سوی طالقان و ‌مرورود‌ رفت. از آنجا به نشابور (نیشابور) رفت؛ یک هفته در شهر شادی بود. سر هفته شاه آهنگ ری کرد. دو هفته در ری ماند و هفته‌ی سوم به سوی شیراز به راه افتاد. شاه هیونانی از ری به سوی پارس فرستاد تا کاووس را آگاه کنند.

دل کاووس از مژده بازگشت کی‌خسرو جوان شد و کاخ را برای پذیرایی از او آماده کرد. شاه برای پیشواز از کی‌خسرو از شهر بیرون آمد؛ هنگامی که کی‌خسرو نیا را دید تندتر تاخت تا زودتر به او برسد. کاووس به کی‌خسرو گفت: در میان شاهان و بزرگان کسی مانند تو در جهان رنج نبرد و جهان را ندید. امروز اگر سیاوش باز گردد به فر از تو افزونتر نخواهد بود.

کی‌خسرو نیز در برابر گفت همه‌ی این‌ها از فر کاووس‌شاه است. پس از آن کی‌خسرو داستان‌هایی که برایش پیش آمده بود را برای کی‌کاووس باز گفت؛ ایشان یک هفته به شادی و می‌گساری نشستند و روز هشتم، کاووس‌شاه پهلوانان و بزرگان را به اندازه‌ی رنجشان از گنج برخوردار کرد.

در تنهایی نبیره و نیا، کی‌خسرو از اینکه یک سال کوه و دریا را برای یافتن افراسیاب گشته و او را نیافته بود سخن گفت. کی‌کاووس با شنیدن این سخن به کی‌خسرو گفت باید به سوی آتشکده‌ی آذرگشسب برویم و در آنجا در پیشگاه خداوند به نماز بایستیم. ایشان به ‌آذرابادگان‌ رفته و یک هفته در آنجا به نیایش ایستادند.

هوم، مردی از نژاد فریدون

افراسیاب که در گرد جهان اواره بود در نزدیکی بردع در یک دَهار (غار) روزگار می‌گذراند. آن دَهار به نام ‌هنگ افراسیاب‌ شناخته می‌شد. ‌هوم‌ مردی خدا پرست از نژاد فریدون بود که در کوه به نیایش یزدان می‌پرداخت. هوم در آن کوه پرستگاه داشت روزی از شکافی آوای نیایش مردی ترک زبان را شنید، او در هنگام نیایش خودش را شاه چین و ترک می‌خواند که اینک تنها در دَهاری (غاری) به سختی روز می‌گذرانَد. هوم دانست که این ترک جدا مانده از گروه کسی مگر افراسیاب نیست. به درِ هنگ آمد و او را با کمندی که همراه داشت بست.

‏گریختن افراسیاب

افراسیاب به هوم گفت از من چه می‌خواهی؟ چرا من را به بند آورده‌ای؟ هوم گفت تو کسی هستی که جهان از تو پر جوش و خروش است، کسی که برادرش اغریرث و نوذر شاه ایران و سیاوش را کشته.

افراسیاب از هوم خواست او را که نبیره‌ی فریدون است ببخشاید. هوم فریب او را برای رهاکردنش نخورد لیکن از ناله‌های او دلش سوخت و کمی کمند را شل کرد. افراسیاب که چشم به راه لغزشی از هوم بود بی‌درنگ خود را رهانید و در دریا ناپدید شد.

گودرز و گیو در همان نزدیکی در گذر بودند که هوم را با کمند بر لب دریای ‌دریای چِیچَست‌ دیدند. او داستان گرفتار شدن و رها شدن افراسیاب را بازگو کرد. گیو با شتاب به نیایشگاه رفت و کی‌خسرو را آگاه کرد. شاه کی‌خسرو و شاهنشاه کی‌کاووس بی‌درنگ نزد هوم آمدند.

هوم به کاووس‌شاه گفت هنگامی که کی‌خسرو به گنگ‌دژ آمد از خداوند خواستم به او در آباد کردن زمین یاری کند. شب هنگام ‌سروش خجسته‌ راز مردی که در دهار (غار) بود را برایم آشکار کرد. اینک او از دستم گریخته و در این آب پنهان شده. اگر شاه دستور فرماید، برادرش گرسیوز را به اینجا بیاوریم و بر دوش (کتف) او خام گاو بدوزیم، باشد که از ناله و زاری برادر، خود را به ما نشان دهد.

گرسیوز بی شرم را آورده و او را با چرم خام بستند. هنگامی که افراسیاب ناله‌ی گرسیوز را شنید به خشکی نزدیک شد. گرسیوز او را دید و گفت چرا در دریا پنهان شده‌ای کجاست آن همه فر و زور و توانایی. افراسیاب پاسخ داد: زندگانی است که مرا چنین خوار کرده و این‌گونه بی شرمانه نبیره‌ی فریدون (گرسیوز) را شکنجه می‌کنند.

مرگ افراسیاب

زمانی که افراسیاب با برادر گفتگو می‌کرد، هوم از راه آبخوست (جزیره) خود را به افراسیاب نزدیک کرد و با کمند او را از آب گرفت و به سوی خشکی برد. هوم افراسیاب را به ایرانیان سپرد و خود مانند باد ناپدید شد. کی‌خسرو با شمشیر تیز خود را بالای سر افراسیاب رساند. افراسیاب گفت این روز را در خواب دیده بودم. کی‌خسرو بدی‌های افراسیاب را شمرد:

• کشتن اغریرث نیک‌خواه • • کشتن نوذر پادشاه • • کشتن سیاوش ِشاه • افراسیاب به کی‌خسرو گفت من را نکش تا مگر مادرت را ببینم و پس از آن بمیرم. کی‌خسرو بدی‌های افراسیاب با فریگیس را یادآور شد و با شمشیر گردن افراسیاب را زد. کی‌خسرو فرمان داد ‌دژخیم‌ با شمشیر میان گرسیوز را دو نیم کند.

استاد فرزانه‌ی توس از پند ‌موبد‌ یاد می‌کند که به ‌بهرام‌ گفته نباید خون سر بی گناهان را بریزی و اگر می‌خواهی تاج تو ماندگار باشد، نباید مگر آهستگی و پاک‌رایی داشته باشی.

بازگشت به پارس

زمانی که خداوند خواسته‌های شاه را برآورده کرد، شاه به آذرگشسب رفت و یک روز و یک شب را به زمزم (دعا) ایستاد. پس از آن گنجورش -‌زرسپ‌- را فراخواند و گنج بزرگی به آذرگشب بخشید.

سپس به درویشان چیز‌ها بخشید. و از مردم خواست با خانواده از شهر به هامون بروند و آنجا رامش و خورش داشته باشند. نامه‌های فراوانی به هر کشوری نوشتند و در آن پیام کشته شدن افراسیاب و کین‌خواهی سیاوش را گفتند. پس از آن کی‌خسرو و ‌خاندان زرسپ‌ چهل روز به بزم نشستند. پس از آن کی‌خسرو و کی‌کاووس به سوی پارس بازگشتند.

مرگ کی‌کاووس

هنگامی که کاووس به آرامش رسید، به درگاه یزدان روی کرد و او را ستود و از او برای اینکه جانشینی مانند کی‌خسرو دارد، و توانسته کین سیاوش را بستاند، سپاس‌گزاری کرد و به یزدان گفت اینک که سد و پنجاه سال از زندگی‌ام می‌گذرد، اگر از جهان بروم گلایه نخواهم داشت.

کاووس زمان درازی پس از این گفته زندگی نکرد و از این جهان رخت بربست؛ وی را در دخمه‌ای بلند بالا، نهادند؛ کی‌خسرو پس از بازگشت از آیین دخمه کردن کاووس‌شاه چهل روز سوگواری کرد.

کی‌خسرو پس از آنکه چهل روز سوگوار نیای خود بود و از شادی و تاج و گاه پرهیز داشت، برتخت نشست و سپاهیان به درگاهش گرد آمدند.

نا امید گشتن کی‏خسرو از گیتی‏

روزگاری رسید که کی‌خسرو نیز در اندیشه‌ی رخت بربستن از این جهان افتاد. او از اینکه به روزگار جمشید یا ضحاک دچار شود سخت بیم ناک بود. کی‌خسرو با خود می‌اندیشید که از یک سو نژادش به کاووس می‌رسد و از دیگر سو به تور و افراسیاب.

پس از آن شاه با کسی دیدار نکرد و به سالار بار فرمود هرکس که بدرگاه آمد وی را با روی خوش و زبان خوب بازگردان و به سوی من راه نده. شاهنشاه جامه‌ی نو پوشید و به نماز ایستاد و از یزدان پاک خواست او را در راه راست نگاه دارد و از گزند دیو پناه دهد. شاه یک هفته شب و روزبه درگاه یزدان ایستاد و روز هشتم هنگامی که دیگر توانی برایش نمانده بود از نماز بیرون شد.

پژوهش کردن بزرگان از بار بستن کی‏خسرو

بزرگانی مانند توس و گودرز و گیو و گرگین و بیژن و رهام، که از کار شاه در شگفت بودند نزد شاه آمدند و از او چرایی دوری جستنش را پرسیدند. ایشان به شاه گفتند اگر از ما دلگیر هستی بفرما تا خود و رفتارمان را درست (اصلاح) کنیم و اگر از دشمنی در نهان هراسانی بگو تا بر او چیره شویم.

شاه به ایشان فرمود هیچ یک از گرفتاری‌های (مشکلاتی) که شما گفتید را ندارم به من زمان بدهید تا یک هفته‌ی دیگر به نماز با ایستم و تنها آرزوی خود را از یزدان پاک بخواهم. هنگامی که پاسخ یافتم به شما نیز خواهم گفت. بار دیگر شاه به نماز ایستاد و از سالار بار خواست کسی را به درگاه راه ندهد.

فراخوان رستم و زال به ایران

زمانی که نماز و خلوت شاهنشاه با یزدان از یک هفته بیشتر شد گودرز و توس گفتند بی‌گمان کی‌خسرو نیز از راه یزدان پیچیده. گودرز به گیو فرمود به سوی زابل برو و رستم و زال را به همراه بزرگان و ستاره‌شناسان قنوج و دنبر و مرغ و مای به ایران فرابخوان و به رستم بگو بیم آن داریم کی‌خسرو نیز از راه نیکی بپیچد؛ گیو نزد زال و رستم رسید و داستان را برای ایشان گفت و از رستم خواست همه‌ی موبدان و ردان و ستاره‌شناسان کابل و زابل را برای رای‌زنی فرابخواند.

شاه نیز پس از هفت روز نیایش به درگاه یزدان روز هشتم به تخت نشست و بزرگان را فراخواند؛ بزرگان ایران به شاه گفتند ما از درد تو دردمندیم؛ شاه به ایشان گفت در این جهان از کسی دلگیر نیست و بزودی راز نهان (مشکل اصلی) خود را به ایشان خواهد گفت.

خواب دیدن کی‏خسرو سروش را

هنگامی که ایرانیان از پیش شاه رفتند کی‌خسرو بار دیگر به درگاه یزدان به نیایش ایستاد. شاه از یزدان خواست اگر پادشاهی او سودمند و دادگرانه نیست و یزدان از او خشنود، او را از این جهان ببرد. کی‌خسرو از خدا خواست که او را در بهشت جای دهد.

پنج هفته شاهنشاه به درگاه یزدان نالان بود و خواب را بر خود روا نمی‌دید. ‌سروش خجسته‌ در خواب بر وی آشکار گشت و به او نوید داد که یزدان پاک وی را بخشوده و از او خواسته برای رفتن نزد یزدان، آماده شود و هرچه می‌خواهد به درویش بخشایش کند. کی‌خسرو شادان از مژده‌ی دیدار، بر تخت شاهی نشست.

پند دادن به زال

سرهفته زال و رستم نزد شاه رسیدند. ایرانیان- خاندان زرسپ و توس و گودرز با درفش کاویانی- به پیشواز ایشان رفتند و به رستم گفتند شاه گویا فریب ابلیس را خورده و از راه یزدان پیچیده است. هفته تا هفته کسی درگاه او را نمی بیند. زال گفت شاید که شاه از تخت و پادشاهی سیرگشته باشد، نگران نباشید ما پندش می‌دهیم و تلاش می‌کنیم او را بازگردانیم. ایشان به همراه توس و گودرز و گرگین و بیژن و گستهم و دانندگان کابل و زابل و دنبر و قنوج، به درگاه شاه رفتند. شاه از دیدار تهمتن شاد شد و هر کس را در جایگاه درخور خود نشاند.

پس از آن زال بر شاه آفرین فراوان کرد و گفت: از زمان منوچهر تا کی‌قباد همچنین تا زو تهماسپ و کاووس‌شاه و سیاوش که برای من مانند فرزند بود، کسی را به خرد و فر و پیروزی تو ندیدم. از ایران گزارش رسیده که شاه کاری دشوار در پیش دارد و من نیز همه‌ی ستاره‌شماران از دنبر و مرغ و مای را گرد آورده‌ام تا از شاه درباره‌ی این کار بپرسم و به کمک ستاره‌شناسان راز سپهر را برای شاه آشکار کنیم. زال افزود بدان به کمک سه چیز می‌توان از پس هر کاری بر آمد:

• گنج • • رنج • • مردان نیکو. • از این سه گذشته، چهارم باید به یزدان نیایش کرد و از او یاری خواست. و به درویش باید بخشش نمود. شاه با شنیدن این سخنان به زال فرمود:

از گاه منوچهر تا امروز تو نیک‌خواه و بی‌آزار هستی و رستم پیل‌تن پروراننده‌ی سیاوش است. نیکی‌های خاندان تو برشمردنی نیست. هرستایش برای تو نکوهش است. شاهنشاه در خصوص بار ندادن به بزرگان گفت: پنج هفته است که به درگاه یزدان نالیده‌ام تا او گناه من را ببخشاید و مرا از این سپنجی سرای ببرد. از او خواستم نگذارد که از راه راست بپیچم. اینک هرچه خواستم از خداوند گرفتم و سروش خجسته در خواب پیام آورد که هنگام رفتن رسیده است؛

زال پس از نشست با شاه، به ایرانیان گفت نباید این سخن را از او بپذیریم، شاید دیو با او سخن گفته باشد. فریدون و هوشنگ هرگز چنین نکردند. من همه‌ی این سخنان را به او خواهم گفت هرچند که از شاه گزند یابم. ایرانیان نیز با وی هم‌داستان شدند.

نکوهش کردن شاه

زال نخست از شاه برای سخنانی که خواهد گفت، پوزش خواست و پس از آن به شاه گفت:

* از یک سو نبیره‌ی افراسیاب هستی و در توران پا به جهان گذاشتی و از یک سو نیای تو کاووس است، کسی که از خاور تا باختر جهان را در دست داشت و باز می‌خواست از آسمان نیز بگذرد و پرواز کند. در آن زمان نیز هرچه پندش دادم نپذرفت.

* دیگر اینکه خودت با سد هزار تن به توران رفتی و به تنهایی با پشنگ روبرو شدی با اینکه پهلوانان و گرزداران فراوانی در سپاه بودند و نیاز نبود که تو بجنگی. اگر تو شکست می‌خوردی زن و کودک و خرد ایرانیان را به کشتن داده بودی. لیکن یزدان با تو یار بود و کسی را که همه از او در هراس بودند کشتی؛ اینک که هنگام آرامش رسیده تو از راه یزدان گشتی و کار را برای ایرانیان دشوار کردی. بدان ای شاه که از این کار پشیمان خواهی شد؛ پهلوانان نیز با زال هم‌داستان شدند و حرف او را درست دانستند.

کی‌خسرو پس از شنیدن این سخنان اندکی اندیشید و پاسخ نداد. او که میدانست اگر به زال سرد پاسخ بدهد بزرگان و رستم که برای ایران فراوان رنج برده‌اند، ناخرسند خواهند شد، رو به بزرگان کرد و گفت: به یزدان سوگند که من از راه و فرمان دیو دور هستم و یزدان پرست. من آن جهان را به چشم دیده‌ام. شاهنشاه به زال گفت ای خردمند تندی نکن.

نخست آنکه گفتی که از توران نژاد دارم، باید بگویم که من از نژاد سیاوش هستم و نبیره‌ی کاووس‌شاه هستم. و از سوی مادر هم از نسل افراسیابی هستم که نبیره‌ی فریدون بزرگ است. از این نژاد ننگ ندارم. • • درباره‌ی کار کاووس و پروازش به آسمان باید بگویم که افزون خواهی برای شاهان آهو (عیب) نیست. • • اینک نیز چون من کین پدرم را ستاندم و هر کاری که می‌خواستم را به انجام رسانده‌ام پر اندیشه‌ام از اینکه مانند کاووس و جمشید یا ضحاک و تور از داد بپیچم و به سوی دیو کشیده شوم. • • درباره‌ی اینکه رویارویی من با شیده را نادرست خواندی، بدان که اینکار را برای آن کردم که از ایرانیان کسی هم‌آورد او نبود و باید به تنهایی با او روبرو می‌شدم. اگر فر یزدان و بخت نیک‌خواه نبود امروز همه‌ی خاک ایران به چنگ شیده بود. • • من پنج هفته به درگاه یزدان نیایش کردم و از دنیا بریدم. • شاه به زال گفت از اینکه من را دیوانه خواندی، نمی‌دانم کی و کجا پادافره خواهی یافت. زال از شاه برای این بدگمانی پوزش خواست و پیری را بهانه‌ی این تندی کرد. کی‌خسرو نیز پوزش زال را پذیرفت و او را کنار خود نشاند.

پس از آن شاه فرمان داد بزرگان با وی از شهر بیرون بروند و اردو بزنند. در میان درفش‌های رنگارنگ

• درفش کاویانی میان همه بود. • • زال با درفش سیاه نزدیک شاه اردو زد. • • دست چپش رستم • • پیش رویش توس و گودرز و گیو و رهام و شاپور و گرگین بودند • • پس پشت او بیژن و گستهم و دیگر بزرگان. • شاه بر تخت زرین نشست و گرزه‌ی گاوسارش را بدست گرفت و پهلوانان نیز همگی کنار او گرد آمدند. شاه از گذرا بودن جهان و ناپایداری‌اش سخن گفت و افزود من نیز آماده‌ی رفتن از این سرای سپنج گشتم. شاه از پیشینیان یاد کرد و گفت من نیز مانند ایشان بنده‌ی پروردگار هستم. در پادشاهی هرچه می‌خواستم به دست آوردم و امروز از تخت سیر شدم، آماده‌ام به هرکس به اندازه‌ی رنجی که برده است گنجی ببخشم. کی‌خسرو بر آن شد همه‌ی گنج را از دینار و بدره و چهارپا، میان دیگران بخش کند و کشور را به بزرگان شایسته‌ی گرداندن (اداره کردن) ایران بسپارد.

ایرانیان هنگامی که سخنان خسرو را شنیدند برخی شاه را دیوانه خواندند و برخی گفتار او را ایزدی پنداشتند. پس از آن یک هفته در آن دشت به شادی نشستند. روز هشتم شاه بر تخت نشست و گودرز را دستور خود در بخشیدن گنج‌ها کرد. شاه گنج‌های زیر را به گودرز سپرد:

گنج آباد‌ را برای:

• آباد کردن کاوانسراهای ویران و ابگیرهای بند آمده (بی آب شده) • • کودکان بی مادر • • زنان بی شوهر • • نیازمندان • ‌گنج باداور‌ را برای:

• آباد کردن شهرهای ویران • • آتشکده‌ی بی هیربد و ویران • • مردم پیر و از کارافتاده • • چاهسارهای بی آب و ویران • ‌گنج عروس‌ را که کاووس در شهر توس انباشته بود برای بخشیدن به زال و رستم و گیو.

پس از آن

• شاه همه‌ی رخت‌هایش را بر شمرد و به همراه گردنبند و گوشوار و زره‌ها و گرزهای گران خود، به تهمتن بخشید. • • اسب‌های خود را به توس بخشید. • • باغ و گلشن را به گودرز داد. • • جنگ ابزار تنش را به همراه هرچه در گنج داشت به گیو سپرد. • • ایوان و خرگاه و پرده سرای و چارپایان رام (اهلی) خود را به همراه بسیاری زره و ترگ و کلاه خود به فریبرز کاووس بخشید. • • یک گردنبند و دو انگشتر از یاقوت رخشان -که بر آن نام کی‌خسرو نوشته شده بود- را به بیژن بخشید و او را به نیکی در کارها سفارش کرد. • شاه از ایرانیان خواست اینک که هنگام رفتن شاه فرا رسیده هرچیز که از او می‌خواهند، به شاه بگویند. زال زمین را بوسید و کارهای شگرف رستم را برای شاه برشمرد.

