ابزار کاربر

ابزار سایت


start

فهرست مندرجات

پیشگفتار و آغاز داستان

به نام خداوند جان و خردکزین برتر اندیشه بر نگذرد
خداوند نام و خداوند جایخداوند روزی‏ده رهنمای‏

نامورنامه ی باستان با گواهی به یگانگی خداوند خورشید و ماه آغاز می‌گردد. بر دسترس ناپذیر بودن و ناگنجایی وی در اندیشه پافشاری می‌کند و خواننده را به: خستو شدن(شهادت یا اعتراف) به هستی یزدان، ژرف اندیشی در فرمان یزدان و دانش پژوهی فرامی خواند. پس از نام یزدانِ پاک استادِ سَخُن خرد را ارج می‌نهد و می‌فرماید:

  • خرد بهترین داده ایزد است.
  • خرد در هر دو سرا راهنمای تو است.
  • شادی و غم و کمی و فزونی دست اورد خرد است.
  • کسی که خرد را پیشه نکند، از کار خود پشیمان شده و دانا نیز او را دیوانه می‌خواند.
  • در هر دو جهان از خرد می‌توانی ارجمندی بیابی.
  • خرد برای جان ادمی مانند چشم است برای تن ادم.
  • خرد نخستین افریده یزدان است.
  • خرد سه پاس دارد که برای تو این سپاس: چشم؛ گوش و زبان هستند.

استاد فرزانه توس در دنباله می‌فرماید: کسی نمی‌تواند خرد و جان را انگونه که شایسته است، ستایش کند. اگر من نیز بتوانم انگونه که روا است آن را ستایش کنم، کسی توان شنیدن این ستایش را نخواهد داشت. پس بهتر است از دنبال کردن سخن در این باره پرهیز کنیم. تو تنها، کَرده‌ی کَردگار جهان هستی و از اشکار و نهان اگاه نیستی. باید به دنبال شنیدن دانش از دانشمندان باشی و از هر دانشی اگاهی بیابی. هنگامی که به بالاترین جایگاه رسیدی آن زمان در می‌یابی که دانش پایانی ندارد. جهان از چهار اخشیج (عنصر) پدید آمده: اتش؛ باد؛ اب و خاک نخست از اتش بزرگ جنبشی پدید آمد پس از آن جهان از گرما به خشکی رسید و پس از آرامش به سردی گرایید. پس از سرد شدن اب پدید آمد. در پی این آفرینش بزرگ جهان آفرین نو به نو افریده‌ها و گهرهایی را افرید. دوازده رخ اسمانی(برخ فلکی) را ساخت و بر آن هفت (مدار فلکی) را کدخدا کرد. کوه ها برامدند (دوران کوه‌زایی) و دریا ها ساخته شده. خورشید زمین را روشن و گرم کرد. ابر آمد و اب را فروریخت(چرخه اب پدید آمد). پس از اینکه زمین اماده زندگی شد نخست گیاهان پدید آمدند و پس از آن پویندگان. پس از آن مردم پدید آمدند که گفتار خوب داشتند و خرد را بکار می‌بستند. تو خودت را هرگز دست کم نگیر، مردمی را از دو جهان و به کمک چندین میانجی ساخته‌اند. مرد( نوع بشر) پیش از فطرت بوده و پس از روز شمار نیز خواهد بود. پس روا است که خود را برای دانش اندوختن به رنج بیندازی. رفتار ماه و خورشید را بنگر چگونه در جایگاهی که از پیش برایشان اندازه(معین) شده راه می‌پیمایند. هر روز از پس یکدیگر دیده می‌شوند و ماه چون سی روز پی‌درپی دیده شد، دو روز ناپدید می‌شود و روز دیگر مانند کسی که از غم عشق روی زرد و خمیده است اشکار می‌شود و زود از دیده ها ناپدید می‌گردد. اینکه ماه هر شب باریک می‌شود و دوباره از نو پر می‌شود، نِهادی است که خداوند در وی نهاده است و او هرگز از آن نافرمانی نمی‌کند. اگر می‌خواهی در هر دو جهان رستگار باشی باید از گفتار و فرمان پیامبر راه روی کنی. همان پیامبر می‌فرماید من شهر دانش هستم و علی دری برای رهیافتن به این شهر است. خداوند این جهان را مانند دریایی خروشان افرید که هفتاد کشتی در آن روان است. یکی از این کشتی ها از همه بزرگتر و مانند عروس پر رنگ و نگار است. محمد و علی -درود خدا بر ایشان- با خاندان پیامبر در آن نشسته‌اند. تو نیز اگر در پی یافتن جایگاهی نیک در سرای دیگر هستی در این کشتی با ایشان همراه شو. اگر بد دیدی گناهش به گردن من. کسی که دشمنی علی-درود خدا بر او باد- را در دل دارد، زارترین کس در جهان است. نگر تا(مراقب باش) جهان را به بازی نگیری. در این باره هرچه بگوم سخن به پایان نخواهد رسید. پیش از من دانشمندان بزرگ، میوه‌های درخت دانش را چیده‌ و هرچه باید، را گفته‌اند. شاید بخش (سهم) من نشستن در سایه‌ی این درخت بالا بلند باشد.

سخن هر چه گویم همه گفته‏اندبر باغ دانش همه رفته‏اند
اگر بر درخت برومند جاینیابم که از بر شدن نیست رای‏
توانم مگر پایگه ساختنبر شاخ آن سرو سایه فکن‏
کزین نامورنامه‌ی شهریاربه گیتی بمانم یکی یادگار

داستان‌های شاهنامه را نباید دروغ و افسانه بشماری. هر بخشی از آن را که خرد نمی‌پذیرد و آن را ناشدنی می‌داند، در خود رازی دارد و مازی است که باید آن را به خوبی واکاوی کرد.

تو این را دروغ و فسانه مدانبه یکسان روشن زمانه مدان
ازو هر چه اندر خورد با خرددگر بر ره رمز و معنی برد

نامور نامه‌ای (کتابی) از هنگام باستان به جا مانده که داستان‌های پرشماری از روزگار باستان در خود داشت. دلیری دهقان نژاد که پژوهنده‌ روزگار نخست بود از هر کشوری موبدی سالخورد را فراخواند و داستان پادشاهان و بزرگان را برای نگارش در نامورنامه گرد اورد.

دقیقی شاعر

هنگامی که نامورنامه اماده شد و داستان‌هایش پسند افتاد، یک جوان گشاده زبان برای سرودن آن پیشگام شد. آن جوان با همه‌ی خوبی‌هایی که داشت به خوی بدی نیز الوده بود. سرآنجام نیز آن خوی بد او را به کشتن داد. استاد می‌فرماید: پس از وی اهنگ سرودن آن نامه را داشتم لیکن از دو چیز در هراس بودم: نخست اینکه مرگم فرارسد پیش از آنکه سرایشم به پایان رسد و دوم پولم تمام شود پیش از آنکه کارم را به پایان برسانم. در شهر من مهربان دوستی بود که اندیشه من برای سرودن این نامورنامه را پسندید و یک نَسکِ نوشته(نسخه کتبی) از نامورنامه را به من داد تا آن را بن‌مایه (منبع) سرودن کنم. هنگامی که کار سرودن را آغاز کردم مهتری گردنفراز از نژاد پهلوانان پشتیبان پولی من شد. وی هرچه نیاز داشتم برای من فراهم کرد و از هیچ چیز فروگذار نکرد. او به شایستگی مردِ داد و دِهش بود. شوربختانه آن نیک بخت به ناگاه از زمانه ناپدید شد و به دست نِهنگان مردمکُشان کشته شد. از زنده یا مرده‌ی او، نشانی در دست نیست. لیکن از او پندی به یادگار دارم که به من سفارش کرد پس از پایان کارِ سرایشِ این نامه شهریار، آن را به دربار پادشاهی ببرم و با سپردن آن به نسک‌خانه شاهی آن را از تباهی باز دارم. شبی به یاد شاه محمود غزنوی خفته بودم که وی را درخواب دیدم با شکوه بسیار. با خود گفتم این خواب گزارشی (تعبیری) دارد. دو تن در درگاه محمود از همه به اون نزدیکتر هستند. نخست نصر برادر محمود و سپس سپهدار توس. اینک به نامورنامه شهریار خواهم پرداخت.

پادشاهی کیومرس‏

پادشاهی گیومرت؛ سی سال بود

سخنگوی دهقان چه گوید نخستکه نام بزرگی بگیتی که جست‏
که بود آنکه دیهیم بر سر نهادندارد کس آن روزگاران بیاد
مگر کز پدر یاد دارد پسربگوید ترا یک به یک در بدر

پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان می‌گوید: نخستین کسی که به اندیشه‌ی بنیان نهادن آیین پادشاهی افتاد کیومرث بود. وی در برج بره-فروردین ماه- تاج گذاری کرد و برتخت نشست. کیومرث و کارگزارانش رخت‌هایی از چرم پلنگ پوشیدند و در کوه جای گرفتند؛ کیومرث سی سال برجهان شاه بود؛ وی بر دَد و دام و مردم فرمان می‌راند. ایشان در زمان پادشاهی کیومرث دشمنی نداشتند مگر اهِرمنِ بدکُنش که به او رشک می‌برد. گَرشاه پسری به نام سیامک داشت. سروش خجسته اگهی اورد که اهریمن پنهانی سرگرم اماده شدن برای نبردی بزرگ با مردمان است. در این نبرد فرزند تو نیز کشته خواهد شد؛ سیامک این پیام را شنید و بی‌باک از مرگ، به رویارویی با دیو سیاه رفت و در آن نبرد به دست پوراهرمن، خزوران(خزوران) کشته شد. کیومرث بسیار اندوهگین شد و سخت گریست. وی از یزدان خواست آن اندازه در این جهان زندگی کند که بتواند کین فرزند خود را از اهرمن بستاند؛ پس از آنکه یک سال سوگ سیامک را نگه داشتند، سروش خجسته فرود آمد و به کیومرث مژده داد بر اهریمن پیروز خواهد شد و از او خواست اماده‌ی نبرد شود. کیومرث نیز یزدان را به برترین نام خواند و از او در این کار یاری خواست. سیامک فرزندی به نام هوشنگ داشت. وی آن فرزند را پَروَرد تا روزگاری جانشین او شود؛ پس از آنکه هوشنگ توانست رهبری مردمان را به دست گیرد، سپاهی برساخته از دد و دام و مرغ و پری اراست و به جنگ اهریمن تاخت؛ کیومرث نیز در پشت سپاه وی بود؛ هوشنگ در نبردی اهریمن را به بند چرمین بست و سر او را از تن جدا کرد؛ چندی پس از آنکه اهریمن به کین سیامک کشته شد، زندگانی کیومرث نیز به پایان رسید و این جهان را پدرود کرد.

جهان سربسر چو فسانه است و بسنماند بد و نیک بر هیچ کس‏

پادشاهی هوشنگ؛ چهل سال بود

هوشنگ پس از کیومرث برای چهل سال برتخت نشست. پس از برتخت نشستن گفت: من به داد و دهش و فرمان یزدان کمر بسته‌ام. هوشنگ :

  • با گوهری که به چنگ اورد اتش را پیدا کرد و به کمک اتش اهن را از سنگ اهن جدا کرد.
  • اهنگری پیشه کرد و گُراز(نوعی بیل) و تبرواره و تیشه ساخت.
  • اب خیز داری را پایه نهاد و از دریابها رودها پدید اورد. سامانه‌های ابیاری برای رونق کشاورزی ساخت.
  • روش تخم و کشت و درود را پراکند(کشاورزی را توسعه داد)

- درکنار شکار جانورانی مانند گور و گوزن، جانواران رام( اهلی ) مانند گاو و خر و گوسپند… را نیز برای خوردن و بهره بردن پرورش داد.

  • از پوست: روباه، قاقم، سنجاب و سمور رخت و پوشش ساخت.

پس از هوشنگ فرزندش تهمورس برتخت نشست.

پادشاهی تهمورس

تهمورس بزرگان لشکری و کشوری را فراخواند و گفت: نخست جهان را از بدی‌ها به رای(به کمک اندیشه) خواهم شست و پس از آن در پادشاهی خویش اسوده خواهم نشست. دست دیوان را از جهان کوتاه خواهم کرد و سودمندی‌ها را برای مردم اشکار؛ تهمورس توانست:

  • رشتن نخ از موی گوسفند و میش را بیابد.
  • برای شکار از جانوران شکاری مانند سیاه گوش و یوز و از مرغان شکاری مانند شاهین و باز بهره ببرد.
  • مرغ و خروس را به میان زندگی مردم بیاورد.

تهمورس دستوری (وزیری) خردمند و نامبردار و نیکنام به نام شهرسپ(شَ رَ) داشت. شهرسپ روزها روزه بود و شبها به ستایش یزدان می‌پرداخت. به کمک راهنمایی‌های این دستور پاک، تهمورس چنان از بدی‌ها پالوده شد که فر ایزدی از چهر او تابید و شایسته‌‌ی پیکار با اهریمن شد. وی به پیکار با اهریمن رفت. بر او چیره شد. برپشت اهریمن زین نهاد و گرداگرد زمین را با او گشت. دیوان و جادوگران زمین همه باهم برای نبرد با تهمورس هم‌داستان شدند؛ تهمورس در نبرد، نیمی از ایشان را کشت و نیم دیگر را در بند کرد؛ دیوها به شاه پیشنهاد کردند شاه از کشتن ایشان در گذرد، ایشان نیز بجای آن نوشتن به بیش از سی زبان را به او بیاموزند. تهمورس پذیرفت و ایشان نیز نوشتن به بیش از سی زبان مانند: تازی، رومی، پهلوی، سغدی و چینی را به او اموختند؛ سرآنجام پس از سی سال روزگار تهمورس دیوبند نیز به پایان آمد. رفت و این جهان را به دیگری سپرد.

پادشاهی جمشید (هفت سد سال)

پس از تهمورس، فرزندش جمشید بر تخت شاهی نشست؛ در زمانه‌ی جمشید آرامش برزمین فرانروا شد. دیوان نیز به دست جمشید رام شدند. از آن پس جمشید درباره‌ی فرمانرایی خود گفت:

  • من هم شاه هستم و هم موبد.
  • بدان را از بدی باز خواهم داشت.

کارنامه جمشید چنین بود:

  • جمشید نخست فن‌اوری اهنگری را گسترش داد و اهن را از سنگ اهن بیرون اورد و از آن ابزار جنگ و خود-کلاه خود- و زره و برگستوان ساخت. این سازماندهی و گسترش فن اوری پنجاه سال به درازا کشید؛ پس از پایان این بازه جمشید رشتن و بافتن و شستن و دوختن را به ایرانیان اموخت.
  • پس از آنکه زیر ساخت‌های زندگی روزمره‌ی مردم فراهم شد در پنجاه سال اینده جمشید در اندیشه سامان دادن شهر و شهرنشینی افتاد. از هر گروهی مردانی را گرد اورد و لایه‌های باهمال(اجتماع) را به مردم شناساند:
  • اتورنیان (کاتوزیان): پرستندگان دین یزدان بودند که جمشید ایشان را در کوه جای داد.
  • نیساریان: ارتشتاران و سپاهیان که نیروی رزمی پادشاهی بودند.
  • پسویی: کشاورزان و دامپروران، کسانی که هنگام خوردن از کسی سرزنش نمی‌شنوند و تنها از دست رنج خود می‌خورند.
  • اهتوخشی(ا تُ خُ): این گروه پیشه‌وران و فن‌اوران( صنعتگران) بودند.

این بخش‌بندی‌ها برای آن بود که هرکس اندازه و پایگاه خود در ساختار باهمال(اجتماعی) شهر را بداند.

  • در دنباله‌ی کار جمشید دیوهایی را که در بند خویش اورده بود بر آن داشت دیوارهای بلند برگرداگرد شهر بکشند و ساختمان‌های همگانی مانند گرمابه و… بسازند.
  • ایرانیان از کان‌ها( معدن ها) سنگ‌های پربها مانند یاکندیاقوت) و بیچاده (یاقوت سرخ) و زر و سیم را بیرون اوردند.
  • همچنین گیاهان خوشبویی مانند بان و کافور و مشکناب و داربوی و شاهبوی (عنبر) و گلاب که‏ برای درمان بیماری‌ها بکار می‏رفت را شناختند و بکار بردند.
  • دانش پزشکی نزد ایرانیان به اندازه‌ای رسید که مرگ از میان برداشته شد و درمان همه‌ی بیماری‌ها را می‌دانستند.
  • جمشید کشتی‌ای ساخت و بر آن سوار شد و به گرد جهان گشت. وی هیچ کسی را برتر از خود ندید.

همه این کارهای نیز پنجاه سال به درازا کشید.

  • جمشید گردونه‌ای از شیشه ساخت و هرگاه که می‌خواست، دیو آن را برمی‌داشت و جمشید را به گرد پادشاهی خویش می‌گرداند.
  • هرمز فوردین (هُ فَ و رَ)- نخستین روز فروردین- روزی بود که ایرانیان گرد جمشید آمدند و آن روز را نوروز نامیدند.

سی سال گذشت و ایرانیان مرگ را به خود ندیدند. دیوها بنده شاه بودند. پس از آنکه همه‌ی اندیشه‌های جمشید پیاده شد و او برجهان کامروا، وی که تا پیش از این شاهی یزدان شناس بود، منی کرد و با کَردگار هنر پیوست. شاهنشاه سالخوردگان و بزرگان را فراخواند و هنرهای خود را بازگفت و افزود همه‌ی جهان ازان من است کسی در کنار من پادشاه نیست. هنگامی که جمشید این سخنان را می‌گفت، همه‌ی موبدان سر افکنده بودند و کسی گستاخی گفتن چون و چرا نداشت. پس از آنکه جمشید، آن شاه کیانی ناسپاس شد و از راه یزدان پیچید، فره‌ی ایزدی از وی گسست و او از جایگاه ویژه‌ای که نزد یزدان داشت فرو افتاد.

ضحاک(اژی دهاک)

پادشاهی یزدان شناس به نام مرداس بر دشت سواران نیزه‌گذار در نیمروز(جنوب) دریای پارس، پادشاه بود. وی هزار گاو و بز دوشا را برای بهره‌مندی نیازمندان، به دوشندگان سپرده بود. وی پسری داشت به نام ضحاک که او را بیوراسب می‌خواندند. در پهلوی بیوراسب همان «ده هزار» در فارسی است. این نام «دارنده‌ی ده هزار اسب» گزارش می‌شود. ضحاک دارای ده هزار اسب تازی با افسارهای زرین نیز بود. هر روز دو بهره از این اسبان زین و اماده می‌کردند. این نمایش نه برای جنگ و کین که برای برای نمایش بزرگی وی آنجام می‌شد. ابلیس(داستان ضحاک)(اهریمن) روزی در ریخت یک نیک‌خواه با ضحاک دیدار کرد. در این دیدار ابلیس از بیوراسپ خواست با او پیمان ببندد و در برابر ابلیس نیز رازی را به بیوراسپ بگوید. بیوراسپ پیمان اهریمن را پذیرفت. ابلیس گفت با بودن پسری چون تو چرا باید پدری پیر بر تخت بنشیند. او را بکش و جای او را بگیر. اگر این کار را بکنی تو تنها کدخدای جهان خواهی شد. بیوراسپ از اینکه خون پدرش را بریزد دلش پر از درد شد. لیکن ابلیس پیمانش را یاداوری کرد و گفت اگر پیمان شکنی کنی برای همیشه خوار می‌مانی و پدرت ارجمند خواهد شد. بیوراسپ برای آنکه شاه را بکشد، از ابلیس راهکار خواست. ابلیس راه را به او اینگونه نشان داد: مرداس در نیمه‌های هر شب برای نماز بردن به درگاه یزدان به باغی که ویژه‌ی این کار ساخته بود می‌رفت و در آن جا هیچ چراغی روشن نمی‌کرد. اهریمن، بیوراسب را برانگیخت که در راه پدر چاهی بِکَنَد تا مرداس در آن افتد و کشته شود. بیوراسب چنین کرد و ابلیس آن چاه را از خاک پر کرد .(کار او را تکمیل) از دانا(داستان ضحاک) شنیدم که فرزند هرچند بد باشد، خون پدر را نخواهد ریخت مگر آنکه مادرش راز ناگفته‌ای در نهان داشته باشد. پس از آن بیوراسب برتخت شاهی نشست. ابلیس به او گفت پاداش فرمانبرداری خود را گرفتی اگر همچنان گوش به فرمان من باشی بر جهان و دَد و دام و مرغ فرمان‌روا خواهی شد. اهریمن چاره‌ی دیگری اندیشید؛ خود را مانند جوانی اراست و به درگاه ضحاک رفت و خود را خوالیگری نامور (اشپزی پراوازه) خواند و از شاه خواست کلید خورش خانه‌ی شاهی را به او بدهد. ضحاک پذیرفت و ابلیس در آن زمان که هنوز خوردن جانوران به آیین(رسم) نبود بیوراسپ را مانند شیر از خون پرورش داد. وی در چهار روز:

  • زرده‌ی تخم مرغ
  • کبک و تذرو سپید
  • مرغ و کباب بره
  • خورشی از پشت گاو جوان به همراه گلاب و زغفران و می‌سالخورده

به ضحاک خوراند. هنگامی که ضحاک از او خواست مزد کاری که آنجام داده بود را از وی بخواهد، ابلیس گفت ارزو دارد مانند جفت او سفت(کتف) او را ببوسد. ضحاک دستور(اجازه) داد و ابلیس پس از بوسیدن سفت شاه، در زمین ناپدید شد. هر کاری که کردند این درد درمان نشد تا اینکه مارها را از بیخ بریدند و شگفتا که باز این مارها روییدند؛ بار دیگر اهریمن به سیمای پزشکی بر ایشان نمایان شد و راه آرام کردن این مارها را به ضحاک اموخت؛ پزشک به او گفت اگر می‌خواهی مارها رهایت کنند نباید انها را نباید از بیخ ببُری باید انها را با دادن خوراک آرام کنی. ایشان را تنها می‌توان از مغز سر مردم سیر کرد. خواست دیو از دادن این راهکار، تهی کردن جهان از مردم بود.

تباه شدن روزگار جمشید

در ایران نیز پس از آنکه جمشید از یزدان پیچید و موبدان از پند دادنش بازماندند، مردم آرام‌ارام از کار جمشید ناخرسند شدند و از کنار وی پراکنده. از هر سویی کسی پرچم پادشاهی برافراخت و ایران پراشوب شد. ایرانیان شنیدند شاهی ترسناک و اژدها پیکر در دشت نیزه‌وران فرمان‌روا است. ایشان نزد ضحاک رفتند و او را شاه ایران خواندند؛ ضحاک به ایران آمد و جمشید را از تخت پآیین اورد. جمشید برای سد(صد) سال از دیده‌ها پنهان شد. ضحاک در سال سدم(صدم) در دریای چین او را یافت و با اره به دونیم کرد. به این سان هفت‌سد(هفتصدسال) سال پادشاهی جمشید به پایان رسید.

ضحاک بر ایران از هزار سال یک روز کمتر، فرمان راند

هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی اشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان درازبه نیکی نرفتی سخن جز به راز

ضحاک تخت را از جمشید ستاند. دو دختر جمشید به نام‌های شهرناز و ارنواز را به ایوان او بردند. ضحاک ایشان را با آیینبدی اشنا کرد و به انها بدی اموخت. ضحاک همچنان به کشتار جوانان ایران زمین می‌پرداخت. هرشب دو مرد جوان را به خورش خانه‌ی شاه می‌بردند و از مغز ایشان مارها را خورش می‌دادند. دو تن از نژاد کیان به نام‌های ارمایل(ا) و گرمایل(گَ) خود را در پوشش اشپز به اشپزخانه‌ی ضحاک رساندند. ایشان هرشب از میان آن دوجوانی که برای کشتار به اشپزخانه اورده می‌شد، یکی را آزاد می‌کردند و بجای مغز او مغز گوسپندی را جایگزین می‌کردند. به خواست یزدان، اهریمن از این کار اگاه نمی‌شد. ایشان توانستند در هر ماه سی تن را از مرگ برهانند. ارمایل و گرمایل به کسانی که از مرگ رها گشته بود، چند سر(راس) دام می‌دادند که در کوه به دور از چشم همه روزگار به سر ببرند. استاد می‌فرماید: مردم کرد(کُ) که مردمی کوچنده‌اند، از این نژاد هستند؛ ضحاک هرگاه که خواستِ باده گساری داشت، در بزم خود یک مرد جنگی را می‌کشت و در هرجا دختری خوبروی را می‌یافت بدون آیین زناشویی وی را به مشکوی(م) خود می‌برد.

خواب ضحاک

چهل سال مانده به فرجام کارِ ضحاک، شبی وی در خواب دید سه تن به سوی او می‌ایند. یکی از ایشان-که رخت پوشیدن و راه رفتن شاهان را داشت و کم سال تر از دو همراه خود بود- به سوی ضحاک آمد و با گرز گاوسار بر سرش کوفت و سرتا پای او را دَوال چرم کشید و دستش را با زِه بست و پالهنگی به گردنش انداخت. آن مرد ضحاک را دست بسته تا دماوند کوه برد. ضحاک بسیار ترسید. فریاد بلندی زد و از خواب پرید. ارنواز از او خواست برای گزارش(تعبیر) خوابش از خوابگزاران سراسر کشور کمک بخواهد. تا ببیند، فرجام کار او(مرگش) به دست چه کسی خواهد بود. خواب‌گزاران از همه جا به ایرانشهر آمدند. خواب را شنیدند و گزارش آن را پیدا کردند لیکن تا سه روز گستاخی (جرات) سخن گفتن را نداشتند. روز چهارم یکی از ایشان به نام زیرک پای پیش نهاد و پس از پیمان گرفتن و زنهار خواستن از ضحاک لب به سخن بازکرد و گفت: فرزندی در این سرزمین از مادر زاده خواهد شد که تخت شاهی را از تو باز پس خواهد گرفت و تو را به بند خواهد کشید. ضحاک پرسید: چرا من را خواهد کشت مگر من به او چه بد خواهم کرد؟ خواب‌گزار گفت تو پدر و دایه‌ی او را خواهی گشت. ضحاک از شنیدن این سرگذشت از هوش رفت و از تخت به زیر افتاد. پس از آنکه نشانی فریدون را به ضحاک دادند، وی در جهان به دنبال او گشت تا او را بیابد و از میان بردارد؛ در این میان فریدون از مادر زاده شد. بالید(رشد کرد) و فر شاهنشاهی از او تابید. در البزرکوه گوساله‌ای از مادر زاده شد که هر موی او مانند طاووس نر به رنگی دگرگونه اراسته بود. از دیدن این گاو همگان در شگفت می‌ماندند. این گاو را برمایه (بَ) نامیدند؛ هرجا پر از گفت گوی فریدون شد؛ سرآنجام جهان بر ابتین پدر فریدون که از روزبانان ضحاک گریزان بود، تنگ شد. روزی وی که از جان خود سیر بود، با ایشان درگیر شد. او را گرفتند و نزد ضحاک بردند. ضحاک نیز زندگی او را پایان داد. فرانک- مادر افریدون- فرزند را برداشت و به مرغزاری که در آن گاو برمایه می‌زیست برد. فرانک فرزند را به نگهبان مرغزار سپرد تا او را از شیر آن گاو بپروَرد. نگهبان مرغزار پذیرفت مانند بنده‌ای در پیش این کودک به پای ایستد؛ وی سه سال پدروار از فریدون نگهداری کرد؛ سخن گاو برمایه بر سر زبانها افتاد. فرانک بیمناک از جان پسرش، به مرغزار رفت و فرزند را از آن مرغزار به هندوستان و البرزکوه برد. در آنجا نیز فرزند را به یک مرد دینی که در کوه زندگی می‌کرد، سپرد و گفت که این کودک همان کشنده‌ی ضحاک است و از او خواست نگهدار فریدون باشد. ضحاک از داستان گاو برمایه اگاه شد؛ روزبانان ضحاک به آن جا تاختند و گاو برمایه را به همراه همه‌ی چهارپایانی که آنجا بود کشتند. ایشان فریدون را نیافتند. لیکن خانه وی را اتش زدند. فریدون در شانزده سالگی از البرز کوه به نزد مادر بازگشت و از مادر نام و نشان پدر خود را جویا شد. فرانک به او گفت تو از پدری تهمورث نژاد به نام ابتین به جهان آمدی. ضحاک برای یافتن تو تلاش‌ها کرده و سرآنجام پدرت جان خود را برای رهاندن تو از مرگ بَرخی (قربانی)کرد. مغز وی نیز خوراک ماران ضحاک شد. پس از آن گاو برمایه دایه‌ی تو شد و ضحاک او را نیز کشت؛ هنگامی که فریدون از داستان خود اگاه شد خواست بی‌درنگ به جنگ ضحاک برود لیکن مادر او را از اینکار بازداشت و پندش داد که جهان را به چشم جوانی مبین. مادر توانایی(قدرت) ضحاک را یاداوری کرد و گفت کین‌خواهی رسم و آیین خود را دارد. چنان شد که روزگار ضحاک پر از گفتگوی فریدون و ترس از پیدا شدن او بود. روزی بزرگان کشور را از هرسو گرد اورد و با ایشان از دشمن خُردی که دارد سخن گفت. وی افزود من این دشمنِ خُرد را کوچک نمی‌شمرم و برای رویارویی با او لشکری امیخته از دیو و مردم پدید خواهم اورد. اژی‌دهاک از ایشان خواست گواه نامه‌ای بنویسند و در آن ضحاک را راست کردار و دادگر بخوانند. در همین انجمن بود که ناگاه فریاد دادخواهی مردی از درگاه شاه بلند شد. او را نزد ضحاک بردند و پیش بزرگان نشاندند. آن مرد خود را کاوه ‌دادخواه خواند و از ضحاک خواست فرزندش که بدست روزبانان دستگیر شده به او بخشد. ضحاک(ضحاک) فرمان داد فرزندش را به او بازپس دهند. پس از آن کاوه را به گواهی کردن نامه‌ی بزرگان، فراخواند. (از او خواست گواه‌نامه را امضا کند). هنگامی که کاوه نوشتار گواه‌نامه را خواند، براشفت و فریاد براورد و کسانی را که در آنجا ایستاده بودند پایمرد دیو خواند. وی ایشان را سرزنش کرد که چرا در برابر ستمگر خاموشند. کاوه گفت هرگز این نوشته را گواهی نخواهد کرد. کاوه‌ی اهنگر آن نامه را پاره کرد و زیر پای انداخت و با فرزند خویش از دربار بیرون رفت. درباریان شگفت زده از نرمش ضحاک به او گفتند چرا فرمان کشتن کاوه را ندادی؛ ضحاک گفت هنگامی که آن مرد در پیشگاه من بود گویی میان من و او یک کوه اهن جای داشت و من نمی‌توانستم از آن بگذرم. کاوه پیشبند چرمی‌ای را که اهنگران هنگام کار پیش پای خود می‌بندند به سر نیزه زد و مردم کوی و برزن را به یاری فراخواند. وی بی‌باک فریاد می‌زد و مردم را به سرپیچی از ضحاک و پیوستن به فریدون می‌فراخواند. کاوه که میدانست فریدون کجاست به همراه سپاهی که پشت او گرد آمده بودند به سوی درگاه فریدون به راه افتادند. فریدون آن چرم بر سر نیزه را به مروا گرفت. چرم را به دیبای روم پوشاند، زمینه آن را زر نگار کرد و پیکرش را از گوهر پوشاند. این درفش مانند ماهِ پر(ماه کامل) درخشان بود. فریدون سه رشته‌ی رنگین به رنگ‌های زرد و سرخ و بنفش از این بوم اویخت و آن را درفش کاویان نامید؛ شاهان پس از فریدون نیز هرکس چیزی به این درفش افزودند و آن را گرامی داشتند. فریدون به سوی مادر رفت و از او خواست برای او که راهی کارزار است در نیایش‌ها از خداوند نیکی بخواهد. مادر نیز با چشمی گریان او را پدرود کرد و به یزدان پاک سپردش. فریدون از دوبرادرش،کیانوش و برمایه که هر دو از او بزرگتر بودند خواست اهنگران را پیش او بیاورند. تخت‌جوی جوان پرگار بدست گرفت و پی‌رنگ جنگ ابزاری که مانند سرگاومیش بود را بر روی خاک کشید و از اهنگران خواست ماننده‌ی آن جنگ ابزار را برایش بسازند. ایشان نیز چنین کردند و فریدون به انها سیم و زر داد. همچنین گفت: اگر بر اژدها چیره گردد ایشان را به مهتری می‌رساند. فریدون به یاران خود امید داد که پس از نابودکردن اژدها جهان را از بدی‌ها می‌شوید و به سوی داد رهنمون می‌شود. او در خرداد روز -ششم ماه- با دو برادر خود به نام‌های کیانوش و برمایه و سپاهش به سوی پایگاه فرماندهی ضحاک به راه افتاد. شب هنگام در نزدیکی جایگاه یزدان پرستان اردو زدند. در آن شب سروش بر فریدون اشکار شد و به او افسون‌هایی اموخت که در اینده کلید دشواری‌های پیش آمده گردد. پس از خوردن خوراک و نوشیدن می، فریدون سرش گران شد و اماده‌ی خواب. برادران فریدون بر آن شدند هنگامی که فریدون خوابیده، سنگی را از کوه به پآیین بیندازند و او را در خواب بکشند. به خواست خداوند، فریدون از اوای سنگ بیدار شد و به کمک افسونی که اموخته بود جلوی پیشروی آن سنگ را گرفت. همان زمان فریدون از آن جایگاه سپاه را به سوی بلندی پیش برد و از این داستان با کسی سخن نگفت. کاوه پیشرو سپاه او بود. سپاه فریدون به پیشداری کاوه‌ی اهنگر به اروندرود رسیدند. اروند در پهلوی همان دجله است. ایشان در بغداد فرود آمدند. نگهبان رود به ایشان گفت هیچکس نمی‌تواند بدون فرمان ضحاک از این رود بگذرد. فریدون از این شنیده خشمگین شد. شاه نو سوار بر اسب از ابهای خروشان گذشت. همرانش به دنبال او به اب زدند و در میان شگفتی دیگران، از رود گذشتند و به سوی گنگ دژ هوخت(گَ خَ) یا همانبیت المقدس -مرکز فرمانده‌ای ضحاک- روی نهادند؛ این شهر را در فارسی می‌توان خانه‌ی پاک خواند. فریدون به نزدیک شهر رسید و از یک میلی کاخ ضحاک را که ایوانش از کیوان نیز برتر بود، دید وی به همراهانش گفت کسی که می‌تواند چنین کاخی را براورد، بی‌گمان رازی نهان نیز با اوهست(از نیروهای اهریمنی برخوردار است) باید در جنگ با او شتاب کرد. فریدون نام یزدان را بر لب اورد و باگرزی که داشت روزبانان ضحاک را از پای در اورد و طلسم ضحاک را که سر به اسمان فرازیده بود پآیین کشید. فریدون همه‌ی جادوان کاخ که از نره دیوان بودند را کشت. وی پوشیده رویان شبستان ضحاک را بیرون اورد و مغز ایشان را از جادوی ضحاک پاک کرد. در میان ایشان ارنواز و شهرناز دختران جمشید نیز بودند. ایشان پس از آنکه جادو زدایی شدند شگفت زده، از کسی که زهره‌ی رویارویی با ضحاک را داشته، نام و نشانش را پرسیدند. ارنواز شاه افریدون را که از میان بَرنده‌ی ضحاک است، شناخت و زبان به ستایش او گشود. وی به فریدون گفت ضحاک به راهنمایی یک پیش‌گو، به هندوستان رفته تا ابزنی(استخری) بسازد و در آن خون هزار تن از ادمی و دد و مرغ را بریزد و در آن شنا کند تا این مرغوا(فال بد) از او بگردد. او از دست مارهای خود اسایش ندارد و از هر کشوری به کشور دیگر پیوسته در گذار است. بزودی او باز می‌گردد چراکه زمان درازی نمی‌تواند در یک جا بماند؛ در نبود ضحاک دستور او به نام کندرو(دستور ضحاک)(کَ رَ) که تاج و تخت را نگه می‌داشت، به دربار آمد. او فریدون را مانند سروی بر تخت دید که شهرناز و ارنواز در کنارش نشسته بودند. بدون آنکه اسیمه گردد پیش آمد و شاه را نماز برد. فریدون از او خواست کسانی که شایسته بزم هستند و در دانش می‌توانند دلزُدای شاه باشند را به بزم فراخوان. کندرو شب هنگام بر باره‌ی تیزرو نشست و به سوی هندوستان رفت و به ضحاک گفت نشانه‌های برگشتن بخت از تو پدید آمده، سه مرد با لشکری به کاخ تو آمده‌اند. از میان ایشان آن کس که کوچکتر است به تخت تو نشسته. او گرزی دارد که مانند یک لخته کوه است با آن گرز مردان و دیوان تو را از میان برداشته و بر تخت شاهیت نشسته است. ضحاک گفت: شاید او مهمان باشد. کندرو گفت: مهمان با گرز گاوسار می‌اید و نام و نشان تو را از تخت و کمر می‌زداید؟ ضحاک گفت: مهمان گستاخ بهتر از فال بد است. کندرو گفت اگر مهمان است با شبستان تو چه کار دارد؟ همواره در کنار ارنواز و شهرناز است و شب‌ها نیز با ایشان است. ضحاک از این گفته‌ها خشمگین شد و بی‌درنگ به گنگ‌دژ آمد. وی سپاهش را از بیراهه به سوی شهر اورد و لشکریان فریدون نیز هنگامی که از آمدن او اگاه شدند خود را به بیراهه رساندند و با ایشان درگیر شدند. در شهر پیر و جوان همه با چوب و سنگ و هرچه داشتند با ضحاکیان در نبرد بودند. ضحاک از روی رشک، زره سرتاسر اهنی خود را پوشید و برای کشتن ارنواز و شهرناز به کاخ رفت. از دیوار کاخ کمندی اویخت و خود را به خوابگاه ایشان رساند. او می‌خواست با خنجری ابگون شهرناز و ارنواز را بکشد که فریدون با گرزه‌ی گاوسار بر وی کوبید و او را برزمین انداخت. همین که فریدون خواست ضحاک را بکشد، سروش خجسته پیش آمد و او را از این کار بازداشت. وی به فریدون فرمان داد او را همین گونه شکسته و بسته به سوی کوه ببرد و در آنجا ببندد. فریدون نیز بی‌درنگ با چرم شیر سرتاپای او را بست. فریدون برتخت ضحاک نشست و مردمان را به کنار گذاشتن جنگ ابزار و نبرد فراخواند و از ایشان خواست هرکس به پیشه‌ی خود بازگردد. پس از آن بزرگان به دیدار او آمدند و شاه نیز همه‌ی ایشان را نواخت؛ فریدون به ایشان گفت یزدان پاک من را از البرز کوه بر انگیخت تا جهان به فَر من از بدِ اژدها رها شود. من کدخدای جهان هستم و نمی‌توانم بسیار اینجا درنگ کنم. ضحاک را از زندان بیرون اوردند. فریدون و همراهانش او را به سوی شیرخوان بردند در آنجا بود که فریدون خواست او را بکشد لیکن بار دیگر سروش خجسته از او خواست ضحاک را با کمترین شمار همراهان به سوی دماوند بِبَرد. فریدون به راهنمایی سروش خجسته، ضحاک را در غاری تنگ و بن ناپدید با میخ‌ها و زنجیرهای سنگین، بست. فریدون به خواست یزدان سه کار را به آنجام رساند:

  • آزاد کردن مردم از بند ضحاک
  • پالودن گیتی از نابخردان و باز پس گرفتن آن از بدان
  • کین‌خواهی از خون پدر

وی پانسد سال در جهان شاه ماند.

فریدون فرخ فرشته نبودز مشک و ز عنبر سرشته نبود
یه داد و دهش یافت آن نیکوییتو دادو دهش کن، فریدون تویی

پادشاهی فریدون‏ (پانسد سال)

شاه‌فریدون کیانی سرمهرماه برتخت نشست، بی آنکه کسی در شهریاری با او برابری کند. او آیین مهر را برگزید؛ فرانک هنوز از پیروزی فرزندش بر ضحاک اگاه نبود. هنگامی که سوی فرانک اگهی بردند که فرزندت بر تخت شاهی نشسته است. فرانک سر و تن شست و به درگاه یزدان رفت. وی نخست بر ضحاک بدکیش نفرین کرد و انگاه یزدان را ستایش کرد. فرانک یک هفته به تهی دستان چندان چیز بخشید که در آن شهر تهی دستی نماند. پس از آن یک هفته به بزم نشست. وی گنج‌ها و جامه و گوهر شاهوار، اسبان تازی، زره و خود و ژوبین و تیغ و کلاه و کمر، هرچه داشت را بر شتر بار کرد و به نزد فریدون فرستاد. بزرگان لشکر نیز به دیدار وی آمدند. اگهی پادشاهی فریدون به همه جا رسید. از همه‌ی کشورها بزرگان با پیشکش‌های فراوان به نزد وی آمدند؛ فریدون به گرد پادشاهی خود گشت و هرجا بیدادی دید آن را کوتاه کرد. پس از آن فریدون پایتخت خود را از امل به تمیشه برد که در پهلوی گوش خوانده می‌شود.

پسران فریدون

هنگامی که فریدون پنجاه ساله شد سه فرزند- دوتا از شهرناز و یکی(پسر کوچتر) از ارنواز- داشت که از آغاز زَهش(تولد) بر ایشان نام ننهاده بود. هنگامی که فرزندانش بزرگ شدند، شاه‌فریدون، دستورش جندل را فراخواند تا گِرد پادشاهی بگردد و سه دختر از یک پدر و مادر که شایسته‌ی این سه برادر باشند را بیابد. جندل بسیار گشت تا اینکه سرآنجام سه دخترِ سرو- شاه یمن- را شایسته‌ی خانواده‌ی شاه دید. پس از آنکه جندل با شاه یمن از خواسته‌ی شاه‌فریدون سخن گفت، شاه یمن که خوش نمی‌داشت دختر به شاه ایران بدهد، با رای‌زنان خود به رای نشست. بزرگان یمن گفتند به او گفتند اگر نمی‌خواهی دختر به ایران بدهی، ما پشتیبان تو هستیم هرچند میان دوکشور جنگ درگیرد. شاه یمن که جنگ را چاره‌ی کار نمی‌دانست از جندل خواست پسران فریدون را نزد او بیاورد. جندل راهی ایران شد. فریدون فرزندان خود را فراخواند و پند داد که شاه یمن مردی ژرف‌اندیش است در برخورد با او بسیار هشیار باشید. فریدون گفت شاه یمن برای شما بزمی خواهد ساخت و برای ازمودن شما، سه دختر خود را وارونه‌ی سال زندگی( معکوس ترتیب سنی ) شما، نزدتان خواهد نشاند و از شما سال زندگی ایشان را خواهد پرسید. پس از آن فرزندان شاه‌فریدون به سوی یمن به راه افتادند.

دربار سرو، شاه یمن

میهمانی‌ای برای ازمودن فرزندان فریدون برگزار شد که در آن سه دختر شاه یمن آمدند و هر یک روبروی یکی از فرزندان فریدون نشستند. شاه یمن از پسران فریدون خواست کهتر از مهتر ایشان بازشناسند(ترتیب سنی این سه دختر را حدس بزنند). فرزندان فریدون همانگونه که از او اموخته بودند سال دختران سرو را به درستی بازشناختند و سرو از هوشیاری فریدون افسوس خورد. دختران شاه به خانه رفتند؛ هنگامی که پسران فریدون از باده مست شدند یمنی‌ها ایشان را در پالیز زیر درختان گل جای دادند؛ سرو از جادویی، سرمایی جانفرسا پدید اورد تا فرزندان فریدون از مستی در سرما کشته شوند. فریدونِ افسون‌گشا، راهِ گریز از جادویی‌های سرو را نیز به فرزندانش اموخته بود. ایشان به آن افسون از سرما جان به در بردند.

ازمودن فریدون پسرانش را

سرو – شاه یمن- که این بدبیاری را از اختر خویش می‌دانست به ناچار پیشکش‌های فراوانی را به همراه دختران خود به سوی ایران روانه کرد. فریدون برای اگاه شدن از نهاد فرزندانش، خود را به افسون در ریخت اژدهایی دراورد و بر سر راه ایشان اشکار هویدا شد.

  • پسر بزرگ فریدون از روبارویی با اژدها(داستان فریدون) پرهیز کرد و راه گریز را در پیش گرفت.
  • پسر دوم بی‌باک کمان را به زه کرد به رویارویی با اژدها رفت. اگرچه پنچه در پنجه‌ی آن اژدها نهادن بی‌خردی بود.
  • فرزند سوم شاه به سوی اژدها رفت و از او خواست با فرزندان شاه‌افریدون روبرو نشود. وی افزود اگر چنین نکنی برای همیشه بر سرت افسر بدخویی خواهم نهاد.

اژدها که این سخنان را شنید از سر راه ایشان کنار رفت. پس از آنکه ایشان به ایرانشهر بازگشتند فریدون راز اژدها و ازمون ایشان را بازگفت. سپس برای ایشان نامهایی در خور انچه ایشان در رویارویی با اژدها آنجام داده بودند، برگزید.

  • نام فرزند مهتر را که از رویارویی با اژدها روی گردانده بود و سلامت گزیده بود، سلم(سِ) نهاد.
  • دومین فرزند را که مانند شیری دلیر و بی باک رفتار کرده بود، تور نامید.
  • سومی را که راه و رسم کیان داشت و در رویارویی با اژدها نیک و بد کار را اندیشیده بود و راه میانه را برگزیده بود، ایرج نام نهاد و او را شایسته‌ی شاهی دید.

پس از آن همسران ایشان را نیز نام نهاد:

ایرج؛ سلم و تور

فریدون فرمانروایی خود را سه بخش کرد:

فریدون ستاره‌ی (طالع) فرزندان خویش را دید،

  • ستاره‌ی سلم زحل بود طالع او کمان
  • ستاره‌ی تور بهرام بود و طالع او شیر
  • ستاره‌ی ایرج ماه بود و طالع او کشَف (خرچنگ)

پس از آن فریدون پادشاهی خود را این‌گونه بخش کرد:

  • روم و خاور را به سلم،
  • ترک و چین را به تور

* ایران و دشت نیزه‌وران را به ایرج سپرد. فریدون به سال پیری رسید؛ سلم و تور از اینکه پدر، ایران و دشت یلان و یمن را به ایرج سپرده و روم، خاور یا دشت ترکان و چین را برای سلم و تور پسندیده ناخرسند بودند. ایشان با یکدیگر نامه نگاری کردند و برای شوریدن بر ایرج هم‌پیمان شدند. سلم از روم و تور از چین بیرون آمدند و در جایی بایکدیگر دیدار کردند. ایشان پیکی به نزد افریدون فرستادند و خواستار کنار گذاشتن ایرج از جایگاه کارگزارپادشاهی- نایب السطنه‌ای- شدند. موبدی تیزویر پیام جوانان ناهوشیار را به شاه رساند. فریدون پس از شنیدن این سخنان، ایشان را پند داد و گفت: از راه داد متابید؛ من این کار را به رای‌زنی موبدان و ستاره‌شناسان کرده‌ام؛ مگذارید دیو بر تخت خردتان بنشیند؛ این جهان گذران است. فرستاده بازگشت. فریدون، ایرج را فراخواند و از او خواست در جنگ با برادرانش پیش دستی کند. ایرج در پاسخ به شاه گفت اگر دستور باشد (اجازه بدهی) بجای جنگ کردن با برادران، به نزد ایشان بروم و درباره‌ی گذرا بودن جهان و تخت شاهی ایشان را پند دهم. شاه هرچند اینکار را به زیان ایرج میدید لیکن با او هم‌داستان شد و نامه‌ای برای دو فرزند خود نوشت و به ایشان گفت ایرج از تاج و تخت خود گذشته؛ با او گفتگو کنید و وی را تندرست به نزد شاه بازگردانید. هنگامی که ایرج به اردوگاه نابرادرانش پای گذاشت، همه‌ی لشکریان از دیدار وی خرسند شدند و او را به شاهی آفرین گفتند. تور، مهر لشکر به ایرج را دید و این را چونان بیمی در نهان(خطری بالقوه) به سلم گوشزد کرد. سه برادر در سراپرده‌ای به گفتگو نشستند. تور به ایرج گفت: چرا تو باید تخت ایران را داشته باشی و من و سلم در ترک و چین باشیم؟ ایرج در پاسخ گفت: اگر شما چشم به ایران دارید، من نه تخت ایران را می‌خواهم نه روم و نه چین. من از این دنیا گوشه‌ای را برخواهم گزید. تور که سخن راست ایرج را نپسندید درمیان گفتگوها از جای خود بلند شد و ناگهان از پشت با صندلی زر به سر او کوفت. ایرج در واپسین دمِ زندگانی برادر را از ریختن خونِ بردار پندداد و گفت سرآنجام خونِ من دامن‌گیر تو خواهد شد. تور سخنان ایرج را ناشنیده گرفت و با خنجری که از موزه بیرون اورده بود، برادر را کشت. ایشان سر ایرج را به نزد فریدون فرستادند. پس از آنکه اگاهی مرگ ایرج به ایران رسید اندوه کشور را فراگرفت. فریدون از دیدن ایرج در تابوت زر، از اسب فرو افتاد و جامه بر تن درید. فریدون سر ایرج را به باغی که جشنگاه ایرج بود برد. هوی و ‌های کنان در باغ و نشستنگاه او اتش زدند. فریدون دست به سوی پروردگار برداشت و از خدا خواست چندان زنده بماند تا از نژاد ایرج کین‌خواهی پدید آید و کین ایرج را از آن دو نابکار بستاند. فریدون پس از چندی، دریافت ماه‌افرید از ایرج باردار است. ماه‌افرید دختری زایید و فریدون دختر ایرج را در ناز پروراند تا هنگام شویش رسید. سرآنجام این دختر با پشنگ(برادرزاده‌ی فریدون)- برادرزاده‌ی فریدون که از نژاد جمشید شاه بود- پیوند گزید و از ایشان پسری به نام منوچهر به این جهانِ فراخ پای نهاد. منوچهر در دربار فریدون مانند یک تازه سیب بالید(رشد کرد) و همه‌ی دانش‌هایی که به کار جهانداری می‌اید را اموخت. سالها از پی هم گذشتند تا اینکه منوچهر بزرگ شد. فریدون لشکر خود را با پهلوانانی چون قارن فرزند کاوه‌ی اهنگر و اشکش(فرزند قباد پهلوان) و اوگان(زمان منوچهر) به منوچهر سپرد تا کین پدر را از نابرادرانش بستاند. سلم و تور که از این داستان اگاه شده بودند نامه‌ای به نزد پدر نوشتند و چرایی کار خود را این‌گونه بازگفتند:

  • بَوِش چنین بود (تقدیر خداوند بر آن بود که ایرج کشته شود)
  • فرمان دیو ما را از راه ایزدی بیرون برد وسپهر بلند در این کار گناهکار بود.
  • دیو در تمام این کارها درمیان ما و ایرج بود (شیطان گولمان زد)

ایشان از گناه خود پوزش خواستند و از شاه درخواست کردند آن گناه را به پای بی‌دانشی ایشان بگذارد. در پایان نامه درخواست کردند افریدون، منوچهر را با سپاه به نزد ایشان بفرستد تا ایشان نیز به تاوان گناهی که کرده بودند منوچهر را گرامی دارند و تاج و گنج دهند.ایشان مرد پاکدل(فرستاده سلم و تور) را برای رساندن این نامه به فریدون برگزیدند. شاه‌فریدون پس از خواندن نامه‌ی ایشان، درپاسخ ایشان نوشت منوچهر را نخواهید دید مگر در میان سپاه و با رخت نبرد، هنگامی که قارن پیشاپیش او و شاپور نستوه پشت سپاهش است و شیدوش(زمان منوچهر) و شیروی(زمان منوچهر) در دو سوی سپاه او هستند. اگر خود به کین‌خواهی ایرج نیامده ام برای آن است که نبرد پدر و پسر نیکو نیست. فرستاده بازگشت و بزرگی سپاه ایران به فرماندهی قارِن و گنجوری گرشاسپ را برای آن دو خونی باز گفت. سپاه سلم و تور از روم و چین برای نبرد با سپاه ایران بیرون آمدند. فریدون منوچهر را به شکیبایی و هوش داشتن در کار، پند داد و امید داد سرآنجامِ بَدان، پادافره خواهد بود. پس از آن منوچهر به فرمان فریدون سپاه را از تمیشه به سوی هامون اورد. در این سپاه تا دو میل پیل‌های جنگی اراسته بودند که:

  • بر پشت شست پیل تخت زر و گوهر بود
  • بر پشت سی‌سد پیل بنه سپاه(اذوقه و لجستیک)

رده و جایگاه سپاه سی‌سد هزار تنی منوچهر:

  • سپهدار: قارن رزمزن
  • راست سپاه: سام و قباد(پهلوان)
  • چپ لشکر: گرشاسب
  • دل سپاه: منوچهر و سرو، شاه یمن
  • سپه کش: قارن
  • مبارز: سام
  • طلایه: قباد
  • کمین‌ور: گرد تلیمان نژاد

سپاه ایران الانان و دریا را پشت سر نهادند و با سپاه دو اهریمن روبرو شد. تور به قباد پیام داد اگر از ایرج دختری مانده چرا امروز منوچهر کین‌خواه ایرج است. منوچهر در پاسخ به او خندید و گفت: تور سخنی از سر نادانی گفته. یزدان بر نیای من که ایرج و فریدون است اگاه است. منوچهر سپاهیان خود را نوید داد: هرکس در این رزمگاه کشته شود به بهشت خواهد رفت و هرکس زنده بماند سرافراز خواهد شد. روز نخست سپاه منوچهر پیروز میدان بود. روز دوم کسی از سپاه روبرو برای نبرد بیرون نیامد؛ سلم و تور در اندیشه‌ی شبیخون کردن بودند؛ منوچهر از این اگاه شد و سپاه را به قارن سپرد و خود با سی‌هزار تن به کمین ایشان رفت؛ تور با سد هزار سپاهیِ خود اهنگ شبیخون کرد و میان سپاه قارن و سپاه منوچهر گیرافتاد. سپاه تور زمین‌گیر شد و تور گریخت. منوچهر از پی او تاخت و با نیزه او را از زین برگرفت و بر زمین زد و بی‌درنگ سر از تنش جدا کرد. منوچهر این پیروزی را در نامه‌ای برای فریدون گزارش کرد و همراه با سر تور به نزدش فرستاد، همانگونه که ایشان سر ایرج را برای فریدون فرستاده بودند؛ سلم نیز از داستان تور اگاه شد؛ قارن که فرمانده‌ای زیرک بود می‌دانست سلم به سوی الان دژ خواهد گریخت. وی از منوچهر خواست انگشتر و درفش تور را برای گرفتن الانان دژ به او بدهد. او می‌خواست به همراه گرشاسب و با اندک سپاهی به سوی الانان دژ رفته و با نیرنگ آنجا را به دست اورد. نزدیکی‌های دژ، قارن سپاه را به شیروی سپرد؛ قارن با نشان دادن انگشتر و درفش تور به نگهبان الان دژ خود را فرستاده‌ی او جا زد و گفت برای کمک به نگهبانان دژ آمده. دژبان با دیدن مهر و انگشتر تور گفته‌های او را پذیرفت؛ بامداد، قارن با برافراشتن درفش به شیروی فرمان تاختن به دژ را داد. ایرانیان توانستند به اسانی دژ را بدست بگیرند و اخرین پناهگاه سلم برای گریختن و پنهان شدن را در دست گرفتند. قارن نزد منوچهر بازگشت و گزارش کار خود را داد. منوچهر نیز از تاختن کاکوی نبیره‌ی ضحاک با سد هزار سوار به ایران‌سپاه سخن گفت. در این نبرد منوچهر چند تن از پهلوانان سپاه کاکوی را کشته بود. شاه گوشزد کرد اینک که سپاهی از گنگ‌دژ‌هوخت (بیت المقدس) به یاری کاکوی رسیده او بار دیگر برای نبرد اماده خواهد شد. منوچهر افزود در سپاه وی یک دیو جنگی است که با چشم خود هنوز او را ندیده‌ام‌ و با او دست و پنجه نرم نکرده‌ام. قارن گفت به فر شاه از پس هر دشمنی برخواهد آمد و به زودی کاکوی را نیز از میان خواهد برد. منوچهر خواست به تنهایی با کاکوی روبرو شود. کاکوی و منوچهر در میدان با یکدیگر روبرو شدند. کاکوی با نیزه‌ای به کمرگاه شاه زد. زره شاه دریده شد. این دو جنگجو از بامداد تا نیمروز با یکدیگر جنگیدند. سرآنجام منوچهر کمربند کاکوی را از زین برگرفت. به زمین کوفتش و با شمشیر او را کشت؛ سلم که بی‌یار مانده بود به سوی دژ گریخت. منوچهر از پس او تاخت و برای آنکه زودتر به او برسد، زره و برگستوان اسب را باز کرد(تا سبک تر شود). سرآنجام توانست سلم را فراچنگ اورد و به زخم شمیر میانش را به دو نیم گرداند؛ پس از کشته شدن سلم سپاهش در بیابان پراکنده شد؛ سپاه پراکنده فرستاده‌ای را برگزید و به نزد منوچهر فرستاد. ایشان خود را در خون ایرج بی‌گناه خواندند و از او زینهار خواستند؛ منوچهر گفت هنگامی که به فریزدان پیروز شدیم و ریشه‌ی بدی را کندیم، گنه کار و بی‌گناه با هم بخشیده شده‌اند. امروز روز داد است. لشکرِ پناهجو، جنگ ابزار و زره خود را نزد منوچهر اوردند و زنهار خواستند. شاه ایشان را پذیرفت. منوچهر سر سلم و نامه‌ی پیروزی را برای فریدون فرستاد و افزود خودش به زودی در پی این نامه به سوی شاه خواهد آمد. منوچهر شیروی را برای گرد اوردن گنج‌های الانان دژ فرستاد و از او خواست آن گنج را بی کم‌وکاست به سوی فریدون ببرد. هنگامی که ایشان به ساری نزدیک شدند فریدون نیز با سپاه ایران از دریای گیلان بیرون آمد و به پیشواز منوچهر رفت. منوچهر با دیدن درفش فریدون‌شاه، از اسب پیاده شد و سپاه در جای خود ایستاد. فریدون او را بوسید و نواخت. فرمود تا بر اسب بنشیند. فریدون پس از آنکه به خواسته‌ی خود رسید، روی به اسمان کرد و یزدان پاک را برای براوردن خواسته‌اش ستود. وی که دیگر نمی‌توانست در این جهان زندگی کند از خداوند خواست او را به دیگر سرای رهنمون شود. ده روز مانده به پایان ماه مهر، شیروی با گنج الانان دژ به نزد فریدون رسید و او گنج‌های بدست آمده از سلم و تور را میان سپاه بَخش کرد. پس از آن شاه‌فریدون از جهان چشم فرو بست و تخت شاهی را به منوچهر سپرد.

پادشاهی منوچهر شاه

پس از مرگ فریدون، منوچهر یک هفته‌ی پردرد و رنج را پشت سرگذاشت و روز هشتم بر تخت نشست و به افسون درِ جادویی‌ها را بست. او سد و بیست سال پادشاهی کرد؛ منوچهر پس از نشستن بر تخت به انجمن و مردم چنین گفت:

  • هم دین و هم فره‌ی ایزدی دارم.
  • هم دست بخشش و هم دست بدی دارم.
  • با همه توانمندی‌ها بنده‌ی کوچکی برای کردگار جهان هستم.
  • همان روش و منش فریدون را در کشور داری نگاه خواهم داشت.
  • منوچهر افزود: در سراسر پادشاهی اگر کسی از دین بگردد و دست به گرداوری سرمایه از دارایی‌های مردم فرودست بزند در نزد من از اهریمن بدکنش ناپاک‌تر است.

نخست، پهلوان و سپهبد ایرانیان سام سوار بود که بر پای خواست و منوچهر را به شاهی ستود. در پی او دیگر پهلوانان نیز چنین کردند.

داستان زال زر

جهان پهلوان سام سوار فرزندی نداشت تا اینکه یزدان پاک به او روی کرد و نگاری در شبستان سام از او باردار شد. فرزندی خوب چهره و نیک تن از وی زاده شد. تنها اهوی(عیب) کودکِ خوبچهرِ سام، مویِ سر و مژگان و ابروی سرتاسر سپیدش بود. دایگان و پرستاران از ترس سام مژده‌ی زَهش (تولد) این فرزند را تا چند روز به سام ندادند. سرآنجام دایه‌ی زال فرزند را پیش او برد. وی نخست از خوبی‌ها و زیبایی کودک سخن گفت و از سام برای رساندن این پیام مژدگانی خواست. خرسندی سام از این نوید خوش دیری نپایید و دیدن سپیدی موی کودک او را دُژم کرد. سام که نمی‌دانست این کودک اهریمن است یا مردمی؟ فرمان داد کودک را به جایی که سیمرغ لانه داشتبردند. پند همراهان و رای‌زنان نیز در این باره کارگر نیفتاد و سام بر فرمان خود ایستاد. فرزند را به دشت بردند و جایی دور از شهر که سیمرغ اشیانه داشت، به زیر افتاب رها کردند. سیمرغ برای شکار به پرواز درامد. کودک را یافت و برای خوراک فرزندان خود به اشیانه برد. فرزندان سیمرغ بجای آنکه کودک را بخورند با او بازی کردند و او را مانند یکی از خودشان پذیرفتند. از آن پس سیمرغ افزون بر فرزندان خود این کوک را نیز خوراک می‌داند. بخش‌های نازکتر شکار و خون، به مهمان ناخوانده می‌رسید. چندی گذشت و زال یال برافراخت و جوانی سترگ‌تن شد. کم‌کم داستان این جوان که در کوهپایه‌های البرزکوه دیده می‌شد پراکنده گشت. این داستان به گوش سام نیز رسید؛ شبی سام در خواب دید مردی از کشور هندوستان سوار بر اسب تازی به او مژده‌ی زنده بودن فرزندش را داد. سام با موبدان و بزرگان رای‌زنی کرد. ایشان او را به یافتن فرزند و پوزش خواهی از یزدان، فراخواندند. سام بار دیگر در خواب جوانی را دید که با سپاه و درفش به سوی او می‌اید. موبدی بر دست چپ او و خردمندی در دست راست او ایستاده بود. یکی از آن دو مرد به سوی سام آمد و او را برای دور افکندن فرزند، نکوهش کرد. سام از خواب برخواست و بی‌درنگ به پای کوه رفت؛ هیچ راهی برای بالا رفتن از آن کوهِ سر در ابر نیافت. وی از خداوند خواست اگر آن بچه، بچه‌ی اهریمن نیست، راهی برای رسیدن به او پیش پای سام بگذارد. سیمرغ از بالای کوه مردان جوینده را دید و دانست ایشان چه کسانی هستند و برای چه کاری راهِ به این درازی را آمده‌اند. سیمرغ کودک دیروز و جوان بالنده‌ی امروز را فرا خواند و راز گذشته را با او بازگفت. و افزود که نام او را دستان نهاده است. وی از دستان خواست به نزد پدر بازگردد؛ زال از بازگشتن ناخرسند بود؛ سیمرغ زال را نوید داد که اگر زندگی در شهر و کاخ را نپسندید پر سیمرغ را اتش بزند. سیمرغ بی‌درنگ نزد او خواهد آمد. چند پر نیز به او داد. زال پذیرفت و به نزد سام رفت. سام یزدان پاک را فراوان ستود و فرزند را در اغوش گرفت. پیراهنی نیکو به زال پوشاند و او را زال زر نامید.

اگاه شدن منوچهر شاه

بزودی داستان پیدا شدن سپهبد ایران به ایرانشهر رسید. منوچهر شاه فرزندانش، نوذرو زرسپ(پسر منوچهر) را به زابل روانه کرد. ایشان برای شادباش گفتن به سام و اگاه شدن از چند و چون این پورِ برومند کارویژه داشتند. شاه از ایشان خواست پهلوان و پورش را نیز به دربار فراخوانند. سام سوار و زال زر به سوی دربار ایران رفتند. شاه پس از شنیدن داستان زال از ستاره‌شناسان خواست اینده‌‌ی او را ببینند. ایشان ستاره وی را ستاره‌ی پهلوانی شکوهمند یافتند. شاه پیشکش‌های فراوانی به همراه تخت و تاج و مهر به سام داد. گشادنامه‌ای نوشت و:

را به سام بخشید و جهان پهلوان را اسبی نیکو داد. سام و زال به سیستان بازگشتند؛ چندی گذشت و به فرمان منوچهر شاه، سام به گرگسار و مازندران فراخوانده شد. سام هنگام پدرود کردن از فرزندش خواست همواره بزرگان و دانش‌پژوهان را کنار خودش نگه دارد و هر اندازه می‌تواند از ایشان بیاموزد. زال از تنها ماندن و جدایی بسیار ناخرسند بود لیکن سام چاره‌ای نداشت و باید فرزند را رها کرده و به فرمان شاه به سوی گرگسار و مازندران می‌رفت. زال پدر را تا دو ایستگاه (منزل) همراهی کرد و پس از آن به سوی زابل بازگشت. زال که تنها مانده بود بزرگان و دانشمندان را فراخواند و هر اندازه می‌توانست از ایشان دانش‌های گوناگون اموخت؛ او پس از چندی برای سرکشی به گوشه‌های فرمانروایی‌اش به هند، دنبر و مرغ و مای رفت. در این گذار وی به کابل رسید. مهراب که پادشاه شایسته‌ی کابل بود از رسیدن زال به کابل بسیار شاد شد و برای آنکه دوستی خود را به او نشان دهد با پیشکش‌های فراوان به دیدار او آمد. زال از دیدن مهراب و برز و بالای او به دور از مهراب وی نزد همراهانش ستود؛ یکی از همراهان زال به او گفت مهراب دختری نیکو و شایسته دارد. بامداد روز دیگر مهراب به دیدار زال رفت و او را به کاخ خود فراخواند. زال این فراخوان را نپذیرفت و گفت سام از اینکه من به خانه‌ی یک بت پرست بروم و می بخورم و شاد گردم ناخرسند خواهند شد. زال به او گفت هرچیز دیگری از من بخواهی براورده می‌‌کنم. هرچند این سخن مهراب را ناخرسند کرد لیکن او به روی خود نیاورد و در دل نفرین و بر زبان زال را آفرین گفت. زال نیز زبان به ستایش او گشود هرچند که چون او بت پرست بود زال در ستودن او پروا داشت (ملاحظه می‌کرد) پس از آنکه زال مهراب را ستود، بزرگان که نخست مهراب را ستایش نکرده بودند و او را بزرگ نشمرده بودند، زبان به ستایش او گشودند. زال در دلش مهری به مهراب پدید آمد. هرچند این مهر از خرد دور بود. مهراب به کاخ بازگشت. در کاخ همسرش سیندخت و دخترش رودابه چشم به راهش بودند. سیندخت از زال و دیدارش با مهراب پرسید. مهراب در پاسخ زال را ستود و گفت: زال پهلوانی بی‌همتا است. وی در ستایش او سخن‌های گزاف گفت و افزود تنها اهوی(عیب) او موی سپیدش است که به گمان من آن مو بر وی بسیار برازنده است. رودابه دختر مهراب که این گفتگو را می‌شنید از راه شنیده‌هایش درباره‌ی زال هواخواه و دلباخته‌ی او شد و از خواب و خوراک افتاد؛ رودابه پنج کنیز(رودابه) داشت که همراه و رای‌زن او بودند. به ایشان گفت که شیفته و عاشق زال شده؛ انها رودابه را برای عشق به کسی که دشمن پدر، پرورده‌ی مرغ و سپید موی مانند پیران است، سرزنش کردند. رودابه به ایشان بانگ زد و گفت من برای زیبایی زال عاشق او نشدم بلکه برای هنرهایش و تنها از روی شنیدها، شیفته‌ی او شدم. کنیزکان از گفته‌ی خود بازگشتند و سر فرود اوردند. سر ماه فرودین بود و زمین پراز گل. کنیزکان رودابه به بهانه‌ی گل چیدن به لشکر زال نزدیک شدند و خود را به او نشان دادند. زال که ایشان را در مرغزار دید به بهانه‌ی شکار کمانی برداشت و با یکی از ردیکان (غلامان) خود به ایشان نزدیک شد. رود پر از خشنسار بود. زال پرنده‌ای را شکار کرد و ریدک پهلوان به دنبال اوردن آن مرغابی کبود به سوی کنیزان رودابه رفت. کنیزکان رودابه بسیار زیرکانه با خوب گفتن از سرور خود، غلام زال را بر آن داشتند تا از خوبی‌های زال سخن بگوید؛ گفتگوها بالا گرفت؛ ایشان پیشنهاد دادند کاری کنند که زال و رودابه با یکدیگر دیدار کنند؛ ریدک خندان از نزد ایشان بازگشت و داستان کنیزان را به زال گفت؛ زال پیام خود را به همراه گنجی از دینار و گوهر به سوی کنیزان رودابه فرستاد؛ ایشان گفتند راز هنگامی راز است که تنها میان دو تن باشد، زمانی که راز میان سه تن بود به آن نانهان گفته می‌شود و هنگامی که میان چهار تن بود دیگر سخن اشکار. سیه چشم(گنجور زال) که دستور و گنجور زال در این کار بود بازگشت و هرچه از ایشان شنیده بود را به زال گزارش داد. زال به سوی گلستان رفت و با کنیزان درباره‌ی رودابه گفتگو کرد؛ ایشان چندان از زیبایی رودابه گفتند که سرآنجام زال از ایشان خواست راه دیدار با رودابه را به او نشان دهند. ایشان گفتند ما هر کاری از دستمان بر بیاید آنجام می‌دهیم تا تو را به رودابه برسانیم. خوبرویان رفتند و زال به سراپرده بازگشت. پرستندگان هنگامی که با گل‌هایی در دست به کاخ بازگشتند نگهبان کاخ بر سر ایشان فریاد زد مگر نمی‌دانید زال در کابل است؟ اگر زال شما را دیده بود بی‌گمان مرده بودید؛ ایشان به نزد رودابه رفتند و گزارش کار خود را بازگفتند؛ رودابه خانه‌ی پر نقش و نگاری داشت آن را برای پذیرایی از زال اراست. زال شب هنگام به سوی خانه‌ی رودابه رفت. رودابه از دیدار او شاد شد و گیسوانش را بازکرد و از زال خواست گیسوانی که از بام تا کوی اویخته شده را برای بالا آمدن از دیوارِ کاخ به چنگ گیرد. زال گفت هرگز در جان خویش چنگ نخواهم زد. پهلوان کمندی را در کنگره‌ی کاخ رودابه انداخت و به سرای او رفت و با او از نزدیک دیدار کرد. زال و رودابه به کام دل خود رسیدند. هرچند که دلواپس رای منوچهر شاه و سامِ سوار در باره‌ی این پیوند بودند. زال گفت سوگند خورده‌ام که از پیمان تو نگذرم. هرچند در این راه جانم را از دست بدهم. رودابه نیز گفت من هم سوگند می‌خورم مگر زال زر کسی را نپذیرم. تا بامداد این‌گونه با یکدیگر سخن گفتند و سرآنجام زال، رودابه را پدرود کرد و از کاخ او پآیین آمد. بامداد روز پسین زال در نشست با رای‌زنانش از ایشان پرسید ایا منوچهر شاه به این پیوند خرسند خواهد شد؟ رای‌زنان به زال گفتند هرچند که مهراب از گوهر اژدها(ضحاک) است لیکن منوچهر هرگز به خواست سام پشت نخواهد کرد، پس نخست باید سام را به این پیوند خرسند کنی. زال نامه‌ای به سام نوشت و از پدر خواست با پیوند او و رودابه هم‌داستان شود. یاد اوری کرد که نخستین روز دیدارشان سام پیمان کرده بود هرگز کاری نخواهد کرد زال که ازرده شود. سام از خواندن نامه بسیار غمگین شد. او بر سردوراهی مانده بود. یا باید پیمانی که با فرزندش بسته بود را می‌شکست و یا تن به اینده‌‌ی ناروشنِ پیوند میان رودابه که از نژاد ضحاک است و زال که پرورده‌ی مرغ، تن بدهد. سام موبدان را انجمن کرد و از ستاره‌شمار خواست اینده‌ی زال و رودابه را بنگرند. ایشان در پاسخ مژده دادند این دو، همسران خوبی برای یکدیگر خواهند بود و از ایشان پهلوانی زاده خواهد شد که پادشاهی‌های ایران از او سود خواهند دید. سام سوار خرسند شد و نگارنده نامه ‌را پیش خواند و برای زال نامه‌ای نگاشت و گفت با اینکه از این پیوند خرسند نیستم، لیکن برای پیمانی که با تو بستم، به ایرانشهر خواهم رفت و با شاه در این باره سخن خواهم گفت. از یک سو نامه به دست زال رسید و از سوی دیگر سام اماده رفتن به ایرانشهر شد. زال از خواندن انچه که در نامه نوشته شده بود بسیار شاد شد و به تهیدستان بخشش بسیار کرد. در میان زال و رودابه یک زن شیرین سخن بود که پیامهای ایشان را به یکدیگر می‌رساند. زال وی را فراخواند و او را از نامه‌ی سام اگاه کرد. زن شیرین سخن به خانه‌ی رودابه رفت و او را از این نامه اگاه کرد. رودابه به او بخششهای فراوان کرد و از او خواست یک شاره سربند و یک جفت انگشتر را نزد زال ببرد؛ در راه بازگشت از خانه‌ی رودابه، سیندخت آن زن را دید و از دیدن انچه در دست داشت به او گمانی(مشکوک) شد. پرسش‌هایی از او کرد که آن زن نتوانست درست پاسخ دهد. سیندخت نهانِ داستان را دریافت و دخترش را برای عشق به زال سرزنش کرد. رودابه گفت: ما از ضحاک که بزرگ تازیان بود چیزهای بسیاری در دست داریم، لیکن تو همه‌ی این‌ها را با بدنامی به باد خواهی داد. رودابه شرمگین از سخنان مادر، انچه میان او و زال رخ داده بود و پیمانی که با زال بسته بود، را باز گفت و مادر را از نامه‌ای که سام برای زال نوشته بود اگاه کرد؛ سیندخت که زنی زیرک و دانا بود می‌دانست چیزی بهتر از پیوند با خاندان سام نیست لیکن این بیم را هم در دل داشت که اگر شاه با این کار هم‌داستان( موافق) نباشد از شهر کابل گرد بر می‌اورد. سیندخت از این اندیشه‌ها اشفته بود؛ مهراب به خانه بازگشت و سیندخت را اشفته دید. از چرایی اشفتگی همسرش جویا شد و سیندخت همه‌ی داستان را برای مهراب باز گفت. مهراب از شنیدن داستان، خونش به جوش آمد و از اینکه دخترش دل در گرو عشق جوانی از خاندان سام نهاده بسیار اشفته شد؛ مهراب نیای خود را یاد کرد که او را پند داده بود دخترش را به سنت تازیان بکُشد و او چنین نکرده بود. وی دست به شمشیر برد و می‌خواست به سوی رودابه برود و او را بکشد. سیندخت که مهراب را چنین اشفته دید دست در کمر او گرد( حلقه) کرد و به خواهش او را از این کار بازداشت؛ سیندخت گوشزد کرد اگر شاه با این پیوند هم‌داستان باشد و تو رودابه را بکشی به پادافره این کار کشته خواهی شد؛ مهراب از کشتن رودابه در گذشت. رودابه را فراخواند و او را برای آنکه از میان ایرانیان همسر برگزیده بسیار سرزنش کرد. رودابه دم درکشید و خاموش ماند.

اگاه شدن منوچهر از کار زال و رودابه

سام سوار پیش از آنکه به سوی دربار راه بیفتد، داستان مهر زال و رودابه به دربار ایران رسید. شاه از رای‌زنان خود در این باره پرسید. ایشان یافتن پاسخ را به خود او واگذار کردند چرا که منوچهر شاه را از خردمندترین مردم زمانه‌اش می‌دانستند. شاه نیز کی‌نوذر، فرزند خود را به سوی سام فرستاد تا او را به دربار فراخوانند؛ سام به دربار رسید و از او پذیرایی گرمی شد. شاه خود به پیشواز پهلوان سپاهش رفت؛ برای سام مهمانی بزرگی برپا شد؛ ساری و امل پر جوش و خروش شد. شاه از سام درباره‌ی کارویژه‌اش(ماموریتش) در گرکسار پرسید و سام گفت: شهر را از دیوان و مردم بد و سپاهی که سگسار(سپاه) خوانده می‌شد پالودم. سپهدار ایشان کرکوی(نبیره سلم و ضحاک)، نبیره‌ی سلم بود که از مادر نیز نژادش به ضحاک می‌رسید، پس از روبرو شدن با او، در نبردی تن‌به‌تن وی را از کمرگاهش گرفتم و از اسب بر زمین کوفتم. سپاهیانش چون دیدند که کرکوی از پای درامده پراکنده شدند یا به دست ایرانیان گرفتار گشتند. شاه از شنیدن این داستان بسیار خرسند شد و سام را ستود؛ تا با مداد به بگماز نشستند. فردا پگاه، شاه به سام فرمان داد به هندوستان برود و کابل و خاندان مهراب را از میان بردارد؛ شاه گفت نباید کسی از نژاد ضحاک بر زمین فرمان براند؛ سام بدون هیچ درنگی فرمان را پذیرفت و به سوی کابل به راه افتاد. زال هنگامی که از فرمان شاه درباره‌ی تاختن به کابل اگاه شد، گفت اگر کسی بخواهد اهنگ کابل کند باید نخست با من دراویزد. پس از آن زال به سوی لشکر سام به راه افتاد. هنگامی که به نزدیک لشکر سام سوار رسید، بزرگان با او دیدار کردند و به او گفتند سام از سخن زال دلگیر و ازرده شده است. پس از آن زال به سوی سام رفت و او را ارج نهاد. زال با پدر درباره‌ی گذشته سخن گفت و دوباره پایِ گناه گذشته‌ی سام را به میان کشید. سام که خود را در داستان زال گناه کار می‌دانست و از سویی پیمانش با زال دست و پاگیرش ‌شده بود پذیرفت در تاختن به کابل درنگ کند تا زمانیکه زال با نامه‌ی سام به دربار رود و رای پایانی منوچهر شاه را در این باره بدست اورد. سام نامه‌ای نوشت و در آن داستان را بازگفت و زال را با نامه به سوی دربار فرستاد. سام در نامه نخست بر جهان آفرین دادگر آفرین کرد و سپس شاه را ستود. داستان پهلوانی خود را در کشتن اژدهای کشف رود چنین گفت: اژدهایی که هرکس من را در نبرد با او دید دیگر امید به زنده ماندن من نداشت؛ سه تیر به سوی پوزه و دهانش زدم و با گرزه‌ی گاوچهر سر او را شکستم و کَشَف رود را پرخون کردم. از این رو من را سام یک‌زخم می‌خوانند. من رو به پیری گراییده‌ام و شست ساله شدم. پس از من زال می‌تواند پهلوانی شایسته برای این خاک باشد. سام افزود: زال پیش من آمد و گفت اگر من را بکشی بهتر است تا کابل را ویران کنی؛ کار مهر زال به جایی رسیده است که هر کس می‌بیندش دلش برای او می‌سوزد. زال پروده‌ی اشیانه‌ی مرغ است و هرکس که مانند او دور از شهرگانی(تمدن) بزرگ شده باشد و ناگهان با ماه‌رویی چون رودابه دیدار کند دیوانه خواهد شد. او را با این نامه نزد شاه فرستادم تا هرچه درست(صلاح) می‌داند همان کار را آنجام دهد. مهراب که سخت براشفته بود خواست با کشتن رودابه و سیندخت دل شاه ایران را بدست اورد تا مگر دست از تاختن به کابل بردارد. لیکن سیندخت همسر خردمندش از او خواست که دست نگه‌دارد. سیندخت که از جان رودابه بیمناک بود از مهراب پیمان ستاند به هیچ روی، رودابه را برخی( قربانی) سیاست نکند. سپس با پیشکش‌های فراوان مانند اسبان اراسته و نیکو، کاسه‌های زر، تخت و کلاه جواهر نشان به سوی سام راه افتاد. هنگامی که سیندخت به دیدار سام رسید بدون اینکه کیستی‌اش را اشکار کند، خود را فرستاده‌ی مهراب، شاه کابل خواند؛ سام با دیدن انهمه پیشکش بر سر دوراهی ماند و با خود اندیشید اگر آن را بپذیرد شاه را ازرده و اگر نپذیرد زال را. سام فرمان داد تا همه‌ی آن خواسته‌ها را پیشکشی از سوی رودابه بشمارند و به گنجور زال بسپارند؛ سام با سیندخت به رای‌زنی نشست. سیندخت گفت: اگر مهراب گناهکار است مردم کابل چه گناهی کرده‌اند؟ چرا باید خون بیگناهان ریخته شود. سام پاسخ داد: راستش را بگو تو همسر مهراب هستی یا فرستاده‌اش؟ ایا رودابه را می‌شناسی؟ او به چهره و رفتار و گفتار چگونه است؟ سیندخت دست سام را به دست گرفت و پس از آنکه از او به سختی پیمان خواست، گفت که من سیندخت همسر مهراب و مادر رودابه هستم؛ رودابه نیز از خوبی چیزی کم ندارد؛ خاندان ما همواره نیک‌خواه سام و زابل بوده است؛ روا نیست دل بیگناهان کابل را بسوزانی و با ایشان نبرد کنی. سام که این سیاست وَرزی و منش زیرکانه را از سیندخت دیده بود وی را ستود و با آنکه ایشان از نژاد شاهان ایران نبودند، درخور و شایسته‌ی شاهی خواندشان. سام از سیندخت خواست دیداری میان رودابه و سام برگزار کند؛ سیندخت که دل سام را نرم کرده بود و لبش را پرخنده، وی را برای دیدار، به کابل فراخواند. روز دوم هنگام بازگشتِ سیندخت، سام وی را به گرمی نواخت و دستش را به دست گرفت و با او پیمان بست. وی رودابه را برای زال از سیندخت خواستگاری کرد و سیندخت را با خواسته‌ها و پیشکش‌های فراوان به سوی کابل روانه.

زال در دربار منوچهر شاه

هنگامی که زال به دربار منوچهر رسید. شاه به گرمی از او پذیرایی کرد و او را نواخت. شب به بگماز نشستند؛ فردا پگاه شاه از زال خواست در پیشگاه او، با موبدان به گفتگو بنشیند؛ موبدان ازماینده زال برای سنجش رای و هوش او برایش ششش چیستان گفتند:

  • آن دوازده درخت سهی که شاداب و با فرهی روییده‏اند و از هر یک از آن درختها، سی شاخ بر زده و در پارسی، هرگز کم و بیش نگردند چیست؟
  • آن دو اسب گرانمایه‌ی تیز تازِ سیاه و سفید که هر دو به شتاب در جنبش‏اند، لیکن هرگز یکدیگر را نمی‏یابند چیست؟
  • آن سی سوار که بر شهریار بگذشتند و چون نیک بنگری یکی از انها کم می‏شود لیکن چون انها را بشماری، باز هم همان سی سوار باشند چیست؟
  • آن مرغزار کدام است که آن را پر از سبزه و جویبار بینی، لیک مردی با داس تیز و بزرگی سوی آن مرغزار می‌اید و همه‌ی تر و خشکش را با هم می‌دِروَد؟
  • دو سروی که همچون نی از میان دریای اب خیز(مواج) سر براورده‌اند و مرغی بر آن اشیانه دارد که روز بر یکی از انها می‌نشیند و هنگام شام بر دیگری می‌نشیند و چون از یکی از انها بپرد، برگ آن خشک می‏گردد و هر گاه بر دیگری نشیند، شاداب و سرزنده می‌گردد. همیشه یکی از آن دو ابدار و دیگری پژمرده است، چیست؟
  • بر کوهساری، شارستانی آباد هست لیکن مردم بجای زندگی در آن شارستان به خارستانی در بیابان رفته‌اند و در آنجا سراهایی سر به اسمان براورده، ساخته‏اند و هیچ یادی از آن شارستان نمی‏کنند تا این که ناگهان بومهنی (زمین لرزه‏ای) روی می‌دهد و خارستان را ویران می‌کند آن زمان است که دوباره به این شارستان نیازمند می‏گردند. چرا؟ و آن شارستان چیست؟

پس از شنیدن پرسش‌ها زال اماده‌ی پاسخ گردید:

  • دوازده ماهِ سال و سی روز هرماه
  • شب و روز
  • این همان ماه نو است که هر شب می‌کاهد این شمارگان می‌تواند سی روز یا بیست و نه روز باشد
  • مردی که در بیابان با داسی تیز می‌اید و هیچ لابه‏ای نشنود و خشک و تر را با هم بدرود، همان زمانه است و ما همچون گیاهانیم که به پیر و جوان ما نمی‏نگرد و هر انچه دستش می‌رسد، برمی‌چیند.
  • سخن از کار گیتی‏ است که از بخش بره (فروردین) تا ترازو(مهر)، تیرگی را در نهان دارد( و روشنی را اشکار)، لیکن چون از این باز گردد و به ماهی(اسفند) رسد، به آن تیرگی و سیاهی می‏رسد. آن دو سرو نیز دو بازوی چرخ بلند هستند و آن مرغ پران خورشید است.
  • شارسان که برسر کوه است سرای درنگ و جای اسایش(جهان دیگر است) و خارسان این جهان است که ناگهان زمین لرزه‌ای برای ما بانگ رفتن می‌زند.

زال با پاسخ‌های خود، خرد و دیدگاهش را به نمایش گذاشت. پس از آنکه از این ازمون سربلند بیرون آمد شاه برایش مهمانی‌ای گرفت؛ فردای آن روز زال نزد شاه رفت و گفت دلتنگ سام و زابل است و می‌خواهد باز گردد؛ شاه با کنایه به او گفت: تو دلتنگ دختر مهراب هستی نه دلتنگ سام و زابل. شاه از او خواست یک روز دیگر هم بماند تا در میدان سواری شاه را همراهی کند. در میدان سواری هر یک از پهلوانان هنرهای خود را به نمایش گذاشتند و هنگامی که میدان به زال رسید وی کمان را به زه کرد و تیری به سوی تنه‌ی درخت کهن سالی که در میان میدان بود رها کرد. در شگفتی همگان این تیر از میان تنه‌ی درخت گذشت و از سوی دیگر بیرون آمد. شاه رو به پهلوانان کرد و گفت چه کسی می‌خواهد با او نبرد کند. گردان همه جنگ ابزارهای خود را بیرون اوردند و با دلی خشمناک و زبانی پر شوخی با زال در اویختند. زال به سوی نامدارترین و گردنکشترین ایشان رفت و کمربند او را گرفت و به اسانی از پشت زین برداشتش و برزمین زد. گردان همگی خستو(معترف) شدند که هرکس با زال بجنگد خود را به کشتن داده. شاه از این کرده بسیار خشنود شد؛ پیشکش‌های فراوان به زال بخشید و نامه‌ای هم برای سام نوشت و در آن هم‌داستانی خود را با این پیوند باز گفت؛ زال پیکی را به سوی سام روانه کرد تا پیش از رسیدنش پدر را از رای شاه اگاه کند. پس از رسیدن نامه به سام، وی سواری را به سوی مهراب فرستاد و او را از نامه اگاه کرد. در کابل شادی به پای شد؛ مهراب و رودابه هرکدام جداگانه از سیندخت برای اسان کردن این کار دشوار سپاس‌گزاری کردند. ایشان رودابه را در خانه‌ای زرنگار نشاندند و کسی را نزد او راه ندادند تا هنگامی که زال او را ببیند. زال به نزدیک کابل و سام رسید؛ سام داستان سیندخت را باز گفت؛ زال که گوشش به سام نبود در پایان از او پرسید پس کی به کابل خواهیم رفت؟ سام دانست که زال به هیچ چیز مگر رودابه نمی اندیشد. هنگامی که سام به کابل پای نهاد، از وی پذیرایی شایسته‌ای شد و مهراب در کاخ خود، ایشان را به شایستگی مهمان کرد. سام پس از دیدن سیندخت با لبی خندان به وی گفت تا کی میخواهی رودابه را پنهان کنی؟ سیندخت پس از گرفتن رونما سام را به سوی رودابه در خانه‌ی زرنگار برد. جشن اراستند و به آیین و کیش دست ایشان را به هم بستند و به پیوند هم دراوردند. پس از آن گنجور دفتر اورد و گنج‌هایی که به ایشان بخشیده شده بود را خواند؛ یک هفته جشن گرفتند. از آنجا به کاخ رفتند و سه هفته نیز آنجا جشن گرفتند. پس از چهار هفته‌ای که در کابل جشن و شادی بود و سرآنجام سام و زال به همراه مهراب و رودابه و سیندخت به سوی زابل به راه افتادند. پس از سه روز جشن سیندخت آنجا ماند و سام اهنگ رفتن به سوی گرگسار کرد. سام گفت منشور آن بوم و بر به نام من است و مردم آنجا از پادشاهی ما خرسند نیستند می‌ترسم باز سر به شورش بردارند. او زال را پادشاه زابل کرد و خود به سوی گرگسار به راه افتاد.

زادن رستم

پس از آنکه زال و رودابه در سیستان آرام گرفتند، دیری نگذشت که رودابه باردار شد. وی از سنگینی کودکی که در شکم داشت، به ستوه آمده بود. رودابه به مادر گفت: گمان می‌کنم درون پوستم پر از سنگ است و میان آن از اهن. رودابه به زاری روزگار به سر برد تا هنگام زادن فرزند نزدیک شد. نزدیک زایمان رودابه از فزونی درد از هوش رفت. از دربار زال خروش و هیاهویی برخواست و همه در نگرانی فرو رفتند. در این میان زال که از همه نگران تر بود به یاد پرهای سیمرغ افتاد. زال بی‌درنگ پر سیمرغ را اورد و به سوی اتش‌دان رفت و آن پر را به اتش افکند. چندی نگذشت که گردی در هوا برخاست و اسمان تیره شد و از میان آن تیرگی سیمرغ با فر و شکوه بر زمین نشست. سیمرغ که زال را پریشان دید، او را دل‌داری داد و گفت: فرزند تو- که در خرد مانند سام و در نیرو مانند شیر نر خواهد شد- به خواست یزدان مانند دیگر فرزندان چشم به جهان نخواهد گشود. کاردپزشکان(جراحان) چیره‌دست را فرا بخوان. سیمرغ دستور کار پزشکان را به زال گفت و خود پرگشود و رفت. نخست رودابه را با داروی هوشبر که امیخته با می بود، از هوش بردند و سپس به راهنمایی سیمرغ، پزشکان -که کارشان کاردپزشکی(جراحی) بود- شکم رودابه را شکافتند و فرزندش را از پهلوی مادر، به تندرستی بیرون اوردند. جای بریدگی را دوختند و با امیزه‌ای از داروی سیمرغ و شیر و مشک، بر آن پماد کردند. پس از آن به دستور سیمرغ، پر سیمرغ را بر آن نهادند. رودابه یک روز و یک شب بیهوش ماند. هنگامی که به هوش آمد. خوشی زادن فرزند با زنده ماندن مادر در کام زال شیرین‌تر شد؛ کودک نو رسیده را رستم نام کردند. پس از آن تندیسی پارچه‌ای از ابریشم هم اندازه‌ی تهمتن ساختند و نقش ماه و خورشید را بر آن دوختند. این تندیس را از موی سمور پرکردند و به بازویش نشان اژدها را ( که نشان خاندانشان بود) بستند و به یک دستش کوپال دادند به دست دیگرش عنان. وی را بر اسبی سوار کرده و چند تن را نیز کنار او نهادند. این دست اورد را به سوی سام فرستادند تا سام که در گرگسار مازندران به سر می‌برد نیز در شادی زهش(به دنیا آمدن) این نبیره‌ی گرامی هنباز شود. زابل تا کابل همه در شادی فرو رفتند. مهراب نیز از شنیدن این پیام شاد شد. سام نیز از دیدن این نقش به شگفت آمد و نامه‌ای به زال نوشت و از زال خواست به گونه‌ای ویژه نگهبان و نگهدار این فرزند که در اینده پشتوانه‌ی خاندان سام و ایران زمین خواهد شد، باشد.

سیستان- دربار زال

رستم را که از شیر مادر سیر نمی‌شد به دایه سپردند. دَه دایه همزمان از وی نگهداری می‌کردند. پس از آنکه زمان شیر خوردنش سپری شد به خورش روی اورد و در هر پاس(وعده) به اندازه‌ی یک مرد خوراک می‌خورد. کمی که بزرگتر شد به اندازه‌ی پنج مرد خوراک می‌خورد. وی در هشت سالگی مانند یک مرد بزرگ، شده بود و چهره‌اش مانند سام می‌نمود.

امدن سام به دیدار رستم

پس از آنکه رستم هشت ساله شد، سام دیگر نتوانست دوری او را تاب بیاورد و راهی زابل شد. هنگامی که اگهی آمدن سام به زابل رسید، خاندانش اماده‌ی دیدار با او شدند. خانواده‌ی زال و مهراب به پیشواز سام رفتند و پیش از آنکه او به شهر پای بگذارد، با او دیدار کردند. در این دیدار تهمتن بر تختی زرین و بر پشت پیلی نشسته بود. سام از دیدن نبیره‌ی خود در شگفت ماند و او را آفرین گفت. پس از آن سام و همراهان به سوی گورابه به راه افتادند. در کاخ مهمانی‌ای برگزار شد و بزرگان زابل و کابل به آن فراخوانده شدند. سام از شیوه‌ای که تهمتن زاده شده بود، در شگفت ماند و گفت اگر سد نژاد (نسل) به گذشته بازگردی هم کسی از چنین روشی یاد نمی‌کند. سام به سیمرغ آفرین گفت؛ در آن مهمانی مهراب که از بسیار خوردنِ می، مست شده بود جام می را بدست گرفت و گفت با داشتن چنین فرزندی دیگر نه از سام و زال و نه از شاه ایران بیم خواهم داشت و بار دیگر آیین ضحاک را زنده خواهم کرد. پس از آن سام چندی در زابل ماند و سر ماه نو در هرمز مهرماه- نخستین روز از مهرماه- اهنگ بازگشت کرد؛ سام زال را فراوان پند داد و دو پسرش را پدرود کرد؛ به سوی باختر به راه افتاد و زال و تهمتن تا سه ایستگاه(منزل) به دنبالش رفتند.

دربار منوچهر شاه

پس از آنکه منوچهر شاه سد و بیست سال برتخت شاهی نشست و جهان را زیر فرمان گرفت، ستاره‌شناسان به وی گفتند هنگام رفتنش فرا رسیده. نوذر-فرزندش- را فراخواند و به او پندهای بسیاری داد تا در اینده برای کشورداری از انها بهره بردارد. در میان پندها و راهکارهایی که منوچهر به نوذر گفت دو اگاهی از اینده نیز به او داد که یکی از این دو اگاهی برای ایرانیان بسیار ناگوار بود. منوچهر به نوذر گفت:

  • در خاورزمین پیمبری خواهد آمد و مردم را به یزدان پرستی فراخواهد خواند، آیین او را بپذیر و او را یاری کن.
  • تورانیان به ایران خواهند تاخت و تخت شاهی را بدست خواهند گرفت.

منوچهر در دنباله به نوذر سفارش کرد که هرگاه با این رویدادها روبرو شد از خاندان سام و این شاخ نورسته، تهمتن، یاری بخواهد. شهنشاه، منوچهرِ والا نژاد، پس از آنکه تخت و تاج را به نوذر سپرد، زمان دزاری نزیست و بسیار زود برای همیشه از جهانِ جهان رخت بربست و به سرای دیگر رفت. روانش به مینو کهن باد.

پادشاهی نوذر

پس از مرگ منوچهر شاه، نوذر برتخت شاهی نشست. دیری نگذشت که نوذر از آیین شاه پیچید و بیدادگر شد و روی کشور پر اشوب گردید. کشاورزان سپاهی شدند و دلیران در اندیشه‌ی پادشاهی افتادند. نوذر که ناخرسندی مردم و بزرگان را دید، نامه‌ای به سام نوشت و از او خواست به ایرانشهر بیاید. سام با سپاهش از گرگسار به ایرانشهر آمد. بزرگان پیش از آنکه سام به دیدار شاه برود، با او دیدار کردند. ایشان که به دنبال سرنگون کردن تخت نوذر بودند از سام خواستند با انها هم‌داستان شود و پس از سرنگونی نوذر، خود به تخت بنشیند. سام در برابر این پیشنهاد، پاسخی استوار داد و گفت تا هنگامیکه کسی از نژاد شاهان و کیان بر تخت نشسته شایسته نیست جهان به همچون منی سپرده شود؛ سام به ایشان گفت من با شاه دیدار خواهم کرد و او را به راه ایزد فراخواهم خواند. شما نیز از انچه که در سر داشتید پشیمان شوید؛ چنان هم شد و نوذر پند سام را پذیرفت و رفتار خود را به همان شیوه‌ی پدرانش بازگرداند. با اینکه نوذر بار دیگر به راه ایزدی بازگشت لیکن گویا سپهر بلند را با او سر مهر نبود.

لشکرکشی افراسیاب به ایران

پشنگ(پدر افراسیاب)-پدر افراسیاب- که از مرگ منوچهر شاه اگاه شده بود پهلوانان و بزرگانش را گرد اورد و از پدرش زادشم(نیای افراسیاب) و تور یاد کرد؛ پشنگ بزرگان لشکرش مانند ارجاسب(لشکری پشنگ)، گرسیوز(پسر پشنگ)، بارمان پسر ویسه، کلباد(نخست) و سپهبد ویسه را فراخواند و با ایشان از داستان سلم و تور و کشته شدن ایشان بدست منوچهر سخن گفت. در این میان خون افراسیاب بجوش آمد و گفت اگر زادشم دست به شمشیر برده بود، هرگز جهان را به گرشاسب نمی‌سپرد. افراسیاب که خود را هم‌اورد ایرانیان می‌دانست نوید داد کین نیاکان خود را از ایرانیان خواهد گرفت. پشنگ که به زورِ بازوی افراسیاب باور داشت فرمان داد برای نبرد با ایران اماده شود. پس از آنکه افراسیاب فرمان یافت سپاه را برای تاختن به ایران اماده کند، اغریرث به نزد پدر رفت و به او گفت: گمان نکن اگر منوچهر از میان ایرانیان کم شده است ایشان دیگر آن توان گذشته را ندارند، هنوز سام سوار از اسب فرود نیامده و قارن و گشواد کمربند باز نکرده‌اند. ایا بیاد نمی‌اوری که ایشان در نبردهای پیشین چه به روز ما اوردند؟ پدرت زاد شم هرگز ارزوی ایران را نداشت. بهتر است ما نیز این ارزو را از سر بیرون کنیم. پشنگ پندِ پورِ خردمند خود را نپذیرفت و به او گفت: افراسیاب در میدان نبرد مانند نهگ است، بیگمان او می‌تواند از پس این کار بزرگ بربیاید. شما نیز در بهار به همراه افراسیاب به دهستان و گرگان –همان جاهایی که منوچهر با تور نبرد کرد-بروید و در این راه از رای‌زنی با او دریغ نکن. در بهار همان سال، تورانیان لشکر خود را به سوی ایران روانه کردند. هنگامی که تورانیان به جیحون رسیدند، ایرانیان نیز با سپاهی به سپهداری قارن رزمزن و فرماندهی خود پادشاه به سوی دهستان براه افتادند. دو سپاه در دهستان رویارو شدند لیکن افراسیاب نبرد را آغاز نکرد. او دو فرمانده به نام‌های شماساس و خروزان را با سی هزار تن به سوی زابل فرستاد.

مرگ سپهدار سام سوار

در این هنگام همزمان با تازش تورانیان به ایران، از گرگسار مازندران اگهی رسید که سام سوار درگذشته است. افراسیاب سپاه چهارسد هزار تنی خود را در برابر سپاه سد و چهل هزار تنی نوذر اراست. او نامه‌ای به پشنگ نوشت و او را از برتری جنگجویان خود و درگذشت سام سوار اگاه کرد. افراسیاب افزود زال که سوگوار پدرش است توان رویارویی با ما را ندارد. بی‌گمان شماساس در نیمروز پیروز خواهد شد.

اوردگاه، دهستان، خاور دریاری مازندران

دو سپاه در دهستان و در شرق دریای مازندران به هم رسیدند هر دو سپاه به فاصله‌ی دو پرسنگ(فرسنگ) از یکدیگر چادر زدند. ترکی به نام بارمان برای ارزیابی سپاه نوذر به ایرانیان نزدیک شد. وی پس از بازگشت، از افراسیاب خواست فرمان دهد تا بارمان از ایرانیان تن‌به‌تن نبرد جوید. اغریرث به ایشان گفت اگر بارمان از ایرانیان شکست بخورد پشت سپاه توران شکسته می‌شود. افراسیاب و بارمان رای او را نپذیرفتند و با فرمان افراسیاب، بارمان برای نبرد به سوی طلایه‌داران ایران آمد و از قارن هم‌اورد خواست. هیچ‌یک از پهلوانان سپاه ایران برای نبرد با این تورانی پا به میدان نگذاشت. قباد برادر قارن که پیرمردی سالخورده بود برای نبرد با او اماده شد. هرچه قارن تلاش کرد او را از این نبرد بازدارد، قباد نپذیرفت. چراکه اگر او پای به میدان نمی‌گذاشت ناگزیر قارن این کار را می‌کرد. اگر قارن کشته می‌شد پشت سپاه ایران می‌شکست. قباد در برابر خواهش‌های برادر به او دل‌داری داد که اگر من در این نبرد پیروز شوم تورانیان شکست بزرگی خورده‌اند و اگر کشته شوم برای ایشان کشتن یک پیرمرد سرفرازی در پی نخواهد داشت.(افتخاری نخواهد بود.) وی از برادر خود خواست که اگر در نبرد کشته شد او را به شیوه‌ی یزدان پرستان دخمه کند. قباد سالخورده، از آغاز روز تا فراگیر شدن افتاب با بارمان جوان نبرد کرد. سرآنجام جوانی بارمان بر پیری قباد چیره شد. بارمان نیزه‌ای بر سرین قباد زد و خون آن سردار دلیر سپاه ایران بر زمین روان گشت. پس از مرگ قباد بارمان نزد افراسیاب رفت و از او ردا(خلعت) گرفت. با کشته شدن پهلوان ایران دوسپاه به فرماندهی قارن و گرسیوز با یکدیگر روبرو شدند. قارن چنان رزمی کرد که افراسیاب برای جلوگیری از پیش روی او ناچار شد سپاه را به سویی که او می‌جنگید ببرد. با فرا رسیدن شب قباد سپاه را به سوی دهستان و به نزد نوذر برد. نوذر به قارن گفت از مرگ سام سوار تا امروز از مرگ کسی به اندازه‌ی مرگ قباد سوگوار نشده. قارن گفت من نیز مانند برادرم، قباد کمربندی که فریدون برای کین‌خواهی از ایرج داده را تا زمان مرگ بازنخواهم کرد. قارن همچنین به نوذر گفت شمار سپاه دشمن چندان بیشتر از شمار سپاه ما است که گویی ما با دو سپاه می‌جنگیم. گروهی از ایشان می‌جنگند و گروهی می‌اسایند و سپس جای گروه دیگر را در نبرد می‌گیرند.

دهستان، روز دوم نبرد

دو لشکر برای بار دوم رو در روی یکدیگر ایستادند. در این میدان هرگاه که افراسیاب به بخشی از سپاه ایران نزدیک می‌شد رودی از خون به راه می‌انداخت. نوذر به ناچار و پاد(خلاف) شیوه‌ی شاهان از دل سپاه بیرون آمد و با افراسیاب رو برو شد. نبرد سختی میان ایشان در گرفت. ایرانیان کشته‌های فراوانی از خود به جا گذاشتند. نوذر همان شب پنهانی با توس و گستهم(فرزند نوذر)- فرزندانش- دیدار کرد و از ایشان خواست شبانه به سوی پارس راه بپیمایند و خانواده‌ی شاهی را از پارس به سوی زاو کوه – در شرق تربت حیدریه- راهنمایی کنند و از آنجا نیز ایشان را به البرز کوه ببرند. شاه از ایشان خواست که از راه سپاهان به پارس گذر کنند. وی امیدوار بود با این کار دست کم یکی دو تن از نژاد فریدون زنده بمانند. نوذر از ایشان خواست هر پیام بد و ناخوشایندی هم که به ایشان رسید از راه خود باز نگردند. وی فرزندانش را در اغوش گرفت و همگی گریستند.

دهستان، روز سوم نبرد

پس از دو روز آرامش ایرانیان به ناچار بار دیگر برای نبرد اماده شدند قارن فرمانده‌ی سپاه ایران، لشکرش را به این‌گونه اراست:

  • شاه در میان سپاه؛
  • شاپور نستوه دست راست؛
  • تلیمان دست چپ سپاه؛
  • قارن پیشرو سپاه.

پیش از آغاز نبرد قارن به شاپور هشدار داد اگر کارویژه(ماموریت) خود را بدرستی آنجام ندهد بیگمان نبرد به سود تورانیان به پایان خواهد رسید. شاپور نیز قارن را دل اسوده کرد که تا زنده است هرگز نخواهد گذاشت تورانیان از راست سپاه بگذرند. نبرد آغاز شد و تورانیان که سربازان بیشتری داشتند، نبرد را پیش میبردند لیکن هرگز نتوانستند از سمت راست سپاه گذر کنند. روز به نیمه رسیده بود که شاپور نستوه کشته شد و پرچمش فرو افتاد. ایرانیان از انبوه دشمن ناچار به پس روی (عقب نشینی) شدند و سپاه خود را به باروی دهستان بردند. تورانیان نیز گرداگرد شهر را گرفتند.(این شهر را محاصره کردند.) تنها از سه گذرگاه می‌توانست به سپاه ایران دست برد، در همه‌ی این گذرگاه‌ها شب و روز میان دو سپاه جنگ روان بود. پس از آنکه نوذر ناچار شد در دژ بماند، افراسیاب گرداگرد دژ را گرفت و به کروخان ویسه نژاد یکی از فرماندهان توران، فرمان داد از راه بیابان به سوی پارس برود. قارن از این داستان اگاه شد. به سوی شاه رفت و از او برای جلوگیری از دست‌یابی افراسیاب به پوشیده رویان ایشان دستور خواست با سپاه روانه‌ی پارس شوند. شاه به ایشان گفت، پیشتر توس و گستهم را برای جابجا کردن بنه و خانواده‌ی شاهی به ایران فرستاده است. قارن و گشواد و شیدوش(نوذر) پس از این نشست با یکدیگر هم‌داستان شدند که فرمان شاه را نادیده بگیرند و شبانه به سوی ایران روانه شوند. در بیرون دژ قارن با بارمان * فرمانده‌ی نیروهای دشمن که دژ را در برگرفته بودند- روبرو شد و به خون برادر او را از پای دراورد. شاه که از رفتن ایشان اگاه شده بود از دژ بیرون آمد و به دنبال ایشان به راه افتاد. افرسیاب از بیرون آمدن نوذر از دژ اگاه شد به دنبال او رفت. شب تا بامداد نوذر با افراسیاب جنگید تا سرآنجام با هزار و دویست تن از یارانش به دست افراسیاب گرفتار شد؛ افراسیاب از ویسه خواست به خون پسرش-بارمان- کمر به یافتن قارن و کشتنش ببندد. ویسه با سپاهش به جایگاهی که بارمان کشته شده بود رسید و تن بارمان که به همراه سواران و یارانش بر خاک افتاده بود را دید. قارن از رسیدن ویسه اگاه شد و سوارانی را به سوی نیمروز روانه کرد و خود با سپاهی از پارس بیرون آمد، قارن درفش ویسه را که با سپاه از سوی چپ به او نزدیک می‌شدند، دید و دو سپاه روبرو شدند. ویسه از میان سپاه به قارن گفت از قنوج تا مرز کابلستان و بست (بُ) و زابلستان در دست ما است تو به کجا خواهی گریخت؟ قارن گفت من گلیمم را در اب روان نمی اندازم(بلدم گلیمم رو از اب بیرون بکشم) اگر از پیش تو رفتم برای کشتن پسرت بوده نه برای گریختن از تو. دو سپاه با یکدیگر جنگیدند و سرآنجام تورانیان از ایرانیان شکست خوردند. قارن سپاه خود را از دنبال کردن ایشان بازداشت. ویسه از نبرد گریخت و به نزد افراسیاب بازگشت. سپاهیانِ شهر ارمان به سرکردگی شماساس که پیشتر از سوی جیحون برای گرفتن نیمروز گسیل شده بودند و همچنین خروزان با سد هزار شمشیر زن، به نزدیک هیرمند رسیدند. در این هنگام زال در شهر گورابه سوگوار پدر بود و مهراب در شهر(به جانشینی از سوی زال پادشاهی زابل و کابل را اداره میکرد). او که خود را دربرابر سپاه دشمن ناتوان می‌دید نامه‌ای به سوی تورانیان فرستاد و از ناخرسندی خود از پادشاهی ایران سخن گفت. مهراب خواست تورانیان، به او زمان بدهند تا نامه‌ای -دربرگیرنده‌ی پیام دوستی- به افراسیاب بنویسد. اگر افراسیاب دوستی او را بپذیرد، مهراب نیز زابل را بدون جنگ به ایشان می‌سپارد. مهراب با این نیرنگ سرداران تورانی را سرگرم کرد و بیدرنگ نامه‌ای برای زال فرستاد و او را به زابل فراخواند. زال که کشور را در چنگ دشمن میدید غم از دست دادن پدر را فراموش کرد و بیدرنگ بسوی زابل به راه افتاد. هنگامی که او از پایمردی مهراب اگاه شد گفت بیمی از شماساس و خروزان ندارم. زال کمان و تیرهایی که به اندازه‌ی الوار یک درخت بود برداشت و به سوی اردوی تورانیان رفت. وی سه تیر خدنگ به سوی اردوی ایشان پرتاب کرد. تورانیانی که در جنگهای پیشین تیرهای ویژه‌ی زال را دیده بودند دانستند زال زر از راه رسیده و مهراب به ایشان نیرنگ زده. بامداد فردا دو سپاه رو در روی یکدیگر ایستادند و نبرد آغاز شد. خزوران در کشاکش کارزار با گزر به تن زال کوفت، آن چنان که گبر زال شکافت. گردان کابل به یاری‌اش شتافتند. زال جامه‌ی رزم را نو کرد و دوباره به کارزار آمد. بار دوم زال با گزر گاورنگ- که یادگار پدر بود- به سر خروزان کوفت و جهان را در برابر دیدگانش تار کرد؛ شماساس خود را از زال پنهان کرد؛ پس از کشتن خروزان، زال اهنگ کلباد کرد. او نیز خود را از زال پنهان کرد. زال با خدنگی که به سوی او افکند وی را به زین اسبی که سوارش بود دوخت و جانش را ستاند. شماساس و لشکرش در بیابان پراکنده شدند. سپاه زابل و مهراب به دنبال ایشان رفتند و بسیاری را کشتند. شماساس و سپاهش در بیابان با سپاه قارن که به سوی زابل می‌امدند روبرو شد. قارن ایشان را شناخت و با انها درگیر شد و بیشتر تورانیان را کشت یا به بند اورد لیکن شماساس گریخت و به سوی افراسیاب رفت.

کشته شدن نوذر

پس از آنکه گزارش کشته شدن سرداران سپاه توران به افراسیاب رسید او به بهانه‌ی کین‌خواهی ویسه از ایرانیان فرمان داد شاه نوذر را برهنه سر و پای، به میدان بیاورند و بکشند. وی همچنین دستور کشتار همه‌ی سربازانِ در بند را نیزد داد. اغریرث برادر خردمند افراسیاب پادرمیانی کرد و نگذاشت این کار آنجام شود. ایرانیانِ در بند را در شهر ساری به زندان افکندند. افراسیاب که بیشه را از شیر تهی دیده بود از دهستان به سوی شهر ری آمد و در ری تاج برسرنهاد.

اگاه شدن زال

پس از آن که گستهم و توس گزارش کشته شدن نوذر را شنیدند آن را به زال رساندند و از او خواستند بر این درد درمانی بیابد. زال نیز سوگند خورد تا کین نوذر را از تورانیان نخواسته رخت نبرد از تن بیرون نکند. پس از آن ایرانیان دست بکار فراهم اوردن سپاه شدند.

اغریرث

هنگامی که اگهی گرداوری سپاه به ساری رسید، ایرانیانِ دربند که میدانستند اگر افراسیاب از لشکرکشی زال اگاه شود ایشان را خواهد کشت، بار دیگر دست به دامن اغریرث شدند و از او خواستند انها را از بند رها کند. اغریرث نپذیرفت. لیکن گفت اگر زال با لشکری به ساری نزدیک شود وی ایرانیان را آزاد می‌کند و خود نیز از ساری و امل بیرون می‌رود. ایرانیان این نیک دلی اغریرث را به زال گزارش کردند و زال از پهلوانان خواست کسی برای آنجام این کارویژه پیشگام شود.( برای ماموریت داوطلب شود) گِشواد پذیرفت که با سپاهی به سوی ساری برود و ایرانیان را آزاد کند؛ همزمان با رسیدن گشواد به ساری اغریرث ایرانیان را از بند رهانید و خود نیز شهر را تهی کرد. گشواد بدون آنکه نبردی کند ایرانیان را آزاد کرد و شهر ساری و امل را بدست گرفت.

کشته شدن اغریرث

پس از آنکه اغریرث شهر را پرداخت و به ری آمد، افراسیاب به بهانه‌ی اینکه چرا از کشتار ایرانیان سرباز زده‌ است با دست خود برادرش را با شمشیر کشت.

لشکر کشیدن زال به ری

زال با شنیدن اگهی کشته شدن اغریرث لشکرش را به سوی پارس به راه انداخت. افراسیاب نیز لشکر را به خوار ری برد و دو سپاه شب و روز پیوسته در نبرد و خون‌ریزی بودند.

پادشاهی زو تهماسب (پنج سال)

شبی زال با رای‌زنان خویش از تهی بودن تخت سخن گفت و افزود که توس و گستهم شایستگی پادشاهی را ندارند. انجمن زو پسر تهماسپ -از نژاد فریدون- را شایسته‌ی تاج و تخت یافتند. قارن و موبد(تاجگذاری زو) و مرزبان(تاجگذاری زو) با سپاهی از بامین و گرزبان به سوی زو رفتند و مژده‌ی پادشاهی را به او دادند. زو در روزی همایون بر تخت نشست و بزرگان به شاهی بر او آفرین خواندند. زوِ کهن سال، پنج سال بر تخت شاهی نشست. وی کسی را نکشت و کسی را نیز به زندان نیفکند؛ در زمان پادشاهی زوتهماسپ بدسالی(قحطی) پدید آمد و اسمان خشک ماند و باران نیامد. هشت ماه بود که دو سپاه رو در روی یکدیگر ایستاده بودند و هیچ جنگی در نمی‌گرفت؛ سرآنجام دو سپاه جنگی بزرگ کردند و هر دو بی توش و تاب شدند. آرام‌ارام این اندیشه در هر دو سپاه، پا گرفت که این خشکی اسمان پادافره (کیفر) ستمکاری هر دو گروه است. از این رو هر دو سپاه دست از جنگ کشیدند. تورانیان فرستاده‌ای را با پیام اشتی به نزد زو فرستادند. ایشان از شاه ایران خواستند مرزهای ایران و توران را به همان جایگاهی که فریدون بخشیده بود (تقسیم کرده بود) بازگردد و مانند گذشته از رودابد و شیر تا مرز توران و از آنجا تا مرز ختن در دست توران باشد. زو و زال از مرزی که در آن رسم خرگاه است دور باشند و ترکان نیز به دیگر سو نیایند. پادشاهی ایران پیشنهاد اشتی را پذیرفت. پس از این اتش بس، زال به زابل و زو به پارس بازگشتند. اسمان نیز بار دیگر بارید. زو بزرگان را فراخواند و گفت این بخشش اسمان از یزدان پاک بوده و برای سپاس‌گزاری باید به هر سو جشنگاهی بیارایید.

درگذشت زو تهماسپ

زو تهماست که پادشاهی دادگر و مردم دوست بود در هشتاد و شش سالگی درگذشت. پس از او بار دیگر تخت ایران بدون شاه ماند. افراسیابِ شکست خورده هنگامی که از خوارِری به سوی اب(رود مرزی جیحون یا امو دریا) رفت پشنگ او را -که کشنده‌ی اغریرث بود- از خود راند. گاه می‌شد سال و ماه می‌گذشت و چهره‌ی او را نمی دید؛ اگهی درگذشت شاه ایران به توران رسید؛ بار دیگر پشنگ پیامی به افراسیاب داد و از او خواست با سپاهی گران به ایران لشکر کشی کند. هنگامی که گزارش لشکرکشی دوباره توران، به ایران رسید بزرگان گرد زال آمدند و او را سرزنش کردند که چرا در روبارویی با افراسیاب کُندی می‌کند. ایشان گفتند پس از مرگ سام جهان پهلوانی تو نیز بی‌فروغ گشته. زال گفت که سال‌‌خورده شدن شَوند این بی‌فروغی است. او پیشنهاد کرد تهمتن را اسبی نیکو بیابد و او را جایگزین خود در لشکر کند. بزرگان خرسند شدند. زال با پورِ نوجوان خود سخن گفت و او را در پذیرفتن یا نپذیرفتن این کارویژه آزاده گذاشت. تهمتن پیشنهاد پدر را پذیرفت.

رخش

گله داران از زابل و کابل هرچه اسب نیکو داشتند اوردند. هر اسبی را که رستم بر پشتش دست می‌فشرد، پشتش خم می‌‌شد و پاهایش سست. گله‌ای از کابل آمد که مادیانی سفیدرنگ با تنی مانند شیر و پاهایی کوتاه و دوگوشِ مانند خنجر و برویالی فربه، در خود داشت. کره‌ای از پس او دوان بود که سیه چشم و بورِابرش و گاودُم بود و نقش تنش مانند داغ گل بر زعفران. رستم تا این کره اسپ را دید، کمند انداخت و او را به خم کمند در دام اورد، در این هنگام چوپان پیر(رخش) به رستم گفت این اسب دارایی کس دیگری است نباید به آن دست اندازی کنی. تهمتن پرسید دارنده‌ی اسپی که هیچ داغی روی ران خود ندارد، کیست؟ چوپان در پاسخ گفت دارنده‌ی این اسب را کسی نمی شناسد. ما او را رخش رستم می‌خوانیم. سه سال است که این اسب را هرکس پسندیده مادرش نگذاشته به او دست یازد. رستم رخش را به کمند گرفت و هنگامی که مادرش برای جدا کردن او به نزد رستم رسید، تهمتن چنان غرید که اسب ترسید و بر زمین خورد. برخواست و گریخت. هنگامی که رستم توانست کره اسب را از مادیانش جدا کند و بر او زین بنهد، بر همگان اشکار شد که او خداوندِ رخش، رستمِ تاجبخش، مرزبان ایران زمین است. پس از آنکه رستم بر رخش سوار شد از چوپان رمه ارزش اسب را پرسید. ایشان گفتند بهای این اسب بر و بوم ایران زمین است و اگر تو رستم هستی بر او بنشین و بر و بوم ایران را راست گردان. تهمتن رخش را به خانه برد. هرشب برای او اسپند دود می‌کردند و زال از دیدن این اسب و سوار خرسند بود.

لشکر کشیدن زال سوی افراسیاب

ایرانیان از سیستان و شست جای دیگر کوس جنگ را زدند و به سوی سپاه دشمن رفتند. افراسیاب نیز لشکر را به سوی خوارِ ری برد. هنگامی که ایرانیان به دو فرسنگی دشمن رسیدند زال از تهمتن خواست در درازنای دوهفته، تا البرز کوه برود و کی‌قباد که یَلی از نژاد فریدون است و موبد نشانی‌های آن را داده، به سوی ایشان بیاورد. رستم به البرز کوه رفت و شاه جوان را همانگونه که زال خواسته بود تا ایرانشهر همراهی کرد. با رسیدن کی‌قباد به پایتخت انجمن مهستان یک هفته به گفتگو پرداخت و سرآنجام در روز هشتم کی‌قباد را به پادشاهی برگزید.

پادشاهی کی‌قباد

بزرگانی چون خراد(زمان قبادکیانی)(خَ)، گشواد، برزین(زمان قبادکیانی)، دستان و قارن بر او آفرین گستردند؛ قباد از ایشان درباره‌ی افراسیاب و سپاه پرسید؛ فردای روزی که کی‌قباد بر تخت نشست، لشکر ایران به فرماندهی زال و همراهی کی‌قباد به سوی خوار ری به راه افتاد. فرماندهی یک دست سپاه با مهراب بود و دست دیگر با گژدهم(زمان کی قباد)(گُ). قارنِ رزم زن و گشواد نیز در میانه‌ی سپاه جای گرفته بودند و پشت همه‌ی اینها شاه کی‌قباد و زال با اتش سپند در دست به راه افتاده بودند. پیشاپیش سپاه نیز درفش کیانی روان بود. رستم نیز در این نبرد رخت رزم پوشیده و همراه ایشان بود.

رویارویی دولشکر

هنگامی که دولشکر با یکدیگر روبرو شدند قارن رزمی کرد که همگان به شگفتی در آمدند، رستم که رزم قارن را دید به سوی زال رفت و از او نشان افراسیاب را پرسید تا با او تن‌به‌تن نبرد کند و او را خوار و دست بسته به سوی شاه اورد. زال نشانی‌های افراسیاب را که سیاه پوش و سیاه درفش است به تهمتن گفت و او را پند داد که از افراسیابِ نیرنگ باز و جنگاور پرهیز کند. رستم اسب را تاخت و یکراست به سوی افراسیاب رفت. افراسیاب که پیشتر این پهلوان ایرانی را ندیده بود از ترکان پرسید او کیست؟ پاسخ دادند او بی‌گمان باید از دوده‌ی سام باشد که گرز-گرز گاوسار- او را با خود همراه دارد و این‌گونه جویای نام پا به میدان نهاده. هنگامی که رستم افراسیاب را دید به او نزدیک شد و بی‌درنگ کمربند او را گرفت و افراسیاب را از زین بلند کرد. لیکن کمربند، سنگینی افراسیاب را تاب نیاورد و پاره شد و افراسیاب بر زمین افتاد. بی‌درنگ سپاهیان از هر سو به رستم تگ اوردند و افراسیاب را رهاندند در بازگشت رستم از خویشتن گلایه می‌کرد که چرا به جای آنکه هم‌اورد را زیر کش(زیربغل) بگیرد این گونه اسانَش از دست داده؟

شکست تورانیان

نبردهای چندین و چنان ایرانیان شکست دشمن را در پی داشت و تورانیان آرام‌ارام از راهی که آمده بودند باز می‌گشتند، تورانیان نخست لشکر خود را تا دامغان پس کشیدند و سپس به آن سوی جیحون رفتند؛ افراسیاب به نزد پشنگ رفت و به او گفت که هنگامه‌ی اشتی جستن است چراکه ایرانیان پرتوان تر از همیشه با پهلوانی نورسیده پای به میدان نهاده‌اند. این پهلوان من را مانند پشه‌ای از پشت اسب به هوا بلند کرد. افراسیاب که از سپاه ایران بسیار ترسیده بود آن اندازه در گوش پشنگ خواند تا او را به اشتی جستن وادار کرد. او گفت اگر اشتی نکنی باید با رستمی که روز نبرد خورشید هم با او برابری نمی‌کند و قارنی که هرگز شکست نیافته و گشواد و مهراب روبرو شوی؛ پشنگ نامه‌ای با پیشنهاد اشتی برای شاه ایران نوشت و خواست دوباره مرزهای ایران و توران را به همان مرزهایی که فریدون بخشیده بود، بازگردانند. او برای نرم کردن دل شاه، در این نامه گفت: تور برای تاج و تخت به ایرج نیکبخت، بدی کرد. کی‌قباد در پاسخ یاداور شد که همیشه تورانیان در بدی کردن آغاز کننده بوده‌اند؛ افراسیاب نوذر، شاه ایران و برادر دادگر خود، اغریرث را کشته است؛ شاه افزود اگر امروز از گذشته‌های خود پشیمان هستید ما اماده‌ی اشتی هستیم. شاهنشاه ایران، اب(جیحون) را مرز ایران و توران نهاد و پیمان اتش بس را پذیرفت. تهمتن بسیار تلاش کرد شاه را برای دنبال کردن نبرد تا مرگ افراسیاب با خود همراه کند لیکن شاه به تهمتن گفت هیچ چیز بهتر از «داد» نیست؛ شاه برای سپاس‌گزاری از دست اندرکاران این پیروزی:

  • پادشاهی نیمروز- از زاولستان تا سند- را به تهمتن
  • و پادشاهی کابل را به مهراب سپرد.
  • کی‌قباد زال را فراوان درود فرستاد و پیشکش‌های بسیاری نیز برای او اماده کرد.
  • همچنین به قارن و گشواد و برزین(زمان کی قباد) و خراد درم و دینار و تیغ و کلاه داد.

برتخت نشستن شاه

پس از آنکه کشور از اشوب براسود شاه به پارس رفت و در شهر استخر برتخت نشست؛ کی‌قباد در آغاز پادشاهی خود گفت:

  • همه راستی پیشه کنید و از کین و جنگ بپرهیزید.
  • سپاهی و شهری در چشم من یکسان هستند.
  • دارندگان از دارایی خود بهره‌مند گردند و بخشی از آن را به دربار شاهی بدهند(مالکیت خصوصی و مالیات)
  • کسانی که چیزی ندارند و تهیدست هستند از گنج شاه بهره‌مند خواهند شد.(بیمه‌ی بیکاری عمومی)

در پایان شاه از گذشتگان نامدار ایران یاد کرد.

درگذشت شاه

کی‌قباد دوره‌ی پر اسایشی را گذراند و پس از سد سال پادشاهی تخت را پدرود کرد. پیش از مرگش از میان چهار پسری که داشت کی‌کاووس را برای جانشینی خویش برگزید؛ فرزندان دیگر کیقباد، کی‌ارش، کی‌پشین و بیرش بودند.

پادشاهی کاووس

کاووس بر تخت پدر نشست و از گنج‌های او برخوردار شد.

سودای مازندران

روزی که کاووس‌شاه با پهلوانان ایران در کاخ به بزم نشسته بود، یک رامشگر که خود را از مردم مازندران می‌خواند، بار خواست. به او بار(اجازه) داده شد به نزد شاه برود و سروده‌ی خود را بخواند. او چنان از شهر مازندران به نیکی یاد کرد که کاووس دل و دین از دست داد و در اندیشه‌ی گرفتن مازندران افتاد. هنگامی که اندیشه لشکر کشیدن به مازندران را با بزرگان درمیان گذاشت ایشان نتوانستند در برابر رای او سخنی به زبان بیاورند و به ناچار سخن او را پذیرفتند. بزرگان ایران- توس و گودرز و گیو(پسر گودرز) و خراد(زمان کاووس) و گرگین و شاپور که این کار را دور از خرد میدانستند گرد هم آمدند تا شاید بتوانند جلوی این کار را بگیرند. سرآنجام ایشان بر آن شدند به زال گزارش دهند، مگر او بتواند شاه را از راهی که در پیش گرفته بازگرداند. پیکی به سیستان رفت و زال را به پایتخت فراخواند. زال که امید فراوانی نداشت کاووس پند او را بپذیرد، با تهمتن به سوی پایخت به راه افتاد. هنگامی که زال به نزدیکی پایتخت رسید، توس و گودرز و گیو و بهرام و گرگین و رهام به پیشوازش رفتند. توس از اینکه زال رنج راه را پذیرفته و به ایران آمده سپاس‌گزاری کرد، زال به ایشان گفت هرچند پند پیران برای جوانان چندان کارگر نیست لیکن نباید از پند دادن چشم پوشید. زال به دیدار شاه رفت. شاه وی را گرامی داشت؛ زال با شاه از رفتن به مازندران سخن گفت و یاداور شد که پادشاهان بزرگی مانند منوچهر، نوذر و کیقباد هرگز از آن دیار یاد نکردند و به آن سو نرفتند، تو نیز از این اندیشه درگذر. کاووس که خود را به فر و توان از گذشتگان بشکوه‌تر میدانست پند زال را نپذرفت. وی از زال سپاس‌گزاری کرد و او را پدرود. پس از رفتن زال از شهر، شاه به توس و گودرز فرمان داد اماده‌ی نبرد شوند. شاه، ایران‌زمین و کلید گنج را به میلاد سپرد و سفارش کرد اگر کارِ گران و دشخواری پیش آمد از زال و رستم کمک بخواهد.

رسیدن به مازندران

شاه و همراهانش در نزدیکی کوه اسپروز اردو زدند و تخت میشسار را زمین گذاشتند. شبی را به بزم گذراندند. شاه، گیو را به همراه دوهزارتن گسیل کرد به شهر مازندران بتازد و آن شهر را بدست گیرد. گیو به شهر تاخت و مرد و زن را از دم تیغ گذراند و شهر را سوخت و غارت کرد. او مازندران را شهری پرنگار و ثروتمند دید. کاووس از شنیدن این پیام شاد شد و به کسی که راه مازندران را به او نشان داده بود درود فرستاد. ایرانیان یک هفته در شهر به تاخت و تاز سرگرم بودند. اگهی تازش ایرانیان به شاه مازندران رسید، وی سنجه -یکی از دیوانی که نزد او بود- را به سوی دیوسپید فرستاد و او را به یاری فراخواند.

امدن دیو سپید به مازندران

دیو سپید رسید و روز بر ایرانیان تیره شد. وی از جادوگری ابری سیاه پدید اورد. پیش از آنکه روز بردمد چشمان نیمی از سپاه ایران تیره شد و دیگر نتوانستند جایی را ببینند. هنگامی که چشمان کاووس نیز خیره شد، افسوس خورد چرا پند زال را نپذیرفته و اهنگ مازندران کرده است. یک هفته به این گونه گذشت. دیو سپید، شاه و ایرانیان را در غاری زندانی کرد. دوازده هزار دیو نگهبان این غار بودند و خوراک زندانیان اندکی سبوز(تفاله‌ی جو) بود. دیو سپید گنج کاووس را به ارژنگ سالار مازندران سپرد و برای شاه مازندران پیام داد: کاری که میخواستی آنجام شد و جای بهانه جویی نیست. شاه ایران را نیز نکشتم تا در زندان آرام‌ارام و به سختی بمیرد که پندی باشد برای همگان. شاه ایران از زندان پیکی به سوی زال روانه کرد و از او خواست به یاریش بیاید؛ زال از تهمتن خواست برای این کار بزرگ اماده شود. وی دو راه را برای رسیدن به مازندران پیشنهاد کرد: - راهی دیریاز(طولانی) که کاووس برگزیده بود.

  • راهی پرهراس(پرخطر) لیکن کوتاه، که تهمتن را یک هفته‌ای به مازندران میرساند.

تهمتن رفتن به مازندران را مانند پای به دوزخ نهادن می‌دانست. از سوی دیگر او نمی‌توانست بیم کشته شدن شاه و ایرانیان را نیز نادیده بگیرد. تهمتن سوگند یاد کرد تا هنگامی‌که دیو سپید، ارژنگ، سنجه، کولادغندی و بید را از پای در نیاورده از رخش فرود نیاید. وی جانش را برخی شاه و ایرانیان دانست. پس از پدرود کردن پدر و مادر، تهمتن جوان پای به راهی پرداستان نهاد.

هفت خوان

تهمتن سوار بر رخش، با شتاب بسیار از نیمروز بیرون آمد. او شبها نیز می‌تاخت و راه دو روزه را یک روزه می‌پیمود. وی پس از یک روز تاختن، به دشتی پر از گور رسید. تهمتن خسته از گَرد راه، دست به شکار گور برد و پس از خوردن، رخش را در مرغزار رها کرد و خود در نیستان خوابید.

خوان نخست شیر

هنگامی که تهمتن در خواب بود، شیری که در آن بیشه زندگی میکرد به خانه بازگشت و کنام خود را در دست بیگانه دید. شیر(هفت خوان تهمتن) اهنگ تهمتن کرد. رخش با او درگیر شد. وینت شگفت که رخش به زخم سم، شیر را از پای در اورد. هنگامی که رستم از هیاهوی این نبرد از خواب برخواست، شیر را کشته و بر خاک افتاده یافت. او بیش از آنکه از کشته شدن شیر خرسند باشد، از اینکه رخش، جان خود را به هراس(خطر) انداخته بود ناخشنود شد و رخش را سرزنش کرد. تهمتن گفت: اگر در این نبرد کشته می‌شدی من چگونه گرزِگران و شمشیر و این تن پیلوار را تا مازندران می‌بردم؟

خوان دوم -تشنگی

تهمتن راه خود را دنبال کرد تا به بیابانی بی‌اب رسید. از تشنگی زبانش چاک چاک شد. رستم از رخش پیاده شد و بخشی از بار رخش را کم کرد؛ تشنگی بر تهمتن چیره شد و هنگامی که تهمتن خود را به مرگ نزدیک دید با یزدان پاک این‌گونه سخن گفت: خدایا اگر از این رنج که بر من رسیده، خوشنودی، من نیز خوشنودم لیکن من این رنج را برای خود نمی‌برم، برای رهاندن شاه و ایرانیان که همه بنده و پرستنده‌ی تو هستند و در بند دیو گرفتار شده‌اند این رنج را بر خود روا داشته‌ام. رستم که از تشنگی نزدیک مرگ بود، بر زمین افتاد و تن پیلوارش از گرما تفیده شد. در همین هنگام قوچی را دید. دریافت که این قوچ(هفت خوان تهمتن) به سوی اب می‌رود و بیگمان این بخشایش یزدان پاک است که راهِ اب را به او نشان داده. تهمتن به سختی خود را به اب رساند و از مرگ رها شد؛ او کشنده‌ی این غرم را نفرین کرد. تن رخش را با آن اب شست. یزدان را ستایش کرد؛ اهنگ شکار کرد و گوری برای خوردن به چنگ اورد. رستم پس از آنکه نوشید و چمید، اهنگ خفتن کرد. او از رخش خواست اگر درنده‌ای به ایشان نزدیک شد، با او نبرد نکند و هر کاری پیش آمد تهمتن را بیدار کند.

خوان سوم -اژدها

هنگامی که تهمتن به خواب ژرف فرو رفت، اژدهایی در بیشه پدیدار شد. رخش تلاش کرد تهمتن را بیدار کند لیکن هر بار که تهمتن بیدار می‌شد، اژدها(هفت خوان تهمتن) ناپدید می‌گشت. اشکار و پنهان شدن چند باره‌ی اژدها تهمتن را خشمگین کرد و او گمان کرد که رخش اهنگ ازار او را داشته. تهمتن به رخش گفت که اگر دوباره این کار را آنجام دهد، رخش را خواهد کشت. هنگامی که اژدها بار دیگر پدیدار شد، رخش به ناچار خود با اژدها به نبرد برخاست. در کشاکش این نبرد تهمتن از خواب بیدار شد. این بار به خواست یزدان پاک، زمین اژدها را در خود پنهان نکرد و تهمتن او را دید. تهمتن از اژدها خواست نام خود را بگوید تا بی‌نام در این دشت کشته نشود. دو جنگی با یکدیگر در اویختند. هنگامی که کار تهمتن با اژدها بالا گرفت رخش به میان آمد و دو کتف اژدها را به دندان، کَند. تهمتن از این کار شگفت زده شد. این کار به تهمتن زمان داد تا بر اژدها چیره شود و او را بکشد. پس از کشتن اژدها سرو تن بشست و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و خداوند را برای نیرویی که به وی ارزانی داشته است، ستود.

خوان چهارم -زن جادو

پس از گذشتن از این خوان تهمتن به جایی پر سبزه و خرم رسید که در میان آن خوان(سفره‌ای) گسترده بود و تنبور و می در کنار ان. تهمتن از دیدن می و تنبور و خوراک، شاد شد و خرسند به سوی خوانی رفت که همه‌ی خوراک‌های آن از جادو ساخته شده بودند. تهمتن نخست ساز را برداشت و به نغمه‌ی پهلوی اواز و سرود سر داد. وی سرودی درباره‌ی زندگی خود که شادی ندارد و همواره در نبرد با شیر و اژدها است خواند. زن جادو(هفت خوان تهمتن) خود را مانند زنی زیبا اراست و با تهمتن به گفتگو نشست. تهمتن یزدان را از اینکه در این راهِ سخت بزمی چنین بر سر راهش گذاشته بود ستود. هنگامی که تهمتن جام می را برداشت و نام یزدان پاک را بر زبان راند، زن جادو که روانش تاب شنیدن نام یزدان و ستودن او را نداشت، سیاه شد. تهمتن بی‌درنگ کمند انداخت و وی را گرفتار کرد. زن جادو به گَنده پیری دگرگون شد. تهمتن میانش را با خنجر به دو نیم کرد.