• مازندران • • کشتن پولاد و غندی (کولادغندی) • • کشتن دیو سپید • • کشتن سنجه • • کشتن سهراب برای پدافند از ایران و خاندان شاهی • • نبرد با کاموس و …. • زال از شاه خواست تهمتن را بخششی شایسته نماید. شاه پذیرفت و پس از آن عهدی نوشتند و کشور نیمروز را به تهمتن سپردند. پس از آن گودرز بر پای خواست و شاه را آفرین گفت و افزود که هفتادو هشت نبیره پسر داشتم که تنها هشت تن از ایشان برایم مانده‌اند. گیو بیدار دل هفت سال در توران به دنبال تو می‌گشت. وی از شاه خواست بخشی از تاج و تخت را نیز به گیو بسپارد. شاه نیز فرمان داد که منشور ‌قم‌ و ‌اصفهان‌ (سپاهان) را به نام او بنویسند. پس از آن شاه به ایرانیان سفارش کرد هرگز از گیو روی برنگردانند.

پس از گودرز توس برپای خواست به شاه گفت از میان این بزرگان تنها من از نژاد فریدون هستم. وی از کارهایی که در کوه هماون و جنگ لاون به کین‌خواهی سیاوش کرده بود سخن گفت. همچنین از این که در مازندران در بند بوده است. شاه نیز خراسان را به او بخشید.

برگزیدن لهراسپ به پادشاهی

شاه پس از آنکه از اینکارها آسوده شد بیژن را فرستاد و ‌لهراسپ‌ را فراخواند. هنگامی که لهراسپ نزد شاه رسید، کی‌خسرو پیش پای او از جای برخواست و از تخت فرود آمد. شاه تاجش را از سر برداشت و به لهراسپ سپرد و او را به دادگری، خردمندی و بی‌آزاری فراخواند.

ایرانیان از اینکه باید لهراسپ را شاه ایران بدانند شگفت زده شده بودند. شاه به ایرانیان سفارش کرد که از این پادشاهی شاد باشید. زال برخاست و با شاه گفت: هنگامی که لهراسپ را در کنار زرسپ دیدم یک مرد بی‌نام و نشان و تنها، با یک اسب بود. تو او را به ‌نبرد الانان‌ فرستادی و سپاه و درفش و کمربند به او دادی. زال افزود نژاد و هنر این مرد را ندانیم و ندیدیم. آیا هیچ یک از بزرگان ایران در نگر (نظر) شاه شایسته‌ی تخت و تاج نبود؟ ایرانیان نیز سر به نافرمانی و ناخشنودی از فرمان شاه برداشتند و گفتند اگر لهراسپ شاه باشد ما دیگر در کارزار نخواهیم جنگید.

شاهنشاه از زال خواست تندی نکند و به بیداد نشورد. کی‌خسرو گفت خداوند پادشاهی را به کسی می‌دهد که دین، شرم، فر و نژاد داشته باشد. کی‌خسرو یزدان را گواه گرفت که لهراسپ همه‌ی این ویژگی‌ها را دارد.

شاهنشاه گفت لهراسپ نبیره‌ی هوشنگ است و بر جادوان نیز چیره خواهد گشت. کارها در پادشاهی او به سامان خواهد شد و فرزندش نیز بر همین شیوه خواهد بود. از شما می‌خواهم که به پادشاهی او سر بنهید و فرمان بردار شوید. هر کس که پند من را نپذیرد همه‌ی رنج‌هایی که برای من برده است در نزد من هیچ خواهد بود و خداوند نیز از وی نخواهد گذشت. زال انگشت به خاک زد و لب را به آن خاک آلود و پادشاهی لهراسپ را پذیرفت. زال افزود هیچکس مگر کی‌خسرو از نژاد او آگاه نبوده ما نیز به فرمان او به این پادشاهی خرسند خواهیم بود.

شاه پس از آن ایرانیان را پدرود کرد و به ایشان امید داد هنگامی که از این جهان گذشت، نزد یزدان پاک ایشان را می‌خواند شاه گفت ای کاش که می‌توانستم شما را نیز با خود ببرم. خروش غم از سرتاسر شهر بر خواست. شاه مردم را به شادی فراخواند و گفت من به نیکنامی از این جهان در می‌گذرم.

پدرود کردن با خانواده

شاه پس از پدورد کردن ایرانیان به سوی خانواده‌ی خود رفت و به ‌چهار کنیز‌ خود گفت این واپسین دیدار ما خواهد بود. پس از شنیدن این سخن ایشان بسیار زاری کردند و از شاه خواستند ایشان را نیز با خود ببرد لیکن شاه به ایشان گفت سرانجام همه باید از این جهان برویم مانند دختران جمشید یا مادرم دختر افراسیاب یا ‌ماه آفرید دختر گرامی تور‌. شاه، لهراسپ را فراخواند و خانواده‌ی خود را به او سپرد و گفت کاری نکن که در جهان دیگر از دیدن من و سیاوش شرمنده باشی. لهراسپ پذیرفت و شاه به ایوان رفت و با مردم سخن گفت و ایشان را به شاد بودن، دل نبستن به جهان و راد بودن سفارش کرد.

شاه پس از آن به لهراسپ فرمود بر تخت نشیند و هرگاه تن آسان شد و دیگر رنجی ندید، نشانه‌ای است که هنگام رفتن او هم فرارسیده. لهراسپ از اسب فرود آمد و شاه را ستود.

رخت بر بستن از این جهان

کی‌خسرو به همراه بزرگانی مانند رستم، گودرز، گیو، بیژن، گستهم، فریبرز و توس آماده شدند. گروه گروه مردم به تیغ کوه رفتند و یک هفته آنجا ماندند. بیش از سد هزار تن از مرد و زن ایرانیان بار دیگر از شاه خواستند که از گذشتن روی گرداند و در کشور بماند. ایرانیان به شاه گفتند از پیش ما نرو، ما به درگاه یزدان نیایش خواهیم کرد و از او می‌خواهیم که تو را به ما ببخشد. شاه از کار و گفتار مردم در شگفت ماند و موبدان را فراخواند.

کی‌خسرو برای ایشان روشن داشت که این گذر از جهان خاکی به جهان مینویی، نیکویی‌ای است که یزدان بر او روا داشته و نباید از آن ناخرسند بود. شاه به ایشان گفت به زودی همه یکدیگر را در دیگر سرا خواهیم دید. پس از آنکه شاه مردم را به بازگشتن فراخواند، به بزرگان ایران –پهلوانانی که با او همراه بودند- گفت از اینجا دیگر بازگردید. راه دراز و بی آب و گیاهی در پیش است. تنها، کسی که فر و برز دارد می‌تواند از آن راه گذر یابد.

از میان همراهان شاه سه تن- زال و رستم و گودرز- سخن او را پذیرفتن و بازگشتند و توس و گیو و بیژن و فریبرز و گستهم با او ماندند. یک روز و یک شب در بیابان خشک راه رفتند. تا اینکه چشمه‌ای پیدا شد. شاه به ایشان گفت امشب اینجا می‌مانیم و فردا روز جدایی ما خواهد بود.

هنگامی که شب به نیمه رسید شاه در آن چشمه سر و تن بشست و به بزرگان گفت که فردا پگاه وی را نخواهند دید. شاه از ایشان خواست هرچند از آسمان مشک ببارد اینجا نمانند و بازگردند اگر نه تندباد و برف و سرمایی چیره خواهد شد که ایشان راه به ایران نخواهند برد. ایرانیان از این سخنان غمگین شدند.

فردا پگاه ایشان شاه را ندیدند و چندی در آنجا به دنبال شاه گشتند. فریبرز گفت امشب را اینجا می‌مانیم و پس از آن از اینجا خواهیم رفت. بزرگان در کنار آن چشمه از داستان شاه و شگفتی کار او سخن گفتند. چندی گذشت و باد و ابری برامد و برف بارید. برف از نیزه‌ی ایشان هم بلند تر شد و ایشان زیر برف ماندند و ناتوان شدند.

رستم و گودرز و توس که سه روز گذشته را چشم به راه همراهان کی‌خسرو بودند، روز چهارم نگران ایشان شدند و در این باره گفتگو کردند. یک هفته گذشت و هیچ نشانی از بازگشت فرزندان گودرز و همراهان خسرو نیامد. گودرز سر و روی خود را شخود و گفت از نژاد کاووس بیش از همه به من بد رسید همه‌ی فرزندانم در کین سیاوش کشته شد و این یکی (بیژن) نیز در همراهی با پسر سیاوش ناپدید شد.

زال خردمندانه ایشان را به آرامش فراخواند و گفت هنگامی که برف‌ها آب شد پیادگانی را برای یافتن ایشان خواهیم فرستاد. دیگر نباید خود در این کوهستان بدون آب و خوراک بمانیم. ایشان نالان و گریان از دوری دوست و خویش و همرزم خود از کوه بازگشتند.

آگاهی لهراسپ از مرگ کی‌خسرو

پس از آنکه گزارش ناپدید شدن خسرو به ایران رسید لهراسپ بر تخت نشست و ایرانیان را به یاد پند شاه انداخت و گفت هرکس از پادشاهی من ناخرسند است پند خسرو را از یاد برده. لهراسپ گفت من نیز هر آنچه شاه فرموده را مو به مو انجام خواهم داد.

زال به او گفت کی‌خسرو تو را جانشین خود کرده و ما نیز از این گفته نگذریم. لهراسپ از شنیدن اینکه زال پشتیبان او است خرسند شد و به او گفت من در گنج خویش شما را هنباز (شریک) می‌دانم. پس از آن گیو نیز فرمانبرداری خود و خاندانش را آشکار کرد. ایرانیان یک روز فرخنده را برای تاجگذاری برگزیدند. لهراسپ نیز مانند فریدون در مهرگان تاجگذاری کرد.

پادشاهی لهراسپ

هنگامی که لهراسپ به فرمان کی‌خسرو بر تخت پادشاهی نشست مردم را به یزدان امید و بیم داد و از آز پرهیز. لهراسپ گفت تنها به دادگری خواهد اندیشید. لهراسپ گفت من از پند کی‌خسرو نیز افزون‌تر نیکی خواهم کرد. بزرگان بر پادشاهی او آفرین خواندند.

پس از آن شاه فرستادگانی را به هند و چین و روم و دیگر کشورهای آباد زمین فرستاد و ایشان را به بلخ فراخواند. پس از آن شاه شهری ساخت که در هر برزنش جایی برای جشن سده بود و در آن ‌اتشکده‌ی بُرزین‌ را ساخت.

گشتاسپ

لهراسپ دوفرزند داشت به نامهای ‌گُشتاسپ‌ و ‌زریر‌. ایشان هر دو شایسته‌ی شاهی بودند. گشتاسپ سری پر از باد داشت. هنگامی که لهراسپ به می‌گساری نشسته بود. گشتاسپ به پیش پدر گفت در ایران کسی از من شایسته‌تر برای پادشاهی نیست و کسی توان رویارویی با من را ندارد مگر رستم شیر گیر. اگر تو نیز من را شایسته می‌دانی به پادشاهی مرا برگزین.

لهراسپ به او گفت تندی نکن و پند کی‌خسرو را به یاد داشته باش که فرمود شهریار بیدادگر مانند خَو (آفت گیاه) است که اگر آب بخورد و نیرومند شود باغ را از میان خواهد برد.

گشتاسپ با شنیدن این سخن از پدر ناخشنود شد و گفت با فرزند خودت مهر نداری و می‌خواهی این تخت را به بیگانه بسپاری. شاه هند در نامه‌ای گشتاسپ را به سوی خود خوانده بود و خود را فرمانبردار وی دانست. گشتاسپ با سی‌سد سوار به سوی هند رفت؛ هنگامی که لهراسپ آگاه شد بزرگان را فراخواند و با ایشان رای‌زنی کرد.

پس از آن لهراسپ زریر را با هزار سوار به سوی هند فرستاد و گستهم نوذر را به سوی روم و ‌گرازه‌ را به سوی چین فرستاد تا از رسیدن گشتاسپ به هر یک از این کشورها جلوگیری کنند.

باز آمدن گشتاسپ با زریر

گشتاسپ در راه هند جایی نزدیک کابل اردو زد؛ شب هنگام زریر با ‌درفش پیل پیکر‌ به او نزدیک شد. دو برادر یکدیگر را در آغوش گرفتند؛ در میان بزرگانی که با زریر بودند یک ‌نامور‌ به گشتاسپ گفت: ستاره‌شناسان در ایران اختر تو را همپایه‌ی اختر کی‌خسرو می‌دانند. اگر تو خود را با هندیانِ خداناباور هم‌پیمان کنی دیگر جایگاهت را از دست خواهی داد.

گشتاسپ در پاسخ به زریر گفت من نزد پدر هیچ ابرویی ندارم، او می‌خواهد تاج را به کاووسیان بازگرداند. من و تو نزد او ابرویی نداریم، اگر بخواهی نزد لهراسپ باز می‌گردم لیکن دلم خون است. اگر تاج را به من بدهد مانند بنده‌ای وی را ستایش خواهم کرد. اگر هم نپذیرد من به جایی خواهم رفت که لهراسپ من را نبیدند؛ در بازگشت لهراسپ به پیشوازش آمد و او را در آغوش گرفت. شاه به پسر فزون خواه خود گفت، از شاهی تاج از آن من است و فرمان و مهر دست تو است. گشتاسپ نیز سخن لهراسپ را پذیرفت. برای دلجویی از گشتاسپ، جشنی برپا کردند؛ چندی گذشت و لهراسپ دوباره با کاووسیان دلشاد بود و از کی‌خسرو یاد می‌کرد. گشتاسپ دلش شکست و این بار بی‌یار و همراه ایران را رها کرد.

رفتن گشتاسپ به سوی روم‏

گشتاسپ یکه و تنها به سوی روم به راه افتاد؛ لهراسپ از شنیدن این پیام دلش به درد آمد. ‌موبد لهراسپ‌ به او گفت کسی بهتر از گشتاسپ برای پادشاهی نیست کشوری را به او بده تا او نیز تاجدار شود و به خواسته‌اش برسد؛ لهراسپ کسان بسیاری را برای یافتن گشتاسپ فرستاد لیکن او را نیافت. هنگامی که گشتاسپ به نزدیکی دریا رسید پیرمردی به نام ‌هیشوی‌ نگهبان دریا بود. گشتاسپ به او گفت دبیری از ایران هستم که باید از دریا بگذرم.

هیشوی به گشتاسپ گفت رفتار و کردارت به دبیرها نمی‌خورد تو بیشتر به شاهان جنگاور می‌مانی. برای گذر از دریا باید راستش را بگویی که کیستی یا پیشکش درخوری بدهی. گشتاسپ دینار و سکه‌هایی به هیشوی داد و پس از آن هیشوی گشتاسپ را به سوی ‌قیصر‌ در پایتخت روم برد. ‌شهری به بالای سه فرسنگ‌ که سلم برپای داشته بود. پس از رسیدن گشتاسپ یک هفته در شهر به دنبال کار گشت.

جستجوی کار

گشتاسپ نزد ‌اسقف‌ رفت و از او خواست وی را در جایگاه دبیری به کار بگیرد. دبیران که از برز و بازوی گشتاسپ در شگفت مانده بودند، به او گفتند ما دبیران شایسته‌ای داریم و نیاز به دبیر تازه نداریم.

گشتاسپ از آنجا نزد ‌نستاو‌، چوپان قیصر رفت. نستاو نیز از برز و روی گشتاسب در شگفت ماند و گفت بیشتر به شاهان می‌مانی تا چوپانان. گشتاسپ خود را چوپانی کره‌تاز خواند و از نستاو خواست به او کار بدهد. نستاو گفت نمی‌تواند گله را به ناشناس بسپارد.

گشتاسپ که ناامید شده بود به سوی ‌ساربان قیصر‌ رفت. او گشتاسپ را پذیره شد و از او پذیرایی کرد. گشتاسپ از او خواست یک کاروان به او بسپارد. ساربان گفت روزی ما چنان کم است که برای تو بسنده نخواهد بود، تو باید به سوی قیصر بروی و از او کمک بخواهی.

گشتاسپ به سوی آهنگری به نام ‌بوراب‌ رفت که برای قیصر نعل اسب می‌ساخت. وی سی و پنج شاگرد داشت؛ گشتاسپ از او درخواست کار کرد؛ برای آزمودن گشتاسپ پتکی به او می‌دهند تا بر گوی آهن تفتیده بکوبد. از نیروی پتک گشتاسپ گوی و سندان شکست و همه در شگفت ماندند.

خانه‌ی دهگان

گشتاسپ ناامیدانه و گرسنه از شهر به سوی دهی رفت و در آنجا زیر درختی نشست و از سرنوشت خود به درگاه یزدان نالید؛ ‌مهتر ده‌ که مردی از نژاد فریدون بود او را به خانه‌ی خود برد. گشتاسپ چند ماهی در خانه‌ی مهتر ده، ماند.

کتایون

آیین قیصر این بود که هنگام شوی گزیدن برای دخترش، بزرگان را به دربار فرا می‌خواند و دختر از میان ایشان کسی را به همسری بر می‌گزید. دختر قیصر بزرگ شده بود و زمان گُزیدن شوی برایش فرا رسیده بود؛ ‌کتایون‌ شبی در خواب دید: از میان مردانی که انجمن شده بودند، ناشناسی که نشست و برخاست شاهان را داشت نزد او آمد. کتایون یک دسته گل به او داد و او نیز آن را پذیرفت؛ به آیین گذشته، قیصر بزرگان را فراخوان تا دختر از میان ایشان کسی را برگزیند؛ بزرگان پادشاهی روم انجمن شدند؛ به همراه شست پرستنده‌ی گل به دست در میان ایشان گشت تا شاید کسی را که در خواب دیده بود، در انجمن باز شناسد؛ کتایون وی را نیافت؛ بار دیگر قیصر مهتران و کهتران را فراخواند مگر کتایون جفت خود را بیابد.

آگهی این فراخوان در شهر پیچید و مهتر ده، از گشتاسپ خواست او نیز به مهمانی قیصر برود. مهتر می‌خواست با دیدن تخت و تاج قیصر اندکی دل گشتاسپ شاد شود.

کار نخست گشتاسپ

گشتاسپ به مهمانی رفت؛ کتایون او را دید و شناخت؛ شه‌دخت تاج گرانبهایش را بر سر گشتاسپ نهاد؛ دستور شاه به قیصر گفت که کتایون فردی شایسته را بگزیده لیکن نژاد او ناپیدا است. قیصر در پاسخ گفت اینکار برای نژاد ما ننگ است و باید سر آن مرد را از تنش جدا کرد اگر نه سر خودم در انجمن پست می‌گردد. ‌اسقف قیصر‌ گفت نمی‌توانی زیر پیمانت بزنی چراکه به دخترت دستور (اجازه) شوی برگزیدن داده‌ای و دست او را باز گذاشته‌ای.

گشتاسپ و قیصر هر دو از این گزینش در شگفت ماندند. گشتاسپ از کتایون پرسید چرا از میان همه بزرگان منِ بی‌نام و نشان را برگزیدی؟ کتایون گفت اگر من با تو خرسندم، چرا باید به دنبال تخت و تاج باشم؛ قیصر دخترش را بدون هیچ کمک و همراهی‌ای به خانه‌ی گشتاسپ فرستاد؛ مهتر ده که پیشتر به گشتاسپ پناه داده بود خانه‌ای در ده پرداخت (خالی کرد) و به ایشان داد کتایون برای شروع زندگی یکی از گوهرهای بیشماری را که به دست و گردن خود داشت به گشتاسپ داد؛ گوهرفروش آن را به شش هزار دینار خرید.

گشتاسپ از راه شکار زندگی خود را می‌گذراند؛ وی بار دیگر هیشوی را در نخچیرگاه دید و دیدارها تازه شد؛ هیشوی نیز در زمره‌ی دوستان و اشنایان اندک گشتاسپ آمد؛ گشتاسپ به پاس این دوستی راهبردی، همواره دو بهره از شکار بدست آمده را به هیشوی و یک بهره را به کدخدا و بزرگان ده میداد؛ با این کارها بود که آرام آرام آوازه‌ی گشتاسپ بلند شد.