خوان پنجم –اولاد

تهمتن پس از گذر از شبی تیره به دشتی روشن و خرم رسید. او که خیس عرق شده بود، ببربیان را از تن باز کرد و زین از رخش برداشت و به زیر درختی خوابید. پس از چندی دشتوان(دشتبان) که بیگانه‌ای را در دشت خفته و اسبش را رها میدید به سوی وی آمد و با چوبدستی خود به پای بیگانه کوفت. تهمتن از او خشمگین شد و هر دو گوش دشتوان را کند و در دست او نهاد. دشتبان یکراست به سوی اولاد رفت. اولاد(راهنمای تهمتن) پهلوانی جوان و مرزبان آن دشت بود. هنگامی که این داستان را شنید بی‌درنگ با جنگجویانش به سوی دشت به راه افتاد و با تهمتن روبرو شد. تهمتن با ایشان دراویخت و به خم کمندِ شست‌خم اولاد را گرفتار کرد. جهان پهلوان به اولاد پیشنهاد کرد: اگر کژی پیشه نکند و جایگاه دیو سپید و کولادغندی و بید و جایی که کاووس در آن زندانی است را به وی نشان دهد، پس از آنجام کارویژه‌اش، وی را به تخت مازندران خواهند نشاند. اولاد پیشنهاد تهمتن را پذیرفت و به رستم گفت:

  • از این جا تا جایگاهی که کاووس بسته است سد پرسنگ راه است.
  • از آن جا تا جایگاه دیو سپید نیز سدپرسنگ دیگر که راهی دشوار و پرماجرا است.
  • در آن کوهستان دوازده هزار دیو نگهبان هستند و پولاد غندی و سنجه فرمانده‌ی ایشان است. آنجا جایگاه دیو سپید است که بالای او ده ریسمان است. رزم اوری چون تو نباید خود را به این دام بیندازد.
  • از آنجا که بگذری به دشتی پُر سنگ میرسی و پس از آن به رودی که بیش از دو پَرسنگ پهنا دارد. در آن مرز نره دیوی است که دیوان بسیاری به فرمان او هستند.
  • سی‌سد پرسنگ که از آن بگذری به سرای بزگوش‌ها و نرم پایان میرسی. از آنجا تا شهر مازندران نیز راهی بسیار سخت است.
  • در مازندران نیز شاهی برتخت است که که شش‌سد هزار سوار و هزار و دویست پیل جنگی دارد. تو اگر خود از اهن هم باشی به سوهان ایشان سوده خواهی شد.

تهمتن به گفتار او خندید و به او گفت با من همراه باش و به درستی مرا راهنمایی کن تا ببینی چگونه میتوانم به نیروی یزدان پیروزگر و شمشیر و هنر از پس همه‌ی این‌ها بر بیایم؛ تهمتن شب و روز تاخت تا به نزدیکی کوه اسپروز جایی که کاووس لشکرش را فرود اورده بود رسید. شب را در نزدیکی شهر خوابید. نیمه‌های شب از شهر بانگ خروش و جوش برخواست و اتش‌ها افروخته شد. تهمتن از اولاد پرسید چه شده است؟ اولاد گفت آنجا شهر مازندران و جایگاه ارژنگ است. تهمتن، اولاد را به درختی بست و خوابید. بامداد فردا گرز سام را برداشت و به سوی دروازه‌ی شهر رفت.

خوان ششم- ارژنگ دیو

تهمتن کلاه خودی خسروی بر سر نهاد و ببربیانِ خوی الوده را بر تن کرد و به سوی ارژنگ دیو رفت. ایشان از دیدن آن بیگانه شگفت زده شدند. تهمتن به سوی ارژنگ رفت و پیش از آنکه ارژنگ بتواند کاری کند گریبان و یال او را گرفت و سرش را از بیخ کند. دیوان که زور بازو و توان و خشم تهمتن را دیده بودند پا به گریز گذاشتند. تهمتن با شمشیر در میان انها افتاد و یک بهره (بخشی) از ایشان را کشت. تهمتن به نزدیک اسپروز بازگشت. بار دیگر از اولاد برای رسیدن به زندان کاووس راهنمایی خواست. جهان پهلوان به سوی زندان به راه افتاد و یک راست به پیش شاه رفت. شاه او را در اغوش گرفت. کاووس به تهمتن گفت باید رخش را پنهان کنی چراکه به زودی به دیو سپید اگهی کشته شدن ارژنگ خواهد رسید و او نیز با نره دیوانش به سوی تو می‌اید. پیش از آنکه دیو سپید اگاه شود به سوی او برو. کاووس به تهمتن گفت برای رسیدن به خانه‌ی دیو سپید باید از هفت کوه که میان آن پر از دیو است، گذر کنی. پس از آن غاری پدید آید که دیو سپید آنجا است. اگر او را بکشی دیگر از کسی بیم نخواهیم داشت. پزشکان فرزانه درمان چشم تیره شده‌ی شاه و ایرانیان را در چکاندن سه چکه از خون جگر دیو سپید می‌دانستند.

خوان هفتم- دیو سپید

تهمتن به هفت کوه و چاهی که دیو سپید در آن خانه داشت رسید. از اولاد برای واپسین بار راهنمایی خواست. اولاد به تهمتن گفت باید تا هنگام نیمروز شکیبایی کند در آن هنگام دیو‌ها در خواب سنگینی فرو می‌روند. تهمتن بار دیگر دست و پای اولاد را بست و در میانه‌ی روز در میان سپاه خواب الوده‌ی دیوان افتاد و بسیاری را کشت. کسی از ایشان با او به نبرد برنخواست. تهمتن به درون چاهی تیره که دیو سیپید در آن خوابیده بود رفت. زمانی درنگ کرد تا چشمانش به تاریکی خو بگیرد. تهمتن دیوی را دید که تنش مانند شَبَه سیاه و مویش مانند شیر سپید بود. او با ساعدی پوشیده از اهن و کلاه خودی بر سر، به سوی رستم آمد. تهمتن پیش از آنکه دیو بتواند کاری کند به شمشیر یک پای او را برید. دیو با یک پای بریده به جنگ تهمتن شتافت، هر دو تن چنان بر یکدیگر زخم زدند که زمین خون الود شده بود. در کشاکش نبرد تهمتن با خود گفت: اگر امروز از این نبرد جان تازه به در برم، امُرداد خواهم شد(دیگر هرگز نخواهم مرد). در این هنگام دیو سپید هم، با خود گفت: اگر از دست این پهلوان زخم خورده جان به در ببرم دیگر در مازندران هیچ کهتر و مهتری مرا را نخواهد دید. تهمتن مانند نره شیری به دیو دست یاخت و او را از زمین کند و بالای دست برد و بر زمینش کوفت (که در دم جان داد). با خنجری ابگون پهلوی دیو را شکافت و جگر او را بیرون کشید. همه‌ی غار پر از خون شده بود.

سودای دوباره‌ی مازندران

تهمتن پس از آن اولاد را از بند رهانید و جگر دیو را به او سپرد. اولاد از او خواست به پیمان خود پای بند باشد و رنج‌های اولاد را پاسخ دهد. تهمتن گفت پس از کشتن شاه مازندان اگر زنده باشم به پیمان خود پایبند می‌مانم و تو را شاه مازندران خواهم کرد. تهمتن به سوی کاووس شاه به راه افتاد. وی به کمک خون جگر دیو سپید، شاه و ایرانیان را از جادوی دیو رهانید؛ ایرانیان تخت نهادند. کاووس بر تخت نشست و توس و فریبرز و گودرز و گیو و رهام و گرگین و بهرام در پیشش به پای ایستادند. ایرانیان یک هفته به شادی و باده گساری نشستند و در روز هشتم برای رفتن به سوی شهر مازندران و شاه آن شهر که دیگر پشتیبانی نداشت اماده شدند. کاووس فرستاده‌ای چرب گوی را برای رفتن به درگاه شاه مازندران نیاز داشت، تهمتن نیز با رای کاووس هم‌داستان بود. کاووس نامه‌ای به شاه مازندران نوشت و از کشته شدن پشتیبانان این شهر یاد کرد و از او خواست که یا باژ گران را بپذیرد و یا اماده‌ی نبرد با پهلوانان ایران گردد. کاووس نامه را به فرهاد(از مازندران) سپرد و او را به شهر سست‌پایان فرستاد. مردم نرم پا مردمی جنگجو بودند که پاهای ایشان مانند دوال سست و نرم(قابل انعطاف) بود. شاه مازندران مردانی را به پیشواز فرهاد فرستاد و از ایشان خواست توانایی خود را به او نشان دهند. در نخستین دیداری که میان فرهاد و پهلوانان آن سرزمین روی داد، هنگام خوش آمد گویی، یکی از ایشان انچنان دست فرهاد را فشرد که استخوان دستش ازرده شد لیکن فرهاد به روی خود نیاورد و در چهره‌اش هیچ نشانی از درد پدیدار نشد. پس از این خوش آمدگویی مازندرانی، فرهاد به دیدار شاه مازندران رفت. هنگامی که شاه مازندران از خواسته‌ی کاووس و انچه که برای ارژنگ و دیو سپید و کولادغندی روی داده بود اگاه شد، سخت پریشان دل شد. وی به تلخی و تندی پاسخ نامه‌ی کاووس را داد و ایرانیان را به نبرد فراخواند. کاووس‌شاه در پاسخ به این گستاخی نامه‌ی تند دیگری نوشت و به پیشنهاد رستم، خودِ تهمتن را به فرستادگی- سفیری- نزد شاه مازندران فرستاد؛ هنگامی که تهمتن به نزدیک مازندران رسید شاه مازندرانی گروهی برگزیده را به پیشواز ایشان فرستاد. تهمتن که سپاه ایشان را دید برای آنکه خودی نشان دهد درختی را از بیخ برکند و به سوی ایشان پرتاب کرد. ایشان از دیدن زور و بازوی تهمتن شگفت زده شدند. بار دیگر همان مرد زور ازمای که دست فرهاد را ازرده بود به پیش تهمتن آمد و تلاش کرد دست او را نیز بیفشارد. تهمتن دست او را چنان فشرد که رنگ از رویش پرید و از اسب به زیر افتاد. شاه مازندران سرداری دیگر را به نام کلاهور را برای هنرنمایی به سوی رستم فرستاد. رستم چنان دست او را فشرد که ناخن‌هایش ریخت. کلاهور با دستی پردرد و رویی زرد به نزد شاه مازندران رفت و به او گفت بهتر است با ایرانیان از در اشتی دراید. در این هنگام تهمتن نیز به کاخ رسید و نامه‌ی کاووس را به شاه مازندران داد. شاه مازندران که توانایی و اندام رستم را دیده بود درباره‌ی اینکه او خودِ تهمتن است، گمانی شد(مشکوک شد). رستم کیستی خود را پنهان کرد و گفت من یکی از چاکران شاه هستم که این نامه را برای تو اورده‌ام. شاه مازندران گفت به کاووس بگو تو شاه ایران هستی و من شاه مازندران. او ایرانیان را بیم داد(تهدیدکرد) اگر با سپاه مازندران روبرو شوند از میان خواهند رفت؛ شاه مازندران جامه‌ای شاهوار و اسبی زرین ستام به رستم پیشکش کرد لیکن تهمتنِ خشمگین آن را نپذیرفت. هنگامی که رستم به نزد شاه و ایرانیان بازگشت، انچه دیده و شنیده بود را باز گفت. کاووس ایرانیان را به نبرد فرمان داد.

نبرد با شاه مازندران

کاووس لشکر اراست: راست سپاه را به توس و چپ سپاه را به گودرز کشوادگان داد. تهمتن در پیش سپاه و کاووس در میان سپاه ایستاد. از دیگر سو سپاه دیوان مازندران نیز به سرکردگی پادشاهشان به پیش آمد. یکی از دیوان مازندارن به نام جویان پای پیش نهاد و از ایرانیان هماورد خواست. هیچکس از ایرانیان برای نبرد با او پیش‌گام نشد. رستم افسار اسب را گرداند و از شاه درخواست کرد به او دستور نبرد دهد. تهمتن پس از کمی خودستایی(رجزخوانی) برای پهلوان پیش تاخته، یکراست به سوی او تاخت و با نیزه‌اش وی را مانند مرغی که در بابزن است از پشت اسب برداشت و بر زمین کوفت. پس از آن در شیپور جنگ دمیده شد و هر دو سپاه با یکدیگر به نبرد پرداختند. این نبرد تا یک هفته به درازا کشید. روز هشتم کاووس نیایش کنان به درگاه یزدان رفت و از جهان آفرین، یکتا خدای درخواست بخشایش و کمک به ایرانیان کرد. پس از آن کاووس فرمان داد توس از پشت سپاه بیرون بیاید و گودرز و زنگه‌ی شاوران و گرگین و رهام اماده‌ی نبردی تازه شوند. کاووس بار دیگر لشکر ایران را بدین گونه اراست: تهمتن را به میان سپاه کشاند. گودرز گشواد در راست سپاه ایستاد. از راست تا چپ سپاه را به گیو سپرد و گرازه(بزرگ گیوگان) درفش دار ایرانیان شد. ایرانیان با این ارایش تازه بار دیگر به میدان پای نهادند و در نبرد از کشته پشته ساخته شد. در هنگامه‌ی نبرد تهمتن اهنگ پادشاه مازندران کرد و با نیزه‌ای در دست، به سوی او تاخت. هنگامی که به او نزدیک شده و خواست با نیزه به کمربند او بزند، شاه مازندران از جادویی خود را در ریخت یک لخته سنگ دگرگون کرد. کاووس نیز خود را به تهمتن رساند و از انچه رخ داده بود اگاه شد. تهمتن در میان شگفتی گروه، آن لخته کوه را بر دوش نهاد و به سوی اردوگاه رفت. در این میان ایرانیان پیوسته بر او نام یزدان را میخواندند و زر و گوهر می‌افشاندند. هنگامی که به لشکرگاه رسیدند تهمتن روی به آن لخته کوه کرد و گفت اگر از این جادو بیرون نیایی تو را با تیغ پولاد و تبر، ریز ریز خواهم کرد. سخن تهمتن به پایان نرسیده بود که شاه مازندران از میان سنگ بیرون آمد. تهمتن از این کار خنده‌اش گرفت. کاووس که او را گناه کار می‌دید گناهانش را باز خواند و به دژخیم (کشنده شاه مازندران) فرمود او را ریز ریز کنند. شاه فرستاده‌ای را به اردوگاه شاه مازندران فرستاد و از انها خواست گنج و خواسته هرچه دارند گرد اورند. شاه این خواسته را میان سپاه به اندازه‌ی (بر حسب) کوشش و رنجشان، بخش کرد؛ همچنین فرمان داد دیوان ناسپاس را سر ببرند؛ پادشاه یک هفته به درگاه یزدان به نیایش ایستاد؛ ایرانیان دو هفته را به بزم و شادی گذراند و در پایان هفته سوم تهمتن به شاه گفت این هنرها که من کردم به راهنمایی مردی به نام اولاد بود. من به او پادشاهی مازندران را نوید داده بودم. شاه نیز آن را پذیرفت و در پیشگاه بزرگان مازندران، پادشاهی مازندران را به اولاد سپرد و خود با همراهان به ایران بازگشت.

بازگشت شاه به ایران

پس از درهم کوبیدن دیوان مازندران شاه کاووس به ایران بازگشت و بار دیگر در پایتخت خویش به فرمانروایی نشست. کاووس روزی‌دهان را خواند و به دیوانِ دینار نشاند. وی پیشکش‌های فراوانی به تهمتن داد و در کنار این پیشکش‌ها پادشاهی نیمروز- سیستان- را نیز برای همیشه به تهمتن و خاندانش سپرد. سیاهه‌ی پیشکش‌ها اینگونه بود: ردا(خلعت)؛ تخت پیروزه‌ی میشسار؛ تاج گوهر نگار؛ یک دست زربفت شاهی؛ گردنبند و گوشوار؛ دویست کنیز زیبا رو؛ سد اسب؛ سد استر؛ سی بدره دینار؛ یک جام یاقوت؛ یک گوهردان پیروزه. داستان پیروزی کاووس در مازندران همه جا پیچید و بَدان را از بدی دست کوتاه شد و جهان مانند بهشی اراسته گردید.

هاماوران

کاووس بر آن شد که از ایران به توران و چین گذر کند و از مکران زمین و زره(اب زره) دیدن نماید. همه‌ی سرزمین‌های میان این دو سرزمین اراسته شدند. پس از آن شاه به سوی بربر رفت. شاه بربر از روم یاری خواست و با کمک سپاه رومی با شاه ایران به نبرد برخواست. بسیاری از ایرانیان در این نبرد کشته شدند. تنها با دلیری و توانمندی‌های گودرز و هزار تن از سپاهیانش بود که ایرانیان توانستند از این میدان پیروز بیرون بیایند. پس از شکست سپاهِ بَربَر پیرانِ شهر به زینهار نزد کاووس رفتند و باژ پذیرفتند. شاه ایران نیز ایشان را نواخت. شاه با لشکر بزرگش از مکران به سوی کوه قاف و باختررفت. مردمان آنجا نیز او را به شاهی ستودند. پس این جهانگردی شاه به زابلستان رفت و یک ماه مهمان تهمتن و خاندانش گشت. در آن هنگام بود که مردم مصر و شام به فرماندهی مردی باگوهر(شورشی زمان کاووس) سر از فرمان کاووس‌شاه پیچیدند. هنگامی که اگهی سرپیچی ایشان به شاه رسید، ایرانیان بزم را رها کرده و بر سپرها نام نوشتند و کشتی هایشان را به دریا انداختند و هزار فرسنگ راه را پیمودند. ایرانیان به جایی رسیدند که مصر را در دست چپ و بربر را در دست راست و هاماوران را پیش رو داشتند. مردمان این سه کشور با یکدیگر هم‌پیمان شدند. ایرانیان که با سپاهی گَشَن روبارو شده بودند با هنر نمایی بهرام پسر گودرز و گرگین و توس و گودرزِ گشواد و گیو و شیدوش(کاووس) و فرهاد و خود کاووس‌شاه، سپاه دشمن را از کرده‌ی خود پیشمان کردند. شاه هاماوران که راهبر این هم‌پیمانی-اتحاد- بود شکست را پذیرفت و از در اشتی برامد و باژ و ساو گران را پذیرفت. گوینده(داستان هاماوران) به شاه گفت که در پس پرده‌ی شاه هاماوران دختری زیبا و برازنده‌ی کاووس‌شاه هست. کاووس مردی بیدار دانش ‌پژوه را با همراهان و پیشکش‌های فراوان به سوی شاه هاماوران فرستاد و از او دخترش را خواستگاری کرد. شاه هاماوران در پاسخ به فرستاده گفت شاه دو چیز از من خواسته که من بجر آن دو، چیز سومی ندارم. نخست خواسته مال و دارایی‌ام بود که در اشتی نامه از من ستاند و اینک دخترم را که دلگرمی من در جهان به او است، از من میخواهد. با این همه من از فرمان شاه سرپیچی نمیکنم. شاه هاماوران با دلی اگنده از غم سوداوه را پیش خواند و داستان را با وی بازگفت. سوداوه که از پیوند با شاه جهان خرسند بود پدر را دلگرمی داد. پدر که او را از این پیوند خرسند میدید پیش درامد پیوگانی –مقدمات عروسی- وی را فراهم کرد و بر آیین و کیش خود، سوداوه را به پیوند کاووس در اورد. سوداوه را به ایران اوردند و پس از آن به آیین ایرانیان آیین پیوند زناشویی میان کاووس و سوداوه بسته شد.

مهمانی شاهانه

درست یک هفته پس از پیوند شاه و سوداوه، شاه هاماوران که شکست‌های پیاپی از کاووس را نمی‌توانست بپذیرد دست به نیرنگ برد و شاه را برای مهمانی در دربار خویش فراخواند. سوداوه که نیرنگ پدر را شناخته بود شاه را از رفتن به آن مهمانی بازداشت لیکن کاووس که خودرای بود سخنان او را نشینده گرفت و به همراه پهلوانان سپاهش به آن مهمانی رفت. هاماورانی‌ها چنان از شاه پذیرایی کردند که هرگونه بدبینی‌ای را از ایرانیان زدودند و شاه ایران، مانند یک خویشاوند به شاه هاماوران نگاه می‌کرد. پس از یک هفته سپاهی از بربر به سوی هاماوران آمد و شاه و گیو و گودرز و توس را به بند کردند. هاماورانی‌ها شاه و همراهانش را در دژی سر اندر ابر و در میان دریا بر ابخوستی(جزیره) زندانی کردند. سه هزار تن را به نگهبانی از آن زندان گماشتند. هنگامی که شاه هاماوران زنانی را برای بازگرداندن سوداوه به کاخ به فرستاد، سوداوه پدرش را سرزنش کرد و به گلایه گفت: چرا آن روز که رختش زره بود و تختش اسب، او را دربند نکردید و از وی ترسیدید؟ سوداوه گفت نمی‌خواهد بدون کاووس زندگی کند. شاه هاماوران که دخترش را این‌گونه پشتیبان کاووس دید فرمان داد سوداوه را نیز به خواری به زندانی که کاووس در بند بود، بیفکنند. هنگامی که کشور بی‌پادشاه گشت، دشمنان از ترک(توران) و دشت نیزه وران به ایران زمین روی نهادند. تورانیان به سرکردگی افراسیاب از یک سو و تازیان از سوی دیگر روی به ایران نهادند. کار به جایی رسید که بر سر بدست گرفتن ایران، میان این دو دشمن- تازیان و تورانیان- درگیری رخ داد و سه ماه این دو سپاه با یکدیگر نبرد کردند. سرآنجام تورانیان بر تازیان پیروز گشتند. نیمی از سپاه ایران که پیشتر شکست خورده بود برای یاری خواستن از پور دستان به سوی زابل به راه افتاد. تهمتن سپاه خود را نخست برای رها کردن کاووس از بند اماده کرد. هنگامی که تهمتن به نزدیکی هاماوران رسید یک مرد جوینده راه(داستان هاماوران) به سوی کاووس‌شاه فرستاد و نامداری ز گنداوران(داستان هاماوران) را نیز به سوی شاه هاماوران. تهمتن به شاه هاماوران گفت اگر کاووس را از بند رها کنی از چنگ اژدها رستی و با تو کاری نخواهم داشت. همچنین او شاه هاماوران را برای نیرنگی که کرده بود سخت سرزنش کرد. شاه هاماوران پند رستم را نپذرفت و اهنگ نبرد کرد. سپاه ایران تا سر مرز مازندران آمد و سالار هاماوران نیز با انها روبرو شد. جنگ آغاز شد و رستم ببربیان پوشید سپاه هاماوران از بسیاریِ ایرانیان و یال و کوپال تهمتن ترسیدند و پراکنده شدند و شاه هاماوران که چنان دید دونامه‌ی جداگانه برای دو هم پشته‌ی (متحد) دیرین خود فرستاد و از مصر و بربر کمک خواست. دیری نگذشت که سپاهی از سه کشور-مصر و شام و بربر- به سوی هاماوران روان شد. رستم که از جان شاه ترس داشت به کاووس پیام فرستاد که من از نبرد با این سه کشور هراس ندارم لیکن میترسم به جان تو گزندی برسد. شاه نیز در پاسخ وی را به جنگ فرمان داد و گفت: تا بوده چنین بوده که گاهی زهر از زمانه می‌یابی گاهی نوش. دارنده (خداوند) یار و نگهدار من است. هنگامه‌ی نبرد فرا رسید و تهمتن برگستوان در بر و پشت بر رخش به سوی دشمن رفت و از ایشان هماورد خواست. هیچ کس را یارای آن نبود که با تهمتن به نبرد بپردازد. روز دیگر سپاه هر سه کشور رده برکشیدند و رویاروی سپاه ایران ایستادند. تهمتن به سربازان خود گفت تنها به نوک سنان و سر و یال اسب نگاه کنید و پی‌درپی تیر اندازی کنید. اگر ایشان سد هزار تن باشند و ما سد تن، باز هم کاری از پیش نخواهند برد. در کشاکش نبرد تهمتن از جنگیدن با سربازان فرومایه (رده پآیین) روی گردان بود و یک راست به سوی شاه شام تاخت و با کمند وی را از روی اسب به زیر افکند. بهرام نیز بی‌درنگ دست آن شاه را بست و او را به بند کشید شاه بربرستان نیز با چهل تن از همراهانش دستگیر شد؛ شاه هاماوران که بار دیگر خود را شکست خورده میدید فرستاده‌ای را به نزد رستم فرستاد و پیمان کرد که کاووس شاه را از بند رها کرده و بار دیگر به فرمان شاه گردن نهد. پس از رهایی شاه و گودرز و توس و گیو از بند، شاه کجاوه‌ی سیاه پوشی ویژه‌ی سوداوه ساخت و او را به ایران فرستاد. جنگ ابزار و گنج هر سه شاه به گنج کاووس پیوسته شد (مصادره شد) و سپاهیان بربر به شمارگان سپاه ایران افزوده. شمار سپاه ایران به سی‌سد هزار تن رسید.

پیغام فرستادن کاووس به نزدیک قیصر روم و افراسیاب

کاووس از بند رها شد و به پارس بازگشت. وی نامه‌ای به قیصر روم(زمان کاووس) نوشت و از او خواست شماری از بزرگان روم را به آیین نوا (عنوان گروگان) به ایران بفرستد؛ از دشت سواران نیزه گزار فرستاده‌ای با پیام دوستی به ایران آمد و گفت ما هنگامی که سپاهیانی از گرگسار و توران به ایران تاختند به رویارویی با افراسیاب آمدیم، اینک نیز اماده‌ایم تا به فرمان شاه بار دیگر با ایشان بجنگیم. شاه پیام دوستی ایشان را پذیرفت و پس از آن نامه‌ای به افراسیاب نوشت و به او گفت که بی گفت و شنود از ایران بیرون برو؛ افراسیاب نپذیرفت. کاووس با افراسیاب به نبرد پرداخت؛ رستم فرمانده این نبرد بود و نیمی از تورانیان در این جنگ کشته شدند. کاووس پس از شکستن تورانیان به پارس پای گذارد؛ شاه پهلوانانی به مرو و نشابور و بلخ و هری فرستاد. هنگامی که جهان برای کاووس اسوده و اراسته شده بود، جهان پهلوانی را به رستم سپرد.

ساختمان‌های کاووس

شاه در البرز کوه دیوان را وادار کرد که سازه‌هایی بسازند:

  • دوخانه برای انبار کردن دانه‌های خوراکی.
  • یک اخور از سنگ برای بیش از سی‌سد اسب.
  • دو خانه ازابگینه ساخته شد و با زبرجد اراسته گشت و آن را جای آرامش و خورش کرد.
  • دوخانه از سیم ناب برای نگهداری جنگ افزار.
  • خانه‌ای در دل سنگ که روز در آن همواره یکسان است درازای این کاخ سد و بیست رش بود و در اراستن آن از پیروزه و یاکند-یاقوت- بهره جسته بودند. این کاخ از سرما و گرما به دور بود و از دیوار آن مَی، می‌بارید.

سودای پرواز

هیچکس از پادشاهی کاووس در رنج نبود مگر دیوانی که در بند بودند. روزی اهریمن یاران خویش را گرد کرد و از ایشان خواست راهی بیابند و بار دیگر کاووس را از راه یزدان بیرون ببرند. یک دیودژخیم برپای خواست و آنجام این کار را پذیره گشت. او خود را به ریخت جوانی خوش سیما دراورد و در شکارگاه به دیدار شاه رفت. زمین را بوسید و در پیش شاه چربزبانی کرد. به شاه گفت اینک همه‌ی گیتی در زیر فرمان تو است. تنها یک کار مانده که آنجام بدهی تا دیگر کسی نتواند از تو برتر باشد و آن پا نهادن به اسمان است. شاه رای دیو را پذیرفت و برای پای نهادن به اسمان راهی اندیشید. فرمان داد چند جوجه دالمن-عقاب- بیابند و به دربار بیاورند و دو به دو در یک خانه انها را بپرورانند. انگاه که دالمن‌ها بزرگ شدند انها را با ریسمان به چهار گو شه‌ی تختی بستند و شاه بر تخت نشست. دالمن‌ها برای خوردن بره‌ای که بالای سرایشان اویزان بود به پرواز درامدند و کاووس را با خود به اسمان بردند. هنگامی که پرندگان خسته شدند تخت سرنگون گشت و کاووس در امل در بیشه‌ی شیرچین فرو افتاد. لیکن زنده ماند تا سیاوش و کی‌خسرو از نژاد او پدید ایند. کاووس که از کرده‌ی خود پشیمان بود در آن بیشه پیوسته از یزدان پاک پوزش می‌خواست. سرآنجام یزدان پاک بر او بخشایش اورد و رستم و گیو و توس که در پی او بودند وی را یافتند. گودرز شاهان بسیاری را دیده بود لیکن کسی به خیره سری کاووس نمی‌شناخت. بسیار تند با کاووس سخن گفت و او را برای سه کار ناشایست زندگی‌اش:

  • رفتن به مازندران
  • رفتن به هاماوران
  • پرواز به اسمان

بسیار سرزنش کرد. کاووس با درد و شرمساری به همراه ایشان به کاخ بازگشت. پس از بازگشت تا چهل روز از شرمندگی از کاخ بیرون نیامد و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد پس از آن بسیار خواسته به درویش بخشید و سپاهیانش نیز از هر سو دوباره به دربار روی اوردند. استاد می‌فرماید این داستان را همانگونه که شنیدم، برای شما بازگفتم.

داستان جنگ هفت گردان

استاد فرزانه‌ی توس از مرد سراینده و دلیری یاد می‌کند که این داستان را باز گفته است. در دنباله می‌فرماید: وی به ناگاه در کام مرگ فرورفته. روزی تهمتن با بزرگان ایران، توس و گودرز و بهرام و گیو و گرگین و زنگه‌ی شاوران و گستهم و خراد و برزین و گرازه – هریک با چند همراه- لشکری نامدار را ساخته بودند و برای شکار و چوگان و تیراندازی و میگساری به نوند رفته بودند. گیو در مستی پیشنهاد داد که به شکارگاه افراسیاب بروند. چنین کردند و یک هفته در آنجا ماندند روز هشتم تهمتن گفت بی‌گمان افراسیاب از آمدن ما اگاه شده باید طلایه‌ای را برای نگهبانی برگزینیم. زواره(زُ) برای آنجام اینکار پیشگام شد. افراسیاب از آمدن این هفت تن به توران اگاه شد و با سی هزار شمشیرزن به سوی ایشان به راه افتاد. زواره با دیدن گَرد سپاه همراهانش را اگاه کرد. تهمتن با اینکه سپاهش بسیار بسیار کمتر از سپاه افراسیاب بود، جام می‌ای را به نام کاووس سر کشد و پس از آن جامی به یاد توس. سران سپاه او را از میگساری بازداشتند لیکن تهمتن یک جام دیگر به روی زواره خورد. زواره نیز جامی را که تهمتن پر کرده بود به نام شاه خورد و تهمتن از اینکه کسی توانسته به اندازه‌ی او می‌بنوشد شاد شد و گفت جام برادر را تنها برادر می‌تواند بنوشد. هفت گرد از ایران اینان بودند:

  • رستم
  • زواره
  • توس
  • گودرز
  • گرگین
  • گیو
  • گُردِ سوار(نفر هفتم مشخص نیست)

نبرد میان ایرانیان و تورانیان آغاز شد. بسیاری از ایشان کشته شدند. افراسیاب پیران ویسه را بر آن داشت تا به تهمتن بتازد او با ده هزار تن به سوی جهان پهلوان تاخت. تهمتن بسیاری از ایشان را کشت. افراسیاب جنگجویی به نام الکوس(ا) را برای نبرد با رستم فرستاد. الکوس سوار بر اسب شبرنگ(اسب الکوس) با بیش از هزار تن به سوی تهمتن تاخت. نخست الکوس زواره را رستم پنداشت و با او به نبرد پرداخت. نیزه‌های هر دو شکست و الکوس گرز کشید و زواره تاب زخم گرز او نداشت و از اسب فرو افتاد. رستم که این نبرد را دید چنان غرید که شمشیر در دست الکوس سست شد. وی بی‌درنگ بر اسب خود سوار شد. زواره که از زخم گرز الکوس بی‌توش شده بود، زمان یافت تا بر پشت اسب سوار شود. الکوس با نیزه‌اش به کمربند رستم زد. نیزه‌اش بند گره کمربند رستم را نیز نگشود. تهمتن نیزه‌ای به پیکر الکوس زد که خون از دهانش بیرون زد. رستم او را به نیزه از زین برگفت و بر زمین زد. هفت گرد دلیر و همراهانشان چنان نبرد کردند و کشتند که از کشته در زمین جای راه رفتن نبود؛ افراسیاب از میدان گریخت و تهمتن برای به دام انداختن او تاخت. تهمتن کمند افکند تا افراسیاب را به خم کمند گرفتار کند، افراسیاب سرش را دزدید و کمندی که رستم انداخته بود به او گزندی نرساند او به کمک باره‌ی تیز تگی که داشت از اوردگاه گریخت. ایشان گزارش پیروزی خود را برای شاه نوشتند و گفتند که در این نبرد تنها زواره اسیب دید. دو هفته در آن دشتگاه به می خوردن نشستند و هفته‌ی سوم به سوی شاه به راه افتادند.

رستم و سهراب

اگر تند بادی براید ز کنج بخاک افگند نارسیده ترنج
ستمگاره خوانیمش ار دادگر هنرمند دانیمش ار بی‏هنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست ز داد این همه بانگ و فریاد چیست‏

استاد از گفته‌ی دهقان(گوینده داستان سهراب) که از موبد(گوینده داستان سهراب) داستانی به این گونه را به یاد دارد، می‌فرماید: روزی رستم که دلش خوش نبود برای شکار به مرز توران می‌رود. پس از شکار کردن و خوردن، رخش را در مرغزار رها می‌کند و به خواب می‌رود. سواران ترکان تنی هفت و هشت رخش را می‌دزدند و به شهر می‌برند. رستم که دزدیده شدن رخش را ننگی برای خود می‌دانست با جنگ ابزار و کمربند، پیاده به دنبال رخش می‌رود؛ هنگامی که تهمتن به شهر سمنگان رسید، شهر از شنیدن این پیام پر جوش و خروش شد. شاه سمنگان به نزد رستم آمد و از تهمتن خواست مهمان ایشان باشد. وی گفت کسی نمی‌تواند رخش را برای همیشه پنهان کند. شاه سمنگان پیمان کرد به هر روی شده، رخش را تا فردا پیدا کند. تهمتن پذیریرفت و آن شب را به باده گساری نشست. وی شب را نیز در کاخ شاه سمنگان خفت. نیمه‌های شب درِ خوابگاه رستم باز شد و برده‌ای به همراه یک ماه روی به نزد تهمتن آمدند. او، تهمینه دختر شاه سمنگان بود که دلباخته‌ی تهمتن شده. تهمینه به تهمتن گفت: برای تو خرد را کشته‌ام و دست به این کار زده ام. می‌خواهم از تو فرزندی به یادگار داشته باشم که درست مانند تو باشد. پیمان می‌کنم برای پیدا کردن اسبت همه‌ی شهر سمنگان را زیر پا بگذارم. رستم پذیرفت و آن شب را با وی هنباز(شریک) شد. بامداد تهمتن مهره‌ی رستم را که در جهان نامبر بود به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر شد این مهره را به گیسویش بدوز تا از پدر یادگار داشته باشد و اگر پسر شد به بازویش ببند. بامداد شاه سمنگان مژده‌ی پیدا شدن رخش را به رستم داد و تهمتن به سوی ایران بازگشت. نه ماه گذشت و دختر شاه سمنگان پسری زایید که نامش را سهراب نهادند. سهراب در یک ماهگی مانند کودکان یک ساله بود و در سه سالگی مانند مردان رفتار می‌کرد و در پنج سالگی تیر اندازی و چوگان می‌کرد. و در ده سالگی دیگر کسی هم‌اورد او نبود؛ سهراب نزد مادر رفت و از نژاد و پدرش پرسید. مادر به او گفت فرزند رستم است و سه یاقوت رخشان و سه مهره‌ی زر که از ایران به همراه نامه‌ای از تهمتن که برایش فرستاده بود، به او نشان داد. تهمینه سفارش کرد که افراسیاب نباید از این کار اگاه شود و افزود پدرت تو را با این سه مهره خواهد شناخت. سهراب گفت من با لشکری از ترکان به ایران می‌روم و پس از رسیدن به پدرم تخت و تاج ایران را به رستم خواهم داد و با لشکر ایران تخت توران را خواهم گرفت. به این سان هر دو کشور به تهمتن خواهد رسید. افراسیاب از پندار خام سهراب اگاه شد. لشکری دوازده هزار نفری به فرماندهی بارمان(زمان سهراب) و هومان به یاری سهراب فرستاد. افراسیاب به ایشان گفت هرکاری می‌توانند بکنند تا پدر و پسر یکدیگر را نشناسند. افراسیاب امید داشت که رستمِ پیرسر به دست سهراب جوان کشته شود. وی می‌خواست بارمان و هومان پس از پیروزی سهراب بر پدر، وی را در خواب بکشند. افراسیاب نامه‌ای پرمهر به همراه یک تخت پیروزه و تاجی از بیجاده برای سهراب فرستاد و دو فرمانده خود را فرمان‌بردار سهراب کرد.

دژسپید

تورانیان در راه لشکرکشی به ایران، به دژسپید رسیدند که هجیر(داستان سهراب) از خاندان گشوادگان نگهبان دژ و داماد گژدهم(داستان سهراب) کوتوال(سالار) دژ بود. گستهم(داستان سهراب) در آن زمان کودکی خردسال بود که در همان خردسالی گراینده‌ی گرز بود. هنگامی که سهراب به دژ نزدیک شد هجیر برای نبرد، به پیشوازش رفت؛ وی در نبردی تن‌به‌تن با نیزه‌ی سهراب از پشت زین به زمین افتاد. سهراب از اسب پیاده شد تا او را بکشد لیکن هجیر بر دست راست خود چرخید و از چنگ سهراب گریخت و از او زنهار خواست. سهراب نیز دست او را بَست و به نزد هومان فرستاد. پس از گرفتار شدن هجیر، گرد افرید(گُ) که زنی جنگ اور بود رخت نبرد به تن کرد و از دژ برای رویارویی با سهراب بیرون آمد. گرد افرید نخست سهراب را تیرباران کرد. سهراب سپر بر سر گرفت و تیرها بر وی کارگر نشد. گرد‌افرید با نیزه به سوی سهراب رفت. سهراب با نیزه چنان به او زد که زره بر تنش دریده شد. گرد‌افرید که تاب رویارویی با سهراب را نداشت از پیش او گریخت. سهراب به دنبالش رفت و با نیزه، کلاه خود او را از سرش انداخت. هنگامیکه دید هم‌اورد او دختری پوشیده موی بوده، هم‌اورد خود را به خم کمند گرفتار کرد و خواست با او گفتگو کند. گرد‌افرید به او گفت ماندن من این‌گونه با روی و موی گشاده در میدان نبرد سپاهیان را به تو بدبین می‌کند. چراکه برای چیره شدن به یک دختر این همه رزم کردی و رنج بردی. گرد‌افرید گفت: بهتر است از جلوی چشم سپاه دور شویم تا من نیز از هر دو سو سرزنش نشنوم. گرد‌افرید سهراب را دل اسوده کرد که از این پس، لشکر و دژ همه به فرمان او خواهند بود. هنگامی که گرد‌افرید چهره‌ی زیبای خود را نمایان کرد. سهراب دل شیفته‌ی او شد. سهراب به گردافرید گفت گمان نکند پناه گرفتن در دژ می‌تواند او را از گزند سهراب زنهار دارد. سهراب و گرد‌افرید به سوی دژ به راه افتادند. هنگامی که ایشان به دژ نزدیک شدند، گژدهم و دیگران که نگران گرد‌افرید بودند به بالای دژ آمدند. گرد‌افرید زیرکانه خود را به درون دژ کشاند و سهراب بیرون دژ جای ماند. گژدهم گرد‌افرید را برای شاهکارش که هم رزم بود و هم فریب، ستود و گفت از این کار تو هیچ ننگی بر دودمان ما نیست. گرد‌افرید به بالای دژ آمد و به سهراب گفت تو به این برز و بر و یال به ترکان ماننده نیستی. برو که اگر شاه و رستم به میدان بیایند تو و لشکرت از میان خواهید رفت. ترکان از ایرانیان جفت نمی‌یابند. سهراب که دلباختگی در هنگام جنگ برایش ننگ بود و از گرد‌افرید خشمگین، جایی را که دژ بر آن استوار بود به تاراج داد و گفت امروز دیگر دیر شده فردا به دژ خواهد تاخت و شهروندان دژ را از میان خواهد برد. از این سو ایرانیان نامه‌ای به شاه نوشتند و او را اگاه کردند. ایشان به شاه گفتند: اگر در فرستادن لشکر به رویارویی با ایشان درنگ شود ترکان دژ مرزی را خواهند گرفت. ایشان در نامه‌ی خود از مانستگی(شباهت) پهلوان ترک با سام سوار سخن گفتند. فردا پگاه سهراب به دژ تاخت و آن را بدون جنگ بدست اورد. دژ تهی از ایرانیان بود. باشندگان دژ همگی شبانه از راه پنهانی خود را به ایران رسانده بودند. شاه ایران با رای‌زنان خود-توس و گودرز و گیو گرگین و فرهاد و بهرام- به رای نشست. رای‌زنان بر آن شدند که شاه گیو را به سوی تهمتن بفرستد و از او بخواهد برای نبرد با تورانیان پای به میدان نهد. شاه با موبدِ دبیر رای‌زنی کرد و نامه‌ای به رستم نوشت و در آن از نامه‌ی گژدهم سخن به میان اورد و گفت تنها کسی که می‌تواند هم‌اورد این ترک باشد، تو هستی. شاه خواست از این نامه با کسی سخن نگوید مگر سوارانی که میخواهد با خود بیاورد. کاووس به گیو نیز سفارش کرد اگر شب به زابل رسید، روز بازگردد. گیو به زابل رسید و نامه را به تهمتن داد؛ تهمتن از اینکه پهوان تورانی را به سام سوار مانند کرده‌اند با خود اندیشید نکند او فرزندش باشد. لیکن از اینکه تهمینه گفته بود فرزندش هنوز خرد است و به بازی سرگرم، اسوده شد و دست از این اندیشه برداشت. تهمتن که برای رفتن به نبرد شتاب نداشت گفت اگر بخت با ما یار باشد این جوان نوخاسته با دیدن درفش من از میدان خواهد گریخت. همچنین اگر آن ترک نیز مانند سام هشیار و دلیر باشد او نیز در کارها شتاب ندارد و ما نباید این‌گونه شتاب داشته باشیم. وی گیو را به بزمی فراخواند و شب را تا سحر به باده گساری گذراندند. روز دوم و سوم را نیز به بزم گذرانند و سرآنجام روزچهارم با پافشاری گیو، تهمتن دست از بزم کشید و به سوی اوردگاه به راه افتاد.

خشم گرفتن کاووس بر تهمتن

کاووس که از درنگ تهمتن خشمگین شده بود با رستم سخن نگفت و بر گیو بانگ زد: رستم کیست که از فرمان من سرپیچی کند؟ او را بگیر و به زندان ببر. گیو از گفتار کاووس دل خسته شد. کاووس نیز با هر دو ایشان پرخاش کرد و به توس گفت هر دو انها را زنده بردار کن. هنگامی که توس برای بیرون بردن تهمتن از کاخ به سوی او دست یاخت، تهمتن شکیبایی خود را از دست داد و چنان با دست به دست توس کوبید که توس با سر به زمین خورد. پس از آن ژکان(غر غر کنان) از کاخ بیرون رفت و به شاه گفت اگر راست می‌گویی سهراب را زنده بر دار کن، تهمتن بر رخش سوار شد. رستم به بزرگان ایران گفت برای زندگی خود چاره‌ای بیندیشید که سهراب خواهد آمد و ایران را ویران خواهد کرد، من هرگز دیگر به نبرد نخواهم رفت. بزرگان از گودرز خواستند به نزد شاه دیوانه برود و با او سخن بگوید. گودرز نیز با شاه از کارنامه‌ی تهمتن سخن گفت و افزود اگر کسی سواری مانند تهمتن که شکست ناپذیر است را در سپاه خود داشته باشد و آن را از خود براند خردمند نیست. شاه سخنان او را پذیرفت و از او خواست بزرگان را به دلجویی از تهمتن بفرستد. گودرز به همراه بزرگان به نزد تهمتن رفتند و پس از شنیدن ناله‌های تهمتن از شاه و بی‌نیازی و بی‌ترسی‌اش از هرکس مگر خداوند، سخن گفت. گودرز جهاندیده تهمتن را به ننگ گریختن از روبروی سهراب هشدار داد و گفت در این زمان نباید کاووس را تنها بگذارد. گودرز به گونه‌ای با او سخن گفت که تهمتن بر آن شد به درگاه شاه بیاید. هنگامی که تهمتن پای به دربار نهاد کاووس به پای او بلند شد و فراوان او را ستود و از گذشته پوزش خواست. رستم نیز در پاسخ گفت اماده‌ی آنجام فرمان شاه است. شاه فرمود امروز را باید به بزم بنشینند و فردا برای نبرد اماده شوند. بامداد فردا شاه فرمان داد گیو و توس به همراه سد هزار تن به سوی دشمن به راه افتادند. هنگامی که به نزدیکی دژ رسیدند طلایه از دور ایشان را دید و آمدنشان را گزارش کرد. هومان هم ترسیده بود و هم امید داشت. سهراب رو به هومان کرد و گفت: از ایشان ترس به دل راه ندهید که در میانشان کسی نیست که هم‌اورد من باشد. به بخت افراسیاب این بار ما پیروز میدان خواهیم شد.

شناسایی دشمن

تهمتن با دستور شاه رخت ترکان را پوشید و شبانه به سپاه ایشان رفت. تا از چند و چون کار ایشان اگاه شود. تهمتن خود را به نزدیکی خیمه‌ی سهراب رساند و سهراب را دید که بر تخت نشسته و بارمان و هومان و زندرزم (ژنده رزم) پیرامونش نشسته بودند. زندرزم برای آنجام کاری از شادروان بیرون آمد و سربازی سترگ‌تن را دید که تورانیان هرگز در میان سپاهشان نداشتند. هنگامی که به او نزدیک شد تا نام و نشانش را بپرسد تهمتن بی‌درنگ بر گردن او کوفت و او را از میان برد. سهراب از دیر بازگشتن زندرزم نگران شد و در پی او آمد و پیام کشته شدنش راشنید. سهراب آن شب تا بامداد فرمان اماده‌باش داد و به بزرگان سپاهش گفت با کشته شدن زندرزم از نبرد با ایرانیان باز نخواهم گشت. رستم در بازگشت به طلایه‌دار سپاه ایران که گیو بود برخورد کرد و پس از گذشتن از طلایه به اردوگاه ایران و نزد شاه آمد و از انچه دیده بود سخن گفت.

روز نبرد

بامداد روز نبرد سهراب رخت رزم پوشید و بر روی تپه‌ای بلند ایستاد؛ هجیر را فراخواند. سهراب چند و چون سپاه ایران و سرداران و فرماندهان را از او پرسید و از او خواست جایگاه توس و گودرز و رستم را به او نشان دهد و بگوید کدام درفش در دست کدام پهلوان است. سهراب به او گفت: چنانچه راست گفتار باشد و همه‌ی نشانی‌ها را درست به او بدهد، پاداش خوبی خواهد یافت. هجیر نیز پیمان کرد که راست و درست پاسخ دهد. سهراب پرسید: درفشی که نشان خورشید و ماه دارد نشان کیست؟ هجیر پاسخ داد: نشان شاه ایران کاووس است. سهراب پرسید: درفش پیل پیکر ازان کیست؟ هجیر پاسخ داد: ازان توس از خاندان نوذرشاه سهراب پرسید: آن درفش سرخ پیکر که نشان شیر دارد ازان کیست؟ هجیر پاسخ داد: نشان گودرز گشوادگان. سهراب پرسید: آن کس که سراپرده‌ای سبز رنگ دارد و درفشی اژدهاپیکر با خود می‌برد و کسی در بالا و بلندی هم سان او نیست، چه کسی است؟ هجیر پاسخ داد: او مردی از چین است که به کمک ایران آمده. سهراب پرسید: نامش چیست؟ هجیر پاسخ داد: نمی‌دانم من زمان درازی در ایران نبودم. هجیر با خود اندیشید اگر به او بگوید که این رستم است بی‌گمان تورانیان نخست با همه‌ی توان بر او خواهند تاخت و اگر تهمتن در برابر ایشان به خاک افتد دیگر در ایران کسی نمی‌تواند با سهراب، رویارویی کند. از این رو با خود اندیشید که بهتر است نام رستم را از او پنهان کند.

نبشته به سر بر دگرگونه بود ز فرمان نکاهد، نه هرگز فزود

سهراب که از یافتن تهمتن ناامید شده بود بار دیگر پرسید: درفش گرگ پیکر ازان کیست؟ هجیر پاسخ داد: گیو پسر گودرز است که او را گیوِ نیو می‌خوانند. او داماد تهمتن است. سهراب پرسید: درفش ماه پیکر ازان کیست؟ هجیر پاسخ داد: او فریبرز فرزند شاه است. سهراب پرسید: درفش زرد پیکر که نشان گراز دارد؟ هجیر پاسخ داد: گراز بار دیگر سهراب از هجیر پرسید آن سراپرده‌ی سبز و درفش اژدهاپیکر ازان کیست؟ هجیر باز هم پاسخ داد که او را نمیشناسد. سهراب از او پرسید: پس تهمتن کجاست؟ هجیر پاسخ داد اینک در زابل هوا خوب است و او بهتر دانسته به جنگ نیاید. سهراب این را نپذیرفت و گفت تهمتن مرد جنگ است هرگز چنین نخواهد کرد. سهراب باردیگر هجیر را پند داد اگر نشانی‌هایی را که می‌خواهد به درستی به او بدهد به جایگاه و ﺛروتی می‌رسد که کسی گمان هم نخواهد کرد و اگر کژی و دروغ پیشه کند وی را خواهد کشت. هجیر گفت رستم نیروی سد پیل را دارد و بی‌گمان اگر با او روبرو شوی از پای درمیایی. سهراب گودرز را برای داشتن فرزندی مانند هجیر نفرین کرد. هجیر که بیم آن را داشت مبادا این ترک بر تهمتن چیره گردد و پشت سپاه ایران بشکند مرگ را برای خود پذیرفت و نام تهمتن را اشکار نکرد.

اغاز نبرد

سهراب از درشت گویی‌های هجیر و ستایش‌هایی که از تهمتن می‌کرد، به ستوه آمد و از او روی برگاشت و رفت. اماده‌ی رزم شد و به سوی رزم‌گاه تاخت تا از سپاه ایران گَرد براورد. در میان ایرانیان کسی نبود که بتواند با این نبیره‌ی گمنام سام درامیزد. سهراب خود را به نزدیک شادروان (چادر) کاووس شاه رساند و فریاد براورد: تو که یارای رویارویی با من را نداری از چه رو خود را شاه خوانده‌ای؟ آن شب که ژنده رزم کشته شد سوگند خوردم، کاووس را زنده، بر دار کنم. سهراب با نیزه‌ای که داشت میخ‌های پرده سرای کاووس را کند و خرگاه کاووس به زمین افتاد. کاووس شاه از کار سهراب بسیار غمگین شد و از پهلوانان خواست تهمتن را از این کار اگاه کنند. هنگامی که این گزارش به تهمتن داده شد، تهمتن گفت: از همه‌ی شاهان به من رنج و سود با هم رسیده است لیکن از کاووس تنها رنج به من رسیده است. انگاه به گرگین و رهام و توس فرمان داد سپاه خود را برانند و زواره را نگهبان چادرها کرد. همراهان تهمتن که از رویایی با این ترک دستپاچه شده بودند نمی‌توانستند به درستی اماده شوند. تهمتن هنگامی که این دستپاچگی را دید ایشان را سرزنش کرد. ببربیان را پوشید و به زواره فرمان داد از جایگاه دور نشود و تنها گوش به فرمان او باشد.

نخستین دیدار

تهمتن و همراهان با درفش اژدهاپیکر به سوی اوردگاه به راه افتادند هنگامی که سهراب را دیدند تهمتن به او پیشنهاد نبرد تن‌به‌تن داد. وی پیشنهاد رستم را پذیرفت. سهراب گفت: یک سخن از تو می‌پرسم و می‌خواهم راست پاسخ دهی. ایا تو رستم پسر سام نریمان هستی؟ تهمتن پاسخ داد: رستم پهلوان و با افسر است و من کهتر او هستم. سهراب که از یافتن رستم ناامید شده بود به سوی میدان رفت. دو پهلوان نخست با نیزه به یکدیگر تاختند و هنگامی که نیزهایشان در هم شکست به شمشیر هندی روی اوردند. دیری نگذشت که شمشیرهای هندی نیز زیر بار زخم‌های گرانی که این دو به یکدیگر می‌زدند فرو شکست. دو پهلوان دست به گرز بردند. آن سان با گرز گران بر تن یکدیگر کوفتند که زره هر دو پهلوان پاره شد. تشنگی برایشان چیره گردیده بود و پدر و پسر هرکدام نفس زنان در گوشه‌ای از میدان به یکدیگر می‌نگریستند. در کشاکش نبرد، تهمتن با خود گفت جنگ با دیو سپید نیز تا این اندازه دشوار نبود که نبرد با این جوان دشوار است. هنگامی که دو پهلوان کمی اسودند و بازوانشان توان تازه یافت دست به تیر و کمان بردند و بر یکدیگر تیر باران کردند لیکن تیرهایشان از ببربیان و زره‌ی سهراب گذر نکرد پس از آن دو پهلوان به کشتی گرفتن نهادند سر و دوال کمر یکدیگر را گرفتند. تهمتن که اگر دست به سنگ خارا می‌زد، سنگ را از جای می‌کَند هرچه تلاش کرد نتوانست سهراب را از پشت زین جابجا کند. پس از آنکه زور هیچ‌یک از ایشان به یکدیگر نچربید، سهراب نیز گزر کشید و بر بازوی تهمتن زد. تهمتن از زخم آن به خود پیچید. سهراب از اینکه هم‌اورد خود را رنجانده بود خندان شد و رستم را به کُواژه گرفت(مسخره کرد) و گفت: تاب زخم دلیران را نداری، در نبرد رخش تو مانند خر است و دو دست تو مانند چوب خشک. هرچند دلیر و سرو بالا هستی، لیکن اگر جوانی کنی نابخردی.

بخندید سهراب و گفت ای سوار بزخم دلیران نه‌ای پایدار
برزم اندرون رخش گویی خرست دو دست سوار از همه بترست
اگر چه گَوی سروبالا بود جوانی کند پیر، کانا بود

هر دو پهلوان پس از چندی تلاش از رزم فرو ماندند؛ از یکدیگر روی گرداندند و هر یک از انها به سپاه روبرو تاختند و سربازان فراوانی را کشتند. هر دو تن، مانند گرگی که در میان رمه می‌افتد از سپاه دشمن کشته‌های فراوانی گرفتند. تهمتن بیمناک از جان کاووس که مبادا از سهراب گزندی ببیند، خود را با شتاب به سهراب رساند و او را از کشتار ایرانیان بازداشت؛ هر دو پهلوان دنباله‌ی نبرد را به روز پسین افکندند.

شب سرنو شت

هنگامی که سهراب به خیمه بازگشت با هومان درباره‌ی تاختن تهمتن به سپاه سخن گفت و کار خودش با سپاه ایران را گزارش کرد. هومان نیز گفت چون فرمان داشته دست به جنگ نزند با تهمتن روبرو نشده. پس از آن سهراب شب را به بزم گذراند. از سوی دیگر گیو به تهمتن درباره‌ی تاختن سهراب به سپاه ایران گزارش داد و گفت او نخست گرگین را از اسب پآیین انداخت و سپس با توس درگیر شد و با گرز از پهلو به بدن او کوبید. هنگامی که سپاه دید توس تاب رویارویی با او را ندارد، همه باهم به او تاختند و توس را رهاندند. گیو افزود ما آیین پیشین(قراری که پیش از نبرد تن‌به‌تن برای پرهیز از نبرد انبود بوده) را نگه داشتیم و نبرد را دنبال نکردیم. تهمتن به نزد کاووس رفت و کاووس او را گرامی داشت. تهمتن از دشواری نبرد با سهراب سخن گفت و افزود فردا برای کشتی گرفتن به میدان خواهد رفت و نمی داند چه کسی پیروز خواهد شد. شاه به او گفت امشب نیایش کنان، نزد یزدان به پا خواهد ایستاد و از او برای تهمتن پیروزی خواهد خواست. تهمتن امیدوار به اینکه از فر شاه فرجام او پیروزی است به سوی زواره رفت. نخست از برادر خوردنی خواست و پس از شام به برادر گفت: اگر فردا پگاه پیروز از اوردگاه بیرون آمدم درفش و سپاه و زرینه کفش من را بیاور لیکن اگر بر دست این ترک کشته شدم بی‌درنگ به سیستان برو و این گزارش را برسان و مادرم را دل‌داری بده. پس از آنکه مادر را آرام کردی به دستان بگو که شاه را تنها نگذارد و با او در نبردهای در پیش رو همکاری کند. نیمی از شب به این گفته‌ها گذشت و نیمه‌ی دیگر شب را تهمتن که خسته از کارزار بود اسود.

نیرنگ تهمتن

فردا پگاه هردو پهلوان رخت رزم پوشیده و سوار بر اسب به سوی اوردگاه به راه افتادند. سهراب با هومان از همسانی‌هایی که میان این دلاور ایرانی و گفته‌های تهمینه پیدا کرده بود سخن گفت. لیکن هومان از روی بدخواهی به او گفت من چندین بار در نبرد با رستم روبرو شدم اگرچه این مرد بسیار به او ماننده است لیکن رستم نیست. هنگامی که دو پهلوان یکدیگر را دیدند سهراب لبانش خندان گشت و به تهمتن گفت: شب را چگونه گذراندی؟ به پیکار چگونه اندیشیدی؟ بیا دست از نبرد برداریم و با یکدیگر به می‌گساری بنشینیم. بگذار تا دیگری به جای تو به نبرد من بیاید. من از روی تو شرم دارم و مهرت در دل من جای گرفته. گمان می‌کنم که تو پسر نریمان، رستم دستان باشی. تهمتن به او گفت اگر تو جوانی من هم کودک نیستم که به این سخنان فریب خورم. دیروز سخن از کشتی گرفتن بود؟ سهراب گفت اگر بَوِش (تقدیر) بر این است که بر دست من کشته شوی درنگ نخواهم کرد. هر دو پهلوان اسب‌ها را به سنگی بستند و به کشتی گرفتن سر نهادند. درکشاکش نبرد سهراب تهمتن را بر زمین زد و بر سینه‌ی او نشست و خنجری ابگون برکشید تا تهمتن را سر از تن جدا سازد. تهمتن بی‌درنگ فریاد براورد و به سهراب گفت: ای گَوِ شیرگیر! آیین ما در ایران چیز دیگری است. اگر کوچتر، بزرگتری را در کشتی به زمین بزند بار نخست از خون او در میگذرد، اگر بار دیگر توانست او را به زیر اورد انگاه او را خواهد کشت. سهراب نیز این سخن را پذیرفت. سهراب از آنجا به دشتی پراهو برای نخچیر رفت. هومان از دیر بازگشتن او نگران شد و به دنبال او رفت. هنگامی که سهراب به پیش هومان بازگشت و داستان نبردش را بازگفت، هومان وی را هشدار داد که این کار به زیان او خواهد بود. همانگونه که اموزگار می‌گوید: دشمن را هرچند خرُد باشد، کوچک نشمار. از این سو تهمتن که از چنگال مرگ گریخته بود سرو تن بشست و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و از خداوند پیروزی در این نبرد را خواستار شد بدون آنکه از نیرنگ ماه و ستاره نااگاه بود.

سوگ سهراب

بار دیگر دو پهلوان به سوی میدان نبرد رفتند و از اسب فرود آمدند. هر دو برای کشتی گرفتن اماده شدند. این بار تهمتن بود که توانست سهراب را به کردار شیری بر زمین زند. رستم بی‌درنگ هم‌اورد زمین خورده‌ی خود را پهلو درید. سهراب از ته دل اهی کشید و به رستم گفت: تو در این کار بی‌گناهی این سپهر بلند بود که مرا پروش داد تا به این اوردگاه برسم و به دست تو کشته گردم. هم سالان من هنوز در کوی و برزن به بازی سرگم هستند. سهراب به خونریز خود گفت: اسوده نباش که اگر مانند ماهی در دریا فرو روی و یا مانند ستارگان در اسمان، پدرم تو را خواهد یافت و کینِ خون من را از تو خواهد کشید. تهمتن هنگامی که این سخن را شنید خشکش زد و از هوش رفت. پس از به هوش آمدن از سهراب پرسید از رستم چه نشانی داری؟ از کجا می‌دانی که پسر او هستی؟ سهراب که گویی دریافته بود او همان رستم است به افسوس پاسخ داد اگر تو رستم هستی، بدان که من را از بدخویی خود کشتی. هرکاری که توانستم آنجام دادم لیکن مهر تو نجنبید. من از پدر به یادگار نشانی دارم که دیگر به کارم نخواهد آمد. سهراب از تهمتن خواست زره او را بگشاید و مهره‌ای که مادرش به او داده را نگاه کند. هنگامی که رستم آن مهره را دید، دانست که چگونه به دست خویش چنگ در جان خود زده. تهمتن جامه‌هایش را بر تن درید و خون از دیده ریخت. هنگامی که سواران ایران اسب تهمتن را بی سوار دیدند بر این گمان بودند که رستم کشته شده است. ایشان اگهی مرگ تهمتن را نیز به کاووس رساندند. کاووس از ایشان خواست کسی را برای اگاهی یافتن از کار سهراب به اوردگاه بفرستند. سهراب که خود را در استانه‌ی مرگ می‌دید از تهمتن خواست برای اینکه شاه از خون ترکان درگذرد میانجی شود چراکه ایشان به گفته‌ها و امیدهایی که سهراب داده بود، به سوی ایران آمده بودند. تهمتن بر اسب سوار شد و خود را به سپاه رساند. او زواره را به سوی هومان فرستاد و پیام داد اینک سالار ترکان تو هستی. ایشان را از به سوی توران ببر. توس و گودرز و گستهم نزد تهمتن رفتند. تهمتن از غم فرزند می‌خواست دست به خودکشی بزند. گودرز او را با این پند که سرآنجام همه مرگ است آرام کرد. تهمتن از او خواست نوشداروی کاووس را برای سهراب بیاورد. گودرز نزد شاه رفت و خواسته رستم را باز گفت لیکن کاووس از زنده ماند پورِ جوان تهمتن هراس داشت و پرخاشگری رستم پیش از آغاز جنگ را به گودرز یاد اور شد. گودرز به نزد تهمتن بازگشت و گفت خویِ بدِ کاووس مانند درختی همیشه سبز است که پیوسته از آن بدی به بار می‌نشیند. از رستم خواست خودش با شاه سخن بگوید. تهمتن اماده‌ی رفتن به نزد شاه شد که در میان راه پیکی آمد و به او گفت سهراب چشم از جهان فرو بست. رستم به زاری به سوی سهراب بازگشت.

مرگ سهراب

تهمتن سهراب را در جامه‌ای خسروی پیچید و در گاسونه‌ای (تابوت) نهاد و به سراپرده‌ی خویش برد. کاووس و همه‌ی پهلوانان ایران زمین در این مرگ به سوگ نشستند و هر یک تهمتن را به گونه‌ای دل‌داری داد و از گذرا بودن این جهان و بیهوده بودن مهر داشتن با آن پند داد. تهمتن از شاه خواست گناه ترکان را نادیده بگیرد. شاه نیز برای هم‌دردی با تهمتن پذیرفت. زواره، تهمتن پیکر سهراب جوان را در گاسونه‌ای (تابوت) قیر اندود به سوی زابل برد تا زال نبیره‌ی بیگناه خود را که بدست تهمتن کشته شده بود، ببیند. رستم پس از سوگواری برای سهراب او را دردخمه‌ای نهان کرد. رستم از بیم آنکه پس از او کسی اهنگ غارت کردن دخمه‌اش را نکند آن دخمه را بدون بکار بردن زر و بی‌پیرانه ساخت. استاد فرزانه‌ی توس از زبان بهرام نیکو سخن اشنایی کردن با مردگان و فزونی سوگواری را نکوهش می‌کند.

داستان سیاوش

فردوسی بزرگ سخن خود را با گفتاری درباره‌ی آفرینش ادبی آغاز میکند. استاد میفرماید هنگامی که آفرینش ادبی با خرد همراه باشد آرامش را به همراه خواهد اورد. کسی که اندیشه‌ی ناخوش دارد افریده‌ی او هرگز آرام بخش نخواهد بود. سپس استاد به نقد هنری گوشه می‌زند(اشاره میکند) و می‌فرماید هرکس گمان میکند افریده‌ی خودش، تندرست و بی کم‌وکاست است لیکن برای دانستن درستی یا ناتندرستی این افریده، نیاز به داوری خردمندان هست که آفریننده‌ی ادبی می‌باید افریده‌ی خود را نزد ایشان ببرد و تنها هنگامی که پسند استاد افتاد می‌توان به این افریده بالید.