کار دوم گشتاسپ

روزی یکی از رومیان به نام ‌میرین‌دختر دوم‌ قیصر را خواستگاری کرد. قیصر گفت کسی می‌خواهد داماد من باشد باید دست کم یک کار بزرگ را به انجام برساند. در ‌بیشه‌ی فاسقون‌ گرگی بزرگ به زور پیل و تن اژدها زندگی می‌کند هرکس بتواند ‌گرگ بیشه‌ی فاسقون‌ را بکشد داماد من خواهد بود.

میرین که کار دشواری در پیش داشت نوشته‌های روزگار کهن و پیشگویی‌هایی را که درباره‌ی این سال نوشته شده بود، جستجو کرد. در این نوشته‌ها آمده بود که در این روزگار نامداری از ایران به روم خواهد آمد و سه کار گران را به انجام خواهد رساند. نخست او داماد قیصر خواهد شد و پس از آن دو دد هراس انگیز و زیانکار را خواهد کشت.

میرین که داستان کتایون را می‌دانست و هیشوی را می‌شناخت به نزدی هیشوی آمد و از او کمک خواست؛ هیشوی او را به دیدار گشتاسپ برد و از او خواست به میرین کمک کند. هیشوی گفت او دلیری از نژاد سلم است که ‌شمشیر سلم‌ نیز در دست او است؛ گشتاسپ پذیرفت به او کمک کند و نشان و جایگاه گرگ را از هیشوی پرسید. هیشوی گفت او گرگی پیر است که دندان‌هایی مانند پیل و چشمانی پرخون دارد و شاخ‌هایی مانند ستون خانه. وی افزود نامداران بسیاری برای یافتن او رفته‌اند و هرگز باز نگشته‌اند. گشتاسپ شمشیر سلم را از ایشان خواست و گفت این جانوری را که نشانی دادید، اژدها باید خواند، نه گرگ.

میرین از آنجا به سوی خانه‌ی خودش رفت و یک ‌اسب سیاه‌ را به همراه شمشیر سلم و پیشکش‌های فراوانی برای او آورد. گشتاسپ از میان آن پیش‌کش‌ها تنها اسب و شمشیر را پذیرفت؛ گشتاسپ خفتان نبرد پوشید و با کمانی بزه کرده به سوی بیشه‌ی فاسقون رفت؛ میرین و هیشوی که امیدی به زنده بازگشتن او نداشتند با او همراه شدند.

کشتن گرگ

هیشوی و میرین، هنگامی که به بیشه نزدیک شدند، کنام گرگ را به او نشان دادند و هر دو از آنجا بازگشتند؛ گشتاسپ نزدیک بیشه به نماز ایستاد و به خداوند گفت: اگر من در این نبرد کشته شوم پدرم- پادشاه ایران- دیگر روی آسایش را نخواهد دید و اگر من نتوانم این کار را انجام دهم تا پایان زندگی شرمسار خواهم بود؛ گشتاسپ این را گفت و سوار بر اسب با کمانی به زه کرده به نبرد با آن گرگِ اژدهافش رفت.

گشتاسپ بادیدن درنده‌ی بزرگ، نخست وی را تیرباران کرد؛ گرگ از زخم تیرهای گشتاسپ لختی بر زمین آسوده؛ بار دیگر برخاست و به سوی گشتاسپ آمد؛ این بار اسب گشتاسپ را کشت؛ گشتاسپ با شمشیر سلم بر میانه‌ی سرش کوبید و او را از پای در آورد.

پس از کشتن آن هیون درنده، گشتاسپ برای سپاس‌گزاری از یزدان پاک به نماز ایستاد؛ دو دندان دراز درنده را برای گواهی دادن بر مرگ آن جانور برداشت و به سوی دریا رفت. در آنجا هیشوی و میرین چشم به راه او بودند هنگامی که گشتاسپ را پیاده و خون آلود دیدند از او درباره‌ی گرگ پرسیدند و گشتاسپ درکنار خوار کردن رومیان برای اینکه تا امروز با آن جانور روبرو نشده بودند، آگهی کشته شدن گرگ اژدهافش را داد. هیشوی و میرین به سوی آن بیشه رفتند و پیکر آن جانور را که از زخم گشتاسپ کشته شده بود دیدند.

میرین برای سپاس‌گزاری، پیشکش‌های فراوانی نزد گشتاسپ آورد لیکن گشتاسپ مگر یک اسب از آن میان چیز دیگر برنداشت. گشتاسپ که بدون آگاهی کتایون به این میدان رفته بود هنگامیکه با زره به خانه بازگشت، کتایون را شگفت زده کرد. شه‌دخت از چیستی زره پرسید و گشتاسپ گفت این زره را یکی از خویشاوندانش که از ایران آمده، پیشکش کرده. کتایون نیز باور کرد. همسر مهربان شوی خود را با میِ روشن مانند گلاب پذیرایی کرد و زن و شوی تا هنگام خواب نوشیدند؛ آن شب گشتاسپ چندین بار کابوس گرگ را دید و از خواب پرید. کتایون از او پرسید چه شده که این‌گونه آشفته از خواب می‌پری؟ گشتاسپ گفت من در خواب تخت و بخت خود را می‌دیدم. کتایون از این گفته‌ها به این که وی از نژاد شاهان است پی‌برد. گشتاسپ به او پیشنهاد داد به ایران و دربار شاه بروند. کتایون پیشنهاد او را نپذیرفت لیکن گفت اگر می‌خواهی بروی من همنیجا چشم به راه تو می‌مانم. با هیشوی و از راه آبی به ایران بازگرد. آن شب تا بامداد ایشان در بستر، بر آینده‌‌ی خویش گریستند. این سخنان بامداد نیز دنباله یافت.

میرین از دیگر سو نزد قیصر رفت و از کشته شدن گرگ گزارش داد و داستان دلاوری خود را آنگونه که گشتاسپ برایش گفته بود، باز گفت. قیصر برای راستی آزمایی سخنان وی به بیشه‌ی فاسقون رفت و خود پیکر بی جان گرگ را دید. قیصر از شادی کشته شدن گرگ، برای میرین دست (کف) زد و همان روز اسقف را خواند و دخترش را به همسری او در آورد.

قیصر پس از آن به فرمانداران کشورهای روم- ‌سکوبا‌ و ‌بطریق‌- نامه‌ای نوشت و از کشته شدن گرگ اژدهافش به دست میرین گزارش داد.

کار سوم گشتاسپ

اهرن‌ یکی از بانژادان روم که کوچکتر از میرین بود، برای خواستگاری از ‌دختر سوم‌ قیصر پیشگام شد. قیصر به او نیز کاری دشوار پیشنهاد کرد. داماد تازه می‌باید ‌اژدهای کوه سقیلا‌ را می‌کشت.

اهرن می‌دانست کشتن گرگ کاری نبوده که از میرین براید به سوی وی آمد و از او راهنمایی خواست. میرین که می‌خواست اهرن را هم‌پیمان خود نماید از اهرن سوگند خواست رازش را نهان دارد و پس از آن داستان گشتاسپ را برایش بازگو کرد.

میرین نامه‌ای برای هیشوی نوشت و به اهرن داد. هیشوی به گشتاسپ گفت در ستیغ ‌بزرکوه‌ اژدهایی کنام دارد و تو تنها کسی هستی که میتوانی از پس او بر بیایی. گشتاسپ از اهرن خواست خنجری به اندازه‌ی پنج باز، بسازد و هر سوی آن را مانند دندان مار سنانی بکارد. همچنین گشتاسپ از ایشان، یک باره، یک زره و شمشیر و ‌جامه هندوان‌ نیز خواست.

اهرن چیزهایی که گشتاسپ خواسته بود را فراهم کرد. بار دیگر هیشوی راهنمای گشتاسپ شد و جای آن مار نستوه را به او نشان داد. او و اهرن از گشتاسپ جدا شدند تا دلیر ایرانی به تنهایی به کنام اژدها برود؛ هنگامی که اژدها گشتاسپ را دید به سوی او آمد تا او را دراوبارد (ببلعد) ؛ گشتاسپ پی‌درپی مانند باران بر او تیر بارید و خود را از چنگ او رها کرد. هنگامی که اژدها به اندازه‌ی بسنده (کافی) به گشتاسپ نزدیک شد وی خجری را که ساخته بود در کام اژدها فروکرد؛ اژدها از خون‌ریزی سست شد و همه‌ی زهرش بیرون ریخت، شاه‌زاده گشتاسپ دست به شمشیر برد و سرش را کوبید و مغزش را بر سنگ‌های کوه ریخت. پس از آن دندان‌های اژدها را کند.

گشتاسپ به درگاه یزدان آمد و او را ستود. او که دلتنگ پدر و برادرش بود از خداوند خواست پیش از مرگ بار دیگر ایشان را ببیند و بگوید که از تخت و تاج دل بریده است.

شاهزاده گشتاسپ به سوی اهرن و هیشوی آمد و پیام کشته شدن اژدها را داد. اهرن پیشکش‌های فراوانی برای گشتاسپ آورد لیکن از میان همه‌ی آنها گشتاسپ تنها یک ‌شمشیر‌؛ یک ‌خنگ‌ (اسب سفید) و ‌کمانی با سه چوبه تیر‌ برداشت و دیگر پیش‌کش‌ها را به هیشوی بخشید؛ گشتاسپ از ایشان خواست درباره‌ی کشته شدن گرگ بیشه‌ی فاسقون و اژدهای ‌کوه سقیلا‌ با کسی سخن نگویند. شاه‌زاده گشتاسپ به سوی خانه‌ی شهدخت، کتایون، به راه افتاد.

اهرن با گاو گردون، پیکر اژدها را نزد قیصر برد؛ هر کس که اندازه جانور و زخم شمشیر را میدید شگفت زده می‌شد؛ قیصر اسقف را فراخواند و در پیشگاه انجمی از ‌بطریق‌ها، ‌جاثلیقان‌ شهر که نزد ‌سُکوبا‌ گرد آمده بودند و به دستوری (اجازه‌ی) مادرِ پیوگان، دخترش را به اهرن داد و پس از آن نامه‌ای به سرتاسر کشور نوشت و همه را از کشته شدن اژدها آگاه کرد.

روزی قیصر بزمی ساخته بود و در آن دو دامادش در میدان به هنرنمایی پرداخته بودند. کتایون از گشتاسپ خواست خود را به ایشان برساند. مگر با دیدن این جشن کمی شاد شود. گشتاسپ به خواست همسر دوست داشتنی‌اش به جشنگاه رفت و از رومیان چوبی خواست تا به میدان ‌چوگان‌ برود. هنگامی که او به گوی زخم زد کسی نمی‌توانست گوی او را دریابد. رومیان از هنر او در بازی چوگان در شگفت ماندند. پس از آن کمان گرفتند. گشتاسپ از اینکه گاهِ (فرصت) هنر نمایی پیدا کرده بود خرسند شد. شاه‌زاده گشتاسپ هنرهای ایرانی‌اش در تیر اندازی سواره را به رومیان نمایش داد و قیصر از دیدن او در شگفت ماند و فرمان داد او را نزدش بیاورند و از او نام و نشانش را خواست.

گشتاسپ در پاسخ گفت: من همان گم نامی هستم که پس از دامادش شدن از شهر بیرون راندی آن گرگ و اژدهایی که کشته شدند کار من بود و هیشوی نیز بر این گواه است.

قیصر پس از آنکه هیشوی دندان‌های گرگ را نزد او برد و گواهی داد که گرگ را گشتاسپ کشته، از او دلجویی کرد و از کتایون پرسید؛ سواری به دنبال کتایون رفت و او را به کاخ آورد. قیصر پس از آنکه کتایون را دید از دخترش دلجویی کرد و از او خواست نژاد گشتاسپ را آشکار کند. کتایون گفت من نیز از او پرسیده‌ام لیکن هرگز راستش را نگفته است.

چندی گذشت و قیصر که گشتاسپ را مردی شایسته می‌دید، تاج و کمربند و انگشتری به او داد و از همه خواست از ‌فرخزاد‌ فرمان ببرند. جایگاه و فرمان قیصر به همه‌ی شهرها و کشورها رسید.

باژخواهی قیصر

مرزخزر‌ به پادشاهی ‌الیاس فرند مهراس‌ یکی از دشمنان دیرین روم بود. قیصر نامه‌ای نوشت و در آن الیاس را به فرمانپذیری از رم فراخواند و باژ بزرگی از او خواست. قیصر افزود اگر باژ را نپذیرد، فرخزاد آماده است برای نابود کردن آن مرز به راه بیفتد؛ الیاس در پاسخ نوشت من همانکه از روم باژ نخواسته‌ام برای شما بس است. شما به یک جوانی که به روم پناهنده شده، این‌گونه دلاورشده‌اید لیکن بدانید که او دام اهریمن برای کشاندن شما به این مرز است.

میرین و اهرن گفته‌های الیاس را شنیدند. میرین پاسخ الیاس را برای قیصر فرستاد و در نامه یادآور شد که او هم‌آوردی مانند گرگ یا اژدها نیست که بتوان از پس آن برامد. قیصر به گشتاسپ گفت اگر هم‌آورد او نیستی بگو من کسی را برای اینکار پیدا کنم یا اگر هم‌آوردی نداشت، با پرداخت هزینه او را از جنگ بازگردانم. گشتاسپ به قیصر گفت من از مرز خزر باک ندارم، لیکن در روز نبرد نباید میرین و اهرن در میدان باشند. وی از قیصر خواست در روز نبرد قیصر و پسرش تنها کسانی باشند که به یاری او می‌آیند.

گشتاسپ لشکر را به سمت خزر آورد و با لشکر الیاس رو برو شد. او که با گرزه‌ی گاوسار به میدان آمده بود در پیشانی سپاه راه می‌رفت. الیاس برو یال او را دید و سواری برای فریفتن او فرستاد. فرستاده‌ی الیاس تلاش کرده او را با امید دادن (وعده) یا ترساندن از لشکر قیصر جدا کند. گشتاسپ به سخنان وی فریفته نشد و او را سرد پاسخ داد.

رزم گشتاسپ با الیاس

روز دیگر نبرد میان دو لشکر آغاز شد. قیصر دو دامادش را برای نگهداری از بنه (پشتیبانی و تدارکات) برگزید؛ بر دست راست سپاه ‌سقیل پسر قیصر‌ ایستاد و بر دست چپ سپاه خود قیصر. گشتاسپ نیز در پیش سپاه با اسبی اژدهافش ایستاده بود.

هنگامی که گشتاسپ و الیاس با یکدیگر روبرو شدند الیاس او را تیرباران کرد و از اسب به زیر افکندش. دستش را گرفت و کشان کشان از میان آوردگاه با خود نزد قیصر برد؛ گشتاسپ بسیاری از ایشان را کشت و به بند آورد. قیصر نیز از وی سپاس‌گزاری کرد و با هم به روم بازگشتند و پیشکش‌های فراوانی به گشتاسپ داده شد.

باژ خواهی از ایران

قیصر که به پشتوانه‌ی گشتاسپ برای روم هم‌آوردی نمی‌دید آهنگ ایران کرد و خواست نامه‌ای برای لهراسپ بنویسد و از او باژ بخواهد. گشتاسپ نیز به قیصر گفت این رای تو است و زمانه زیر فرمان تو است.

نامه نگاری قیصر به لهراسپ

قیصر ‌قالوس‌ را فراخواند و پیامی پر از بیم (تهدید آمیز) برای شاه ایران فرستاد؛ قالوس به ایران آمد و پیام قیصر را به شاه ایران داد. شاه فرمان داد از فرستاده‌ی قیصر پذیرایی کنند و به گونه‌ای با او رفتار شود که انگار نه انگار با پیام جنگ آمده است.

شاه پس از آنکه با زریر رای‌زنی کرد، فرستاده از او بار خواست (اجازه حضور) لهراسپ به قالوس گفت راستش را بگو، روم توان رویارویی با خزر را نداشت چگونه توانست بر ایشان چیره شود و آهنگ ایران کند؟ چگونه یک تن، توانسته الیاس را آنگونه دست بسته از میدان نبرد ببرد؟

قالوس گفت در نبرد خزر هم من پیامبر بودم و تلاش کردم کار به نبرد نرسد. سواری نزد قیصر آمده که با دست تهی شیر را از بیشه می‌گیرد و در روز بزم و رزم از همه‌ی مردان سر است؛ قالوس کارنامه‌ی گشتاسپ را باز گو کرد؛ لهراسپ از او خواست بگوید چهره‌ی این پهلوان چگونه است؟ قالوس گفت او در رفتار و کردار درست مانند زریر است. هنگامیکه لهراسپ این را شنید آن مرد رومی را فراوان ستود و برده و بدره به او بخشید و از او خواست به قیصر پیام دهد ایران آماده‌ی نبرد با اوست.

لهراسپ، زریر را پیش خواند و به او گفت این فرد که از او سخن رفت کسی مگر گشتاسپ نیست تو سپاه را با آهنگ جنگ تا ‌حلب‌ ببر و از این داستان با کسی سخن نگو. من پادشاهی را به گشتاسپ خواهم بخشید. لهراسپ تاج و زرینه کفش را که نماد پادشاهی بود به زریر داد تا برای گشتاسپ ببرد.

بزرگان ایران از خاندان زرسپ مانند ‌بهرام‌ و ‌ریونیز‌ هر یک با دو اسب به سوی حلب راه افتادند. زریر سپاه را به بهرام سپرد و خود مانند یک فرستاده به همراه پنج تن نزد قیصر رفت.

هنگامی که ایشان نزد قیصر رسیدند قالوس و گشتاپ نیز نزد قیصر بودند. زریر نزد ایشان آمد و قیصر و رومیان را ستود. لیکن با گشتاسپ سخنی نگفت. قیصر به او گفت که چرا با فرخزاد هیچ سخنی نگفتی، زریر پاسخ داد که او از بندگی شاه سیر شده به دربار روم آمده است؛ قیصر این سخن را نشنیده گرفت و فرمان داد زریر پیامش را بخواند. زریر پیام لهراسپ را این‌گونه رساند که اگر سر از داد بپیچی با همه‌ی توان خود به روم خواهیم تاخت. همچنین یادآور شد که ایران مانند مرز خزر هم‌آورد آسانی برای ایشان نخواهد بود.

قیصر در پاسخ به زریر گفت ما نیز نبرد را بر می‌گزینیم پس آماده‌ی نبرد باشید. زریر از اینکه کار به نبرد کشیده شده بود سخت غمی شد و زود بازگشت.

بازگشت دو برادر به ایران

پس از رفتن زریر قیصر به گشتاسپ گفت چرا در برابر فرستاده‌ی ایران و سخن‌هایی که گفت خاموش ماندی؟ گشتاسپ گفت من پیشتر نزد شاه ایران بودم. اینک نیز اگر روا می‌داری به سوی ایشان بروم و بر سر آنچه تو میخواهی گفتگو کنم. قیصر به او دستور (اجازه) داد و گشتاسپ بی‌درنگ نزد زریر رفت. هنگامی که همراهان زریر او را دیدند پیاده شدند و به پیشوازش رفتند. زریر نیز چنین کرد. هنگامی که دو برادر تنها شدند زریر به گشتاسپ گفت لهراسپ تاج و تخت ایران را به تو سپرده است. سپس پیشکش‌های پدر را به گشتاسپ داد و او با دریافت نمادگونه‌های پادشاهی که لهراسپ برایش فرستاده بود، پادشاه داتی (قانونی) ایران شد. پس از آن بزرگانی که در آنجا بودند مانند بهرام و ‌ساوه‌ و ‌ریونیز‌ به شهریارِ جهان، آفرین گفتند و او را به پادشاهی ستودند.

گشتاسپ پس از آن نامه‌ای به قیصر نوشت و در آن به قیصر نوید داد خواسته‌هایش همگی برآورده شدند و از او خواست نزد ایشان بیاید.

هنگامی که قیصر گشتاسپ را برتخت دید، دانست او فرزند لهراسپ است. او را تنگ در برگرفت و ستود و از گذشته‌ها پوزش خواست. گشتاسپ که شهریار ایران شده بود پوزش او را پذیرفت و از او خواست کتایون را نزد او بفرستد. قیصر نیز پیش‌کش‌های فراوانی از جمله هزار پرستنده و پنج شتر از دینار رومی برای گشتاسپ فرستاد و برای هریک از بزرگان ایران نیز جداگانه پیشکش‌هایی آماده کرد. هنگامیکه کتایون نزد گشتاسپ رسید سپاه ایشان به سوی ایران به راه افتادند. قیصر تا دو ایستگاه (منزل) با ایشان همراه شد. گشتاسپ سوگند خورد تا زنده است از روم باژ نخواهد.