سوداوه و سیاوش

فردوسی داستان سیاوش را از گفته‌ی موبد(گوینده داستان سیاوش) می‌نگارد و در آن می‌گوید: روزی سحرگاه توس و گودرز و گیو برای شکار به سویدشت دغوی به راه افتادند. در آن بیشه، به دختری خوبرخ برخوردند که در بیشه سرگردان بود. از کیستی و چرایی بودنش در این دشت پرسیدند، اشکار شد او از بزرگان توران و از نژاد گرسیوز است. پدرش بر او خشم گرفته و او از بیم جان از خانه گریخته است. او گفت اسبی داشته و زر و گهر و تاجی، لیکن در سرزمینی بالاتر این بیشه، همه‌ی انها را از دست داده و نیام شمشیری نیز به او زده شده است. توس و گیو که هر دو شیفته‌ی آن دختر شده بودند بر سر بدست اوردنش با یکدیگر گفتگو کردند. گفت و گو میان ایشان بالا گرفت، میانجی ایشان را به سوی شاه راهنمایی کرد. ایشان برای داوری نزد کاووس آمدند. شاه، آن دختر را که خویش گرسیوز بود بیش از هر کس شایسته‌ی خود و مشکوی شاهی دید. دیری نپایید که شاه از نوپیوگان خود دارای فرزندی شد. نام فرزند را سیاوخش(سیاوش) نهادند. هنگامی که ستاره‌شماران اینده‌ی کودک را دیدند غمگین شدند و به شاه گفتند این کودک از بخت بهره‌ی چندانی نبرده است. تهمتن به دربار آمد. وی از شاه خواست این کودک را به او بسپارد چراکه در میان درباریان هیچ کس شایسته‌تر از تهمتن برای بزرگ کردن این کودک نیست. شاه پذیرفت. تهمتن سیاوش را با خود برد و به او آیین رزم و بزم اموخت. هنگامی که سیاوش یال برافراخت و بزرگ شد دلتنگ شاه شد و از تهمتن خواست او را به دیدار شاه ببرد. تهمتن نیز در گنج بگشاد و هرانچه در خور یک شاهزاده‌ی پهلوی بود به سیاوخش(سیاوش) داد و هر انچه را در گنج خود نداشت فرمان داد از گو شه و کنار فراهم کنند. پس از آن تهمتن به همراه سیاوش به سوی ایران شهر به راه افتاد. هنگامی که شاه از آمدن سیاوخش(سیاوش) اگاه شد، فرمان داد توس و گیو به پیشوازش بروند. در پایتخت، هرکس سیاوش را می‌دید بر او آفرین می‌خواند و از رفتار و کردار و ادب او در شگفت می‌ماند. شاه تهمتن را بسیار نواخت و برای خوش آمدگویی به سیاوش تا یک هفته در هر جای شهر سوری برپا کرد و پس از آن سیاوش را از گنج‌های خود بهره‌مند کرد. سیاوش تا هفت سال در دربار شاه بود و در سال هشتم شاه منشور زمین کوی ساران یا همان ماورالنهر را به نام او نوشت. سوداوه بادیدن سیاوش شیفته‌ی او شد و پنهانی پیام فرستاد و او را به شبستان شاه فراخواند. سیاوش فراخوان او را نپذیرفت. بامداد فردا سوداوه از کاووس خواست سیاوخش(سیاوش) را به شبستان بفرستد که خواهرانش او را ببینند. شاه هم پذیرفت و سیاوش را فراخواند و از او خواست که به فَغستان رود. سیاوش گمان کرد این سخن شاه برای ازمایش او است. تلاش کرد رای شاه را بازگرداند. شاه، رای او را نپذیرفت و سیاوش ناگزیر به رای شاه گردن نهاد. هرزبد (یا هیربد) که نگهبان شبستان بود مامور شد سیاوش را به دیدار سوداوه و خواهرانش در شبستان برد. هنگامی که هرزبد، سیاوش را به شبستان برد همگی از دیدار سیاوش شگفت زده شدند. سوداوه با دیدن سیاوش از تخت پآیین آمد و سر و چشم او را بوسید. سوداوه هنگام بوسیدن سیاوش بیش از چیزی که باید درنگ کرد. سیاوش دانست دیگر این بوسه از روی مهر نیست و از خواست اهریمنی است. سیاوش از پیش او به سوی خواهران خرامید و خواهرانش از دیدار او سخت خرسند شدند. پس از آن شاه از سوداوه پرسید سیاوش را چگونه دیدی؟ سوداوه گفت سیاوش در بَونده و شایسته است و از شاه خواست از میان دختران سوداوه و یا دختران کی‌ارش و کی‌پشین برای او دختری برگزیند. سیاوش که در دل همواره از سوداوه هراس داشت به شاه گفت هر کس را شاه برای من بپسندد من نیز می‌پسندم. سیاوش خواست اینکار بدون رای‌زنی سوداوه آنجام شود. شاه گفت سوداوه غم‌خوار تو است و او را به رفتن پیش سوداوه فرمان داد. سیاوش به ناچار روانه‌ی دامی شد که سوداوه برای او گسترده بود. بامداد سوداوه با تاجی از پیروزه برتخت نشست و دختران فغستان رده ایستادند و چشم به راه تا سیاوش از در بیاید. سیاوش به فغستان آمد. دختران هیچ یک چشم از او برنداشتند و هر یک از ایشان با خود در اندیشه بود که سرآنجام کدامشان از سوی سیاوش پسندیده خواهد شد. پس از این بازدید سوداوه با سیاوش تنها ماند. وی به سیاوش پیشنهاد داد پنهانی با سوداوه که تنها زن درخور سیاوش است، خفت و خیز داشته باشد. او به سیاوش گفت: می‌تواند یکی از دختران نورسیده‌ی خود را به همسری سیاوش در اورد و در پنهان خود با سیاوش باشد. سوداوه از اینکه در هفت سال گذشته چگونه به سیاوش عشق می‌ورزیده سخن گفت و یک بوسه‌ی ابدار از سیاوش گرفت. سیاوش که از شرم سرخ شده بود می‌دانست اگر او را خوار کند، چگونه او سیاوش را در چشم شاه خوار می‌کند و شاه را به سیاوش بدبین. سیاوش راه دیگری برگزید. شاه‌زاده به او گفت: تنها، شاه شایسته‌ی تو است و برای من یکی از دخترانت بسنده است. من از این داستان با کسی سخن نمیگویم تو نیز این را پنهان دار. سوداوه –که تیرش به سنگ خورده بود- به ناچار کاری را که سیاوش خواسته بود آنجام داد و به شاه گفت سیاوش از میان دختران فغستان یکی از دختران او را پذیرفته است. سوداوه‌ی افسونگر که نمی‌توانست بپذیرد کسی از فرمان او سرپیچی کند، سیاوش را باردیگر فراخواند و به او گفت از آن زمان که وی را دیده‌ برده‌ی مهرش شده، چگونه است که سیاوش با او مهری ندارد؟ سوداوه از سیاوش خواست در نهان با وی خفت و خیز داشته باشد. اگر از فرمانش سرپیچی کند پادشاهی را بر وی تباه خواهدکرد. سیاوش در پاسخ به او گفت هرگز برای خواست دل، دینم را به باد نخواهم داد. سیاوش این را گفت و با خشم از پیش سوداوه برخواست که برود. سوداوه که راز دل را با سیاوش گفته بود و او را هم‌داستان خود نمی‌دید از ترس آنکه رازش اشکار نگردد، پیراهن سیاوش را پاره کرد با ناخن صورت خود را خراش داد. از بانگ و فریاد انها درباریان گرد آمدند و گزارش این هیاهو به شاه نیز رسید. سوداوه وانمود کرد که سیاوش اهنگ امیزش با او را داشته و سوداوه برای رهاندن خود از دست سیاوش به ناچار پیراهن او را دریده و رویش را خراشیده. شاه برای روشن شدن داستان با هر یک از این دو جدا گانه سخن گفت و دو داستان وارونه از ایشان شنید. کاووس روشی زیرکانه برای اشکار شدن راز ایشان در پیش گرفت. وی دست و پیراهن سیاوش را بویید و دریافت این دست و پیراهن هیچ بویی از بوی پیراهن سوداوه را با خود ندارد و سیاوش بی‌گناه است. شاه بسیار خشمگین شد تا جایی که میخواست سوداوه را بکشد. لیکن از این کار چشم پوشید چرا که: از پراشوب شدن هاماوران ترس داشت و همچنین سوداوه در زندان هاماوران غم‌گسار وی بود. از این گذشته کاووس نیز بر سوداوه مهر داشت و از او نیز فرزندانی. شاه از سیاوش خواست این راز را نهان دارد. سوداوه که در این داستان سخت خوار شده بود با زنی جادوگر که در شکم دو کودک داشت همدست شد و به او دارویی خورانید. زن کودکانش را فروانداخت(سقط کرد) سپس سوداوه بر آن کودکان افغان و زاری راه انداخت و به شاه گفت این کودکان را از شاه باردار بوده که رفتار سیاوش مرگ فرزندان شاه را در پی داشته. شاه باردیگر به سیاوش بدگمان شد و از ستاره‌شماران خواست این راز را بررسی کنند. یک هفته گذشت. ستاره‌شماران به شاه اگاهی دادند که این دوکودک از پشت شاه نیستند و بستگی خونی‌ای نیز با سوداوه ندارند. شاه این سخن را یک هفته با کسی در میان نگذاشت سرآنجام سوداوه برای دادخواهی نزد شاه آمد و از او خواست داد فرزندان کشته شده‌ی سوداوه را از سیاوش بخواهد. شاه از او خواست آرام گیرد و از این سخن درگذرد؛ شاه روزبانان را برای یافتن زن بدکنش فرستاد. وی را اوردند و کاووس زیرکانه با بیم و امید دادن به او تلاش کرد او را به بزه آنجام شده خستو کند. زن بدکنش پایداری کرد و خاموش ماند. انگاه شاه به روزبانان خود گفت او را بیرون برند و اگر خستو نشد (اعتراف نکرد) میانش را با اره به دو نیم کنند. زن بدکنش از ترس شکنجه و تیغ، خستو شد. پس از آن سوداوه را فراخواند و گفته‌های ستاره‌شمار و این زن بدکنش را بازگفت. سوداوه که بار دیگر خود را بازنده می‌‌دید گفت از ترس تهمتن همه از سیاوش پشتیبانی می‌کنند. سوداوه گفت من این داوری را به جهان دیگر واگذار می‌کنم. هنگامی که شاه در داوری فروماند، موبد(رای زن کاووس) به شاه گفت چاره‌ای نداری مگر آنکه سنگ را بر صبو بزنی. وی افزود که اسمان پیمانی دارد که به بیگناهان اسیب نرساند. شاه سوداوه و سیاوش را فراخواند و با ایشان از دودلی خود سخن گفت -و بار دیگر به ایشان زمان داد تا بی‌گناهی خود را نشان دهند- سوداوه مرده‌ی دوکودک را نشانه‌ی راست گویی خود می‌دانست و بر بی‌گناهی‌اش پافشاری می‌کرد. سیاوش که از بی شرمی‌های سوداوه به ستوه آمد و پذیرفت برای نشان دادن راستی خود از اتش گذر کند. شاه فرمان داد سد کاروان از بیابان هیزم گرد اوردند و آن هیمه‌ها را چون دو کوه درکنار یکدیگر چیدند به گونه‌ای که چهار سوار به سختی از میان آن عبور میکردند. بر آن کوه هیزم نفت ریختند و دویست مرد در آن اتش، دمیدند. همه‌ی مردم به تماشا آمده بودند و شاه به همراه بزرگان و سوداوه به دیدار این رویداد بزرگ نشسته بود. کاووس سردرگم و وامانده در این کار بود. چراکه اگر سیاوش بیرون می‌امد او باید از سوداوه دست می‌کشید و او را می‌کشت و اگر سیاوش بیرون نمی‌امد، فرزندش را از دست داده بود. سیاوش جامه‌ای پاک پوشید و بر اسب سیاه سوار شد. او به نزد پدر رفت؛ شاه از دیدار او شرمسار گشت؛ سیاوش به شاه گفت اندوهناک نباش اگر من بیگناه باشم از این اتش بی‌گزند بیرون خواهم آمد. دشت پر از گفتگو بود و در دل‌ها به کاووس دشنام داده می‌شد. مردم همه نگران شاهزاده‌ی بیگناه، سیاوش، بودند؛ سیاوش با جامه‌ای سپید و کافور زده سوار بر اسب سیاه، کلاه خود بر سر به سوی کوه اتش روانه شد. سیاوش در میان زبانه‌های اتش و دود ناپدید شد. تماشاگران نگران سیاوش بودند. این نگرانی چندان به درازا نکشید و شاهزاده‌ی کیانی از فرِ یزدان با تنی بیگناه از میان دو کوه از اتش گذر کرد. آن اندازه اتش بود که اگر اب هم بود گذر کننده را با خود می‌برد لیکن آن اتش به سیاوش هیچ اسیبی نرسید. هنگامی که سیاوش با تندرستی از آن سوی کوهِ اتش بیرون آمد. مردم که نفس‌هایشان در سینه گره خورده بود فریاد براوردند و از شادی سکه بر پای سیاوش ریختند. پس از آن سیاوش به سوی شاه رفت و کاووس و همراهان از اسب فرود آمده و به پیشواز سیاوش رفتند. پس از آن ایرانیان سه روز و سه شب به جشن نشستند و روز چهارم شاه برتخت نشست و سوداوه را پیش خواند و از او خواست برای کاری که کرده، از سیاوش پوزش بخواهد. سوداوه باردیگر بر گفته‌های پیشین خود و پشتیبانی تهمتن از سیاوش پای فشرد و گذر سیاوش از اتش را جادویی زال خواند. کاووس که از بیشرمی سوداوه اشفته شده بود فرمان داد او را بکشند. فغستان شاه با شنیدن این سخن اشفته گشت و فغان شیون به پا کرد. سیاوش میانجی شد و از شاه خواست سوداوه را به او ببخشاید. شاه که گویا چشم به راه بهانه‌ای برای بخشایش سوداوه بود او را به سیاوش بخشید، سوداوه همچنان از مهری که شاه بر او داشت بهره می‌برد تا در نهان کار سیاوش را بسازد.

جنگ توران

سوداوه همچنان بدنبال آن بود سیاوش را به دام اندازد و او را از میان بردارد. در این هنگام بار دیگر افراسیاب با سد هزار سپاه به ایران تاخت. کاووس اماده شد برای نبرد ایرانشهر را رها کند. رای‌زنان شاه به او یاداور شدند: دوبارِ گذشته که شاه پایتخت را رها کرد، چه بر سرکشور آمد. ایشان از وی خواستند بار دیگر این کار را نکند. به شاه پیشنهاد دادند از میان پهلوانان کسی را برگزیند و به فرماندهی سپاه بگمارد. کاووس در پاسخ به ایشان گفت در میان اینان کسی را هماورد افراسیاب نمیبیند. سیاوش با خود اندیشید اگر این کارویژه را بپذیرد(ماموریت را به عهده بگیرد) هم کارنامه‌ی خوبی برای او خواهد بود هم اینکه از نیرنگهای سوداوه به دور خواهد ماند. سیاوش این خواسته را با شاه ایران بازگفت و از آنجایی که بَوش (تقدیر) بر آن بود که سیاوش در توران کشته شود، کاووس پذیرفت و گنج و سپاه را به سیاوش سپرد. شاه تهمتن را فراخواند و به او گفت سیاوش میخواهد با افراسیاب روبرو شود با او همراه شو و یک دم از او چشم برندار. ایرانیان دوازده هزار سوار از پهلوپارس، کوچ و بلوچ، گیلان و سروج به همراه دوازده هزار پیاده گرد اوردند. پهلوان زادگانی که هم سال سیاوش بودند و پهلوانانی مانند بهرام و زنگه‌ی شاوران نیز با این سپاه همراه شدند. در پیشاپیش سپاه پنج تن از موبدان درفش کاویانی را پیش میبردند. کاووس به اندازه‌ی یک روز راه، ایشان را همراهی کرد؛ پدر و پسر با چشمانی اشک بار یکدیگر را در اغوش گرفتند و از هم جدا شدند. سپاه ایران به سوی زابل رفت و یک ماه در آنجا اردو زد. سیاوش این یک ماه را در کنار تهمتن، زواره و زال خوش گذراند. پس از آن سپاهیانی از زابل، هند و کابل را -که فراخوانده بودند- در شهر هری گرد اوردند. فرماندهی این سپاه که بیشتر انها پیاده بودند را به زنگه‌ی شاوران سپردند. پس از آن به سوی طالقان و مرو رود به راه افتادند و خود را به بلخ رساندند. فرماندهی سپاه توران با گرسیوز و بارمان بود هنگامی که سپهرم و بارمان که پیشرو ایشان بودند از آمدن سیاوش به سوی بلخ اگاه شدند، نامه‌ای به افراسیاب نوشتند و او را از رسیدن سپاه سیاوش اگاه کردند. پیش از آنکه پاسخی از سوی افراسیاب برسد، گرسیوز ناگزیر شد با سپاه ایران درگیر شود. جنگ میان سپاه ایران و توران در بلخ سه روز به درازا کشید. پس از پیروزی، سیاوش پیادگانی را برای از میان برداشتن ته مانده‌ی سپاه توران به هرسو فرستاد؛ سیاوش به بلخ پای نهاد؛ سپهرم نیز به انسوی مرز گریخت. پس از آنکه سیاوش بلخ را به دست گرفت نامه‌ای نوشت و در آن گزارش نبرد و پیروزی‌اش را برای پدر بازگو کرد؛ از گریختن سپهرم به ترمذ و گریختن بارمان و بدست گرفتن بلخ گفت؛ یاداور شد که باردیگر تا مرز جیحون در دست ایرانیان است و افراسیاب انسوی اب در سغد اردو زده؛ سیاوش گفت چشم به راه فرمان شاه برای دنبال کردن کارزار می‌ماند. شاه با خواندن نامه‌ی سیاوش خرسند شد و یزدان را برای داشتن چنین فرزندی ستود. در پاسخ نوشت همواره از افراسیاب پرهیز کن چراکه هم نژاد دارد و هم تن! درنگ کن، او خود به نبرد با تو خواهد آمد. گرسیوز نیز گزارش رخدادها را به افراسیاب رساند و گفت ایشان پنجاه برابر ما هستند و رستم نیز سپه‌کش ایشان است. افراسیاب از شنیدن این رویداد چندان خشمگین شد که نزدیک بود به گرسیوز اسیب برساند لیکن پس از آرام شدن فرمان داد جشنی بر پاکنند. شب هنگام افراسیاب با دیدن خوابی دهشتناک فریاد کشان از خواب پرید. گرسیوز به بالین برادر آمد و او را در برگرفت و از او درباره‌ی نگرانی‌اش پرسید. افراسیاب از او خواست چندی او را همچنان در اغوش بگیرد تا خودش را بازیابد. افراسیاب گفت درخواب دیده است: در دشتی پر از مار نشسته. سپاهی از ایران بر وی چیره شده و همه‌ی سربازانش را گردن زده و جوی‌هایی از خون روان است. فرمانده‌ی آن سپاه وی را به پیش تخت کاووس‌شاه می‌برد. کاووس‌شاه، چهارده ساله است که بر تخت نشسته. افراسیاب افزود کاووس جوان او را با شمشیر به دونیم کرده و افراسیاب از درد این زخم، از خواب پریده است. ایشان خوابگزاران را فراخواندند و با هشدار در باره‌ی فاش نشدن راز ، از ایشان خواستند خواب افراسیاب را گزارش کنند. در میان خوابگزاران، خوابگزار زبان اوری بود که از همه پخته تر می‌نمود او به شاه گفت اگر با شاهزاده‌ای که به جنگت آمده بجنگی شکست خواهی خورد و همه چیزت را از دست خواهی داد اگر هم او به دست تو کشته شود، توران پر اشوب می‌شود و تخت و تاج را از دست خواهی داد. افراسیاب راه اشتی را برگزید و بزرگان را فراخواند به ایشان گفت که سر اشتی با تهمتن دارد، ایشان نیز با او هم‌داستان شدند. افراسیاب از گرسیوز خواست تاجی شاهوار و سد شتروار گستردنی و دویست غلام و کنیز را با خود به سوی سیاوش ببرد و به او بگوید که ما از مرز خود- جیحون- گذر نخواهیم کرد و در سغد که پیوسته‌ی ایران نیست خواهیم ماند. نامه‌ی افراسیاب دربرگیرنده‌ی پیام دوستی برای رستم نیز بود. وی پیشکش‌های مشابهی را نیز برای رستم فرستاد. گرسیوز با پیشکش‌های افراسیاب تا لب رود آمد و پس از آن فرستاده را به سوی سیاوش فرستاد تا گزارش رسیدن ایشان را به او بدهد خود نیز یک روزه از اب(رودمرزی جیحون) گذشت و به بلخ رسید. هنگامی که گرسیوز به درگاه سیاوش رسید سیاوش برای ارج نهادن به او از جای برخاست، گرسیوز که دیدگانش پر از شرم و دلش پر از بیم گردیده بود در پیشگاه سیاوش، زمین را بوسید. سیاوش وی را فراخواند و نزدیک تخت خود نشاند؛ پیشکش‌های بیشمار افراسیاب پسندیده شد؛ گرسیوز پیام افراسیاب را به ایشان رساند؛ تهمتن به گرسیوز گفت خواسته‌ای که از ما داری نیاز به بررسی بیشتر دارد. ایرانیان گرسیوز را یک هفته مهمان کردند تا پاسخ وی را اماده کنند.

رای‌زنی سیاوش با تهمتن

تهمتن و سیاوش در تنهایی به بررسی این پیشنهاد پرداختند. تهمتن که بسیار بدبین بود و پیشنهاد تورانیان را از روی نیک‌خواهی ایشان نمی‌دانست طلایه‌ی سپاه را هشیارتر کرد. سیاوش پیشنهاد کرد از افراسیاب برای نشان دادن نیک‌خواهی (حسن نیت) خود سد تن از نزدیکان و وابستگان خونی خود را به آیین نوا(رسم گروگان) نزد ایرانیان بفرسد. ایرانیان نیز به پشتوانه‌ی بودن این سد تن در خاک ایران از تازش‌های پی‌درپی او به ایران دل اسوده باشند. افراسیاب خواسته‌ی او را پذیرفت و سیاوش گزارش این پیمان تازه را برای کاووس فرستاد. پس از این رای‌زنی گرسیوز را پیش خواندند و به او گفتند به افراسیاب بگو اگر در زیر نوش نیش نداری (کلکی تو کارت نیست) بایسته است گروهی از نزدیکانت را که تهمتن نام ایشان را خواهد خواند به نزدیک ما به آیین نوا بفرستی و شهرهایی از ایران که هنوز در دست تو است رها کنی و به توران بازگردی. گرسیوز نامه‌ای به افراسیاب نوشت و او را از انچه گذشته بود اگاه کرد. افراسیاب به ناچار آن سد تن که نام انها را تهمتن یاد کرده بود به نزد ایشان فرستاد و شهرهای بخارا، سغد، سمرقند، چاچ و سپیجاب را نیز از لشکر خود تهی کرد و به سوی گنگ پس روی (عقب نشینی) کرد. هنگامی که تهمتن از رفتن تورانیان دل اسوده شد، سیاوش، گرسیوز را فراخواند و پیشکش‌هایی به او داد که چشمانش خیره شد. گرسیوز فراوان شاه‌زاده را ستود و باز گشت.

اگاه کردن کاووس

پس از آنکه گرسیوز از درگاه رفت سیاوش بدنبال مردی چرب گوی که بتواند گفته‌ها را با رنگ و بوی خوش ارایش دهد و با شاه بی‌پرده و شرم سخن بگوید، سپاه را جستجو کرد. تهمتن به او گفت در میان سپاه کسی که توانایی آنجام این کار را داشته باشد یافت نمی‌شود، این کار تنها از من بر می‌اید. انگاه سیاوش دبیر نویسنده را پیش خواند و نامه‌ای برای شاه نوشت. سیاوش در نامه پس از بردن نام یزدان پاک و فرستادن درود بر شاه، گزارش کارهای خود و فرستاده‌های افراسیاب را بازگو کرد و از شاه خواست درخواست اشتی افراسیاب را بپذیرد. هنگامی که نامه اماده شد تهمتن نامه را برداشت و به سوی ایران شهر راه افتاد. از دیگر سو گرسیوز به نزدیک افراسیاب رفت و داستان را با او بازگفت، افراسیاب خندید و گفت: چاره بهتر از جنگ است. او از اینکه توانسته بود با پول خود را از سرنو شت شوم رها کند خرسند بود.

دربار کاووس

هنگامی که تهمتن به دربار رسید کاووس او را در کنار خویش نشاند و از فرزند پهلوانان سپاه پرسید. تهمتن نیز نخست از سیاوش سخن راند و نامه را به شاه داد. هنگامی که نامه برای شاه خوانده شد، از خشم روی شاه مانند قیر سیاه شد. کاووس تهمتن را برای پذیرفتن رای سیاوش که خام و جوان است سرزنش کرد و گفت چرا گذشته‌ی افراسیاب را نادیده گرفتید و سخنان او را پذیرفتید؟ شاه دریغ خورد که چرا خود برای این نبرد با سپاه همراه نشده است. کاووس گفت: افراسیاب باید پادافره بدی‌های خود را بدهد، نه اینکه با وانهادن چند شهر و سد ترک بد نژاد که نام پدرانشان را به یاد ندارند از پاد افره بگریزد. کاووس افزود: نامه‌ای به سیاوش می‌نویسم و از او می‌خواهم همه‌ی آن پیش‌کش‌ها را اتش بزند و گروگان‌ها را به نزد من بفرستد تا سر از تنشان جدا کنم پس از ان، خودم به سوی افراسیاب سپاه خواهم راند. تهمتن شاه را به آرامش فراخواند و به او گفت این فرمان شاه بود که ما به سوی ایشان نرویم و بمانیم تا ایشان به سوی ما بیایند، سیاوش هرگز نمی‌دانست که ایشان بجای نبرد، دست اشتی پیش می‌اورند. جنگ کردن با کسی که اشتی جسته است در آیین شاهان کار درستی نیست. ما شکیبایی می‌کنیم تا افراسیاب از پیمانی که کرده است سرباز زند، انگاه با سپاه به او خواهیم تاخت. تهمتن افزود، از شاه پنهان نمانَد که سیاوش رای شکستن پیمان را ندارد و شایسته است او را به این کار وادار نکنی. شاه خشمگین به او گفت این رای نافرخنده را تو در سر او افکنده‌ای. تو بدنبال اسایش خویشتن هستی، نه گسترش پادشاهی. به جای تو، توس سپهدار سپاه خواهد شد و به سوی سیاوش می‌رود، اگر سیاوش نیز نمی‌خواهد نبرد را دنبال کند باید سپاه را به توس بسپارد و خود با ویژگان به ایران بازگردد. تهمتن گفت: اگر گمان می‌کنی که توس از تهمتن جنگجوتر است پس گمان کن که رستم مرده و از من کمک نخواه. تهمتن خشمناک از دربار بیرون رفت. شاه فرمان داد توس اماده‌ی رفتن شود و خود نامه‌ای پر از خشم برای سیاوش نوشت و در آن گفت: به یاد نداری هنگامی که دشمن برما پیروز شد با این کشور چه کرد که اینک چنین ازرم خواه ایشان گشته‌ای؟ از روی جوانی فریب افراسیاب را نخور، من با همه‌ی کارازمودگی‌ای که دارم بارها و بارها از او فریب خورده ام؛ رستم از دریافت آن پیش‌کش‌ها سست گشته است و تو نیز به یک تاج زر نگار سست شدی؛ اگاه باش که کشور با شمشیر بی‌نیاز می‌شود و شاه ابروی کشور است؛ بی‌درنگ گروگان‌ها را به سوی من بفرست و به نبرد با افراسیاب بپرداز، اگر بر آن اهریمن مهر داری و نمی‌توانی از پیمانت بگذری سپاه را به توس واگذار کن و خود به ایران بازگرد. هنگامی که نامه به نزد سیاوش رسید و از انچه میان تهمتن و شاه گذشته بود اگاه شد با خود اندیشید اگر این گروگان‌های بی‌گناه را به سوی شاه بفرستد، وی بی‌درنگ ایشان را خواهد کشت و در پیشگاه یزدان، سیاوش باید پاسخگوی خونشان باشد. اگر با افراسیاب به نبرد بپردازد، نزد خداوند پیمان شکن خواهد بود. اگر به ایران باز گردد از دست شاه و سوداوه اسایش نخواهد داشت.

رای‌زنی با بهرام و زنگه‌ی شاوران

سیاوش که خود را در تنگنا می‌دید با بهرام و زنگه‌ی شاوران که پس از تهمتن رای‌زنان او بودند به رای نشست. وی از اینکه نه می‌تواند از پیمان بگذرد و نه می‌تواند بیگناهان را به کشتن دهد سخن گفت. سرآنجام همگی بر آن شدند که بهتر است سیاوش برای خود کشوری بیابد و خود را از کاووس نهان دارد. سیاوش به زنگه‌ی شاوران فرمود نزد افراسیاب برود و گروگان‌ها و پیش‌کش‌ها را به او باز پس دهد. سپاه را به بهرام سپرد تا هرگاه که توس از راه رسید سپاه را به او بسپارد. بهرام و زنگه شاوران که سخت از این پیشامد غمگین شده بودند به سیاوش گفتند نامه‌ای به کاووس بنویس و از او بخواه که بار دیگر تهمتن را به سوی تو بفرستد، اگر شاه فرمان داد که با افراسیاب بجنگی از این کار سرپیچی نکن. سیاوش رای این دو خردمند را نپذیرفت و گفت اگرچه فرمان شاه برتر از خورشید و ماه است لیکن از فرمان یزدان سر پیچی نمی‌توان نمود. پس از این گفتگو بهرام و زنگه بر سرنوشت سیاوش سخت گریستند. زنگه‌ی شاوران به فرمان سیاوش گروگان‌ها را با خود به سوی افراسیاب برد وی به دنبال آن بود که از افراسیاب گذرنامه‌ای برای گذر کردن سیاوش از توران زمین بخواهد. از سوی ترکان سالاری به نام تورگ به پیشواز ایشان آمد و زنگه را به گرمی پذیرا شد. در پیشگاه افراسیاب از کاووس و کاری که با سیاوش کرده بود سخن رفت. زنگه‌ی شاوران را جایگاهی برای اسودن، دادند و پس از آن افراسیاب با پیران به رای نشست و از او خواست برای این کارچاره‌ای بیندیشد. پیران سیاوش را شایسته‌ی نیکی می‌دانست و به افراسیاب گفت از شایستگی‌های او همین بس که برای نریختن خون تورانیان از فرمان شاه سرپیچیده است. اگر بگذاری سیاوش به غیر از توران در شهر دیگری فرود آید، بزرگان و مهتران تو را سرزنش خواهند کرد. از این‌ها که بگذری کاووس پیر شده و پس از او تخت به سیاوش خواهد رسید. پیران از افراسیاب خواست، نامه‌ای به سوی سیاوش بنویسد و او را به توران فراخواند. پیران خواست افراسیاب دخترش را نیز به سیاوش بدهد. وی می‌اندیشید با این کار می‌توان اینده‌ای سرتاسر اشتی و دوستی برای ایران و توران پایه نهاده. افراسیاب گفت شنیده‌ای اگر کسی بچه‌ی شیر را پروش دهد، هنگامی که بزرگ شد و دندان دراورد نخست پروردگارش را خواهد درید؟ پیران پاسخ داد ندیدی سیاوش خوی بد پدر را با خود ندارد؟ همچنین به زودی او پادشاه ایران خواهد شد و تو هر دو کشور را در دست خواهی داشت. افراسیاب این رای پیران را پذیرفت و نامه‌ای نوشت و سیاوش را به توران فراخواند. در آن نامه به سیاوش گفت همه‌ی مردم توران چشم به راه تو هستند و من نیز پدروار تو را خواهم پذیرفت و گنج و کشور را به تو خواهم سپرد. این جنگ میان تو و پدرت همیشگی نخواهد بود و روزی که زمانش رسید به ایران باز خواهی گشت. افراسیاب در نامه به پیر شدن کاووس و اینده‌ی سیاوش گوشه‌ای زد. نامه را با پیشکش‌هایی به زنگه شاوران سپردند تا نزد سیاوش ببرد. سیاوش از دیدن نامه، هم شاد شد و هم غمگین، از سویی می‌دانست که دشمن را نباید به چشم دوستی نگاه کرد چراکه هرگز از اتش باد سرد برنخواهد خواست. لیکن ستاره بر سر به گونه‌ای دیگر اراسته شده بود. سیاوش نامه‌ای برای پدر نوشت و از ازار سوداوه و کوه اتش سخن گفت و از اینکه شاه پیمان اشتی او را نمی‌پذیرد، گلایه کرد. او گفت به دنبال سرنوشت خود خواهد رفت و از شاه دوری می‌جوید. سیاوش نامه و سپاه را به بهرام سپرد و خود سی‌سد سوار گُرد و دلاور و سد اسب زرین ستام به همراه سد پرستار و غلام از لشکر و کمی دینار و درم برداشت و از سپاهیان خواست گوش به فرمان بهرام باشند و خود به سوی توران به راه افتاد. سیاوش در راه توران به ترمذ رفت و از آنجا به چاچ و قجقار. در قجقار بود که پیران به پیشواز وی آمد. پیران تختی درخشنده و درفشی که یک ماه زرین بر سر آن نهاده بودند و بوم آن بنفش بود برای سیاوش اماده کرده بود و از او مانند یک شاه پذیرایی کرد. پیران او را سخت در بر گرفت و بار دیگر به او گفت افراسیاب تو را مانند فرزند خویش نگاه خواهد داشت. هنگامی که به شهر-قچقار-رسیدند سیاوش از دیدن شهری اراسته و خرم که مردمانش به شادی می‌پرداختند به یاد زابل و ایران و روزگارانی که در آن داشت افتاد. سیاوش که مهر پیران را برگزیده بود از وی خواست اگر ماندن او در توران را درست نمی‌داند، راهنمایی‌اش کند. پیران گفت افراسیاب انگونه که نامبر شده مرد بدی نیست. من نیز تا جایی که بتوانم از تو پشتیبانی خواهم کرد.

دیدار سیاوش با افراسیاب

هنگامی که پیران به همراه سیاوش به شهر بهشت گنگ پای نهادند، افراسیاب پیاده به پیشواز آمد. سیاوش را در اغوش گرفت و گفت از تور روی گیتی پر از جنگ شد و امروز با سیاوش جهان پر از دوستی(صلح) خواهد شد. افراسیاب سیاوش را در کاخی شایسته جای داد. افراسیاب در هر بزمی سیاوش را در کنار خود داشت؛ سیاوش چندان در بزم و شادی فرو رفته بود که دیگر یادی از ایران نمی‌کرد؛ افراسیاب به شیده فرمان داد با پیشکش‌های فراوان نزد سیاوش روند.

چوگان

افراسیاب به سیاوش پیشنهاد داد چوگان بازی کنند. سیاوش نخواست روبروی افراسیاب قرار گیرد. افراسیاب، کلباد و گرسیوز و جهن و پیران و نستیهن و هومان را برای بازی برگزید. و رویین و شیده و اندریمان و اخواست را به سیاوش داد تا سیاوش هنرهای خود را در این بازی نمایان کند. هنگامی که افراسیاب یاران خود را برگزید سیاوش از شاه خواست دستور(اجازه) دهد از ایرانیان برای بازی یارکشی کند. سیاوش از میان ایرانیان هفت مرد را برای بازی برگزید. سیاوش نخست در میدان کمی اسب تازاند(گرم کرد)؛ یک گوی به سوی او پرتاب شد که پیش از خوردن به زمین سیاوش چوبی به آن زد و گوی را روانه اسمان کرد؛ افراسیاب برای شروع بازی گوی دیگری را به سوی سیاوش پرتاب کرد، سیاوش گوی را گرفت و بر آن بوسه داد و به زخم چوگان آن را به اسمان پرتاب کرد. شاه از این کار خشنود شد و در کنار میدان به تماشا نشست. ایرانیان بازی را بسیار خشن آغاز کردند و گوی را از تورانیان ربودند؛ سیاوش به زبان پهلوی بر ایشان نهیب زد و ایشان را به آرامش فراخواند؛ از آن پس ترکان در بازی پیشی گرفتند. افراسیابِ زیرک دریافت سیاوش به ایرانیان چه گفته، از این رو بازی را ناتمام گذاشت؛ افراسیاب از سیاوش خواست کمان ویژه‌ی خود را به دیگران هم نشان دهد. افراسیاب کمان سیاوش را به گرسیوز داد تا آن را به زه کند. گرسیوز هرچه تلاش کرد نتوانست کمان را به زه کند. افراسیاب کمان را گرفت و خود آن را به زه کرد و به سیاوش گفت من نیز در روزگار جوانی کمانی داشتم که کسی توان به زه کردن آن را نداشت مگر خودم. اسپریس (نشانه تیراندازی) در میانه‌ی میدان چوگان نهادند و مسابقه‌ی تیراندازی برگزار کردند. سیاوش بر اسبی سوار شد و تازان، به سوی نشانه تیر اندازی کرد. پس از آن نشانه را در سوی راست خود نهاد و بار دیگر به آن تیراندازی کرد تا جایی که نشانه سوراخ سوراخ شد. افراسیاب که از کار سیاوش در شگفت مانده بود از آنجا به کاخ رفت و بزمی ساخت و پیشکش‌های فراوان به او بخشید. در آن روزگار افراسیاب سیاوش را بیش از هرکس دیگر در توران دوست داشت.

شکار شاهانه

افراسیاب سیاوش را به شکار فراخواند. سیاوش در شکارگاه نیز با شکارهای پی‌درپی و روش‌های ویژه‌ی شکاری‌اش همگان را شگفت زده کرد. او گوری را به شمشیر شکار کرد. به گونه‌ای که گور به دو نیمه‌ی برابر بخش شد. تورانیان از این کار او و شکارهای فراوانی که آن روز آنجام داده بود نگران شدند. افراسیاب چه شاد بود و چه غمگین تنها با سیاوش به راز می‌نشست. سیاوش را از گرسیوز و جهن نیز بیشتر دوست داشت. یک سال این‌گونه گذشت.

پیوند با خاندان ویسه

پیران به سیاوش یاداور شد در تمام سرزمین توران کسی نزدیکتر از وی به افراسیاب نیست، لیکن او تنها و بی‌کس است. شایسته است از این سرزمین همسری برای خود برگزیند. پیران گفت افراسیاب سه دختر دارد و گرسیوز نیز سه دختر، من نیز چهار دختر دارم گمان می‌کنم بزرگترین انها جریره درخور تو باشد، از این میان برای خود همسری برگزین. سیاوش که سپاس‌گذار نیک‌رایی پیران بود، دختر او را برگزید. پیران نیز به همسرش گلشهر پیام داد و از او خواست پیش درامد پیوگانی ایشان را فراهم سازد. سیاوش و جریره شاد از بودن در کنار یکدیگر و افراسیاب شاد از بودن سیاوش در دربارش بودند. پیران بار دیگر به سیاوش پیشنهاد داد با دختر افراسیاب پیوند گزیند.

فریگیس

پیران به سیاوش گفت افراسیاب دختری به نام فریگیس دارد. اگر با او پیوند کنی خویش افراسیاب خواهی شد و جایگاهت در توران افزونتر خواهد بود. سیاوش که میدانست خویشاوندی با افراسیاب اندک بخت بازگشت به ایران را از او خواهد گرفت، از دوستان و یارانی که در ایران داشت یاد کرد. پیران به او گفت هرچند روزگاری در ایران دوستان فراوانی داشتی لیکن امروز در توران زندگی می‌کنی و باید اندیشه‌ی گذشته را فراموش کنی. سیاوش به پیران گفت اگر رای تو این است من نیز می‌پذیرم. و با روزگار سر جنگ ندارم. پیران نزد افراسیاب رفت و به او گفت سیاوش دخترش، فریگیس، را خواستگاری کرده افراسیاب گفت از ستاره‌شناس شنیده فرزند سیاوش و فریگیس پادشاهی جهانگیر خواهد شد که توران را از میان می‌برد. پیران افراسیاب را امید داد و گفت نباید به گفته‌ی ستاره‌شناس از این راه بازگردی کسی که از نژاد سیاوش به دنیا بیاید بی‌گمان باهوش و با خرد است. او بر ایران و توران فرمان خواهد راند. افراسیاب گردن به رای پیران نهاد و خواسته او را پذیرفت. پیران، همسرش بانو گلشهر را گفت تا پیشکش‌هایی شاهانه برای فریگیس اماده کند. گلشهر به همراه خواهرانش با سی هزار دینار برای پیشکش به نزد فریگیس رفتند. فریگیس پس از خواستگاری ایشان به نزد پدر رفت و یک هفته همه در شادی بودند پس از آن یک هفته‌ی دیگر به شادی و پایکوبی پرداختند و افراسیاب خواسته‌ها شاهانه‌ای را با فریگیس همراه کرد. همچنین منشور بیش از سد فرسنگ زمین را نیز به نام او نوشت. افراسیاب تخت و کلاهی را برای سیاوش فرستاد؛ پس از آن در میدان شهر یک هفته جشن برگزار شد؛ جشن پایان یافت و سیاوش و پیران برای بردن پیوگان(عروس) خود به نزد افراسیاب آمدند.

شهر تازه

چندی گذشت و افراسیاب نامه‌ای برای سیاوش فرستاد و به او گفت در میان همه‌ی سرزمین‌هایی که به تو بخشیده‌ام بگرد و جایی را که شایسته‌ی نشست تو است برگزین. سیاوش به همراه پیران به سوی ختن راه افتادند. یک ماه در ختن که زادگاه پیران بود به شادی نشستند. سرماه پیران و سیاوش و همراهانشان برای یافتن سرزمین تازه به راه افتادند. به جایی آباد رسیدند که یک روی آن دریا و یک روی آن کوه بود. سیاوش آنجا را برای ساخت شهر تازه برگزید. پیران به سیاوش پیشنهاد داد برای ساختن شهر تازه گنج خود را به او بدهد. سیاوش سپاس‌گزار او شد و گفت داشته‌های او نیز همه از نیک‌رایی پیران است. سیاوش افزود شهری خواهد ساخت که آفرین همگان را بر انگیزد. سیاوش در بازگشت نزدیک شهر تازه ایستاد و گریست. او از اینده‌‌ی بدی که چشم به راهش بود سخن گفت و افزود زندگانی من چندان به درازا نخواهد کشید که از این شهر بهره ببرم، فرزندم نیز از آن بهره‌ای نخواهد برد. پیران به او گفت افراسیاب دیگر مانند گذشته در اندیشه‌ی بدی کردن نیست من نیز تا جایی که توان دارم از تو پشتیبانی خواهم کرد. سیاوش گفت به فر یزدان می‌دانم بوش بر این است که از بد گویی بدخواه، بدست افراسیاب کشته خواهم شد. هرچند افراسیاب به زودی از کارش پشیمان خواهد شد لیکن پشیمانی سودی نخواهد داشت. پس از آن ایران و توران پراشوب می‌شود و جنگ و خون‌ریزی رخ خواهد داد. پیران از این گفته‌ها غمگین شد لیکن گفته‌های سیاوش را پای دلتنگی او برای ایران گذاشت؛ ایشان یک هفته آنجا به شادی روزگار گذراندند. روز هشتم نامه‌ای از افراسیاب برای پیران آمد و از او خواست برای گرد اوردن باژ کشور به چین، مرز هند و دریای سند برود و سپاه را در مزر خزر بگستراند. افراسیاب نامه‌ای برای سیاوش نوشت و در آن گفت از رفتن تو دلتنگ هستم لیکن می‌خواهم تو جایگاهی که شایسته‌ی خودت هست داشته باشی. سیاوش با خواسته‌های فراوان و سپاهی از ایران و توران برای ساختن شارسانی که بالا و پهنای آن دوفرسنگ بود دست به کار شد. او در ایوان خود نقشی بر دیوار ساخت که یک سر آن کاووس و تخت و تاجش بود که رستم و گودرز و زال ایستاده بودند و یک سوی آن تخت و تاج افراسیاب که پیران و گرسیوز در پیشش به پا ایستاده بودند. نام شهر تازه را سیاوش گرد نهادند؛ پیران در روز ارد- بیست و پنجم ماه- به دیدار ایشان رفت؛ از شهر بازدید کرد؛ یک هفته آنجا ماند؛ پس از آن به سوی ختن به راه افتاد. پیران در بازگشت از سیاوش‌گرد، به گلشهر گفت بهشت نیز به خوبی سیاوش‌گرد نیست؛ پیران نزد افراسیاب رفت گزارش دیده‌های خود را داد. وی افراسیاب را دل اسوده کرد که با این راهبرد- پیوند با شاه اینده‌‌ی ایران- هرگز جنگی میان دو کشور روی نخواهد داد. چند ماه گذشت، افراسیاب گرسیوز را برای اگاهی از روزگار فریگیس به سیاوش‌گرد فرستاد. وی از برادرش خواست ژرف کاوی کند که ایا سیاوش به توران دل بستگی پیدا کرده یا هنوز در اندیشه‌ی ایران است؟ افراسیاب از او خواست هرچند به او خوش گذشت، بیش از دو هفته آنجا نماند.

رفتن گرسیوز به سیاوش‌گرد

به فرمان افراسیاب، گرسیوز اماده شد به سیاوش‌گرد برود او با خود پیشکش‌های فراوانی برداشت و به همراه هزار سوار به سوی سیاوش به راه افتاد هنگامی که نزدیک شهر شد، سیاوش به پیشوازش آمد و تنگ او را در بر گرفت و از او درباره‌ی افراسیاب پرسید. روز دیگر گرسیوز به نزد سیاوش آمد و پیشکش‌های شاه و نامه‌ی او را برای سیاوش اورد. در همان روز بود که پیکی نیز از سوی پیران به سوی سیاوش آمد و به او مژده داد جریره دارای فرزندی شده و پیران نام این فرزند تازه را فرود نهاده است. در پایان نامه نیز دست کودک را در زعفران زده بودند و نشان دست نوزاد را بر کاغذ انداخته بودند. سیاوش از شنیدن این پیام بسیار خرسند شد و به اورنده‌ی آن پیشکش‌های فراوان بخشید. پس از آن با گرسیوز به سوی کاخ فریگیس رفتند. گرسیوز که فریگیس و سیاوش را با شکوه و شایسته‌ی شاهی دید با خود اندیشید اگر یک سال دیگر سیاوش همینگونه ببالد، دیگر کسی را به کس نمی‌شمرد؛ گرسیوز این بداندیشی خود را پنهان کرد.

هنر نمودن سیاوش

فردای آن روز (برای خوش آمد گفتن به تورانیان) در میدان، بازی چوگانی برپا شد. در این بازی نیز مانند گذشته ایرانیان گوی را از تورانیان ربودند و پیروز شدند. گرسیوز از سیاوش خواست توانایی‌های رزمی‌اش را به نمایش بگذارد. سیاوش فرمود پنج زره را برتن یک ادمک کردند و در گوشه‌ای از میدان نهادند، پس از آن با نیزه‌ای که از پدر به یادگار داشت و کاووس آن را در جنگ مازندران بکار برده به میدان رفت. سیاوش با نیزه چنان بر آن اماج(هدف) کوبید که هر پنج زره از هم دریده شد و نیزه در آن فرو رفت پس از آن سیاوش زره‌ها را با نیزه‌ای که در آن بود به گوشه‌ای از میدان پرتاب کرد. سواران توران بسیار گرد آن زره‌هایی که به زمین دوخته بود گشتند و تلاش کردند آن را از زمین برگیرند، لیکن آن زره‌ها از زمین جدا نشد. پس از آن نشانه و تیر و کمان را به میدان اوردند تا پهلوانان هنرنمایی کنند. چهار سپر چوبین و اهنین نهادند و سیاوش ده تیر برداشت، شش تای انها را به کمربند خود زد و سه تا را به دست گرفت و یکی را به چله‌ی کمان نهاد و پی‌درپی اماج(هدف) را تیرباران کرد. هر ده چوبه تیر او از سپرها گذشت و آفرین همگان را براورد. گرسیوز از سیاوش خواست جلوی چشم همگان با او کشتی بگیرد سیاوش از این کار سرباز زد و به او گفت تو برادر شاه هستی و من هرگز با تو اورد نمی‌جویم. هر دو تن بر آن شدند سیاوش با دو ترک برگزیده روبرو شود. گروی (گَ) و دمور (دَ) برای این نبرد اماده شدند. سیاوش نخست کمربند گروی را گرفت و او را از زین کند و به زمین کوفت و پس از آن سرو گردن دمور را گرفت و او را چنان خوار به پیش گرسیوز اورد که گویی یک مور با خود می‌برد. گرسیوز از این کار بسیار غمگین شد؛ تورانیان یک هفته‌ی دیگر نیز مهمان سیاوش بودند؛ در راه بازگشت گرسیوز و همراهانش از اینکه سیاوش ایشان را خوار کرده بود ناخرسند بودند و با یکدیگر گفتگو کردند و در دل کینه‌ی سیاوش را پروردند. هنگامی که گرسیوز به بارگاه افراسیاب رسید در گفتگویی دوتایی با او به دروغ گفت: سیاوش در سر اندیشه‌هایی دارد؛ برای او از ایران، روم و چین پیامهایی رسیده است؛ افراسیاب که نمی‌خواست ان‌ها را باور کند بررسی‌های بیشتر در این باره را به سه روز اینده واگذار کرد. گرسیوز که کمر به کشتن سیاوش بسته بود، بامداد روز چهارم برای پیگیری کار سیاوش به نزد افراسیاب آمد. افراسیاب به او گفت من به غیر از نیکی با سیاوش کار دیگر نکرده‌ام، دخترم را که مانند نور دیده‌ام گرامی بود به او سپردم و از گنج بی رنج بهره‌مندش کردم. چرا باید او با من این‌گونه برخورد کند؟ افراسیاب از این می‌ترسید که اگر بدون بهانه با سیاوش بد رفتاری کند مردم بر او خورده بگیرند و او را سرزنش کنند؛ افراسیاب گفت: چاره‌ای نیست مگر آنکه سیاوش را به نزد خود بخوانم و از این سو به نزد پدرش بفرستم. گرسیوز که بدخواه سیاوش بود بار دیگر افراسیاب را از این کار پرهیز داد و گفت اگر او به ایران باز گردد بار دیگر به سرزمین ما لشگر کشی خواهد کرد؛ افراسیاب همچنان بر آن بود در کار سیاوش با درنگ و اینده‌نگری رفتار کند؛ افراسیاب در سر داشت اگر ناچار شد، سیاوش را به دربار بخواند و خودش نگهبان کارها و رفتار او باشد. گرسیوز بار دیگر از توانمندی فرمانده‌ای سیاوش یاد کرد و افراسیاب را از سپاهیانی که سیاوش‌گرد اورده بود، بیم داد. او گفت دیگر نه سیاوش آن سیاوشی است که تو دیده‌ای و نه فریگیس آن گونه است که می‌شناختی؛ گرسیوز افزود سپاهت نیز با دیدن شاهی چون او هرگز از تو فرمان نخواهند برد. گرسیوز آن اندازه در گوش افراسیاب از بدی سیاوش خواند که سرآنجام فرمان داد سیاوش را به بهانه‌ی دلتنگی و دیدار تازه، برای شکار و خوشگذرانی به پایخت فرابخواند. گرسیوز با دلی پرکینه به سوی سیاوش‌گرد به راه افتاد؛ نزدیک شهر که رسید نامه‌ای به سیاوش فرستاد و گفت نیاز نیست برای پیشواز فرومایه‌ای چون من از شهر بیرون بیایی(استقبال کنی). سیاوش از کار گرسیوز گمانی شد.(شک کرد). هنگامی که گرسیوز به شهر رسید سیاوش پیاده به دیدارش رفت؛ گرسیوز نامه‌ی افراسیاب را به او داد؛ سیاوش گفت سه روز اینجا به بزم خواهیم نشست و پس از آن به سوی افراسیاب خواهیم رفت؛ گرسیوز که می‌دانست با آمدن سیاوش به درگاه افراسیاب دروغ‌های او اشکار می‌شود، خود را غمگین نشان داد. سیاوش برادروار از او پرسید از چه چیز غمگین است؟ گرسیوز گفت برای سیاوش غمگین است. وی نخست از کشته شدن اغریرث به دست افراسیاب یاد کرد سپس گفت اینک افراسیاب با تو دشمنی را آغاز کرده. وی افزود کسی نباید بداند که من این‌ها را به تو گفته‌ام. گرسیوز گفت افراسیاب همه‌ی خوبی‌هایی که تا امروز به تو کرده برای آن بوده که نزد بزرگان نهان بدش را پنهان کند. سیاوش باز هم امیدوارانه به این گفته‌ها نگریست و گفت یزدان پاک یار من است و افراسیاب نیز اگر بد من را می‌خواست هرگز من را تاج و تخت نمی‌داد؛ من بی سپاه نزد او خواهم رفت. گرسیوز باز از در فریب درامد و به سیاوش گفت نامه‌ای بنویس و به من بسپار اگر من توانستم افراسیاب را به تو خوش بین کنم پیکی به سوی تو خواهم فرستاد لیکن اگر هنوز سر خشم داشت تو به سوی کشوری دیگر بگریز. از اینجا تا چین سد و بیست فرسنگ بیشتر راه نیست و تا ایران نیز سی‌سد و چهل فرسنگ، به یکی از این دو کشور برو؛ از بدِ اختر و پلشتی گرسیوز، سیاوش به ناچار این رای را پذیرفت. سیاوش نامه‌ای نوشت و در آن بیماری فریگیس را بهانه کرد و از این سفر پوزش خواست. نامه را به گرسیوز سپرد و او نیز با سه اسب تازان به راه افتاد و روز چهارم به دربار افراسیاب رسید. گرسیوز با روانی پر از گناه و دلی کینه‌خواه به نزد افراسیاب رفت و بار دیگر همان گفته‌های پیشین را بازگو کرد و گفت: سیاوش نه نامه‌ی شاه را خواند، نه من را پذیرفت. از ایران برای او پیامهایی و از روم و چین برای او سپاهیانی آمده است. وی برای خود پادشاهی‌ای برساخته است و هیچ کس را همپایه‌ی خود نمی‌داند. اگر او به ایران برود دیگر نمی‌توانیم با او برابری کنیم. افراسیاب از شنیدن این گفته‌ها چنان افروخته شد که بی‌درنگ فرمان جنگ داد. گرسیوز گزارش به راه افتادن لشکر افراسیاب به سوی سیاوش‌گرد را به شاه‌زاده رساند؛ فریگیس گریان و نالان از سیاوش خواست به سوی روم برود. وی گفت رفتن به چین برای او ننگ است و در ایران نیز جایی ندارد پس به ناچار باید به روم برود. شب چهارم سیاوش در کنار فریگیس خفته بود که با دیدن خوابی دهشتناک، بیدار شد. وی از فریگیس خواست خوابی را که برایش خواهد گفت را مانند رازی پیش خود نگه دارد. سیاوش در خواب رودی بزرگ با کوهی از اتش در کرانه‌اش دیده بود که لب رود را نیزه داران گرفته بودند. یک سوی او اتش و سوی دیگرش اب بود افراسیاب و سپاهش نیز پیش روی سیاوش بودند. سیاوش گفت: افراسیاب مرا دید و از دیدن من خشمگین شد. از خشم افراسیاب آن اتش تیز افروخته‌تر شد. فریگیس وی را دل‌داری داد و گفت که این خواب برای وی گزارش(تعبیر) خوبی دارد و امید داد فرجام شومی چشم به راه گرسیوز خواهد بود و او به دست خاقان روم کشته می‌شود. سیاوش سپاه را اماده‌باش داد و طلایه‌ای بیرون فرستاد؛ نیمه شب طلایه گزارش داد افراسیاب و سپاهش رسیدند؛ فرستاده‌ی گرسیوز نیز به نزد سیاوش آمد و گفت برای رهاندن جان خود باید چاره‌ای بیندیشد؛ فریگیس به سیاوش گفت باید برای خود راه گریزی پیدا کنی. دل نگران من و فرزندت نیز نباش. سیاوش که داستان را این‌گونه دید دانست هنگام رفتن او از این جهان رسیده است. به فریگیس که در ماه پنجم بارداری‌اش بود گفت: اگر فرزند پسری زادی، نام او را کی‌خسرو بگذار؛ او پادشاهی بزرگ خواهد شد. سیاوش که میدانست به بی‌گناهی سرش را خواهند برید و تنش را بی‌کفن رها خواهند کرد، به همسرش گفت پس از مرگش افراسیاب اهنگ جان فریگیس و فرزندش را خواهد کرد لیکن پیران ایشان را از بند رها می‌کند. پس از آن کسی از ایران برای بردن مادر و پسر خواهد آمد؛ کی‌خسرو در ایران به تخت خواهد نشست؛ تهمتن به کین‌خواهی از سیاوش توران را ویران خواهد کرد؛ پس از آن شبرنگ را اوردند و سیاوش شبرنگ را در اغوش گرفت و زار گریست. سیاوش در گوش شبرنگ ‌بهزاد گفت پس از من به هیچ کس سواری نده مگر کی‌خسرو.

رسیدن افراسیاب

سیاوش که با سوارانش به سوی ایران می‌تاخت، هنوز نیم فرسنگ از شهر دور نشده بود که با سپاه افراسیاب روبرو شد. هنگامی که سیاوش به افراسیاب گفت چرا می‌خواهی من را بی‌گناه بکشی گرسیوز گفت اگر تو خواهان جنگ نبودی امروز با زره روبروی افراسیاب نایستاده بودی؛ سیاوش دانست نیک‌خواهی‌های گرسیوز همه از سر نیرنگ بوده. هزار تن از ایرانیان همراه سیاوش بودند و از شاه‌زاده خواستند فرمان نبرد با ترکان را بدهد؛ تورانیان سیاوش را به تیر و ژوبین زخمی کردند؛ هنگامی که سیاوش از اسب افتاد گروی‌زره، دستان وی را بست و به گردنش پالهنگ نهادند؛ دشمن سیاوش را خونین و دست بسته تا سیاوش‌گرد برد و افراسیاب فرمان داد با خنجر سر از تنش جدا کنند؛ هنگامی که افراسیاب فرمان کشتن سیاوش را داد، سپاهیانش از این فرمان شگفت زده شدند و به افراسیاب گفتند به کدام گناه باید او را کشت؟ پیلسم(برادر پیران) که برادر جوانتر پیران بود به میان آمد و شاه را به آرامش فراخواند. او گفت دانایان می‌گویند اهسته دل کمتر پشیمان می‌شود. وی یاداور شد کشتن شدن سیاوش بیگمان برای توران پیامد‌های ناگواری خواهد داشت. پیلسم از افراسیاب خواست تا فردا دست نگه دارد، پیران نیز خواهد رسید و سخنان او را نیز باید شنید. گرسیوز که از آغاز در اتش این کینه می‌دمید به افراسیاب گوشزد کرد که نباید به پند یک جوان از این کار دست بردارد؛ گرسیوز گفت که اگر از خون سیاوش بگذرد برای همیشه افراسیاب را رها خواهد کرد و دنباله‌ی زندگانی‌اش را در خرابه‌ها خواهد گذراند پس از گرسیوز دمور و گروی به نزد افراسیاب رفتند و او را به کشتن سیاوش فراخواندند. افراسیاب در پاسخ گفت من خودم از سیاوش بدی‌ای ندیده‌ام لیکن به گفته‌ی ستاره‌شناسان سرآنجام از او به این کشور بد خواهد رسید. هرچند با کشتن او نیز از دو کشور اشوب بر خواهد خواست لیکن کشتنش بهتر از نکشتن است. هنگامی که فریگیس از این پیش‌امد اگاه شد با چشمانی اشک‌بار به نزد پدر آمد و از او خواست سیاوش را ببخشاید فریگیس از کین‌خواهی‌هایی که ایرانیان از ضحاک و سلم و تور کرده بودند یاد کرد و از توانایی‌های کاووس و پهلوانان شاه‌پرست ایرانی سخن گفت. پس از آن فریگیس با دیدن سیاوش بی‌تاب شد، افراسیاب که دلش برای دخترش می‌سوخت فرمان داد وی را از آنجا به اتاقی در کاخ ببرند و در همآنجا زندانی کنند. گرسیوز به گروی نگاه کرد( به او دستور داد) و گروی موهای سیاوش را گرفت و کشان کشان به سوی برزن برد. در این میان سیاوش به زاری از پروردگار خواست از خون او فرزندی بماند که کین این کشته شدن بی‌گناه را از تورانیان بستاند. سیاوش به پیلسم که با دیدگانی اشک بار به دنبال ایشان می‌امد، گفت به پیران بگو با من پیمان کرده بودی در روز بدی، یار من باشی لیکن امروز که این‌گونه پیاده و خوار در پیش گرسیوز می‌رم از تو نشانی نمی‌بینم. گروی خنجر ابگون را از گرسیوز گرفت و در همان میدان تیراندازی که روزگاری سیاوش ایشان را خوار و سرافکنده کرده بود، تشتی زرین نهادند و سیاوش را سر بریدند. هنگام کشته شدن سیاوش ابری سیاه اسمان را فراگرفت و گَرد بلند شد به گونه‌ای که کسی نمی‌توانست کسی را ببیند.

سوگ سیاوش

خروش و ناله‌ی فریگیس به گوش افراسیاب رسید. افراسیاب به گرسیوز فرمان داد فریگیس را چنان بزنند که فرزندش کشته شود. این فرمان ناروا بزرگانی چون پیلسم، لهاک و فرشیدورد را بر آن داشت پیران را از این داستان اگاه کنند هنگامی که این سه تن خود را به پیران رساندند و وی را از داستان کشته شدن سیاوش و رای افراسیاب درباره‌ی فریگیس اگاه کردند، پیران ده سوار کارازموده اماده کرد و به همراه رویین و فرشیدورد به سوی افراسیاب به راه افتاد. دو روز و دو شب در راه بودند تا به سیاوش‌گرد رسیدند. هنگامی که پیران به درباره رسید روزبانان افراسیاب فریگیس را در دست داشتند و به فرمان شاه اماده‌ی کشتنش بودند. پیران فرمان داد دست نگه دارند. به نزد افراسیاب رفت و وی را پند داد و از این کار پرهیز. پیران گفت اگر امروز بخواهی آن فرزند را بکشی، دختر خودت را نیز خواهی کشت و همگان برتو نفرین کنند فریگیس را تا هنگامی که فرزندش زاده شود به نزد من بفرست، انگاه اگر خواستی بدون آنکه دخترت را اسیب برسانی فرزند سیاوش را بکش. افراسیاب گفته‌های پیران را پذیرفت و فریگیس را تا زمان زادن فرزند سیاوش به نزد پیران فرستاد.

زادن کیخسر

پیران فریگیس را به خانه‌ی خویش در ختن برد و با گلشهر از او پذیرایی کردند. شبی پیران در خواب سیاوش را دید که با شمعی به بالین وی آمده و به او گفت: بر خیز و به نزد فریگیس برو، امشب هنگام زادن کی‌خسرو است. پیران از خواب برخواست و گلشهر را به نزد فریگیس فرستاد. هنگامی که کی‌خسرو زاده شد پیران به نزد افراسیاب رفت و چندان از نیکویی آن فرزند سخن گفت که افراسیاب از کرده‌ی خود پشیمان شد و فرمان داد این کودک را هرچند ستاره‌شمار از اینده‌‌ی او گزارش‌های بدی داده، به شُبانان بسپارند و از نام و نژادش چیزی نگویند تا این فرزند به دور از خرد پروده شود. پیران، خرسند از این گفتگو به خانه بازگشت و شبانان کوه قلا را فراخواند و کی‌خسرو را به ایشان سپرد. کی‌خسرو که از نژاد شاهان بود بدون آنکه اموزش دیده باشد خود به خود هنرهای خویش را نمایان کرد. او در هفت سالگی دست به ساختن تیرو کمان زد و در ده سالگی به شکار رفت. خرس و گزار و گرگ و پس از آن شیر و پلنگ شکار کرد. شبانان که از جان او بیم‌ناک بودند بی‌درنگ خود را به پیران رساندن و به او گفتند که نمی‌توانند از این کودک نگهداری کنند، ایشان افزودند روزگاری تنها به شکار اهو بسنده می‌کرد لیکن اینک اهنگ شکار شیر و پلنگ دارد. پیران که از شنیدن این داستان خرسند شده بود خود را به کی‌خسرو رساند. با دیدن پیران زبان به آفرین کی‌خسرو گشود، شاهزاده‌ی جوان پیش آمد و دست پیران را بوسید. کی‌خسرو از پیران پرسید از این که پهلوانی چون تو، شبان زاده‌ای چون من را این‌گونه گرامی می‌دارد شرم نداری؟ پیران که از شنیدن این سخن دلش به درد آمده بود نام و نژاد کی‌خسرو را به او گفت؛ پیران کی‌خسرو را به ایوان خویش اورد و چندی درکنار یکدیگر به شادی زیستند؛ گزارش به افراسیاب رسید وی با خود اندیشید مبادا این کودک برای پادشاهی‌اش زیانی داشته باشد شب هنگام پیران را به دربار فراخواند. پیران او را دل اسوده کرد این کودک را شبانان چنان به دور از خرد و دانش بار اورده‌اند که هرگز زیانی برای پادشاهی‌اش نخواهد بود. وی از افراسیاب خواست سوگندی شاهانه بخورد اگر گفته‌های پیران درست بود به جان آن کودک اسیبی نرسد. اگر چنین نبود، افراسیاب هرگونه خواست با او رفتار کند. پیران به خانه بازگشت و کی‌خسرو را برای دیدار با افراسیاب اماده کرد؛ پیران به او گفت امروز نباید به گِرد خرد بگردی، هنگامی که پیش شاه رفتی خود را به دیوانگی بزن و هرچه از تو پرسید وارونه جواب بده

دیدار با افرسیاب

هنگامی که کی‌خسرو به دیدار افراسیاب رسید هرچه از او پرسیدند را پاسخی بی سروته داد. سرآنجام افراسیاب پذیرفت این کودک از خرد بی‌بهره است و برای پادشاهی‌اش زیانی ندارد. افراسیاب فرمان داد کودک را به مادر بسپارند و با گنج و پیش‌کش به سوی سیاوش‌گرد راهنمایی کنند. پیران که توانسته بود با خردمندی خویش جان فریگیس و فرزندش را از مرگ برهاند، ایشان را به همراه پیش‌کش‌ها و گنج‌هایی شایسته به سوی سیاوش‌گرد روان کرد. مردم که از بازگشت خانواده‌ی سیاوش به سیاوش‌گرد اگاه شده بودند آرام‌ارام خود را به سیاوش‌گرد رساندند و باردیگر این شهر آباد شد.

پنجاه هشت سالگی دانای توس

استاد فرزانه‌ی توس هنگام سرایش این بخش از شاهنامه به پنجاه و هشت سالگی رسیده است و از خداوند می‌خواهد چندان زمان یابد که بتواند نامورنامه‌ی باستان را به پایان برساند و برای خردمندان گیتی یادگار نهد. کاووس‌شاه اگاه شد که دشمن چگونه سیاوش را ناجوانمردانه کشت و خونش را بر زمین ریخت؛ سوگوار شد و بزرگان ایران یکسره جامه‌های کبود برتن کردند و در این سوگواری با شاه هنباز(شریک) شدند.

نخستین کین‌خواهی ایرانیان

اگاه شدن تهمتن از مرگ سیاوش

تهمتن از شنیدن پیام کشته شدن سیاوش از هوش رفت؛ هنگامی که به هوش آمد مانند سوگواری زنان روی خود را به ناخن خراش می‌داد و در سوگ سیاوش می‌گریست. پس از یک هفته سوگواری، تهمتن به سوی ایرانشهر به راه افتاد و هنگامی که کاووس را دید بسیار او را سرزنش کرد و گفت سیاوش را خوی بد تو و سوداوه به کشتن داد. شاه که اشک خونین تهمتن و مهر او بر سیاوش را می‌دید لب فروبست و پاسخی به تهمتن نداد تهمتن که سوداوه را کشنده سیاوش می‌دانست یک راست به سوی ایوان و کاخ سوداوه رفت و او را از ایوان به زیر کشید و با خنجر ابگون کشت. پس از آن بزرگان ایران به گرد تهمتن آمدند و یک هفته به سوگ نشستند روز هشتم تهمتن گردان و پهلوانان ایران همچون گودرز، توس، فرهاد، شیدوش، گرگین، گیو، بهرام، رهام، شاپور، فریبرز کاووس، گرازه و فرامرز رستم را فراخواند و به ایشان گفت من سوگند خورده‌ام تا این کین را نخواسته‌ام هرگز به بزم ننشینم. شما همه ترس از دل بیرون کنید و این کینه را خُرد مپندارید. همه‌ی پهلوانان و کنارگ‌ها با تهمتن هم‌داستان شدند و فرامز سالار لشکری ده هزار تنی شد که از کابل و زابل و ایران و بیشه نارون گرد آمده بودند ایشان به سوی سپیچاب از مرز توران به راه افتادند. در سپیجاب ورازاد (وَ) سالار سپاهی سی هزار تنه بود. هنگامی که دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند. ورازاد از سپاهش بیرون آمد و به فرامز گفت نام تو چیست؟ فرامرز گفت من فرزند گو شیر گیر هستم. او نیز با لشکری در پی ما می‌اید و ما همه به خون سیاوش کمر بسته‌ایم. هنگامه‌ی جنگ فرارسید و هر دو سپاه به یکدیگر تاختند. در این میان فرامرز هنرهای فراوان کرد و پس از رزم جانانه با سپاهیان دشمن رو درروی ورازاد ایستاد و او را به زخم نیزه از پشت اسب برداشت و برزمین کوفت. فرامرز رستم نام سیاوش را برزبان راند و سر از تن ورازاد جدا کرد انگاه گفت این نخستین خون که به کین سیاوش بر زمین ریخته شد و این تازه آغاز کین خواستن است. پس از آن فرامرز گزارش پیروزی خود را در نامه برای تهمتن نوشت.

لشکرکشی تورانیان

هنگامی که افراسیاب از آمدن تهمتن به کین سیاوش اگاه شد سی هزار شمشیرزن را از گنگ به سالاری سرخه- پسرش- بیرون فرستاد. پیش از رفتن سرخه با او از رستم سخن گفت و سالاری سپاه را به او که تنها امیدش بود سپرد. هنگامی که دولشکر با یکدیگر روبرو شدند جنگ بزرگی در گرفت و کشته‌های بسیاری برجای گذاشت. سرخه با نیزه‌ای به سوی فرامرز رستم رفت. در این نبرد رو در رو، پور دلیر تهمتن کمربند سرخه را گرفت و او را از پشت زین بر زمین زد. فرامرز دستان او را بست و او را به لشکرگاه اورد. در این هنگام درفش تهمتن از دور نمایان شد. فرامرز ورازاد را کشته و یال بریده و سرخه را دست بسته به پیش پدر برد. تهمتن از دیدن دلاوری‌های پسر شاد شد و فرامرز را ستود. تهمتن فرمود: هر کس که می‌خواهد در انجمن سرافراز باشد باید چهار چیز داشته باشد:

  • هنر
  • گوهر نامدار(نژاد خوب)
  • خرد
  • فرهنگ

تهمتن فرمان داد سرخه را همان گونه که سیاوش را دست بسته در پیش تشتی نشانده بودند، بنشانند و سر ببرند. توس برای آن که سر از تن آن دیوزاده جدا کند پیش گام شد. سرخه که خود را در پایان کار می‌دید به توس گفت چرا می‌خواهی من را به کین سیاوش بکشی؟ من خود هم سال سیاوش بودم و روانم از کشته شدن وی پر از درد است. این سخنان در دل توس رخنه کرد و توس از خون وی درگذشت تهمتن به زواره فرمان داد وی را به دست روزبانان(کشنده سرخه) بسپارند و تن بی سرش را سروته از درخت بیاویزند.

کین‌خواهی افراسیاب

افراسیاب از کشته شدن سرخه اگاه شد و سوگوار فرزند. لشکری اراست و راست سپاه را به بارمان سپرد و خود در میان سپاه ایستاد و چپ سپاه را به کهرم (تورانی) (کُ) داد. از این سو رستم نیز سپاهی اراست. راست سپاه را دست گیو و توس و چپ سپاه را گودرز فرماندهی می‌کردند.