در ایران نیز لهراسپ به پیشواز ایشان آمد. لهراسپ به گشتاسپ گفت بوش (تقدیر) چنین بوده که تو از کشورت دور باشی نباید آنچه روی داده را گناه من بپنداری. لهراسپ وی را بوسید و تاج پادشاهی ایران زمین را بر سرش نهاد.

استاد فرزانه‌ی توس از خدا می‌خواهد چندان به او زندگانی بدهد که بتواند این نسک (کتاب) کهن را به زبان شعر در آمیزد. پس از آن آماده‌ی رفتن به سرای دیگر است.

پادشاهی گشتاسپ (سد و بیست سال)

خوابِ فردوسی در باره‌ی دقیقی

استاد فرزانه‌ی توس می‌فرماید شبی در خواب ‌دقیقی‌ را دیده است. دقیقی در خواب به فردوسی می‌گوید تا سال 85 (385) نیروی پادشاهی محمود گجستک افزایش یافته و گَنجش کم نمی‌شود. دقیقی از استاد فرزانه‌ی توس می‌خواهد هزار بیتی را که او پیشتر از گشتاسپ و ارجاسب گفته، در نامورنامه‌ی خود، بازگوید تا روان دقیقی نیز از این کار برخوردار باشد. استاد نیز چنین کردند و بیت‌های پسین تا داستان ارجاسب از دقیقی است.

به بلخ رفتن لهراسپ و بر تخت نشستن گشتاسپ (سخن دقیقی‏)

لهراسپ پس از تاجگذاری گشتاسپ به بلخ رفت و در آتشکده‌ی بلخ که در آیین زرتشت مانند مکه برای تازیان گرامی بود، به پرستش یزدان پاک پرداخت. او نیز سی سال به آیین مهر یزدان را ستود.

گشتاسپ پس از تاجگذاری گفت برای گسترش آیین یزدان تلاش خواهد کرد و فرمود چنان دادگستری خواهد کرد که گرگ و میش با هم به یک آبشخور بیایند.

گشتاسپ از ‌ناهید‌، دختر قیصر، که او را کتایون می‌خواند دارای دو فرزند شد. یک پسر را ‌اسفندیار‌ و دیگری را ‌پشوتن‌ نامیدند. همه پادشاهان باژ و گزیت پذیرفتند و با گشتاسپ از در آشتی در آمدند مگر ‌ارجاسب توران خدای‌ که پادشاه توران بود. ارجاسب بر دیوها فرمان می‌راند.

زرتشت‌ مِهین

چندی گذشت تا پیامبر بزرگ ایران زمین، زرتشت مهین مانند درختی پرشاخه که برگ آن پند و بار آن خرد است پای به میان نهاد. زرتشت خود را پیامبر خواند و گشتاسپ را به پذیرفتن آیین یزدان پاک فراخواند.

گشتاسپ و برادرش، زریر، پس از شنیدن سخنان زرتشت به او گرویدند (ایمان آوردند) . لهراسپ در آن زمان پیر گشته بود و بیمار و ناتوان در بلخ روز به سر می‌برد، زرتشت فرمود او را نیز با آیین زرتشت آشنا کنند تا از درد و رنجی که بدان گرفتار است رها شود. لهراسپ نیز به آیین تازه، در آمد و کُشتی بست. پس از آن گشتاسپ برتخت نشست و به هر سوی موبدی فرستاد و آتشکده‌هایی گنبددار ساخت . نخستین آنها ‌آتکشده مهر بُرزین‌ بود.

گشتاسپ سروی را که زرتشت مهین از بهشت آورده بود در پیشگاه آتشکده کاشت و بر روی آن نوشت گشتاسپ دین بهی را پذیرفت. سالها گذشت. پیرامون آن سرو از درازنای یک کمند هم بزرگتر شده بود. شاه کاخی در کنار آن سرو ساخت که چهل رش بالا و پهنا داشت. دارای دو ایوان که از زر ساخته شده بود و زمینی که از سیم و عنبر. در ساخت این ساختمان از آب و گل بهره نبردند. بر دیوار آن نگاره‌ی جمشید شاهِ بزرگ در کار پرستش مهر و ماه و فریدون با گرزه‌ی گاوسار کشیده شده بود و نگاره‌هایی از آتش‌های سپند زرتشتی بر آن در کنار این کاخ، باره‌ای از آهن ساخت و شاه در آن کاخ دلاویز بر تخت نشست.

گشتاسپ نامه‌ای برای همه‌ی کشور فرستاد و ایشان را به آیین زرتشت و پشت کردن به خدایان چینی فراخواند. همه‌ی نامداران به فرمان او نزد ‌سروکشمر‌ -که آن را برای شاه از بهشت آورده بودند- آمدند. گشتاسپ این سرو را چونان نشانه‌ای بر راستی زرتشت مِهین و آیین او می‌دانست.

زرتشت پس از چندی به گشتاسپ فرمود نباید به چین باژ بدهی در دوره‌های گذشته نیز شاهان ما باژگذار هیچ کس نبوده‌اند. هنگامی که این گزارش به ارجاسب رسید او از شنیدش بیمار شد و با فرماندهان لشکرش از داستان سروی که از بهشت آمده و ‌زند و اُست‌ سخن گفت. پس از آن گفت باید نامه‌ای به ایرانیان نوشت و ایشان را از آن راه (آیین زرتشت) بازگرداند. ارجاسب گفت اگر این را نپذیرند با همه‌ی توان جنگی خود به ایشان خواهیم تاخت.

نامه‌ی ارجاسب

ترکان چین دو تن به نام‌های ‌بی‌درفش‌ و ‌نامخواست‌ را برگزیدند و نامه‌ای خوب و درخور، برای شاه ایران به ‌خط پیغوی‌ نوشتند و شاه را به بازگشتن از آیین زرتشت و روی کردن دوباره به آیین پهلوی فراخواندند. همچنین به گشتاسپ امید‌های (وعده) فراوانی از خواسته و کشور -سرزمین‌های چین و ترکان و کشانی- دادند تا از دین زرتشت بگذرد.

ارجاسپ افزود اگر خواسته‌های او برآورده نشود تا دو ماه دیگر با لشکر ترک و چین به ایران خواهد تاخت، خاکش را ویران کرده، مردانش را کشته و زن و کودکشان را به بند خواهد کشید. سپس نامه‌ی ترس و امید خود را مهر کرد و به بی‌درفش و نام‌خواست سپرد تا آن را به آیین (با رعایت تشریفات) و ارج (احترام) همراه با پیام دوستی پادشاه توران به دربار ایران- بلخ- ببرند.

شاه ایران با خواندن نامه‌ی ارجاسپ، زرتشت پیامبر، جاماسپ وزیر، زریر سپهبد و اسفندیار دلاور را به همراه بزرگان و موبدان فراخواند و از نامه‌ی ارجاسب با ایشان سخن گفت. شاه افزود من دوستی با این شاه بی‌نژاد را درست نمی‌دانم.

پاسخ دادن زریر ارجاسپ را

زریر و اسفندیار رای نبرد داشتند. زریر، سپهبدِ سپاهِ ایران و اسفندیار پسر شاه و ‌جاماسپ‌ دستور خردمند گشتاسپ پاسخ نامه‌ی ارجاسب را بسیار تند و گزنده نوشتند. شاه نیز نوشته‌ی ایشان را مهر کرد و به فرستادگان سپرد.

لشکر کشی ارجاسب

فرستادگان ارجاسب به خلخ بازگشتند و نامه را به ارجاسب دادند. هنگامیکه سالار بیکند- ارجاسب- پاسخ تند ایرانیان را شنید، بزرگان سپاهش را فراخواند و از ایشان خواست لشکر ترکان را از سراسر مرز بازخوانند و آماده‌ی نبرد سازند. ارجاسب دو برادر به نامه‌های ‌کُهرَم‌ و ‌اندیرمان‌ داشت به ایشان فرمود هزار سوار از لشکر گزینش کنند و سی‌سد هزار سوار نیز به این گروه افزود. فرماندهی یک دست لشکر را به کهرم و یک دست دیگر را به اندریمان سپرد.

ارجاسب و پسرش در میان سپاه جای گرفتند؛ ‌گرگسار‌ را نیز که سالیان درازی بر او گذشته بود به سپهبدی سپاه برگزید. بی‌درفش با ‌درفشی گرگ پیکر‌ برای غارتگری برگزیده شد و ‌خشاش‌ پیشرو و دیدبان سپاه شد. ارجاسب پای سپاه (ساق‌های سپاه) را به ‌هوش دیو‌ سپرد و به او گفت که نگهدار سپاه باش و نگذار کسی از کارزار بگریزد. هوش دیو فرمان یافت هرکس که از نبرد گریخت را از پای در آورد. لشکر ترکان بیدادگر در راه ایران زمین به هرجایی که رسید غارت کرد و کاخ‌ها را سوزاند.

سپاه آرایی گشتاسپی

هنگامی که گشتاسپ آگاه شده، به همه‌ی مرزدارانش نامه نوشت و سپهبد را به گرد آوردن سپاه فرمان داد. چیزی نگذشت که هزاران هزار سپاهی از گوشه و کنار گرد آمد. شاه و موبدان روزی دو ساله‌ی لشکر را دادند و لشکر را برای نبرد با ارجاسب گسیل کردند.

پیشبینی جاماسپی

هنگامی که لشکر ایران به لب مرز رسید، گشتاسپ وزیر خردمندش، ‌جاماسپ‌ را فراخواند و از او خواست درباره‌ی آینده‌‌ی این نبرد سخن بگوید. جاماسپ مرد دینی و ستاره‌شناس بود و از راز‌های نهان آگاه. وی به شاه گفت چیزهایی که می‌خواهم بگویم خشم شاه را بر خواهد انگیخت، این راز را آشکار نخواهم کرد مگر شاه پیمان کند پس از شنیدن این سخنان من را گزندی نرساند.

گشتاسپ پذیرفت و به نام خدا، دین پاک، جان زریر و جان اسفندیار سوگند خورد که هرچه جاماسپ گوید برای او پادافرهی در بر نداشته باشد.

پس از آن جاماست گفت در نبرد خونینی که در پیش است:

• نخست پسر شاه، اردشیر کشته خواهد شد. • • پس از او ‌شیدسپ پسر گشتاسپ‌ -فرزند دیگر شاه -به میدان خواهد رفت و کشته می‌شود. • • و به کین‌خواهی او ‌گرامی پسر جاماسپ‌ به میدان خواهد رفت. او درفش فریدون‌شاه که به زمین افتاده را بر می‌دارد و به دندان می‌گیرد و نبرد را دنبال می‌کند. سرانجام او نیز با تیری که به میانش می‌خورد، کشته خواهد شد. • • پس از گرامی، ‌بستور‌ پور زریر پای به میدان خواهد نهاد. هنگامیکه او بر دشمنان چیره گردد: • • ‌نیوزار‌ پورشاه به میدان خواهد آمد و شست گرد از اهریمنان را خواهد کشت و سرانجام ترکان با تیر وی را از پای در خواهند آورد. • • پس از آن زریر پای به میدان خواهد نهاد و هزار تن از ترکان را به بند در خواهد آورد. کسی نمی‌تواند جلوی او را بگیرد تا اینکه او به کین‌خواهی اردشیر آهنگ ارجاسب می‌کند. او پیوسته زَند می‌خواند و رده‌ی دشمنان را از هم می‌دَرد. لیکن بخت بر او تیره می‌گردد و یکی از ترکان به نام بی‌درفش در راه او کمین می‌کند و با تیغی زهرالود زریر را از پای در می‌آورد. او باره و زین زریر را نزد ترکان خواهد برد. • • پس از آن نبرد انبوهی میان دوسپاه در می‌گیرد. بی‌درفش این بار خود را نمایان می‌کند و بسیاری از سپاهیان به دست وی کشته می‌شوند تا اینکه اسفندیار به یاری یزدان پای به میدان می‌نهد. نخست بی‌درفش را از پای درخواهد آورد. سپس سپاه ترکان را شکست می‌دهد و ایشان در بیابان گریزان میشوند. • شاه از شنیدن این سخنان از هوش رفت و هنگامی که به هوش آمد به جاماست گفت اگر این‌گونه است که همه‌ی نزدیکانم را در این نبرد از دست خواهم داد پس برادرم زریر را با خود به آوردگاه نمی‌برم و سپاه را به ‌گُرَزم‌ خواهم سپرد. همچنین شاه گشتاسپ می‌خواست شاهزادگان را در کاخ نگه دارد تا از گزند دشمن در پناه بمانند.

جاماسپ به شاه گفت اگر ایشان در نبرد شرکت نکنند چه کسی از دین یزدان پشتیبانی خواهد کرد؟ اینک تو به کاخ بازگرد و به داد خداوند باور (ایمان) داشته باش. شاه بر تخت نشست لیکن از اندیشه‌ی روزگاری که در پیش رو دارد خواب و خوراک از وی رفت.

روبارویی گشتاسپ و ارجاسپ

هنگامیکه ایرانیان سپاه خود را به هامون رساندند سپاهی از سوی ترکان در برابر ایشان لشکر آراسته بود که پیشتر هرگز مانند آن ندیده بودند؛ گشتاسپ زریر را فراخواند و درفش را به او سپرد که لشکر را فرماندهی کند. زریر نیز:

• پنجاه هزار سوار گزیده به اسفندیار داد تا یک دست سپاه را نگاه دارد. • • دست دیگر سپاه را به ‌گرامی‌ سپرد. • • پشت لشکر را به ‌بستور‌ داد. • از سوی دیگر ارجاسب نیز لشکر خود را این‌گونه آراست:

• سی هزار خلخی را با بی‌درفش همراه کرد و یک دست لشکر را به ایشان سپرد. • • دست دیگر لشکر را به ‌گرگسار‌ با سد هزار سوار داد. • • میانه‌ی لشکر را به ‌نام‌خواستِ هزاران‌ سپرد. • • ارجاسب و سد هزار تن دیگر نیز پشت سپاه را نگاه داشتند. • • پسر ارجاسپ، ‌کهرم‌سپهدار سپاه گردید. • بامداد هر دو سپاه آماده‌ی نبرد بودند و گشتاسپ در جایی ایستاده بود که شاه سوار بر ‌سیه رنگ بهزاد‌ می‌توانست میدان نبرد را ببیند. هر دو سپاه نبرد را با تیر باران کردن هم دیگر آغاز کردند.

• نخست، پسر شهریار جهان، ‌اردشیر‌، با نیزه‌ای به دست، پای به میدان نهاد و مانند توس دلاور در میان جنگید؛ وی ناگهان به زخم ناوک دشمن از پای درآمد و از بور افتاد. • • پس از آن ‌اورمزد‌ با خنجری زهر آبداده خروشی برآورد و به میدان پای نهاد؛ او هزارتن از ترکان را کشت؛ هنگام بازگشت از نبرد تیری از پشت بر تن وی نشست و او را کشت. • • پس از آن شیدسپ پسر گشتاسپ، سوار بر دیزه به میدان آمد و به دنبال کهرم با درفش گرگ پیکر، گشت و او را به نبرد خواند. شاهزاده، کهرم را با نیزه از زین برگرفت و به زمین زد و سرش را برید. ترکان و چینی‌ها نمی‌توانستند از پس او بربیایند. سرانجام ترکی او را به زخم یک تیر از پای درآورد. • • ‌گرامی‌ فرزند جاماست رای نبرد کرد و در برابر چینیان ایستاد و نامخواست هزاران را به نبرد فراخواند. در کشاکش نبرد هنگامی که نام خواست دید توان رویارویی با گرامی را ندارد از او گریخت و گرامی به دنبال او به لشکر دشمن زد پس از آن هر دو سپاه پای به نبرد بزرگی گذاشتند؛ در کشاکش نبرد درفش کاوانی از دست ایرانیان افتاد و سرنگون شد. گرامی به سوی درفشی که از پشت پیل افتاده بود آمد و آن را از زمین برداشت، گردان چین به سوی وی آمدند و با او به نبرد پرداختن؛ در این نبرد ترکان، دست پور دلیر جاماسپ را به زخم شمیر جدا کردند. گرامی درفش فریدون را به دندان گرفت و با دست دیگر خود با گرز نبرد کرد. سرانجام به زخم دشمنان از پای درآمد کشته شد. • • ‌بستور‌ فرزند زریر به کین‌خواهی اورمزد پای به میدان نهاد و بسیاری از دشمنان را از پای درآورد و پس از آنکه از نبرد سیر شد به سوی پدر بازگشت. • • پس از آن نیوزار، فرزند شهریار جهان، به میدان آمد و از سپاه دشمن هم‌آورد خواست. او شست تن از سپاه چین را از پای در آورد تا اینکه سرانجام به یک تیر چرخی که از سوی دشمن رها شده بود از پای درآمد. این نبرد دو هفته به درازا کشید و کشته‌های فراوانی از هر دو سپاه گرفت. • زریرِ پرچم‌دار، برادر شاه

* پس از دو هفته ‌زریر‌ پای به میدان نهاد. (و به دست بی‌درفش کشته شد.)

ارجاسب که سپاه خود را در برابر زریر ناتوان می‌دید گفت اگر جلوی زریر را نگیریم نه ‌ایتاس‌ می‌ماند و نه خلخ و چین. ارجاسب گفت اگر کسی بتواند بر وی چیره گردد من دختر خودم را به او خواهم داد. لیکن باز هم کسی برای نبرد با زریر به میدان نیامد. ارجاسب سه بار دیگر نیز خواسته‌ی خود را با لشکر گفت تا اینکه سرانجام بی‌درفش این کارویژه (ماموریت) را پذیرفت. ارجاسب که از این کار شاد شده بود اسب خود را به همراه ژوبینی زهر آبداده به وی داد تا برای نبرد با زریر رهسپار گردد. بی‌درفش که خود را در برابر زریر ناتوان می‌دید پنهانی به زریر نزدیک شد و با ژوبین زهرابداده او را از پای درآورد. هنگامی که زریر از اسب فرو افتاد بی‌درفش جنگ‌ابزار و کمربند وی را باز کرد به سوی شاه چین برد از این سو گشتاسپ که دل نگران زریر شده بود کسی را برای آگاهی یافتن از کار زریر فرستاد؛ پیام کشته شدن زریر به گشتاسپ رسید.

گشتاسپ در سوگ برادر چنان غمگین شد که فرمان داد ‌گلگون لهراسپی‌ (اسبش) را آماده کنند تا به کین‌خواهی برادر پای به میدان نهد. جاماست او را از این کار بازداشت؛ گشتاسپ در لشکر بدنبال کسی که بتواند کین زریر را بستاند گشت. گشتاسپ گفت هرکس بتواند این کین را بستاند دخترم، همای را به او خواهم داد؛ کسی خود را برای اینکار پیشگام نکرد.

سوگِ زریر

هنگامی که اسفندیار از کشته شدن زریر آگاه شد و دانست گشتاسپ فرموده دخترش، ‌همای‌ را به کسی که بتواند کین زریر را بخواهد می‌دهد با دریغ و درد به میان سپاه آمد و جای زریر را در لشکر پر کرد. اسفندیار با ‌پنج برادر‌ خود در برابر دشمن ایستاد. وی به ایشان فرمود: امروز روزی است که دیوپرست از پاکدین جدا می‌گردد. شما نباید از مرگ بترسید چراکه هیچکس بدون آنکه هنگامش رسیده باشد نخواهد مرد. اگر هم هنگام مرگتان رسیده باشد چه در میدان نبرد و چه در بستر خواب، خواهید مرد.

گشتاسپ نیز از کوهسار پیام داد و به دین خدا، جان اسفندیار و روان زریر، سوگند خورد اگر او پیروز از این نبرد بازگردد تاج و تخت را به اسفندیار سپارد.

کارزار اسفندیار

اسفندیار با شنیدن این سخنان با انگیزه‌ای دوچندان، سوار بر دیزه‌ی خود، به کارزار پرداخت. بستور- پسر زریر- نیز بار دیگر ‌بور‌ (اسب) خود را خواست و آماده نبرد شد. او در هنگام نبرد به دنبال پیکر پدرش نیز می‌گشت و از هر کس که میدید جایگاه کشته شدن پدرش را می‌پرسید تا اینکه سواری به نام ‌اردشیر‌ نشانی جای کشته شدن پدرش را -که در نزدیکی آن درفش سیاه بود- به او داد. بستور پیکر بر خاک افتاده‌ی پدر را یافت و بار دیگر داغش تازه شد و از هوش رفت و از پشت زین فرو افتاد.