رزم رستم و پیلسم

هنگامی که دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند پیلسم نزد افراسیاب رفت و از وی خواست دستور دهد او با رستم زابلی روبارو شود. شاه از این گفته خرسند شد و گفت اگر تهمتن را از میان برداری نیمی از ایران و توران ازان تو خواهد شد. پیران از شنیدن این که برادرش به پیشنهاد خود به کام نهنگ می‌رود سخت اشفته شد. به نزد شاه رفت و گفت پیلسم هنوز جوان است و اماده‌ی رویارویی با تهمتن نیست، اگر او کشته شود دل پهلوانان و سپاهیان ما شکسته خواهد شد و نبرد را واگذار خواهند کرد. پیران افزود تو می‌دانی مهر به برادر کوچکتر بیش از دیگر برادران است. پیلسم به پیران گفت برادر پیمان می‌کنم اگر به نبرد با اژدها روم کاری نکنم که سرافکنده شوی. تو پیشتر نبرد من با چهار پهلوان را دیده‌ای امروز از آن روز هم نیرومندتر هستم. افراسیاب اسبی شایسته به او داد و پیلسم پا به میدان اژدها گذاشت هنگامی که با ایرانیان روبرو شد از ایشان خواست رستم را برای نبرد، به او نشان دهند. گیو بیرون آمد و گفت تهمتن با یک ترک کمین روبرو نمی‌شود و از این کار ننگش می‌اید؛ گیو خود برای نبرد به سوی پیلسم آمد؛ پیلسم با نیزه چنان بر زره گیو کوبید که هر دو پای وی از رکاب بیرون آمد؛ فرامرز بی‌درنگ به یاری گیو شتافت؛ وی با شمشیر نیزه‌ی پیلسم را شکست و زخمی (ضربه ای) به کلاه خود او زد؛ از نیروی فرامز شمشیر شکست لیکن به خود اسیبی نرسید؛ تهمتن که این رزم را از دور نگاه می‌کرد دانست این ترک پیلسم است. پیشتر از ستاره‌شناسان شنیده بود که اگر پیلسم برای مرگ و زندگی بجنگد، هیچکس پایمرد او نیست؛ تهمتن فرمان داد سپاه در جای خود بماند؛ نیزه‌ای را زیر بغل گرفت و عنان را به رخش تکاور سپرد و مانند باد خود را به پیلسم رساند؛ پیلسم را به زخم نیزه از پشت زین برگرفت و با همان شتابی که داشت پیکر وی را بر سرنیزه تا میان سپاه توران برد و آنجا بزمین انداخت؛ پیران از دیدن پیکر بیجان برادر بر خود پیچید و اشک از مژگانش فروریخت.

رویارویی رستم و افراسیاب

پس از آنکه پیلسم به زخم نیزه‌ی تهمتن از پای درامد دو لشکر با یکدیگر به نبرد پرداخته و از هر دو سو فراوان کشته شدند. در میان کارزار افراسیاب به سوی توس تاخت و بسیاری از ایرانیان را کشت؛ توس از پیش روی او گریخت و درفشش سرنگون شد؛ تهمتن که درفش توس را سرنگون دید از میان سپاه با فرامرز به سوی ایشان به راه افتاد؛ تهمتن بسیاری از تورانیان که از خاندان افراسیاب نیز بودند را کشت؛ توس و فرامرز هم از پشت به ایشان نزدیک می‌شدند. هنگامی که افراسیاب درفش بنفش تهمتن را دید به سوی او آمد؛ تهمتن نیز با دیدن درفش سیاه او به سویش تاخت. افراسیاب با تهمتن روبرو شد و نیزه‌ای به کمرگاه او زد که آن نیزه در ببربیان کارگر نشد. تهمتن نیزه‌ای به اسب افراسیاب زد و افراسیاب از اسب به پآیین افتاد. تهمتن می‌خواست کمربند وی را به دست بگیرد و او را بردارد و با خود ببرد که هومان از پشت با گرز زخمی به شانه‌ی تهمتن زد؛ تهمتن به پشت خود نگاه کرد که ببیند، چه کسی با گرز به او کوبیده. همین اندک زمان برای گریختن افراسیاب، بسنده بود. وی گریخت و هومان نیز از بخت خوش به دست تهمتن نیفتاد؛ هنگامی که تهمتن بازگشت توس از وی پرسید چگونه گور به پیل زخم زد.(اشاره به گرزی که تهمتن از هومان خورده بود.) تهمتن پاسخ داد گرزی را که کوبنده‌اش هومان باشد آن را گرز نه که موم باید شمرد. تهمتن تا سه فرسنگ به دنبال ایشان رفت. افراسیاب نیز لشکر را به سوی دریای چین برد (و از رویارویی با تهمتن گریخت).

پادشاهی رستم در توران زمین (هفت سال)

تهمتن با لشکر ایران پای به توران نهاد و تخت افراسیاب را گرفت. وی گنج افراسیاب را ازان خود کرد و سپاه را از آن بهره‌مند. تهمتن تخت عاج و یاره و طوقی را به توس داد و از او خواست: هرکس که به آیین افراسیاب است و هرکس که تاب اورد (مقاومت کرد) را از میان بردارد و هرکس که راه اشتی جست را مانند فرزندش نگه دارد؛ مردم درویش را ازار ندهد؛ بر دادگری پافشاری کند. تهمتن تاج و دو یاره و طوق و گوشواری را نیز به گودرز داد و او را به پادشاهی سپیجاب و فغدر فرستاد. تهمتن گودرز را فراوان ستود و از او خواهش کرد به پند تهمتن گوش دهد. انگاه به وی فرمود، از سپیجاب تا اب گلزریون همه زیر فرمان تو خواهد بود. تهمتن به فریبرز کاووس نیز تاجی سپرد و تخت و کمربند و دینارهای فراوانی به او بخشید و از او خواست به کین سیاوش کمر ببندد و در چین و ختن، هرکجا دشمنان را یافت از میان بردارد و همواره به دنبال پیدا کردن افراسیاب و کین‌خواهی از وی باشد. گزارش پادشاهی تهمتن به چین و ماچین رسید و ایشان با پیشکش‌های فراوان برای اشتی جستن از تهمتن به پیش او آمدند.

رفتن زواره به لشگرگاه سیاوش‏

زواره روزی به همراه یک ترک راهنما(شکارگاه سیاوش) به شکارگاه رفت و آن ترک که سیاوش را به یاد داشت از داستان‌های (خاطرات) سیاوش در این نخچیرگاه برای زواره گفت. با شنیدن این سخن و زنده شدن یاد سیاوش، زواره بیهوش شد و از اسب فرو افتاد. باز شکاری‌ای که در دستان زواره بود رها شد و زواره از دیده خون گریست. یارانش به او رسیدند و بر آن راهنمای که یاد سوگ سیاوش را زنده کرده بود نفرین کردند. زواره به هوش آمد و سخت سوگند خورد پیش از کین‌خواهی سیاوش دیگر نه به شکار برود و نه آرامش یابد و نه بگذارد که رستم اسایش داشته باشد. زواره نزد تهمتن رفت و بر او شورید.

ویران کردن رستم توران زمین را

زواره پیلتن را بر آن داشت فرمان غارت و تاختن در سرزمین‌های توران را بدهد. تهمتن هم به رای او تن داد و از توران تا سقلاب و روم را به پی اسبان سپرده و پیر و جوان ایشان را کشت و زن و کودک را به بند کشیدند؛ بیش از هزار فرسنگ را ویران کردند؛ سرآنجام بزرگان آن خاندان به زنهارخواهی پیش آمدند و از افراسیاب بیزاری جستند و از تهمتن خواستند که از خون‌ریزی دست بردارد، ایشان گفتند که از جای پنهان شدن افراسیاب اگاه نیستند. تهمتن با شنیدن سخنان ایشان دلش نرم شد و از آنجا به سوی مرز قجغارباشی رفت. بزرگان سپاه انجمن شدند و گفتند اگر افراسیاب در گوشه‌ای از جهان لشکری فراهم کند و به سوی ایران برود کاووس نمی‌تواند در برابر او ایستادگی نماید. بزرگان گفتند ما به کین سیاوش شهر آباد توران را ویران کردیم و اینک پس از شش سال که در توران مانده‌ایم، هنگام بازگشت به ایران است. تهمتن رای ایشان را خردمندانه دید و ماندن در توران را، از جستن، دانست. خرمدل رهنمای(گفتگو کننده با تهمتن) به رستم گفت در این جهان جهان تنها به دنبال خوشی باش و نگاه کن که پس از مرگ همنشین تو کیست. (ماران سیه تن بجای یاران سیم تن است) تهمتن از این گفته شرمگین شد.

باز رفتن رستم به ایران زمین‏

تهمتن گنج و پرستندگانی را که از توران بدست اورده بود با خود به سوی سیستان برد و توس و گودرز و گیو به همراه سپاه، به سوی ایران بازگشتند. افراسیاب از بازگشت رستم به ایرانیان اگاه شد و از باختر به سوی دریای گنگ و توران بازگشت و توران را زیر و زبر شده و بزرگان خود را کشته و تاج و تخت خود را غارت شده، یافت. افراسیاب با دیدن این کارها دلش خون شد و به یاران خود گفت باید کین این کارها را از ایرانیان بازستانیم و جنگ دیگری آغاز کنیم. افراسیاب سپاهی را فراهم کرد و به ایران تاخت و ویرانی‌های فراوانی برجای نهاد. در این میان هفت سال خشکسالی پدید آمد و رنج و سختی در جهان پراکنده شد.

بازگشت کی‌خسرو به ایران

دیدن گودرز کی‏خسرو را به خواب‏ سروش خجسته شبی در خواب به گودرز نشانی‌های کی‌خسرو از فرزندان قباد را داد و به او گفت چاره رهایی از خشک سالی و افراسیاب، بر تخت نشاندن او است. وی افزود کسی از گردان ایران نمی‌تواند نشان او را بیابد، مگر گیو. گودرز پس از بیدار شدن، گیو را فراخواند و فرمان یزدان و گفته‌ی خجستهی سروش را با او درمیان نهاد؛ گودرز گفت از بی فر و برز بودن کی‌کاووس است که این کارویژه به تو واگذار شده است. وی افزود: اگر اینکار را آنجام دهی نام تو در ایران و توران بلند خواهد شد. گیو فرمان پدر را پذیرفت و برای رفتن اماده شد.

رفتن گیو به توران به جستن کی‏خسرو

گیو بامداد به نزد پدر رفت و به او گفت من تنها با یک کمند و یک اسب به توران خواهم رفت. چندی در کوه و بیابان خواهم بود تا راهنمایی درخور، پیدا کنم. گیو از پدر خواست هنگام نیایش از یزدان پاک برای او یاری بخواهد و خود برای یافتن کی‌خسرو به سوی توران به راه افتاد. گودرز که نمی‌دانست پسر را باردیگر خواهد دید یا نه با او پدرود کرد. گیو در پوشش شهروندی تورانی به آن سرزمین پای نهاد. وی گه گاه، اشکارا نام و نشان کی‌خسرو را می‌پرسید و پس از آن شنونده بخت برگشته را می‌کشت تا رازش اشکار نگردد. وی را با کمند می‌بست و به گوشه‌ای می‌کشید و بر بدن او خاک می‌ریخت. گیو در راه یک راهنما(گیو) از میان ترکان برگزید و به او امید داد که اگر جای کی‌خسرو را به او بشناساند، پاداش بسنده‌ای بیابد. پس از آنکه او نیز نتوانست یاری‌اش کند، به کام مرگ فرستاده شد.

یافتن گیو کی‏خسرو را

گیو هفت سال در توران به دنبال کی‌خسرو می‌گشت و آرامش نداشت. تنها از راه شکار خوراک می‌خورد و پوشاکش نیز همان پوست شکار بود. روزی گیو به بیشه‌ی خرمی رسید و اسبش را برای چریدن آزاد کرد. گیو باور پیدا کرده بود دیو در خواب به گودرز خود را نمایانده نه سروش خجسته. وی که از جستن کی‌خسرو ناامید شده بود و گمان می‌کرد که هرگز چنین فرزندی از سیاوش به جا نمانده، جوانی خوش چهره و با فره را در کنار چشمه‌ای دید. گیو گمان برد که او همان کی‌خسرو باشد و به نزد او رفت و او را درود گفت. کی‌خسرو با دیدن گیو او را به نام خواند و از کاری که برای آن رنج برداشته بود سخن گفت. گیو از او نشانی خواست تا دل اسوده شود. کی‌خسرو خال سیاه رنگ ویژه‌ای را که همه‌ی فرزندان قباد بر بازو داشتند به گیو نمایاند؛ کی‌خسرو از کاووس و رستم و گودرز پرسید. گیو از شاه و غم سیاوش و هفت سال رنجی که برده بود، سخن گفت و افزود رنج پسر و سال کهن، فر شاهنشاهی کاووس را کاسته و ایران رو به ویرانی گذارده. کی‌خسرو از شنیده‌ها سخت غمین شد و از گیو خواست این راز را همچنان نهان دارد.

رفتن گیو و کی‏خسرو به سیاوشگرد

کی‌خسرو بر اسب گیو سوار شد و گیو پای پیاده در جلوی اسب به سوی سیاوش‌گرد به راه افتادند و همچنان گیو هرکس را که از راز ایشان اگاه می‌شد، می‌کشت؛ ایشان فریگیس را نیز با خود همراه کردند؛ فریگیس خواهان شتاب بیشتر در این گریز بود. او گفت اگاه شدن افراسیاب از کی‌خسرو، برابر با مرگ او است. فریگیس به کی‌خسرو گفت زین و لگام، شبرنگ‌بهزاد را بردار و به مرغزاری که در آن نزدیکی است برو و در کنار ابشخور بمان تا اسبان وحشی برای اب خوردن بیایند. انگاه زین و لگام را نمایان کن، شبرنگ بهزاد، خود به سوی تو خواهد آمد؛ فریگیس یاداور شد که سیاوش هنگام مرگش از شبرنگ بهزاد خواسته بود به کسی مگر کی‌خسرو سواری ندهد.

گرفتن کی‏خسرو بهزاد را

باردیگر کی‌خسرو سوار بر اسب و گیو پای پیاده به سوی فسیله به راه افتادند؛ اسب سیاوش، کی‌خسرو را دید و به سوی او آمد؛ شاه او را نواخت و زین و لگام بر وی نهاد و بر او سوار شد؛ شبرنگ‌بهزاد مانند باد خسرو را با خود برد تا جایی که گیو ترسید مبادا این باره را اهریمن فرستاده برای از میان برداشتن خسرو. کی‌خسرو که از اندیشه‌ی گیو اگاه بود، اسب را نگه داشت تا گیو خود را به ایشان برساند؛ گیو از اگاه بودن کی‌خسرو بر نهان او شگفت زده شد؛ ایشان همچنان پنهانی به سوی فریگیس رفتند. هنگامی که فریگیس شبرنگ‌بهزاد را دید او را در بر گرفت و فراوان گریست. فریگیس درِ گنج بسته‌ی خود را بازکرد و در پیشگاه کی‌خسرو به گیو فرمود هرچه از این گنج می‌خواهی برای خود بردار. گیو زمین را بوسید و گفت در جهان گنج و جان و رنج ما همه آن تو است؛ وی از میان همه‌ی آن گنج تنها درع سیاوش را برگزید؛ فریگیس گهرهای پرمایه‌ای که از آن گنج را برداشت و همگی اهنگ رفتن به ایران کردند. فریگیس نیز ترگ (کلاه جنگی) بر سرنهاد و به همراه گیو و کی‌خسرو راهی ایران شد. بزودی گزارش رفتن ایشان به سوی ایران به پیران رسید. پیران غمگین از شنیدن این پیام فرمان داد کلباد و نستیهن با سی‌سد سوار ترک برای کشتن گیو و فریگیس و به بند کردن کی‌خسرو به راه بیفتند. ایشان هنگامی به آن سه تن رسیدند که فریگیس و کی‌خسرو خفته بودند و گیو اژیر و با رخت رزم، نگهبان بود. گیو گَرد سپاه را از دور دید، و اماده نبرد شد؛ گیو نیزه‌های بسیاری را شکست و بسیاری را نیز کشت. نستیهن به کلباد گفت این مرد مانند کوه خارا است باید به نزد پیران باز گردیم. گیو با سر و رختی خونین به نزد کی‌خسرو رفت و گزارش کار خود را داد و گفت: در ایران و توران کسی مگر تهمتن توان رویارویی با من را ندارد. کی‌خسرو وی را ستود و پس از خوردن اندک خوراکی به سوی ایران راه افتادند. هنگامی که ترکان به نزد پیران بازگشتند، گزارش کار گیو را به پیران دادند؛ پیران ایشان را سرزنش کرد؛ کلباد گفت تو رزم من را دیده‌ای و توان گرز من را می‌دانی، گیو هزار زخم گوپال از من دید و خم به ابرو نیاورد. او مانند رستم می‌جنگید؛ پیران شکست خوردن این گروه، تنها از یک تن را، ننگ دانست و گفت امروز تو نام گیو را بلند اوازه کردی و نام خود را پست؛ افراسیاب از شنیدن اینکه دو پهلوان تورانی از پس یک پهلوان ایرانی بر نیامده‌اند دشمنام خواهد داد و شما را کواژه خواهد کرد.

امدن پیران از پی کی‏خسرو

پیران با هزار سوار شب و روز تاخت تا کی‌خسرو را بازیابد. او گفت اگر کی‌خسرو به ایران برسد، زنان ایران نیز مانند شیر نیرومند خواهند شد. ایشان شب و روز در پی کی‌خسرو و همراهانش تاختند. کی‌خسرو و گیو کنار رودی کم پهنا و ژرف به خواب رفته بودند؛ فریگیس نگهبان بود و چشمش به راه که درفش پیران را دید؛ گیو و کی‌خسرو را بیدار کرد. گیو به خسرو و فریگیس گفت به بالای بلندی بروند. کی‌خسرو خواست که او نیز با گیو همراه شود. گیو گفت در جهان کار من پهلوانی است و پدر در پدر پهلوان بودم، من هفتاد و هشت برادر دارم(اگر بمیرم برادرانم هستند). لیکن شاه تنها یک تن است و نباید گزندی به او برسد.

جنگ پیران با گیو

گیو زره سیاوش را پوشید و همان باره‌ی دسکتش (خوب) را سوار شد؛ رود میان گیو و سپاه بود و کی‌خسرو از گزند دور؛ گیو فریاد براورد و از پیران خواست برای نبرد با او به این سوی اب بیاید. پیران مانند کَشتی از رود گذشت. گیو شکیبید(صبر کرد) تا پیران از اب بگذرد پس از آن برای آنکه او را از لشکرش دور کند از نزد پیران گریخت ؛ هنگامی که پیران به دنبال گیو، به اندازه از لشکرش دور شد، گیو وی را به خم کمند بند کرد. جامه‌ی پیران را پوشید و درفش او را به چنگ گرفت و به لب اب گلزریون رفت. ترکان گمان کردند که پیران از نبرد بازگشته، گیو با این نیرنگ از اب گذشت و هنگامی که به میان آن سپاه رسید گرز را از کتف براورد و در میان ایشان افتاد با شمشیر و نیزه بسیاری از ایشان را کشت؛ ترکان از وی گریزان شدند. گیو بازگشت و نخست، اهنگ کشتن پیران کرد لیکن بهتر دانست او را دست بسته به سوی شاه ببرد؛ پیران در پیشگاه خسرو از نیکویی‌هایی که بر کی‌خسرو روا داشته بود یاد کرد و از او خواست که پیران را از دست گیو رهایی دهد. گیو چشم به دهان خسرو داشت تا فرمان او را به آنجام رساند، فریگیس با چشمی پر اب و زبانی پر نفرین بر افراسیاب از گیو خواست که این پیر روشن‌روان را رها کند چراکه پس از یزدان کسی که جلوی کشته شدن وی و فرزندش بدست افراسیاب را گرفته، پیران است. گیو به فریگیس گفت: سوگند خورده خون پیران را در کین سیاوش به زمین بریزد. کی‌خسرو به او گفت از سوگندت نگذر لیکن بجای کشتن، گوش او را با خنجر سوراخ کن، به این گونه هم سوگندت را نشکسته‌ای و هم وی را بخشوده‌ای. پیران از شاه خواست به گیو فرمان دهد اسب پیران را نیز پس بدهد وی افزود کلباد با لشکرش از اینجا دور شده است؛ گیو پذیرفت اسب را پس بدهد و در بجای آن دست‌های پیران را ببندد. پیران نیز باید سوگند بخورد که این بند را هیچکس باز نکند مگر مهتر بانوانش، گلشهر. پیران پذیرفت و سوگند خورد. گیو نیز اسبش را پس داد و دستانش را بست. افراسیاب که از کار لشگر اگاه شده بود خود به همراه سپاهش- دوایستگاه یکی و پر شتاب- به سوی جایی که کلباد سپاه برده بود، به راه افتاد. هنگامی که تورانیان را این گونه بر دشت کشته و افتاده دید پرسید کِی این سپاه از مرز ایران گذشته و به این سو آمده؟ چه کسی گزارش آن را به کی‌خسرو رسانده؟ سپهرم به او پاسخ داد که گیو به تنهایی از مرز گذشته و این کار تنها کار یک تن است. درهمین هنگام بود که پیران دست بسته، با لشکری از دور پدیدار شد. افراسیاب گمان کرد که پیران گیو را یافته است و با خود اورده است؛ پیران داستان گیو را برایش باز گفت؛ افراسیاب او را سرزنش کرد و سوگند خورد که گیو و کی‌خسرو را هرچند در ابر پنهان شده باشد به پآیین بکشد. وی از اینکه چرا فریگیس با ایشان به سوی ایران می‌رود، شگفت زده شد.

گفتگوی گیو با باژبان‏

افراسیاب و همراهانش به سوی جیحون رفتند و به هومان فرمان داد بر لب رود هشیار باشد، مبادا کی‌خسرو از اب بگذرد. وی یاداوری کرد پیش‌بینی شده پادشاهی که هم از تور و هم از قباد نژاد دارد بر خواهد خواست و توران را ویران خواهد کرد. گیو با کی‌خسرو به لب رود رسیدند و گیو از مرد باژخواه(زمان کی خسرو)، خواست کشتی‌ای درخور کی‌خسرو به ایشان بدهد. مرد گفت برای گذر از اب کهتر و مهتر یکسان هستند و باید هزینه بپردازند و از گیو یکی از این چهار چیز را درخواست کرد:

  • زره
  • اسب سیاه
  • زن همراه ایشان (گمان می‌کرد پرستار است)
  • پور همراه ایشان(گمان می‌کرد غلام است)

گیو که میدانست آن مرد باژخواه در سر ندارد با ایشان همکاری کند، با آن مرد تندی کرد و از سر کشتی سوار شدن گذشت.

گذشتن کی‏خسرو از جیحون‏

گیو به کی‌خسرو گفت اگر تو کی‌خسرو و پادشاه ایران هستی گذشتن از اب برای تو بی زیان(خطر) خواهد بود. اگر من و مادرت هنگام گذشتن از اب، اسیب ببینیم نیز چندان گران(مهم) نخواهد بود. مادرت برای پروردن تو و من برای رساندن تو به ایران زاده شده‌ایم. اگر ما لب رود بمانیم بی‌گمان افراسیاب ما را خواهد کشت؛ کی‌خسرو از اسب پیاده شد و روی بر خاک نهاد و از یزدان دادگر یاری خواست. کی‌خسرو سوار بر شبرنگ‌بهزاد شد و مانند کشتی بر اب گذشت و فریگیس و گیو نیز به دنبال او رفتند؛ پس از آنکه هر سه تن زنده از اب گذشتند. کی‌خسرو باردیگر سر و تن شست و به درگاه یزدان پاک به نماز ایستاد. نگهبان رود که این شگفتی را دیده بود کشتی را بر اب انداخت و پشیمان و پوزش خواه نزد شهریار آمد و پیشکش‌هایی برای شاه اورد. گیو او را بی‌خرد خواند و پیشکش‌هایش را نپذیرفت. افراسیاب به لب رود رسید. هنگامی که کسی را بر لب رود نیافت بر باژخواه بانگ زد و گفت که چگونه ایشان از اب گذشته‌اند؟ باژخواه گفت من پدر در پدر در این کار بوده‌ام لیکن هرگز نه دیده‌ام و نه شنیده‌ام که کسی در بهار بتواند از این اب بگذرد. افراسیاب از او خواست بی‌درنگ کشتی را برای رفتن اماده کند؛ هومان به افراسیاب گفت نباید توران را رهاکنی و به خاک ایران پای بگذاری در انسوی اب با رستم و گودرز و توس و گرگین روبرو خواهی شد. به کشور توران بسنده کن و پایتخت خود را نگه دار باش؛ افراسیاب گفته‌های هومان را پذیرفت و هر دو بازگشتند.

رسیدن کی‏خسرو به ایران‏

گیو پس از گذر پیروزمندانه از توران و رسیدن به شهر مرزی زم (زَ) نامه‌هایی به بزرگان کشور نوشت و آمدن کی‌خسرو به ایران را گزارش کرد. نخست نامه‌ای به گودرز در سپاهان نوشت و رسیدن کی‌خسرو به زم را گزارش کرد. سپس نامه‌ای به شاه ایران نوشت و رسیدن کی‌خسرو را به شاه گزارش کرد؛ کاووس از شنیدن این پیام فراوان خرسند شد؛ بزرگان کشور به شادی به دربار آمدند؛ گودرز تختی شایسته‌ی پادشاهی در ایوان نهاد و برای نشستن کی‌خسرو تاج و یاره و گردنبند اماده کرد؛ شهر را اذین بستند و گروه پیشواز –بزرگان و پهلوانان- تا هشتاد فرسنگی شهر برای پیشواز از ایشان بیرون رفت؛ گودرز با دیدن شاه‌زاده کی‌خسرو و گیو شاد شد و گریست. پس از گفتگو با کی‌خسرو، گودرز فرزندش را بوسید و او را فراوان ستود؛ یک هفته در خانه‌ی گودرز به بزم نشستند و روز هشتم به سوی دربار کاووس به راه افتادند.

رسیدن کی‏خسرو نزد کاوس‏

شاه نیز از دیدن کی‌خسرو بسیار شاد شد؛ شاه از او درباره‌ی بزرگان و دربار توران به ویژه خود افراسیاب پرسید. کی‌خسرو پاسخ داد هرگز افراسیاب را برای کاری که کرده نمی‌تواند ببخشد. کی‌خسرو همچنین گزارشی از کارهایی که گیو در راه بازگرداندن وی آنجام داده بود گفت و فراوان وی را ستود. کی‌خسرو در استخر به کاخ کشواد رفت؛ همه‌ی بزرگان ایران مگر توس به درگاه کی‌خسرو رفتند. گودرز پیامی برای توس فرستاد و به او گفت چرا با اینکه همه‌ی بزرگان ایران کی‌خسرو را به شاهی ستوده‌اند تو سرکشی می‌کنی؟؛ گیو پیام گودرز را برای توس برد؛ توس در پاسخ گفت در ایران پس از رستم من نیرومندترین هستم، هم پهلوانم و هم از نژاد شاهان؛ من با کی‌خسرو هم‌داستان نیستم؛ از دید من فریبرز شایسته‌ی جانشینی کاووس است. کی‌خسرو از نژاد افراسیاب و پشنگ است و نیابد بر تخت ایران دست یابد.

خشم کردن گودرز با توس‏

توس بر اشفت و با دوازده هزار تن و هفتاد و هشت نبیره و پسرش برای روبرو شدن با توس به میدان آمد. توس با خود اندیشید اگر این نبرد درونی میان گردان ایران زمین آغاز شود، برنده‌ی آن افراسیاب خواهد بود. پس فرستاده‌ای را نزد کاووس گسی کرد و گفت اگر شاه داوری (دخالت) نکند و این جنگ آغاز شود افراسیاب برنده‌ی آن خواهد؛ فرستاده‌ی شاه بازگشت و توس را به نگه داشتن شمشیر در نیام فراخواند.

رفتن گودرز و توس پیش کاوس از بهر پادشاهی‏

توس و گیو به دربار شاه رفتند. توس گفت اگر شاه می‌خواهد که تخت را به نبیره‌اش واگذار کند، فرزندش، فریبرز شایسته‌تر است؟ گودرز گفت در ایران و توران هیچکس شایسته‌تر از سیاوش نبود، کی‌خسرو نیز فرزند او است. نشنیده‌ای که از رود چگونه شگفت انگیز گذر کرده است؟ درست همانگونه که فریدون از اروند رود گذشت؛ گودرز بسیار تند با توس برخورد کرد و به او گفت هرچند که تو فرزند نوذر هستی لیکن دیوانه‌ای همانگونه که پدرت نیز بود؛ گودرز به شاه گفت دو فرزند را فرا بخوان و تخت را به کسی که شایسته‌ی تخت است بسپار؛ شاه گفت اینکار شدنی نیست چراکه هر دو فرزند در چشم من یکسان هستند و نمی‌توانم میان آن دو کسی را برگزینم. اگر هم کسی را برگزینم، دیگری از من کینه به دل خواهد گرفت. بهتر می‌دانم هر دو ایشان به فرماندهی دو سپاه به سوی اردبیل بروند. در مرزی که دژ بهمن در دست اهریمنان است. آن سرزمین‌ها از دست اهریمن در سختی هستند. هرکس از ایشان که توانست آن دژ را به چنگ اورد شایسته‌ی تخت شاهی است.

رفتن توس و فریبرز به دژ بهمن و باز آمدن کام نایافته‏

توس و گودرز هر دو این رای را پذیرفتند. بامدادان فریبرز به همراه توس با سپاهی به سوی دژ به راه افتاد. سربازان فریبرز به وی گفتند هیچ راهی برای رخنه به دژ نیست؛ یک هفته سپاه گرداگرد آن دژ را گرفتند و سرآنجام ناکام از رخنه به دژ و گرفتن ان، بازگشتند.

رفتن کی‏خسرو به دژ بهمن و گرفتن آن را

هنگامی که گودرز اگاه شد، فریبرز و توس نتوانستند دژ را بگیرند، تخت زرینی نهاد؛ کی‌خسرو با کفش‌های زرین- که نشان شاهی بود- بر آن نشست؛ تخت را بر پشت پیلی نهادند؛ گرداگرد آن را درفش‌های بنفش گرفته بودند و کی‌خسرو با تاجی بر سر و گرزی به دست بر آن نشست. گودرز گفت امروز روز پادشاهی کی‌خسرو است. ایشان به سوی دژ به راه افتادند. هنگامی که نزدیک دژ شدند، کی‌خسرو، زره پوشید و نامه‌ای به زبان پهلوی نوشت. شاه در نامه گفت: این نامه‌ای از بنده‌ی کردگارجهان، کی‌خسرو، است. اگر این دژ در بند اهریمن است به فر یزدان آن را با خاک یکسان خواهم کرد و اگر این دژ را جادوگران ساخته‌اند بدانند که با خم کمند سر ایشان را به بند خواهم اورد. اگر خجسته سروش یزدان در آن دژ است من نیز با فر یزدان و برز کیان هستم. شاه از هرچیز که در دژ است خواست آن دژ را تهی کند و بیرون رود. شاه نامه را نوشت و بر نیزه‌ای اویخت و به گیو سپرد و گفت نامه را همچنان که نام یزدان را به لب داری به نزدیک دیوار دژ ببرو آنجا بِنه و خود بازگرد. گیو چنین کرد و چون نامه را پای دیوار دژ نهاد، آن نامه ناپدید شد. همان گه از دژ اوای شکستن برخاست و همه جا تیره شد. کی‌خسرو اسب را پیش تاخت و به سپاه گفت دژ را تیرباران کنید. دیوان بسیاری از پیکان تیرهای ایرانیان کشته شدند. پس از آن تاریکی از میان رفت و روشنایی از گوشه‌ای پدید آمد. پس از فروریختن دژ شهری فراخ و زیبا پدید آمد. کی‌خسرو در آن جایی که روشنایی از آن پدید آمده بود گنبدی بالا بلند به درازا و پهنای ده کمند ساخت. شاه نام این سازه را اتشکده‌ی اذرگشسب نامید و یک سال آنجا ماند تا اتشکده به سامان شد و موبدان و ستاره‌شناسان در آن جای گرفتند. پس از آن شاه لشکر راند و از آنجا رفت.

باز آمدن کی‏خسرو به پیروزی‏

ایرانیان از کار کی‌خسرو اگاه شدند با پیشکش‌های درخور به نزد شاه رفتند؛ فریبرز کاووس‌شاه در پیشاپیش ایشان بود. کی‌خسرو با دیدن فریبرز از تخت پآیین آمد و رویش را بوسید و در کنار خود نشاند. توس نیز با درفش کاویانی به نزد کی‌خسرو رفت و زمین را بوسید و به او گفت این درفش کاویانی را به کسی بسپار که شایسته‌ی آن است. شاه گفت این درفش و کفش‌های زرین و کوس سپاه تنها شایسته تو است. (توس در مقام خود ابقا شد) شاه افزود نیاز به پوزش خواستن نیست چراکه نمی‌خواستی تخت را به بیگانه بسپاری و کارهایی که کردی همه از سر دلسوزی بود. کی‌خسرو پس از آن به سوی پهلو پارس رفت؛ کاووس از وی استقبال گرمی کرد.

بر تخت شاهی نشانیدن کاوس خسرو را

هنگامی که کاووس بر تخت شاهی نشست، دست کی‌خسرو را به دست گرفت و او را در جایگاه شاهی نشاند و تاج بر سرش نهاد. بزرگان نیز به دربار آمده و بر شاه نو آفرین خواندند.

پادشاهی کی‌خسرو

فرزانه‌ی دانای توس هنر را امیز شی از سه چیز می‌داند:

  • نخست فر یزدان
  • دوم نژاد و گهر،
  • سوم اموزش و کارسخت

دانای توس می‌فرماید هنگامی که این سه را در کنار همدیگر گرد اوردی باید خرد را نیز راهنمای این هشته‌ی ایزدی کنی. با داشتن این چهار چیز است که می‌توانی از رنج و درد و غم به یک سو باشی، مگر از مرگ، که برای مرگ هیچ چاره‌ای نیست و او بدترین بدبیاری از بخت است.

برتخت نشستن کی‌خسرو

هنگامی که کی‌خسرو بر تخت شاهی نشست؛ زال و تهمتن به همراه بزرگان کابل به سوی ایران شهر آمدند؛ کی‌خسرو که می‌دانست تهمتن پروردگار سیاوش است به گرمی او را پذیرا شد؛ شاه گیو و گودرز و توس را به پیشواز ایشان فرستاد. گروه پیشواز دوروز مانده به شهر با ایشان دیدار کردند؛ در ایران زمین به هر دو مهمان ارج فراوان گذاشته شد؛ کی‌خسرو با دیدن تهمتن از تخت پآیین آمد. او را در بر گرفت.

گشتن کی‌خسرو گرد پادشاهی‌اش

کی‌خسرو با همراهی گروهی از پهلوانان و سپاهیان به گرد پادشاهی خویش گشت؛ در این گشت کی‌خسرو خود را به اذر آبادگان و خان اذرگسشب رساند و بار دیگر یزدان را نیایش کرد؛ پس از بازگشت به ایران شهر، کاووس کی‌خسرو را فراخواند و با او از داستان سیاوش و بد کرداری‌های افراسیاب گفت. وی از کی‌خسرو خواست سوگند بخورد کین سیاوش را از افراسیاب خواهد ستاند کاووس به وی هشدار داد مبادا در این راه خویشاوندی با افراسیاب و فریب او، تو را از آنجام این کار بازدارد. کاووس از کی‌خسرو خواست به شیوه‌ی پادشاهان به دادار خورشید و ماه، به تیغ و به مهر، به تخت و کلاه و به فرهی ایزدی سوگند بخورد که سر از کین سیاوش نتابد. کی‌خسرو این سوگند را بر پنیان نوشت و رستم را گواه این نوشته گرفت. نوشته را به نزد رستم سپردند؛ ایرانیان یک هفته به بزم نشستند و روز هشتم کی‌خسرو سروتن بشست و در پیشگاه یزدان به نماز ایستاد و از وی خواست در ستاندن کین سیاوش او را یاری کند. کی‌خسرو به تخت نشست و با پهلوانان و سپاهیان درباره‌ی افراسیاب سخن گفت، شاه از ستم‌های افراسیاب بر خودش، کاووس و مردم ایران سخن گفت و از ایشان خواست با وی در کین‌خواهی از افراسیاب همراه شوند. تهمتن و گودرز و توس گفتند اماده‌ی کین‌خواهی از سیاوش هستند و تا پای جان در این کار پایمردی خواهند کرد.

دومین کین‌خواهی ایرانیان

کی‌خسرو هنگامی که از یاری و همداستانی پهلوانان ایران دل اسوده شد، دو هفته درِ بار را بست و دفتری نو برای نوشتن امار ایرانیان فراهم کرد در این دفتر:

  • نام سد و ده سپهبد از خویشان کاووس به سرکردگی فریبرز نوشته شد.
  • پس از آن نام هشتاد تن از خویشان نوذر به سرکردگی نوذر،
  • هفتاد و هشت تن از نژاد گودرز
  • و شست و سه تن از خویشان گژدهم در دفتر آمد.
  • سد سوار از خویشان میلاد که گرگین در پیش ایشان بود.
  • و هشتاد تن از فرزندان لواده که برته (بَ) پیشاپیش ایشان بود.
  • و سی وسه تن از خویشان پشنگ که رویین پیشدار ایشان بود.
  • از خویشان شیروی هفتاد تن به فرماندهی فرهاد
  • فرزندان گرازه به فرماندهی خودش
  • و چندان از پهلوانان و کنارنگ‌ها در دفتر نوشتند که موبد شمارش آن را نمی‌توانست نگه دارد.

شاه فرمان داد لشکر در اردوگاهی بیرون از شهر گرد بیاید و سر ماه نو اماده راهی شدن باشد. شاه از مردان کمند افکن خواست برای گرفتن اسب‌های بیشتر به سوی فَسیله(گله اسب) بروند.

راهبرد جنگی

شاه روزیِ سپاه (حقوق سربازان) را داد و پس از ان:

  • سد جامه از دیبای رومی و خز و منسوج و پرنیان
  • یک جام پرگوهر

را در پیش نهاد. کی‌خسرو فرمود پلاشان (پِ) پهلوان بزرگ توران است که افراسیاب به او امید‌ها دارد؛ این پیش‌کش‌ها دست‌خوش کسی خواهد بود که اسب و سر وی را در روز نبرد به لشکرگاه من بیاورد. بیژن فرزند گیو که پهلوانی نوخواسته بود برپای خواست و بر شاه آفرین کرد و گفت این کارویژه را به من بسپار. پس از آن کی‌خسرو برای بدست اوردن تاج تژاو

  • دویست جامه زرنگار
  • سد خز و دیبا
  • سد پرنیان
  • دو کنیز زیبای زنار بسته

را به میان گذارد و این بارهم بیژن -پهلوان نوخواسته- برخواست و این کارویژه را پذیرفت. پس از ان:

  • ده غلام
  • ده اسب زرین ستام
  • ده پوشیده روی اراسته

ارودند. شاه فرمود تژاو پرستاری به نام اسپنوی(ا پَ) دارد که از اواز او پلنگ رام می‌شود و به رخ مانند بهار است هرکس که او را بی‌گزند شمشیر به درگاه بیاورد چنین خواسته‌ای در خور او خواهد بود. بار دیگر بیژن برخواست و پس از آفرین فراوان به شاه این خویشکاری را نیز برای خود برگزید. پس از آن کی‌خسرو:

  • ده جام زرین
  • ده شمامه(خمیر خوش بو) در تشت زر
  • ده نقره خام و شش گوهر
  • یک جام از یاقوت زرد
  • یک جام از پیروژه
  • ده غلام
  • ده اسب زرین ستام

برای جان تژاو در میان نهاد. این بار خود گیو برپای خواست و این کارویژه را بر گردن گرفت. شاه بار دیگر فرمود:

  • ده جام زرین پر از گوهر
  • افسر و کمربند خسروی

در میان نهند. شاه این بار اتش زدن هیزم‌های کاسه رود را در میان نهاد. این هیزم‌ها چوب‌هایی بود که افراسیاب در کرانه‌ی کاسه رود برای جلوگیری از دسترسی ایرانیان به درون مرز توران کارگذاشته. گیو بی‌درنگ این خویشکاری را برگردن گرفت و شاه وی را آفرین گفت. پس از آن شاه فرمان داد گنجور:

  • سد دیبه رنگ رنگ
  • سد دانه خوشاب
  • پنج پرستار

انگاه شاه خواست پیامبری چرب زبان و چیره سخن برای بردن پیام نزد افراسیاب، پای پیش نهد این بار گرگین میلاد برپای خواست و کارویژه را پذیرفت.

رفتن فرامرزِ رستم به هندوستان

تهمتن با زواره و فرامرز، در بارگاه بود؛ وی به کی‌خسرو گفت شهری در زاولستان است که روزگاری باژگذار ایران بود لیکن با پیر شدن کاووس آن شهر سر از باژ دادن پیچیده است. کی‌خسرو از تهمتن خواست سپاهی به فرماندهی فرامرز به آن دیار بفرستد و آن شهر را به چنگ اورد.

لشکر اراستن کیخسرو

هنگامی که کی‌خسرو خواست به توران لشکر ببرد، همه‌ی سپاهیان خود را گرد اورد و خود بر پشت پیلی نشست و سپاهیان از پیش روی او یک به یک گذر کردند(رژه رفتند).

  • نخست فریبرز کاووس شاه با پای افزار زرین که ویژه‌ی شاهان و شاهزادگان پارسی بود، از پیش روی کی‌خسرو گذر کرد، درفش خور شید پیکر نماد خاندان کاووس نیز با فریبرز همراه بود. هنگام نزدیک شدن به پیشگاه، بر شاه آفرین کردند و شاه نیز در پاسخ برای او ارزوی پیروزی و چیرگی کرد.
  • خاندان گشواد به سرکردگی گودرز شیرگیر به همراه گیو پس از خاندان کاووس، از پیشگاه شاه گذر کردند. رهام سویچپ و گیو در سوی راست سپاه به پیش می‌رفتند و پشت ایشان، درفش شیرپیکری -که به یک دستش گرز بود و دست دیگرش شمشیر- در دستان شیدوش بود.
  • درفش گرگ پیکر که نماد خاندان رهام بود.
  • خاندان گشواد با هفتاد و هشت نبیره‌ی سرافراز خاندانی بزرگ بود با درفش‌های دیگر از پیشگاه گذر کردند.

گودرز شاه را آفرین گفت و شاه نیز بر گودرز و گیو و لشکر آفرین گفت.

  • گستهم فرزند گژدهم از پس خاندان گشواد با نیزه و کمان و کمندی به دست و درفش ماه پیکر از پیشگاه شاه گذشتند و آفرین گفتند.
  • پس از گستهم هنگام گذشتن خاندان اشکش(ا کِ) فرزند قباد (قَ) بود. وی با سپاهیان زره پوش از کرد و بلوچ که سرانگشتشان هم پیدا نبود، ازپیشگاه گذشتند. ایشان درفش پلنگ پیکر با خود داشتند و بر شاه آفرین گفتند.

کی‌خسرو از پشت پیل، سپاهش را که تا دو میل گسترده بود، نگاه کرد و آفرین خواند.

  • پس از ایشان فرهاد با درفشی اهو پیکر از پیشگاه شاه بگذشت و شاه را آفرین گفت.
  • گرازه از نژاد گیوگان با سپاهی پرخاشجو و درفش گراز پیکر از پیشگاه گذشت. و شاه را آفرین گفت.
  • زنگه‌ی شاوران (وُ) با درفش همای پیکر پس از ایشان با سپاهی از بغداد به پیشگاه گذر کرد. و شاه را آفرین گفت.
  • از پس ایشان سپاهیان کشمیر، کابل و نیمروز به فرماندهی فرامرز فرزند رستم دستان که درفش اژدها پیکر با نگاری از اژدهای هفت سر، مانند درفش پدرش به همراه داشت از پیشگاه گذشت و بر شاه آفرین گسترد. کی‌خسرو با او سخن گفت و پندهایی به او داد. شاه به اوگفت: اینک که هندوستان از قنوج تا مرز دستان(نیمروز) در دست تو است باید با مردم درویش یار باشی و در جوانی به دنبال گنج اندوزی نباشی.

هنگامی که سپاهیان برای نبرد به سوی توران به راه افتادند تهمتن تا دو فرسنگ با فرامز رفت و هنگام جدایی وی را پندهای فراوان داد و با دلی اکنده از اندوه پسر را پدرود کرد و خود به سوی کیخسرو بازگشت. کی‌خسرو از پیل پیاده شد و باره‌ای برنشست به پرده سرا رفت. کی‌خسرو پس از بازگشت تهمتن او را به بزم فراخواند.

داستان فرود

به گفته‌ی فرزانه‌ی توس داستان فرود داستانی است که در آن پیامد‌های بدخویی و تندی و نابخردی به رو شنی پیدا است؛ هنگامی که ایرانیان اهنگ توران کردند، شاه توس را سپهدار سپاه ایران کرد و فرمان داد همگان از فرمان وی پیروی کنند پس از آن شاه به توس سفارش کرد تنها با مردانی بجنگ که اهنگ جنگیدن دارند. در راه به مردم و به کشت و کار و خانه‌ی ایشان اسیب و ازار نرساند. شاه سفارش ویژهای کرد و به او گفت: مبادا از کلات بگذری، در آنجا برادر من- پسر سیاوش و جریره- با مادرش، زندگی می‌کند او از نژاد بزرگان است و همچنین از ایرانیان کسی را نمی‌شناسد، مبادا از کلات بگذری و با آن شیر روبرو شوی. توس پیمان کرد از فرمان شاه سرنپیچد. شاه و تهمتن و موبدان به کاخ بازگشتند و سپاه به سوی جرم(ج رَ) و میم(م یَ) به راه افتاد. در میان راه توس که خود و سپاه خود را بر سر دوراهی گذر از کلات و جرم، یا بیابان بی اب و علف میدید فرمان داد سپاه از راه کلات بگذرد و در میم اردو بزند. گیو یاداور شد کی‌خسرو فرمان داده از کلات نگذریم. توس گفت زمانی که گژدهم سپهدار بود من از این راه گذشته‌ام و در آن هیچ سختی‌ای ندیده‌ام مگر پستی و بلندی زمین.

اگاه شدن فرود

سپاه ایران هنگامی که به نزدیکی کلات رسید، فرود اگاه شد. به دژ اماده‌باش داد و اسبان را از کوه و دشت به دژ برد و درِ دژ را بست. مادر فرود، جریره، از پسر خواست اگر سپاه پیش رو سپاه کی‌خسرو است که به این سو می‌اید با او برای کین‌خواهی از سیاوش همراه شود؛ فرود به پیشواز آن سپاه آمد و به سفارش مادر تخوار (تُ) را راهنمای خود کرد، جریره از فرود خواسته بود در میان ایرانیان بهرام و زنگه‌ی شاوران را که دوستانِ همراه و همیشگی سیاوش بودند پیدا کند. فرود و تخوار از دژ بیرون آمدند بر فراز کوهی سپاه ایران را زیر نگر گرفتند. تخوار که ایرانیان را از روی درفش و خاندان‌ها می‌شناخت به فرود گفت:

پس از آنکه فرود از چند و چون سپاه ایران اگاه شد، توس نیز او را دید با خود اندیشید که شاید این طلایه‌ی سپاه توران باشد به هر رو بهرام را به سوی او فرستاد و از او خواست کیستی این دو تن را دریابد. اگر نیاز شد زنده یا مرده‌ی انها را به نزد او بیاورد. هنگامی که بهرام به ایشان نزدیک می‌شد، فرود از تخوار پرسید او کیست تخوار پاسخ داد او را نمی‌شناسم لیکن گمان می‌کنم از گودرزیان باشد. هنگامی که بهرام به ایشان رسید. گفت مگر اوای کوس را نشنیده‌اید؟ چرا گستاخانه بر سر راه لشکر ایستاده‌اید؟ فرود به او گفت گمان نمی‌کنم چیزی از من بیشتر داشته باشی که خود را شیر و من را گور پنداشتی. فرود از او درباره‌ی ایرانیانی که در این سپاه همراه اویند پرسید. بهرام در پاسخ گفت: توس سالار سپاه است و گودرز و رهام و گیو و گرگین و شیدوش و فرهاد و گستهم و زنگه‌ی شاوران و گرازه با او همراه هستند. فرود که نام بهرام را در میان همران سپاه نشنید شگفت زده شد و از او پرسید: چرا از بهرام نامی به میان نیاوردی؟ بهرام به او گفت: نام بهرام را برای چه به میان اوردی؟ فرود پاسخ داد، پدر من با بهرام و زنگه همچون دو برادر بود. بهرام دانست که آن گُرد، فرود فرزند سیاوش است، بی‌درنگ از او خواست نشان کیانیان را که همان خاﻝ سیاه بربازو است، به او نشان دهد فرود نیز چنین کرد. پس از آن فرود از او خواست به فرمانده سپاه ایران بگوید یک هفته مهمان او باشند و روز هشتم خود فرود نیز با سپاهش به کین خواهی سیاوش پیشاپیش سپاه ایران خواهد تاخت. بهرام پذیرفت و گفت همه‌ی اینها را به توس خواهم گفت و دستش را نیزخواهم بوسید، لیکن بدان که او مردی خیره سر است. وی برای تاﺝ و تخت با گیو و گودرز به نبرد برخاست. شور بختانه او هم نژاد دارد هم خواسته و جایگاه با این همه خیره سر و تندخو است و از پادشاهی کی‌خسرو نیز چندان خرسند نیست. اگر بجای من کس دیگری به دیدارت آمد هرگز نگذار به تو نزدیک شود. فرود یک گرز دسته زرین را به بهرام داد و گفت این پیشکش برای تو باشد، پیش خود نگه دار شاید روزی به کار آیدت. هنگامی که توس از این داستان اگاه شد بهرام را سخت سرزنش کرد. فرمان داد یکی از گردان ایران زمین برای کشتن آن مرد که بر بلندای کوه ایستاده به آن سو بروند، ریونیز داماد توس پیشگام شد. بهرام پیوسته ایشان را پند می‌داد که او خویش کیخسرو است مبادا بر وی گزندی برسد. هنگامی که ریونیز بتاخت به سپدکوه (سِ پِ) نزدیک می‌‌شد فرود با تخوار رای زنی کرد که اسبش را به تیر از پای در بیاورم یا سوار را؟ تخوار گفت این ریونیز داماد توس است او چهل خواهر دارد و تک پسر است. اگر او را بکشی توس بادافره این بدخویی که کرده است را خواهد دید فرود نیز چنین کرد و ریونیز را به زخم پیکان از پای دراورد. پس از کشته شدن ریونیز، توس زرسپ (پسر توس) را برای گرفتار کردن فرود به بالای کوه فرستاد هنگامی که زرسپ به فرود نزدیک شد تخوار گفت او زرسپ فرزند توس و همسر خواهر ریونیز(همسر زرسپ توس) است. فرود نیز بار دیگر خدنگی بر چله‌ی کمان نهاد و او را از پای دراورد. پس از کشته شدن زرسپ این بار خود توس اماده‌ی رویارویی با فرود شد هنگامی که او به فرود نزدیک می‌شد تخوار گفت باید به دژ بازگردیم. ما تاب دراویختن با نهنگی کاردیده مانند توس را نداریم. فرود با او تند شد و گفت می‌تواند از پس او نیز بر بیاید. تخوار به او گفت اگر توس را بکشی ایرانیان با سی هزار سواری که دارند به دژ می‌تازند و دیگر اینکه با کشته شدن توس، کین‌خواهی از سیاوش ناکام خواهد ماند. رای‌زنیِ دستور نادان، فرود را به کام مرگ فرستاد. فرود می‌خواست به دژ بازگردد لیکن هفتاد پرستنده‌ی زیبا روی خود که از بالای دژ به او نگاه می‌کردند را دید، پس تیری به چله‌ی کمان نهاد و اسب توس را زد. فرود میدانست بزرگان ایرانیان پیاده نمی‌جنگند. هنگامی که توس از اسب فرو افتاد فرود نیز او را به کواژه گرفت و گفت این چه پهلوانی است که از یک تن اینگونه شکست خورد؟ چگونه کارزار خواهد کرد؟ پرستندگان او نیز به توس خندیدند. هنگامی که فرود با پیاده فرستادن توس به سوی لشکرگاه اینگونه ایرانیان را خوار کرد، گیو دیگر تاب نیاورد و گفت اگر او پور جمشید هم باشد دیگر نباید در برابرش کوتاه بیاییم. اگر توس یک بار تندی کرد، فرود این همه جفا کاری کرده. گیو این را گفت و خود به سوی جرم به راه افتاد. هنگامی که گیو به ایشان نزدیک شد، فرود از تخوار نام او را پرسید تخوار بیخرد نیز پاسخ داد او همان کسی است که دست پدربزرگ تو، پیران، را بست و در توران بسیاری از فرزندان را بی پدر کرد او گیو دلیر است وی رزه سیاوش را به هنگام نبرد برتن می‌کند که هیچ تیری بران کارگر نیست. بار دیگر فرود با گیو همان کاری را کرد که با توس کرده بود و اسبش را اماج(هدف) گرفت. با فرو افتادن گیو بار دیگر اوای خنده‌ی پرستندگان فرود که از بام دژ به تماشا ایستاده بودند به گوش رسید و گیو نیز مانند توس از نبرد پیاده روی گرداند و به اردوگاه بازگشت. بزرگان ایران به نزد او آمدند و از تندرست ماندن او شادمان شدند و یزدان را ستودند. بیژن به نزد پدر رفت و او را برای روی گرداندن از نبرد با یک ترک سرزنش کرد و به پدر پشت کرد و رفت. گیو بر اشفت و با تازیانه‌ بر سر او زد و به بیژن گفت در هنگام نبرد باید خرد داشته باشی. بیژن که از این کار خونش به جوش آمده بود سوگند خورد تا کین زرسپ را نستانده یا مانند او به کام مرگ نرفته از این کار دست برندارد. او به نزد گستهم رفت و از او اسبی خواست. گستهم نخست یاداور شد که بزرگانی چون توس و پدرت نتوانستند از پس کسی که بالای سپدکوه ایستاده بر بیایند تو نیز نباید به این راه بروی. بیژن پافشاری کرد و گفت دل من را نشکن، من سوگند خورده‌ام این کار را آنجام دهم. گستهم که غم‌خوار بیژن بود گفت: تنها دو اسب جنگی برای من مانده و از دادن اسب به بیژن سرباز زد. بیژن که سوگند خورده بود کین زرسپ را بستاند بران شد پیاده به کارزار برود. گستهم ناگزیر به او گفت هرکدام از اسپانش را که می‌خواهد برگزیند و به رویارویی با فرود برود. بیژن یکی از اسپان گستهم که مانند رخش بلند بالا بود را برگزید. هنگامی که گیو از این کار اگاه شد، گستهم را فراخواند و زره سیاوش را به او داد تا به بیژن برساند. بیژن به سوی فرود رفت و او که می‌دانست بیژن تنها فرزند گیو است، بار دیگر بجای کشتن او، اسبش را با تیر از پای در اورد. بیژن پادسو با گذشتگان خود پیاده نبرد را دنبال کرد و به فرود رسید. در زد و خوردی که میان ایشان در گرفت برگستوان اسب فرود پاره شد و فرود به زمین افتاد لیکن توانست خود را از چنگ بیژن برهاند و به دژ برساند. باشندگان دژ با هزار تن شب را در اماده‌باش به سر بردند. جریره در خواب اتشی بلند دید که در دژ بر افروخته بود و سراسر دژ و پرستندگان را در خود سوزاند. جریره بیدار شد و گرداگرد دژ را پر از لشکر دید. فرود را بیدار کرد و نگرانی‌هایش را به او گفت. فرود گفت من نیز مانند پدر در جوانی مزهی مرگ را خواهم چشید لیکن هرگز مانند او به اسانی تن به مرگ نخواهم داد و از ایرانیان زنهار نخواهم خواست. فرود با سپاهی که داشت از دژ بیرون شد و نبرد آغاز شد؛ در میانه‌ی روز دیگر کسی با او نمانده بود. به سوی دژ بازگشت؛ بیژن و رهام از بالا و پآیین در سراشیبی در کمین فرود بودند؛ هنگامی که فرود با بیژن می‌جنگید، رهام از پشت دستش را از کتف جدا کرد؛ فرود به سختی خود را به درون دژ کشاند؛ فرود در هنگام مرگ به پرستاران و پو شیده رویانش سفارش کرد خود را از بام دژ به زیر افکنند تا دست بیژن به ایشان نرسد.

خودکشی جریره

همه‌ی پرستندگان فرود خود را از بالای دژ به زیر انداختند؛ پس از مرگ فرود جریره همه‌ی گنجها را اتش زد و بر بالین فرود خودش را کشت؛ هنگامی که بهرام به دژ پای نهاد و این داستان را دید، گفت به راستی که فرود از پدرش نیز زار تر مرد، چرا که پدرش را چاکری خوار نکشت و بر بالین او مادرش کشته نشد. بهرام ایرانیان را برای کاری که کرده‌اند سرزنش کرد. وی یاداور شد برای کاری که کرده‌اند باید پاسخگوی کی‌خسرو نیز باشند. ایرانیان از این کرده پشیمان شده بودند. لیکن دیگر از این پشیمانی سودی نبود. توس فرمان داد پیکر فرود را به همراه ریونیز و زرسپ دخمه کنند و از آنجا به راه خود بازگردند.

بیژن و پلاشان

ایرانیان سه روز در جرم ماندند و پس از آنکه تن گرامی فرود را دخمه کردند به سوی کاسه رود پیش‌روی کردند. در نزدیکی کاسه رود سپاهی از توران به فرماندهی پلاشان برای بررسی لشکر ایران، به ایشان نزدیک شد. بیژن و گیو بر کوهی که نزدیک لشکر بود نشسته بودند؛ ایشان درفش پلاشان را دیدند، گیو برخواست و اماده‌ی نبرد شد. بیژن گفت شهریار جهان کشتن پلاشان را به او سپرده است و از گیو خواست زره سیاوش را به او بدهد. گیو با ناخرسندی سخن بیژن را پذیرفت. بیژن خود را به پلاشان رساند؛ پلاشان اهویی شکار کرده بود و سرگرم خوردن بود؛ پلاشان از بیژن نام و نشانش را پرسید و پس از آنکه بیژن با اب و تاب از خود و پدرانش یاد کرد پلاشان بی آنکه پاسخی به گفته‌ها و خودستایی‌های بیژن داده باشد به نبرد با او پرداخت. دو جنگی پس از شکسته شدن نیزه‌ها دست به شمشیر بردند و پس از آن با تنی سرتاپا خوی(عرق) گرزگران کشیدند و چندی اویختند تا اینکه سرآنجام بیژن با گرز به میان پلاشان کوبید و مهره‌ی پشت او را خرد کرد. بیژن بی‌درنگ از اسب فرود آمد و سر او را از تن جدا کرد و سلاح و اسبش و سر آن نامجو را به نزد پدر برد؛ گیو که چشم به راه بود و نگران که مبادا پور دلیرش در این نبرد کشته شود، با دیدن بیژن که به سوی لشکر گاه باز می‌اید شاد شد. جنگ ابزار و سر و اسب پلاشان را به نزد توس بردند و بیژن را فراوان ستودند.

برﻑ وسرما

افرسیاب با نیروهای کمکی به کاسه رود آمد؛ سرما و برف فراگیر شد؛ بهرام توس را برای کاری که کرده بود سرزنش کرد؛ توس چرایی کشته شدن فرود را خون خواهی از زرسپ و ریونیز برشمرد. توس خواست گیو یا بیژن که پیشتر کارویژه‌ی اتش زدن هیزم‌های کاسه رود را بر دوش گرفته بودند به فرمان شاه برای سوزاندن هیزم‌های کاسه رود راهی شوند. بیژن می‌خواست خود این کار را به آنجام برساند لیکن گیو جلوی او را گرفت و این کار را به آنجام رساند؛ تا سه هفته پس از اتش زدن این چوب‌ها نمی‌شد از آن مرز گذشت؛ در آغاز هفته‌ی چهارم ایرانیان از مرز گذشتند.

بهرام و کبوده

پس از آنکه راه باز شد ایرانیان به سوی گروگرد(گُ گِ) که پایتخت تژاو بود به راه افتادند؛ تژاو از آمدن سپاه ایران اگاه شد و به کبوده چوپان رمه‌های اسپ افراسیاب فرمان داد شبانه خود را به نزدیکی لشکر ایران برساند و از چند و چون سپاه ایران اگاه شود. آن شب بهرام نگاه‌بان سپاه بود هنگامی که کبوده به سپاه نزدیک شد بهرام از خروش اسبش در سیاهی شب از بودن او اگاه شد. بهرام در تاریکی شب وی را به تیری از پشت اسب فرو انداخت. هنگامیکه خواست سر از تن او جدا کند، کبوده گفت اگر از کشتن من درگذری تو را در نبرد با تژاو که من را به این سو فرستاده یاری خواهم کرد. بهرام که تژاو را برای خود هم‌اورد دشواری نمی‌دانست او را سر برید و سرش را چون سواری بی‌نام و نشان به لشکر اورد.

گیو و تژاو

بامداد سپاه ایران و توران با یکدیگر روبرو شدند گیو از یک سو و تژاو از سوی دیگر رو در روی هم ایستادند تژاو خود را اینگونه شناساند که نژادم ایرانی است و داماد افراسیاب و مزربان توران زمین هستم. گیو به او گفت کسی از ایرانیان در توران زندگی نخواهد کرد، تو نیز اگر مرزبان توران هستی و داماد افراسیاب، چرا این اندازه لشکرت کم است با این اندﻙ سپاه که داری تاو رویاروی با ما را نخواهی داشت با من به نزد توس بیا، هرچه خواستی برایت اماده خواهیم کرد. تژاو رای گیو را نپذیرفت و با او به گفت و شنود ایستاد در این میان بیژن بر پدر بانگ زد که چرا بجای اینکه با دشمن بجنگی این اندازه سخن می‌گویی. نبرد آغاز شد و از این سو گیو و بیژن و از آن سو تژاو با مردانی چون ارتنگ و مردوی به نبرد آمدند. و سه بهره از سپاه توران از میان رفت و تژاو از لشکر ایران گریزان شد بیژن در پی او افتاد و با نیزه‌ای به کمرگاه او زد. زره تژاو جان او را از گزند دور نگه داشت. تژاو زره را باز کرد از پیش بیژن گریخت. بیژن نیزه را رها کرد و برای ربودن تاجی که افراسیاب به او داده بود چنگ دراز کرد؛ بیژن توانست تاجی را که تژاو هرگز از خود دور نمی‌کرد، از سرش برباید؛ تژاو همچنان در گریز از بیژن خود را به نزدیکی دژ رساند و از آن سو اهنگ رفتن به توران کرد؛ در میان راه اسپنوی، بانوی نامبر(معروﻑ) تژاو نیز با او همراه شد. تژاو و اسپنوی که با یک اسب می‌تاختند پس از چندی خسته شدند و اسبشان یارای راه رفتن نداشت؛ تژاو گمان می‌کرد ایرانیان با اسپنوی کاری ندارند و تنها به دنبال او هستند، پیشنهاد کرد اسپنوی از اسب پیاده شود که تژاو بتواند خود را از چنگ بیژن برهاند؛ چنین شد؛ بیژن که از پس ایشان می‌تاخت اسپنوی را دید و با خود به لشکرگاه اورد. ایرانیان در میان گله‌ی اسپان افراسیاب افتادند و هر یک کمندی برداشته و هر چند اسب که می‌توانستند به چنگ اوردند ایرانیان در دژ و در جایگاه تژاو فرود آمدند.

اگاه شدن افراسیاب

تژاو خود را با چشمانی گریان به افراسیاب رساند و او را از این داستان اگاه کرد. افراسیاب بی‌درنگ پیران را برای گرد اوردن سپاه برگزید. پس از آنکه سپاه توران گرد آمد تژاو و بارمان فرمانده راست سپاه و نستیهن فرمانده چپ سپاه گردیدند پیران سپاه را از بی‌راهه و پنهانی برد و کاراگاهی را برای شناسایی جایگاه لشکر ایران به گروگرد فرستاد؛ اگهی آمد که لشکر ایران جایی در میان سرخس و باورد و نزدیک طوس است و اماده‌ی نبرد نیز نیستند؛ پیران لشکر را برای شبیخون زدن به ایرانیان اماده کرد هنگامی که زمان شبیخون فرارسید ایرانیان همه در بزم و آرام و خرام بودند و نیمی از ایشان مست؛ در این سپاه گیو بیدار و گودرز هشیار بود؛ گیو فریاد و فغان لشکر دشمن را شنید. از خیمه بیرون آمد و گرز گاوسار را برداشت و توس را اگاه کرد که دشمن شبیخون کرده است؛ پس از آن به پیش گودرز رفت و بیژن را یافت و با او سخنهای درشت گفت و برای اینکه هنگامه‌ی رزم را با هنگامه‌ی بزم یکی دانسته سخت نکوهش کرد؛ تورانیان در این نبرد بسیاری از لشکر ایران را کشتند؛ توس از این شکست چونان دیوانگان شده بود؛ ایرانیان شکست خورده و تارومار شده به گرد گودرز آمدند و گودرز سپاه را به بالای کوه برد و برای یافتن راه گریز به هر سو دیده‌بانی فرستاد؛ گودرز پس از این شکست،پیکی به نزدیک شاه ایران فرستاد و او را از این پیش آمد اگاه کردند.

اگاه شدن کی‌خسرو

هنگامی که کی‌خسرو از ناکارامدی و شکست توس اگاه شد نامه‌ای به فرامرز کاووس و بزرگان سپاه نوشت و در آن از کار توس گلایه کرد و از ایشان خواست توس را به ایران بفرستند. شاه در نامه از ایشان خواسته بود که فریبرز سپهبد باشد و گیو فرمانده سپاه و رای‌زن او. از فریبرز خواسته شده بود در کارها شتاب نداشته باشد و همواره به رای گیو گوش نماید؛ پس از رسیدن نامه، توس درفش را به فریبرز سپرد و خود را به ایرانشهر رساند هنگامی که به پیشگاه شاه رسید، کی‌خسرو سخت او را سرزنش کرد و خوار نمود. پس از آن کی‌خسرو به توس گفت برو و تا پایان زندگانی‌ات در خانه بمان.

فریبرز

فریبر در نخستین گام پس از سپهبدی، رهام را به نزد پیران فرستاد و او را برای شبیخون کردن سرزنش کرد. فریبرز به پیران پیشنهاد داد اگر می‌خواهی دست به نبرد انبوه بزن یا بپذیر برای یک ماه جنگ را کنار بگذاریم. پیران در پاسخ ایرانیان را برای آنکه در جنگ پیش دستی کرده بودند و از جیحون گذشته بودند سرزنش کرد و پیشنهاد کنار گذاشتن جنگ برای یک ماه را پذیرفت.

جنگ [[پشن]] (پَ) و [[لاون]]

یک ماه گذشت؛ دو لشکر اماده‌ی نبرد شدند و رویاروی یکدیگر ایستادند؛ در سپاه ایران گیو فرماندهی راست لشکر و اشکش فرماندهی چپ لشکر ایران زمین بود. فریبرز نیز در دل سپاه ایستاد؛ نبرد آغاز شد؛ گیو بسیاری از تورانیان از جمله نه‌سد تن از نژاد پیران را کشت؛ لهاﻙ و فرشیدورد اهنگ کشتن گیو را کردند؛ هومان به فرشیدورد گفت باید نخست با جبهه‌ی میانی سپاه که فریبرز کاووس شاه در آن جای دارد نبرد کنند. پس از شکست جبهه‌ی میان سپاه، نبرد کردن با راست سپاه اسان خواهد بود؛ نبرد آغاز شد و فریبرز را که یارای رویارویی با این گردان تورانی نبود از ایشان گریخت و به بالای کوه پناه برد گودرز که گریز فریبرز را دید خواست با او برود لیکن گیو جلوی اینکار را گرفت و گفت اگر تو نیز از رویارویی با ایشان بگریزی سپاه شکست خواهد خورد. گودرز با گفته‌ی گیو از کار خود پیشمان شد و از رفتن بازماند پس از آن گرازه و گستهم و برته سوگند خوردند تا زنده هستند از نبرد روی برنتابند. گودرز بیژن را به سوی فریبرز فرستاد که فریبرز را با اختر کاویان یا اختر کاویان را بی فریبرز نزد او بیاورد؛ بیژن به فریبرز کاووس رسید و با او خواستِ گیو را بازگفت، فریبرز با او درشتی کرد و گفت تو کوچکتر از آن هستی که درفش کاویانی را با خود به دوش بگیری. بیژن که زمان و تاب شنیدن این سخنان را نداشت با شمشیر درفش را به دونیم کرد و نیمی از آن را با خود برداشت و به سوی گودرز بازگشت؛ در راه بازگشت هومان که از راز درفش کاویان یا همان اختر کاویانی اگاه بود فرمان داد بیژن را تنگ در بر گیرند و درفش را از دست او بیرون اورند. بیژن با تیر باران کردن ایشان، دشمن را از خود دور کرد؛ ایرانیان بار دیگر جنگ را پیش بردند و اماده شدند برای بدست اوردن تاج و تخت تورانیان به دل سپاه ایشان بزنند. در این نبرد ریونیز کاووس‌شاه فرزند کوچکتر کاووس کشته شد و تاجش بر خاﻙ افتاد. گیو که نمی‌توانست میان سپاه را رها کند و برای بدست اوردن تاج برود، فریاد براورد که اگر آن تاﺝ به دست دشمن بیفتد ننگی بزرگ برای ایرانیان خواهد بود؛ پیران گفته‌های گیو را شنید و برای بدست اوردن تاﺝ به آن سو تاخت؛ از ایرانیان نیز بهرام برای اوردن تاﺝ رفت جنگی درگرفت که هر دو سپاه کشته‌های فراوانی دادند؛ بهرام چنان جنگید که همه از نبرد بهرام در شگفت ماندند؛ او تاج را به نوک سنان از زمین ربود و به کارزار پایان داد؛ کشته‌های فراوانی در این نبرد بر زمین ماند و امار زنده‌ها تنها چنین بود که

  • هشت تن از گودرزیان
  • بیست و پنج تن از گیوگان
  • و هشتاد تن از خاندان کاووس مگر ریونیز زنده ماندند

و از دیگر سو

  • سی‌سد تن از خاندان افراسیاب
  • و نه‌سد تن از خاندان پیران کشته شدند.