بستور که در کشته شدن پدرش گشتاسپ را گناهکار می‌دانست و از او برای آنکه زریر را از تاج و تخت دورکرده بود دلخور بود به پیش شاه رفت و از او خواست کین زریر را از دشمن بخواهد.

شاه نیز از گلایه‌های بستور به خود آمد و خواست اسب سیاهش را برای نبرد آماده کنند تا خود با ارجاسب روبرو شود. لیکن بزرگان لشکر با اینکه شاه پای به نبرد بگذارد هم‌داستان نبودند. جاماست نیز شاه را از این کار بازداشت و از او خواست بستور را برای کین‌خواهی زریر به میدان بفرستد.

کشتن کشنده‌ی زریر

شاه ‌شبرنگ بهزاد‌ را به بستور داد تا به کین‌خواهی پدر به میدان رود؛ بستور پیش سپاه دشمن رفت و از بی‌درفش خواست برای نبرد با او آماده شود.

اسفندیار نیز از دیگر سو در سپاه دشمن افتاد و بسیاری از ایشان را کشت. ارجاسب از کارهای اسفندیار و بستور به ستوه آمد و بی‌درفش را فراخواند و از او خواست برای نبرد با بستور آماده گردد؛ بی‌درفش و بستور با تیر و کمان با یکدیگر نبرد آزمودند؛ اسفندیار آگاه شد و خود را به ایشان رساند. بی‌درفش با دیدن اسفندیار به سوی او تاخت و تلاش کرد او را نیز با همان تیغ زهر آبداده‌ای که زریر را کشته بود، از پای در آورد. تیر او بر اسفندیار کارگر نشد؛ اسفندیار تیغی بر جگرگاه بی‌درفش زد که از سوی دیگر بدنش بیرون آمد.

با کشته شدن بی‌درفشِ پیرسر، جنگ‌ابزار و کمربند زریر از وی پس گرفته شد و اسفندیار سر بی‌درفش را به همراه اسب و آنچه بی‌درفش از زریر برداشته بود به سوی شاه ایران برد.

گریز ارجاسپ

اسفندیار پس از آنکه کین زریر را ستاند بار دیگر آماده‌ی نبرد شد و سپاه را به سه گروه، بخش کرد. یک بخش را به بستور سپرد و یک بخش را به برادرش- ‌فرش آورد‌ (یا فرشادورد) - سپرد و بخش دیگر را نزد خود نگاه داشت. بستور و فرشادورد در پیشگاه سپاه ایستادند. هر سه فرمانده با یکدیگر پیمان بستند هرچه پیش آمد، از جنگ روی گردان نشوند.

نبرد آغاز شد و ایرانیان جنگ را پیش بردند. اسفندیار در میان آن نره دیوان یبغونژاد افتاد و چندان از ایشان کشت که دیگر ایشان یارای رویارویی با او را نداشتند. ارجاسب که نبرد را باخته بود پای به گریز نهاد.

بخشش ایرانی

ترکان دیدند که ارجاسب از نبرد گریخته است جنگ‌ابزار‌ها را بر زمین گذاشته و نزد اسفندیار به زنهارخواهی آمدند؛ ایشان گفتند دین زرتشت را خواهند پذیرفت. اسفندیار با شنیدن این سخن ایشان را زنهار داد و فرمان داد سپاهش دیگر دست به کشتن نزنند.

پس از آن لشکر به اردو برگشت و همه شب را از شادی بیدار ماندند. بامداد فردا شاه گشتاسپ، خود برای یافتن زریر به میدان رفت و تن خسته و خاک الودش را برداشت و به همراه شاهزادگان به خاک سپرد.

شاه فرمان داد کشتگان را بشمرند و زخمی‌ها را از میدان بیرون ببرند؛ شمار کشتگان سی هزار تن بود که هفت‌سد تن ایشان از بزرگان و نامداران بودند. همچنین هزار و چهل تن از ایشان زخمی شده بودند.

از سپاه دشمن سد هزار تن کشته شده بودند که هزار و سد و شست و سه تن از ایشان از خانواده‌های نامدار و بزرگ بودند. همچنین سه هزار و دویست تن زخمی بر جای مانده بود.

بازگشت شاه ِ گریزان

شاه به بستور فرمان داد سپاه را برای بازگشتن به ایران آماده کند. بامداد فردا بستور سپاه را به سوی ایران به راه انداخت و زخمی‌ها را نیز برای درمان نزد بهترین پزشکان سپرد. پس از بازگشت سپاه به ایران شاه به پیمانی که بسته بود پایبند ماند و همای را به فرزندش اسفندیار داد و سپاه را نیز به بستور سپرد و ده هزار سوار به او داد تا به سوی ایتاس و ‌خلخستان‌ ببرد و کین پدر را بخواهد؛ شاه فرماندهان و سران ارتش را پاداش داد و فرماندهی شهرهای گوناگون را به ایشان سپرد؛ شاه به کاخ خود بازگشت. پس از آن شاه آتشکده‌ای برپا کرد و ‌خان گشتاسپیان‌ نامید؛ گشتاسپ، جاماسپ را موبد آن آتشکده کرد؛ گشتاسپ نامه‌ای به شاهان دیگر نوشت و ایشان را به دین خدا فراخواند و از پیروزی خود بر ارجاسب سخن گفت. ‌قیصر‌ و ‌شاه بت پرستان و رایان‌ هند همگی از او پاژ پذیرفتند و از در آشتی درآمدند.

کیش گرفتن به بازو

شاه بزرگان را فراخوند و در پیشگاه ایشان گنج و درفش و تاجی زرین را به اسفندیار سپرد؛ با این کار اسفندیار همه کاره‌ی پادشاهی ایران شد لیکن گشتاسپ پادشاهی را به او نسپرد. پس از آن اسفندیار را برای فراخواندن مردم به آیین زرتشت به سوی هند و یمن و روم فرستاد و اسفندیار هرجا که رفت آیین زرتشت را گزارش (شرح و تفسیر) کرد.

شاهان سرزمین‌هایی که به آیین زرتشت گرویده بودند نامه‌هایی برای شاه نوشتند و از او خواستند دیگر از ایشان باژ نخواهد چراکه ایشان به آیین زرتشت پیوسته‌اند؛ چون جهان به رامش درآمد اسفندیار برادرش ‌فرشیدورد‌ (فرشادورد) را فراخواند و پادشاهی خراسان را به او داد. چندی گذشت و اسفندیار پس از چیره شدن بر کارها نامه‌ای برای پدر فرستاد و نوید پیروزی پایانی‌اش را به شاه داد.

داستان اسفندیار

بدگویی گرزم از اسفندیار

گرزم که از اسفندیار کینه داشت هرجا می‌نشست از اسفندیار بد می‌گفت. روزی به شاه گفت اسفندیار از تو مهتر و توانمندتر است. فرزندی که از پدر مهتر باشد دشمن او خواهد بود. گرزم وانمود کرد رازی از اسفندیار می‌داند که باید به شاه بگوید. شاه نیز بارگاه را از دیگران پرداخت و آماده‌ی شنیدن شد. گرزم گفت اسفندیار در پی تاج و تخت است و می‌خواهد گشتاسپ را از تخت پایین بیاورد. او گفت اسفندیار سپاهیانی گرد آورده. گشتاسپ که این سخنان را باور کرده بود از هرکاری دست کشید و جاماسپ را فراخواند و از او خواست که نزد اسفندیار برود و او را پیش شاه بیاورد. همچنین شاه نامه‌ای نیز برای اسفندیار نوشت و او را فرمان داد هرچه زودتر با جاماسپ به سوی پای تخت بیاید.

پند جاماسپی

هنگامی که جاماسپ نزد اسفندیار رسید او در شکارگاه بود؛ اسفندیار چهار پسر به نامهای ‌بهمن‌مهرنوش‌آذرافروز نوش‌ و ‌نوش‌آذر‌ داشت.

اسفندیار هنگامی که گسیل شدن جاماسپ به سوی خود آگاه شد خنده‌ی تلخی کرد. بهمن چرایی خنده‌اش را جویا شد. اسفندیار در پاسخ بهمن گفت گشتاسپ به فرمان دیو از راه بیرون شده و از من دلگیر است.

جاماسپ به ایشان رسید و اسفندیار از جاماست پذیرایی کرد و پس از خواندن نامه‌ی شهریار جهان با جاماسپ گفت اگر با تو به دربار گشتاسپ بیایم، او با من رفتار خوبی نخواهد داشت و اگر نیایم چنان برداشت می‌شود که با شاه سرجنگ دارم. تو چه راه چاره‌ای پیشنهاد می‌کنی؟

جاماسپ به اسفندیار گفت: پذیرفتن خشم پدر بهتر از گناه نافرمانی از شاه است. اسفندیار سپاه را به بهمن سپرد و خود با جاماسپ به سوی ایران شهر به راه افتاد.

گرفتاری رویین تن

اسفندیار هنگامی که به دربار رسید شاه همه بزرگان را فراخواند و اسفندیار را به بارگاه پذیرفت. در پیشگاه بزرگان شاه درباره‌ی اینکه اسفندیار می‌خواهد بر پدر بشورد و آهنگ جان او را کرده سخن گفت. شاه افزود با آنکه همه‌ی پادشاهی به فرمان او است و من تنها این تاج را دارم لیکن او می‌خواهد من را بکشد و خود بر تخت بنشیند. اینک او را چنان پادافره خواهم داد تا همه از او پند گیرند.

اسفندیار همه‌ی گفته‌ها را نادرست و ناروا خواند لیکن به پدر گفت من سر به فرمان شاه نهاده‌ام، خواهی بکش یا به بند کن. وی را به فرمان شاه در بند کردند و او را به سوی ‌دژ گنبدان‌ بردند. اسفندیار را در میان چهار ستون آهنین در ‌زندان سِندن‌ بستند. چند مرد را نیز نگهبان او کردند.

بازگشت ارجاسپ

روزگار درازی به این گونه گذشت تا اینکه گشتاسپ برای گسترش آیین زرتشت آهنگ رفتن به ‌سیستان‌ کرد. تهمتن به همراه زال زر، در ‌زابل‌ از وی پذیرایی شایسته‌ای کردند و از او آیین زرتشت را آموختند. شاه دو سال آنجا ماند.

هنگامی که شاهان دیگر سرزمین‌ها از کاری که با اسفندیار کرده بود آگاه شدند به دین آذر بدبین شدند. بهمن نیز دست از سپاه کشید و به همراه پسران دیگر اسفندیار به سوی پدر شتافت.

ارجاسب از بدبین شدن شاه به اسفندیار آگاه شد. بیرون بودن شاه از بلخ، و ماندن دیرهنگام او در سیستان، کمبود نیروی جنگی و پدافندی در پایتخت، سالار چین را بار دیگر به سوی ایران کشاند. در این هنگام در پایتخت ایران تنها لهراسپ و هفت‌سد مرد دینی بودند که تنها نیروی جنگی و پدافندی ایشان پاسبانان کاخ همای بودند.

ارجاسب کسی به نام ‌ستوه‌ را برای راستی آزمایی شنیده‌ها به سوی ایران فرستاد. پس از آن ارجاسب آماده‌ی لشکر کشیدن به ایران شد.

درباره‌ی دقیقی

استاد فرزانه‌ی توس می‌فرماید هنگامی که گشتاسپ نامه را به من دادند برای آنکه سروده‌های دقیقی را در شاهنامه به کار ببرم، آن را سست نظم یافتم و ناتندرستی‌های فراوانی در آن دیدم لیکن آن را در میان داستان بافتم تا خوانند دگرگون بودن نگارش دو نگارنده را دریابد.

استاد فرزانه‌ی توس بن مایه‌ی سرودن شاهنامه را مانند جامی از گوهر بر می‌شمرد که او توانسته از آن گردنبندی زیبا درست کند. دردنباله نگارندگان آن نامه را نیز ستایش می‌کند و همچنین دقیقی را که آغازگر این راه (حماسه سرایی) بوده می‌ستاید هرچند اندکی از این کتاب را به شعر در آورده. استاد درباره دقیقی می‌فرماید او در ستایشگری استاد و در داستان سرایی کم توان بود.

استاد می‌فرماید بیست سال این نامه‌ی گرانبها را نگه داشته و به دربار شاهان نبرده است تا کسی را بیابد که شایسته‌ی آن باشد. سرانجام ابوالقاسم -محمود گجستک- را شایسته می‌یابد (یا مجبور می‌شود) شاهنامه را به درگاه او ببرد.

مرگ لهراسپ

ارجاسب فرمان داد ‌کهرم‌، پسر بزرگش، هزار تن از سپاهیان را برای تاختن به بلخ آماده کند. همچنین فرمان کشتن آتش پرستان بویژه اسفندیار را داد. ارجاسب افزود من اندک زمانی پس از تو از خلخ سپاه را بیرون خواهم آورد.

دشمن هنگامی که به بلخ رسید، شهر نیروی پدافندی نداشت؛ لهراسپ به درگاه یزدان نالید و از او یاری خواست؛ او با آنکه پیر شده بود جامه‌ی نبرد پوشید و به همراه هزار تن از مردم بازار‌ (نظامی‌های غیرحرفه ای) به میدان رفت. لهراسپِ پیرسر مانند اسفندیار جوان دشمنان را به زخم گرزه‌ی گاوسار از پای در می‌آورد. کهرم به یاران خود گفت همه با هم به او بتازند. سرانجام در این نبرد لهراسپ پاکدین بدست دشمن کشته شد.

ترکان پس از کشتن این دلاور تازه دانستند او نه جوانی نو رسیده بل پیری جهاندیده بوده است. کهرم گفت با کشته شدن لهراسپ، دیگر پشت گشتاسپ تهی ماند؛ ترکان به بلخ پای نهادند و هرچه زند و اوستا بود را سوزاندن و شهر را غارت کردند؛ هشتاد تن از موبدان را در آتشکده کشتند و از خون ایشان آتش خاموش شد.

استاد می‌فرماید روشن نیست که در این میان زرتشت مهین پیامبر ایران زمین چگونه بدست ‌کشنده‌ای ناشناس‌ کشته شد.

همسرگشتاسپ

همسر گشتاسپ‌ زن هوشمندی بود. او سوار بر اسبی شد و از بلخ به سیستان گریخت و گشتاسپ را از مرگ لهراسپ آگاه کرد همچنین از اینکه ترکان همای و ‌به‌آفرید‌ را دزدیده و ردان و هیربدان را کشتند.

گشتاسپ نامه‌هایی به هم‌پیمانان و پادشاهان فرستاد و لشکری گرد آورد و از سیستان به سوی بلخ به راه افتاد. گشتاسپ لشکر بزرگ خود را در برابر ارجاسب سازمان دهی کرد. فرشیدورد را سوی راست لشکر و بستور را سوی چپ جای داد و خود نیز در میان سپاه ایستاد.

در سپاه روبرو، ‌کندر‌سوی راست سپاه ایستاد و کهرم سوی چپ و ارجاسب در میان سپاه.

دو سپاه سه روز و سه شب جنگ سختی را دنبال کردند. در درازنای نبرد کهرم با فرشیدورد درگیر شد و فرشیدورد اگرچه در این نبرد زنده ماند لیکن زخم‌های بزرگی برداشت. تنی چند از ایرانیان به یاری‌اش شتافتند و او را از چنگ کهرم رهاندند. در دنباله‌ی نبرد شمار فراوانی از ایرانیان که درمیان آنها سی و هشت پور گشتاسپ بود، کشته شدند.

شاه گریزپای

گشتاسپ ناچار به گریز از میدان نبرد شد و با سپاهش پس روی کرد؛ ترکان وی را دو ایستگاه (منزل) دنبال کردند تا به کوهی رسیدند که تنها یک راه برای بالا رفتن از آن بود؛ گشتاسپ آن راه را می‌شناخت. سپاه ایران را به سوی کوه رهنمون کرد؛ ارجاسب که به دنبال سپاه ایران بود، چهار سوی کوه را با سپاه ترک دربر گرفت (محاصره کرد) ؛ سپاه ایران که در تنگنای آب و خوراک بود به سختی روز می‌گذراند و ناچار به کشتن و خوردن اسب‌های جنگی شده بود.

گشتاسپ بار دیگر جاماسپ را فراخواند و از او خواست تا برای برون رفت از این تنگنا چاره‌ای بیندیشد. جاماسپ که ستاره‌شناس بود و راز آسمان را می‌دانست به شاه گفت باید اسفندیار را از بند برهانی تا بر این دشمن چیره شود.

شاه که از کرده‌ی خود با اسفندیار پشیمان بود. جاماسپ را برای آزاد کردن اسفندیار از بند، راهی کرد. گشتاسپ گفت که اگر اسفندیار بتواند کشور را در این چالش تازه پیروز گرداند تاج و تخت را به او خواهد داد. گشتاسپ خداوند و جاماسپ را گواه سخن خود گرفت؛ جاماسپ مانند سواران ترک رخت پوشید و از کوه پایین آمد؛ او خود را به نزدیکی دژ گنبدان رساند.

درخواست جاماسپی

جاماسپ هنگامی که به گنبدان دژ رسید نوش‌آذر او را دید و گمان برد که سواری از تورانیان به این سوی می‌اید. اسفندیار به او گفت این جا گذر ترکان نمی‌افتد، بی‌گمان او یک ایرانی است که از ترس ترکان این‌گونه رخت پوشیده و کلاه بر سر نهاده؛ هنگامی که فرزند اسفندیار جاماست را بازشناخت او را به دژ راه دادند و با اسفندیار دیدار کرد؛ اسفندیار نخست از کارهای گشتاسپ گلایه کرد و گفت چه کسی هنگام نبرد دست فرمانده ارتش را می‌بندد.

• جاماسپ از کارهایی که ارجاسب با ایران کرده بود و از کشته شدن لهراسپ و هشتاد موبد و خاموش شدن آتش از خون ایشان سخن گفت. اسفندیار در پاسخ گفت کین لهراسپ را باید پسرش که به جای او برتخت نشسته بستاند. • • جاماسپ از دزدیده شدن دختران گشتاسپ سخن گفت و اسفندیار گفت در همه‌ی روزهایی که من گرفتار بند بودم، هیچ یک از ایشان به دیدار من نیامده است. • • جاماسپ به اسفندیار از گیرافتادن سپاه ایران و کشته شدن سی و هشت برادرش گفت و اسفندیار بار دیگر از اینکه هیچ یک از ایشان در این زمان از او یاد نکردند گلایه کرد و افزود به هر روی اینک که به دست دشمن از میان رفته‌اند دیگر هیچ کاری از دست من بر نمی‌آید. • • جاماسپ که می‌دید به هیچ روشی نمی‌تواند اسفندیار را با خود هم‌داستان کند از زخمی شدن فرشیدورد که همیشه در رزم و بزم همراه و نیک‌خواه او بوده یادکرد. جاماسپ گفت از زخم‌هایی که او برداشته نزدیک به مرگ است و از اسفندیار خواست برای چشمان گریان او کاری بکند. • اسفندیار از شنیدن این داستان دلش نرم شد و به جاماسپ گفت آهنگران را برای باز کردن بند از دست و پای او بیاورد. باز کردن آهن‌ها به درازا کشید و اسفندیار که شکیب از دست داده بود، به نیروی بازو آهن را از هم گسست و خود را رهاند؛ اسفندیار پس از آنکه آهن را از هم باز کرد از هوش رفت. جاماسپ از کرده‌ی او درشگفت ماند؛ هنگامی که اسفندیار به هوش آمد زنجیرها را پیش خود نهاد و با خود گفت این پیشکش‌های گرزم یک روز به کار ما خواهد آمد.

اسفندیار به گرمابه رفت و رنج بند و زندان را از تن شست. پس از آن زره و باره خود را خواست تا برای نبرد آماده گردد. هنگامی که چشمش به اسب خود افتاد که چنین لاغر شده بود بار دیگر زبان به گلایه گشود که اگر من گناه کار بوده‌ام این اسب چرا بایدآزار ببیند؟ اسفندیار خواست به اسبش رسیدگی شود. همچنین از آهنگران خواست زره و جنگ ابزار تازه‌ای برای او را بسازند.