اسب گستهم در جنگ کشته شده بود و او پیاده و نیزه به دست از کارزار باز می‌گشت. بیژن که نزدیکترین دوست او بود، به وی نزدیک شد و او را بر اسب خویش نشاند و به سوی اردوگاه بازگشتند. تورانیان شاد از این نبرد و ایرانیان غمگین به اردوگاه بازگشتند.

تازیانه‌ی بهرام

شب هنگام بهرام به نزد پدر رفت و به گودرز گفت هنگامی که تاﺝ ریونیز را از میدان نبرد بر می‌داشته تازیانه‌اش بر خاک افتاده است. گودرز او را را از رفتن به اوردگاه بازداشت و گیو به برادر گفت من تازیانه‌های فراوان دارم یکی از انها با دسته‌ی سیم و زر همان است که فرنگیس از گنج سیاوش به من بخشید، یک تازیانه از کاووس شاه و پنج تازانه‌ی دیگر نیز دارم همه را به تو می‌دهم تا از این کار بگذری. بهرام که بیش از تازیانه، نامی که بر تازیانه نوشته بود برایش گران بود، خروشید و گفت برای آنکه نامش به دست پیران نیفتد باید تازیانه از میدان بازگرداند. بهرام بر اسب نشست و به سوی میدان تاخت در میان کشتگان تن ریونیز را دید و بران کشته زار گریست؛ بهرام برادران کشته شده‌ی خود را نیز بر دشت دید؛ وی در میان کشتگان از گوشه‌ی میدان آوایی شنید. یکی از ایرانیان تن خسته و تشنه بر خاﻙ افتاده بود. مرد زخمی، بهرام را شناخت و او را از بودن خود، اگاه کرد. مرد به بهرام گفت سه روز است که زخمی در این رزم‌گاه افتاده. بهرام پیراهن خود را درید و زخم‌های او را بست سپس به دنباﻝ تازیانه رفت که پس از یافتن آن با این سوار خسته و شکسته به اردو بازگردد؛ اسب بهرام با شنیدن آوای مادیانی از او دور شد. بهرام به دنبال اسبش رفت و هنگامی که بر او سوار شد، اسب از جایش تکان نخورد. بهرام از خشم با شمشیر به پای اسب و زد و از باره پیاده شد. پیاده به سوی اردوگاه راه افتاد. از این گیرو دار سواران توران از آمدن پهلوان اگاه شدند. یک گروه سد تنی از سربازان پیاده، راه را بر بهرام بستند و گرداگردش را گرفتند. بهرام با تیرو کمان بر ایشان تیرباران کرد و ایشان را پراکند. ایشان پیران را از آمدن بهرام به میدان اگاه کردند پیران بی‌درنگ رویین را برای زنده دستگیر کردن بهرام به آن میدان فرستاد رویین نیز از گرفتار کردن بهرام ناتوان ماند و اینبار خود پیران بر اسب نشست و به سوی بهرام رفت. پیران تلاش کرد بهرام را از نبرد باز دارد و با دست به بند دادنش جانش را از گزند بازدارد. به او گفت تو با سیاوش مهمان من بوده‌ای و نان و نمک خورده‌ای، اینک نیز می‌توانیم با یکدیگر خویشی کنیم و نبرد را کنار بگذاریم. بهرام در پاسخ به همه‌ی سخن‌های نرمی که پیران گفت، یاداور شد سه روز است چیزی نخورده و پیوسته در نبرد بوده. وی از پیران خواست تنها یک اسب برای گریختن از این اوردگاه به او بدهد. پیران گفت از ترس افراسیاب نمی‌تواند به او کمکی بکند؛ پس از بازگشتِ پیران تژاو بیرون آمد و اهنگ نبرد با بهرام کرد. بهرام ایشان را تیر باران کرد و پس از پایان تیرهایش با نیزه و پس از آن با شمشیر جنگید؛ سپاهیان توران یکباره بر بهرام تگ اوردند؛ تژاو از پشت دست بهرام را از کتف جدا کرد. بامداد گیو که از بازنگشتن بهرام نگران شده بود به بیژن فرمود برای یافتن بهرام به اوردگاه بروند؛ ایرانیان بهرام را خسته و فتاده بر خاﻙ یافتند؛ بهرام به هوش آمد و گیو را بالای سر خود دید. برای برادر از نمک شناسی پیران و ستم‌کاری تژاو گفت و خواست تژاو سزا داده شود. شب هنگام گیو به سوی سپاهیان توران به راه افتاد طلایهدار سپاه توران تژاو بود. در میان آن سپاه گیو یکراست به سوی تژاو رفت و او را به خم کمند از پشت زین برگرفت و کشان کشان با خود به این سو اورد. تژاو گفت من او را نکشته‌ام زمانی که من رسیدم سربازان چین او را کشته بودند. گیو تژاو را دست بسته به سوی بهرام اورد و اماده بود در برابر چشمان بهرام او را بکشد. تژاو نزد بهرام لابه کرد و از او خواست جانش را ببخشد در برابر تژاو نیز همه‌ی زندگی‌اش را به بندگیِ درگاه و گور بهرام خواهد گذراند. بهرام در واپسین زمان زندگی‌اش از خون او درگذشت و از برادر خواست او را نکشد. پس از اینکه بهرام تژاو را بخشید گیو نتوانست از خون او درگذرد و سر تژاو را از تن جدا کرد. بهرام از اینکه در جهان هرکس می‌خواهد به بزرگی برسد باید بکشد یا کشته شود نالید و پس از آن جان از تنش بیرون رفت و از این جهان در گذشت. گیو تن پیلوار برادر را بر اسب تژاو نهاد و به بیژن سپرد. از او خواست پیکر افِدَر خود را از این اوردگاه بیرون برده و به آیین، دخمه کند. پس از این رخدادها، ایرانیان بران شدند بار دیگر به ایران بازگردند و بیش از این هزینه‌ی این جنگ را نپردازند. سپاه پراکنده‌ی ایران به سوی کاسه رود و ایران بازگشت. هنگامی که تورانیان از این داستان اگاه شدند، از اندیشه‌ی ایرانیان اسوده گشتند؛ افراسیاب پیران را به نزد خود فراخواند و دو هفته بزم برگزار کرد؛ در آغاز هفته‌ی سوم افراسیاب پیشکش‌های فراوان به پیران داد و به او گفت: امروز کی‌خسرو در کمین لشکرکشی به توران است و پوﻝ و خواسته‌ی فراونی نیز دارد، وی از پیران خواست بیشتر هشیار باشد.

بازگشت سپاهیان شکست خورده

استاد فرزانه‌ی توس می‌فرماید: در ایران و جهان پهلوانی به بزرگی و رای و خَرد تهمتن دیده نشده است، تهمتن افزون بر آنکه مرد جنگ است، خردمند و بیدار دﻝ نیز هست. استاد این داستان را از دفتر این‌گونه به شعر در اورده است: هنگامی که ایرانیان با سرافکندگی به نزد کی‌خسرو باز می‌امدند بر سر راه از کلات گذشتند و بار دیگر به یاد فرود، آن جوان بی گناه کشته شده، افتادند. کی‌خسرو از دیدار ایشان بسیار ناخرسند بود. به درگاه یزدان نالید و گفت اگر ترس یزدان نبود هزار دار برپا می‌کردم و تن توس و گناه کاران این داستان را بردار می‌کردم. شاه توس را بسیار سرزنش کرد؛ درِ بارگاهش را به روی بزرگان بست و هیچکس را نپذیرفت؛ سپاهیان ایران به نزد تهمتن رفتند و او را میانجی کردند. ایشان به وی گفتند انچه پیش آمده از بوش(تقدیر) بوده. در این داستان فرزند کاووس نیز کشته شده، فرود نام و نشانش را از ما پنهان کرد. ایشان افزودند پادافره توس نیز کشته شدن فرزندش بوده.

امرزش ایرانیان

بامداد، تهمتن به نزد کی‌خسرو رفت و گناه ایرانیان را باز خرید. وی به شاه گفت اگر فرود دلاور کشته شد، ریونیز و زرسپ نیز کشته شدند داﻍ پسر برای توس پادافره(مجازات) کمی نیست. تهمتن کشته شدن فرود را نیز به سر آمدن زمان و زندگانی‌اش چسباند و گفت زندگانی که به سر بیاید چه بکشند و نکشند، سرآنجامی مگر مرگ نخواهد داشت. کی‌خسرو سخنان او را پذیرفت و توس را به پیشگاه بار داد؛ توس هنگامی که نزد شاه رفت، فراوان پوزش خواست؛ توس گفت اماده است برای خشنودی شاه یک بار دیگر با سپاه و لشکری به سوی توران برود.

سومین کین‌خواهی ایرانیان

کی خسرو با تهمتن و بزرگان در این باره رای‌زنی کرد؛ شاه گفت از زمانی که تور و سلم، ایرج را ناروا از پای در اورده بودند، هرگز شاه ایران چنین ننگی را نپذیرفته و این همه کشته در یک نبرد نداده بود. شما سر جنگ و دل کینه جو ندارید؛ بزرگان ایران- رهام و گرگین و گودرز و توس و خراد و زنگه‌ی شاوران و بیژن و دیگران- زمین را بوسیدند و به شاه گفتند اگر فرمان شاه به جنگ باشد ما همه اماده‌ی سرافشاندن هستیم. شاه گیو را فراخواند و پیشکش‌های فراوانی به او داد و گفت سپهدار توس نباید بی رای گیو کاری آنجام دهد. سپاهیان بی شمار ایران برای سومین کین‌خواهی از خون سیاوش به سوی توران به راه افتادند؛ بانزدیک شدن سپاه ایران به سوی رودشهد نامه‌ای به پیران نوشته شد و رسیدن سپاه کینه‌خواه ایران به مرز را گزارش کرد. هنگامی که سپاه پر توان ایران در کرانه‌ی رودشهد گسترده شد، پیران نیز لشکر را به کرانه‌ی دیگر رود اورد و پیامی به سوی توس فرستاد و از گذشته و نیکی‌هایی که با فریگیس و سیاوش و کی‌خسرو کرده بود یاد کرد و گفت: من دوستدار کی‌خسرو هستم و خودم او را بزرگ کرده‌ام. توس و گودرز و گیو نیز به او پیشنهاد دادند نزد شاه ایران بیاید و از جایگاه ویژه‌ای نزد شاه، برخوردار گردد. پیران پذیرفت و به توس گفت من در توران خویشان فراوانی دارم باید همه‌ی ایشان را گرد اورم و پس از آن به ایران بیایم. پیران پس از آنکه توانست توس و ایرانیان را بفریبد، نامه‌ای برای افراسیاب فرستاد و از او خواست بی‌درنگ سپاهی را به یاری او بفرستد. هنگامی که پیام پیران به افراسیاب رسید وی سران سپاهش را گرد اورد و از ایشان خواست سپاهی را برای یاری پیران به نزد او ببرند؛ ده روز پس از ان، سپاه کمکی به پیران رسید؛ دو سپاه با یکدیگر روبرو شدند، توس از نیرنگ پیران اگاه شد و لشکر را برای رویارویی اماده کرد. نبرد آغاز شد و بسیاری کشته شدند. در کشاکش نبرد ارژنگ پور زره از ایرانیان نبرد جست. توس به سوی او رفت و نامش را پرسید پس از آنکه ارژنگ نام و نشان خود را بازگفت توس بدون آنکه سخنی بگوید با شمشیری که به دست داشت بر سر و ترگ او کوبید و او را کشت. پیران و هومان و تورانیان از کشته شدن ارژنگ سخت ازرده شدند. بزرگان توران خواستند همگی به توس بتازند و او را بکشند لیکن هومان به برزگان توران پیشنهاد داد امروز از نبرد دست بکشند، اگر ایرانیان همچنان خواستار نبرد بودند با راهبرد نبرد تن‌به‌تن با ایشان بجنگند. وی می‌خواست این‌گونه برای تورانیان زمان بخرد تا فردا برای نبرد انبوه اماده شوند.

نبرد جستن هومان از ایرانیان

هومان به سوی سپاه ایران آمد و هم‌اورد خواست؛ سپهبد توس از میان سپاه به رویارویی با او رفت. هومان از توس خواست بازگردد چراکه او پشت سپاه ایران است و با کشته شدنش سپاه ایران شکست می‌خورد و دیگر اینکه هومان خوش ندارد دستش به خون بزرگان الوده شود. توس نیز به او گفت خود را به کشتن نده، کس دیگری را برای کشته شدن به نزد من بفرست. توس افزود شاه ایران به ما تنها سفارش کرده چشم به پیران داشته باشیم مبادا در این نبرد کشته شود. هومان گفت: پیران به ناچار و تنها به فرمان افراسیاب پای به این میدان نهاده است. توس و هومان گرم سخن گفتن و خودستایی(رجز خواندن) بودند. گیو براشفت و خود را به ایشان رساند. بر توس بانگ زد و او را از گفتار بیهوده با هومان فریبکار پرهیز داد. هومان که از گفته‌های گیو خشمگین شده بود به او گفت روز جنگ لاون را به یاد بیاور و کسانی که از خاندان تو به دست ما کشته شدند. اگر امروز من نیز کشته شوم افراسیاب و پیران کین‌خواه من خواهند بود. تو باید به درد برادرت- بهرام- گریان باشی تو را چه کار با توس؟ توس از این سخنان براشفت و اهنگ نبرد با هومان کرد. نخست دو پهلوان با گرزهای گران بر هم کوفتن تا اینکه از کوبیدن به ستوه آمدند. پس از آن تیغ هندی به دست گرفتند و به نبرد پرداختند، تا اینکه شمشیرهایشان شکست سپس به کشتی روی اوردند و دواﻝ کمر یکدیگر را گرفتند. در این زورازمایی کمربند هومان پاره شد هومان از این زمان(فرصت) برای رهایی از دست توس بهره جست و بر اسبی اسوده نشست و گریخت. توس وی را تیرباران کرد. اسب هومان از پای درامد. هومان سپر بر سر گرفت و از اوردگاه گریخت. وی به سوی لشکر بازگشت و اسبی دیگر سوار شد. تورانیان هومان را از بازگشت به میدان باز داشتند. توس همچنان با سنان اماده‌ی نبرد بود. هومان از او روی گرداند و به سوی پیران بازگشت. تورانیان از هومان درباره‌ی نبرد با توس پرسیدند. او گفت فردا روز ما خواهد بود. توس خود را برای آنکه نتوانسته بود هومان را از پای در بیاورد سخت سرزنش می‌کرد. بامداد فردا هومان از پیران خواست رخت نبرد از تن بیرون کند و امروز نبرد نکند. هومان از او خواست در پرداخت هزینه‌های جنگ دریغ نکند. توس به گودرز گفت رازی است که نباید سپاه از آن اگاه شوند. در برابر هریک تن از ما دویست تن از تورانیان ایستاده‌اند. توس گفت امروز باید خودپرستی را از خویشتن دور کنیم و به درگاه یزدان نیایش کنیم باشد که این بد را از ما بگرداند. توس از خاندان شاه خواست در کوه بمانند و از درفش کاویانی نگهبانی کنند. گودرز از او خواست با این اندیشه دل و روان خود را نا اسوده نکند. توس لشکر اندﻙ خویش را در برابر سپاه بی‌شمار توران اراست؛ خود پیاده و به همراه بار و بنه به سوی کوه روان شد و سپهدار گودرز در سوی راست سپاه ایستاد و رهام فرزند گودرز نیز سوی چپ سپاه. نبرد آغاز شد؛ در کشاکش نبرد توس به گودرز گفت از ستاره‌شمار شنیده بودم در این روز تا هنگامی که سه پاس از شب بگذرد از تیغ سواران خون خواهد چکید، من بیم دارم مبادا دشمن پیروز این میدان گردد. شیدوش و رهام و گستهم و گیو و برزین(پادشاهی کی‌خسرو) و خراد برای رویارویی تن‌به‌تن با پهلوانان تورانی از رده(صف )کارزار بیرون آمدند. هومان نیز لشکر را برای این رویارویی اماده کرد. در این ستیزه:

  • گرازه، بزرگ خاندان گیوگان، با تهل(تَ هِ) (نسخه لندن: تَهِل) روبرو شد.
  • رهام با فرشیدورد
  • و شیدوش با لهاﻙ هم اورد شدند.
  • بیژن ِگیو با کلباد روبرو شد
  • و گیو با شطرﺥ(شِ رُ)
  • گودرز با پیران
  • و هومان با توس پای به میدان نهادند.

پیران دست به جادو برد و از جادوگری به نام بازور که همراه سپاه ایشان بود خواست به فراز کوه رود و بر سپاه ایرانسرما و برف چیره کند. هنگامی که جادوگر سرما را بر ایرانیان چیره گرداند، دست‌ها بر نیزهها یخ زد و ایرانیان تاب جنگیدن نداشتند. سپاه توران به ایشان تاخت و بسیاری را کشت. هنگامی که ایرانیان از رویارویی با این جادو به ستوه آمدند دست به زاری برداشتند و از یزدان جان آفرین خواستند این بد روزگار را از ایشان بگرداند. در این میان مردی دانش‌پژوه(برخورد با رهام) درباره‌ی سرچشمه این جادو با رهام سخن گفت و او را راهنمایی کرد. رهام پیاده خود را به ستیغ کوهی رساند که جادوگر در آن جا نشسته بود. هنگامی که جادوگر رهام را دید به سوی او آمد تا با او نبرد کند لیکن رهام به یک زخم شمشیر دست وی را از جا کند. جادوگر دست فرو افتاده‌ی خود را برداشت به سوی سپاه توران گریخت. گریختن جادوگر به برف و سرما پایان داد. برﻑ و سرما از میان رفت و فرماندهان سپاه ایران شمار فراوانی از سربازان را کشته و به خون اغشته دیدند. گودرز که خود و سپاه را در بن بست می‌دید از توس خواست فرمان دهد سپاه ایران، بدون پیل و کوس به دل دشمن بزند. توس گفت با از میان رفتن برف و سرما نیاز نیست این‌گونه خود را به کشتن بدهند. توس سپاه را این‌گونه اراست:

  • گودرز با درفش کاویانی در میان سپاه
  • گیو و بیژن در سوی راست و گستهم در سوی چپ سپاه
  • رهام و شیدوش و گرازه در پیشگاه سپاه

توس می‌خواست چشم به راه تازش تورانیان باشد. وی سرزنش‌های شکست دوباره را ننگی بدتر از مرگ می‌دانست از گودرز خواست چنانچه او کشته شد، فرماندهی سپاه ایران را به دست بگیرد؛ نبرد آغاز شد و در کشاکش نبرد هنگامی که ایرانیان مردانه و سرسختانه نبرد کردند، دریافتند توان پیروزی در این اوردگاه را ندارند؛ ایرانیان به دشمن پشت کرده و گریختند. پهلوانانی چون توس و گودرز و گیو و شیدوش و بیژن و رهام پایمردانه در نبرد ماندند؛ یک موبد(برخورد با توس) خود را به توس رساند و او را از گریختن سپاه اگاه کرد. توس گیو را برای بازگرداندن سپاه گریخته از کارزار فرستاد و گفت ایشان را از شاه و سرزنش شرم بده؛ گیو رفت و لشکر را باز گرداند؛ توس به بزرگان گفت جایی برای آرام یافتن (اسکان) پیدا کنند و جایگاهی نیز برای کشتگان؛ شب هنگام دو گروه جنگ را کنار گذاشتند؛ پیران به سپاه خود گفت امشب را از نبرد دست بردارید و بامداد اندک سپاه ایرانیان را از میان برخواهیم داشت؛ تورانیان شب را به شادی گذراندند. ایرانیان نیز غمگین کشتگان و نالان از خستگی‌ها (زخم‌ها) بودند. گودرز از غم از دست دادن چندین پسر خود زار می‌نالید و توس به خدا می‌گفت ‌ای کاش او را به این جهان نیاورده بود؛ توس فرمان داد ایرانیان بنه و سپاه را به کوه هماون ببرند و کشتگان را به خاک بسپارند و سرهای بی تن را به سوی تن‌ها بازگردانند. توس سپاه ایران را به سوی کوه برد و به بزرگان گفت پیشتر فرستاده‌ای را به سوی شاه فرستاده برای اینکه رستم را به یاری ایشان برساند، اینک وی بیش از ده فرسنگ راه را پیموده است. توس از گیو که سه روز بود چیزی نخورده و نیاسوده بود، خواست کمی به خودش برسد؛ توس میدانست ترکان به زودی به اردوی ایشان تگ خواهند اورد. سپاه را در کوه گسترد (مستقر کرد) و طلایه سپاه را در دشت پراکند؛ بامداد فردا لشکر ترکان به رزم‌گاه رسید و به پیران مژده دادند ایرانیان از رزم‌گاه گریخته‌اند. پیران میخواست تورانیان چشم براه سپاه گرانی که افراسیاب برای رویارویی با ایران فراهم اورده بمانند و هومان می‌خواست دشمن را دنباﻝ کرده و همه‌ی ایشان را از میان بردارد. پیران به رای هومان گوش داد و لهاﻙ را بر آن داشت با دویست سوار به دنباﻝ سپاه ایران بگردد. لهاﻙ پس از چندی جست و جو در نیمه‌های شب ایرانیان را که در کوه هماون جای گرفته بودند پیدا کرد؛ پیران را اگاه کرد؛ پیران هومان را برای تاختن به سوی ایشان فرستاد و به او گفت اگر بتوانی درفش کاویان را از ایشان بگیری دیگر شکست ایشان اسان خواهد بود؛ هومان با سی هزار سوار به سوی ایرانیان تاخت؛ هنگامی که گرد سپاه توران بر ایرانیان اشکار شد توس و سپاهیان کمر به جنگ بستند، هومان، گودرز و توس را برای گریختن به سوی کوه به کواژه کرد و گرداگرد کوه را با سپاهش در بر گرفت. هومان کار خود را در نامه‌ای به پیران گزارش کرد و گفت سرتاسر کوه سپاه ایران است و درفش کاویانی در پشت گودرز و توس جای گرفته. وی افزود این نبرد سخت تر از آن است که گمان می‌کردیم؛ شب هنگام پیک هومان به پیران رسید و بامداد سپاه پیران خود را به هومان در پای کوه هماون رساند. پیران توس را به کواژه گرفت و گفت پنج ماه است در سختی هستی و بزرگانِ گودرزیان همه کشته شده‌اند و خودت مانند غرم از اوردگاه گریخته‌ای؛ توس که از فریب پیران اگاه بود، در پاسخ گفت از تنگی اب و علف به کوه پناه برده است و به زودی لشکری بزرگ از ایران به همراه دستان و رستم به یاری‌اش خواهند آمد؛ پیران می‌خواست ایرانیان را در کوه زمین گیر کند، تا از گرسنگی شکست را بپذیرند یا بمیرند لیکن هومان می‌خواست نبرد را آغاز کند. ایرانیان راهبرد پیران را دریافتند. گودرز به توس گفت بیشتر از سه روز خوردنی نخواهیم داشت به ناچار ‌باید در یک نبرد سخت میان مرگ و زندگی یکی را برگزینیم؛ توس لشکر را برای نبردی شبیخون گونه، اماده کرد. یک سوی لشکر را به بیژن سپرد و سوی دیگر را به شیدوش و خراد. وی درفش کاویانی را به گستهم داد و خود و گیو و رهام و دیگران نیز در پیشگاه سپاه برای تاختن به سوی پیران اماده شدند. ایرانیان به لشکر گاه پیران تاختند و درفش وی را نیز از میان به دو نیمه کردند. هنگامی که هومان این داستان را شنید به لشکر گاه آمد و تورانیان را سخت سرزنش که چرا طلایه نداشتند و با اینکه در برابر هر یک از ایرانی‌ها سی‌سد تورانی بوده، باز هم شکست خوردند. وی فرمان داد سپاه ایران را دنباﻝ کنند. هومان از تورانیان خواست بجای کشتن ایرانیان انها را زنده دستگیر کنند. که این سخن شگفتی لشکر توران را برانگیخت و به آن شوریدند(اعتراض کردند). گیو و رهام و توس که خود را در پایان راه می‌دیدند با همه‌ی توان با سپاه هومان روبرو شدند. زمانی که نبرد بر ایرانیان سخت شد، ایشان به یاد روزهایی افتادند که رستم در هر نبرد یاریگر ایشان بود؛ هنگامی که بازگشت ایشان به درازا کشید، گستهم و گرازه و بیژن و شیدوش به یاری هم‌رزمان خود شتافتند و توس و یارانش را از چنگ هومان رهاندند؛ توس ایشان را ستود. ایرانیان باردیگر به کوه بازگشتند. توس گفت پس از پیروزی بر دشمن، بی‌گمان دلاوری شما را به شاه گزارش خواهم کرد؛ شب هنگام هر دو سپاه طلایه پراکندند؛ هومان به پیران گفت امروز، روز ما نبود. فردا رزمی خواهم کرد که کسی مانند آن را ندیده باشد.

فرستادن رستم به کمک ایرانیان

هنگامی که نامه‌ی توس به کی‌خسرو رسید، تهمتن را به دربار فراخواند و با او از گذشته و پیروزی‌هایی که به دست اورده بود سخن گفت؛ کی‌خسرو تهمتن را از نامه اگاه کرد و گفت سه روز است این نامه به دست او رسیده و شاه نتوانسته از آن با کسی سخن بگوید. شاه از او خواست برای رهاندن توس و گیو از کوه هماون به آن جا برود. تهمتن مانند همیشه برای فرمان‌برداری از شاه اماده بود. کی‌خسرو از شنیدن سخنان تهمتن شاد گشته بود کلید گنج را به او سپرد.(بودجه لشکرکشی به او داد) و از او خواست با سد هزار شمشیرزن از زابل و کابل به سوی توران برود؛ کی‌خسرو از وی خواست پیشداری سپاه را به فریبرز کاووس بسپارد؛ تهمتن سپاه را به فریبرز کاووس‌شاه سپرد و از او خواست بی‌درنگ و با شتاب به سوی توس برود و به توس بگوید در جنگ جستن شتاب نداشته باشد و مانند گرگین میلاد سپاه را بگرداند(مدیریت کند) تا هنگامی که تهمتن خود را به او برساند. کی‌خسرو با دلی دردمند دو فرسنگ راه را با تهمتن پیمود. و پس از آن تهمتن دوایستگاه یکی به راه خود رفت(به کابل و زابل برای گرد کردن سپاه)

خواب دیدن توس

شب هنگام توس در خواب دید سیاوش نشسته برتختی از میان اب بیرون آمد و شمعی کنارش روشن است. سیاوش به او گفت بزودی هنگام پیروزی فراخواهد رسید. برای کشتگان نیز غمگین نباش این جهان مانند گلستانی است که در آن به میخوردن نشسته‌ایم، کسی نمی داند کی هنگام رفتن از گلستان فرامی‌رسد. هنگامی که توس از خواب بیدار شد به گودرز گفت بزودی تهمتن با سپاه، از ایران به یاری ما خواهد رسید؛ ایرانیان در نای نبرد دمیدند و اختر کاویانی را به پیش سپاه اوردند. پیران نیز لشکر را برای نبرد اماده کرد لیکن هیچ یک از دو سپاه جنگ را آغاز نکردند. هومان پیشنهاد داد نبرد را آغاز کنند؛ لیکن پیران توانمندی ایرانیان را در نبرد دیشب یاداوری کرد و به او گفت همچنان راه رسیدن نان و اب را به ایشان باید بسته نگه داشت تا از پای در ایند؛ تورانیان به اردوگاه بازگشتند و رخت رزم از تن بیرون کردند. توس از اینکه گرداگرد کوه را لشکر دشمن فراگرفته و اینکه تو شه‌ی سپاه رو به پایان بود، سخت نگران شد و به گودرز گفت پیشنهاد می‌کنم بامداد به دشمن بتازیم که یا پیروزی بدست بیاوریم یا داور اسمان مرگ را برای ما بخواهد. ایرانیان با پیشنهاد سپهبد هم‌داستان شدند. در ماه خرچنگ (تیرماه) پیرو نامه‌ای که پیران نوشته بود، افراسیاب هم‌پیمانان خود را فراخواند:

افراسیاب رسیدن سپاه کمکی را در نامه‌ای به پیران گزارش کرد پس از رسیدن نامه افراسیاب گزارش‌های دیگری از رسیدن دیگر هم‌پیمانان توران به پیران رسید.

سیاهه‌ی همپیمانان

پیران که از دیدن این لشکر سترگ به پیروزی خود در نبرد با ایرانیان باور اورده بود، لشکر را به هومان سپرد و خود برای پیشواز از این فرماندهان که هریک پادشاه کشوری بودند به راه افتاد. پیران به هومان گفت پس از پیروزی بر این سپاه به سوی ایران می‌رویم و سپاه خود را سه بخش می‌کنیم:

  • یک سوم را به بلخ
  • یک سوم را به کابل و نیمروز
  • یک سوم دیگر را به ایران

می‌فرستم و زن و کودک و خرد ایشان را از میان می‌برم. وی به هومان گفت باید دو روز دیگر نیز همچنان چشم بر روی هماون داشته باشید تا مبادا ایرانیان از کوه بگریزند.

رسیدن پیران به نزد خاقان

هنگامی که پیران خود را به لشکرگاه خاقان رساند از بسیاری آن لشکر در شگفت ماند. پیران پیاده به نزد خاقان رفت و در پیشگاه او زمین را بوسید. خاقان نیز او را در برگرفت و از او چند و چون لشکر ایران را پرسید. پیران نیز پاسخ داد ایرانیان در یک نبرد بلند همه‌ی توان خود را از دست داده‌اند. پهلوانان ایشان گیو و رهام هستند. خاقان چین از او خواست مجلس بزمی بیاراید. توس و گودرز از خاموشی سپاه توران اشفته شدند و گفتند اگر نیروی کمکی به ایشان رسیده باشد، دیگر هیچ یک از ما زنده نخواهد ماند. گیو گفت ما سالها یزدان را پرستیده‌ایم و نیکی کرده‌ایم امروز نیز او دستمان را خواهد گرفت و رستم را به این رزمگاه خواهد اورد. گودرز توس را آرام کرد و پیشنهاد داد که کنده‌ای (خندق) بر سر راه سپاه دشمن بکنند و سه روز دیگر اماده‌ی نبرد شوند. گودرز پیوسته دیدبان را بر آن می‌داشت چشم به هر دو سپاه داشته باشد و پیوسته گزارش کند. گیو به رسیدن رستم نیز امیدوار بود. گودرز که دیگر از رسیدن تهمتن ناامید شده بود به راه افتاد از پسران و نبیرگانش گیو و شیدوش و رهام و بیژن- برای واپسین بار دیدار کند. پدر و فرزندان سرگرم دیدار و پدرود کردن یکدیگر بودند که فریاد دیدبان بلند شد و مژده داد از سوی ایران گرد سواران و درفش‌های اژدهاپیکر و ماه پیکر و خورشید فش، دیده شد. دیدبان به گودرز گفت این سپاه تا فردا به ایشان خواهند رسید. گودرز از او خواست این گزارش را به توس هم برساند. دیدبان گفت روزهنگام نمی‌تواند به سوی توس برود لیکن شب هنگام این گزارش را به او خواهد رساند. پیران (با لشکر هم‌پیمانان افراسیاب) خود را به اردوگاه رساند؛ گزارش به هومان رسید؛ سپاه توران شاد و ایرانیان غمگین شدند؛ سپهبد توس، بیژن را فرستاد سپاه تازه رسیده را ارزیابی کند. ایرانیان از شنیدن اندازه و چند و چون سپاه دشمن ناامید شدند؛ توس پهلوانان سپاه را گرد اورد و گفت امشب بر سپاه دشمن، شبیخون خواهیم کرد. پیروز می‌شویم یا با نام گُردی و پهلوانی کشته خواهیم شد. پهلوانان و سپاه با او هم‌داستان شدند. گاه‌شمار ماهی(اسفند) را نشان می‌داد. ایرانیان اماده‌ی شبیخون زدن به دشمن می‌‌شدند. ناگهان اگهی آمد سپاهی از ایران به کوه هماون نزدیک می‌شود. ایرانیان نیروی تازه نفس را دیدند و از شبیخون زدن دست کشیدند.

رسیدن خاقان

هنگامی که لشکر خاقان و پیران به کنار کوه رسیدند خاقان خواست از لشکر ایران دیدار کند. ایشان بر پیلها سوار شدند و به دیدار لشکر آمدند. ایرانیان نیز اماده‌ی جنگ شدند و گیو اختر کاویان را به دست گرفت. خاقان که سپاه ایران را دست کم گرفته بود پیران را برای ترس از این سپاه کواژه کرد. پیران به خاقان گفت هنرهای این مردان را نباید دست کم بگیری. همچنین بدان که توس مردی پیش‌بینی ناپذیر است. سپاه شما اینک خسته است، سه روز در این میدان می‌اساییم و روز چهارم اهنگ نبرد خواهیم کرد. سپاه را دو بخش می‌کنیم، یک بخش از بامداد تا نیمه‌ی روز می‌جنگند و بخش دیگر از نیمه‌ی روز تا شامگاه، پس از آن شب هنگام نیز اسودگان(سپاه ذخیره) را به نبرد می‌فرستیم تا ایرانیان روز و شب آرامش نداشته باشند. کاموس گفت این راه درستی نیست نباید برای این سپاه اندک این همه زمان بگذاریم. امشب شما جلوی گریختن ایشان از کوه را بگیرید بامداد فردا به ایشان تگ می‌اوریم و همگان را از میان می‌بریم. خاقان رای کاموس را پذیرفت و گفت هیچ جنگی بهتر از جنگ کوتاه نیست.

رسیدن فرامرز

بامداد هنگام بالا آمدن خورشید، سپاه فرامرز خود را به نزدیکی کوه رساند؛ گودرز به پیشواز ایشان رفت و فرامرز را تنگ در بر گرفت؛ فرامرز از کشتگان سپاه و فرزندان او یاد کرد و گفت بیش از همه در کین سیاوش تو زیان دیده‌ای. گودرز غم دیده گفت آن چه بر من گذشت در غم این نبرد و تنگنایی که گیرافتاده‌ایم، فراموش گشته است. وی افزود از سقلاب تا هند و روم، یک جانور نمانده که در این دشت به جنگ ایرانیان نیامده باشد. گودرز گفت تا نگویی که تهمتن کجاست، از غم من کاسته نخواهد شد. فرامرز به او گفت تهمتن از پس ما روان است و خود را به ما خواهد رساند لیکن فرموده ما زمان را نگه داریم و با دشمن رویارو نگردیم تا او خود را به ما برساند. اگهی رسیدن سپاه تازه به پیران رسید او خود را به کاموس رساند و به اوگفت سپاهی چنین از ایران آمده است کاموس به او دل‌داری داد و گفت در جایی که تو سپهدار هستی و پنج ماه با این سپاه اندک توانستی از پس سپاه ایران بر بیایی و ایشان را تا مرز شکست پیش ببری، دیگر نباید از چیزی بترسی. وی افزود اگر شما از رستم نامدار هراس دارید من نخست او را از پای درخواهم اورد. خاقان چین نیز تونایی‌های کاموس را ستود و به پیران گفت کاموس می‌تواند بر ایشان چیره گردد و همه بزرگان ایران را پای در بند به نزد افراسیاب فرستاده و پس از آن به ایران بتازد. سپاه تورانیان –گسترده در دامنه‌ی کوه هماون- از رسیدن سپاه کمکی به ایران اگاه و نگران شدند. کاراگاهان تورانی گزارش دادند فرماندهی سپاه تازه کسی نیست مگر فریبرز کاووس شاه. تورانیان از اینکه رستم به رزم‌گاه نیامده است شاد شدند. توس در اینسو از اینکه رستم به زودی به ایشان خواهد پیوست شاد شد و به سپاهیان خود از توانایی های رستم در مازندران سخن گفت و به ایشان دل‌داری داد. توس مانند همیشه شتاب داشت، می‌خواست با همین سپاه تازه رسیده به تورانیان بتازد و کمی از فشار دشمن بکاهد(حلقه محاصره را بازتر کند). او گفت که اگر رستم بیاید ما را سرزنش می‌کند چرا از جنگ با دشمن روی گردانده‌ایم و مانند مرغی پر بسته اینجا نشسته‌ایم؛ سپاهیان او را از این کار بازداشتند.

داستان کاموس

اردیبهشت فرارسید؛ بامدادان تورانیان به فرماندهی کاموس لشکر را به سوی کوه راندند که ایرانیان را به جنگ فراخوانند. در همان بامداد بود که دیدبان اگهی اورد گرد اسب تهمتن دیده شده است. گودرز سواری سوی فرامرز فرستاد و از اوخواست لشکرش را اماده کند؛ ایرانیان در کنار کوه لشکر اراستند و فریبرز نیز خود را به توس و گودرز رساند؛ تورانیان به فرماندهی کاموس به ایشان نزدیک شدند؛ هنگامی که کاموس به ایرانیان نزدیک شد لب به کواژه (استهزا) باز کرد و گفت ایا کسی را دارید که با من روبرو شود؟ گیو از شنیدن این سخن بر افروخت و پیاپی از کمان خود کاموس را تیر باران کرد کاموس خود را پشت سپر پنهان کرد؛ پس از آن کاموس با نیزه به سوی گیو آمد و زخم نیزه‌ای به او زد(ضربه‌ای زد). اگرچه گیو به زمین نیفتاد لیکن از زخم(ضربه) نیزه او بر زین لرزید. گیو دست به شمشیر برد و نیزه‌ی او را شکست. توس که این نبرد را از دور میدید، دانست گیو نمی‌تواند از پس آن پهلوان براید از این رو به کمک گیو آمد. در کشاکش نبرد اسب توس از پای درامد و توس پیاده به کارزار بازگشت؛ کاموس با هر دو پهلوان تا هنگامه‌ی تاریک شدن هوا جنگید؛ با تاریک شدن هوا نبرد را کنار گذاشتند و به اردو‌ها بازگشتند. شب هنگام بود که نگهبانان سپاه ایران درفش اژدهاپیکر تهمتن را دیدند که با سپاهی از زاول می‌امد؛ گودرز به پیشوازش رفت و او را گرم در برگرفت. هنگامی که گزارش آمدن تهمتن به توس و گیو رسید، لشکر غمزده‌ی ایران شاد شد؛ گودرز تهمتن را در بر گرفت و او را فراوان ستود؛ تهمتن از فرزندان کشته شده‌ی گودرز یاد کرد؛ رستم پس از دیدار با سپاه ایران و دیدن و شنیدن از کشتگان دلش به درد آمد؛ تهمتن همان شب با بزرگان نشست(جلسه گذاشت) و برای نبرد فردا برنامه ریزی کرد بزرگان از انچه بر ایشان گذشته بود و از توانایی‌های کاموس کشانی با اوسخن گفتند. بامداد ایرانیان که با آمدن رستم نیروی تازه گرفته بودند روز خود را با بانگ تبیره(صدای طبل) آغاز نمودند. جنب و جوش سپاه ایران هومان را نگران کرد. وی خود را به نزدیکی سپاه رساند و سراپرده‌ی سبزنگ و درفش اژدهاپیکر را دید. وی به پیران گفت گمان می‌کنم تهمتن خود را به سپاه ایران رسانده است. پیران از شنیدن این سخن اشفته سر شد و بی‌درنگ به سوی پهلوانان مهمان، کاموس و منشور و فرتوس رفت و ایشان را از این سخن اگاه کرد؛ کاموس از شنیدن نام رستم هیچ نگرانی به خود راه نداد. پیران که از آرامش کاموس شاد شده بود به پیش خاقان رفت و از وی خواست سپاه توران به فرماندهی پیران را در نبرد امروز پشتیبانی کند؛ سپاه توران اماده‌ی نبرد شد:

  • خاقان در میان سپاه
  • کاموس فرمانده‌ی راست سپاه توران
  • پیران و هومان و کلباد بخش چپ سپاه

را فرماندهی کردند. سپاه ایران هنگامی که رستم ارایش سپاه از سوی خاقان را دید خود این‌گونه سپاه اراست:

  • توس در میان سپاه
  • گودرز بر دست راست سپاه
  • فریبرز بر دست چپ سپاه

ایرانیان بنه‌ی (اذوقه) سپاه را به بالای کوه فرستادند که از گزند در برکنار باشد. در برابر این سپاه، از کران تا کران سپاه با زبان‌ها و درفش‌های گوناگون دیده می‌شد. درفش‌هایی از کشانی، شگنی، سقلاب، هند، چغانی، رومی وهری و سند. تهمتن فرمان جنگ داد و سپاه از کوه به سوی دشت روانه شد. نیمی از روز جنگ و خون‌ریزی درگرفت؛ کاموس به لشکریان خود گفت هرکس از جنگ روی گرداند کشته خواهد شد.

اشکبوس

در هنگامه‌ی نبرد سواری به نام اشکبوس کشانی به سوی ایرانیان آمد و از پهلوانان ایران درخواست نبرد تن‌به‌تن کرد. رهام به سوی او رفت و دو پهلوان نبردشان را با تیرباران آغاز کردند و پس از آن دست به گرز بردند؛ رهام دید از پس این پهلوان کشانی برنمی‌اید. بی‌درنگ به سوی کوه تاخت و از اوردگاه گریخت؛ توس از دیدن این رخداد بر اشفت و خواست خود به دیدار اشکبوس رود. تهمتن پس از نکوهش رهام گفت تو درمیان سپاه همچنان پایدار بمان تا من خود پیاده با او کارزار کنم. تهمتن پیاده با کمان اماده‌ای که به بازو افکنده بود به سوی کشانی رفت. کشانی تهمتن را پیاده دید و گمان کرد او سربازی ناچیز است. وی رستم را به کواژه گرفت و از او خواست نامش را بگوید. تهمتن در پاسخ گفت: مادرم نام من را مرگ تو نهاده است. کشانی و تهمتن چندی خودستایی کردند و پاسخ یکدیگر را دادند. کشانی تهمتن را برای آن که بدون اسب به کارزار آمده بود کواژه کرد. تهمتن که کشانی را به اسب خود نازان می‌دید تیری در کمان نهاد و اسب او را از پای دراورد. پس از آن کشانی پی‌درپی تهمتن را تیرباران کرد. در پاسخ به آن تیرها تهمتن یک تیر بر تن اشکبوس کوفت و وی را از پای دراورد. خاقان چین که تماشاگر این نبرد بود و برز و بالای تهمتن را نیک می‌نگریست، کسی را فرستاد پیکر اشکبوس را به سوی سپاه بازگرداند. هنگامی که تیر فرو رفته در بدن اشکبوس را بیرون اوردند تورانیان از دیدن آن تیر -که خود به اندازه‌ی نیزه‌ای بزرگ بود- شگفت زده شدند. خاقان به پیران گفت تو که گفته بودی ایرانیان مشتی فرومایه هستند و شکست دادن ایشان دشوار نیست؟ این کیست که تیرش به اندازه‌ی نیزه‌ای بزرگ است؟ پیران که گمان می‌کرد نامداران ایران در این نبرد توس و گودرز هستند، برای پرس و جو از نام نشان این تازه رسیده به چادر تورانیان رفت. هومان به او گفت نمی‌دانم این نیروی نوتوان(تازه نفس) که ایرانیان از دیدن او تا این اندازه شاد هستند، کیست. پیران از آنجا به سراپرده‌ی فرماندهی نزد کاموس و منشور و فرتوس رفت تا برای این پیاده‌ی نوتوان چاره‌ای بیندیشد. کاموس گفت گمان می‌کنم که این پیاده همان رستم است. پیران به ایشان گفت اگر تهمتن به این میدان بیاید دیگر امیدی برای پیروزی نخواهیم داشت. پیران درباره‌ی رستم گفت: او نخستین کسی است که در کین سیاوش دست به شمشیر خواهد برد چراکه او سیاوش را مانند فرزندش پرورده است. کسی از بزرگان نمی‌تواند ابزار جنگی او را بردارد و بدست گیرد. زره او ببربیان نام دارد که او را از هر گزندی نگه می‌دارد. اسب او، رخش، مانند یک لخته کوه است در هنگام نبرد. کاموس که این ستایش را از دشمن می‌شنید تاب نیاورد و به پیران گفت به هرانچه تو بخواهی سوگند می‌خورم تا او را از پای درنیاورم زین از اسب برندارم. شب هنگام پهلوانان سپاه توران و همپیمانانش کاموس، منشور، فرطوس، شمیرانِ شگنی و شنگل از هند و کندر از سقلاب و شاه سند به درگاه خاقان چین آمدند. ایشان برای نبرد فردا با یکدیگر رای‌زنی کردند و پس از آن هر یک از ایشان برای اسودن به سراپرده‌ی خود رفت. بامداد، خاقان از بزرگان خواست ایرانیان را دست کم نگیرند. وی افزود اگر پیروز شوند، از افراسیاب سپاس خواهند یافت. بزرگان سپاه هم‌پیمان با او هم‌داستان شدند. تهمتن نیز با سپاهیان کم امید ایران سخن گفت و به ایشان یاداور شد که شش‌سد کشته که در نبردهای پیشن از ایرانیان برجای مانده نباید در دل ایشان ترس بیندازد. رستم نوید داد اگر در این نبرد پیروز شوند از کی‌خسرو گنج می‌یابند.

ارایش سپاه توران و همپیمانان

هر دو سپاه اماده‌ی نبرد شدند؛ ارایش سپاه توران این‌گونه بود:

  • کاموس دست راست سپاه
  • ژنده پیلان و بنه پشت کاموس
  • شنگل هندی سوی چپ سپاه
  • خاقان چین در میانه‌ی سپاه

ایرانیان نیز:

  • فریبرز را بردست چپ
  • و گودرز را بر دست راست
  • و توس را در میان سپاه جای داده بودند.

نبرد آغاز شد. کاموس به میدان آمد و از ایرانیان پرسید: آن جنگ جوی پیاده کجاست؟ هیچ یک از ایرانیان در خود توان پاسخ گفتن به کاموس را ندیدند. یکی از گردان زابل به نام الوای که دست اموخته‌ی تهمتن بود، برای نبرد پیشگام شد. تهمتن او را پند داد که از اموخته‌هایش فریفته (غره) نشود و در نبرد همواره از کاموس پرهیز کند. دو جنگی با یکدیگر روبرو شدند و کاموس به اسانی الوای را با نیزه از پشت زین برگرفت و به زمین زد و پیکر الوای را به ستم اسب سپرد. رستم از این کرده پردرد شد. تهمتن با کمند و گرزی که در مازندران با انها جنگیده بود به رویارویی با کاموس آمد. در کشاکش نبرد تیغی که کاموس برای رستم بر افراخته بود، گردن رخش را پسود. اگرچه از این زخم به رخش گزندی نرسید لیکن تهمتن به خم کمندِ شست خم خود کاموس را گرفتار کرد. تهمتن کاموس را دست بسته به سوی ایرانیان اورد و زندگی و مرگ او را به گُردان ایران سپرد. گردان ایران نیز وی را با شمشیر ریز ریز کردند.

نبرد چِنگِش و رستم

پس از کشته شدن کاموس کشانی به دست تهمتن، پهلوانان سپاهِ دشمن روحیه‌ی خود را از دست دادند. گزارش این مرگ به زودی به خاقان چین رسید. هومان که از گرفتار شدن سوار دلیری چون کاموس به خم کمندِ تهمتن شگفت زده شده بود، به پیران گفت امروز با دیدن این نبرد دیگر از رزم سیر شدم. بزرگان لشکر همگی پیش خاقان چین رفتند و از او خواستند هرگونه شده نام این پهلوان تازه را پیدا کند. خاقان چین که از کشته شدن کاموس رنجیده روان بود، از پیران خواست نام و نشان این پهلوان را پیدا کند. خاقان به هم‌پیمانان خود امید داد که در روز نبرد این پهلوان را به خاک خواهد انداخت. خاقان باردیگر از پیران خواست درباره‌ی کیستی این پهلوان و جایگاهش در لشکر، اگاهی بدست اورد. سواری به نام چنگش (چِ گِ) به نزد خاقان آمد و به او گفت من با این پهلوان روبرو خواهم شد و او را به خاک خواهم افکند. خاقان به او دستور میدان داد. چنگش به میدان آمد و از سپاه خواست بگویند آن مرد کاموس گیر کجاست؟؛ تهمتن با گرز گاوسار بر رخش سوار شد و به سوی او رفت؛ چنگش بار دیگر از او نامش را پرسید. تهمتن باز هم نامش را از او پنهان کرد و گفت نام من مانند سر نیزه‌ام، مرگ تو است. چنگش تهمتن را به زیر باران تیر گرفت؛ تهمتن سپر را بالای سر اورد و تیرهای او به تهمتن و ببربیان کارگر نشد؛ او که تهمتن را شکست ناپذیر دید، از دست تهمتن گریخت. تهمتن وی را دنبال کرد و دم اسبش را گرفت تا او از تکاپو باز بماند. زمانی اسب او را نگه داشت تا سرآنجام چنگش از اسب بر زمین افتاد و ترگ از سرش جدا شد. چنگش از تهمتن زنهار خواست و تهمتن زنهارش نداد و سر از تنش جدا کرد. پس از آن تهمتن با نیزه‌ای میان دو سپاه گشت و کسی را یارای رویارویی با او نبود. این پیروزی تهمتن خاقان چین را بیش از پیش نگران کرد.

گفتگوی هومان با تهمتن

پس از این شکست، خاقان چین هومان را فرستاد که نام و کام این پهلوان را بازجوید. هومان به سراپرده‌ی خود رفت و ترگ و اسب و درفش خود را کنار گذاشت و ترگ و اسب و درفشی دیگر برداشت(تا تهمتن او را نشناسد) و خود را به نزدیک تهمتن رساند؛ او بسیار نرم با تهمتن سخن گفت؛ وی از تهمتن خواست نامش را بگوید هومان گفت من با مردان جنگ جویی مانند تو مهر دارم و سپاس‌گزار خواهم بود اگر نام و شهر خود را به من بازگویی. تهمتن بدون آنکه نامش را به وی بگوید به هومان گفت: تنها راه اشتی و کاهش این کینه و خون‌ریزی این است که تورانیان همه‌ی کسانی را که در ریختن خون سیاوش و فرزندان گودرز گناه کار بوده‌اند، به همراه سرمایه و دارایی‌هایی که سیاوش با خود به توران اورده بود، به سوی ایرانیان بفرستند. تهمتن از ایشان خواست:

  • گرسیوز که آغاز کننده‌ی کینه بود
  • گروی‌زره و فرزندانش
  • گناه کارانی که از خون پشنگ هستند
  • بزرگان ویسه نژاد مانند هومان و لهاک و فرشید ورد و کلباد و نستیهن را که در کین جستن از ایرانیان(نبرد حاضر) گناه کار بوده‌اند

را به ایران تحویل دهند در برابر تهمتن نیز از دنبال کردن جنگ چشم پوشی می‌کند. تهمتن گفت اگر چنین نکنید من مانند گذشته همچنان به خون‌ریزی خواهم پرداخت و بیخ توران را بر خواهم کند. هومان در پاسخ به پرسش تهمتن که نامش را پرسیده بود گفت نام من کوس گوش است نام پدرم نیز بوسپاس، من از وهر (وَ) به این رزمگاه آمده‌ام. هومان از تهمتن خواست او نیز نامش را بازگوید تا هومان خواسته‌های وی را با خاقان چین و منشور درمیان بگذارد. تهمتن از هومان خواست پیران را که در میان ترکان از مرگ سیاوش جگر خسته است و تنها ترکی است که اهستگی دارد، برای گفتگو به نزد تهمتن بفرستد. هومان پرسید از کجا اینچنین تورانیان را به نام و نشان می‌شناسی؟ تهمتن در پاسخ گفت سخن را به درازا نکش، دو سپاه چشم گفتگوی من و تو دارند. هومان به نزد پیران بازگشت و به او گفت این پهلوان بی‌گمان خود تهمتن است و به همه‌ی تورانیان مگر تو با دیده‌ی کینه نگاه می‌کند و از همه بیشتر از من کینه دارد؛ هومان گفت او از این لشکر خواستار دیدار با تو است؛ به برادر سفارش کرد هنگامی که با او سخن می‌گویی هرگز تیغ خود را از نیام بیرون نیاور (او را برای کشتنت بهانه نده). هومان گفت: او چشم به راه تو ایستاده و تا تو را نبیند باز نخواهد گشت؛ پیران نزد خاقان رفت و کیستی آن پهلوان کاموس گیر را برای او اشکار کرد. خاقان به پیران گفت برای گفتگو با تهمتن به سوی او برو و با او نرم سخن بگو، اگر با دریافت پیشکش‌های فراوان از جنگ دست بر می‌دارد هرچه خواست به او می‌دهیم و اگر به چیز دیگری مگر جنگ خشنود نمی‌شود با ایشان خواهیم جنگید چراکه در برابر هر یک تن از ایشان ما سی‌سد سوار داریم و بیگمان پیروز نبرد خواهیم بود.

امدن پیران ویسه به نزد رستم

پیران ترسان و لرزان به سوی تهمتن رفت؛ هنگامی که تهمتن نام خود را برای پیران اشکار کرد، او از اسب فرود آمد و رستم را نماز برد. دو پهلوان پس از خوش آمد گفتن با یکدیگر به گفتگو پرداختند. پیران به تهمتن و زواره و فرامز و زال درود فرستاد و گفت خون سیاوش از کرده‌ی من به زمین ریخته شد؛ فرنگیس را من از مرگ رهاندم. سیاوش نیز مرا مانند پدر میدانست. اینک برای انچه گذشته من میان دو کشور و در چشم هردوشاه خوار شده‌ام. نه می‌توانم از دست افراسیاب بگریزم و نه جایی برای رفتن دارم. در توران خویشان و خانواده‌ای دارم که نمی‌توانم از ایشان دست بردارم. ناچارم به هرکار که افراسیاب می‌فرماید کمر ببندم. همچنین از او بیم جان نیز دارم. پیران تهمتن را به روان سیاوش سوگند داد با خویشان او کاری نداشته باشد؛ او گفت امروز در این دشت تلی از کشتگانی سقلابی و شگنی و هندی و کوشانی می‌بینم که در خون سیاوش همه بی‌گناه هستند. تهمتن در پاسخ به پیران گفت: برای پایان دادن به نبرد دو راه پیش رو داری:

  • نخست اینکه همه‌ی خویشان افراسیاب که در ریختن خون سیاوش گناه کار بوده‌اند را به نزد من بفرستی
  • دوم اینکه خود به سوی ایران بیایی و به پیش شاه ایران بروی، شاه ایران ده برابر انچه از دست داده‌ای را به تو خواهد داد.

پیران که میدانست هیچ راه چاره‌ای ندارد به تهمتن گفت من به سوی توران می‌روم و با منشور و شنگل و خاقان چین در این باره سخن خواهم گفت و نامه‌ای نیز برای افراسیاب خواهم نگاشت. پیران به نزد خاقان بازگشت؛ در راه بار دیگر برای آنکه افراسیاب پند او را نپذیرفته و سیاوش را کشته با خود نالید؛ پیران دلش برای هومان سوگوار بود که باید تاوان کار دیگری را بدهد. خویشان کاموس نیز به نزد خاقان رفتند و از کشته شدن کاموس به درگاهش ناله کردند و از خاقان چین خواستند به ایشان دستور دهد به سوی چین بروند تا از بربر و بزگوش و سگسار و مازندران، ارتش فراهم کنند و به سیستان ببرند و کین کاموس را از تهمتن بخواهند. پس از ایشان خاندان چنگش و اشکبوس نیز آمدند. پیران در دل گفت ای بیچارگان نمی‌دانید که نهنگی به نبرد شما آمده و به زودی همه‌ی شما را زمان سر می‌اید. پیران به نزد خاقان رفت و از تهمتن و توانمندی‌ها و انگیزه‌اش در کین‌خواهی از فرزندش- سیاوش- سخن گفت و ایشان را به بازگشت از این نبرد فراخواند. خواست شنگل هندی این بود که ایشان به پشتوانه‌ی برتری سد هزار تنی خود نبرد را دنبال کنند. پیران و دیگران وی را آفرین گفتند و شنگل فرماندهی سپاه را پذیرفت. هومان و نستیهن و بارمان از این کار اگاه شدند. هومان گفت نیمی از ما در این کارزار کشته خواهیم شد. کلباد او را دل‌داری داد. تهمتن نیز سران سپاه را فراخواند و با توس و گودرز و رهام و گیو و فریبرز و گستهم و خراد و گرگین و بیژن گفت که زور از یزدان است و ما کسی نیستیم و خوب و بد جهان نیز بر کسی ماندگار نیست؛ هنر، راستی و مردمی است. پس از آن تهمتن به فرماندهان گفت سرآنجام افراسیاب و همه‌ی کسانی که در خون سیاوش گناه کار بودند به دست کی‌خسرو کشته خواهند شد. لیکن من نمی‌خواهم این پیرمرد نیک اندیش -پیران- به دست من کشته شود. اگر خواسته‌های ما را به جا بیاورد از خون او می‌گذریم. گودرز پس شنیدن این سخنان از جای برخاست و گفت بی‌گمان اشتی بهتر از جنگ است؛ وی با تهمتن از نیرنگ و دورویی پیران سخن گفت؛ گودرز گفت پیران پیشتر با او نیز پیمان بسته و پیمانش را شکسته است. گودرز گفت اینک که پشت گرمی ایشان- کاموس کشانی- کشته شده است، با تو از سر اشتی در آمده. گودرز گفت اگر این گفته‌ها را باور نداری به بهرام و کشتگان خاندان من نگاه کن. تهمتن از نیرنگ‌های پیران به خوبی اگاه بود لیکن نمی‌توانست خوبی‌های او به سیاوش و کی‌خسرو از یاد ببرد. تهمتن گفت نخست به او نیک گمان خواهیم بود و پس از آن اگر از رای خود بازگشت با او خواهیم جنگید. گودرز و توس سخنان وی پذیرفتند و به او درود فرستادند. تهمتن نیز شب را تا نیمه به باده گساری گذراند.

نبرد دیگر

بامداد آن روز با اوای تبیره سپاه ایران برای نبرد اماده شد و تهمتن سپاه خود را به این گونه امایش کرد:

  • پور کشواد(گودرز): راست سپاه
  • فریبرز: چپ سپاه
  • توس: میانه‌ی سپاه
  • تهمتن: پیشگاه سپاه

امایش سپاه توران:

  • خاقان چین: جبهه‌ی میان سپاه
  • کندر: راست سپاه
  • گهار: چپ سپاه
  • شنگل: کارویژه (ماموریت) کشتن تهمتن

پیران پیش از آغاز نبرد به نزد شنگل آمد و به او یاداور شد کارویژه (ماموریت) از پای دراوردن تهمتن با اوست. سپاه توران را سه بخش کردند یک بخش پیل سوار در پیشانی سپاه به راه افتاد، سی هزار نیزه‌دار در سوی چپ سپاه و سی هزار تن کمان‌ور و سپردار سوی راست سپاه ایستادند. هنگامی که شنگل در میان دو سپاه برای رویارویی با تهمتن اماده می‌شد، پیران به هومان پیشنهاد کرد با دویست سوار پشت خاقان چین جای بگیرد و خود را به تهمتن نشان ندهد اگر تهمتن وی را بشناسد، بی‌گمان او را خواهد کشت. پیران به نزد تهمتن رفت و به او گفت سخن‌های تو را با سپاهیان توران و بزرگان در میان نهادم لیکن ایشان گفتند کسانی که تو میخواهی همه از خویشان افراسیاب هستند و افراسیاب که اینک با سوارانی از چین و سقلاب ختلان به این میدان آمده هرگز جویای اشتی نخواهد بود. هم اینک نیز شنگل، شاه هند، خواهان رویارویی و نبرد با تو است. پیران در میان سخنان خود پیشنهاد داد بجای جان ایشان گنج ایشان را به تهمتن بسپارد. تهمتن از شنیدن سخنان پیران براشفت و به او گفت شاه ایران و کی‌خسرو فراوان من را از نیرنگ‌های تو پرهیز داده بودند؛ تو باید به ایران بیایی یا در این نبرد کشته شوی. پیران نیز همچنان نیرنگ باز به او گفت امشب نیز باردیگر با خاندان خود در این باره رای‌زنی خواهم کرد. تهمتن به ایرانیان فرمود بدون هراس از دشمن، دلیرانه به نبرد بپردازند. پیشتر ستاره‌شناس چنین روز سختی را برای من پیش‌بینی کرده بود. لیکن نام بلند بهتر از زندگانی بلند است اگر سرنوشت من مرگ در کارزار باشد هرگز در بزم نخواهم مرد. سپاهیان گفتند امروز چنان نبردی می‌کنیم که تا رستخیز نام ما به جا بماند؛ نبرد خونین میان دو سپاه آغاز گردید؛ گودرز که نبردهای بسیاری دیده بود درباره‌ی این نبرد گفت هرگز در نبردی این شمار کشته ندیده بودم.

رزم تهمتن و شنگل

هنگامی که شنگل در کشاکش نبرد به تهمتن رسید و از او نبرد خواست تهمتن بی‌درنگ به سوی او رفت و با کوبیدن نیزه او را بدون آنکه زخمی کند از اسب فرو انداخت؛ جهان پهلوان دست به شمشیر برد که او را از پای در اورد، در این میان سپاهیان توران به یاری شنگل شتافتند و شنگل با داشتن زره‌ای استوار و کمک سپاه توانست از چنگ تهمتن بگریزد. هنگامی که شنگل به نزد خاقان رسید و تهمتن را ابرمرد خواند(توصیف کرد)، خاقان با کواژه سخنان بامدادی شنگل درباره‌ی تهمتن را به او یاداور شد. تورانیان پس از آن یکباره و همگروه به تهمتن تاختند تهمتن نیز درمیان ایشان افتاد؛ او با یک زخم ده نیزه را می‌شکست. ایرانیان نیز به یاری‌اش آمدند و درگیری خونینی بالا گرفت؛ همه‌ی دشت پر از کشته‌های هندی و سقلابی و هری و پهلوی بود؛ سپاه دشمن در برابر تهمتن مانند خاک در پای کوه بود؛ استاد می‌فرمایند: هرچند این گفته خرد اشوب می‌نماید لیکن سد هزار تن با رستم برابری نمی‌کردند و از این کینه به افراسیاب بد رسید. تهمتن سپاهیان ایران را به مردانه جنگیدن فراخواند و به ایشان گفت از انبوه سپاه دشمن نهراسید. وی به سوی راست سپاه دشمن به فرماندهی کندر(کُ د) رفت.

ساوه

پهلوانی به نام ساوه (خویش کاموس) که از خویشان کاموس بود به کین‌خواهی وی به سوی تهمتن آمد. هنگامی که از کین‌خواهی کاموس با تهمتن سخن گفت، تهمتن به یک زخمِ گرز وی را از پای دراورد و با رخش از روی وی گذشت؛ به این سان درفش کشانی فرو افتاد.

گهارگهانی

پس از کشتن ساوه و شکستن راست سپاه دشمن تهمتن به سوی چپ سپاه آمد و در آنجا با گهارگهانی و درفش سیاه او روبرو شد. گهار از دیدن تهمتن ترسید و به سوی میان سپاه گریخت. تهمتن به دنبال وی رفت و او را به زخم نیزه از اسب به زیر انداخت و درفشش را نگون‌سار کرد. پس از این پیروزی تهمتن از توس و گودرز سد سوار خواست تا به سوی خاقان چین برود و تخت و تاج وی را با خود بیاورد.

خاقان چین

رستم فرمان داد سد سوار با او همراه شوند تا تخت عاج و گردنبند و گوشوار خاقان چین را به چنگ اورد. هزار سوار از ایران به یاری‌اش آمد. تهمتن به جان و سر شاه و خورشید و ماه، خاک سیاوش و سپاه ایران سوگند خورد که اگر کسی از رویارویی با خاقان چین بترسد و روی گردان شود پادافره(کیفر) سختی خواهد یافت. تهمتن پس از آن برای یافتن خاقان در میان لشکریان، به سپاه دشمن زد. همه‌ی دشت از کشته و رزه و سپر اکنده بود؛ تهمتن از ایشان خواست دست خود را به بند دهند و تاج و تخت خاقان را به او بسپارند که نزد کی‌خسرو ببرد. وی گفت اگر چنین نشود خاک این دشت را از نعل اسب، به ماه خواهم رساند. خاقان چین که از گستاخی رستم به ستوه آمده بود زبان به دشنام گشود و فرمان داد تهمتن را زیر باران تیر بگیرند. هنگامی که گودرز بارش تیرهای الماس گونه، بر سر تهمتن را دید به رهام فرمان داد با دویست سوار به یاری تهمتن برود. وی همچنین گیو را به رویایی با هومان و پیران، در سوی راست سپاه دشمن فرستاد. هنگامی که رهام به نزدیکی تهمتن رسید، تهمتن با او از خستگی رخش گفت و فرمود: هنگام نبرد پیل‌ها و پیل‌بانان را اسیب نزن، این‌ها باید زنده برای کی‌خسرو برده شوند. تهمتن با خروشی بلند دست به کمند برد و تلاش کرد بزرگان سپاه دشمن را زنده و به خم کمند گرفتار کند، هرگاه که وی بزرگی از دشمن را به خم کمند می‌گرفت یکی از سپاهیان بی‌درنگ دست وی را می‌بست و توس فرمان می‌داد کوس بنوازند. خاقان که بادیدن کارهای رستم، راهی مگر گفتگو نمی‌دید، درمیان سپاه کسی که زبان ایرانیان را بداند پیدا کرد و او را به نزد تهمتن فرستاد که از او بخواهد از نبرد با سپاهیان چغانی و شگنی و چینی و وهری دست بردارد و این کین را تنها از افراسیاب بخواهد. تهمتن نیز در پاسخ باردیگر بر خواسته‌ی خود- تاج و تخت خاقان چین- پافشاری کرد و پیشنهاد گفتگو را نپذیرفت. نبرد دنبال شد؛ درکشاکش نبرد تهمتن خود را به نزدیکی خاقان چین رساند؛ کمندی افکند و خاقان را از بالای پیل به خم کمند گرفتار کرد و به پآیین کشید. ایرانیان دست و بازوی خاقان چین را بستند و وی را بدون تاج، با پای پیاده تا رود شهد بردند. ایرانیان پس از آن که سپاه دشمن را از پای دراوردند و تورانیان و همبازانشان راه گریز در پیش گرفتند؛ پیران که فرتوس و منشور و خاقان چین را از دست رفته می‌دید به نستیهن و کلباد گفت درفش را بیندازند و راه گریز در پیش بگیرند؛ گیو درمیان سپاه به دنبال پیران گشت لیکن نتوانست او را بیابد و به نزد تهمتن بازگشت. ایرانیان به فرماندهی تهمتن، خرسند و پیروزمند به سوی کوه به راه افتادند. جنگجویان چنان گَرد کارزار به خود داشتند که پس از جنگ تا سر و روی خود را نشسته بودند، یکدیگر را نشناختند.