سوگ فرشیدورد

اسفندیار که آماده‌ی نبرد شده بود به همراه نوش‌آذر و بهمن و مهرنوش به راهبری جاماسپ از دژ بیرون آمدند؛ اسفندیار از یزدان پاک خواست او را بر دشمنان پیروزی دهد و پیمان کرد که

• سد آتشکده بسازد • • سد کاروانسرا بسازد • • ده هزار چاه آب در جاهای سخت گذر (صعب العبور) بکَند. • • گمراهان را به دین خدا بیاورد. • هنگامی که اسفندیار خود را به فرشیدورد رساند و او را در بستر بیماری دید و بسیار غمگین شد و از برادر پرسید چه کسی تو را به این روز انداخته؟ تا در روز نبرد از او کین خواهی کنم. فرشیدورد گفت گشتاسپ با بستن تو در بند این بدی را به من کرده و زمینه ساز کشته شدن لهراسپ گردیده. بدی که از گفتار گرزم به ما رسیده نه هرگز کسی دیده و نه شنیده.

فرشیدورد گفت هنگام مرگ من فرارسیده پس از مردنم تو همواره به یاد من باش و به یاد من بخشش کن. فرشیدورد این را گفت و چشم از جهان فروبست. اسفندیار از مرگ برادر جگر خسته بود و بدون آنکه چیزی برای دخمه کردن او داشته باشد فرشیدورد را بر زین اسب خود سوار کرد و از دشت به کوه رفت و برادر را به خاک سپرد.

پس از آن به سوی گشتاسپ آمد و بسیاری از ایرانیان را کشته دید. اسفندیار در میان کشتگان گرزم را دید. اسبش را به سوی او راند و با کشته‌ی گرزم سخن گفت. اسفندیار به او گفت دشمن دانا از دوست نادان بهتر است. سپهبد گرزم را سرزنش کرد و گفت می‌خواستی جان من را بگیری لیکن خودت به مرگ دست یافتی، تو از پادشاهی ایران با دروغ‌گویی‌های خودت روشنایی را بردی.

اسفندیار سپاه دشمن را دید؛ دشمن در زمینی به اندازه‌ی هفت فرسنگ پراکند شده بود و به دور ایشان کنده‌ای به درازنای بیش از یک تیر پرتابی کنده. پهلوان به سد چاره از آن کَنده گذر کرد و با یک گروه هشتاد نفری از ترکان روبرو شد که نگهبان کنده بودند. با ایشان درگیر شد و شکستشان داد؛ ایشان از اسفندیار پرسیدند تو چه کسی هستی؟ اسفندیار به ایشان گفت من را کهرم فرستاده تا شما را برای آنکه از آمدن اسفندیار آگاه نشده‌اید، گوشمالی بدهم. اسفندیار پس از آن نزد شاه گشتاسپ رفت.

دیدار پدر و پسر

گشتاسپ با دیدن اسفندیار برپای جست و از او دلجویی کرد؛ گشتاسپ گفت کارهایی که در گذشته با اسفندیار کرده از بدگویی‌های گرزم بوده. وی افزود از خداوند پذیرفته‌ام (نذر کرده‌ام) اگر پیروز این میدان گردم، تاج و تخت شاهی را به تو واگذار خواهم کرد. اسفندیار نیز از کشته شدن گرزم گزارش داد و گفت از دیدن گرزم که برخاک افتاده بر بخت برگشته‌ی شاه، گریان شدم. شاه‌زاده افزود از گذشته‌ها نباید یادکرد. اینک هنگامه‌ی نبرد با ارجاسب است.

بزرگان لشکر هنگامی که از آمدن اسفندیار آگاه شدند خود را به او رساندند تا فرمان او را بشنوند؛ همان شب گزارش رسیدن اسفندیار به ارتش ایران به گوش ارجاسب رسید. وی کهرم را فراخواند و با او درباره‌ی اسفندیار که مانند دیوی از بند رها شده و به میدان آمده سخن گفت. ارجاسب که میدانست در میان ترکان کسی هم‌آورد او نیست خود را برای بازگشتن به توران آماده کرد.

ارجاسب فرمان داد هرآنچه از بلخ بامیان به چنگ آورده‌اند به کهرم بسپارند. او ‌چهار پسر کوچکتر از کهرم‌ نیز داشت. آنها را نیز باکهرم برای بازگرداندن دست آوردهایش همراه کرد.

یکی از پهلوانان سپاه به نام ‌گرگسار‌ به شاه گفت سپاه ایران همگی خسته و کوفته از نبرد هستند و تنها یک تن به ایشان افزوده شده است. از یک تن نباید ترسید. من خود هم‌آورد او هستم و با او روبرو خواهم شد. ارجاسب به گرگسار گفت اگر اینکاری را که گفتی انجام بدهی از خرگاه (توران) تا مرز چین و سپهداری ایران زمین را به تو خواهم داد. ارجاسپ لشکر را به گرگسار سپرد.

بامداد فرداد اسفندیار سپاه آراست و بستور را سوی راست سپاه جای داد و ‌گردوی‌ را سوی چپ سپاه. شاه‌زاده اسفندیار نیز با گرزه‌ی گاوسار در پیشانی سپاه ایستاد و شاه گشتاسپ در میان سپاه جای گرفت.

در سپاه دشمن نیز ارجاسب در میان سپاه جای گرفت و کهرم سوی راست و ‌شاه چگل‌ سوی چپ سپاه؛ در میانه‌ی نبرد ارجاسب که شکست در جنگ را پیش‌بینی می‌کرد، فرمان داد سد هیون (شتر) برای گریختن او و بستگانش در هنگام شکست آماده نمایند.

در کشاکش نبرد، اسفندیار به کین‌خواهی فرشیدورد سی‌سد پهلوان از دشمن را کشت؛ اسفندیار به کین لهراسب به سوی راست سپاه دشمن تاخت و سد و شست گرد از ایشان را کشت؛ کهرم از رویارویی با او گریخت؛ اسفندیار به چپ سپاه تاخت و سد و بیست و پنج تن از نامداران توران را به کین سی و هشت برادر خود، کشت.

ارجاسب گرگسار را فراخواند و به او برای کشتن اسفندیار فرمان داد. در میدان نبرد، گرگسار از دور تیری به اسفندیار انداخت و اسفندیار وانمود کرد از آن تیر کشته شده و به روی زین افتاده. هنگامی که گرگسار به او نزدیک شد تا با شمشیر سر از تنش جدا کند، اسفندیار کمند کیانی را باز کرد و گرگسار را به بند آورد و او را نزد گشتاسپ برد و پیام فرستاد او را در بند نگاه دار و نکش.

ارجاسب که نبرد را واگذار شده می‌دید و از کهرم و کندر نشانی نمی‌یافت، از سرنوشت ایشان جویا شد. به او گفتند که گرگسار برای نبرد با اسفندیار رفته لیکن دیگر درفش او نمایان نیست. ارجاسب نیز به همراه خانواده‌اش از آوردگاه گریخت. اسفندیار از ایرانیان خواست همین گونه پرتوان جنگ را دنبال کنند و توران زمین را مانند ‌تنگ قارن‌ نمایند.

گروهی از ترکان که اسب داشتند، پس از شنیدن گزارش گریختن ارجاسب از میدان روی برگاشتند و گریختند و گروه دیگر زنهار جستند. اسفندیار نیز ایشان را بخشید و از خون لهراسپ در گذشت و کسی را نکشت؛ سپهبد، یکی از بزرگان را برای نگهبانی از ایشان گماشت و خود با رخت و زره‌ای خون آلود که تیرهای فراوانی در آن بود، نزد شاه رفت.

اسفندیار و گشتاسپ یک هفته به درگاه خداوند به نیایش ایستادند. روز هشتم هنگامی که اسفندیار برای کشتن گرگسار به سراغ او رفت گرگسار به او گفت با کشتن من کسی تو را ستایش نخواهد کرد لیکن من می‌توانم برای تو بنده‌ای خوب باشم و به سوی ‌رویین دژ‌ راهنمایی‌ات کنم. اسفندیار پذیرفت و فرمان داد او را با زنجیر ببندند و به پرده سرا ببرند. یل اسفندیار پس از آن برای بازدید از بندیان به لشکرگاه ارجاسب آمد و فرمان داد ترکانی که گناه آشکاری داشتند و لشکر از ایشان آزرده بود را بکشند.

کارویژه‌ی دوباره

گشتاسپ با یاد کردن خون لهراسپ و فرشیدورد و همچنین در بند بودن خواهران اسفندیار تلاش کرد وی را برای نبردی تازه با تورانیان آماده کند. گشتاسپ افزود با خداوند پیمان کرده‌ام اگر این کار را انجام دهی تاج و تخت را به تو می‌سپارم و خود جایگاه پرستش را بر می‌گزینم؛ اسفندیارِ جوان کارویژه‌ی (ماموریت) تازه را پذیرفت و از هر سو لشکری گرد آورد و دوازده هزار تن را برای انجام اینکار برگزید.

هفتخوان اسفندیار

استاد فرزانه‌ی توس باردیگر در آغاز داستان هفت خوان که همزمان با فروردین ماه است، محمود گجستک را یادآوری می‌کند گنجی درخور باید به فردوسی بزرگ ببخشد؛ استاد فرزانه‌ی توس داستان را از زبان ‌سخنگوی دهقان‌ این‌گونه می‌فرماید:

اسفندیار با روان و گفتاری تلخ از بلخ بیرون آمد و برای بازگرداندن خواهران خود راهی رویین دژ شد. شاهزاده، گرگسار را نیز برای راهنمایی با خود برد؛ هنگامی که به دوراهی برخوردند گرگسار را فراخواند و چهار جام زرین پی‌درپی به او خورانید و پس از آن به او گفت اگر هرچیز که از تو می‌پرسم درست بگویی تو را به تاج و تخت خواهم رساند و اگر دروغ بگویی تو را خواهم کشت.

گرگسار پذیرفت و راه رویین دژ را به اسفندیار نمایاند. او گفت سه راه برای رسیدن به رویین دژ در پیش رو است. یک راه سه ماه و یکی از آنها دو ماه به درازا خواهد کشید و هر دوی این راه‌ها پر از آب و گیاه و چارپای است. یک راه دیگر نیز هست که در یک هفته تو را به رویین دژ خواهد رساند لیکن باید بتوانی از شیر و گرگ و اژدها و زن جادو و بیابان و ‌سیمرغ‌ بگذری پس از آن هنگامی که به رویین دژ برسی با دژی روبرو خواهی شد که از ابر سیاه بلندتر است و در آن جنگ ابزارهای فراوانی هست، گرداگرد آن رودی از آب، روان است و اگر این دژ را سد سال در بر بگیری (محاصره کنی) با کمبود آب و خوراک روبرو نخواهد شد.

اسفندیار راه کوتاه را برگزید. گرگسار به او گفت کسی با زور و نام و آوازه از این هفتخوان نخواهد گذشت. گرگسار درباره‌ی خان نخست گفت در این خان با دوگرگ نر و ماده‌ی پیلوار که مانند گوزنان بر سرشاخ دارند و مانند پیلان دندان روبرو خواهی شد. اسفندیار فرمان داد او را دوباره ببندند و پس از آن بزمی برپا داشت و فردای آن روز سوی هفتخوان به راه افتاد. هنگامی که به نزدیکی جایی که گرگسار گفته بود رسیدند سپاه را به پشوتن سپرد و خود به کام نهنگ پا نهاد.

خوان نخست -دو گرگ

هنگامی که اسفندیار با آن ‌دو گرگ‌ روبرو شد. ایشان را تیرباران کرد و دو درنده، زخمی بر زمین افتادند. پس از کشتن آن دو با شمشیر، اسفندیار خود را از خون ایشان پاک کرد و جای پاکیزه‌ای را پیدا کرد و به نماز ایستاد؛ هنگامیکه گردان و پشوتن به او نزدیک شدند و درندگان را دیدند، اسفندیار را ستودند.

خوان دوم – دو شیر

روز دیگر اسفندیار گرگسار را فراخواند و سه جام می به او داد و از او پرسید در دنباله‌ی کار چه پیش خواهد آمد. گرگسار از آمدن شیری به جنگ اسفندیار آگهی داد که دالمن (عقاب) هم از روبر شدن با او ترس دارد.

باردیگر اسفندیار لشکر را به پشوتن سپرد و خود پای به خوان دوم نهاد. در آنجا با ‌دوشیر نروماده‌ روبرو شد. نخست شیر نر به سوی یل اسفندیار آمد که به زخم شمشیر پهلوان از پای در آمد و پس از آن شیر ماده. پس از آن سرو تن بشست و به نماز ایستاد؛ پشوتن با دیدن پیکر شیرهای کشته شده، در شگفت ماند و اسفندیار را ستود.

خوان سوم - اژدها

یل اسفندیار بار دیگر گرگسار را خواست و سه جام به او داد و با خوار کردن گرگسار از او پرسید که فردا چه پیش خواهد آمد. گرگسار روبرو شدن با ‌اژدها‌ را پیش‌بینی کرد و به اسفندیار سفارش کرد بهتر است از روبرو شدن با این اژدها سرباز بزند.

اسفندیار فرمان داد درودگران کجاوه‌ای چوبین برای او بسازند و پیرامون آن را از تیغ بپوشانند. کجاوه را بر گردونه‌ای نهاد و به کنام اژدها رفت. هنگامی که اژدها خروش گردونه‌ی اسفندیار را شنید بسوی او آمد و گردونه را با اسبانش به کام خود فرو برد. تیغ‌های گردونه کام او را درید و دریایی سبز رنگ از زهر آن مار بزرگ پدیدار شد. اژدها دیگر نه می‌توانست گردونه را از دهانش بیرون بیاورد و نه می‌توانست فرو اوبارد. اسفندیار از گردونه خارج شد و مغز اژدهای بیچاره را به زخم شمشیر شکافت. دودی از مغز اژدها بیرون آمد و اسفندیار از هوش رفت. هنگامی که پشوتن به او رسید اسفندیار چشم بازکرد و جامه‌ی نو خواست و به جای پاکی برای نماز رفت. اسفندیار یزدان را ستود و گفت این اژدها را تنها کسی می‌تواند کشت که جهاندار یزدان پشتیبان او باشد. سپاهیان اسفندیار نیز به پیروی از او سر بر زمین نهادند و یزدان را ستودند.

خوان چهارم - زن جادو

گرگسار در هر خوان که اسفندیار پیروز می‌شد از این پیروزی غمگین می‌گشت. بار دیگر اسفندیار او را فراخواند و سه جام خسروانی به او داد و از رخدادهای پیش رو پرسید. اسفندیار که بدخواهی گرگسار را می‌دانست همواره با زبان خوارشمردن با او سخن می‌گفت.

گرگسار به او گفت در خوان پسین یک ‌زن جادوگر‌ با تو روبرو خواهد شد که از هیچ چیز هراس ندارد و هرکار بخواهد می‌تواند انجام دهد. شاهان او را ‌غول‌ می‌خوانند.

گرگسار بسیار تلاش کرد اسفندیار را از دنبال کردن هفت خوان پرهیز دهد؛ اسفندیار به سوی خوان چهارم به راه افتاد و در شب تیره نیز لشکر را از راه پیمودن بازنداشت. در آغاز برج بره (فروردین ماه) بود که سپاه را به پشوتن سپرد و برای گذر از این خوان فرمان داد یک تنبور برایش آماده کنند.

اسفندیار به بیشه‌ای مانند بهشت رسید. از اسب فرود آمد و جامی از می به دست گرفت و تنبور برداشت و درباره‌ی خود سرود خواند و از یزدان پاک همنشینی دلگسل را آرزو کرد. اسفندیار درباره‌ی خود گفت بیچاره اسفندیار که همیشه در نبرد با شیر و اژدها است و هرگز روی آرامش نمی‌بیند.

زن جادو با شنیدن آواز اسفندیار زشتی‌های خود را پنهان کرد و خود را به صورت زنی زیبا در آورد و به سوی اسفندیار رفت و بر لب جویباری نشست.

اسفندیار یک جام می به او داد و زنجیری که زردشت از بهشت برای او آورده بود و نگه‌دار جان اسفندیار از جادو بود را بیرون کشید و به گردن آن زن انداخت، زن جادو بی‌درنگ به شیری دگرگون شد. اسفندیار از او خواست خود را همانگونه که هست بنماید و گرنه او را خواهد کشت.

زن جادوگر به ریخت پیرزنی زشت سیما درآمد. اسفندیار بی‌درنگ با خنجری که به سرش زد، او را کشت. با مرگ زن جادوگر آسمان سیاه شد و روی خورشید پوشیده.

پشوتن با سپاه خود را به اسفندیار رساند و از دیدن توانمندی‌های برادر شگفت زده شد و او را ستود. گرگسار نیز از این توانایی و پیروزی اسفندیار دود از سرش بلند شد.

خوان پنجم -سیمرغ

اسفندیار بار دیگر یزدان را نیایش کرد و فرمان داد دژخیم، گرگسار بدبخت را بیاورد. بار دیگر سه جام می به او داد و از او خواست درباره‌ی خوان پسین بگوید. اسفندیار همچنان او را خوار کرد و به کار خود در کشتن زن جادو بالید.

گرگسار باردیگر او را از دنبال کردن هفت خوان بازداشت و گفت در این خوان با سیمرغ روبرو خواهی شد. او دو فرزند دارد؛ زور و توانمندیش از انهایی که امروز دیده‌ای افزونتر است؛ اسفندیار بار دیگر شبانه لشکر راند و با نزدیک شدن به کنام سیمرغ، لشکر را به برادرش سپرد.

اسفندیار بر همان گردونه و کجاوه‌ای که برای اژدها ساخته بود نشست و نزدیک اشیانه‌ی سیمرغ چشم به راه ماند. سیمرغ به سوی او نزدیک شد و هنگامی که خواست گردونه را به پنجه برگیرد، با تیغهایی که پیرامون آن بود زخمی شد؛ سیمرغ از خون‌ریزی سست شد؛ اسفندیار از کجاوه بیرون آمد و او را کشت.

پشوتن با سپاه و پسران اسفندیار به او نزدیک شد؛ سراپای او را غرق در خون دیدند؛ پهلوان را ستودند؛ اسفندیار یزدان پاک را نماز برد.

خوان ششم - برف‏

اسفندیار باردیگر گرگسار را فراخوان و سه جام می به او داد و از او درباره‌ی خوان پیش رو پرسید. گرگسار این بار تلاش نکرد او را از دنبال کردن راه بازدارد. وی گفت در خوان پیشِ رو، به بالای یک نیزه برف خواهد بارید. پس از گذشتن از این هنگامه، به دشتی خواهی رسید که سی فرسنگ بیابان و خشک آبی در پیش رو خواهی داشت. چهل فرسنگ در این بیابان که کرکس نیز از او زنده بیرون نمی‌آید، باید راه بپیمایی تا به رویین دژ برسی. رویین دژ جایی است که اگر سد سال نیز آن را در بر بگیری (محاصره کنی) باشندگانش به چیزی از بیرون نیازمند نخواهند شد.

ایرانیان با شنیدن گفته‌های گرگسار تلاش کردند اسفندیار را از دنبال کردن راه بازدارند و گفتند که بهتر است لشکر را از راه آسانتری به دژ برساند. اسفندیار ایشان را سرزنش کرد و سوگند و پیمان ایشان با شاه را یادآور شد. او گفت از میان شما تنها برادر و پسرم برای من بسنده هستند. ایرانیان از وی پوزش خواستند و اسفندیار ایرانیان را امید داد کار ایشان بی‌پاداش نمی‌ماند.

چالش فرمانبرداری با چاره‌ی اسفندیاری پایان یافت و ایرانیان به سوی آوردگاه با گهواره‌ی زمین و هوا به راه افتادند. در یک روز بهاری اردو زدند. چندی نگذشت که تندبادی وزید و سه روز و سه شب دنبال شد و پیوسته از آسمان برف بارید.

اسفندیار که میدانست گذشتن از این برف با زورِ بازو شدنی نیست از پشوتن و ایرانیان خواست به درگاه یزدان نیایش کنند؛ چندی گذشت و تند باد از میان رفت؛ ایرانیان سه روز در همانجا ماندند.

روز چهارم اسفندیار به همه سرهنگانی که سد اسب بارکش داشتند فرمود نیمی از آنها را آب و خورش و نیم دیگر را گستردنی (فرش) بار کنند. فرمانده از ایشان خواست تنها جنگ ابزارهای خود را به همراه ببرند و هیچ بار دیگری بر اسبان نگذارند؛ ایرانیان بار دیگر به راه افتادند.