گریختن تورانیان

پس از آنکه از جنگ اسوده شدند تهمتن خواسته و چیزهایی را که در جنگ از سپاه توران به دست اورده بودند میان ایرانیان بخش کرد. تهمتن با دوستان خود از هنگامی که شاه این خویشکاری(وظیفه) را به او سپرده بود سخن گفت و از اینکه تا چه اندازه از شنیدن مرگ بهرام و ریونیز دلش غمی شده است. تهمتن سپاه را به سپاس‌گزاری از یزدان پاک فراخواند؛ وی افزود این پیروزی شاه را خرسند خواهد کرد و او پاداش این کار شما را به نیکی خواهد داد؛ ایرانیان تا پاسی از شب به باده گساری پرداختند. در این بزم، بزرگان ایران تهمتن را برای یاری رسانی‌اش بسیار ستودند. شب هنگام، تهمتن طلایه‌داران و نگاهبانانی را در دشت پراکند؛ بامدادان که تهمتن می‌دید نشانی از پیران نیست، بیژن برای یافتن او فرستاد؛ بیژن دریافت که تورانیان اوردگاه را رها کرده و گریخته‌اند. تهمتن از اینکه ایرانیان گذاشته بودند دشمن از تنگنایی که گیرافتاده بود، خود را برهانَد، ایشان را سخت سرزنش کرد و زبان به دشنام گشود. وی رو به توس کرد و گفت اگر پیران و کلباد و هومان و رویین و پولاد با سپاهی گران بار دیگر بیایند هرگز یاری‌ات نخواهم کرد. تهمتن از این که ایشان همه‌ی دست‌اوردهای وی در این کارزار را به باد داده بودند ناخرسند بود. تهمتن از توس خواست سرکرده‌ی طلایه‌داران را پیدا کند و وی را گوشمالی دهد، پایش را ببندد و او را بر پشت پیلی سوار بکند به نزد شاه بفرستد. تهمتن فرمان داد هرانچه- گنج و تاج- از دشمن به دست آمده بود را در یک جا گرد اورند. وی بخش بزرگی از آن را برای شاه کنار گذاشت و بخش دیگر را برای خود و سرداران و سربازان نگه داشت. هنگامی که خواسته‌ها را گرد اوردند درازنای (قطر) آن از درازای پرتاب یک تیر بیشتر بود. تهمتن از دیدن این خواسته که در این جهان ناپایدار دست به دست می‌شود و گاه با آفرین و گاه با نفرین همراه است، شگفت زده شد و از روش همیشگی زمانه گلایه کرد. تهمتن به ایرانیان گفت می‌خواهد خواسته‌های بندیان- برزگانی که اسیر شده‌اند- را به سوی شاه بفرستد و پس از آن برای به دست اوردن گنگ (پایتخت توران) به آن سو خواهد رفت. تهمتن بخش شاه از خواسته‌ها را به همراه نامه‌ای به فریبرز کاووس که از همه به شاه نزدیک تر بود سپرد. وی در آغاز نامه خداوند را ستود و پس از آن شاه را. در دنباله نوشت هنگامی که به فرمان شاه به این سرزمین رسیدم سپاه دشمن در میان دوکوه افزون از سد هزار تن بود که از کشمیر تا رود شهد سراپرده زده بودند. ایشان از سپاهیانی چون کشانی و شگنی و چینی و هندی داشتند از دریای چین تا هند را دربر می‌گرفت. چهل روز با ایشان در نبرد بودم، هر یک از ایشان پادشاه و بزرگ کشوری بودند. اینک ایشان در بند من هستند و بنده‌ی شاه. وی افزود اینک به سوی گنگ به راه افتاده‌ام تا آنجا را نیز به چنگ اورم. بزرگان فریبرز را همراهی –بدرقه- کردند؛ تهمتن که هنوز از گریختن خانواده‌ی ویسه ناخرسند بود، با بزرگان گفت چه کسی گمان می‌کرد، این مرد سندی، از چین و شگنان و هند چنان لشگری گرد اورد؟ او را پیدا خواهم کرد و تنش را خاک گور سیاوش خواهم کرد. دو ایستگاه-منزل- راه رفتند تا تهمتن و سپاه ایران به بیشه‌ای رسیدند که در آن بزرگان از هر کشوری به نزد تهمتن آمدند و برای او پیشکش‌هایی اوردند. رستم بخشی از آن خواسته را برای شاه برداشت و بخش دیگر را میان سپاه بخش کرد. او بی‌درنگ گیو را به همراه ده هزار سوار به سوی مرز ختن فرستاد که از گرد آمدن دوباره‌ی ترکان جلوگیری کند سه روز بعد گیو به همراه شماری از ترکان که گرفتار کرده بود به نزدیک تهمتن بازگشت و پهلوان نیمی از انچه از دشمن به دست ایشان افتاده بود را نزد شاه فرستاد و مانده‌ی آن را به سپاه بخشید

رسیدن نامه‌ی گزارش پیروزی رستم به کی‌خسرو

پس از چندی فرامرز کاووس با نامه و پیشکش‌های تهمتن به نزد کی‌خسرو رسید. شاه با دیدن پیروزی تهمتن و بزرگانی که در بند تهمتن بودند، دریافت که یزدان وی را در کین‌خواهی از سیاوش یاری کرده است. به درگاه یزدان به نماز ایستاد و از او سپاس گزاری کرد. شاه گفت پیروزی در این اوردگاه را از یزدان می‌داند نه از سپاه، و برای رستم ارزوی زندگانی دراز کرد. شاه، نامه‌ی تهمتن را پاسخ نوشت. شاهنشاه در نامه، تهمتن را بسیار ستود و فرمود از اینکه پهلوانی چون او دارد، خرسند است. شاه گفت من هر روز و شب از کارهای تو اگاه بودم لیکن از آن با کسی سخن نمی‌گفتم. کی‌خسرو پیشکش‌های فراوانی را برای تهمتن برگزید:

  • سد کنیز
  • سد اسپ گرانمایه با زین زرین
  • سد بارشتر
  • سد گستردنی از دیبای چین
  • دو انگشتر یاکند(یاقوت)
  • یک افسر از زر و مروارید
  • یک پوشیدنی شاهوار زربفت
  • یک گردنبند
  • یک کمربند زرین

شاه یک تاج و گرز و درفش و تیغ زرین و زرینه موزه‌ای را نیز به فریبرز پیشکش کرد و او را به سوی تهمتن بازگرداند. شاه فرمود تاهنگامی که من سر افراسیاب را از تنش جدا نبینم، آرامش نخواهم یافت.

اگاه شدن افراسیاب

اگهی پیروزی تهمتن به افراسیاب هم رسید و او از شکستِ خوارکننده‌ی همپیمانانش و گریختن پیران به ختن و سپاه ایران که به توران نزدیک می‌شد، اگاه گشت. افراسیاب تورانیان را گرد اورد و ایشان را برای رویارویی با ایرانیان به رای نشاند. افراسیاب از توانایی‌های تهمتن و انچه از کارهای او در نبردهای پیشین دیده و شنیده بود سخن گفت. رای زنان وی گفتند، انچه در نبرد گذشته از دست رفته و سربازانی که در نبرد با ایرانیان کشته شده‌اند، تورانی نبودند و سپاه توران اسیب چندانی از این نبرد ندیده است، از این رو می‌توانیم بدون ترس از تهمتن با ایرانیان روبرو شویم. پس از آن افراسیاب فراخوان نبرد داد و به سرکردگان برای گرد اوری سپاه گنج بخشید. فریبرز کاووس‌شاه با پیش‌کش‌ها و نامه‌ی کی‌خسرو به نزدیک تهمتن و سپاه ایران بازگشت. ایرانیان از شنیدن نامه‌ی خسرو شاد شدند و بر تهمتن آفرین خواندند.

شهر بیداد (مردم خوار)

تهمتن به خواست شاه برای دنبال کردن نبرد تا مرگ افراسیاب، سپاه را به سوی سغد برد و دو هفته در آنجا ماند. به اندازه‌ی یک ایستگاه(منزل) که از سغد بیرون آمدند، به شهری به نام بیداد رسیدند. خوراک مردم این شهر، مردم بود. شهریارِ این شهر تنها از پری چهرگان و کودکان نارسید خوراک می‌خورد. تهمتن سه هزار سوار زره‌دار را به همراه گستهم و بیژن و هجیر به سوی این شهر فرستاد. هنگامی که ایرانیان به شهر بیداد رسیدند، کافور پادشاه شهر بیداد، مردمان این شهر را که نیرومند و دلیر بودند برای رویارویی با ایرانیان بسیج کرد. نبرد کافور در برابر گستهم مانند نبرد شیری بود در برابر گوزن، گستهم که نبرد را این گونه به زیان خود می‌دید فرمان داد کمان داران، سپاه کافور را تیر باران کنند. کافور سپاهش را به پایداری در برابر تیرباران ایرانیان فراخواند. گستهم که خود را ناکام می‌دید، بیژن را به سوی تهمتن فرستاد تا تهمتن با دویست سوار به یاری ایشان بیاید؛ تهمتن به کارزار رسید و با کافور روبارو شد؛ کافور شمشیر را مانند تیری به سوی تهمتن پرتاب کرد. تهمتن سپر خود را بالا اورد تا آن تیغ به کنار بیفتد؛ کافور کمندی به سوی توس انداخت تا او را به خم کمند گرفتار کند؛ تهمتن با او دراویخت و به زخم یک گرز، کافور را از پای در اورد. پس از کشته شدن کافور، تهمتن با کشتن بسیاری از سپاهیان دشمن به سوی دژ تاخت. هنگامی که ایشان، زورمندی تهمتن را دیدند، به دژ پناه برده و درها را بستند. ایشان به تهمتن گفتند این دژ را تورِ فریدون ساخته است و به افسون آن را از دسترس دشمن دور داشته. بهتر است برای ویرانی این دژ تلاش نکنی، چراکه افسون سلم و دم جاثلیق (نفس رهبر مذهبی مسیحیان) از آن نگه‌داری می‌کند. تهمتن از شنیدن این سخنان در اندیشه شد و فرمان داد گودرز و توس و زابلیان، از هر سو، دژ را فرا بگیرند و هرکس که سرش را از دیوار دژ بالا اورد به زخم تیر از پای دراورند. ایرانیان به فرمان تهمتن پایه‌ی دیوار دژ را تهی کردند و با تیرهای چوبی جلوی فرو ریختن دیوار دژ را گرفتند. پس از آن بر چوب‌های نگه دارنده نفت ریختند و آن را اتش زدند تا چوب‌ها بسوزد و دیوار دژ زیر بار سنگینی خود، ویران گردد. ایرانیان به فرمان تهمتن به دژ تاختند و پس از آن که با ایستادگی دژ نشینان روبرو شدند از اسب پیاده شده و سپرها بر سر گرفتند و به فرماندهی بیژن و گستهم توانستند دژ را بدست اورند؛ تهمتن به سپاس این پیروزی به نماز ایستاد. پهلوانان ایران وی را برای زور و بازویی که داشت ستودند؛ تهمتن گفت: خداوند بهره‌ای از زور و تن را به همه داده است و جای گلایه نیست؛ تهمتن به گیو فرمان داد با هفده هزار سوار، به توران بتازد. گیو سه روز در نبرد بود و روز چهارم با پرستندگان و اسپان و خواسته‌ای که از دشمن به دست اورده بود باز گشت. تهمتن نیمی از آن را به سوی شاه فرستاد و نیمه‌ی دیگر را به سپاه بخشید. گودرز و توس و گیو و گستهم و رهام و شیدوش و بیژن بر تهمتن آفرین گستردند. گودرز گفت ما در جنگ بی‌چاره مانده بودیم و کمان تو ما را از بن‌بست بیرون اورد. کسی نمی‌تواند این کار را سپاس گوید. از یزدان پاک می‌خواهم که همیشه چهره‌ی تو خندان باشد. تهمتن به او آفرین کرد و گفت من از آزادگان و مردانی مانند شما هستم که توانمند شده‌ام. پهلوان سپاه گفت سه روز اینجا به شادی می‌نشینیم و روز چهارم به سوی افراسیاب خواهیم رفت.

اگاه شدن افراسیاب

هنگامی که افراسیاب از پیروزی ایرانیان اگاه شده در اندیشه فرو رفت که اگر تهمتن با سپاهیانش به توران بیاید، چه کسی از سرداران توران می‌تواند با او برابری کند؟ افراسیاب داستان تهمتنِ نوجوان که وی را از زین بر گرفته و به زمین کوبیده بود را برای سپاهیانش تعریف کرد، او از اینکه تورانیان بتوانند جلوی تهمتن بایستند ناامید بود. فرماندهان توران به او گفتند اگر کسی را نداریم که با رستم هم‌اوردی کند، با سپاهیان فراوان به وی می‌تازیم و او را از پای در می‌اوریم. افراسیاب از این که سپاهش چنین با انگیزه هستند، شاد شد و در اندیشه‌ی برنده شدن در این نبرد و از تخت برداشتن کی‌خسرو، نبیره‌ی خویش افتاد. فرغار که سواری کارزاردیده و جنگ ازموده بود از سوی افراسیاب برای اگاهی یافتن از چند و چون سپاه ایران و تهمتن فرستاده شد. هنگامی که فرغار بازگشت و گزارش داد، افراسیاب از شنیدن امار سپاه ایران ناخرسند شد و شیده- فرزندش- را فراخواند و با او به گفتگو نشست. افراسیاب به شیده گفت: این سپاهی که از ایران به فرماندهی تهمتن آمده است با لشکری از هند تا چین که در آن بزرگانی مانند کاموس و منشور وخاقان چین و گهار و گردوی و کندر و شنگل بودند، چهل روز جنگید تا سرآنجام تهمتن به خم کمند همه‌ی این بزرگان را یک به یک گرفتار کرد و کشت. امروز باید تاج و تخت و هرچه داریم را به سوی الماس رود بفرستیم. افراسیاب از تهمتن و دلاوری هایش برای شیده فراوان سخن گفت و افزود اگر وی با سپاه به ما نزدیک شود من به آن سوی چین خواهم رفت و با او برو نخواهم شد. شیده به افراسیاب گفت با کارهایی که رستم کرده و ترسی که پیران و برادرانش از او دارند بهتر است در اندیشه‌ی نبرد با ایرانیان نباشی. پیرو گزارش فرغار از شمار سپاه ایران و نام پهلوانان همراه تهمتن- گودرز و توس و فریبرز و شیدوش و گرگین و گرازه و گستهم و بیژن- افراسیاب غمگین شد؛ پیران را به نزد خود فراخواند و از ترسش در رویایی با این سپاه سخن گفت. پیران در پاسخ گفت: چاره‌ای مگر نبرد نداریم و به ناچار با او باید روبرو شویم. افراسیاب به پیران فرمان داد سپاه را به سوی ایرانیان براند. نامه‌ای نیز به پولادوند نوشت و از او یاری خواست. افراسیاب به پولادوند امید داده بود که اگر در این نبرد پیروز گردد نیمی از پادشاهی‌اش را به او میدهد؛ شیده نامه‌ی افراسیاب را نزد پولادوند برد. پولادوند با سپاه و درفش از کوه پآیین آمد و به تورانیان پیوست؛ افراسیاب برای وی از گذشته گفت و از خون سیاوش که به دست وی به زمین ریخته شده بود و از کاموس و منشور و خاقان که بدست این پلنگینه پوش از پای درامدند؛ پولادوند که دید نمی‌تواند به اسانی از پس تهمتن بر بیاید، گفت در نبرد با تهمتن نباید شتاب کرد، باید با نیرنگ او را از پا در اورد نه با زور دست. وی از افراسیاب خواست در نبردی انبوه لشکر ایران را به نبرد با لشکر توران سرگرم کند، شاید پولادوند بتواند با فریب و نیرنگ تهمتن را بکشد. افراسیاب به امید پیروزی جشنی اراست. در این جشن پولادوند پس از آنکه مست شد گفت: فریدون و ضحاک و جم از من آرامش و خورد و خواب نداشتند. برهمن از اوای من می‌ترسد. من این زاولی (رستم) با شمشیر ریز ریز می‌کنم.

رزم پولادوند با گیو و گودرز

بامداد، پولادوند اماده‌ی نبرد در پیشگاه سپاه ایستاد. تهمتن ببربیان را پوشید و به راست سپاه دشمن زد و بسیاری از تورانیان را کشت؛ پولادوند که از دیدن این کار تهمتن به خشم آمده بود کمند از فتراک باز کرد و به نبرد آمد؛ توس برای رویارویی با او رفت و لیکن پولادوند او را از کمربندش گرفت و از زین به زمین انداخت؛ گیو که توس را نگونسار دید با گرز گاوسار به سوی پولادوند تاخت. پولادوند با کمندی که به سوی گیو انداخت سر او را به بند اورد، در همین زمان رهام و بیژن برای رهاندن گیو و بستن دست پولادوند به سوی ایشان تاختند. پولادوند به سوی ایشان تاخت و انها را نیز از پشت اسب به زمین کوفت. همه سربازان نیز تماشاگر این رخداد بودند. پس از آن پولادوند به سوی درفش کاویان آمد و آن را با خنجر به دونیم کرد. فریبرز و گودرز و دیگر پهلوانان ایران به سوی تهمتن رفتند و از وی یاری خواستند. گودرز از کشته شدن دو فرزندش در این نبرد نالید و از غم کمر بندش را باز کرد و کلاهش را از سر برداشت. رستم از شنیدن این سخنان ازرده شد و خود با پولادوند روبرو گشت. رستم پولادوند را مانند کوهی بلند در میان میدان دید. کوهی که پهلوانان ایران را خسته کرده بود. تهمتن از اینکه در برابر دشمن چهار تن از پهلوانان ایران چنین ناتوان مانده بودند، غمگین شد و گفت به گمانم که بخت ما خفته باشد. تهمتن و پولادوند کمی برای یکدیگر خودستایی کردند( رجز خواندند)؛ رستم به سوی پولادوند کمند افکند. پولادوند خود را از خم کمند تهمتن رهاند؛ دو پهلوان با یکدیگر در اویختند؛ تهمتن با گرز بر سر وی کوفت و بر آن بود تا مغزش از گوشش بیرون بریزد لیکن پولادوند همچنان بر زین ماند؛ از این زخم پولادوند بر دست راست خود پیچید ؛ تهمتن از این رویداد سخت شگفت زده شد و جهان آفرین را خواند. تهمتن از خدا خواست اگر تهمتن بیدادگر است روانش بدست پولادوند براید. او گفت اگر روانش در این کارزار براید بوم و مردم این کشور به باد خواهند رفت. دو پهلوان سر به کشتی گرفتن نهادند؛ پیمان کردند در سرتاسر نبرد، کسی از سپاهیان به یاری ایشان نیایند. میدان کشتی نیم فرسنگ آن سو تر از هر دو سپاه بود؛ هنگامی که شروع به کشتی گرفتن کردند شیده(پسر افراسیاب) به پدر گفت این زور و بازویی که من از تهمتن می‌بینم می‌تواند پشت پولادوند را نیز به خاک بمالد. افراسیاب از وی ناخرسند شد و به او گفت به تماشای کشتی ایشان برو و اگر نیاز بود به پولادوند کمک کن. شیده به پدر گفت این کار درستی نیست. اگر پیمان شکن باشی در نگاه سپاه خوار می‌شوی. افراسیاب از دستش ناخرسند شد و به پسر گفت: اگر تهمتن از این اوردگاه زند بیرون بیایید یک تن را زنده نخواهد گذاشت؛ افراسیاب به سوی اوردگاه رفت؛ هنگامی که افراسیاب خود را به پولادوند رساند به او گفت اگر او را به زیر کشیدی بی‌درنگ جگرش را با خنجر بشکاف. گیو از این پیمان شکنی افراسیاب اگاه شد و به سوی تهمتن آمد و گزارش کرد: افراسیاب از پولادوند خواسته با خنجر پای به میدان بگذارد و ناجوانمردانه با تو بجنگد؛ تهمتن از گیو خواست با سخنان بیهوده روان تهمتن را خلیده و دلش را سست نکند؛ تهمتن از اینکه سرآنجام پیروز میدان است دل‌استوار بود. کُشتی آغاز شد؛ تهمتن چون شیر پولادوند را گرفت و به گردن اورد. او را بر زمین زد و نام خدا را بر زبان اورد. اوای سنج و درای از سپاه ایران شنیده شد. تهمتن نیز مانند دیگران بر این گمان بود که پولادوند مرده است؛ هنگامی که تهمتن سوار بر رخش به سوی سپاه ایران بازگشت، پولادوند از میدان بلند شد و به سوی افراسیاب گریخت؛ پولادوند خود را به افراسیاب رساند و پس از آن چندی بی هوش روی خاک افتاد. تهمتن که وی را زنده دید به گوزدر و گیو و بیژن و رهام و گرگین فرمود سپاه دشمن را از همه سو تیرباران کنند. فولادوند از جنگ گریخت.

گریختن افراسیاب

پیران افراسیاب را برای کشتن سیاوش سرزنش کرد. و توان رزمی ایرانیان و تهمتن را یاداور شد و گفت هیچ مردی همپای تهمتن نیست، ما دیو را نیز ازمودیم او نیز هم‌اوردش نبود. پیران پیشنهاد کرد افراسیاب به انسوی چین برود. افراسیاب که تاب رویارویی با تهمتن را نداشت درفشش را در میدان برافراشته نگاه داشت و خود با نزدیکانش به سوی چین گریخت. تهمتن به سپاهش گفت دست به نیزه و تیرو کمان نزنید و تنها گرزو شمشیر را بکار ببرید. هنگامی که ایرانیان جنگ را بردند و زمین از کشته‌ها پر شد تهمتن ایرانیان را از دنبال کردن نبرد و خون‌ریزی بازداشت و گفت کینه‌ی ما از کس دیگری است. تهمتن هرچه خواسته از تورانیان مانده بود را گرد کرد و آن را سه بخش کرد و بخشی را برای شاه فرستاد و بخشی را برای خود برداشت و بخشی را نیز به سپاهیان بخشید؛ تهمتن در جستجوی افراسیاب برامد و هرچه گشت از او نشانی پیدا نکرد؛ بجای افراسیاب شترها و گله‌های وی را یافتند و باخود بردند.

بازگشت به ایران

سپاه ایران اهنگ بازگشت کرد؛ کی‌خسرو از شنیدن مژده بازگشت ایشان خرسند شد و برای دیدار از ارتش پیروز ایران به پیشواز رفت؛ هنگامی که تهمتن شاه را دید از اسب پیاده شد و نماز برد. شاه وی را در اغوش گرفت و زمانی درنگ کرد سپس فرمود تهمتن بر اسب نشیند و به همراه توس و فریبرز و گودرز و گیو و رهام و گرگین و گردان نیو به کاخ بیاید. شاه در کاخ خود از پهلوانان خواست درباره‌ی نبرد سخن بگویند لیکن گودرز از شاه خواست این کار را پس از بزم آنجام دهند. شاه از اینکه گودرز چندان تشنه‌ی باده گساری است که چنین درخواستی را دارد خنده‌اش گرفت. پس از باده نوشی، گودرز از دلیری‌های تهمتن سخن گفت و از پولادوند یاد کرد؛ شاه از شنیده‌ها خرسند شد و از خدا خواست چشم بد را از رستم دور کناد؛ پهلوانان یک هفته آنجا بودند و داستان‌های دلیری رستم را با سرود و رامشگری خواندند. تهمتن یک ماه در کاخ ماند؛ پیشکش‌های فراوانی از شاه گرفت؛ شاه تا دو ایستگاه(منزل) او را همراهی کرد و با غم فراوان او را پدرود کرد. در دنباله استاد فرزانه‌ی توس می‌فرماید این داستان را بی کم‌وکاست بازگو کردم. داستانی که مانند زنجیرِ پولاد، بند در بند می‌اید.

اکوان دیو

استاد فرزانه‌ی توس گفتار خود را با سخنی درباره‌ی یکتا پرستی آغاز می‌کند و در پایان درباره‌ی داستانی که می‌خواهد بازگو کند می‌فرماید: شاید سیمای این داستان خرداشوب بنماید لیکن هنگامی که به راز و ماز پنهان شده در آن نگاه کنی از داوری در این باره دست خواهی کشید. روزی کی‌خسرو با بزرگانی چون گودرز، رستم و گستهم و برزین گرشاسپ (بُ) از فرزندان جمشید‏ و گیو و رهام و گرگین و خراد و شیدوش و توس و فرهاد و بیژن، در بزم بود. ساعتی از روز گذشته بود که گله داری از دشت آمد و با شاه از ازارهای گورخری سخن گفت که هرگز کسی مانند او را ندیده است: آن گور گردن اسبان را فرو می‌درد. رنگش مانند خورشید است و یک خط سیاه از یال تا دمش کشیده شده است. بالای او مانند یک اسب بلند است و دست و پایش مانند گراز. این جانور به یک زخم اسپان را از پای در می‌اورد. شاه که از این نشانی‌ها دریافته بود او اکوان دیو است، از تهمتن خواست برای آنجام این کارویژه اماده شود؛ او به مرغزار رفت و سه روز بدنبال آن دیو گشت، روز چهارم گور را یافت. برای زنده گرفتن دیو، تلاش کرد با خم کمند گور را به دام اورد. تهمتن کمند انداخت و گور ناپدید شد. با رخش به دنبالش رفت و تیری به سوی او پرتاب کرد. تهمتن سه روز در آن دشت به دنبال اکوان دیو بود تا سرآنجام از خستگی و گرسنگی به ستوه آمد. به چشمه‌ای فرود آمد و رخش را اب داد و خود نیز خورد. تهمتن زین را از رخش برداشت و زیر سرش گذاشت و به خواب ژرفی فرو رفت. اکوان به سوی تهمتن آمد و او را با بخشی از زمین که بر آن خفته بود کند و به اسمان برد، تهمتن زمانی به خود آمد که در میان هوا و بر روی دستان اکوان بود. دیو به تهمتن گفت می‌خواهی در دریا بمیری یا کوهستان؟ تهمتن میدانست اگر سوی دریا بیفتد امیدی به زنده ماندن دارد. از دیگر سو می‌دانست که دیو وارونه کار است و اگر بگوید که من را به دریا بینداز به خشکی خواهدش انداخت. تهمن به اکوان گفت از دانای چین شنیده اگر کسی در دریا بمیرد هرگز به بهشت نمی‌رود پس من را به خشکی بینداز. دیو نیز وارونه‌ی خواست او را آنجام داد و او را به دریا انداخت. تهمتن در دریا فرود آمد و تیغ خود را بیرون کشید. با دست چپ و پاهایش شنا می‌کرد و با یک دست با جانورانی که برای کشتنش آمده بودند می‌جنگید. با رنج فراوان خود را از اب بیرون اورد و به سوی جایی که خوابیده بود بازگشت. زره و خودش را پوشید لیکن رخش را پیدا نکرد. پیاده به راه افتاد شاید شکاری برای خوردن بیابد و یا شاید رخش را پیدا کند. در راه به مرغزاری بسیار خرم رسید که در آن بیشه، گله‌ی افراسیاب پراکنده بود و رخش را دید که با آن گله در امیخته بود؛ گله‌دار اسبان افراسیاب در آن بیشه خواب بود. تهمتن رخش را به خم کمند گرفت و زین و لگام بر او بست و سوار بر اسب شد و پس از آن نام یزدان را بخواند و دست به شمشیر برد و گله افراسیاب را پراکنده کرد. گله‌دار یارانش را فراخواند و با رستم درگیر شدند؛ تهمتن نیز نیمی از ایشان را کشت و بازماندگانشان گریزان شدند؛ از دیگر سو، افراسیاب نیز برای بازدید از گله با دو هزار سوار به آن مرغزار آمد که گله را ناپدید و گله‌داران را کشته دید. چوپان برای او بازگفت تهمتن ‌به‌ تنهایی ایشان را شکست داده و گله را ربوده است.

اندر رفتن افرسیاب از پس رستم

ترکان با چهار پیل و سوارانشان به دنبال تهمتن رفتند. هنگامی که به او نزدیک شدند تهمتن بر ایشان تیرباران گرفت و پس از کشتن شست مرد از ایشان دست به گرز برد و چهل تن دیگر را نیز کشت، افراسیاب فرمان داد از دنبال کردن نبرد سر باز بزنند و بگریزند. رستم با گرز از پی ایشان تاخت و پیل و بنه‌ی ایشان را با خود برد. تهمتن در راه بازگشت با اکوان روبرو شد و با کمند اکوان را به بند اورد و سرش را به گرز کوفت و با خنجر از تنش جدا کرد؛ رستم یزدان را سپاس گفت. استاد می‌فرماید کسی که تهمتن او را کشت، نامش گوان(برنام اکوان) بوده نه اکوان. وی می‌افزاید، دیو همان مردم بد است که از راه یزدان پیچیده است. در بازگشت شاه به پیشواز تهمتن آمد؛ تهمتن گله‌ی اسبی را که با خود اورده بود میان ایرانیان بخش کرد؛ یک هفته میهمان شاه بود؛ در آن مهمانی‌ها رستم با نوشیدن می داستان‌های اکوان را نیز باز می‌گفت. شاه یزدان را برای داشتن چنین کهتری ستود؛ دوهفته‌ی دیگر نیز می بود و مهمانی و هفته‌ی سوم تهمتن گفت دلتنگ زال شده و از شاه خواست به او دستوری(اجازه‌ی ) رفتن به دیدار پدر را بدهد. وی افزود: به زودی به درگاه باز خواهد گشت چرا که کین سیاوش هنوز به جا است و با یک گله اسب نمی‌توان آن را از یاد برد. شاه پیشکش‌های فراوانی به او داد و دو فرسنگ نیز با او رفت.

داستان بیژن و منیژه

استاد فرزانه‌ی توس می‌فرماید این داستان را در شبی دیجور، همسر مهربانش از کراسه (دفتر) پهلوی برایش خوانده تا او به شعر در اورد. پس از پیروزی کی‌خسرو و ناپدید شدن تاج و تخت افراسیاب جهان به کام کی‌خسرو گشت. یک روز کی‌خسرو به همراه پهلوانانش –فریبرز کاووس، گستهم، گودرز کشواد، فرهاد ،گیو ،گرگین میلاد ،شاپور ،توس ، رهام و بیژن به رامش نشسته بود. در میان جشن پرده‌دار رسیدن دادخواهانی از شهر ارمان (ا) را گزارش کرد؛ شاه ایشان را پذیرفت؛ ارمانیان به شاه گفتند ایشان در مرغزاری میان ایران و توران – که از تورانیان هموراه در رنج هستند- زندگی می‌کنند. این روزها گرازهای وحشی به شهر انها تاخته‌اند و کِشت و ورز انها را نابود کرده‌اند. ایشان از شاه خواستند انها را یاری کند. شاه برای کسی که بتواند این کارویژه(ماموریت) را آنجام دهد دست مزد گرانی چون یک خوان زرین پر از گوهر و ده اسب گرانمایه از گله‌ی کاووس‌شاه را در پیش نهاد. بیژن تنها کسی بود در میان پهلوانان ایران که به این خواست شاه پاسخ داد. گیو پیش گام شدن او را از سر جوانی و نا ازمودگی می‌دانست، برخواست و پس از درود گفتن بر شاه تلاش کرد بیژن را از این کار پرهیز دهد. بیژن در پاسخ گفت اگرچه من جوان هستم لیکن در کار خود اگاه و کارازموده‌ام. شاه گرگین میلاد را با بیژن همراه کرد که راهنمای وی باشد. بیژن در همه‌ی راه به شکار و بازی سرگرم بود و کارویژه‌ی پیش رو را خوار می‌پنداشت. هنگامی که به بیشه رسیدند بیژن از گرگین میلاد خواست به سوی چشمه‌ای که آنجا بود، برود و و هیونانی که از تیر بیژن رسته‌اند به زخم گرز از پای دراورد. گرگین گفت پیشکش‌های شاه را تو ستانده‌ای و کار را نیز باید خودت به پایان برسانی. بیژن از شنیدن این سخنان از او خشمگین و ناامید شد و مانند شیری در بیشه افتاد. بیژن با کمانی به زه، مانند ابر بهاران بر گرازها تیر بارید. دندان گرازی زره بیژن را سود، زخم آن چنان بود که انگار با سوهانی زره را سوده‌اند. بیژن گراز‌ها را به زخم تیر و خنجر از پای دراورد و سر از تنشان جدا کرد. بیژن برای آنکه برزگی کارش را به شاه و پهلوانان نشان دهد، تن و دندان‌های بزرگترین گرازها را در گردونه نهاد. گردونه چندان سنگین شد که گاومیش از کشیدن آن ناتوان بود. گرگین به خود آمد و بیژن را چیره و پیروز یافت. اهریمن دلش را از راه به در برد و برای نام –ترس از اینکه نام بیژن از نام او فزونتر گردد- بر سر راه او دام گسترد. گرگین به بیژن گفت دو روز راه دورتر از اینجا جشن‌گاهی در مرز توران است که من بارها با تهمتن و گیو و گژدهم و توس به آنجا رفته‌ام. گرگین در چشم بیژن جوان این‌گونه نمود که نامبرداری و بلند اوازگی پهلوانان ایران برای دلاوری‌هایی است که در جشنگاه ترکان کرده‌اند و زیانهایی که به تورانیان رسانده‌اند. گرگین افزود منیژه دختر افراسیاب نیز با پرستندگانی از توران به این مرز می‌اید و اگر ما به ایشان بتازیم و چند گروگان از ایشان را به دربار ببریم شاه از ما خرسند خواهد شد. هنگامی که به مرغزار رسیدند دو روز به شادی نشستند تا کاروان منیژه به آنجا رسید. پس از آن بیژن گنجور(بیژن) را فراخواند؛ جامه‌ای شاهوار پوشید و کلاه و گوهری پهلوی بر سر نهاد و خود را به نزدیکی چادر مینژه رساند. هنگامی که منیژه وی را با شکوه پهلوانی و جامه‌ی خسروی دید، دلش از مهر لب ریز شد. دایه‌ی خود را فرستاد از این جوان خوش سیما، پرس و جو کند که نام و نشانش چیست؟ جوانی چنین خوش سیما، سیاوش است یا پری‌زاده؟ بیژن در پاسخ به دایه‌ی منیژه گفت نه سیاوش است و نه پری‌زاده، او بیژنِ گیو است از ایران زمین که برای کشتن گرازان به توران آمده و در این بزمگاه برای دیدن دخت افراسیاب؛ بیژن نیز در سر ارزوی دیدار منیژه را داشت. از دایه خواست راهی برای رسیدن بیژن به منیژه پیدا کند. دایه نزد منیژه بازگشت و از نیکویی‌های بیژن چندان سخن گفت که منیژه شیفته‌تر شد و او را به چادر خود فراخواند؛ هنگامی که بیژن به سراپرده‌ی منیژه رفت منیژه او را در اغوش گرفت و کمربند زرین بیژن را باز کرد؛ منیژه به بیژن گفت که چرا باید جوانی این‌گونه خوش سیما خود را برای جنگیدن با گرازها به رنج بیندازد. دو دل‌داده سه روز و سه شب به شادی نشستند و سراپرده را از بیگانه تهی کردند. هنگامی که بیژن اهنگ بازگشت کرد، منیژه فرمود در باده‌ی وی داروی هوشبر بریزند. او را در عماری پیچید و به سوی کاخ افراسیاب برد. هنگامی که بیژن به هوش آمد، منیژه را در اغوش خود و خود را در کاخ افراسیاب دید. از درد به خود پیچید و به درگاه خداوند از اهریمن بد دل- گرگین میلاد که او را به این جا کشیده بود- نالید. بیژن از خداوند خواست کین او را از گرگین بخواهد. منیژه بیژن را دل‌داری داد و گفت روزگار برای مردانی چون بیژن گاه رزم پیش می‌اورد و گاه بزم، دختر افراسیاب از بیژن خواست به خود سخت نگیرد؛ دل‌دادگان روز و شب را به شادی و رامش گذراندند؛ چندی گذشت تا سرآنجام دربان کاخ از این داستان اگاه شد و به افراسیاب گزارش داد؛ افراسیاب گفت کسی که دختر دارد، هرچند شاه باشد باز هم بداختر است. وی از قراخان(پسر افراسیاب) خواست برای اینکار چاره‌ای بیندیشد، قراخان گفت شنیدن هرگز مانند دیدن نیست. افراسیاب گرسیوز را برای از نزدیک دیدن شنیده‌ها به سوی کاخ فرستاد. وی با سواران کارازموده به کاخ منیژه رفت. هنگامی که سواران گرداگرد کاخ را گرفتند، گرسیوز درِ بسته‌ی کاخ را شکست و به نشستنگه آن مرد بیگانه رفت؛ بیژن برهنه تن در بزم با منیژه بود؛ بیژن از اینکه این‌گونه اسان و دست و پا بسته بدون همراهی شبرنگ و بور و در نبود گیو گودرز، باید تن به مرگ بدهد، به خود پیچید. او همیشه یک خنجر در ساق چکمه‌ی خودش پنهان می‌کرد. هنگامی که گرسیوز با وی رو برو شد خنجر را بر کشید و نام و نشان خود را بازگفت؛ بیژن به گرسیوز گفت اگر میان او و شاه میانجی شود پاداش می‌یابد و اگر با او روبرو شود مرگ را خواهد دید. گرسیوز سوگند یا کرد که میاجی او و شاه شود؛ بیژن خنجر از دست نهاد؛ وی را دست بسته به درگاه شاه بردنند؛ بیژن در پیشگاه افراسیاب داستان رسیدنش به کاخ منیژه را این گونه باز گفت: از ایران برای کشتن گرازها آمدم و به دنبال یک باز سرگردان، از مرز گذشتم و به توران رسیدم. هنگامی که زیر درختی خوابیده بودم پری‌ای من را در خواب برداشت و به سوی کاروان منیژه اورد. منیژه را نیز افسونی خواند تا چشم از من برندارد و یکراست به ایوان افراسیاب بیاورد. بیژن افزود منیژه و من در اینکار بی‌گناه هستیم. و آن پری نیز بی‌گمان بخت برگشته‌ی من بوده. افرسیاب دشمنی‌های گذشته‌ی بیژن و تورانیان را یاداور شد؛ بیژن تلاش کرد افراسیاب را بر آن دارد هزارتورانی را برای نبرد با او اماده کند؛ افراسیاب به گرسیوز فرمان داد بیژن را دار بزنند؛ بیژن به درگاه یزدان نالید و از اینکه بدون زخم کشته شود، کارنامه‌ی خود را ننگین می‌دید. دژبانان سرگرم اماده کردن دار برای کشتن بیژن بودند که پیران از راه رسید و از گرسیور چرایی آن دار و کیستی گناه کار را پرسید؛ پیران به نزد بیژن آمد و داستان را از زبان او شنید. دستور خردمند افراسیاب که بیژن را در این کار بی‌گناه می‌دانست از روزبانان خواست دست نگاه دارند تا او با افراسیاب رای‌زنی کند. پیران پیاده و دوان خود را نزد افراسیاب رساند؛ او با یاداوری اینکه افراسیاب پند پیران را در داستان سیاوش بکار نبسته چه پیامدهایی برای توران داشته، از افراسیاب خواست از خون بیژن درگذرد. پیران افزود اگر انگیزه‌ی کینه خواهی رستم و گیو و گودرز دو برابر بشود ما تاب رویارویی با ایشان را نداریم. افراسیاب به پیران گفت با رسوایی‌ای که او و دخترم به بار اورده‌اند نمی‌توانم از گناه وی درگذرم. پیران گفت او را به زندان بینداز که هم ایرانیان پند گیرند و هم او پادافر. افراسیاب پند پیران را پذیرفت و از گرسیوز خواست سنگ اکوان دیو که اکوان آن را از کف دریا به بیشه‌ی چینستان افکنده است، بیاورند و بیژن را در غل زنجیر به چاه ارژنگ اندازد. افراسیاب فرمان داد منیژه را نیز از جایگاهش پآیین بیاورند تا بیژن را خوار و زار در چاه ببیند. گرسیوز سر تا پای بیژن را در اهن بست و به چاه انداخت و پس از آن همه‌ی گنج منیژه را تاراج کرد و او را از کاخش بیرون انداخت. به منیژه گفت تا پایان زندگی‌ات باید پرستار و غم‌خوار این زندانی باشی. منیژه یک شبانه روز در کنار چاه به زاری نشست؛ منیژه هر روز دست نیاز به سوی مردم دراز می‌کرد و از هر دری برای بدست اوردن لقمه‌ی نانی کمک می‌خواست. تمام روز بدنبال نان می‌گشت و در پایان روز انچه را که بدست اورده بود از روزنه‌ای که در چاه ساخته بود، برای بیژن به پآیین می‌فرستاد تا جان او را زنده نگه دارد.

بازگشت گرگین

گرگین یک هفته چشم به راه بیژن ماند، سپس به سوی جایی که بیژن را گم کرده بود راهی شد. اسب بیژن را رها و بدون افسار دید. گرگین دانست کار بیژن تباه شده است. او یک روز دیگر چشم به راه بیژن ماند و پس از آن اسب بیژن را با خود به سوی ایران اورد؛ شاه از رسیدن گرگین بدون بیژن اگاه شد؛ گیو را از آمدن گرگین اگاه نکرد تا انچه رخ داده را از زبان گرگین بشنود. گزارشِ رسیدن گرگین بدون بیژن به گیو نیز رسید. فرمود بورگشواد- اسب ویژه‌ی گشواد که در روزگاران سخت یار این خاندان بوده- را اوردند و با دلی پر کینه به سوی گرگین رفت تا از او درباره کار بیژن بپرسد. گیو می‌خواست بداند چه بر سر بیژن آمده؟ هنگامی که گرگین گیو را دید از اسب فرود آمد و او را نماز برد؛ هنگامی که گیو ناپدید شدن بیژن را از زبان گرگین نیز شنید و اسب بیژن را به همراه گرگین دید، از هوش رفت و زمانی که به هوش آمد پیوسته می‌نالید و از خداوند مرگش را ارزو می‌کرد. گیو پس از آنکه خود را بازیافت از گرگین خواست داستان را مو به مو برایش بازگو کند. گرگین داستان را انگونه که بود باز گفت لیکن از فریب کاری خود چیزی نگفت و بجای آن داستانی پرداخت و گفت هنگام بازگشت گورخر شگفتی سر راه ما آمد که مویی مانند اسب گلگون گودرز و رویی مانند خنگ شباهنگ فرهاد داشت و یالش مانند سیمرغ بود. آن گور سُمی مانند پولاد و سر و گوش و دمی مانند شبرنگ بیژن داشت. گرگین افزود گویا که او از رخش نژاد داشت. گرگین گفت بیژن کمندش را به گردن آن گور انداخت و همان دم از گرد و خاکِ سوار و گور، دریایی پدید آمد که بیژن و گور در آن ناپدید شدند. من هرچه در مرغزار گشتم مگر این اسب و زین چیزی نیافتم به گمانم آن گور، خود دیو سپید بوده. گیو که گفته‌های گرگین را دروغ می‌پنداشت او را به زیر اورد و خواست که جانش را بستاند لیکن با خود اندیشید و گفت باید دروغگویی او بر همه اشکار گردد. گیو با خود گفت از کشتن او چه سودی به بیژن خواهد رسید؟

دادخواهی گیو

گیو به نزد شاه رفت و داستان را باز گفت. شاه از شنیدن داستان بیژن رنگ رخسارش دگرگون شد و غمگین گشت. گیو را دل‌داری داد و گفت من پیشتر از موبدان شنیده‌ام در نبرد کین‌خواهی سیاوش بیژن دلاوری‌ها خواهد کرد. از جان او بیناک نباش! شاه گرگین را به درگاه خواند. گرگین با شرم ساری به درگاه رفت و دندان‌های گراز را در پیشگاه شاه نهاد و درود گفت. شاه از او پرسید بیژن کجا از تو جدا شد؟ و اهرمن با او چه کرد؟ گرگین از بیم شاه با تنی لرزان شروع به یاوه بافی کرد. دروغ گرگین به زودی اشکار شد. شاه به او گفت اگر شیر با گودرزیان در بیفتد سرآنجام خواهد مرد؛ اگر از بیم بد فرجامی(در سرای دیگر) نبود تو را می‌کشتم؛ شاه فرمان داد گرگین را در بند و زنجیر ببندند و به گیو فرمود من هزار سوار به هر سو خواهم فرستاد تا مگر او را پیدا کنم اگر چنین نشد، در فروردین ماه، به درگاه یزدان به نماز می‌ایستم و در جام‌جهان‌نما – که همه‌ی هفت کشور و رازهای جهان در آن پیدا است- از وی نشانی خواهم یافت. شاه، ایرانیان را به همه سو فرستاد. جویندگان، بیشه‌ی ارمان و مرز توران را گشتند لیکن از وی نشانی نیافتند؛ نوروز فرا رسید. شاه در جام جم نگاه کرد و بیژن را در کشور گرگسار (گُ) در کنار دختری از نژاد کیان که همراه و پرستارش بود، یافت. شاه به گیو مژده داد فرزندش زنده است؛ کی‌خسرو نامه‌ای به تهمتن نوشت و به گیو سپرد که آن را بی‌درنگ به نزد رستم ببرد. شاه در نامه پس از ستایش یزدان از کارنامه‌ی تهمتن یاد کرد و جایگاه ویژه‌ی گودرز و گیو را نزد خود یاداور شد. شاه از تهمتن خواست بی‌درنگ پس از خواندن نامه به راه بیفتد. گیو با سوارانِ خاندانش به سوی هیرمند به راه افتاد. هنگامی که به گورابه -نزدیک سیستان رسید دستان، نگران از رسیدن این گروه، به پیشوازشان آمد. زال به گیو خوش آمد گفت؛ گیو از تهمتن جویا شد و گفت باید نامه‌ی شاه را به او برساند؛ زال از او خواست به خانه‌اش بیاید تا تهمتن از شکارگاه بازگردد؛ روز دیگر تهمتن از شکارگاه بازگشت؛ گیو نامه‌ی شاه را به او داد و داستان را بازگفت. تهمتن با چشمانی گریان از داستانی که شنیده بود نامه را خواند و به گیو گفت نگران نباش تا زمانی که دست بیژن را به دست نگیرم زین از اسب بر نخواهم داشت. تهمتن از گیو خواست سه روز مهمان او باشد و روز چهارم به ایران شهر بروند؛ زواره و فرامز و دستان سه روز پذیرای گیو بودند و روز چهارم تهمتن گرز سام را برداشت و به همراه گیو با سد هزار زابلی به سوی ایرانشهر به راه افتاند؛ تهمتن سیستان را به زال و فرامز سپرد. هنگامی که به نزدیک ایرانشهر رسیدند گیو از تهمتن جدا شد تا گزارش رسیدن وی را به شاه بدهد؛ پهلوانان ایران- توس و گودرز و فرهاد- با پرچم و گروه به پیشواز تهمتن آمدند. ایشان هنگامی که تهمتن را دیدند از اسب پیاده شدند و او را نماز بردند. هنگامی که تهمتن به نزد شاه رسید او را فراوان ستود؛ شاه نیز از زال و زواره و فرامز پرسید؛ شاه به سالار نوبت(زمان کی خسرو) فرمان داد گودرز و توس و سایر بزرگان را برای نشست گرد اورد. شاه بزمی برپا کرد و در آن به تهمتن از جایگاه والای گیو و گودرزیان سخن گفت و از او خواست این کار را به فرجام برساند. تهمتن شاه را ستود و این خویشکاری را پذیرفت. گرگین از آمدن تهمتن اگاه شد؛ وی از تهمتن خواست میانجی بخشایش او نزد شاه شود؛ گرگین گفت در گذشته کار ناشایستی کردم که در پیر سر من را بد نام کرد. اماده‌ام در پای بیژن به خاک بیفتم و پوزش بخواهم. تهمتن بیچارگی میلاد را دید و به او پیام داد تو خرد را زیر پا گذاشتی و مانند روباهی در کار بیژن دروغ‌زنی کردی، لیکن در پیش شاه گناه تو را خواهم خواست. اگر بیژن زنده بازگردد از گناه تو خواهم گذشت و اگر بیژن زنده باز نگردد خودم نخستین کسی هستم که جان تو را به خون خواهی بیژن خواهم ستاند. تهمتن دو روز این راز را نگه داشت و روز سوم خواهشش را به شاه گفت. شاه آن را نپذیرفت و گفت سوگند خورده‌ام گرگین پادافره کار خود را ببیند. تهمتن از کارهایی که گرگین در سالهای دراز در پیشگاه شاهان ایران کرده بود سخن گفت و از شاه خواست از گناه او درگذرد و او را به رستم ببخشد. شاه نیز او را به رستم بخشید و فرمان داد او را از چاه تاریک بیرون اورند. شاه از تهمتن پرسید برای رفتن به توران چه اندازه لشکر و سپاهی نیاز دارد، تهمتن گفت چاره‌ی این کار زور بازو نیست. این کار را باید با فریب آنجام داد. وی از شاه گوهر و پارچه و دینار فراوان خواست. پس از آن تهمتن پهلوانانی چون گرگین، زنگه‌ی شاوران، گستهم، گرازه، فرهاد، رهام، اشکش، را فراخواند؛ زنگه از این فراخوان شگفت زده شده بود و پرسید که کی‌خسرو کجاست؟ چه پیش آمده که ما را خواستار شده؟ تهمتن لشکری را که همراه اورده بود نزدیک مرز توران نگه داشت و خود با هفت پهلوان در پوشش بازرگانان با کالاهای گرانبهایی که برای فروش اماده کرده بودند به همراه سد شتر به توران پای نهادند. هنگامی که تهمتن به شهر پیران (ختن) رسید همه‌ی شهر برای دیدار از کاروان او گرد آمدند؛ تهمتن یک جام زرین را پر از گوهر کرد و به همراه ده اسب گرانمایه که با پارچه‌های گرانبها پوشیده شده بودند برای دیدار پیران برد؛ تهمتن به پیران گفت از ایران برای تجارت آمده و از پیران خواست از او در داد و ستد با مردم، پشتبانی کند. پیران پذیرفت و تهمتن را در خانه‌ی فرزند پیران جای دادند. تهمتن در توران جایی را برای داد و ستد برگزید؛ به زودی اوازه‌ی این کاروان تازه رسیده از ایران همه جا پیچید؛ منیژه اوازه‌ی ایشان را شنید و به دیدارشان آمد و از شاه و گودرز پرسید و به او گفت ایا کسی از ایران به دنبال بیژن نخواهد آمد؟ تهمتن که نمی‌دانست او نیک‌خواه است یا بدخواه، بانگ زد و او را از خود راند. منیژه به او گفت ایا آیین ایرانیان این است که از دادن اگهی به درویش نیز دریغ می‌کنند؟ تهمتن با او نرم شد و گفت تو بازار من را برهم زدی و من نیز بر تو بانگ زدم. دیگر اینکه من در ایران نه خسرو را می‌شناسم و نه پهلوانان و بزرگان را. منیژه گفت من دختر افراسیاب هستم و بیژن به چاه در بند است. روزها خانه به خانه به دنبال نانی می‌گردم. تهمتن به خورشگر فرمود مرغی برای او فراهم کند. انگشتر رستم انگشتری نامبر بود که برای بیژن نیز اشنا بود. تهمتن آن انگشتر را در مرغ پنهان کرد و به منیژه داد. منیژه با خرسندی به دیدار بیژن بازگشت و خوردنی‌هایی را که از تهمتن گرفته بود به بیژن داد، بیژن در تاریکی چاه هنگامی که انگشتری را در میان مرغ بریان پیدا کرد خندان شد. منیژه گمان کرد بیژن دیوانه شده است و از او چرایی خنده‌اش را پرسید. بیژن از منیژه خواست سوگند بخورد از این داستان با کسی سخن نگوید. منیژه از بدبینی بیژن گلایه کرد؛ بیژن از بدبینی خود پوزش خواست. بیژن به او گفت بدان آن مرد گوهرفروش همان رستم دستان است. پس از آن منیژه را به دیدار تهمتن فرستاد و تهمتن از اینکه منیژه او را شناخته بود دانست بیژن زنده است و این دختر نیک‌خواه بیژن است. تهمتن به او گفت که هرچه هیزم میتواند گرد اورَد و شب هنگام اتشی بیافروزد که ایرانیان بتوانند چاه را پیدا کنند. منیژه خواسته‌های رستم را با بیژن باز گفت. بیژن یزدان پاک را ستود و به منیژه گفت اگر از چنگ این اژدها رها شوم همه‌ی زندگی مانند پرستندگان شاه، در پیش تو میان بسته خواهم بود. منیژه هیزم فراهم کرد و اتش برافروخت؛ تهمتن ببربیان پوشید و به درگاه یزدان به نیایش ایستاد و بر چشم بد نفرین کرد و از یزدان خواست در کار بیژن او را پیروز گرداند. تهمتن و هفت گرد به سر چاهی که بیژن در آن گرفتار بود رسیدند. به فرمان تهمتن آن هفت گرد تلاش کردند سنگ را از روی چاه بردارند هرچه تلاش کردند سنگ از جایش نجنبید، ایشان از اسبان یاری گرفتند و انها هم کاری از پیش نبردند. تهمتن از رخش پیاده شد و سنگ را برداشت به سویی در بیشه‌ی شیرچین پرت کرد. از افتادن آن سنگ زمین لرزید. تهمتن با بیژن سخن راند و به او گفت چرا بجای جام می جام زهر را برداشتی؟ پس از آن از او خواست به سپاس اینکه خداوند او را از چاه رهایی داده او نیز از گرگین میلاد بگذرد. بیژن از بدی گرگین میلاد گفت و از بخشیدن وی سر باز زد تهمتن او را ترساند که اگر گرگین را نبخشد پای در رکاب می‌گرداند و به ایران بازخواهد گشت. بیژن از اینکه ناچار است گرگین میلاد را ببخشاید، ناخرسند بود لیکن خواسته‌ی تهمتن را پذیرفت؛ تهمتن کمند خود را در چاه فرو انداخت و بیژن را با موی و ناخنی دراز و تنی رنج دیده، بیرون کشید. پهلوان به همراه بیژن و منیژه به سوی خانه به راه افتادند. پس از آنکه بیژن آرام گرفت و سر و تن شست، گرگین برای پوزش خواهی به نزدیک بیژن آمد؛ بیژن هیچ از کینه یاد نکرد و او را بخشید. تهمتن به بیژن گفت به همراه منیژه و اشکش -فرمانده‌ی بنه- بماند تا تهمتن زخمی به ایوان افراسیاب برساند و برای بازگشت اماده شود. بیژن که خود را کینه‌خواه از افراسیاب می‌دانست نپذیرفت و گفت پیش‌دارِ این کین‌خواهی من هستم و باید با شما همراه باشم. هنگامی که گردان به کاخ افراسیاب ریختند رستم فریاد زد: تو در خواب خوش هستی و بیژن در چاه؟ من رستم زاولی هستم که بیژن را از چاه بیرون اوردم. بیژن نیز فریاد براورد: من را امروز با دستانی باز ببین و اگر می‌توانی با من روبرو شو. افراسیاب سراسیمه از خواب پرید و چون گردان ایران را کینه‌خواه دید، از آنجا گریخت؛ گنج و پری چهرگانش به دست تهمتن افتادند؛ تهمتن سپاه را اماده‌باش داد تا برای بازگشت افراسیاب با سپاه گران اژیر باشند. تهمتن بازگشت و منیژه را در خیمه دید و به او گفت: اگر می ‌بر زمین بریزد بویش از میان نرود. تورانیان شکست خورده و گریخته بزودی برای باز پس گرفتن انچه از دست داده بودند اماده شدند و به سوی ایرانیان تاختند. تهمتن منیژه را به همراه بنه‌ی پشتیبانی از میدان دور کرد و سپاهش را برای رویارویی اماده. تهمتن راست سپاه را به اشکش و گستهم داد و چپ سپاه را به زنگه و رهام. خود و بیژن نیز در میان سپاه ایستادند. پشت ایشان کوه و روبروی ایشان سپاهی پوشیده از اهن بود. افراسیاب نیز چپ لشکر را به پیران داد و راست سپاه را به هومان. خود و شیده نیز در میان سپاه ایستادند. هنگامی که نبرد آغاز شد؛ ایرانیان گوی جنگ را از تورانیان بردند و اسیب‌های فراوان به ایشان رساندند؛ اشکش با گرسیوز روبرو شد و گرگین و رهام و فرهاد، چپ لشکر ترک را از هم گسلاندند. تهتمن نیز با گرزه‌ی گاو سار مانند هیونی رم کرده در میان ترکان افتاد. افراسیاب که جنگ را باخته می‌دید اسب تازه نفسی سوار شد و به سوی توران گریخت، تهمتن تا دو فرسنگ او را دنبال کرد؛ دو هزار تن از تورانیان در این نبرد به بند در آمدند.

بازگشت به ایران

هنگامی که مژده‌ی آزاد شدن بیژن به شاه رسید، کی‌خسرو به درگاه یزدان به نماز ایستاد و یزدان را ستود؛ گودرز و گیو با سپاه و شیران و پلنگانی که در زنجیر بودند به پیشواز رفتند؛ نزدیک شهر، کی‌خسرو نیز به پیشواز ایشان آمد. تهمتن از اسب پیاده شد و شاه را نماز برد. تهمتن همانگونه که سوگند خورده بود دست بیژن را در دست گرفت؛ برای پهلوانان جشنی برگزار شد. پس از آن تهمتن از شاه دستور (اجازه) رفتن خواست شاه نیز او را با پیشکش‌هایی درخور روانه کرد:

  • یک دست جامه گهر بافته با قبا و کلاه
  • یک جام پرگوهر
  • سد اسب
  • سد شتر با زین و بار
  • سد پرستنده‌ی پری روی
  • سد پرستار

پس از آن شاه به بزرگانی که در این کار با تهمتن هنباز بودند نیز پیشکش‌های درخور داد. با رفتن گردان از درگاه، شاه بیژن را فراخواند با او گفتگو کرد و پس از آن پیشکش‌هایی برای منیژه فرستاد.

  • سد جامه دیبای روم زربافت
  • تاج
  • ده بدره دینار
  • پرستنده
  • فرش
  • و…

داستان دوزاده رخ

استاد فرزانه‌ی توس در آغاز این داستان مردم را از از ورزیدن پرهیز می‌دهد. استاد می‌فرماید جهان را هر گونه بگیری همانگونه می‌گذرد؛ در این جهان ازورز و کینه‌جو هرگز آفرین نمی‌شنوند؛ جهان پرشتاب می‌گذرد و هرچه از جهان توخته‌ای را از تو خواهد گرفت؛ تنها سه چیز است که می‌باید برای آن تلاش کرد : خوراک؛ پوشاک؛ گستردنی؛ در جهانی که نوشین‌روان نیز ناگزیر از آن گذشته است نباید به دنبال چیزی بیش از انچه که داری، بروی. افراسیاب پس از شکست سنگینی که از تهمتن خورده بود به سوی خلخ گریخت، او سرخورده از شکست با رای‌زنان خود، گرسیوز، پیران، قراخان، شیده و گرسیون (تورانی)، به گفتگو نشست. افراسیاب از اینکه در همه‌ی زندگی‌اش کسی نتوانسته بوده تا این اندازه به او نزدیک شود و او را از خانه‌اش بیرون کند سخن گفت و یاداور شد اگر بی‌درنگ این شبیخون را پاسخ ندهیم ایرانیان به توران خواهند تاخت. افراسیاب می‌خواست که با هزاران هزار(میلیون ها) شمشیرزن چینی به ایشان ایران بتازد. رای زنان وی با او هم‌داستان شدند که تورانیان در اموی اردو بزدند. پس از آن افراسیاب به فغفور(جنگ دوازده رخ) و شاه ختن(جنگ دوازده رخ) نامه‌هایی نوشت و از ایشان یاری خواست. سر دو هفته لشکر بزرگ تورانیان اماده شد. افراسیاب پنجاه هزار تن را به شیده سپرد که به سوی خوارزم به راه افتد و پنجاه هزار تن از سربازان چین را نیز به پیران سپرد که به سوی شهر ایران (پایتخت) به راه افتد. افراسیاب به ایشان سفارش کرد هرگز به اشتی جستن نیندیشند. چراکه اگر کسی اب و اتش را با هم ببرد به هر دو ستم کرده. گزارش به دربار ایران رسید که افراسیاب با سی‌سد هزار سوار به سوی ایران به راه افتاده است. شاه با شنیدن این پیام به کاراگهان خود گفت من از موبدان شنیده‌ام هنگامی که ماه ترکان بلند شود، از خورشید ایران گزند خواهد دید. افراسیاب نیز با پای خود به سوی بخت بد خویش می‌رود. شاه رای‌زنان خود مانند: دستان، رستم، گودرز، گیو، شیدوش، فرهاد، رهام، بیژن، گستهم، گرگین، و زنگه‌ی شاوران و گژدهم و دیگران را فراخواند؛ پس از گفت و شنود‌ها فرمان داد برای رویارویی با تورانیان سی‌سد هزار سوار از روم و هند اماده‌ی نبرد شوند. شاه فرمود هرکس می‌تواند بر اسب سوار شود برای نبرد از خانه بیرون بیاید. شاه از بزرگان هند و روم و تازی خواست در کمتر از چهل روز سپاه خود را به دربار ایران برسانند اگر نه جایگاه کشوری و لشکری خود را از دست خواهند داد. کی‌خسرو سوارنی را برای رساندن این پیام به همه کشورها فرستاد. دوهفته گذشت تا نخستین هم‌پیمانان ایران به پایتخت رسیدند. شاه درِ گنج‌های کهن را بازکرد و مزد جنگاوران نو رسیده را پرداخت کرد. پس از آن سی هزار شمشیرزن را به تهمتن سپرد و فرمان داد از راه غزنین به سوی هندوستان برود و آن پادشاهی را به چنگ اروده و فرامرز را به تخت بنشاند. شاه از تهمتن خواست در کابل و کشمیر چندان درنگ نکند و هرچه زودتر اینکار را به آنجام برساند وبرای نبرد با افراسیاب به نزد شاه بیاید. خسرو الانان و غزدز (غُ) را نیز به لهراسپ سپرد تا از تورانیان دمار براورد. خسرو سی هزار تن را برای پدافند از شهر خوارزم در برابر شیده به اشکش داد. پس از آن سپاه چهارم را به گودرز سپرد و فرمود با گرگین و زنگه و گستهم و زواره و فریبرز و فرهاد و گیو و گرازه و رهام به سوی توران زمین به راه بیفتند. شاه از او خواست:

  • در راهِ لشکرکشی بیدادگری نکند.
  • هیچ آبادی‌ای را ویران ننماید.
  • اگر کسی با ایشان سر جنگ نداشت با او نبرد نکند.
  • مانند توس از خشم جوشان نباشد.
  • فرستاده‌ای را به سوی پیران بفرستد و تلاش کند که پیران را از دنبال کردن نبرد بازدارد.

همچنین شاه از گودرز خواست به آیین شاهان بر تخت زر و پشت پیل پیشاپیش سپاه باشد؛ سپاه گودرز با شست پیل و تخت زرین بر پشتِ چهار پیل به راه افتاد. لشکر همانگونه که شاه خواسته بود، بی ازار، به زیبد رسید؛ گودرز گیو را به همراه هزار تن از گردان ایران به سوی پیران فرستاد که پیام شاه را به او برسانند؛ گودرز گفت به پیران بگو:

  • تو در بدی کردن به ایرانیان گناهان فراوانی داری لیکن چون شاهی را نکشته‌ای کی‌خسرو تو را در میان ترکان شایسته‌ی مهر می‌داند- هرچند به گمان من تو نیز مانند ترکان ناشایسته و دروغ گو هستی.
  • شاه برای مهرورزی هایی که در توران به او داشته‌ای با تو روی بخشایش دارد و نمی‌خواهد به دست من تباه شوی.
  • با فرزند من و بزرگانی که نزد تو می‌ایند سخن بگو، اگر سخنت بر ایشان چیره شد-به توافق رسیدید- از مرگ رسته‌ای و گرنه با شمشیر من روبرو خواهی شد.
  • شاه سیاهه‌ی همه‌ی کسانی که در خون سیاوش دست داشته‌اند را نوشته و به من سپرده، باید همه‌ی ایشان را دست بسته نزد من بفرستی.
  • همه‌ی گنج سیم و زری که از راه بیداد اندوخته‌ای را باید به من بسپاری.
  • فرزندت و دوبرادرت را نیز به آیین گروگان باید به من بسپاری.

در پایان گودرز دو راه پیش پای او نهاد و گفت:

  • می‌توانی به نزد شاه ایران بیایی
  • به سوی چاچ بروی و از ایران و توران دور باشی

گودرز گفت اگر هیچ یک از این دو راه را نیز نمی‌خواهی به نزد افراسیاب برو لیکن از میدان نبرد به دور باش.

رفتن گیو به سوی ویسه گرد

گیو به سوی بلخ به راه افتاد. همان‌گونه که پدرخواسته بود فرستاده‌ای را برگزید و به سوی ویسه گرد (گِ) فرستاد. هنگامی که گزارش رسیدن گیو به پیران رسید، وی با دو بهره از سپاه سد و ده هزار تنی خود به لب جیحون آمد و ارایش رزمی گرفت. گفتگوی پیران و گیو دو هفته به درازا کشید. در این میان پیران سواری به سوی افراسیاب فرستاد و او را از آمدن گودرز و گیو اگاه کرد؛ افراسیاب نیز سی هزار شمشیرزن به سوی پیران فرستاد و فرمان داد با گیو بجنگد؛ هنگامی که نیروی کمکی افراسیاب به پیران رسید، وی با گیو تند شد و به او گفت بازگرد و به گودرز بگو اماده‌ی نبرد باش پیران افزود هیچ یک از خواسته‌های (پیش شرط‌های) او برای اشتی، پذیرفتنی نیست. نه می‌توانم گروگان بفرستم و نه می‌توانم از خواسته و دارایی چشم بپوشم؛ پس از آن گیو به سوی گنابد (گُ) به راه افتاد.

ارایش دو لشکر

گیو به نزد پدر بازگشت و به او گفت پیران سر اشتی ندارد. او از افراسیاب نیز یاری خواسته است؛ پیران با سد هزار سوار به گنابد رسید؛ گودرز نیز سپاه خود را از زیبد بیرون اورد؛ همه‌ی دشت از زیبد تا گنابد از لشگر پوشیده شده بود. دو سپاه در برابر هم اردو زدند؛ سپهدار ایران سپیده دمان برای ارایش لشکر سوار بر اسب شد؛

  • دست راست سپاه کوه بود و دست چپ رودخانه.
  • وی سربازان پیاده که نیزه‌دار و کمان‌ور بودند را پیشاپیش سپاه گذاشت.
  • پشت ایشان سواران خنجر گذار را ارایش داد.
  • پشت ایشان نیز پیلان جنگی را جای داد و درفش کیانی را در میان سپاه نهاد.

گودرز:

  • راست لشکر را به فریبرز سپرد و میان سپاه و بنه را پس پشت او نهاد.
  • گرازه فرمانده گیوگان و زواره نگهدار تخت کیانی به یاری فریبرز رفتند.
  • رهام سوی چپ سپاه را به همراه یارانش گستهم و گژدهم و فروهل(دوازده رخ) برگزید.
  • گیو با دو هزار تن نگهدار پشت لشکر شد. در این کار گرگین و زنگه با او همراه بودند.

گودرز:

  • سی‌سد سوار را به همراه درفشی به سوی رود
  • و سی‌سد سوار دیگر را نیز به سوی کوه فرستاد.
  • همچنین یک دیدبان را در کوه به دیدبانی گمارد.

پس از ارایش سپاه:

  • گودرز در کنار درفش کاویانی در میان سپاه ایستاد.
  • شیدوش و فرهاد پشت و پیش روی وی ایستادند.
  • هجیر(دوازده رخ) و کتماره(دوازده رخ) چپ و راست او را گرفتند
  • پیلان جنگی گرداگرد وی را دیواری از اهن ساختند.

پیران که نه جای درخوری برای گستردن سپاه داشت و نه جایی برای جنگیدن از دیدن لشکر ایران و جایگاه راهبردی‌اش، غمگین شد. پیران:

  • سی هزار تن از نامداران کینه جوی را به هومان
  • چپ لشکر را با سی هزار تن به اندریمان و اخواست
  • راست سپاه را با سی هزار سوار به لهاک و فرشیدور

سپرد. وی همچنین:

  • ده هزار سوار را به ژنگاله(دوزاده رخ) (ژَ) و کلباد و سپهرم(دوازده رخ) (سِ پَ) سپرد تا پشت سواران خنجر گذار را نگاه دارند.
  • رویین نیز با ده هزار تن از یلان ختن برای آنجام جنگ‌های نااراسته (نامنظم) و فرستادن طلایه‌هایی برای به ستوه اوردن سپاه ایران برگزیده شد.

پیران دیدبان و ستاره‌شماری را نیز بالای کوه فرستاد تا هرگونه جنبش سپاه ایران را گزارش دهد. دولشکر سه روز و سه شب رودرروی یکدیگر ایستادند، بدون آنکه کسی از جایش بجنبد. گودرز بیم داشت با جنبیدن از جایگاه راهبردی(موقعیت استراتژیک) خود راه را برای چیره شدن دشمن باز کند. وی در پی یافتن زمان خوبی برای آغاز نبرد بود که در آن زمان باد بردشمن بوزد(برخلاف جهت) و چشم ایشان را بپوشاند. از دیگر سو نیز پیران چشم به راه زمانی بود که گودرز به ستوه آید و از جای خود بجنبد. روز چهارم بیژن نزد گیو رفت و از اینکه گودرز بجای آنکه چشم به راه‌بردهای جنگی داشته باشد چشم به دهان ستاره‌شماری دارد که بر بلندای کوه فرستاده، سرزنش کرد. بیژن گفت زمستان در راه است و نبرد در زمستان سخت. اگر از کمین تورانیان ترس دارید هزار سوار گزیده به من بدهید تا سپاه ایشان را بشکنم. گیو از دلیری فرزند خرسند بود لیکن او را پند داد که درباره‌ی نیای خود داوری نکند. او گفت هر دو سپاه از نِگَر سختی و تنگنای روزگار در جایگاه یکسانی هستند. گودرزِ جهاندیده چشم به راه است تا ترکان بجنبند و پشت ایشان از کوه تهی شود تا بتوان از آنجا به ایشان تاخت و شکستشان داد. بیژن با ناخرسندی گفت: پس من نیز جامه‌ی رزم از تن بیرون می‌کنم و به باده گساری خواهم نشست تا روزی که به من نیاز باشد. روز دیگر هومان به نزد پیران رفت و از اینکه نزدیک به هفت روز از روبرو شدن دو سپاه با یکدیگر می‌گذرد و هنوز درگیری رخ نداده گلایه کرد. پیران او را پند داد و گفت در نبرد پیش دستی نکن کسی که به این نبرد پای نهاده (گودرز) از نزدیکترین بزرگان به کی‌خسرو است.