در نیمه‌های شب آوای کلنگ از آسمان شنیده شد. اسفندیار با شنیدن آوای این پرنده دانست که در این نزدیکی‌ها آب زندگی بخش یافت می‌شود که پرنده‌ای مانند کلنگ در آنجا زندگی می‌کند. جهان پهلوان بی‌درنگ گرگسار را فراخواند تا از او بپرسد چرا این راه پر آب را خشک و بی آب، پیش‌بینی کرده؟ گرگسار پاسخ داد جلوتر به بیابان خشکی خواهیم رسید که در آنجا هیچ آبی پیدا نخواهد شد.

خوان هفتم -گذشتن از رود و کشتن گرگسار

در نیمه‌های شب اسفندیار بانگ و خروشی شنید و از پشتِ سپاه خود را به پیش روی سپاه رساند. دریایی بزرگ را در پیش روی خود دید که شترِ بزرگِ پیشروِ کاروان در آب فرو رفته بود. اسفندیار دو ران آن شتر را گرفت و شتر را از آب بیرون کشید. گرگسار را پیش خواند و او را برای دروغی که درباره‌ی سختی و بی آبی پیش رو گفته بود بازخواست کرد.

گرگسار در پاسخ گفت بهره‌ی من از پیروزی‌های تو تنها بند و زنجیر است. از من چشم نداشته باش (توقع) که راست را به تو بگویم. اسفندیار خشم خود را پنهان کرد و به او نوید داد پس از رسیدن به رویین دژ و پیروزی فرجامین، او را پادشاه رویین دژ می‌کند و هیچکس از نزدیکان و فرزندان وی را نخواهد ازرد.

گرگسار شرمنده شد و پوزش خواست. اسفندیار به او گفت آنچه گذشته را فراموش می‌کنیم، اینک بگو که چگونه می‌توان از این آب گذشت. گرگسار گفت برای گذشتن از آب باید سبک بار شد؛ اسفندیار فرمان داد مَشک‌های آب را نیز به دریا ریختند؛ گرگسار مهار شتری را به دست گرفت و سبک بار از آب گذشت و سپاه نیز به دنبال او.

اسفندیار پس از گذشتن از آب برای رفتن به رویین دژ آماده شد؛ ده فرسنگ مانده به رویین دژ سپاه اسفندیار به بزم نشست؛ یل اسفندیار گرگسار را فراخواند. به او گفت: هنگامی که من به کین لهراسپ سر ارجاسپ را از تن جدا کنم و به کین نیای خود، کهرم که خون فرشیدورد را ریخته و اندریمان را که سی و هشت تن از بزرگان ما را کشته، گردن بزنم و زنان و کودکانشان را برده کنم در آن روز تو خرسند خواهی بود یا ناخرسند؟ گرگسار که از گفته‌های اسفندیار به درد آمده بود زبان به نفرین اسفندیار گشود و اسفندیار با تیغ هندی بر سرش زد و او را کشت و تنش را به دریا افکند. پس از آن اسفندیار برای گشودن رویین دژ به راه افتاد؛ دژی آهنین دید که سه فرسنگ بلندی و چهل فرسنگ پهنا داشت. دیوارهای آن به پهنای چهار اسب بود که در کنار یکدیگر راه می‌رفتند.

اسفندیار هنگامی که دژ را دست نیافتنی دید در بیابان‌های کنار دژ به دنبال راهی برای دست یافتن به دژ می‌گشت که دو ترک را با چهار سگ شکاری دید. با نیزه‌ای به دست به سوی ایشان رفت و آنها را از اسب پیاده کرد و از ایشان درباره‌ی دژ و ارجاسب پرسید؛ ایشان از بزرگی این دژ با او سخن گفتند و افزودند: این دژ یک در به سوی توران دارد و یک در به سوی چین. سد هزار شمشیرزن در آن هستند و خوردنی بی‌شماری در آن انبار شده است که اگر ده سال نیز آن را محاصره کنی با تنگنا روبرو نخواهند شد. ایشان به پهلوان اسفندیار گفتند اگر ارجاسب از چین و ماچین کمک بخواهند سد هزار سوار به کمک ایشان خواهد رسید. اسفندیار پس از اینکه چیزی را که می‌خواست، از ایشان شنید هر دو را کشت.

نیرنگ اسفندیاری

اسفندیار بازگشت و با پشوتن به رای‌زنی نشست و گفت به گمانم نمی‌توان دژ را با زوربازو گرفت؛ اسفندیار می‌خواست مانند بازرگانان جامه بپوشد و پای به دژ بگذارد. پهلوان از برادر خواست همواره طلایه‌اش گوش و چشم به دژ داشته باشند، هرگاه دود پررنگی در روز از دژ بیرون آمد، آن را نشانه‌ی فرمان اسفندیار برای تازش به دژ بدانند.

اسفندیار از برادر خواست هنگام تازش به دژ، رخت نبرد اسفندیار را بپوشد و درفش او را به دست گیرد. یل اسفندیار ساربان را خواست و به اوگفت سد شتر برایش فراهم کند که بار ده تای آنها دینار باشد و بار پنج شتر از دیبای چین. بار پنج شتر دیگر از گوهرهای گوناگون پر شود.

اسفندیار فرمود سد و شست یل جنگجو را در هشتاد جفت تبنگو (صندوق) جای دهند. بیست تن از پهلوانان و بزرگان سپاه در ریخت ساروان و همراهان کاروان در آمدند.

پهلوانان ایران در ریخت بازرگانان به دژ نزدیک شدند؛ آوای زنگ کاروان مردم را به سوی ایشان کشاند؛ بزرگان دژ به پیشواز آمدند و از داشته‌های آنها پرسیدند؛ کاروانیان گفتند تا با شاه دیدار نکنند کلبه (غرفه‌ی) فروش برپا نخواهند کرد.

سالار ایرانیان بارهای شتر را بیرون دژ رها کرد یک کاسه از گوهر شاهوار را به همراه دینار با یک اسب و ده دیبای چینی برای ارجاسب برد؛ اسفندیار با این کار می‌خواست پشتیبانی (حمایت) ارجاسب را بدست آورد. او به شاه گفت بازرگانی است که از توران به ایران کالا می‌برد و اینک برای داد و ستد به رویین دژ آمده است.

ارجاسب به او گفت در توران و ماچین و چین می‌توانی بی‌آزار از دیگران به داد و ستد بپردازی؛ ‌سالار رویین‌ دژ فرمان داد سرایی فراخ و کلبه‌ای برای داد و ستد به اسفندیار بدهند. هنگامی که ایرانیان بارهای خود را از بیرون دژ به کلبه می‌بردند ‌مرد خردمندی از تورانیان‌ پرسید: در این تبنگوها (صندوقها) چه دارید؟ پهلوانی که تبنگو را به دوش می‌کشید گفت: ما مرگ خود را در این تبنگو‌ها نهاده‌ایم.

اسفندیار در بازار برای خود جایگاهی ساخت و خرید و فروش را آغاز کرد. اسفندیار نزد ارجاسب رفت و گفت به گنجور خود بگو به سرای ما بیاید و اگر چیزی در سرای ما دید که شایسته‌ی گنج شاه است بفرمایید تا آن را پیشکش کنیم. ارجاسب از او بسیار خوشش آمد و نامش را پرسید و اسفندیار گفت نامش ‌خُراد‌ است و افزود پنج ماه است که در راه رویین دژ بوده.

ارجاسپ از گرگسار و اسفندیار نیز پرسش کرد. او در پاسخ گفت اسفندیار از پدرش سرپیچی کرده و پدرش او را به سوی هفتخوان فرستاده تا به توران زمین بتازد و با ارجاسب نبرد کند. ارجاسب خندید و گفت کرکس هم نمی‌تواند از هفت خوان زنده بیرون بیاید؛ اسفندیار با برنام (نام مستعار) خراد زمانی را در آن دژ به خرید و فروش گذراند.

خواهران اسفندیار

آوازه‌ی اسفندیار فراگیر شد؛ روزی دوخواهر وی که در دژ مانند بیچارگان زندگی می‌کردند سبو بر دوش، به امید آنکه این کاروان ایرانی از شاه و اسفندیار نشانی داشته باشد به سوی ایشان آمدند. دوخواهر نزد مرد بازارگان رفتند و از او درباره‌ی اسفندیار و گشتاسپ پرسیدند و از روزگار خود گلایه کردند.

اسفندیار که چهره‌ی خود را از ایشان پنهان کرده بود با شنیدن نام گشتاسپ و اسفندیار از ایشان، چنان فریادی کشید که هردو ترسیدند. پس از آن نیز زبان به نفرین اسفندیار و شاه گشود تا مبادا کسی درباره‌ی او بد گمان شود. همای از صدای مرد بازارگان دانست که او برادرش اسفندیار است.

همای پس از آنکه اسفندیار را شناخت باز در کار خود پافشاری کرد بدون آنکه نامی از اسفندیار بر زبان بیاورد. یل نامدار که دانست خواهرش او را شناخته آرام آرام چهره‌اش را نمایان کرد. اسفندیار از ایشان خواست درباره‌ی او با کسی سخنی نگویند و شکیبا باشند. اسفندیار گشتاسپ را نیز به بدی یاد کرد و گفت چنین پدری که دخترش آبکش و پسرش در غم باشد، بهتر است که در روزگار نماند.

اسفندیار که به دنبال چاره‌ای برای گشودن دژ می‌گشت به سوی ارجاسب رفت و به او گفت در راه آمدن به رویین، کشتی ما به سختی افتاد و من با خداوند پیمان کردم (نذر کردم) که اگر زنده بمانم بزمی بزرگ برپا کنم و همگان را شاد نمایم؛ ارجاسب پذیرفت که اسفندیار بزمی برپا کند و بزرگان و نامداران شهر را برای مهمانی فراخواند. اسفندیار کوچک بودن سرای خود را برای چنین مهمانی بزرگی بهانه کرد و از ارجاسب خواست جشن در، باره‌ی دژ (بام دژ) برگزار شود؛ ایرانیان گوشت اسب و بره و هیزم فراوانی را با خود به بالای دژ بردند و آماده‌ی مهمانی شدند؛ مهمانی در تیرماه برگزار شد؛ دود بزرگ و سیاه رنگ آتش در آسمان نمایان شد؛ ایرانیان مهمانان خود را تا جایی که میشد مست کردند.

تاختن پشوتن به دژ

شب هنگام نیز آتش بزرگی برپا کردند؛ سپاهِ بیرون از دژ با دیدن این دود دانست هنگام تاختن به دژ فراسیده است؛ دیدبان بی‌درنگ خود را به پشوتن رساند و داستان را بازگفت.

پشوتن همانگونه که برادر خواسته بود با درفش و جامه‌ی او سپاه را به سوی دژ به راه انداخت؛ گزارش نزدیک شدن سپاه اسفندیار به ارجاسپ رسید؛ او نیز رخت نبرد پوشید و به کهرم فرمان داد کوس نبرد بزند؛ ‌ترخان‌ به فرمان ارجاسب، ده هزار تن را برای رویارویی با دشمن دژ بیرون ببرد؛ ترخان با سپاه ایران که گمان می‌کرد اسفندیار فرمانده آن است روبرو شد؛ او از نوش‌آذر- پسر اسفندیار- نبرد خواست؛ نوش‌آذر با ترخان روبرو شد و به زخم شمشیر، کمرگاه او را به دو نیم کرد؛ پس از آن نوش‌آذر به لشکر ارجاسپیان تاخت و تنومند و خرد ایشان را یکجا از میان برد؛ کهرم با دیدن دلاوری‌های نوش‌آذر به به سوی دژ گریخت. گزارش شکست تراخان را کهرم به ارجاسب رساند و او نیز فرمان داد همه‌ی سپاه، برای رویارویی با اسفندیار از دژ بیرون روند.

مرگ ارجاسپ

هنگامی که شب شد اسفندیار جامه‌ی کارزار بر تن کرد و سربند تبنگوها را باز کرد و سربازانش را بیرون آورد؛ پس از خوردن شام هر یک از ایشان سه جام برگرفتند؛ اسفندیار از ایشان خواست امشب مردانه پیکار کنند؛ وی پهلوانانش را سه بخش کرد:

• گروهی از ایشان را به میان دژ فرستاد. • • گروه دیگر را به سوی در دژ. • • و گروه سوم را نیز برای کشتن آن بخش از بزرگانی که دوش در مهمانی اسفندیار آمده بودند و مستِ مست به گوشه‌ای افتاده بودند. • • خود اسفندیار نیز به همراه بیست مرد دلیر به درگاه ارجاسب رفت. • آوای دار و گیر نبرد خواهران اسفندیار را از آمدن او آگاه کرد؛ هنگامی که برادر به دیدار هر دو خواهر رسید به ایشان فرمود به بازارگاه او (محل کسب) بروند و چشم به راه فرجام کار اسفندیار که پیروزی یا مرگ است، بمانند.

اسفندیار به کاخ ارجاسب پای نهاد و بسیاری از پهلوانان و نگهبانان کاخ او را کشت تا اینکه سرانجام خود ارجاسب جامه‌ی نبرد پوشید و برای نبرد با او پیش آمد؛ اسفندیار به کنایه گفت: این مرد بازرگان یک پیشکش از لهراسپ با مهر گشتاسپ برای تو آورده؛ هر دو جنگجو تا یک پاس از شب گذشته با یکدیگر به نبرد پرداختند تا اینکه ارجاسب از زخم‌هایی که برداشته بود سست شد؛ اسفندیار سر از تن ارجاسب جدا کرد؛ خروشی از خانِ زنان برامد و بر سست پیمانی زمانه نفرین کردند.

اسفندیار تار مویی از گنج ارجاسپ را بر نداشت و همه‌ی گنج او را مهر کرد و شبستان او را به ‌غلام‌ سپرد؛ اسفندیار به همراه خواهرانش و با سد و شست مرد سوار بر اسب از دژ بیرون آمد و گروهی از ایرانیان را به فرماندهی ‌ساوه‌ در دژ گماشت و از ایشان خواست پس از بیرون رفتن او از دژ در را بر روی ترکان (که برای نبرد با پشوتن بیرون رفته بودند) ببندند و نگذارند ایشان در دژ پناه بگیرند.

اسفندیار از ایشان خواست همواره گوش به آواز دیدبان داشته باشند تا اسفندیار خود را به سپاه برادر برساند. پس از آنکه ترکان بخت برگشته که میان دو سپاه گیرافتاده بودند به سوی دژ پناه بردند، سر ارجاسب را پیش پای ایشان اندازند تا امید دشمن به یکباره از میان برود؛ شاه‌زاده اسفندیار به همراه خواهران و سد و شست گرد دلیر از دژ بیرون شد و در میان شگفتی همگان خود را نزد پشوتن رسید.

کهرم

ایرانیان برای آنکه تورانیان را به نبرد تحریک کنند هنگامی که سه پاس از شب گذشته بود نگهبان‌هایی را گماشتند که بانگ بردارند:گشتاسپ، شاه است و پیروز بخت

کهرم از شنیدن این سخنان تاب نیاورد و به اندریمان گفت نخست باید این دشمن خانگی را از خانه بیرون‌راند. ایشان به سوی دژ بازگشتند و هنگامیکه به درهای بسته‌ی دژ رسیدند، اسفندیار و سپاه ایران را در پشت خود دیدند. دولشکر تا بامداد با یکدیگر نبرد کردند تا اینکه سرانجام گردان اسفندیار سر ارجاسب را پیش سپاه توران انداختند. فرزندان ارجاسپ گریان شدند و ترکان کلاه از سر برداشتند. پس از آن دولشکر به هم تاختند و کشته‌های بیشماری بر زمین افتاد.

اسفندیار با کهرم تن‌به‌تن نبرد کرد در این نبرد کمربند کهرم را گرفت و او را بر زمین زد و دستش را بست؛ سپاه اسفندیار فراوان از ترکان و چینیان را کشت؛ هنگامی که دشمن به او پناه آوردند اسفندیار هیچکس را زنهار نداد؛ بسیاری از ترکان چینی در این نبرد کشته شدند.

شاهزاده اسفندیار بیرون دژ سراپرده زد و فرمان داد جلوی در دژ دو دار برپا کردند و اندریمان و برادرش را بر دار زدند و شهر توران (رویین دژ) را سوزاندند.

نامه نگاری با پدر

اسفندیار نامه‌ای برای گشتاسپ نوشت و در آن از پیروزی بر ارجاسب و خون‌هایی که ریخته بود و زنهار ندادنش به ترکان گفت؛ گشتاسپ در پاسخ او را ستود لیکن برای آنکه تنش را از بدی نگه نداشته و بی‌پروا با دشمن به جنگ تن‌به‌تن پرداخته سرزنش کرد و گفت باید نگهدار تن و آن خرد باشد. همچنین برای اینکه در خون ریختن فراخ‌روی کرده شاه‌زاده را سرزنش کرد. شاه از اینکه اسفندیار کین لهراسپ را ستانده بود برای او شادی و بِه‌روزی آرزو کرد در پایان گشتاسپ از اسفندیار خواست هرچه زودتر به ایران بازگردد.

بازگشت اسفندیار

اسفندیار با خواندن نامه‌ی شاه، همه‌ی گنج‌های ارجاسپیان را به سپاه بخشید و تنها، گنج ویژه‌ی ارجاسپ را برای گشتاسپ برداشت. گنج ارجاسپ را که از

• هزار شتر دینار • • سی‌سد شتر دیبا و تخت و کلاه • • هراز گستردنی • • سی‌سد شتر جامه چینی • • عماری و دیبای جلیل • • دو گروه (خیل) کنیزک چینی • ساخته شده بود بر هیونان سوار کردند؛ اسفندیار به همراه خواهرانش و ‌پنج تن از پوشیده رویان ارجاسب‌- دوخواهر، دو دختر و مادر ارجاسپ- به سوی ایران به راه افتاد؛ ایشان رویین دژ را ویران کردند.

اسفندیار گنج ارجاسب را به سه پسرش سپرد و گفت شما از راه بیابان به سوی ایران بازگردید تا من از همان راه هفتخوان بازگردم. وی افزود یک ماه دیگر شما را خواهم دید؛ هفتخوان این بار آرام آرام بود، آن بیابان مانند بهاری خرم شده بود و اسفندیار با لشکرش بی‌دردسر از آن جا گذشت.

نزدیک ایران که رسید دو هفته چشم به راه پسرانش بود و از دیر رسیدن ایشان خشمگین؛ با رسیدن پسران اسفندیار همگی به ایران پای نهادند؛ گشتاسپ به پیشواز ایشان آمد؛ بزمی آراستند و می‌گساری کردند؛ گشتاسپ از رنج راه و هفتخوان پرسید. اسفندیار گفت و شنود در این باره را به فردا افکند. بزرگان از آن بزم هر یک با ماهرویی به سوی خانه رفتند.

استاد فرزانه‌ی توس در آغاز کار از خوش گواری هوای بهاران سخن گفته و مردم دارا را به بخشش بر مردم بی‌مایه و بهره بردن از داشته‌ی خویش فرامی‌خواند.

رستم و اسفندیار

سودای پادشاهی

اسفندیار مست از بارگاه گشتاسپ بازگشت و به مادرش گفت گشتاسپ پیمان کرده بود در بازگشت از این کارویژه، پادشاهی را به من بدهد لیکن اینکار را نکرده؛ اسفندیار سوگند خورد اگر پادشاهی را به او ندهد به زور تخت را از گشتاسپ خواهد گرفت.

کتایون به فرزند گفت پدر تنها، تاج و تخت را دارد و کشور از آن اسفندیار است. پس از مرگ گشتاسپ نیز تاج و تختش به او می‌رسد. مادر اسفندیار از او خواست پیش از مرگ گشاسپ در پیشگاه او کهتری کند؛ اسفندیار با سخنان سردی مادرش را ازرد؛ مادر از گفته‌های خود شرمنده و پشیمان شد.

اسفندیار دو روز و دو شب باده‌ی خام خورد؛ روز سوم گشتاسپ از خواست اسفندیار آگاه شد و دانست او جویای تخت و تاج شده است؛ گشتاسپ دستورِ پیشگویش، جاماسپ را فراخواند و از آینده‌‌ی اسفندیار پرسید؛ آیا او به تخت شاهی می‌رسد؟ پادشاهی او چگونه پادشاهی‌ای خواهد بود؟ چگونه خواهد مرد؟

جاماسپ با اندوه آینده‌‌ی اسفندیار را با مرگ در زابل به دست تهمتن پورِ دستانِ زالِ، پیش‌بینی کرد؛ گشتاسپ خواست بداند آیا سپردن تاج و تخت به او، آینده‌‌ی شومش را دگرگونه می‌کند یانه؟ جاماسپ گفت: هیچکس نمی‌تواند به مردی و دانش از آنچه سپهر گردان برایش خواسته، درگذرد.

روز دیگر اسفندیار در پیشگاه همه‌ی بزرگان نزد گشتاسپ رفت و درباره‌ی کارهایی که در گذشته انجام داده و سوگندهای گشتاسپ در سپردن تاج و تخت به اسفندیار- که هربار از آن سرباز زده بود- سخن گفت. اسفندیار به گشتاسپ گفت دیگر چه بهانه‌ای برای نسپردن تاج و تخت به من داری؟

گشتاسپ کارهای گذشته‌ی اسفندیار را ستود و سخنان او را پذیرفت؛ شاه از فرزندِ جویای تخت خواست برای رسیدن به تاج لهراسپی رستم زال را که غزنین و بست و کابل را در دست دارد، به همراه برادر و فرزندش- زواره و فرامرز- دست بسته به دربار بیاورد.

اسفندیار گفت کاری که از من میخواهی به دور از آیین است. اگر آهنگ نبرد داری، با شاه چین و دیگر پادشاهان دراویز. از نبرد با پیرمردی که از هنگام منوچهر تا کیقباد همواره دل شهریاران به او شاد بوده و بهتر از او کسی برای ایران نبوده چه می‌خواهی؟ اسفندیار گشادنامه (عهدنامه) کی‌خسرو را که به تهمتن داده بود یادآور شد و گفت اگر گشادنامه‌ی شاهان پیشین پذیرفتنی (معتبر) نباشد، تاج و تخت گشتاسپ نیز پذیرفته (معتبر) نیست.

شاه بر خواسته‌ی خود پافشاری کرد و اسفندیار که راه چاره‌ای نداشت کارویژه‌ی (ماموریت) پیشنهاد شده را پذیرفت؛ اسفندیار به پدرش گفت رستم و خاندانش بهانه است، تو دست من را از تخت کوتاه می‌خواهی. اسفندیار گفت من این تاج را رها می‌کنم و به گوشه‌ای خواهم خزید و بنده‌ای در میان لشکریانت خواهم بود؛ شاه سخنش را نپذیرفت و گفت سپاه و گنج و کشور در دست تو است و بدون تو این‌ها به چه کار من خواهد آمد؟ اسفندیار که میدانست سپاه و لشکر و کشور نمی‌تواند جلوی مرگ را بگیرد، با دلی دژم و با لبی پر از باد به سوی ایوان خود بازگشت.

پند مادرانه

کتایون پس از شنیدن داستان خود را به اسفندیار رساند و وی را فراوان پند داد که با تهمتن روبرو نشود. او کسی است که جگرگاه دیو سپید را دریده و ماه هاماوران را کشت و به کین سیاوش دریای خون به راه انداخته.

مادر گفت: برای تاج و تخت سر خود را به باد نده، کسی از مادر با تاج زاده نمی‌شود. کتایون یادآور شد که از پادشاهی تنها یک تاج ازآن گشتاسپ است و همه کاره‌ی کشور اسفندیار است. اسفندیار به مادرش گفت هیچکس از رستم زاولی برای ایران سودمندتر نیست و به بند کردن او کاری ناروا و ناسزا است لیکن از من نخواه سر از فرمان شاه بپیچم. اگر مرگ من در زابل باشد بی‌گمان اختر من را به آن سو خواهد کشید لیکن اگر تهمتن سخن من را بپذیرد هرگز از من سرد نخواهد شنید؛ کتایون از اسفندیار خواست دست کم فرزندانش را با خود به دوزخ نبرد با تهمتن نبرد. اسفندیار گفت: برای کارآزموده شدن نیاز است ایشان با پدر همراه باشند. اسفندیار افزود اگر جوان در خانه در کنار زن و فرزند خود بماند هرگز با منش نخواهد شد. در این نبرد به لشکری بزرگ نیاز ندارم تنها با فرزندانم و چند خویش و سوار خواهم رفت.

لشکر کشی به زابل

اسفندیار به سوی زابل به راه افتاد و به دوراهی‌ای رسید که یک راه آن به گنبدان دژ می‌رفت و یک راه دیگر به سوی زابل. ‌شتر‌ پیش ِروی کاروان اسفندیار در آن دوراهی بر زمین خوابید. اسفندیار آن را به مرغوا (فال بد) گرفت و فرمان داد سرش را ببرند تا این فال بد به خودش بازگردد.

اسفندیار اگرچه از این اخترِ بد بیم ناک بود لیکن آن را نادیده گرفت. اسفندیار گفت بد و نیک از یزدان است و همواره باید خرسند بود؛ شاه‌زاده به سوی هیرمند به راه افتاد و نزدیکی رود اردو زد؛ .وی فرستاده‌ای چرب گوی برای رساندن پیام شاه به تهمتن برگزید.

پیامبری بهمن

اسفندیار نخست بزمی برپا کرد و خود و پشوتن و دیگر بزرگان به بزم نشستند؛ پهلوان، فرزندش بهمن را فرمود بر اسب سیاه بنشیند و با افسر خسروی به همراه پنج اسب زرین ستام و ‌ده موبد نیکنام‌ به سوی رستم برود. اسفندیار می‌خواست هرکس بهمن را دید بداند که او شاه‌زاده است. یل اسفندیار به فرزندش گفت:

• درود ما را به تهمتن برسان و با نیکی با او سخن بگو. • • به او بگوی هرکس که نام و جایگاه بلندتری دارد باید بیشتر از بدی پرهیز داشته باشد و یزدان را سپاس‌گزار باشد. • • نیک و بد خواهد گذشت و همه به خاک تیره خواهیم رفت. • • در گیتی همه‌ی بزرگان به دنبال ساختن (نیکی کردن) با شهریاران بوده‌اند. • • سرانجام همان را خواهی درود که کشته‌ای این گفته درباره‌ی تو راست است چراکه سالیان درازی بر تو گذشته و از رنج تو گنج و سپاه فراوانی بدست آمده. • • اگر بخردانه بیندیشیم این گنج بزرگ را از نیاکان ما بدست آورده‌ای. لیکن از زمان لهراسپ تا گشتاسپ هرگز به درگاه شاه نیامدی. • • زال نیز از پادشاهی لهراسپ ناخرسند بود. • • از هوشنگ تا کی‌قباد هیچکس از شاهان به فر و شکوه گشتاسپ نبوده، او دین بهی را پذیرفته و بزرگترین دشمن آیین، ارجاسپ را از پای در آورده و از خاور تا باختر از آن اوست و از روم تا هند و دشت سواران نیزه‌گذار برای او باژ می‌اید. • . این‌ها را گفتم چون تو به درگاه گشتاسپ نرفتی (و خبر نداری) و خود را در گوشه‌ای از جهان پنهان کرده‌ای. لیکن بزرگان تو را فراموش نخواهند کرد. اگر رنج‌هایی که برده‌ای را بشمریم از گنج‌هایی که بدست آورده‌ای بیشتر است. هیچکس از شاهان چنین کهتری نداشته. • • لیکن شاه از اینکه تو روی به درگاه نداری خشمگین است و به روز سپید و شب لاژورد سوگند خورده تو را دست بسته و در بند، به در گاه بیاورد. • • پشوتن گواه است که من هرچه کردم نتوانستم رای شاه را برگردانم و به ناچار باید فرمان شاه را بپذیرم. • • امشب تو و خانواده‌ات، زال و رودابه و زواره و فرامز ، در این کار رای‌زنی کنید و راهی را برگزینید که خانه‌ی شما ویران نگردد. • • زبان می‌دهم (قول می‌دهم) هنگامی که تو را دست بسته نزد شاه بردم نگذارم گزندی به تو برسد. • اسفندیار در نامه‌ای بلند بالا نخست تهمتن را ستود سپس از اینکه چرا تا امروز برای کهتری به در گاه شاه نیامده گلایه کرد؛ اسفندیار گفت شاه فرمان داده تو را دست بسته نزد او ببرم؛ اسفندیار سوگند خورد نگذارد به تهمتن آسیبی برسد.

دیدار با زال

بهمن سخنان پدر را موبه مو شنید و با گذر از هیرمند به سوی سیستان راه افتاد؛ هنگامی که آگهی رسیدن بهمن با خوارمایه سپاه، به زال رسید زال سوار بر اسب و پراندیشه و نگران به سوی او آمد؛ دستان با دیدن آن سوار دانست که او از خاندان پادشاهی است.

بهمن که زال را نشناخته بود به او نزدیک شد و گفت ای مرد دهقان نژاد، بزرگ انجمن ‌پور دستان‌ کجا است؟ اسفندیار برای گفتگو با او به اینجا آمده است. زال گفت رستم با زواره و فرامز به نخجیر رفته است و از او خواست لختی بیاساید و لبی تر کند.

بهمن نپذیرفت و گفت اسفندیار به ما فرمان رامش و می‌نوشیدن نداده است. زال از بهمن خواست بماند تا خداوند رخش از شکار بازگردد؛ بهمن نپذیرفت و با راهنمایی که زال به او داد به سوی نخچیرگاه رفت. ‌شیرخون‌ راهنمای بهمن، هنگامی که به نزدیکی نخچیرگاه رسید، راه را با انگشت به بهمن نشان داد و خود بازگشت.

پیام رسانی بهمن

هنگامی که بهمن نزد تهمتن رسید او را دید که در پای کوهی درختی به دست گرفته و نره گوری را به آن زده و کباب می‌کند. بهمن با دیدن این زور و بازوی تهمتن با خود گفت اسفندیار هرگز نمی‌تواند از پس او بر بیاد پس بهتر است من با سنگی که از کوه به پایین می‌اندازم او را بکشم و کار اسفندیار را آسان نمایم.

بهمن سنگ بزرگی را از بالای کوه به سوی تهمتن گرداند؛ زواره از دیدن آن سنگ فریاد برآورد و تهمتن را آگاه کرد لیکن تهمتن از جای خود نجنبید. هنگامی که سنگ نزدیک شد، تهمتن با پاشنه‌اش سنگ را از خود دور کرد؛ بهمن از دیدن این شگفتی غمگین شد و آن را به ‌موبد‌ (همراه خود) بازگفت؛ بهمن بر اسب خود سوار شد و به سوی تهمتن به راه افتاد؛ با نزدیک شدن او تهمتن و زواره او را پذیره شدند و نام او را پرسیدند.

پهلوانان، هنگامی که دانستند او فرزند اسفندیار است او را سخت در بر گرفتند و برای دیر به پیشواز آمدن از او پوزش خواستند؛ بهمن گفت اسفندیار لب رود هیرمند اردو زده و من آمده‌ام که پیام او را به تو برسانم.

تهمتن به مهمان خود گفت پس از خوردن، سخنان تو و پیام اسفندیار را خواهم شنید؛ بر سر خوان، تهمتن تنها زواره را فراخواند و سه پهلوان در کنار یکدیگر به خوردن نشستند؛ بهمن از دیدن اینکه تهمتن‌به‌تنهایی یک گور را می‌خورد شگفت زده شده بود؛ تهمتن نیز بهمن را برای آنکه بخش کوچکی-یک سدم- از گور را به برای ناهار برگزیده دست انداخت و گفت تو که تا این اندازه کم می‌خوری چگونه به سوی هفتخوان رفتی؟ بهمن پاسخ داد ما خوراک کم می‌خوریم و تلاش بیشتر می‌کنیم؛ تهمتن از این پاسخِ بی‌درنگ (حاضر جوابی) خوشش آمد و جامی نبید به سوی بهمن گرفت؛ بهمن از خوردن آن ترسید؛ زواره نخست جرعه‌ای از آن نوشید تا بهمن دل آسوده گردد که آن جام زهرآگین نیست؛ پهلوانان سوار بر اسب شدند؛ بهمن دوشادوش رستم می‌رفت و پیام اسفندیار را به تهمتن رساند.

پاسخ پهلوان

تهمتن در پاسخ گفت به اسفندیار بگو کسی که جایگاه و ارجی مانند تو دارد نباید بد خویی پیشه کند. تهمتن، وی را به بخردی فراخواند و گفت هر دو یزدان پرست هستیم و نباید با یکدیگر ستیزه جوییم. اگر تو راه از پیشه کنی همه کرده‌های تو به باد خواهد رفت. پوردستان از اینکه اسفندیار او را ستوده بود، سپاس‌گزاری کرد و گفت آرزومند دیدار اسفندیار است. تهمتن افزود اینک با عهدهایی که از شاهان پیشن دارم (که من را پادشاه سیستان نامیده اند) نزد تو خواهم آمد. اگر پاداش کارهایی که کرده ام، تیغ و نیزه است همان بهتر است که در گیتی کسی زنده نباشد.

تهمتن در دنباله‌ی سخن از اسفندیار خواست با کسی مانند تهمتن از جنگ و ستیزه سخن نگوید و در خور شاهان، سخته و پردخته سخن بگوید و از پیشه نکند. تهمتن افزود اگر با سپاهت دو ماه مهمان من باشی و به خوشی و شکار بنشینی هنگام رفتن نزد شاه هرچه خواهی از گنج و سپاه با تو همراه خواهم کرد و خودم نیز بنده‌وار با تو به ایران خواهم آمد و به درگاه شاه ایران خواهم رسید و دست و سرو چشم و پای او را خواهم بوسید و از او خواهم پرسید چرا فرمان داده من را به بند کشند؟

بازگشتن بهمن‏

پس از رفتن بهمن تهمتن زواره و فرامرز را فرمود نزد دستان روند و به او بگویند که فرزندشاه مهمان ایشان خواهد بود. من نیز پیش او خواهم رفت و دلش را به گنج و گهر نرم خواهم کرد و اگر ناامیدم کند با کمند پیل گیر من روبرو خواهد شد. زواره به تهمتن گفت من کسی را در رای و خرد مانند اسفندیار ندیدم و امیدوارم او از خواسته‌هایش دست بکشد.

زواره برادر را امید داد که اسفندیار خردمند است و از او کار بد سر نمی‌زند. زواره گفت او از ما بدی ندیده که بدی بکند؛ زواره نزد زال رفت و تهمتن که دل نگران بود به لب هیرمند رفت و چشم به راه پاسخ بهمن ماند.

بهمن نزد پدر بازگشت و گفت تهمتن می‌خواهد با او سخن بگوید؛ در این دیدار، بهمن که شگفت زده‌ی رستم شده بود زبان به ستایش او باز کرد. اسفندیار از او خشمگین شد و او را سرزنش کرد. پهلوان به فرزند گفت که از نازپروردگی هنوز یک شب را در بیابان سپری نکرده‌ای که بدانی گردنکشان و بزرگان چگونه هستند؛ با این همه، اسفندیار پنهانی به پشوتن گفت تهمتن در پیر سر هم مانند جوانان است.

دیدار دو پهلوان

اسفندیار فرمود ‌اسب سیاه‌ را زین کنند و خود با سد سوار تا لب هیرمند رفت. هنگامی که تهمتن او را دید از اسب پیاده شد. شاه‌زاده را درود گفت و فرمود از دیدار اسفندیار به اندازه‌ی دیدار سیاوش خرسند شده. اسفندیار نیز از اسب فرود آمد و او را در برگرفت و خاندان زال را ستود. اسفندیار گفت تهمتن یادآور فر و شکوه زریر است.

تهمتن باردیگر اسفندیار را به خانه‌ی خود فراخواند؛ اسفندیار فرمان شاه را بهانه کرد و گفت دستور (اجازه) ماندن در زابل را ندارد. اسفندیار تلاش کرد تهمتن را با خود هم‌داستان کند. شاه‌زاده به پهلوان گفت: دست به بند ِشاه دادن برای تو بدنامی شمرده نخواهد شد. اسفندیار پیشنهاد کرد تهمتن خود، پای و دست خود را ببندد و به دربار بیاید. در برابر هنگامی که به دربار رسیدند و اسفندیار تاج گذاشت، یک روز هم تهمتن در بند نماند. اسفندیار زبان داد (قول داد) که پس از آن هرچه رستم می‌خواهد را به او بدهد. شاه‌زاده افزود این کار نزد یزدان و شاه ناپسند نخواهد بود.

تهمتن باردیگر بر سخن خود که پای به بند دادن را ننگ می‌دانست پافشاری کرد و از اسفندیار خواست مهمان او شود کمی درنگ داشته باشد تا در آرامش به‌ این کار بیندیشد. اسفندیار که نمی‌خواست در فرمان شاه دگرگونی پدید آورد گفت اگر نان و نمک تو را بخورم و تو از فرمان من سرپیچی کنی، دیگر نمی‌توانم با تو بجنگم. اسفندیار به تهمتن پیشنهاد کرد او برای میگساری مهمان شاهزاده‌ی ایران شود.

تهمتن پذیرفت لیکن گفت نخچیر یک هفته‌ای او را خسته و خاک آلود کرده، باید نخست به خانه بازگردد. پهلوان از شاه‌زاده خواست هنگام خوردن که فرا رسید کسی را برای فراخوان به سوی خانه‌ی او بفرستد؛ رستم نزد زال بازگشت و اسفندیار را در سیما و رفتار به فریدون مانند کرد.

رفتار ناآیین اسفندیار

پس از رفتن تهمتن اسفندیار به پشوتن گفت هرگز کسی را برای فراخواندن تهمتن به میهمانی، نخواهم فرستاد. اسفندیار افزود که از میان او و تهمتن تنها یک تن زنده خواهد ماند و دیگری بر مرگ هم‌آورد خود خواهد گریست.

پشوتن برادر را پند داد که از نبرد با تهمتن سر باز زند. او گفت شما را در هنگام گفتگو دیدم، هیچ کینه‌ای از یکدیگر ندارید و نباید با هم بجنگید. پشوتن بر این باور بود که تهمتن نه سر جنگ دارد و نه آهنگ پای به بند دادن؛ اسفندیار بار دیگر از اینکه نمی‌تواند از فرمان شاه درگذرد، سخن گفت؛ هنگام خوردن فرارسید؛ شاه‌زاده فرمود خوان گستردند و هیچ کس را به سوی تهمتن نفرستاد؛ گاه خوردن گذشت و کسی برای فراخواندن تهمتن نیامد. پهلوان به برادرش گفت خوان بگسترَد و بزرگان را بخواند؛ رخش را زین کردند و او به سوی اسفندیار به راه افتاد.

خشم تهمن و پوزشِ اسفندیار

تهمتن خشمگین از کار اسفندیار نزد او رفت و زبان به سرزنش او برداشت. از بزرگی و کارنامه‌ی خود یاد کرد و به او گفت هیچکس نمی‌تواند من را کوچک بشمرد؛ رستم از اینکه اسفندیار باید ارج پیری او را نگه دارد سخن گفت و افزود از یزدان سپاسگزارم که سالیان درازی زندگی کردم تا پهلوانی را که کین‌خواه و کشنده‌ی مرد ناپاک دین است ببینم.

اسفندیار خندید و گفت از اینکه برای فراخواندن تو نیامدم به دنبال نام و کام نبودم (نیت بدی نداشتم) خواستم در این گرما و راه دراز تو را رنجه نکنم. بر آن بودم فردا پگاه برای پوزش خواستم نزد دستان برسم؛ شاهزاده، تهمتن را به سراپرده‌ی خود فراخواند و برای او جایی در سوی چپ خود آراست. تهمتن از نشستن سرباز زد و گفت سوی چپ جای من نیست؛ اسفندیار به بهمن فرمود جایگاه تهمتن را در خور او بیاراید؛ تهمتن پر از خشم با ترنج بویایی بدست بر صندلی زرین نشست.

اسفندیار خاندان تهمتن را به کواژه (سخره) گرفت و کار سام با زال را نکوهش کرد؛ گفت سام از روی بی‌بچگی و ناچار زال را به فرزندی پذیرفته. وی افزود رستم نیز از چنین پدری است و برای همین است که ناپارسایی کرده و از شاه سرپیچی.

رستم بر این همه کژ دلی اسفندیار شورید (اعتراض کرد) و از وی خواست آنگونه که شایسته‌ی پادشاهان است سخن بگوید؛ تهمتن پاسخ داد دستان پور نریمان بزرگ است که او فرزند هوشنگ شاه، سومین پادشاه جهان. سام کسی است که ‌اژدهای توس‌ را کشته و ‌