  • نخست اینکه شاهِ او از شاه من سرافرازتر است.
  • دوم آنکه در میان پهلوانان توران کسی توان رویارویی با وی را ندارد.
  • سوم آنکه او داغدار فرزندانی است که به دست تورانیان کشته شده‌اند و انگیزه‌ی فراوانی برای نبرد دارد.
  • چهارم اینکه سپاه را در جای درستی در پناه کوه گسترده است که از هیچ سو به او راه نیست.

باید شکیبایی کنیم تا او سپاه را از جای خود بیرون بیاورد، انگاه وی را تنگ در بر خواهیم گرفت. در پایان پیران یاداور شد اگر هومان به نزد ایرانیان برود و از ایشان نبرد بخواهد، گودرز یک پهلوان بی‌نام و نشان را برای نبرد با او خواهد فرستاد که از کشتن آن پهلوان برای هومان سرافرازی‌ای (افتخاری) به دست نمی‌اید و اگر هومان بر دست او کشته شود ترکان انگیزه‌ی خود را از دست خواهد داد. هومان در پاسخ به پیران گفت سخن‌هایی که گفتی همه از سرمهربانی است لیکن من خواهان نبرد هستم و در ایران نیز کسی هم‌اورد من نیست. وی گفت سپیده دم فردا برای نبرد با ایرانیان به سوی ایشان خواهم رفت.

پیشنهاد رزم به رهام

هنگامی که هومان برای نبرد اماده شد پیران اندوهگین گشت و یاد سخن پدرش افتاد که گفته بود دانا در هر کاری باید درنگ داشته باشد. هنگامی که هومان با ترزبان (مترجم) به نزد طلایه‌ی ایرانیان رسید و ایشان را به نبرد فراخواند هیچ یک از ایرانیان برای نبرد پای پیش نگذاشت و به او گفتند ما از سوی گودرز فرمانی برای نبرد نداریم. اگر تو سر جنگ با پهلوانان ایران زمین را داری راه برای تو باز است می‌توانی به نزد پهلوان سپاه بروی. پس از آن هومان به سوی چپ لشکر رفت و از رهام خواست که یا خود به نبرد با هومان بیاید یا گستهم و فروهل را به نبرد بفرستد. رهام در پاسخ به او گفت تو را خردمندتر از آن می‌دانستم که تنها به میان این سپاه بیایی. ما دستور جنگ نداریم اگر میخواهی که با ما نبرد کنی باید از گودرز دستور جنگ بگیری. هومان گفت این گفتار تو بهانه جویی است و تو مرد جنگ نیستی.

پیشنهاد رزم به فریبرز

هومان به میان سپاه و به سوی فریبرز رفت تا مگر او یا زواره و گرازه را به نبرد برانگیزاند لیکن فریبرز نیز گوش به فرمان گودرز از نبرد با وی پرهیخت. فریبرزِ کاووس‌شاه او را پند داد که از گزند و شکستی که در پی خواهد آمد بترس، بی‌گمان فرمانده‌ی تو به گرز گودرز از پای در خواهد آمد.

پیشنهاد رزم به گودرز

پس از آن هومان به نزد گودرز آمد و به او گفت تو سوگند خورده بودی که اگر چشمت به پیران بیفتد دمار از او بر اوری. پیمانت را با شاه فراموش کرده‌ای که این گونه مانند غرمی بی‌چاره و بی نوا در پشت کوه نشسته‌ای؟ گودرز به او گفت: پیمانم را فراموش نکرده‌ام لیکن شما تورانیان مانند روباهی پیر هستید که از بیم شکارچی در بیشه پنهان شدید. روباه تاب شیر را ندارد. تونیز از ما رزم نخواه. هومان با شنیدن سخنان گودرز به خود پیچید و بانگ زد که اگر با من نبرد نکنی برای این نیست که از نبرد با من ننگ داری از این است که توانایی‌های من را در جنگ لاون و جنگ پشن (پَ) دیده‌ای و از آن هراس داری. اگر این‌گونه است کسی را برای نبرد با من بفرست. من پیشتر از رهام و فریبرز نبرد خواستم و ایشان گوش به فرمان تو بودند و دست به تیغ نبردند. تو پسرهای فراوانی داری یکی را برای نبرد با من بفرست. گودرز با خود اندیشد اگر کسی را بفرستد و هومان در این دشت کشته شود، ترکان می‌ترسند و به کوه گنابد خواهند رفت. لیکن اگر هم‌اورد ایرانی او کشته شود، دل پهلوانان ایران شکسته خواهد شد و انگیزه‌ی نبرد را از دست خواهند داد. گودرز به هومان گفت نمی‌دانی که شیر برای کشتن روباه چنگ دراز نمی‌کند؟ در جایی که دولشکر ایستاده و اماده‌ی نبرد هستند نامداران نمی‌پذیرند تنها دو تن از میان این همه دلاور با یکدیگر بجنگند. اگر نبرد می‌خواهی باید با لشکر پیش بیایی. گودرز در دنباله گفت: نزد پیران برو و بگو از ایرانیان نبرد خواستم و کسی پاسخ نداد، این برای تو پیروزی بزرگی خواهد بود و نزد پیران ابرو خواهی یافت. هومان از رفتن سر باز زد و همچنان تلاش کرد گودرز را به نبرد برانگیزاند. با اینکه پهلوانان ایران از گودرز خواستند برای نبرد با او یکی از ایشان را برگزیند لیکن گودرز گفت امروز نباید جنگی در بگیرد. هومان که خود را پهلوانی پیروز و سرافزار می‌دانست در بازگشت نیزه را بالای سرش می‌چرخاند و خود را هومان ویسه‌ی پیروزگر می‌خواند. گودرز از این رفتار گستاخانه‌ی او خشمگین می‌شود و به دنبال کسی گشت که بتواند با هومان نبرد کند.

نبرد تن‌به‌تن دوازده رخ

رخ نخست بیژن

هنگامی که بیژن از این داستان اگاه شد بی‌درنگ خود را به نزد گیو رساند و به پدر گفت: من پیشتر گفته بودم گودرز هوش و توانش را از دست داد. رزه سیاوش را به من بده تا برای نبرد با این ترک آمده شوم. گیو خواسته‌ی وی را نپذیرفت و او را پند داد درباره‌ی گودرز این‌گونه داوری نکند. بیژن نیز از گیو ناامید شد و یکراست به سوی پدربزرگ خود رفت تا از او دستور نبرد بخواهد. گودرز از اینکه فرزندش چنین دلیر بود خرسند شد لیکن به او گفت ایا در خود توان رویارویی با او را می‌بینی؟ هومان توانایی‌های جنگی و جادویی فراوانی دارد. اگر خود را هم‌اورد جنگجویی ریمن می‌دانی به اوردگاه برو. بیژن از توانایی‌های خود در نبرد با فرود و جنگ پشن گفت و افزود اگر من هنرم از کسی کمتر باشد همان بهتر که مرده باشم در دنباله گفت اگر دستور نبرد ندهی به پیش شاه خواهم نالید و برای همیشه پهلوانی را کنار می‌گذارم. گودرز به نبیره‌ی با انگیزه‌ی خود دستور نبرد داد. وی به بیژن گفت: از گیو خواهم خواست زره‌ی سیاوش را به تو بدهد اگر در این نبرد پیروز گردی جایگاهت از فرهاد و گیو نزد من بیشتر خواهد بود؛ هنگامی که گودرز به گیو گفت بیژن را برای نبرد با هومان برگزیده گیو در پاسخ گفت من در جهان تنها همین یک پسر را دارم و جانش برای من خوار نیست. گودرز گفت هرچند او جوان است لیکن در هرکاری خرد را پیشِ رو دارد و دیگر اینکه در نبرد کین سیاوش به فرمان شاه هستیم نباید به خویش و پیوند نگاه کنیم. نباید دلش را بشکنیم. باید میدان ننگ و نام به او داد.(اجازه‌ی رشد به بدهیم) گیو برای آنکه جلوی رفتن بیژن به نبرد را بگیرد از دادن زره‌ی سیاوش سرباز زد. بیژن گفت بدون آن زره نیز مردان مرد پای به میدان خواهند نهاد؛ بر اسب پای فشرد و به سوی ارودگاه به راه افتاد. گیو از کاری که کرده بود پشیمان شد و به درگاه یزدان نماز برد و برای پسرش باژ (دعا) خواند و از یزدان خواست او را در این نبرد یاری کند. گیو به تاخت نزد بیژن رفت و نخست تلاش کرد بار دیگر پسر را از روبرو شدن با هومان پرهیز دهد و ترس کشته شدنش در این نبرد را یاداوری کند. بیژن در پاسخ به این ترسِ از شکست به گیو گفت: هومان نه از روی ساخته شده و نه از اهن نه پیل ژیان است و نه اهریمن، یک جنگو مانند دیگران است که من از پس او برخواهم آمد مگر آنکه نوشته(تقدیر) به گونه‌ای دیگر باشد. اگر این گونه باشد شایسته است تو خود را غمگین نکنی. هنگامی که گیو این سخنان را شنید از اسب فرود آمد و زره سیاوش را به او داد. گیو به پسر گفت اینک که دلت بر خرد چیره گشته و اهنگ نبرد داری اسب و جنگ ابزار من را بردار. بیژن که اسب پدر را دید بی‌درنگ از باره‌ی خود پآیین آمد و اسب او را سوار شد و گرز گیو را بدست گرفت و یک ترزبان (مترجم) از لشکر برای سخن گفتن با ترکان برگزید. هنگامی که بیژن نزد هومان رفت او را مانند کوهی از اهن دید. بیژن از ترزبان (مترجم) خود خواست هومان را از رفتن بازدارد و به نبرد فراخواند. هومان نیز پیشنهاد وی را پذیرفت لیکن چون شب نزدیک بود نبرد را به فردا انداختند. بامداد فردا هومان ترزبان (مترجم) را به نزد بیژن فرستاد و او را به نبرد فراخواند. هنگامی که دو پهلوان با یک دیگر روبرو شدند؛ هومان از بیژن خواست میان کوه گنابد و دشت زیبد یکی را برای نبرد برگزیند؛ دو پهلوان از کوه گنابد به دشتی دست نخورده که دور از لشکر بود رفتند. هر دو پیمان کردند هرکس پیروز شد به ترزبان دیگری اسیب نرساند. نبرد آغاز شد و دو جنگی نخست دست به کمان بردند و پس از آن دست به نیزه؛ خستگی بر ایشان چیره شد؛ اندکی نشستند و باردیگر سپر و شمشیر بر دست گرفتند و جنگیدند لیکن تیغ‌ها نیز بر برگستوان‌هایشان کارگر نبود و هر دو در ریختن خون یکدیگر ناکام ماندند. دو جنگی گرز کشیدند؛ سپس دست به کمربند بردند تا هرکس که زورش بیشتر است دیگری را از پشت زین بردارد. از نیروی ایشان چرم زین پاره شد؛ هردو از اسب فرو افتادند. ترزبان‌ها اسبان این دو را در دست نگه داشتند تا ایشان به کشتی گرفتن روی اورند. دلیران از شبگیر( بامداد) تا فروافتادن خورشید نبرد کردند؛ هردو پهلوان برای بیرون کردن خستگی از تن، نبرد را کنار گذاشتند؛ بیژن بازگشت و ابی نوشید و به یزدان گفت: اگر کار من را بر راه داد می‌بینی امروز یاور من باش. بار دیگر دو پهلوان که هنوز خستگی نبرد را در تن داشتند با یکدیگر روبرو شدند؛ اگرچه هومان زورش از بیژن بیشتر بود لیکن اسمان با وی همراه نبود؛ بیژن با دست چپ گردن و با دست راست ران او را گرفت و مانند پلنگی او را بر زمین زد و با خنجری سرش را از تن جدا کرد؛ بیژن خود از کاری که کرده بود شگفت زده شد و یزدان را ستود و گفت من به کین سیاوش و هفتاد برادرِ پدرم خون هومان را ریختم؛ بیژن تن هومان را بر خاک پست رها کرد و سر او به دنبال اسب خود بست و به لشکرگاه اورد. همراهان هومان که ترسیده بودند به نزد بیژن آمدند و او را ستایش کردند. بیژن به ایشان گفت من بر سر پیمان خود هستم و به شما اسیبی نخواهم رساند. بیژن از ایشان خواست به لشکرگاه خود بازگردند و هرچه را دیده‌اند بازگو کنند. بیژن در بازگشت باید از میان سپاه توران می‌گذشت و بیم آن را داشت که ایشان به کین هومان بر وی بتازند. او رخت و درفش هومان را برداشت تا تورانیان او را هومان بپندارند و راه را بر او نبندند. تورانیان از اینکه هومان پیروز از نبرد بازگشته شادان بودند؛ زمانی که بیژن به میان دوسپاه رسید و ترزبان هومان نیز خود را به سپاه توران رساند و پیران از این غم اگاه شد. انگاه بیژن درفش هومان را سرنگون کرد و درفش خود را به دست گرفت و به سوی ایرانیان رفت. مژده پیروزی بیژن به پدر نگرانش رسید؛ گیو مانند دیوانگان به هر سو می‌دوید و فریاد شادی سر می‌داد. با رسیدن بیژن به لشکرگاه گیو به سوی بیژن رفت و با تندرست دیدن وی از اسب به خاک افتاد و یزدان را ستایش کرد. بیژن به همراه گیو با همان لباس‌های خونین و سر و روی خاک الود به نزد گودرز رفت و جنگ ابزار و اسب و سر هومان را در پیش او نهاد. گودرز پس از ستایش یزدان به گنجور فرمود:

  • جامه‌ای شاه‌وار
  • تاج و کمربند
  • ده اسب با افسار زرین
  • ده غلام

به بیژن داده شود.

شبیخون کردن نستیهن

پیران که داغ برادر به دل داشت به نستیهن فرمود با ده هزار سوار به ایرانیان شبیخون کند و به کین هومان هرچه می‌تواند از ایشان بکشد. نستهین نیمه شب به سوی ایران به راه افتاد. نزدیکی‌های بامداد بود که دیدبان ایران از نزدیک شدن سپاهی که آرام و خاموش راه می‌پیمود اگاه شد. کاراگهان به نزد گودرز اگهی بردند و گودرز نیز بیژن را برای رویارویی با ایشان فراخواند. بیژن با هزار تن سوار برگزیده، به نبرد رفت. ابری تیره سپاه ترکان را پوشید و دید ایشان را تار کرد. بیژن که این‌گونه دید فرمود کمانها را به زه کنند و ترکان را تیر باران. هنگامی که بیژن به نستیهن رسید نیمی از سپاه ترکان کشته شده بودند. بیژن تیری بر اسب نستیهن زد و نستیهن را از اسب به زیر افکند. بی‌درنگ به بالای سر وی رفت و با گرز گران بر سر وی کوفت و او را کشت. بیژن که نبرد با ترکان را اسان می‌دید به ایرانیان گفت تنها از گرز و شمشیر برای نبرد بهره ببرند؛ ایرانیان دلیری‌ها کرده و از آن رزمگاه تا مرز توران به دنبال آن سپاه رفتند. پیران هنگامی که سپاه توران را بدون نستیهن دید سوارنی را برای یافتن او فرستاد و ایشان پیام کشته شدن نستیهن را برای وی اوردند. پیران بسیار سوگوار شد و به درگاه یزدان نالید. با بیرون رفتن تورانیان از کوه گنابد، سپاه ایران جای ایشان را گرفت و پس از آن گودرز فرمان داد سپاه به زیبد بازگردد. گودرز گفت امروز نبرد خوبی کردیم و از ایشان کشته‌های فراوانی گرفتیم. گمان می‌کنم پیران نامه‌ای به افراسیاب بفرستند و از او یاری بخواهد. ما نیز باید چنین کنیم. گودرز در نامه‌ای برای شاه گزارش انچه رخ داده بود را نوشت و گفت افراسیاب به زودی به یاری پیران خواهد آمد و ما نیز تاب رویارویی با او را نداریم مگر آنکه شاه به پشتیبانی ما بیاید. وی از شاه خواست از کار رستم و لهراسپ و اشکش نیز ایشان را اگاه سازد. گودرز نامه را به فرزندش، هجیر سپرد و گفت اگر میخواهی جایگاهت نزد من افزون شود شب و روز اسایش نخواه و این نامه را به شاه برسان. هجیر نیز دو تن از خویشان را به همراهی برگزید و یک هفته‌ای خود را به ایران رساند. هنگامی که به ایران نزدیک شد شاه شماخ (شَ) را برای پیشواز وی فرستاد. هجیر نامه را به شاه داد؛ شاه پس از خواندن نامه دهان هجیر را با یاقوت پر کرد و به اندازه‌ی بالای هجیر بدره و جامه‌های زرنگاری به همراه ده اسب زرین به او داد؛ هجیر و بزرگان یک روز را به بزم نشستند و خسرو با ایشان رای‌زنی کرد. شبگیر، خسرو سرو تن شست و به پیش یزدان پاک به نیایش ایستاد و از یزدان پاک خواست بر افراسیاب چیره گردد. پس از آن به تخت پادشاهی نشست و نامه‌ی گودرز را پاسخ داد. شاه در پاسخ نامه‌ی گودرز:

  • نخست سپهدار هوشیار و جنگاورش را ستود.
  • دوم گفت اماده‌ی شنیدن چنین پاسخی از پیران به گیو بودم لیکن نیک خویی پیران من را بر آن داشت از تو بخواهم به او پند دهی.
  • شاه افزود: باید از یزدان پاک برای داشتن چنین نبیره‌های دلیری سپاس‌گزار باشی.
  • چهارم اینکه گمان تو درباره‌ی اگاه شدن افراسیاب از کار پیران و لشکر کشیدن او درست است لیکن پیران کنار رود اردو زده برای آن که نگران لشکری است که از سوی خاقان چین به سوی او خواهد تاخت. او می‌ترسد در میان دوسپاه گیر بیفتد. همچنین از لشکر پراکنده‌ی ایرانیان، رستم و لهراسپ و اشکش، هراس دارد.
  • پنجم که از کار پهلوانان دیگر اگهی خواستی، بدان که:

o که تهمتن از کشمیر تا کابل را زیر فرمان دارد. o اشکش نیز خوارزم را گرفته و شیده از او شکست خورده و به گرگانج گریخته است. o لهراسپ نیز الانان و غز (غرچه) را در دست دارد. شاه افزود:

  • اگر افراسیاب از جیحون گذر کند و به این سوی بیاید این پهلوانان به توران پای می‌نهند و پشت او را میگیرند.
  • من از هر کاری که پیران می‌کند اگاه هستم. برای اینکه مبادا پیران در نبرد پیش دستی کند و به این سوی اب بتازد، به توس فرمان می‌دهم به سوی گرگان و دهستان به راه بیفتد و خودم نیز از پی وی روان خواهم شد. تو نیز از جنگ با پیران رویگردان مشو که او بدون هومان و نستیهن بی‌چاره است. از افراسیاب هم در اندیشه نباش که اگر با او نبرد کنی تو برنده‌ی میدان خواهی بود.

کی‌خسرو درود توس و کاووس را نیز به گودرز رساند و نامه را مهر کرد و به هجیر داد.

سپاه اراستن خسرو

پس از رفتن هجیر کی‌خسرو با دستور خود رای‌زنی کرد؛ شاه بیم آن را داشت که افراسیاب از جیجون گذرکرده و سپاه ایران را از هم بگسلاند از این رو به توس فرمان داد به سوی دهستان و خوارزم لشکر براند تا از اشکش پشتیبانی کند. دوهفته پس از آنکه توس با لشکر بیرون رفت، شاه نیز با سپاهی ده هزار تنه به سوی گودرز به راه افتاد؛ از دیگر سو هجیر نیز خود را به گودرز رساند و از شاه و بنده نوازی‌هایش سخن گفت و نامه‌ی شهریار را به گودرز داد. گودرز تا بامداد با پسرش-هجیر- رای‌زنی کرد و پس از آن دفتری در پیش خود نهاد و روزی‌دهان را فراخواند و لشکر را برای نبرد اماده کرد. لشکری که از جنگ پشن به این سو هرگز اماده نشده بود.

اشتی خواستن پیران

هنگامی که پیران از کار شاه اگاه شد نامه‌ای نوشت و از گودرز اشتی جست؛ پیران در نامه شمار فراوان کشتگان را یاداور شد و گفت اگر کینه‌ای در میان بوده، آن خون‌ها کینه را شسته. پیران گفت: اگر از این نبرد به دنبال کشور گشایی هستی، بگو نامه‌ای به افراسیاب بنویسم و از او بخواهم که سرزمین‌های ایرانی را به مرزهایی که زمان منوچهر بوده‌اند بازگرداند. هر شهری را که میخواهی به ایرانیان خواهم داد. شهر های:

تو نیز نامه‌ای از سر مهر برای خسرو بنویس و اینها را با او بگو. پیران در دنباله‌ی نامه بسیار تلاش کرد گودرز را به اشتی جستن بر انگیزد. در پایان او از گودرز خواست اگر اشتی را نمی پذیرد، پهلوانانی از هر دو سپاه برای روشن کردن سرونوشت نبرد پای به میدان بگذارند. هر دو فرمانده نیز پیمان کنند پس از پیروزی به سپاه دیگری زنهار دهند. وی هشدار داد که اگر چنین نکند، هر خونی که ریخته شود، گناهش به گردن گودرز خواهد بود. پیران نامه را به پایان برد و سرنامه را مهر کرد و به فرزندش رویین سپرد تا به نزد گودرز ببرد. رویین هنگامی که نزد گودرز رسید، فرمانده سپاه ایران او را گرم در اغوش گرفت و از پیران پرسید. گودرز پس از شنیدن نامه به رویین فرمود تو مهمان ما باش تا من پاسخ نامه را بنویسم. گودرز نوشتن پاسخ نامه را تا یک هفته به درازا کشاند و در این یک هفته همواره مجلس بزم برپا بود.

پاسخ نامه پیران

روز هشتم گودرز دبیر نگارنده را پیش خواند و نخست بر جهان کردگار آفرین کرد و در دنباله گفت از چرب زبانی تو و اینکه دل و گفتارت همسو نیستند در شگفتم. اینک هنگام نبرد است و گفتار چرب به کار نمی‌اید لیکن گفته‌هایت را این‌گونه پاسخ می‌دهم:

  • نخست آنکه از مهر یزدان سخن گفتی؛ اگر راستگو بودی هرگز نخست دست به خون ریختن نمی‌بردی. هنگامی که گیو به نزد تو آمد این تو بودی که جنگ را اراستی و از هر کشوری لشکری گرد اوردی. هنگامی که سیاوش به بیگناهی کشته می‌شد هیچ از این مهر یادکردی؟
  • و دیگر که مرا پند دادی در سن پیری دست به کشتن نزنم؛ بدان که خداوند به من زندگانی دراز بخشیده تا از خاک توران گرد براورم.
  • سوم اینکه به من گفتی که از یزدان ترس و بیم ندارم؛ باید بگویم که اگر یزدان از من بپرسد که چرا در کین‌خواهی سیاوش کوتاهی کردی یا بگوید که چرا از هفتاد پسر خود، خونخواهی نکردی؟ من در پاسخ باید چه بگویم؟
  • چهارم اینکه گفتی برای یک تن که مرده نباید خون این همه بی‌گناه را ریخت؛ ازارها و زشت کاری‌های خود را به یاد اورید که با هربار پیمان شکستن چه به روز مردم ایران اورده و شاه را ازرده‌اید. چگونه با وجود همه‌ی اینها می‌توانم با شما اشتی کنم؟
  • پنجم گفتی پیمان می‌بندی که گروگان‌هایی از توران را به سوی من بفرستی؛ فرمان شاه اشتی جستن نیست لیکن اگر امید بخشایش از خسرو داری لهاک و رویین و گروگان‌های دیگر را به نزد شاه بفرست.
  • ششم آنکه گفتی مرز ایران را از ترکان تهی می‌کنیم؛ بدان که لهراسپ همه‌ی باختر تا مرز خزر را باز پس گرفته است و نیمروز تا سند را نیز تهمتن در دست دارد. اشکش دهستان و خوارزم را نیز از ترکان تهی کرد و بر شیده چیره شد و در این جا نیز من و تو با یکدیگر روبرو شدیم.

در بخش دیگری از نامه افزون بر نپذیرفتن پیشنهاد اشتی، پیران را به نبرد فراخواند. گودرز یاداور شد سیاوش نیز برای دل اسودن به سوگند پیران در دام گزند گرفتار شد.

  • هشتم که گفتی از دید مرد و گنج از من فزون هستی؛ من به مردان و گنج از تو افزون‌تر هستم لیکن دلم مهربان است. در نبردهای بسیاری مرا دیده‌ای و گمان نمی‌کنم مرا بی‌هنر یافته باشی.
  • درپایانِ نامه گودرز گفت نمی‌تواند به پیشنهاد پیران گردن بگذارد و نبرد تن‌به‌تن پهلوانان را برگزیند چراکه لشکر او همه گناه کار هستند و باید در نبرد انبوه، خون گناه کاران ریخته شود. فرمانده‌ی سپاه ایران افزود: اگر به هیچ روی پای به میدان نبرد نمی‌نهید می‌توانیم نبرد نامداران را برگزینیم یا به شما زمان بدهم تا از افراسیاب یاری بخواهید. گودرز برای پیران نوشت اگر سد سال نیز از این کینه بگذرد اتش کین‌خواهی در دل او فرو نخواهد نشست.

هنگامی که پاسخ نامه نوشته شد، نامه را به رویین و همراهانش دادند؛ گودرز پیشکش‌های شایسته‌ای از اسبان تازی و شمشیر و افسر نیز به فرستادگان پیران بخشید؛ هنگامی که رویین پیام گودرز را به پدر خود رساند پیران دژم شد و گفت اگر گودرز از کین پسران خود نگذشته است من چرا باید از کین برادر خود- نستیهن- و خون نه‌سد تن تورانی، بگذرم؟ پیران همه‌ی توان خود را برای نبرد اماده کرد و همه‌ی اسبان خود را به سپاه داد. به گونه‌ای که پیادگان نیز سواره شدند و سواران او هر یک دو اسب با خود داشتند.

یاری خواستن پیران از افراسیاب

پیران نامه‌ای به افراسیاب نوشت و از او خواست با اینکه پیران در زنده ماندن کی‌خسرو گناه کار است لیکن افراسیاب از او در گذرد و با سپاه به یاری‌اش بیاید. او گزارش سپاه گشن ایران و نبردی که در گرفته بود و کشته‌هایی که داده بودند را باز گفت. پیران در پایان به افراسیاب گفت کی‌خسرو در راه پیوستن به این سپاه تازه است و از شاه خواست برای یاری ایشان بیاید؛ هنگامی که گزارش به افراسیاب رسید سخت دردمند شد. بامداد فردا بر تخت نشست و فرستاده را پیش خواند و در پاسخ نامه‌ی پیران فرمود: تو از همه کس در نزد من والاتر هستی.

  • نخست آنکه گفتی در داستان کی‌خسرو گنه کارهستی؛ بدان که آن بوش (تقدیر) کردگار بود. کی‌خسرو نبیره‌ی من نیست و در کار او من کسی را گناه کار نمی‌دانم.
  • دیگر آنکه از تیره شدن خورشید و ماه گفتی؛ کار نبرد همین است گاهی به سود ما این‌گونه می‌شود و گاهی به زیان ما. تو خود را در این باره سرزنش مکن و کین‌خواه کینه‌ی برادرت باش.
  • سوم آنکه از آمدن کی‌خسرو گفتی؛ من پیش از آنکه او به سپاه ایران برسد خود را به شما خواهم رساند و کار ایرانیان و کی‌خسرو را تباه خواهم کرد.
  • در پایان افراسیاب افزود: اینک لشکری ده هزار تنه برای یاری تو خواهم فرستاد که ده تن از ایرانیان توان یک تن از ایشان را نداشته باشند. هنگامی که لشکر به تو رسید بی‌درنگ نبرد با گودرز را آغاز کن.

نامه به پیران رسید؛ پیران هنوز از اینکه به زودی کی‌خسرو خود را به سپاه ایران خواهد رساند غمگین و نژند بود؛ وی سپاه خود را به نیرو کرد(روحیه داد) و برای نبرد اماده. پیران در پیشگاه کردگار جهان از این که میان نیا و نبیره و در کوران نبرد گیرافتاده بود، نالید و از خداوند خواست اگر فرجام نبرد شکست توران است، وی در این نبرد کشته شود. پس از آن کوس اماده‌باش از هر دو لشکر شنیده شد و هر دو فرمانده، سپاه خود را برای نبرد اراستند. در این نبرد بسیاری از جنگجویان ایران و توران کشته شدند. هر دو فرمانده دریافتند اگر تا شب این‌گونه نبرد کنند دیگر کسی زنده نخواهد ماند؛ پیران به لهاک و فرشیدورد فرمود لشکر را سه بخش کنند و از سه سو به ایرانیان بتازند.

  • گروهی را برای پشتیبانی سپاهِ تازَنده نگه داشتند.
  • گروهی را لهاک به سوی کوه برد.
  • گروهی را نیز فرشیدورد به سوی رود راه‌بری کرد.

ایشان توانستند خون‌های فراوانی بریزند و کار خود را پیش ببرند. گودرز هنگامی که از کار ایشان اگاه شد هجیر را به نزد گیو فرستاد که برای رویارویی با تورانیان گروه‌هایی را به سوی کوه و رود بفرستد و همچنین از گیو خواست گُرد دلاوری را به جای خود بگمارد و خود از پشت سپاه به پیشانی سپاه برود. گیو با شنیدن این پیام جایگاه خود را به فرهاد سپرد و دویست تن به زنگه‌ی شاوران داد تا با فرشیدورد رو برو شود. گیو دویست تن دیگر نیز به گرگین میلاد سپرد.(تا با لهاک در اویزد.) گیو به فرمان گودرز برای رویارویی با پیران بزرگان را از راست و چپ سپاه فراخواند؛ گرازه و گستهم و هجیر و بیژن نزد او آمدند؛ نبردی بزرگ در گرفت؛ ایشان بر دشمن چیره شدند.

رزم گیو و پیران و فرو ماندن اسب گیو

رویین پسر پیران هنگامی که توان سپاه ایران را دید از جنگ گریخت و به ناچار پیران و مردانش بدون نیروی پشتیبانی با گیو روبرو شدند؛ گیو با دیدن پیران به سوی او شتافت و چهارتن از نزدیکان وی را با نیزه از پای دراورد؛ پیران کمان را به زه کرد و بر او تیرباران گرفت. گیو خود را پشت سپر پنهان کرد؛ هنگامی که میخواست به سوی پیران بتازد اسبش از رفتن فرو ماند. گیو که خشمگین شده بود چهار تیر به سوی سر او پرتاب کرد که هیچ یک بر وی کارگر نشد و همچنین سه تیر بر اسب پیران زد که انها نیز کارگر نشدند؛ پیران از پیش گیو گریخت و گیو ژکان به سوی یاران بازگشت، پسر گیو –بیژن- به نزد وی آمد و به او گفت که از شهریار جهان- کی‌خسرو- درباره‌ی پیران شنیده است که مرگ پیران بدست گودرز خواهد بود. وی به پدر گفت کسی مگر گودرز نمی‌تواند پیران را بکشد. پیران که از این اوردگاه زنده بیرون آمده بود به نزد فرشیدور و لهاک رفت و ایشان را برای آنکه در هنگامه‌ی نیاز نزد پیران نبوده‌اند تا یاری‌اش کنند، سرزنش کرد؛ ایشان نیز برای نبرد به سوی گیو رفتند. لهاک نیزه‌ای بر زره‌ی گیو زد که از زخم ان، زره پاره شد لیکن پای گیو از رکاب بیرون نیامد. گیو با نیزه‌ای که به اسب او زد، آن تگاور را از پای در اورد. در همین هنگام فرشیدورد به ایشان نزدیک شد و با شمشیر نیزه‌ی گیو را شکست. گیو چونان غرید که شمشیر از دست فرشیدورد افتاد و با گرز چنان بر گردن وی زد که خون از دهانش بیرون ریخت؛ لهاک زمان یافت و بر اسب خود سوار شود؛ لهاک و فرشیدورد بار دیگر به گیو تاختند؛ گیو در برابر ایشان پایداری کرد و پای پس نکشید؛ گیو از یاران خود نیزه خواست؛ آن دو تورانی مانند دیوان مازندران در برابر گیو پایداری کردند؛ گرازه از سمت راست گیو به سوی فرشیدورد تاخت و فرشیدورد- که پیاده بود- سوار بر اسب شد و نیزه‌ای به شکم او زد؛ نیزه کارگر نشد. پس از آن بیژن به پشتیبانی از گرازه آمد و با تیغ به کلاه‌خود فرشیدورد زد. فرشیدورد بار دیگر سوار بر اسب شد و به نبرد پرداخت. گستهم به همراه چند تن از یارانش، خود را به اوردگاه رساند؛ اندریمان نیز از دیگر سو، با تنی چند از ترکان به ایشان رسیدند؛ اندریمان گرز کشید و به سوی گستهم تاخت؛ گستهم با تیغ آن گرز را به دونیم کرد؛ هجیر به یاری گستهم آمد و اندریمان را تیر باران کرد؛ اسب اندریمان با این تیرها از پای درامد؛ ترکان به یاری‌اش آمدند و اندریمان را با فریب از آن اوردگاه بیرون اوردند. ایرانیان و تورانیان از پگاه تا شام با یکدیگر به نبرد پرداختند تا جایی که دیگر توانی در بدن نداشتند.

جنگ دوازده رخ‏

شب هنگام هر دو سپاه برای اسودن نبرد را رها کرده با یکدیگر پیمان بستند و به جایگاه خود بازگشتند. یکی سوی کوه گنابد و دیگری سوی زیبد رفت. گودرز طلایه‌ای به راه کرد که نگهبان سپاه باشد. سپاهیان به درمان زخمی‌های جنگ پرداختند. شب هنگام گیو انچه در برخورد با پیران برایش رخ داده بود و سخنی که بیژن گفته بود را به گودرز گفت. گودرز گفته‌های بیژن را درست خواند و گفت من به کین هفتاد پسرم که در جنگ کشته شدند او را خواهم کشت؛ پس از آن گودرز پهلوانان را برای اسودن فرمان داد(مرخص کرد). بامداد همه بزرگان نزد گودرز آمدند.گودرز با سپاه از:

  • سختی هایی که به ایران رسیده از ضحاک تا افراسیاب
  • سختی هایی که گیو برای رهاندن کی‌خسرو از توران کشیده بود
  • پیران که با سپاه بدنبال کی‌خسرو و گیو آمده بود و تلاش کرده بود جلوی گذشتن ایشان از کاسه رود را بگیرد
  • پسرانش که در جنگ لاوان کشته شده بودند

سخن گفت. در پایان گودرز یاداور شد که امروز پیران با سپاهی به نزد ما آمده که توان رویارویی با ما را ندارد شاید دست به نیرنگ بزند.

  • او از ما می‌خواهد که سران سپاه و بزرگان خود را برای نبرد با او بفرستیم. اگر در اینکار سستی کنیم او بهانه می‌کند و از جنگ باز می‌گردد. من خودم اماده‌ی نبرد با وی هستم. من و گیو با پیران و رویین به نبرد خواهیم پرداخت. شما نیز چنین کنید و هرکس با هماورد خود روبرو شود. اختر ایشان فروافتاده، در توران هیچ کس مانند هومان نبود لیکن بیژن او را از پای در اورد. گودرز افزود اگر پیران از نبرد تن‌به‌تن روی بگرداند و بخواهد به انبوه نبرد کنیم باز هم سپاه ما از ایشان توانمندتر است.

سپاه ایران گودرز را آفرین گفت(تایید کرد)؛ گودرز سپاه را اراست؛

  • سوی چپ لشکر که پیشتر در دست رهام بود را به فرهاد سپرد.
  • سوی راست سپاه را که در دست فریبرز بود به دست کتماره‌ی قارنان داد.
  • شیدوش را با کاویانی درفش در پشت لشکر جای داد.
  • فرمود گستهم پیش روی سپاه باشد و به سپاه سفارش کرد گوش به فرمان گستهم باشند. پس گستهم را پند داد که همواره اماده‌ی نبرد باشد و دیده‌بانی برای آنکه دشمن ناگهان بر او نتازد در کوه نگاه دارد. همچنین به او گفت اگر ما در نبرد کشته شدیم، با تورانیان روبرو نشو. سه روز دست نگه‌دار، روز چهارم کی‌خسرو خود با سپاه به یاری‌ات خواهد رسید.

سخن پیران با نامداران خویش

پیران که تورانیان را داغدار فرزندان خود می‌دید تلاش کرد ایشان را دل‌داری دهد و برای نبرد اماده سازد. و همچنین داستان نبرد رخ به رخ و پیمانی که با گودرز کرده بود را شرح داد و به تورانیان گفت اگر نبرد انبوه پیش آمد و کسی از آن روی گرداند، کشته خواهد شد. تورانیان که جایگاه و بزرگی پیران را می‌دانستند سخنان او را پذیرفتند و گوش به فرمان وی شدند. بامداد فردا پیران، سپاه را به لهاک و فرشیدورد سپرد و گفت دیدبان و ستاره‌شناسی، نیز در کوه بگمارند، اگر ما شکست خوردیم شما سر جنگ نداشته باشید و به سوی توران بگریزید.

نامزد کردن گودرز و پیران پهلوانان را برای جنگ‏

پیران، گودرز را به نبرد تن‌به‌تن فراخواند و پیشنهاد کرد برنده‌ی این نبرد با سپاه روبرو کاری نداشته باشد. گودرز که چشم به راه چنین روزی بود با ده سوار از ایران برای نبرد با پیران و ده سوار ترک بیرون آمد.

  • گودرز با پیران
  • گیو با گروی (کشنده‌ی سیاوش)
  • فریبرز با کلباد
  • رهام با بارمان
  • گرازه با سیامک
  • گرگین میلاد با اندریمان
  • زنگه‌ی شاوران با اوخواست
  • برته با کهرم
  • هجیر با سپهرم
  • فروهل با ژنگاله
  • بیژن با رویین

هردو پهلوان سوگند خوردند که هیچ کدام از نبرد روی برنگردانند؛ همچنین برای اگاهی سپاه بر آن شدند هرگاه یک پهلوان پیروز می‌شود درفشش برافراشته گردد؛ هر یک از دو سپاه بلندی‌ای را برای برافراشتن درفش برگزیدند.

رزم فریبرز با کلباد

نخست فریبرز با کلباد روبرو شد. در آغاز وی را تیر باران کرد لیکن چون تیرها بر وی کارگر نشد دست به شمشیر برد و تیغی برگردنش زد و او را دو نیم کرد. پس از آن کلباد را به دنبال اسب خود بست و زره‌اش را از تن در اورد. فریبرز برای فرمانده خود ارزوی پیروزی کرد و بر دشمنان شاه نفرین. بر فراز بلندی آمد و پیروزی خود را جشن گرفت.

رزم گیو با گروی‏زره‏

پس از آن گروی‌زره و گیو با یکدیگر روبرو شدند. نخست با نیزه و سپس با کمان با یکدیگر جنگیدند. گیو می‌خواست که گروی را زنده دستگیر کرده و به نزد شاه ببرد. با گرز گران بر سر و ترگ او کوفت و بدن بی‌تاب و توانش را از اسب برگرفت و بست. پس از آن گیو گروی را در پیش روی خود به زین نشاند و درفشش را بدست گرفت و به سوی بلندی آمد و به یاد شهریار ایران بر فرمانده‌ی خود درود فرستاد.

رزم گرازه با سیامک‏

گرازه با سیامک از توران سپاه روبرو شد. نخست با نیزه و سپس با گرز با هم نبرد کردند و پس از آنکه از تشنگی بی‌تاب شدند از اسب پیاده شده و با یکدیگر روبرو شدند، گرازه مانند شیر سیامک را به زیر کشید و چنانش بر زمین کوفت که استخوانش شکست و در دم جان داد. پس از آن سیامک را به اسب بست و اسب او را به دست گرفت و درفش خود را برداشت و نعره پیروزی براورد و بر فرمانده‌ی خود آفرین گفت.

رزم فروهل با ژنگاله‏

فروهل و ژنگاله چهارمین جفت جنگجو بودند که با یکدیگر روبرو شدند. فروهل هماورد خود را تیرباران کرد و یک تیر به ران پای ژنگاله نشست که اسبش را نیز زخمی کرد. ژنگاله از اسب به زیر افتاد. فروهل سر او را برید و به دنبال اسبش بست. زره را از تنش بیرون اورد. اسبش را برداشت و به بلندی آمد. درفشش را بدست گرفت و شادمانی کرد. فرمانده‌ی خود را ستود.

رزم رهام با بارمان‏

رهام و بارمان اماده‌ی نبرد شدند. نخست تیر و کمان؛ دوم پرتاب نیزه؛ از زخم نیزه‌ی رهام بارمان از اسب فرو افتاد. رهام نیزه‌ای دیگر نیز به پشت او زد و جگرش را درید. رهام به کین سیاوش وی را روی زمین کشید و از خون او به روی خود مالید و بر شاه کی‌خسرو آفرین کرد.

رزم بیژن با رویین‏

ششم بیژن گیو و رویین با یکدیگر روبرو شدند. تیر و کمان نخستین ابزار کارزار بود و پس از آن بیژن دست به گرز برد. بیژن گرزی مانند یک ستون رومی بر سر رویین کوبید و او بر زین جان داد. بیژن وی را با کمند بر اسب بست و از آنجا به جای نشان آمد و بر شاه آفرین گفت و درفش شیر پیکرش را برافراخت.

رزم هجیر با سپهرم‏

هجیر با سپهرم که از خویشان افراسیاب بود، روبرو شد. هجیر با یاد کردن نام یزدان، تیغی بر سر سپهرم کوبید و او را از پای در اورد. دشمن را به اسب بست و به جایگاه نشان بازگشت و یزدان پاک را ستود.

رزم زنگه‏شاوران با اخواست‏

زنگه‌ی شاوران با اخواست که دلیری سترگ بود روبرو شد. نبرد زنگه با اخواست به درازا کشید هر دو پهلوان برای اسودن و اب دادن به اسب‌ها به سوی رود بازگشتند. زنگه با نیزه‌ای که به کمربند اخواست زد او را از اسب فروانداخت. زنگه‌ی شاوران تن پیلوار اخواست را به سختی بر اسب نهاد. با درفش گرگ پیکر به بلندی رفت و بر شاه و فرمانده‌ی خود آفرین گفت.

رزم گرگین با اندریمان‏

نهمین نبرد میان گرگین و اندریمان آنجام شد. نخست دست به نیزه بردند و پس از آن کمان کشیدند. گرگین با تیری که به سوی او انداخت ترک او را به سرش دوخت. اندریمان از پشت اسب به زمین افتاد. گرگین با شادی به بلندی رفت و درفشش را برپای کرد.

رزم برته با کهرم ‏

دهمین رویارویی، نبرد برته و کهرم بود. در کشاکش نبرد برته تیغی به سر کهرم زد که تا سینه او را شکافت. برته درفش خود را به دست گرفت و پیکر کهرم را اسب افکند و با زبانی پر درود برشاه ایران به شادی پرداخت.

رزم گودرز با پیران‏

نه ساعت از روز گذشت و کسی از پهلوانان توران زنده نمانده بود. هنگامه‌ی نبرد گودرز و پیران شد. نخست با تیغ و خنجر و سپس با گرز و کمند به نبرد پرداختند. در کشاکش نبرد گودرز با خدنگی اسب پیران را از پای در اورد و او را بر زمین زد. هنگام فروافتادن دست پیران زیر اسب ماند و به دو نیم شد. پیران با همان دست شکسته به سوی کوه دوید. گودرز از دیدن این زاری و زبونی پهلوان نامدار توران دلش به درد آمد و از بی مهری روزگار نالید. گودرز فریاد براورد و به او گفت از من زنهار بخواه تا تو را زنده نزد شاه ایران ببرم. پیران گفت هرگز برای جان خود از کسی زنهار نخواهم خواست. گودرز مانند شکارچی‌ای که به دنبال شکار است پیاده در پی پیران از کوه بالا رفت. هنگامی که به وی نزدیک شد پیران خنجرش را به سوی گودرز پرتاب کرد و بازوی او را زخمی کرد. گودرز ژوبینی را به سوی پیران برتاب کرد که از زره او گذشت و جگرش را شکافت و او را کشت. هنگامی که گودرز به پیکر خونین پیران رسید از سیاوش و پسران خود یاد کرد. در رفتاری شگفت خون پیران را به صورت خود مالید. خواست که سرش را از تنش جدا کند. لیکن اینکار را درست ندید و برای پیکر بی جان پیران سایه‌بانی اراست و خود با بازویی خونین به سوی سپاه آمد.

باز آمدن گودرز به نزد پهلوانان ایران‏

نبرد به پایان رسیده بود لیکن از گودرز و درفش برافراشته‌اش نشانی نبود. همه به این می‌اندیشیدند که مگر گودرز کشته شده باشد یا پیران از دست او گریخته باشد. همه در این غم و اندوه بودند که گودرز به سوی سپاه بازگشت؛ گزارش نبرد خود را بازگفت. پیر و جوان همه به او گوش سپرده بودند. با انگشت آن سویی را که پیران افتاده بود را نشان داد و به رهام فرمان داد پیکر بی جان پیران را با ارج بیاورد. و هیچ چیز از سلاح و کمربند او را باز نکند. انگاه به سپاه خود گفت بی‌گمان افراسیاب با شنیدن این پیام به سوی ما لشکر می‌اورد. لیکن بیمی نیست چراکه شاه ایران در پی نامه‌ای که برای او فرستاده‌ام به سوی ما می‌اید. ایرانیان گروی و کشتگان نبرد را به نزد سپاه اوردند. در این میان بود که دیدهبان از کوه زیبد بانگ براورد که گَردی از دور اشکار شده. سپاه کی‌خسرو با درفش کیانی نزدیک می‌شد.

سوگواری لهاک و فرشیدورد

از سوی دیگر دیدبان ترکان در کوه گنابد گزارش سرنگون شدن درفش پیران و کشته شدن ده دلاور تورانی را به ایشان داد. از دیگرسو دیدبان رسیدن سپاه کی‌خسرو را گزارش کرد. لهاک و فرشیدورد برای راستی‌ازمایی این اگهی به سوی اوردگاه رفتند. ایشان به یاد سخن‌هایی که پیران گفته بود افتادند. پیران از گودرز برای گذر ایشان به توران پیمان گرفته بود. او پیشبینی کرده بود اگر کشته شود سپاهش به ایران پناهنده خواهند شد. از این رو از لهاک و فرشیدورد خواسته بود سپاه را رها کرده و خود به توران برسانند. لهاک و فرشیدورد به سپاه گفتند پیران همواره غم سپاه خود را داشته و از گودرز برای ایشان زنهار خواسته اینک شما سه راه در پیش دارید:

  • زنهاری شوید و خود را به ایرانیان بسپارید
  • به اردوی خود بازگردید.
  • بجنگید.

سپاه زنهاری شد.

راه توران گرفتن لهاک و فرشیدورد

لهاک و فرشیدورد با ده سوار به سوی توران به راه افتادند در راه با طلایه‌ی سپاه ایران روبرو شدند و نبردی در گرفت. در این میان هشت تن از طلایه‌داران ایران کشته شدند و تنها لهاک و فرشیدورد توانستند بگریزند. گودرز که گریختن ایشان را از اوردگاه ننگی بزرگ در پیشگاه شاه می‌دانست خواست کسی از پهلوانان برای دنبال کردن ایشان به راه بیفتد. هیچکس از ایرانیان پاسخ نداد مگر گستهم که در نبرد زمان نام جویی نیافته بود.

داستان گستهم

رفتن گستهم از پس لهاک و فرشیدورد

گستهم با پهلوانان پدرود کرد؛ زره نبرد پوشید و اماده‌ی رفتن به دنبال لهاک و فرشیدورد شد؛ لهاک و فرشیدورد به سوی دشت دغوی می‌تاختند؛ پهلوانان سپاه ایران بر این گمان بودند که گستهم به سرنوشت بدی گرفتار خواهد شد، چراکه لشکری از سوی افراسیاب به دنبال ایشان می‌اید؛ گزارش رفتن گستهم به دنبال لهاک و فرشیدورد بیژن را بر آن داشت به نزد گودرز برود و او را برای اینکه گستهم را به تنهایی برای رویارویی با پهلوانانی که از هومان و پیران نیز نیرومندتر بودند، سرزنش کند. سخنان بیژن گودرز را در اندیشه فرو برد؛ وی از سپاه خود خواست کسانی برای رفتن به یاری گستهم پیشگام شوند. هیچکس از ایرانیان برای اینکار پیشگام (داوطلب) نشد؛ بیژن اماده شد به تنهایی به دنبال گستهم برود؛ گودرز از او خواست پس از این پیروزی ارزشمند خود را به کام نهنگ نیندازد. گودرز گفت کسانی را برای یاری گستهم به سوی او خواهد فرستاد. بیژن سخنان گودرز را نپذیرفت؛ او که می‌ترسید دیر به یاری گستهم برسد به گودرز گفت اگر جلوی او را بگیرد، خودش را خواهد کشت.

رفتن بیژن از پس گستهم‏

هنگامی که گیو از رفتن بیژن اگاه شد نزد او آمد و زبان به گلایه گشود. گیو از بیژن که تنها فرزندش بود خواست جان خود را به بازی نگیرد و پس از ده روز نبرد و خون ریختن، از این کار دست بکشد. بیژن کاری را که گستهم در جنگ لاون کرده بود (بیژن بی اسب مانده در کارزار را نجات داده بود) یاداوری کرد و از پدر خواست او را از کمک کردن به کسی که در غم و شادی با هم بودند بازندارد. گیو که همه‌ی راه‌ها را بسته دید به بیژن گفت تنها نرو من هم با تو می‌ایم. بیژن در پاسخ گفت هرگز درست نیست که سه پهلو خسرو نژاد به دنبال دو تور (تورانی یا فرزند تور) ترسیده و گریخته بروند. بیژن گیو را به جان شاه و پدربزرگش(گودرز) سوگند داد که از راه بازگردد و به بیژن فرمان بازگشت ندهد. گیو برای بیژن ارزوی چیره شدن بر دشمن کرد و بازگشت تا فرزند دلیر به دنبال یار دیرین خود برود؛ لهاک و فرشیدورد یک ساعته هفت فرسنگ راه رفتند و به بیشه‌ای آباد رسیدند. شکار کردند و برای خوردن اتشی افروختند و نخست لهاک به خواب رفت و فرشیدورد به نگهبانی ایستاد.

کشته شدن لهاک و فرشیدورد به دست گستهم‏

شب شد؛ لهاک و فرشیدورد خوابیده بودند که گستهم به انها رسید؛ از بوی اسب گستهم، اسب لهاک هشیار شد و فرشیدورد را بیدار کرد و او نیز لهاک را. آن دو با این باور که سپاه ایران به ایشان نزدیک شده، سراسیمه گریختند؛ ترکان به زودی دریافتند سپاهی در کار نیست و تنها یک تن از ایرانیان به دنبال ایشان آمده است؛ آن دو تن اماده‌ی رویارویی با او شدند. گستهم با کمان به سوی ایشان تیر باران کرد و فرشیدورد از تیری که به سرش خورد کشته شد. لهاک با دیدن مرگ برادر پای به میدان نهاد؛ تیری به سوی گستهم انداخت و گستهم نیز در پاسخش تیری انداخت؛ هر دو یکدیگر را تیر باران کردند؛ دو پهلوان دست به شمشیر بردند؛ درکشاکش نبرد گستهم با شمشیر چنان بر گردن لهاک کوفت که سرش مانند گویی به زیر پای افتاد. گستهم که از این نبرد خسته و زخمی شده بود کشان کشان خود را به چشمه‌ای رساند و اسبش را بر درخت بست؛ اب خورد؛ با بدنی خون الود از درد به خاک افتاد. او همه شب را به درگاه یزدان نالید و از یزدان خواست بیژن یا کسی از سپاه ایران به دنبال او بیاید که بتواند سر لهاک و فرشیدورد را نزد شاه ببرد که پیروزی گستهم و کشته شدن او در نبردی مردانه را به گوش دیگران برساند تا او به نام و بزرگی مرده باشد.

دیدن بیژن گستهم را به مرغزار

فردا پگاه بیژن به مرغزار رسید و با دیدن گستهم از شبرنگ (بیژن) پآیین پرید و گستهم را تنگ در بر گرفت و گریست. بیژن زخم‌های وی را بست لیکن گستهم چندان خونریزی کرده بود که امیدی به زنده بودنش نبود. بیژن بر پیکر بی جان دوست زاری می‌کرد؛ گستهم به هوش آمد و از او خواست خود را این گونه رنج ندهد. از یار دیرینه‌ی خود خواست راهی برای رساندن او به نزد شاه پیش از آنکه چشم از جهان ببندد پیدا کند.همچنین خواست سر و جنگ ابزار این دو جنگی را با خود نزد شاه ببرد تا همه بدانند که گستهم بیهوده نمرده است. هنگامی که بیژن سرگرم یافتن راهی برای بردن لهاک و فرشیدورد بود سوارانی چند از ترکان را دید که در بیابان سرگردان بودند. یکی دو تن از ایشان را کشت و یکی را به خم کمند گرفتار کرد؛ بیژن جان آن تُرک را بخشید و در برابر خواست او را برای رساندن پیکر لهاک و فرشیدورد یاری کند. بیژن آن دو را به کمک ترک زنهار خواه(گستهم)، بر اسب بست؛ وی از آن ترک زنهار خواه، خواست بر زین بنشیند، انگاه پیکر رنجور گستهم را در اغوش او نهاد و اسب را به ارمی به راه انداخت تا مگر بتواند دوست دیرین خود را زنده به نزد شهریار جهان برساند. باشد که اخرین ارزوی گستهم- دیدن روی کی‌خسرو- براورده شود.

رسیدن شهنشاه

ده ساعت از روز گذشته بود که شاهنشاه به لشکر ایرانیان رسید؛ شاه لختی بر اسب در پیش سپاه ایستاد تا ایرانیان روی شاه را ببینند؛ شاه برای لشکر ارزوی آبادانی و بهروزی کرد؛ پس از آن گودرز به آیین پیشواز از پشت سپاه بیرون آمد و سر فرماندهان توران و گروی‌زره که دست بسته و در بند بود را به نزد شاه اورد. کی‌خسرو از اسب پیاده شد و یزدان را ستود؛ شاه ایرانیان و به ویژه گودرز را آفرین گفت و کارهای ایشان را ستود؛ شاه پیکر بی‌جان پیران را دید و دلش بر وی سوخت و گریه کرد. شاه فرمود بخت بد مانند اژدهایی دژم است که کسی به زور بازو نمی‌تواند از آن رهایی یابد. شاه از کارهایی که پیران برای او کرده بود سخن گفت و دریغ خورد که پیران پند وی را نپذیرفته است. پس آن شاه فرمان داد او را با ارج و گرامیداشت فراوان به خاک بسپارند و دخمه کنند.

سرنوشت گروی

خسرو فرمود گروی را به زه بکِشند. چنین کردند و چون اندامهایش از هم گسست، گردن زدند و در اب انداختند. انگاه فرمود افراسیاب نیز باید چنین سرنوشتی داشته باشد.

زنهار خواستن تورانیان از کی‏خسرو

شاه زمانی در آن رزمگاه ماند تا هرکس را درخور کاری که کرده بود چیزی ببخشد. شاه پادشاهی سپاهان (اصفهان) را به گودرز داد و به او پیشکش و خواسته‌های بسیاری بخشید. فرستاده‌ای از سوی ترکان به نزد شاه آمد و گفت درکار سیاوش ما بیگناه بودیم و از شاه خواست ایشان را ببخشد و زنهار دهد. کی‌خسرو ایشان را بخشید و پیمان گرفت تا زنده هستند بر پاد (علیه) شاه کاری نکنند.

بازگشت گستهم

دیدبان رسیدن سه اسب و سه کشته و یک سوار را گزارش کرد؛ بیژن به نزد شاه رسید و داستان لهاک و فرشیدورد و دلیری گستهم را بازگفت. وی به شاه گفت گستهم در استانه‌ی مرگ است و تنها ارزویش دیدار شاه. هنگامی که گستهم نزد شاه رسید با آنکه توانی برایش نمانده بود چشمانش را باز کرد و زار گریست. همه از دیدن این کار گریان شدند. شاه که گستهم را شایسته‌ی مرگ نمی‌دید آن مهره‌ی زندگی بخش را -که از زمان هوشنگ و طهمورث و جمشید به او مردری (ارث) رسیده بود و هر روز آن را به بازویش می‌بست- از دست راستش باز کرد و به بازوی گستهم بست. پس از آن پزشکانی از روم و هند و چین را به بالین وی اورد و خود به جایگاه نماز ایستاد و از یزدان پاک زندگانی گستهم را خواست. دو هفته گذشت و گستهم بهبود یافت. او را نشسته بر اسب به نزد شاه بردند. شاه بیژن را فراخواند و دست ایشان را در دست یکدیگر نهاد و درباره‌ی دوستی و برادری به ایشان سفارش کرد و خواست همواره این‌گونه غم‌خوار یکدیگر باشند؛ شاه یک هفته در زیبد ماند و پس از آن به هر سو فرستادگانی فرستاد و اماده نبرد بزرگی شد. استاد در دنباله می‌فرماید اینک که از کین پیران اسوده شدم به رزم کی‌خسرو خواهم پرداخت.

جنگ بزرگ کی‌خسرو و افراسیاب(چهارمین کین‌خواهی ایرانیان)

استاد پس از آنکه از محمود گجستک سخن می‌گوید و به امید آنکه این گران سنگ نامه‌ی باستان در سایه‌ی آن شوم پلشت زنده و پاینده بماند می‌فرماید: اینک که هنگام سرودن داستان نبرد کی‌خسرو شده من خامه‌ای (قلم) تیزتر یافته‌ام. استاد می‌فرماید هرچه برای بدست اوردن جهان ازمایش کنی خواهی دید که جهان گاه با تو هست و گاه نیست؛ این آیین جهان است؛ از کار کی‌خسرو باید پند گرفت که هرچند کین سیاوش را ستاند لیکن خود نیز چندان پس از کشتن افراسیاب زنده نماند. پس از آنکه کی‌خسرو کار پیران را یکسره کرد سه تن از بزرگان ایران- تهمتن، توس و گودرز- را فراخواند و نامه‌ای به زبان پهلوی برای کشورها و پادشاهی‌های دوست ایران نوشت و از ایشان برای جنگ با افراسیاب یاری خواست. پس از آنکه بزرگان هرکشور به سوی وی آمدند، کی‌خسرو دست به ارایش سپاه زد:

  • شاهنشاه به همراه سی هزار تن در دل سپاه ایستاد.
  • توس را در یک دست خود جای داد.
  • منوشان و خوزان که بر کشور پارس پادشاه بوددند را بر دست دگر.
  • شاهزاده‌ای که شاه خوزیان بود.
  • و شاهزاده‌ای که شاه کرمان بود.
  • صباح شاه یمن.
  • پآیین تر از ایشان گیوه‌ی رزمزن که پاشاه شهر داور بود.
  • کی‌خسرو، شاهنشاه ایران، دست چپ خود را به دلافروز سپرد و بزرگانی که از نژاد کی‌قباد بودند را به آن سو فرستاد. پس پشت ایشان را به:
  • بیژن، گرگین، رهام و گردان ری سپرد.
  • شاهنشاه کی‌خسرو، راست سپاه ایران را به تهمتن سپرد تا با سپاهیان زابل و خویشان و کهترانش در این نبرد جای گیرند.
  • گودرز به فرماندهی چپ سپاه ایران برگزیده شد. به همراه هجیر و شیدوش و فرهاد با سربازان بردع و اردبیل به پیش کی‌خسرو ایستادند.
  • کی‌خسرو فرمان داد پیلان جنگی را در پیش سپاه ارایش دهند و بر روی ایشان کجاوه‌هایی بگذارند که هزار ناوک انداز در ان‌ها جای گیرند. نگهبانی هرپیل با سی‌سد سوار کارازموده بود. زنگه‌ی شاوران و همراهانش از بغداد و گردان کرخ به نگهبانی از پیل‌ها گمارده شدند. پشت پیلان نیز پیادگان با نیزه‌های نه رشی و سپرهای گیل می‌رفتند و پشت ایشان پیاده‌هایی با کمان و تیر.
  • شاه سی هزار تن از سواران خاور را برگزید و فرمانده‌ای آن را به فریبز کاووس سپرد. شاه دهستان که تخوار پسر دشمه نام داشت نیز زیر فرمان فریبرز بود.
  • نستوه(پسر گودرز) در کنار دست فریبرز با لشکری بزرگ جای گرفت.
  • بزرگِ دشت سواران نیزه وران که زهیر(زُ) نام داشت نیز به فرمان شاه نزد نستوه جای گرفت تا چپ سپاه ایران توانمند و سترگ شود.
  • سپاه روم و بربرستان نیز به فرماندهیلشکرستان با سی هزار سواره و پیاده که داشتند در چپ شهریار ایستادند.
  • سپاه دیگری نیز از خراسان به فرماندهی منوچهر ارش ،
  • سپاهی به فرماندهی پیروز گروخان نژاد که از خاندان کی‌قباد بود،
  • و شاه غرچه به نام بستام (ب) را کنار دست منوچهر جای داد و بزرگ خاندان ایشان را فرمانده کرد.
  • سپاهی که از کوه قاف آمده بودند و از نژاد فریدون و نژاد جم و نژاد زادشم بودند -به شمار سی هزار تن- را به گیو سپرد.
  • اوه(وَ) و سمکنان(سَ م) به همراه سی هزار تن به یاری گیو رفتند.
  • سی هزار تن به راست سپاه فرستاده شدند.
  • ده هزار تن نیز پشت گودرز گشواد جای گرفتند.
  • پشت ایشان برته و کوهیار پیوسته شدند.
  • زواره(زُ) با سی هزار تن پیشرو این جنگ بود و پیشاپیش ایشان قارن می‌رفت تا در صورت نیاز گرد افکن و کینه‌خواه باشد.
  • شاه به گستهم گژدهم گفت که یار قارن باشد.
  • شاه به اندمان پسر توس (دِ) گفت در میان لشکر بگردد و سپاهیان را از بدی کردن باز دارد و مراقب باشد کسی در تنگنای خوردنی نماند و هرچیز که نیاز است را از شاه بخواهد.

ایرانیان برای فراهم کردن(تامین) خوراک خود گاومیش‌هایی را با سپاه همراه کرده بودند و طلایه‌هایی را به هر سو می‌فرستادند تا سپاه از گزند تازش‌های ناگهانی اسوده بماند.

اگاه شدن افراسیاب

افراسیاب در کنار رود گلزریون و مرز کورستان (کَ وَ ) در شهر بیکند(ب کَ) با سپاه انبوه خود و نامداران چین و ماچین در کُندز که امروزه بیکند خوانده می‌شود در مرز کورستان، به آرامش نشسته بود.-کندز را فریدون ساخته بود برای پرستش و باژ(دعا) و اوستا را به برگ زر نوشته و در آن یادگار گذاشته و اینک افراسیاب این شهر را پایخت خود کرده بود. افراسیاب با تمام بزرگان توران در این شهر چادر زده بودند که ناگهان پیکی آمد و پیام کشته شدن پیران را به او داد. افراسیاب از تخت پآیین آمد و تاج از سر برداشت و زار گریست. افراسیاب به یاران خود گفت با کشته شدن فرشیدورد دیگر یار و دوستی برایش مانده و نه پسر و برادری. وی افزود دیگر نمی‌خواهد روی آرامش را ببیند و اماده است کینِ کشتگاه را از کی‌خسرو بستاند. اگاهی رسیدن کی‌خسرو به جیحون، به افراسیاب رسید. گردان و بزرگان توران سوگند خوردند که در راه این کین‌خواهی از جان خود دریغ نکنند. افراسیاب :

  • سی هزار تن را به سوی بلخ بامی فرستاد تا با گستهم پسر نوذر روبرو شوند.
  • سی هزار تن را به سوی جیحون فرستاد تا از اب بگذرند و به سپاه ایران شبیخون بزنند.

رای زنان افراسیاب با او در این کار هم‌داستان شدند؛ افراسیاب سپاهش را دو بخش کرد. قراخان، پسر بزرگش را به سوی بخارا فرستاد تا پشتیبان سپاه توران باشد و خود، لشکر را از شهر بیکند بیرون اورد. در یک هفته از اب گذشت و به سوی اموی رفت. افراسیاب کسی را برای ارزیابی سپاه ایران فرستاد و از چند و چون سپاه اگاه شد. افراسیاب که مردی جهان دیده بود لشکر خود را این‌گونه اراست:

  • سد هزار شمشیرزن را در دل سپاه جای داد و خود فرمانده‌ی سپاه شد.
  • چپ سپاه را به پشنگ(شیده) (پَ شَ) سپرد. پشنگ پور افراسیاب بود لیک پدرش او را شیده (شِ) می‌خواند. افراسیاب سد هزار تن از پهلوانان گردنکش را برای کارزار به شیده داد. شیده باید بخشی از سپاه را از راست سپاه به سوی میان سپاه می‌راند.
  • افراسیاب سی هزار سوار چینی شایسته کارزار را به فرزند کوچکترش جهن (ج) سپرد تا چپ سپاه را نگاه دارد.
  • چهارمین پسر افراسیاب به نام قراخان(پسر چهارم افراسیاب (قَ) با سد هزار ترک چگل (چِ گُ) برای پشتیبانی از پشنگ فرمان یافت.
  • سپاهی را به کهیلا نبیره‌ی افراسیاب سپرد.
  • سپاهی را نیز به برزایلا (ب ا) که نبیره‌ی افراسیاب بود، سپرد.
  • راست سپاه را سی هزار تن از تتار، غز(غُ)، خلخ (خَ لُ) به فرماندهی گردگیر(گُ) فرزند پنجم افراسیاب پر کردند. دمور و خرنجاش نیز با او بودند و کارویژه‌ی ایشان پشتیبانی از جهن بود.
  • نستوه (تورانی) با سی هزار تن سپاهی زیر فرمان پشنگ.
  • سی هزار کماندار و گرزور ترکمان به فرماندهی اغریرث(دیگر) (این برادر افراسیاب نیست)
  • چهل هزار شمشیرزن به فرماندهی گرسیوز.
  • ده هزار تن را نیز پیشگام سپاه کردند تا با ایرانیان روبرو شوند و سپاه ایشان را بشکنند.

پشت سپاه افراسیاب به باختر و روی او به سوی نیمروز(جنوب) بود.

اگاهی کی‌خسرو

هنگامی که کی‌خسرو از لشکر ارایی افراسیاب اگاه شد اشکش را به یاری گستهم به بلخ فرستاد؛ اشکش لشکر را به سوی زم(زَ) برد تا ایرانیان در رویارویی با سپاه توران بی پشت و پناه نماند. کی‌خسرو برای رویارویی با افراسیاب با نرمی و اهستگی به سوی بیابان (اموی) به راه افتاد. هنگامی که سپاه ایران با افراسیاب روبرو شد خوارزم در سوی راست سپاه بود و دهستان پر اب سوی چپ سپاه و میان سپاه ایران و افراسیاب بیابان. شاه با توس و گودرز و تهمتن نامداران ایران به رای نشست و راهبردهای جنگی و جایگاه راهبردی جنگ(موقعیت سوق الجیشی) را بررسی کرد. هنگامی که کی‌خسرو سپاه نیای خود را دید از فزونی سپاه دل نگران شد و فرمان داد گرداگر سپاه ایران، کندک (خندق) ساختند و شب هنگام در آن اب ریختند. در آغاز برج بره (اغاز بهار) دو لشکر به درازنای دو روز، رو بروی یکدیگر ایستادند؛ کسی به جنگ دست نبرد؛ هر دو سپاه چشم به اسمان داشتند و تلاش می‌کردند با رای‌زنی ستاره‌شماران خود کار جنگ را پیش ببرند. روز چهارم پشنگ پسر افراسیاب به نزد او رفت و او را برای اینکه سیاوش را بی دلیل کشته بود و کی‌خسرو را در کودکی از میان نبرده بود، سرزنش کرد و گفت چرا در این نبرد دست دست می‌کنی، سرآنجام کار را شمشیر مردان جنگی روشن می‌کند نه گفتار ستاره‌شمار؛ پشنگ از افراسیاب دستور نبرد خواست. افراسیاب کشته شدن پیران و برادرانش که روان سپاه را پژمرده بود یاد اوری کرد. او که به هیچ روی با نبرد انبوه هم‌داستان نبود در سر اندیشه نبرد تن‌به‌تن داشت. پشنگ جوان به پدر گفت پس ناگزیر من نخست از کی‌خسرو نبرد خواهم خواست و